در كانیا كوماری [Kanya Kumari]، بالای آسیا مشغول بازی در فیلمی بود. بنا بود صحنه ای پُرزدوخورد در دماغه ی كمورون [Cape Comorin]، آنجا كه گویی سه اقیانوس با یكدیگر درآمیخته اند، تهیه شود. سه دسته موج از غرب و شرق و جنوب می غلطیدند و پیش می آمد و درست در جایی كه دست های خیس هنرپیشه ها ضربه می زدند، به یكدیگر برمی خوردند. در این دكور، در بهترین زمان بندی مشتی به چانه ی جبرئیل خورد و درجا نقش زمین شد و به میان آب های خشمگین افتاد، ولی دیگر برنخاست. ابتدا همه ی تقصیرها به گردن اوستاس براون [Eustace Brown] انگلیسی غول آسایی كه بدل بازی می كرد و مشت را زده بود افتاد. اوستاس به شدت اعتراض كرد. مگر او همان نبود كه مقابل جناب ان- تی- رامارائو [N. T. Rama Rao] در بسیاری از فیلم های مذهبی بازی كرده بود؟ مگر این هنر را به حد كمال نرسانده بود كه ضمن زدوخورد پیرمرد را نیازارد و در عین حال ظاهر را حفظ كند؟ آیا هرگز از این كه رامارائو محكم مشت می زد شكایتی كرده بود؟ همیشه در پایان اوستاس از مشت های پیرمرد سیاه و كبود می شد، آن هم پیرمردی كه می شد راحت او را با نان تست خورد و یك لقمه ی چپ كرد، ولی حتی یك بار، بله یك بار هم عصبانی نشد و پرخاش نكرده بود. خوب پس چطور كسی به خودش اجازه می داد فكر كند كه او جبرئیل فناناپذیر را از پا در آورده است؟ با این همه اخراجش كردند و پلیس محض احتیاط یك راست به زندانش فرستاد.
ولی جبرئیل در اثر خوردن مشت از حال نرفته بود. پس از این كه هواپیمای جت نیروی هوایی، كه به همین مناسبت فرا خوانده شده بود، ستاره را به بیمارستان بریج كندی بمبئی رسانید، انواع و اقسام آزمایش ها تقریباً چیزی نشان نداد و جبرئیل همچنان بی هوش میان مرگ و زندگی دست و پا می زد و فشار خونش از پانزده همیشگی كه طبیعی بود به میزان كشنده ی چهار و دو دهم هم رسیده بود. سرانجام سخنگوی بیمارستان در حالی روی پله های سفید و پت و پهن ساختمان بریج كندی ایستاده بود، خطاب به روزنامه نگاران سراسر كشور گفت: "واقعاً بیماری عجیب و اسرارآمیزی است. می توان گفت كار خدا است."
جبرئیل فرشته بی هیچ دلیل روشنی خونریزی داخلی كرده بود، چنان كه رفته رفته جان خود را همراه با خونی كه زیر پوستش دفع می شد از دست می داد. كار به جایی رسید كه خون از مقعد و احلیلش بیرون می زد و به نظر می آمد هر دَم چون سیل از چشم و گوش و بینیش خون فوران خواهد كرد. خونریزی هفت روز ادامه داشت و مُدام خون تزریق می كردند و كلیه ی داروهای انعقاد خون را كه در عالم پزشكی موجود است، از جمله نوعی مرگ موش غلیظ شده را به وی تزریق كرده بودند و اگرچه مداوا اندك بهبودی حاشیه ای به دنبال داشت، پزشكان كم كم از او دست شستند.
همه ی هندوستان كنار تخت جبرئیل حاضر بود. اخبار مربوط به وضع مزاجیش از همه ی ایستگاه های رادیویی شنیده می شد و در اخبار ساعت به ساعت تلویزیون ملی مورد بحث قرار می گرفت. جماعتی كه در خیابان واردن گِرد می آمد چنان كثیر بود كه پلیس ناچار شد آن ها را با گاز اشك آور پراكنده كند. اگرچه استفاده از گاز اشك آور برای نیم میلیون عزادارانی كه گریه و زاری می كردند مسخره آمیز بود. خانم نخست وزیر قرارهای ملاقات خود را به هم زد و به دیدارش شتافت و پسرش كه خلبان بود، در اتاق فرشته نشسته و دست او را در دست گرفته بود. ملّت بیمناك بود، زیرا اگر خداوند جبرئیل، مشهورترین فردی كه روح الهی در جسمش حلول كرده بود را چنین كیفر می داد، برای بقیه ی مردم چه مجازاتی در نظر گرفته بود؟ اگر جبرئیل به دیار مُردگان می شتافت، فاصله ی هندوستان با آن دیار چقدر بود؟ در مساجد و معابد كشور خیل عظیم مردم به دعا می شتافتند، نه تنها برای زندگی و سلامتی هنرپیشه ی رو به مرگ، بلكه برای آینده، برای خودشان.
چه كسی در بیمارستان به ملاقات جبرئیل نرفت؟ هرگز نامه ای ننوشت، تلفن نزد، گل یا غذاهای خوش طعم خانگی نفرستاد؟ هنگامی كه بسیاری از عاشقان با بی شرمی كارت یا نوشته می فرستادند و برایش آرزوی سلامتی می كردند، آن كه او را بیش از همه كس دوست می داشت، بیش از پیش در خود فرو رفت، اما شوهر بول- برینگش باز هم سوء ظن نبرد. ركا مرچنت قلبش را درون آهن محبوس كرده حركات روزمره زندگی را انجام می داد. با فرزندانش بازی و با شوهر درد دل می كرد و به وقت لزوم نقش كدبانو را می گرفت. ولی هرگز حتی یك بار هم سرمای روح ویران خود را برملا نكرد.
ولی او بهبود یافت.
آن هم بهبودی ای كه مانند خود بیماری مرموز بود و به همان اندازه سریع و ناگهانی رخ داد. به طوری كه كاركنان بیمارستان و روزنامه نگاران و دوستان معتقد بودند این فقط كار خداست. یك روز را تعطیل عمومی اعلام كردند و در شمال و جنوب كشور مراسم آتش بازی برپا شد. ولی وقتی جبرئیل فرشته سلامت خود را باز یافت، به زودی آشكار شد كه تغییر كرده است. آن هم تغییری شگفت انگیز. او ایمانش را از دست داده بود.
روزی كه از بیمارستان مرخص شد، با اسكورت مخصوص پلیس از میان جماعت عظیمی كه می خواست رهایی خود را از چنگال مرگ جشن بگیرد، عبور كرده سوار مرسدس بنزش شد و به شوفر گفت همه شان را قال بگذارد و از دستشان بگریزد. این كار هفت ساعت و پنجاه و یك دقیقه طول كشید و در پایان مانورهای راننده جبرئیل فكرهایش را كرده و می دانست چه باید بكند. مقابل تاج هتل از اتومبیل خارج شد و بی آن كه به چپ و راست نگاهی بیندازد، یك راست به سوی ناهارخوری بزرگ آن رفت. میز بوفه از سنگینی غذاهای ممنوعی كه رویش انباشته بود می نالید و جبرئیل بشقابش را از همه ی آن خوراكی ها، از سوسیس خوك ویلتشایر [Wiltshire] گرفته تا ژامبون دودی یورك [York] و قطعه های بیكن كه معلوم نبود مال كجاست، همراه با بیفتكی كه نام آن را در منوی "لاطایلات بی ایمانی" نوشته بودند و پای خوك "غیر مذهبی" پُر كرد. سپس در حالی كه در میان سالن ایستاده بود و عكاسان از هر گوشه و كناری سر برمی آوردند، با شتاب تمام شروع به خوردن كرد. تكه های گوشت خوك مُرده را چنان سریع در دهان می انباشت كه خُرده ریزهای بیكن از گوشه ی دهانش بیرون می زد.
وقتی بیمار بود، به محض این كه به هوش می آمد، دَم به دَم و ثانیه به ثانیه خداوند را می خواند. یا الله، این خدمتگزار را كه خون از تنش می رود تنها نگذار. ای خدایی كه تا به حال از من محافظت كرده ای، مرا در این وضع ترك نكن. یا الله، اشاره ای بكن، فقط یك اشاره ی كوچك تا بدانم لطفت هنوز شامل حال من است، تا توان گلاویز شدن با این بیماری را بیابم. ای خداوند بخشنده ی مهربان، در این هنگام نیاز، این سخت ترین نیاز، با من باش. آن وقت به فكرش رسید كه انگار مجازات می شود و این فكر تا مدتی به او توان تحمل درد را بخشید، اما چندی نگذشت كه خشمگین شد. با واژه های بر زبان نیامده درخواست كرد، خدایا بس است. من كه كسی را نكشته ام چرا باید بمیرم؟ آیا تو انتقامی یا عشقی؟ خشمی كه نسبت به خدا گرفته بود، یك روزش را كفاف داد و روز بعد برطرف شد، خلاء و تنهایی وحشت انگیزی جایگزین خشمش شد و بیش از هر زمان در زندگیش احساس حماقت كرده و خطاب به خلاء به التماس افتاد. یا الله، از تو می خواهم كه وجود داشته باشی. فقط وجود داشته باش. ولی هیچ احساسی به او دست نداد، مطلقاً هیچ. سرانجام روزی رسید كه فهمید دیگر به این كه چیزی برای احساس كردن وجود داشته باشد نیازی ندارد. در همان روز دیگرگونی بود كه بیماری تغییر جهت داد و بهبودیش آغاز شد. و از آنجا كه می خواست به خودش ثابت كند كه خدایی وجود ندارد، حالا در ناهارخوری مشهورترین هتل شهر ایستاده، گوشت خوك از سر و صورتش فرو می ریخت.
نگاهش را از بشقاب برگرفت و زنی را دید كه تماشایش می كرد. رنگ موهای طلاییش چنان روشن بود كه به سفیدی می زد و پوستش روشنی و شفافیت یخ كوهستان ها را داشت. زن به رویش خندید و سرش را گرداند.
در حالی كه تكه های سوسیس از گوشه های دهانش بیرون می ریخت، فریاد زد: "مگر متوجه نیستی؟ مجازات ناگهان وجود ندارد. مسأله این است."
زن باز آمد، روبرویش ایستاد و گفت: "شما زنده هستید. شما زندگی را بازیافته اید. مسأله این است."
جبرئیل به ركا گفت: به محض این كه رو گرداند و دور شد، عاشقش شدم. اله لویا كُن [Alleluia Cone]، كوهنورد فاتح اِوِرِست، بلوند، یهودی و ملكه ی یخ. دعوتش این بود: "اگر راست می گویی تمام زندگیت را تغییر بده. برای همین است كه آن را بازیافته ای." و من نتوانستم مقاومت كنم.
ركا با لحنی متملق گفت: "تو هم با آن تناسخ آشغالت. چه چرندیاتی توی كلّه ات است. از بیمارستان مرخص می شوی، از چنگال مرگ می گریزی و به سرت می زند. پسرك دیوانه. فوری باید یك كار خلاف بكنی و درست در همان لحظه زنك حاضر می شود. انگار جادویی در كار باشد. آن بلونده را می گویم. تصور نكن تو را نشناخته ام جیبو. خوب حالا چی؟ باز می خواهی ببخشمت؟"
گفت نه. احتیاجی نیست و در حالی كه ركا روی زمین نشسته سر به زیر افكنده بود، آپارتمانش را ترك گفت و دیگر به آن بازنگشت.
سه روز پس از آن كه جبرئیل با دهان پُر از گوشت نجس وی را ملاقات كرد، الی با هواپیما كشور را ترك گفت. سه روز در ماورای زمان، پشت علامت "لطفاً مزاحم نشوید" كه به دستگیره ی در آویخته بود. ولی سرانجام نتیجه گرفتند كه جهان واقعیت دارد، آنچه امكان دارد ممكن و آنچه امكان ندارد غیر ممكن. ملاقاتی كوتاه، كشتی هایی كه می گذرند، عشق در سالن ترانزیت. با رفتن او جبرئیل استراحت كرد و كوشید به دعوتش گوش فرا ندهد و تصمیم گرفت زندگیش را به حال عادی بازگرداند. از دست دادن ایمان به این مفهوم نبود كه به كار سینماییش ادامه ندهد. علی رغم جنجالی كه عكس های ژامبون خوردنش به بار آورده بود- و این دومین جنجالی بود كه نام وی را می آلود- قرارداد بازی در چند فیلم را امضا كرد و كارش را از سر گرفت.
و آن وقت یك روز صبح صندلی چرخ دار خالی ماند. او رفته بود. مسافری ریشو به نام اسماعیل نجم الدین به هواپیمای آ- آی- ۴۲۰ به مقصد لندن سوار شد. هواپیمای ۷۴۷ را با الهام از یكی از باغ های بهشت، نه گلستان، بلكه بوستان نامیده بودند. مدت ها بعد جبرئیل فرشته به صلدین چمچا گفت: "نخست باید بمیری. من را كه می بینی تا نیمه راه رفته و نیمه جان شده ام. اما این كار را دو بار انجام داده ام. یك بار در بیمارستان و بار دوم در هواپیما و جمع كه بزنی درست در می آید. و حالا سپونو، دوست عزیز، منی كه اینجا در ولایت، در خود لندن مقابلت ایستاده ام، مردی هستم با حیاتی تازه یافته، مردی نو با حیاتی نو. و سپونو این خوب نیست لامصب؟"
چرا هندوستان را ترك كرد؟
به خاطر آن زن و دعوتش. به خاطر تازگی و آن حالت تشدید و وحشیانه ی با هم بودنشان و سختی و ثبات چیزی ناممكن كه برای واقعیتش پافشاری كرد.
و شاید هم از این رو كه پس از خوردن گوشت خوك مكافات شروع شد. مكافاتی شبانه، كیفری از جنس رؤیا.
۳
وقتی هواپیما به مقصد لندن به هوا برخاست، مرد باریك اندام چهل ساله ای كه در قسمت غیرسیگاری ها كنار پنجره نشسته بود، با كمك حیله ی جادویی در هم پیچیدن دو انگشت هر دست و گرداندن دو شستش، حین تماشای شهر زادگاهش كه چون پوست كهنه ی مار كنده می شد، لحظه ای چند خود را طوری آزاد گذاشت كه نشانه های آسودگی خاطر بر چهره اش نقش بست. چهره ای با نوعی زیبایی تلخ و اَشرافی، با دهانی گشاد و لبانی برجسته كه گوشه های آن چون ماهی توربوتی [turbot] كه به نفرت آمده باشد به سمت پایین برگشته و ابروان باریك كمانی بالای چشمانی كه با نوعی تحقیر گوش به زنگ به دنیا می نگریست. آقای صلدین چمچا این چهره را با دقت تمام ساخته بود- چند سالی وقت گرفته بود تا درست آنطور كه می خواست بشود- و حالا چند سال بود كه به سادگی آن را سیمای خود می شمرد و به راستی به یاد نداشت قبلاً چه شكلی بوده است. از آن گذشته، برای خودش صدایی نیز ساخته بود كه با سیما جور در می آمد. صدایی كه حروف صدادار را با سُستی و تقریباً بی حالی و بالعكس، حروف بی صدا را به تندی و بُریده بُریده ادا می كرد و از این رو تضادی تشویق آمیز به همراه داشت. به شهر زادگاهش كه برای اولین بار بعد از پانزده سال صورت می گرفت. (و باید اضافه كنم كه زمان دوری چمچا از زادگاهش دقیقاً با دُوران ستارگی سینمای جبرئیل فرشته برابری می كرد)، وضع به طور غریب و نگران كننده ای دگرگون شده بود. بدبختانه انگار بلایی برسر صدایش آمده بود و خود چهره هم دیگر آنطور كه شاید و باید نبود. چمچا با اندكی شرمساری و این امید كه دیگر مسافران آخرین بازمانده ی خرافاتش را ندیده باشند، انگشتان دست را راحت گذاشت و چشمانش را بست و در حالی كه از وحشت لرزه ی خفیفی به اندامش افتاده بود به خاطر آورد كه مشكل صدایش چند هفته ی قبل حین سفر به شرق آغاز شده بود. در حالی كه هواپیما برفراز ماسه های صحاری خلیج فارس پرواز می كرد، سُست و بی حال به خواب رفته و در عالم رؤیا بیگانه ای عجیب به سراغش آمده بود. مردی پوست شیشه ای كه بند انگشتانش را اندوهناك به غشایی كه سراسر بدنش را پوشانده بود می كوفت و به التماس از صلدین كمك می خواست تا از زندان پوستش رها شود. چمچا سنگی برداشت و شروع به شكستن شیشه كرد. بلافاصله شبكه ای خونین از سطح تَرَك خورده ی بدن مرد بیگانه بیرون زد و وقتی چمچا كوشید تكه های شیشه ی شكسته را از بدنش جدا كند، مرد شروع به فریاد زدن كرد. آخرین تكه های گوشت بدنش همراه شیشه كنده می شد. در این هنگام یكی از مهمانداران با میهمان نوازی بی رحمانه ی قوم و قبیله اش، روی چمچای خفته خم شد و پرسید: چیزی میل دارید آقا؟ نوشیدنی؟ و صلدین كه از عالم خواب بیرون می آمد لحن كلام خود را به وضع غیر قابل توضیحی دگرگون یافت. او دوباره با همان لهجه ی قدیمی بمبئیش كه با آن همه سعی و كوشش (آن هم از مدت ها پیش) از خود دور كرده بود، به سخن آمد و گفت: "آج. ها؟ منظورتان چیه؟ مشروب الكی یا نوشابه؟" و وقتی مهماندار به او اطمینان بخشید كه هرچه میل دارید آقا، همه ی مشروبات مجانی اند، بار دیگر صدای خیانتكار خود را شنید: " خوب باشه بی بی. فقط یك ویسكی سودا بده."
خیلی ناغافل بود یكباره تكان خورده، كاملاً بیدار شده، بی آن كه به ویسكی و پسته ی شام التفاتی كند راست روی صندلیش نشست. چگونه گذشته در قالب این تغییر مسخره آمیز در ادای حروف صدادار و واژه ها سر در آورده بود؟ آیا مفهومش این بود كه از این به بعد به موهایش روغن نارگیل می مالید یا این كه بینی را میان شست و انگشت سبابه می گرفت و محكم فین می كرد تا خلط لزج و خاكستری از آن فواره بزند؟ آیا به خیل هواداران پَروپا قرص كشتی حرفه ای می پیوست؟ دیگر كدام تحقیر شیطانی انتظارش را می كشید؟ باید قبلاً به این فكر می افتاد كه بازگشت به زادگاهش پس از این همه سال اشتباه محض است. چنین بازگشتی چیزی جز سیر قهقرایی نمی توانست باشد. این سفر با طبیعت همخوانی نداشت. انكار زمان و قیام علیه تاریخ بود و از همان ابتدا مثل روز روشن بود كه چیزی جز فاجعه به بار نمی آورد.
هنگامی كه تپش خفیفی را در ناحیه ی قلبش احساس كرد با خود گفت، انگار امروز خودم نیستم. ولی بلافاصله افزود، اما مفهوم این حرف روشن نیست. هر چه باشد به قول فردریك، آن هنرپیشه ی بزرگ در فیلم les acteurs ne sont ]فرزندان بهشت- فیلمی كه در زمان جنگ دوم ساخته شد.[ ] Les Enfantsفردریك لومر یكی از شخصیت های داستان فیلم است. م.[ كه می گفت: du Paradis pas des gens ]هنرپیشگان مردمان عادی نیستند. م.[ ماسك روی ماسك، تا این كه ناگهان به جمجمه ی برهنه می رسی.
چراغ اخطار بستن كمربندها روشن شد. صدای كاپیتان هشدار داد كه هوا متلاطم خواهد بود و هواپیما در چاه های هوایی شروع به بالا پایین رفتن كرد. صحرا به زیر پا در یك طرف دیده می شد و كارگر مهاجری كه در قطر سوار شده بود رادیوی ترانزیستوری عظیمش را محكم در بغل گرفته بالا می آورد. چمچا دید كه كارگر كمربندش را نبسته است، به خود آمد و صدایش را با تكبرآمیزترین لهجه ی انگلیسیش كوك كرد و گفت: "نگاه كن ببینم. چرا...؟" و به كمربند اشاره كرد. ولی مرد در میان دو استفراغ داخل پاكتی كه صلدین به موقع به دستش داده بود سرش را به علامت منفی تكان داده شانه هایش را بالا انداخت و جواب داد: "برای چه صاحب؟ اگر الله بخواهد من بمیرم كه خواهم مرد و اگر هم نخواهد بمیرم، حتماً زنده می مانم. پس احتیاط به چه درد می خورد؟" صلدین چمچا در حالی كه درون صندلیش فرو می رفت در دل ناسزا گفت:
هندوستان به درك واصل شو. برو به جهنم. من مدت ها پیش از چنگالت گریختم. دیگر نمی توانی چنگك هایت را به درونم بیاندازی و مرا نزد خودت بكشانی.
یكی بود، یكی نبود- همانطور كه قصه های قدیمی را آغاز می كردند، هم بود و هم نبود. این وقایعی كه در اینجا تعریف می كنیم، هم رخ داده و هم رخ نداده. پس شاید و شاید هم نه.
پسری ده ساله از محله ی اسكاندال پوینت بمبئی، كیف پولی را در خیابانشان پیدا كرد. او از مدرسه به منزل باز می گشت و تازه از اتوبوس مدرسه پیاده شده بود. در اتوبوس مجبور بود در میان ازدحام و فشار بدن های عرق كرده و چسبناك پسرهای شورت پوشیده بنشیند و از سر و صدایشان گوش هایش زنگ بزند، و از آنجا كه حتی آن روزها هم از خشونت، ضربه های آرنج و عرق بدن بیگانگان گریزان بود، از آن سفر دور و دراز و پُردست انداز، اندكی به سرگیجه افتاده بود.
بااین همه وقتی چشمش به كیف پول چرمی سیاه افتاد كه كنار پایش بر زمین افتاده بود، سرگیجه اش از بین رفت و هیجانزده با سرعت تمام خم شد و كیف را قاپید، باز كرد و با شادی فراوان دید كه پُر از اسكناس است. آن هم نه فقط روپیه، بلكه پول واقعی، پولی كه می شد در بازار سیاه و صرافی های بین المللی عوض كرد. بله، كیف پُر از پوند استرلینگ بود! پوند استرلینگ كه از خود لندن، از آن كشور افسانه ای كه ولایتش می گفتند و آن سوی آب های سیاه دوردست قرار داشت، آمده بود. گیج از دیدن آن دسته ی قطور اسكناس خارجی، نگاهی به دُور و برش انداخت تا مطمئن بشود كسی او را ندیده است، و یك آن گویی رنگین كمانی از بهشت او را در بر گرفت. رنگین كمانی چون نفس فرشتگان و یا دعایی برآورده شده كه درست در نقطه ای كه او ایستاده بود به پایان می رسید. انگشتانش در حالی كه درون كیف به سوی اندوخته ی اسكناس پیش می رفتند، می لرزیدند.
"بده ببینم." در سنین بالاتر به نظرش آمده بود كه پدرش در سراسر دُوران كودكی جاسوسیش را می كرد و تمام حركاتش را زیر نظر داشته است. چنگیز چمچاوالا كه مردی درشت هیكل، ثروتمند و صاحب مقام بود، با آن پیكر غول آسایش چنان نرم و سبك حركت می كرد كه ناگهان پشت پسرك سر می رسید و مثل موی دماغ هر كاری را خراب می كرد. او به این كار عادت داشت. هنگام شب ناگهان ملافه را از روی صلاح الدین می كشید و احلیل شرم آورش را در مشت سرخش برملا می كرد. به علاوه علی رغم بوی گند مواد شیمیایی و كود كه همیشه از او برمی خاست، زیرا پدر صلاح الدین بزرگترین تولیدكننده ی اسپری ها و مایعات كشاورزی و كود شیمیایی بود، بوی پول را از یك صد و یك مایلی استشمام می كرد. چنگیز چمچا، آن مرد بشردوست، زن دوست و اهل لاس و تفریح، آن افسانه ی زنده، نور هادی جنبش ملی، از كنار در باغ خانه اش بیرون پریده بود تا كیف پول باد كرده را از میان دست های ناكام پسرش بقاپد. نصیحت كنان گفت: "نه جانم، تو نباید از خیابان چیزی برداری. زمین كثیف است و در هر صورت پول از آن هم كثیفتر است."
روی كتابخانه ی چوب ساج چنگیز چمچاوالا، كنار رُمان ده جلدی شب های عرب ترجمه ی ریچارد برتون كه رفته رفته طعمه ی كرم كتاب می شد، چراغی جادو قرار داشت. چراغی از مس و برنج صیقلی كه نمونه ای از چراغ جادوی دلخواه صلاح الدین، و مأوای اجنه بود. انگار التماس می كرد تا دستی به آن كشیده شود. در واقع چنگیز پیش داوری عمیقی علیه كتاب داشت، به طوری كه هزاران جلد از آن اشیای مضر را خریده بود تا با بی اعتنایی و خوانده نشدن تحقیرشان كند. در مورد چراغ جادو هم نه خودش به آن دست می كشید، نه اجازه می داد دیگران، حتی پسرش، پیشقدم بشوند و به آن دست بكشند. به پسر اطمینان می داد كه: "یك روز می دهم مال خودت باشد. آن وقت هر قدر دلت خواست به آن دست بكش و ببین چه به سرت می آید. ولی در حال حاضر مال من است." وعده ی چراغ جادو این تصور را در آقا صلاح الدین برمی انگیخت كه روزی مشكلاتش به پایان رسیده، ژرفترین آرزوهای قلبیش جامه ی عمل خواهد پوشید و تنها كاری كه می بایست بكند صبر است و انتظار. تا این كه واقعه ی كیف پول پیش آمده و جادوی رنگین كمان كارگر شد. اما برای او نه برای پدرش. آن وقت ناگهان چنگیز چمچا سر رسید و قلك طلا را ربود. این واقعه پسر را مجاب كرد كه پدر سرانجام همه ی آمال و آرزوهای وی را لگدمال خواهد كرد. تنها راه چاره این بود كه خانه را ترك گوید و از آن لحظه با تمام وجود می خواست بگریزد و اقیانوس ها را میان آن مرد بزرگ و خویشتن حایل نماید.
صلاح الدین چمچاوالا سیزده ساله بود كه دریافت سرنوشت وی را به سوی آن ولایت سردسیر كه پُر از وعده های فرح بخش پوند استرلینگ بود و بسته ی اسكناس جادو به آن اشاره داشت می كشاند و از این رو بیش از پیش تحمل خود را نسبت به بمبئی خاك آلود و عامی با پلیس های شورت پوشیده، خیابان های چون نصف النهار، عشاق سینما، بی خانمان هایی كه گوشه ی خیابان می خوابیدند، و فاحشه های آوازه خوان و پُرآوازه ی خیابان گرانت كه ابتدا رقاصه گان آیین پلاما در كارانتاكا بودند ولی حالا در معابد كسل كننده ی هوس می رقصیدند، از دست می داد. دیگر كارخانه های پارچه بافی، قطارهای محلی و شلوغی و ازدحام و فراوانی بی اندازه ی شهر حالش را به هم می زد و دلش برای آن ولایت رؤیاها، ولایت میانه روی، توازن و اعتدال لك زده بود و شب و روز در تب و تاب به سر می برد. شعر كودكانه ی مورد علاقه اش حاوی علاقه به شهری بیگانه بود. كیجی قس- كیجی كی- كیجی قسطن- چم كیجی طن- كیجی- قس طن- طنیه. و بازی ای كه دوست می داشت، نوعی بازی ردّ پای مادربزرگ بود كه وقتی نوبت به او می رسید پشتش را به بچه ها می كرد و تك زبانی، پنداری مانترایی mantra] تكرار یك سیلاب، واژه یا بیت مقدس كه در آیین های هند و بودایی دعا محسوب می شود. پیروان این ادیان معتقدند كه این واژه ها دارای خواص عرفانی یا روحانی می باشند. م.[ را زمزمه می كند، حروف جادویی شهر رؤیاهایش را بر زبان می آورد. ال او ان- دی او ان- و مادام كه دوستان به سویش سینه كش می رفتند، در پنهانی ترین زاویه ی ذهنش ساكت و آرام به سمت لندن می خزید. حرف به حرف- ال او ان- دی او ان- لندن.
چنان كه بعداً خواهیم دید تحولی كه سبب شد صلاح الدین چمچا به صلدین چمچا مبدل شود، از مدت ها پیش از این كه او به نزدیكی میدان ترافالگار Trafalgar Square] یكی از مشهورترین میدان های شهر لندن[. برسد و به غرش شیرهای آن گوش فرا دهد در بمبئی پیر آغاز شد. هنگامی كه تیم كریكت انگلستان در استادیوم برایورن علیه تیم هند بازی می كرد، صلاح الدین دعا می كرد انگلستان پیروز شود و ابداع كنندگان بازی مبتدیان محلی را شكست دهند تا همه چیز نظمی شایسته بیابد. (ولی بازی با نتیجه ی مساوی به پایان رسید و هیچ یك از تیم ها برنده نشدند و البته مشكل اصلی صلاح الدین یعنی آفریننده ی علیه مقلد و یا استعمارگر علیه مستعمره به ناچار لاینحل باقی ماند.)
در سیزده سالگی به سنی رسیده بود كه می توانست بی آن كه ننه اش كاستوربا [Kasturba] مراقب باشد روی سنگ های اسكاندال پوینت بازی كند و یك روز، (باز هم یكی بود، یكی نبود) قدم زنان از خانه شان كه ساختمانی وسیع، نمك سود و فرسوده بود و با ستون ها، كركره ها و ایوان های كوچكش به سبك پارسی بنا شده بود بیرون آمد و باغ را كه مایه ی غرور و شادی پدر بود و بعضی غروب ها كه نور خورشید به طرز خاصی می تابید، بی پایان به نظر می رسید، (این باغ مانند معمایی حل نشده، اسرار آمیز بود چرا كه نه پدرش، نه باغبان و نه هیچ كس نام بسیاری از گیاهان و درختانش را نمی دانست) پشت سر گذاشت، از دروازه ی اصلی كه به تقلید از قوم پیروزی رم یا ستیموس سوروس [Septimius Severus] به نحو احمقانه ای عظیم ساخته شده بود عبور كرد، توحش جنون آمیز خیابان را پشت سر گذاشت، از دیواری كه كنار دریا ساخته بودند پایین آمد و سرانجام بر گستره ی پهن سنگ های سیاه براق و حوضچه های كوچك پُر از میگو گام نهاد. دختركان مسیحی پیراهن پوش خنده و شادی می كردند و مردان چتر به دست ساكت و بی حركت در افق آبی ایستاده بودند. صلاح الدین در گودی سنگ سیاهی مردی هوتی [dhoti] پوش را دید كه روی یكی از حوضچه ها خم شده بود. نگاهشان به هم گره خورد و مرد با انگشت سبابه او را فراخواند و بعد همان انگشت را به نشان سكوت به لب برد. شوراز حوضچه های سنگی پسر را به سوی غریبه راند: موجودی استخوانی بود كه قاب عینكش شاید عاج بود. انگشتش حلقه شد و چون قلاب طعمه ای پیش آمد. همین كه صلاح الدین رسید مرد او را بغل زد، با دست دهانش را محكم گرفت و دست جوان او را با زور میان پاهای پیر و استخوانیش راند تا عضوی گوشتی و استخوانی را لمس كند. هوتیش در باد پیچ و تاب می خورد. صلاح الدین كه هرگز جنگ و ستیز را فرا نگرفته بود، خواسته ی پیرمرد را از ناچاری برآورد. و آن وقت مرد غریبه به سادگی پشتش را كرد و دور شد و او را آزاد گذاشت.
از آن پس صلاح الدین هرگز به سمت سنگ های اسكاندال پوینت نرفت و از جریان آن روز با هیچ كس سخن نگفت. برایش مثل روز روشن بود كه مادرش دچار بحران نوراستنی خواهد شد و پدرش احتمالاً خواهد گفت تقصیر از خودش بوده است. به نظر او هرچه نفرت انگیز بود، هر آنچه در شهر زادگاهش او را به خشم و ناسزا گویی وا می داشت، در آغوش استخوانی مرد غریبه نهفته بود و حالا از چنگال آن اسكلت خبیث رهایی یافته بود، می بایست از بمبئی نیز بگریزد و جانش را به درببرد. واِلّا ترجیح می داد بمیرد. از این رو فكرش را متمركز كرد و هم خود را در هر حالتی كه بود، حتی در اوقات غذا خوردن، مستراح رفتن و خوابیدن به كار برد تا به خودش بقبولاند كه می تواند بدون كمك چراغ جادوی پدر به این معجزه جامه ی عمل بپوشاند. خواب دید از پنجره ی اتاق خوابش به بیرون پرواز كرده و ناگهان آن پایین نه بمبئی، بلكه خود لندن را می بیند. بیگ بن، ستون نلسون، لرد زتورن. ولی همانطور كه بالای آن كلانشهر پرواز می كرد، دید ارتفاعش رفته رفته كمتر می شود و تلاش فراوان و دست و پا زدنش وسط هوا بیهوده بود. بی اراده مارپیچ به سوی زمین پیش می رفت و سقوطش هر دَم تندتر می شد تا این كه نعره كشان با سر به سوی شهر، محله ی سنت پل، پودینگ لین، خیابان تردنی دل [Threadneedle Street] روانه شد و مانند بمبی بر شهر لندن فرو ریخت.
*
هنگامی كه آن خواست ناممكن سرانجام جامه ی عمل پوشید و پدر ناگهان پیشنهاد كرد كه صلاح الدین برای ادامه ی تحصیل به انگلستان برود، با خود اندیشید: حتماً می خواهد شر مرا بكند و مرا از سر وا كند، واِلّا این پیشنهاد را نمی كرد. خوب واضح است دیگر، اما دندان اسب پیشكشی را كه نمی شمارند. مادرش، نسرین چمچاوالا از گریستن خودداری كرد و در عوض شروع به دادن پند و اندرز كرد و به وی هشدار داد كه: "مثل آن انگلیسی های كثیف نشوی ها. توالت كه می روند خودشان را با كاغذ پاك می كنند. از این گذشته داخل آب كثیف وان همدیگر هم می روند." این افتراهای ناروا به صلاح الدین ثابت كرد مادرش با همه ی توان می كوشد او را از سفر بازدارد. به همین خاطر علی رغم عشق و علاقه اش پاسخ داد: "این حرف هایی كه می زنید غیر ممكن است. انگلستان تمدن بزرگی است و این حرف ها چرند است."
مادر طبق عادت لبخندی عصبی زد و به بحث ادامه نداد. بعداً با چشمان خشك زیر طاق پیروزی دروازه ایستاد و برای بدرقه ی صلاح الدین به فرودگاه سانتاكروز نیامد و در عوض آنقدر حلقه ی گل به گردن صلاح الدین، تنها فرزندش آویخت كه پسر از رایحه ی سیركننده ی عشق مادری دچار سرگیجه شد.
نسرین چمچاوالا كوچك اندام ترین و شكننده ترین زنان بود و استخوان هایی مانند تین كا [tinka]، تكه های باریك چوب نقره ای داشت. از سنین نوجوانی به جبران كمبود جلوه ی ظاهریش ذوق و شوقی در پوشیدن لباس های عجیب و غریب نشان می داد. نقش ساری هایش چشم گیر و حتی جلف و زننده بود: ابریشم زرد لیمویی با لوزی های درشت برودری دوزی شده، یا نقش سرگیجه آور و پیچ پیچ آپ آرت Op Art] یكی از مكتب های هنری قرن بیستم كه در آن به حركت در اشكال واقعی، بالقوه و نسبی، اهمیت ویژه داده می شود. بخشیدن فُرم بصری به اشكال گوناگون حركت توسط دو گروه از هنرمندان در سال ۱۹۶۰ مورد بررسی قرار گرفت. در این مكتب سطوح رنگین ارزشی تازه یافت و این اصل در ساخت های سه بعدی به كار رفت و به تخیل فضایی در هنر غنایی نوین بخشید. [و یا نقش عظیم لبی ماتیك زده كه گویی زمینه ی سفید پارچه را بوسیده باشد. و اما آشنایان این سلیقه ی ترس آور را بر او می بخشیدند زیرا نسرین آن نقش های كوركننده را با سادگی و نیكی به تن می كرد و صدایی كه از میان آن پارچه های ناهماهنگ برمی خاست، ظریف، مردّد و خوش آهنگ بود. و همچنین به خاطر مهمانی هایی كه هر هفته در منزل برگزار می كرد.
نسرین از زمان ازدواجش هر جمعه شب تالارهای منزل را كه همواره چون سردابه های خالی و وسیع مقبره های خانوادگی تیره و دلگیر بود از روشنی های پُرتلالو و دوستان زودرنج پُر می كرد. صلاح الدین هنگام كودكی اصرار داشت در نقش دربان كنار در بایستد و در آن حال باوقار و جدّی به میهمانان آراسته به جواهر خوش آمد می گفت و آنان نیز دستی بر سرش می كشیدند و كوچولو و مامانی خطابش می كردند. جمعه ها خانه پُر از هیاهو بود. نوازندگان و خوانندگان و رقاصان ولوله ای برپا كرده، آخرین آهنگ های محبوب غربی را كه از رادیو سیلان پخش می شد، اجرا می كردند و در یك خیمه شب بازی خشن، راجای گلی رنگ شده سوار بر اسب خیمه شب بازی سر دشمنان عروسكی را با شمشیر چوبی و یا نفرین و لعنت می بُرید. با این حال در بقیه ی روزهای هفته، نسرین با احتیاط در خانه می خرامید. زنی كبوتروار كه در آن فضای غم انگیز نوك پا راه می رفت، گویی از برهم زدن آن سكوت سایه دار بیمناك بود و پسرش كه جای پای مادر قدم برمی داشت نیز آن سبك راه رفتن را فرا گرفت، نكند صدای گام هایت جن یا عفریتی را كه شاید در خفا انتظار می كشید بیدار كند.
*
در آن زمان پنج سال از روزی كه صلاح الدین جوان با حلقه های گل و هشدارهای مادر سوار بر هواپیمای دو كلاس دی- سی- ۸ به غرب سفر كرده بود می گذشت. انگلستان در مقابل، پدرش چنگیز چمچاوالا در صندلی مجاور و سرزمین مادری و زیبایی به زیر پایش قرار داشت. صلدین آینده نیز مانند نسرین نمی توانست به آسانی بگرید.
در هواپیما كتاب داستان های علمی تخیلی را خوانده بود كه سفر میان سیارات را نَقل می كرد: كتاب پایه های ازیمف و سفرنامه ی مریخِ ری برادبری [Ray Bradbury]. در عالم خیال دی- سی- ۸ را سفینه ی مادر می دید كه "برگزیدگان" را حمل می كند. و آن وقت آن برگزیدگان خدا و انسان در مسافتی غیر قابل تصور، در سفری كه نسل ها به طول می انجامد با به كارگیری علم اصلاح نژاد تولید مثل می كنند، به این امید كه شاید روزی بازماندگانشان در دنیایی شجاع و نو زیر آفتابی طلایی ریشه بگیرند. در اینجا متوجه شد كه باید سفینه ی پدر باشد نه مادر، زیرا هر چه باشد آن بزرگ مرد، ابو، پدر، آنجا بود. صلاح الدین سیزده ساله تردیدها و گله های اخیر را به كناری نهاد و بار دیگر غرق پرستش كودكانه ی پدر شد. چرا كه پدرش را خیلی خیلی دوست می داشت. در هر حال تا وقتی فكرت شروع به رشد نكرده بود پدر فوق العاده ای بود. اما به محض این كه با او وارد بحث می شدی تصور می كردی كه دیگر دوستش نداری. ولش كن حالا. من او را متهم می كنم كه وجود متعالی من است، چنان كه آنچه به وقوع پیوست شبیه به از دست دادن ایمان بود... بله، سفینه ی پدر، در واقع سفینه ی رحم پرنده نبود بلكه ببیشتر به احلیلی آهنین شباهت داشت كه مسافرانش چون مشتی اسپرماتازویید در انتظار فروریختن بودند.
پنج ساعت و نیم اختلاف زمانی- در بمبئی ساعتت را سر و ته ببند تا وقت لندن را بدانی. سال ها بعد، چمچا در میان احساسات تلخش با خود گفت: پدرم، من او را به پشت و رو كردن زمان متهم می كنم.
آن ها تا چه مسافتی پرواز كردند؟ پنج و نیم هزار مثل كلاغ. یا: از هندی بودن به انگلیسی شدن، فاصله ای غیر قابل اندازه گیری یا: نه چندان دور، چرا كه آن ها از شهری بزرگ برخاستند و بر كلانشهری دیگر فرود آمدند. فاصله ی میان شهرها همیشه اندك است، زیرا دهاتی ای كه صد مایل را تا شهری كوچك طی می كند، فضای تهی تر، تیره تر، و مَهیبتری را می پیماید.
و اما چنگیز چمچاوالا هنگام بلند شدن هواپیما چه كرد: در حالی كه مراقب بود پسر آن را نبیند، دو انگشت دو دستش را در هم پیچید و شست هایش را دُور هم گرداند.
وقتی در هتلی در چند قدمی محل قدیم درخت تای برن ]محلی در لندن قدیم كه در آن گناهكاران را به دار می آویختند. م.[ مستقر شدند، چنگیز به پسرش گفت: "بگیر، این مال تو است." و دستش را دراز كرد. كیف چرمی سیاهی در دست داشت كه در هویّتش جای هیچ شك و شبهه ای نبود. حالا دیگر مرد شده ای. بگیر.
ولی پس دادن كیف توقیف شده، با همه ی اسكناس های آن یكی از دام های كوچك چنگیز چمچاوالا بود و صلاح الدین در سراسر زندگی در این دام ها افتاده بود. از اوان كودكی هر گاه پدرش می خواست او را تنبیه كند، یك بسته شكلات یا قوطی پنیر كرافت یا چیز كوچك دیگری برایش هدیه می آورد و همین كه صلاح الدین برای گرفتنش پیش می آمد، او را بغل می زد و با خشم و تشر می گفت: "ای خر. هر بار یك تكه هویج كافی است تا خودت را به هَچَل بیاندازی، هان؟"
در لندن نیز صلاح الدین كیف پیشكشی را گرفت و این هدیه را كه نشان رسیدن به سن رشد بود پذیرفت ولی پدر گفت: "حالا كه برای خودت مردی شده ای، تا وقتی در لندن هستیم مسؤولیت پدر پیرت را به گردن بگیر، در این مدت صورت حساب ها را تو می پردازی."
ژانویه ی ۱۹۶۱. سالی كه ولو این كه آن را سر و ته نگه داری، بی شباهت به ساعت تغییر نخواهد كرد. زمستان بود و صلاح الدین چمچاوالا در اتاق هتل می لرزید، ولی نه از سرما. او از وحشتی كه سراپای وجودش را فرا گرفته بود برخود می لرزید. آخر گنجینه ی طلایش ناگهان به نفرین جادوگر مبدل شده بود.
دو هفته ای كه تا رفتن به مدرسه ی شبانه روزی در لندن به سر برد به كابوس خرج و دخل و حساب و كتاب مبدل شد. زیرا منظور چنگیز دقیقاً همان چیزی بود كه گفته بود و در تمام طول آن مدت یك بار دست به جیب نكرد و صلاح الدین ناچار شد قیمت لباس های لازم، مثل یك بارانی فاستونی آبی هشت دكمه و هفت دست پیراهن راه راه آبی و سفید مارك وان هوسن با یقه های نیمه آهاری جُداشو را كه چنگیز وادارش می كرد هر روز بپوشد تا به دكمه ی یقه اش عادت كند، خودش بپردازد. یقه آنقدر شق بود كه صلاح الدین احساس می كرد انگار كارد كندی را درست زیر سیب آدم تازه سبز شده اش می كشند. از آن گذشته ناچار بود طوری خرج كند كه پول كافی برای پرداخت صورتحساب هتل و سایر چیزها باقی بماند. از این رو چنان مشوش بود كه از پدرش نخواست به سینما بروند. حتی یك فیلم. حتی فیلم جهنم اهالی سنت تری نی ین را هم ندیدند، و یا این كه در رستوران غذا بخورند. حتی یك وعده خوراك چینی هم نخوردند و سال ها بعد تنها چیزی كه از نخستین دو هفته ی وُرودش به ال – او –ان، دی – او – ان عزیز به یاد می آورد، اسكناس و سكه های پول خُرد بود. پوند، شیلینگ و پنس. وضع صلاح الدین مانند شاگرد چاناكیا شاه فیلسوف [Chanakya] بود كه از آن مرد بزرگ پرسید منظورش از این گفته چیست كه انسان می تواند در جهانی كه زندگی می كند باشد و نباشد و پاسخ شنید كه كوزه ای را برمی داری و آن را پُر آب كرده از میان جماعتی كه جشن گرفته اند طوری حمل می كنی كه قطره ای آب بر زمین نریزد، زیرا در آن صورت مجازاتت مرگ خواهد بود. شاگرد در پایان كار قادر نبود جشن و سُرور آن روز را توصیف كند زیرا همه ی حواسش متوجه كوزه ای كه به روی سر حمل می كرد بود و چون كوری از میان مردم گذشته بود.
در آن روزها چنگیز چمچا بسیار آرام بود و ظاهراً حتی به خوردن و نوشیدن نیز التفاتی نشان نمی داد و هیچ كاری جز تماشای تلویزیون انجام نمی داد و از این كه دایماً گوشه ی اتاق نشسته، چشم به تلویزیون دوخته بود شاد می نمود، به ویژه وقتی برنامه ی فلینت استون ها [the Flintstones] روی پرده می آمد. به پسرش گفته بود: "آخر این ویلما بی بی مرا به یاد نسرین می اندازد." صلاح الدین كوشید با روزه گرفتن همراه پدر و در مدتی طولانی تر از او بلوغش را اثبات كند، اما هرگز نتوانست آن را به آخر برساند و وقتی درد گرسنگی شدت می گرفت از هتل خارج می شد و به دكه ی ارزان قیمت نزدیك كه جوجه ی سرخ شده ی حاضری می فروخت می رفت. جوجه های روغنی، آویخته در پشت ویترین، آهسته روی سیخ هایشان می چرخیدند. وقتی جوجه به دست وارد سالن وُرودی هتل شد، احساس شرم كرد. چون مایل نبود كاركنان هتل آن را ببینند، به ناچار داخل فاستونی هشت دكمه چپاند و در حالی كه بوی گند جوجه ی سرخ شده از تمام هیكلش به مشام می رسید، با بارانی باد كرده و چهره ی سرخ سوار آسانسور شد و بالا رفت. با جوجه ی هشت دكمه زیر نگاه خیره ی بیوه زنان و آسانسورچی ها، خشمی آشتی ناپذیر كه با گذشت بیش از ربع قرن همچنان در سینه اش می سوخت، در درونش متولد شد. خشمی كه احساس كودكانه ی پرستش پدر را همراه با احساسات مذهبی در وجودش به نابودی كشید و از وی مردی ساخت كه منتهای كوشش را برای بی نیازی از خدا، هر گونه خدایی به كار بست. كوششی كه به خواست درونی اش، تمایل تبدیل شدن به آنچه پدرش هرگز نبود و نمی توانست باشد، یعنی مبدل شدن به یك انگلیسی تمام عیار، دامن می زد. بله یك انگلیسی. اگرچه آنچه مادرش گفته بود صحیح از آب دربیاید و در توالت ها فقط كاغذ گذاشته باشند و بعد از ورزش تنها آب ولرم و چرك و صابونی برای شستشو در دسترس باشد و اگرچه مفهومش گذراندن مابقی عمر در میان درختان لخت زمستانی باشد كه نومیدانه به اندك ساعت های نور كدر و آبكی چنگ می زنند. در شب های زمستان صلاح الدین كه تا آن زمان همیشه با ملافه می خوابید، زیر كوهی از پشم چون یكی از شخصیت های اسطوره ای می نمود كه به دستور خدایان به تحمل سنگی بر روی سینه محكوم شده باشد. ولی اشكالی نداشت. در عوض انگلیسی می شد. ولو این كه همكلاسی ها، با شنیدن لهجه اش نیشخند می زدند و اسرارشان را به او بروز نمی دادند، چرا كه این كنار گذاشتن ها او را بیش از پیش در تصمیمش پابرجا می كرد. در آن هنگام بود كه دست به عمل زد و ماسك هایی را پیدا كرد كه این یاروها می شناختند: ماسك های مردمان رنگ پریده یا ماسك های دلقكی. تا این كه همه را فریب داد و سرانجام او را میان خود پذیرفتند و تصور كردند كه "از خودمان است."صلاح الدین به شیوه ی انسانی حساس كه گوریل ها را تشویق و اغوا می كند تا او را چون عضوی در گروهشان بپذیرند، و همراه با نرمی و نوازش موز در دهانش بچپاننند، آن ها را فریب داد.
(بعد از این كه كیفی را كه روزی در انتهای رنگین كمان یافته بود خالی كرد و آخرین صورتحساب را پرداخت، پدرش گفت: "حالا دیدی؟ خودت از عهده ی همه ی كارها بر آمدی، من از تو یك مرد ساخته ام." ولی چه جور مردی؟ این چیزی است كه پدرها هرگز نخواهند دانست. از پیش نمی دانند و زمانی می فهمند كه دیگر خیلی دیر است.)
تازه مدرسه را شروع كرده بود كه روزی هنگام صبحانه نوعی ماهی دودی در بشقابش دید و همانطور كه روی صندلی نشسته بود به آن خیره ماند. نمی دانست از كجای ماهی باید شروع كند. سرانجام لقمه ای از آن را به دهان برد. پُر از تیغ های ریز بود. همه را از دهانش در آورد ولی لقمه ی بعدی هم همانطور بود. در سكوت رنج می كشید و همشاگردی هایش تماشایش می كردند. حتی یكی از آن ها نگفت بگذار نشانت بدهم، ماهی را اینطور باید خورد. نود دقیقه طول كشید تا همه ی ماهی را خورد. اجازه نداشت تا پایان كار از پشت میز برخیزد. آن آخرها بدنش به لرزه درآمده بود و اگر می توانست حتماً می گریست. آن وقت این فكر به ذهنش رسید كه درس مهمی گرفته است. انگلستان ماهی دودی ای بود كه مزه ای خاص و تیغ و استخوان فراوان داشت و كسی هرگز به او نمی آموخت كه آن را چگونه بخورد. به این نتیجه رسید كه آدم لجباز و كله خری است و قسم خورد: "به همه شان نشان می دهم. حالا می بینید." خوردن ماهی دودی اولین موفقیتش بود. نخستین گام در راه فتح انگلستان.
می گویند ویلیام فاتح با خوردن مشتی خاك فتح انگلستان را آغاز كرد.
*
پنج سال بعد مدرسه را ترك گفته به خانه بازگشت. در انتظار آغاز دانشگاهی در انگلستان بود. در این مدت تحول و تبدیلش به یك ولایتی [Vilayeti] رو به پایان بود. نسرین در برابر پدر سر به سرش می گذاشت و می گفت: "ببین چه خوب شكایت می كند، نسبت به همه چیز انتقادهای بزرگ و اساسی دارد. می گوید بادبزن های سقفی شل شده اند و بعید نیست هنگام خواب از آن بالا بیفتند و سر از بدنمان جدا سازند. غذاها همه چاق كننده اند. چرا بعضی خوراك ها را بی آن كه سرخ كنیم، نمی پزیم. بالكن های طبقه ی بالا سُست و خطرناك شده اند و رنگشان ورآمده. می خواهد بداند چرا به خانه بی توجهیم و به نگهداری آن نمی پردازیم. گیاه ها و درختان باغ بی اندازه رشد كرده اند. به عقیده ی او ما مردمان جنگلی هستیم. و تازه فیلم هایمان هم بی اندازه خشن و بی نزاكت است و او از آن ها خوشش نمی آید و آنقدر درد و مرض زیاد است كه آدم جرأت نمی كند آب شیر را بخورد. خدای من. واقعاً او را طور دیگری بار آورده اند شوهر جان. صالو كوچولوی ما از انگلستان برگشته و این قدر خوب صحبت می كند و آقا شده است."
در پایان غروب روی چمن ها گام برمی داشتند و خورشید را تماشا می كردند كه در دریا فرو می رفت. گاه زیر درختان پرسه می زدند. درختانی به هیبت مار و یا چون مردان ریشو. صلاح الدین (كه به پیروی از مد انگلیس حالا خودش را صلدین می نامید، ولی نام خانوادگیش همچنان چمچاوالا بود، تا این كه مدتی بعد، یك كارگزار تئاتر به خاطر مصالح تجارتی آن را كوتاه كرد)، نام بسیاری از آن ها را فرا گرفته بود: درخت جك، بانیان، جاكاراندا، شعله ی جنگل و چنار، بوته های كوچك چهویی مویی یا دستم نزن پای درخت زندگیش، درخت گردویی كه چنگیز به دست خود روز تولد پسرش كاشته بود، روییده بودند. پدر و پسر پای درخت تولد دست و پایشان را گم كرده بودند و برای شوخی های ملایم نسرین پاسخ مناسبی نمی یافتند. صلدین با این تصور غم انگیز درگیر بود كه باغ قبل از این كه نام درختان را بداند، جای بهتری بود و چیزی گم شده بود كه او هرگز نمی توانست بازش یابد. و چنگیز چمچا دریافت كه دیگر نمی تواند در چشمان پسر بنگرد. چرا كه تلخی آن نگاه چنان دلسردش می كرد كه گویی قلبش به تكه یخی بدل می شد. وقتی از كنار درخت گردوی هجده ساله كه گاه در دُوران دراز دوریشان تصور كرده بود روح تنها پسرش در آن جاری است گذشت و آغاز سخن كرد، واژه ها نامناسب از كار درآمد و از وی تصویری سرد و جدّی ارایه داد. یعنی درست تصویر آن گونه مردی كه هرگز نمی خواست باشد و می ترسید سرانجام تبدیل شدنش به چنان مردی اجتناب ناپذیر گردد.
خطاب به نسرین غرید: "به پسرت بگو اگر برای این به خارج رفته كه تحقیر خانواده اش را یاد بگیرد، به ناچار خانواده اش هم احساسی جز این كه او را خوار بشمارد ندارد. مگر فكر می كند كیست؟ از آن پانجاندارم های بزرگ [a grand panjandrum]؟ آیا سرنوشت من این است كه پسرم را از دست بدهم و به جایش موجودی عجیب و غریب نصیبم شود؟"
اما صلدین به پیرمرد پاسخ داد: "پدر عزیز، من هرچه هستم مدیون تو ام."
این آخرین گفتگوی خانوادگی بود. هر دو در سرتاسر تابستان كماكان رنجیده خاطر بودند و تلاش های نسرین برای وساطت بیهوده بود. عزیزم تو باید از پدرت معذرت بخواهی. بیچاره مُدام رنج می كشد اما غرورش اجازه نمی دهد تو را در آغوش بكشد و آشتی كند. حتی ننه اش كاستوربا و شوهرش والابه [Vallabh] ی پیر وساطت كردند. ولی نه پدر به سازش تن می داد، نه پسر. كاستوربا به نسرین گفت: "مشكل اینجا است كه طبیعت هر دوشان یكی است. بابا و پسر جنسشان عین هم است."
در ماه سپتامبر، هنگامی كه جنگ با پاكستان آغاز شد، نسرین با نوعی جسارت اعلام كرد مهمانی های جمعه شب ها را كماكان برگزار خواهد كرد و توضیح داد: "برای این كه نشان بدهیم هنوز هندوها و مسلمان ها، توان دوستی هم دارند و فقط به دشمنی نمی پردازند." چنگیز برقی در چشمان همسرش دید و از مباحثه خودداری كرد و در عوض به خدمتكاران گفت بر همه ی پنجره ها پرده های ضخیم نصب كنند كه در ساعات خاموشی اجباری شهر از آن استفاده كنند. آن شب صلدین چمچاوالا برای آخرین بار در نقش قدیمیش دربانی ظاهر شد. وی كت انگلیسی مخصوص میهمانی های شب را پوشید و هنگامی كه میهمانان رسیدند- همان میهمانان قدیمی كه گرد نقره ای زمان بر سر و رویشان نشسته بود ولی جز این تفاوتی با گذشته نداشتند- همان نوازش ها و بوسه های گذشته را توأم با احساس دلتنگی برای قدیم ها، با جوانیش را تبرك كردند. آن ها می گفتند ببینید چقدر بزرگ شده. چه پسر نازنینی. چه بگویم. همه در تلاش پنهان داشتن هراس جنگ بودند. رادیو گفته بود: "خطر حملات هوایی وجود دارد." و وقتی به موهای صلدین دست می كشیدند دستشان اندكی می لرزید و یا نوازششان آمیخته به خشونت بود.
صدای آژیر دیروقت بلند شد و میهمانان در جستجوی پناهگاه در زیر تختخواب ها، قفسه ها و جاهای دیگر پنهان شدند. نسرین چمچاوالا كه ساری طرح روزنامه ای به تن داشت خود را كنار میز مملو از خوراكی های گوناگون تنها یافت و در حالی كه وانمود می كرد اتفاق خاصی نیافتاده است، قطعه ای ماهی به دهان گذاشت و كوشید با حضور خود در كنار میز به میهمانان اطمینانی دوباره ببخشد. اینطور بود كه وقتی استخوان ماهی ای كه سرانجام سبب مرگش شد در گلویش گیر كرد، هیچ كس آنجا نبود تا به دادش برسد. میهمانان هر یك در گوشه و كناری با چشمان بسته قوز كرده بودند. حتی صلدین فاتح ماهی دودی، صلدین از انگلیس برگشته ی متفرعن نیز دست و پایش را گم كرده بود. نسرین چمچا به زمین افتاد، نفس زنان بر خود پیچید و مرد. و وقتی با صدای مجدد آژیری كه رفع خطر را اعلام كرد، میهمانان كه گوسفندوار بازگشتند، میزبان خود را در میان اتاق ناهارخوری مُرده یافتند. به نَقل شایعاتی كه در بمبئی جریان یافت، ملائكه ی مرگ یا كالی پی لی كالاس [khali- pili khalaas]، او را ربوده بود. در واقع نسرین بی هیچ دلیلی برای همیشه از دست رفته بود.
*
هنوز یك سال از مرگ نسرین چمچاوالا در اثر ناتوانی در غلبه بر استخوان ماهی به شیوه ی پسرش كه در خارج درس خوانده بود، نگذشته بود كه چنگیز بی آن كه قبلاً كلمه ای بر زبان آورده، یا هشداری داده باشد، بار دیگر ازدواج كرد. صلدین در كالج انگلیسی نامه ای دریافت كرد كه پدرش با سبك نگارش عاری از آب و تاب همیشگی، سبكی كه در شُرُفِ منسوخ شدن بود و چنگیز همیشه در نامه نگاری به كار می برد، به او فرمان داده بود شاد باشد. نوشته بود: "شادی كن زیرا آنچه از دست رفته بود باز آمده." هنگامی كه صلدین دریافت مادرخوانده ی جدیدش نیز نسرین نام دارد، یكباره به سرش زد و نامه ای ظالمانه و خشمگین به پدر نوشت. خشونت نامه به گونه ای بود كه تنها میان پدرها و پسرها یافت می شود و با آنچه میان مادران و دختران می گذرد از این جنبه تفاوت دارد كه امكان مشت زدن و آرواره خُرد كردن در پس آن پنهان است. چنگیز بلافاصله نامه ای در پاسخ نوشت. نامه ای كوتاه كه از چهار خط ناسزاهای قدیمی اوباش، نكبت، سانسورچی، رذل، حقیر، مادرجنده و دغل تشكیل شده بود: "لطفاً كلیه ی روابط خانوادگی برای همیشه باطل اعلام می شود." و در پایان آمده بود كه: "مسؤول نتایج این امر سركار عالی هستید."
پس از یك سال سكوت، صلدین نامه ی دیگری حاكی از بخشودگی دریافت كرد كه تحمل آن برایش از نامه ی تهدیدآمیز و طردكننده ی قبلی ناگوارتر بود. چنگیز چمچاوالا درد دل كرده بود كه: "پسرجان، وقتی پدر شدی لحظاتی را تجربه خواهی كرد كه- آه- خیلی شیرین است. انسان از فرط علاقه بچه ی نازنین را روی زانویش می نشاند و نوازش می كند و ناگهان، بی هیچ هشداری آن موجود عزیز- می توانم با صراحت بگویم؟ آدم را خیس می كند. شاید یك آن خشم انسان را فرا بگیرد، اما بلافاصله، به همان سرعتی كه پدیدار شده بود از میان می رود. زیرا مگر ما بزرگسالان نمی فهمیم كه كودك مقصر نیست؟ او كه از این عمل خود آگاهی ندارد."
صلدین كه از مقایسه ی خود با یك كودك شاشو سخت رنجیده بود كوشید سكوتی ظاهراً بزرگ منشانه را حفظ كند. او قبل از پایان تحصیلاتش پاسپورت انگلیسی گرفته بود، زیرا در آن هنگام هنوز سخت گیری های قانونی آغاز نشده بود. از این رو در یادداشتی كوتاه به چنگیز خبر داد قصد دارد در لندن اقامت كند و به جستجوی كار هنرپیشگی برآید. پاسخ چنگیز چمچا را با پُست اكسپرس دریافت كرد: "بهتر است یكبارگی یك ژیگولوی تمام عیار بشوی. به نظر من شیطان به جلدت رفته و افكارت را به كلی تغییر داده است. تو كه این همه از ما گرفته ای، تصور نمی كنی چیزی مدیون باشی؟ آیا به كشورت، به خاطره ی مادر عزیزت و یا به ذهن و روح خودت مدیون نیستی؟ آیا می خواهی همه ی زندگیت را به قِر دادن و خودآرایی زیر چراغ های پُرنور بگذرانی و زنان مو طلایی را زیر نگاه خیره ی غریبه هایی كه برای تماشای اعمال ننگ آلودت پول داده اند، در آغوش بگیری؟ تو پسر من نیستی، بلكه یك غول، هوش [ghoul, hoosh]، یا شیطانی جهنمی هستی. می خواهد هنرپیشه بشود! بگو ببینم جواب دوستانم را چه بدهم؟"
و در زیر امضا یادداشت رقت انگیز زیر را كه حاكی از كج خلقیش بود افزوده بود: "حالا كه جن ملعون خودت را یافته ای، خیال به ارث بردن چراغ جادو را فراموش كن."
*
از آن پس چنگیز چمچاوالا گاه به گاه برای پسرش نامه می نوشت و مسأله ی شیاطین و جن زدگی را یادآوری می كرد. می نوشت: "مردی كه با خود صادق نباشد تبدیل به دروغی دو پا می شود و چنین حیواناتی بهترین آثار شیطانند." و یا با لحنی احساساتی می نوشت: "پسرم من روح تو را صحیح و سالم در درخت گردو نگه داشته ام و شیطان تنها در جسمت حلول كرده است. پس هر وقت از شرش خلاص شدی به خانه بازگرد و روح ابدیَت را كه در باغ رشد می كند، بازیاب."
دستخط نامه ها در طول این سال ها تغییر كرده بود. خط پدرش كه در گذشته آراسته و حاكی از اعتماد بود و به آسانی بازشناخته می شد، باریكتر و بی آرایش تر شده و به سادگی و پاكی گراییده بود. سرانجام دیگر نامه ای نیامد و صلدین شنید كه پدرش بیش از پیش جذب ماوراء الطبیعه شده و این كشش چنان شدت یافته كه گوشه ی عزلت گزیده است. شاید به این خاطر كه از دنیایی كه هر آن شیاطین قادر بودند پسرش را بربایند بگریزد، زیرا در چنین دنیایی مؤمنین مكان امنی نمی یابند.
دگرگونی پدر علی رغم دوری سبب تشویش صلدین گشته بود. والدینش به شیوه ی ملایم و بی حال اهالی بمبئی مسلمان بودند و صلاح الدین در كودكی پدرش چنگیز را از هر الهی بیشتر شبیه خدا می دید. از این رو قبول این كه پدر، آن رب النوع كفر آلود (هرچند اكنون دیگر جذبه ای نداشت.)، در این سن پیری زانو به زمین می زند و رو به مكه كمر خم می كند، برای پسر بی خدایش سخت ناگوار بود.
با خود گفت: "تقصیر آن جادوگر است." و در حالی كه می خواست بیانش مؤثر باشد با همان زبان جن و پری كه پدرش به كار می بُرد می افزود: "نسرین شماره ی دو، آیا این منم كه اسیر شیطان شده ام و جن در جسمم حلول كرده است؟ من كه دستخطم تغییر نكرده."
دیگر نامه ای نیامد. سال ها گذشت و سپس صلدین چمچا، هنرپیشه ی خود ساخته، همراه با گروه تئاتری بازیگران پروسرپرو [Prospero Players] به بمبئی بازگشت تا در نمایشنامه ی بانوی میلیونر اثر جُرج برنارد شاو، نقش دكتر هندی را باز كند. روی صحنه صدایش را با نیازهای نقشش تطبیق می داد، ولی خارج از تئاتر، آن شیوه سخن گفتن و آن لهجه ای را كه مدت ها پیش به دور انداخته و تغییر داده بود، آن حروف صدادار و بی صدا باردیگر از دهانش بیرون می جهید. صدایش به او خیانت می كرد و به زودی دریافت قسمت های دیگر بدنش نیز دست كمی از آن ندارند.
*
آن كه می خواهد خود را از نو بسازد، نقش خالقی را ایفا می كند. به تعبیری چنین شخصی غیرطبیعی، كافر و نفرت انگیزترین موجود است. ولی از زاویه ای دیگر جاذبه ای در او می یابند. در تلاش و تمایل قهرمانانه ای كه در استقبال خطر از خود نشان می دهد. چرا كه بعضی آدم ها از استحاله ی زنده بیرون نمی آیند و یا آن را از دیدگاه اجتماعی و سیاسی بررسی كنید: بیشتر مهاجرین آن را می آموزند و می توانند به هیأتی دیگر در آیند. توصیف دروغینی كه از خود می كنیم تا این كه اثرات نسبت های ناروایی را كه به ما داده اند برطرف سازیم. خود واقعیمان را پنهان می كنیم، آن هم به دلایل امنیتی. مردی كه خود را خلق می كند، برای اثبات پیروزیش نیازمند است كه كسی به او ایمان بیاورد. شاید بگویید بازهم ادای خدا را در می آورد و یا این كه چند چوب خط پایین بیایید و قصه ی زنك بند زن [Tinkerbell] را به یاد بیاورید. اگر كودكان دست هایشان را به هم نكوبند و شادی نكنند، پریان به وجود نمی آیند. و یا شاید به سادگی بگویید: انسان همین است دیگر.
نه تنها نیاز دارد كه به او ایمان بیاورند، بلكه محتاج ایمان به دیگری نیز هست. بله درست حدس زده اید: عشق.
صلدین چمچا پنج و نیم روز مانده به پایان دهه ی ۶۰، دُورانی كه زن ها هنوز به موهایشان روبان می بستند، با پملا لاولیس [Pamela Lovelace] آشنا شد. او در میان سالنی مملو از هنرپیشگان تروتسكیست ایستاده بود و صلدین را با دیدگانی درخشان، بسیار درخشان می نگریست. صلدین او را با لبخندش تمام شب در انحصار گرفت و او با مرد دیگری میهمانی را ترك گفت. ناچار به خانه بازگشت تا خواب چشمان، لبخند، باریكی كمر و پوست لطیف پملا را ببیند. صلدین دو سال تمام به دنبال پملا بود. انگلستان گنجینه هایش را با بی میلی تسلیم می كند. او كه خود از این همه شكیبایی شگفتزده بود دریافت كه زن امانتدار سرنوشتش گشته و اگر رام نشود، همه ی زحماتی كه برای تغییر و ساختن خود كرده بر باد خواهد رفت. از این رو همین كه روی قالیچه ی سفید پملا در هم پیچیدند، قالیچه ای كه نیمه شب ها در ایستگاه اتوبوس كرك هایش روی لباس صلدین به چشم می خورد، به التماس افتاد: "به من این اجازه را بده. من همانم كه در انتظارش بوده ای. باور كن."
ناگهان شبی بی هیچ مقدمه ی قبلی اجازه داد و گفت كه باورش كرده است. صلدین قبل از این كه پملا تغییر عقیده بدهد با او ازدواج كرد، اما هرگز نیاموخت چگونه افكارش را بخواند. پملا هر وقت غمگین بود در اتاق خواب را به روی خود قفل می كرد تا حالش بهتر بشود. می گفت: "به تو ارتباطی ندارد. دوست ندارم كسی مرا در آن حالت ببیند." صلدین او را صدف می نامید. او بر درهای بسته ی زندگی مشتركشان كه اوایل در یك زیر زمین، بعداً در خانه ای كوچك و سرانجام در عمارتی مجلل می گذشت مشت می كوبید: "دوستت دارم، در را باز كن." نیاز صلدین بیشتر به این خاطر كه در خود اطمینانی دوباره به دست آورد، چنان شدید بود كه هرگز ناامیدی ای را كه در آن لبخند خیره كننده نهفته بود، در نیافت. نمی فهمید پملا چرا هرگاه توان درخشیدن ندارد پنهان می شود. و وقتی فاش كرد پدر و مادرش هر دو غرق در بدهی های ناشی از باخت در قمار خودكشی كرده اند، دیگر خیلی دیر شده بود. پملا تازه بالغ شده بود كه با آهنگ اَشرافی صدایش تنها ماند. صدایی كه او را دختر طلایی، زنی كه باید به او حسادت كرد می نمایاند. حال كه او موجودی بی كس و گمگشته بود. پدر و مادرش حتی به خود زحمت این را نداده بودند كه تا رسیدن دخترشان به سن رشد شكیبا باشند. پس واضح بود كه چقدر دوستش داشتند، و از این رو او هیچ اعتماد به نفس نداشت و هر دمی كه در این جهان می گذرانید آكنده از بیم و هراس بود، و به همین سبب همیشه لبخند می زد و گاه هفته ای یك بار در را بر روی خود می بست و می لرزید و احساس می كرد یك تكه آشغال، لاشه ای بی محتوا و یا میمونی است كه فندق برای خوردن ندارد.
آن ها بچه دار نشدند. پملا خود را مقصر می دانست ولی بعد از ده سال صلدین فهمید كه كروموزوم هایش دچار نقص است. كروموزوم هایش یا دراز بودند یا كوتاه، درست به یاد نمی آورد. او این نقص را به طور ژنتیك به ارث برده بود و ظاهراً به یاری بخت بود كه به شكل فعلیش زنده مانده و موجود عجیب و غریب و ناقص الخلقه ای از كار در نیامده بود. اما این نقص را از پدر به ارث برده بود یا از مادر؟ از كدام یك؟ پزشكان جوابی نداشتند و به سادگی می توان حدس زد كه صلاح الدین كدام یك را مقصر شمرد. هرچه باشد پشت سر مُردگان نباید حرف زد.
تازگی ها زن و شوهر با هم نمی ساختند.
او بعدها به این موضوع اندیشید اما نه همان دم.
بعدها با خود گفت، زندگی ما به دست انداز افتاده بود. شاید به این خاطر كه فرزند نداشتیم، شاید هم رفته رفته از همدیگر دور شده بودیم، و شاید هم... در آن دُوران از آن تقلای خشونت بار رو می گرداند و آن همه خراش و ستیزه های فروخورده را ندیده می گرفت و با چشمان بسته انتظار می كشید تا لبخند پملا باز آید.
او اعتقاد به این لبخند، این قلب درخشان شادی را جایز شمرد و كوشید تا آینده ای درخشان را برای هر دوشان مجسم كند و با باور آن خیال، به آن واقعیت بخشد. هنگام سفر به هندوستان به خوش شانسی داشتن چنین زنی می اندیشید. من شانس آورده ام. البته كه شانس آورده ام، بحث هم ندارد. من خوش شانس ترین حرامزاده ی دنیا هستم. و چه خوش بود آن راه پُرسایه ی سال ها كه در برابرش امتداد می یافت، چشم انداز عمر و پیری در حضور نجیب و ملایم پملا.
او چنان به خودش تلقین كرده و به باور این واقعیت ساختگی و ناچیز نزدیك بود كه چهل و هشت ساعت بعد از رسیدن به بمبئی، وقتی با زینی وكیل [Zeeny Vakil] می خوابید، اولین بلایی كه بر سرش نازل شد این بود كه از هوش رفت. بله، قبل از شروع عشق بازی بی حال افتاد. آخر پیام هایی كه به مغزش می رسید چنان متضاد بودند كه انگار از چشم راست حركت جهان را به سمت چپ و از چشم چپ آن را در حال لغزیدن به سمت راست می دید.
*
زینی نخستین زن هندی كه با او عشق بازی كرد، شب اول، در پایان نمایش بانوی میلیونر، با بازوان اپرایی و صدای زیرش بی هوا وارد رخت كن مخصوص شد، انگار كه این همه سال نگذشته بود. سال ها..."این همه سال مایوس كننده است. به جان خودت، من در تمام طول نمایش منتظر بودم كه تو آهنگ وای بر من را بخوانی. عین پیتر سلرز دیگر. توی دلم می گفتم بگذار ببینم توانسته خواندن یك نت را یاد بگیرد؟ یادت می آید با راكت اسكواش ادای الویس را در می آوردی؟ خیلی بامزه بود عزیزجان. اما خُل بازی بود دیگر. ولی این دیگر چیست؟ در نمایشنامه كه آوازی وجود ندارد. به درك، گوش كن، می توانی خودت را از دست این سفیدها خلاص كنی و با ما محلی ها باشی. نكند با ما بودن را فراموش كرده ای؟"
او زینی را در نوجوانی به خاطر می آورد كه پیكری مانند چوب باریك داشت و موهایش را مدل كُوانت Quant] طرح مشهور انگلیسی كه در دهه ی ۶۰ معروف شد. م.[ اریب كوتاه كرده بود و لبخندش در جهت مخالف موها كج می شد. دختری شرور و بی پروا. یك بار محض خنده به یك آدای [adda] بدنام، از آن كافه های خیابان فالكلند [Falkland Road] رفته و آنقدر نشسته و سیگار كشیده بود و كوكاكولا نوشیده بود كه سرانجام پااندازهایی كه كافه را می چرخاندند تهدید كرده بودند كه چهره اش را كاردی خواهند كرد. آخر "كار آزاد" در كافه قدغن بود. زینی در حالی كه سیگارش را به آخر می رساند، نگاه خیره اش را از آن ها بر نگرفت و بی پروا كافه را ترك گفت. شاید هم دیوانگی بود. حالا در سی و چند سالگی تحصیلات پزشكی به پایان رسانده، در بیمارستان بریج كندی مریض می دید و برای بی خانمان های شهر كار می كرد. به محض شنیدن خبر رسیدن ابری ناپیدا كه می گفتند چشمان و ریه ها را نابود می كند، به بوپال [Bhopal] رفته بود. می گفتند كار امریكایی ها است. زینی منتقد هنری نیز بود و شهرت كتابی كه درباره ی اسطوره ی محدود كننده ی اصالت نوشته بود را می شد پیش بینی كرد. ولی مگر این اصالت مورد بحث چیزی جز همان زندان فولكلوریك بود كه او كوشیده بود نوعی اخلاق التفاتی معتبر تاریخی را جایگزین آن سازد. مگر نه این كه سراسر فرهنگ ملی بر مبنای قرض گرفتن بود؟ آن هم قرض كردن هر لباسی كه اندازه اش مناسب باشد. اما شهرت كتاب بیشتر به خاطر عنوانش بود. زینی عنوان "تنها هندی خوب" را برای كتابش انتخاب كرده بود. وقتی یك نسخه از آن را به چمچا می داد گفت: "منظور این است كه تنها هندی خوب هندی مُرده است. چرا تنها یك طریق خوب و درست هندی بودن وجود دارد؟ این طرز فكر چیزی جز همان بنیادگرایی هندو نیست. در واقع ما همگی هندی های بدی هستیم، بعضی بدتر از بقیه."
زیباییش اینك شكفته بود. زینی امروز با موهای بلند پریشان دیگر بدنی مثل چوب خشك نداشت. پنج ساعت بعد از این كه به رخت كن آمد، در رختخواب بودند و صلدین از حال رفته بود. وقتی بیدار شد زینی گفت: "او هرگز نفهمیده كه راست می گفته است یا نه."
زینی وكیل از صلدین برای خود پروژه ای ساخت. می گفت "استرداد. آقا ما تو را پس می گیریم." گاه می اندیشید زینی می خواهد برای رسیدن به مقصود، او را زنده زنده ببلعد. او مانند آدمخواران عشق بازی می كرد و صلدین خوك درازش long pork] گوشت قربانی آدمیزاد كه آدمخواران هنگام جشن می خورند. از اصطلاحات آدمخواران پلی نزی. م. [بود. از او پرسید: "می دانی كه ارتباط میان گیاه خواری و تمایل به آدمخواری محرز شده است؟" زینی كه ران برهنه اش را به جای ناهار می خورد، با سر پاسخ منفی داد. صلدین ادامه داد: "بعضی وقت ها اِفراط در مصرف گیاهان سبب ترشح مواد بیوشیمیایی خاصی در خون می شود كه تخیلات آدم خواری به وجود می آورد." زن به بالا نگاه كرد و لبخند كجش را زد. زینی، خوش آشام زیبا گفت: "از آن حرف ها است. ما ملّتی گیاه خوار هستیم و صلح طلبی و عرفان جزو فرهنگمان است. این را همه می دانند."
در مقابل او ناچار بود چنان با احتیاط رفتار كند كه انگار زن ظرفی چینی است. اولین باری كه سینه اش را لمس كرد اشك های گرم و شگفت انگیزی به رنگ و غلظت شیر گاومیش از چشمانش فواره زد. او دیده بود كه چگونه بدن مادرش را چون مرغی كه برای شام آماده می كنند، بُریده بودند. اول سینه ی چپ و بعد سینه ی راست. و باز هم سرطان پیش رفته بود. او شاهد مرگ مادرش بود و وحشت تكرار این مرگ پستان هایش را به منطقه ای ممنوعه تبدیل كرده بود. هراس پنهان زینی بی باك. او فرزند نداشت اما از چشمانش شیر می گریست.
پس از اولین عشق بازی، اشك ها را از یاد برد و شروع كرد به سركوفت زدن: "تو می دانی چه هستی؟ حالا بهت می گویم. تو مثل یك سرباز فراری هستی. پاك انگلیسی شده ای. لهجه ی آنچنانیت را مثل پرچمی دورت می پیچی و تازه به آن خوبی هم كه خودت فكر می كنی نیست، گاهی می لقد، مثل یك سبیل مصنوعی است، بابا."
می خواست بگوید: "اتفاق عحیبی افتاده است، صدای من..." ولی نمی دانست چگونه آن را بیان كند. این بود كه زبانش را نگه داشت.
زن در حالی كه شانه اش را می بوسید خُرناسه كشید: "آدم هایی مثل تو بعد از این همه سال برمی گردید و معلوم نیست فكر می كنید كی هستید. خوب، بچه جان بگذار بگویم كه ما نسبت به شماها نظر خوبی نداریم." لبخندش از لبخند پملا هم درخشانتر بود. صلدین گفت: "راستی زینی تو لبخند بیناكایت را از دست نداده ای."
بیناكا. این دیگر از كجا آمده بود؟ آگهی تبلیغاتی خمیردندانی كه مدت ها پیش فراموش شده بود و باز هم حروف صدادار كه آشكارا او را لو می دادند. چمچا مراقب باش. مراقب سایه ات باش. آن سیاهی كه از پشت سر پیَت می آید.
شب دوم نمایش در حالی كه دو تن از دوستان دنبالش بودند به تئاتر آمد. یك فیلمساز جوان ماركسیست به نام جُرج میراندا [George Miranda]، مردی نهنگ صولت كه هنگام راه رفتن پاها را لخ لخ می كشید و آستین های كوتاهش را بالا زده، جلیقه ی پُرلكه اش تكان تكان می خورد و به نوك سبیل شگفت انگیز نظامیش موم كشیده بودند. دوم بوپن گاندی [Bhupen Gandhi]، شاعر و روزنامه نگار بود كه موهایش زود سفید شده ولی چهره اش تا وقتی خنده ی زیركانه اش را سر می داد، معصومیتی كودكانه داشت. زینی گفت: "زودباش سالاد بابا، می خواهیم شهر را نشانت بدهیم." به سوی همراهانش چرخید: "این آسیایی ها شرم ندارند. صلدین مثل كاهو می ماند."
جُرج میراندا گفت: "چند روز پیش یك گزارشگر تلویزیون به اینجا آمده بود. موهایش را به رنگ صورتی در آورده بود و می گفت نامش كریلدا [Kereeda] است. نفهمیدم چه صیغه ای بود."
زینی حرفش را بُرید: "گوش كن، جُرج آنقدر صاف و ساده است كه انگار در این دنیا زندگی نمی كند. او نمی داند شما به چه موجودات عجیبی تبدیل می شوید. آن دوشیزه سینگ [Miss Singh]، آخ هر چیز اندازه ای دارد. به او گفتم اسمت خلیدا [Khalida] است، به وزن دلدا [Dalda] كه نوعی وسیله ی پخت و پز است. اما باز هم نمی توانست آن را تلفظ كند. نام خودش را. تیپ هایی مثل شماها، اصلاً فرهنگ ندارید. باز هم مثل این محلی ها حرف زدم، مگر نه؟" در دَم احساس كرد خیلی تند رفته است و یكباره با چشمان گِرد و شاد نگاه كرد. بوپن گاندی با صدای آرامش گفت: "بس كن زینت. این قدر به او تحكم نكن." و جُرج شرمگین من من كرد: "منظوری نداشتم جان شما، فقط شوخی بود."
چمچا پوزخندی زد و جوابش را داد: "زینی دنیا پُر از هندی است. خودت كه می دانی. ما به همه جا می رویم. در استرالیا تعمیركار می شویم و یا این كه سرمان را در یخچال ابدی امین جا می گذاریم. شاید هم كریستف كلمب راست می گفت و هرجا بروی هند است. هند جنوبی، غربی، شمالی. تو باید نسبت به این همه تهوری كه ما در كارهای بزرگ نشان می دهیم و این شیوه ای كه در رها شدن از مرزها داریم غرور داشته باشی. اما مشكل اینجا است كه ما هندی هایی مثل تو نیستیم. پس بهتر است به ما عادت كنی. اسم آن كتابی كه نوشته ای چه بود؟" زینی بازوانش را زیر بازوی او انداخت و گفت: "گوش كنید به این حرف های سالاد من. گوش بدهید. بعد از یك عمر تلاش برای این كه مثل سفیدپوست ها باشد حالا یك مرتبه هوس كرده هندی بشود. معلوم می شود هنوز هم امید هست. یك چیزی در وجودش زنده است." چمچا احساس كرد سرخ می شود و چیزی درهم و برهم در درونش رشد می كند. هندوستان همه چیز را در هم می ریخت.
زینی در حالی كه او را می بوسید و بوسه اش مثل كارد در پوستش فرو می رفت افزود: "تو را به خدا چمچا، واقعاً كه ایوالله. تو اسم خودت را می گذاری آقای چاپلوس و آن وقت از ما توقع داری نخندیم؟"
*
در هندوستان، اتومبیل قراضه ی زینت، ماشینی كه برای فرهنگی خدمتكار ساخته شده و روكش صندلی های عقب آن اعلاتر از صندلی های جلو بود، احساس كرد شب مانند حلقه ی جمعیت او را تنگ در میان می گیرد. هندوستان با آن عظمت از یاد رفته، حضور محض و بی نظمی كهن و تحقیر شده اش او را به هم آوردی می طلبید. هیرجایی [hirja] شبیه به اهالی آمازون، چون یكی از زنان شگفت انگیز هند كه نیزه ای سه سر در دست داشت برخاست و با حركت امپراتوروار دستش به ترافیك ایست داد. هنگامی كه از مقابلشان می گذشت، چمچا به چشمان آن زن مردنما خیره ماند. تصویر جبرئیل فرشته، هنرپیشه ای كه به طور اسرارآمیزی ناپدید شده بود، بر دیوارها می پوسید. آشغال، خُرده ریز، سر و صدا، تبلیغات سیگار و یا تبلیغاتی چون: "قیچی- به مردان عمل رضایت می بخشد." و از آن هم عجیب تر- "پاناما، جزیی از چشم اندازهای زیبای هندوستان است."
"كجا می رویم؟" شب كیفیت نئون های سبز كاباره های استریپ تیز را داشت. زینی اتومبیل را پارك كرد: "گم شده ای نه؟ آخر تو كه بمبئی را نمی شناسی. شهر خودت. هر چند كه هرگز شهرت نبوده. بمبئی برای تو چیزی جز رؤیای كودكی نیست. سكونت در اسكاندال پوینت مثل زندگی در كره ی ماه است. در آنجا كه باستی و سیری [bustee,sirree] وجود ندارد، تنها یك قسمت مخصوص خدمتكاران است. آیا آدم های شیوسِنا [Shiv Sena] سراغتان نمی آمدند تا دعوا راه بیاندازند؟ آیا همسایه ها در اعتصابات پارچه بافی زا گرسنگی می مردند؟ داتا سمانت [Data Samant] چه؟ مقابل خانه تان تظاهرات به راه نینداخت؟ چند ساله بودی كه یكی از اعضای سندیكا را دیدی؟ اولین مرتبه وقتی به جای این كه با اتومبیل و راننده حركت كنی، قطار سوار شدی چند سال داشتی؟ ببخش عزیزم، ولی آنجا بمبئی نبود، پریستان [Peristan] یا سرزمین عجایب بود."
صلدین گفت: "و تو خودت آن وقت ها كجا بودی؟"
و او با خشم پاسخ داد: "من هم همانجا بودم."
پس كوچه ها. معبد چین ]نام یكی از كیش های هندی كه به دین بودا نزدیك است و اصل نخستین آن بی آزاری است. م.[ در دست تعمیر بود و مجسمه های قدیسین را در كیسه های پلاستیكی پیچیده بودند كه رنگ رویشان نریزد. یك روزنامه فروش سیار روزنامه ای پُر از عكس های وحشت انگیز را به نمایش گذاشته بود: فاجعه ی راه آهن. بوپن گاندی به شیوه ی زمزمه ی آمیزش شروع به صحبت كرد. گویا مسافرانی كه زنده مانده بودند پس از تصادف به سوی ساحل رودخانه شنا كرده (قطار از روی پلی پرت شده بود) و در نزدیكی ساحل با اهالی دهی روبرو شده بودند كه دستجمعی مسافران بخت برگشته را به زیر آب هل داده و آنقدر نگه داشته بودند تا همگی خفه شده بودند و آن وقت لباس هایشان را دزدیده بودند.
زینی داد كشید: "دهانت را ببند. چرا این حرف ها را جلوی او می زنی؟ كسی كه ما را وحشی و عقب مانده می داند."
فروشگاهی چوب صندلی می فروخت تا در معبد كریشنا، در آن نزدیكی سوزانده شود. در آنجا چشمان لعابی صورتی و سفید كریشنا كه همه چیز و همه جا را می بیند نیز به فروش می رسید. "حقیقتش این است كه چیزهای دیدنی بیش از اندازه زیاد است."
*
همگی به دهابای [dhaba] شلوغی رفتند كه جُرج در رابطه با كار سینما هنگام تماس با داداها [dada] یا گردانندگان تجارت هوس و لذت به آن رفت و آمد می كرد. پشت میزی آلومینیومی نشستند و رم تیره نوشیدند و جُرج و بوپن می زده به جان هم افتادند. زینی كوكاكولا نوشید و از دوستانش بدگویی كرد: "هر دوشان مشروب خورند و بی پول. دو مرد همسر آزار كه به كافه های بدنام رفت و آمد می كنند و عمر لعنتیشان را هدر می دهند. بی جهت نبود كه تو را انتخاب كردم شكرم. وقتی سطح محصولات محلی این قدر پایین است، آدم به اجناس خارجی علاقمند می شود."
جُرج قبلاً با زینی به بوپال رفته بود و اكنون فاجعه ی راه آهن را با صدای بلند تفسیر ایدئولوژیك می كرد: "امریكا برای ما چیست؟ امریكا از دیدگاه ما یك مكان واقعی نیست، بلكه سمبُل قدرت است، قدرت در خالصترین شكل آن. قدرتی ناپیدا. ما نمی توانیم آن را ببینم، اما آن قدرت پدرمان را در می آورد. راه گریزی هم نیست." و در ادامه، شركت یونیون كارباید [Union Carbide] را با اسب ترویا مقایسه می كرد: "ما خودمان حرامزاده ها را به این مملكت دعوت كردیم. قضیه درست مثل چهل دزدی بود كه در انتظار شب پنهان شده بودند." و آن وقت فریاد كشید: "ولی ما كه علی بابا نداشتیم. كی را داشتیم؟ آقای رجیو گ. را؟"
در این لحظه بوپن گاندی یك مرتبه به پاخاست و در حالی كه كمی تِلوتِلو می خورد، در ادامه ی گفته های دوستش چنان داد سخن داد كه انگار شیطان به جلدش رفته بود. گفت: "از نظر من مسأله نمی تواند دخالت خارجی باشد. ما همیشه خارجی ها را مقصر قلمداد كرده خودمان را می بخشیم. همیشه یا كار كار امریكاست یا پاكستان یا جهنم دره ی دیگری. معذرت می خواهم جُرج، اما به عقیده ی من همه چیز به آسام برمی گردد. باید از آسام شروع كرد. كشتار آدم های بی گناه." عكس های جسدهای كودكان كه با نظم و ترتیب، چون سربازانی كه برای سان رفتن آماده شوند چیده شده بود. آن ها را آنقدر كتك زده بودند تا مُرده بودند. به برخی سنگ پرتاب كرده، گردن برخی دیگر را با چاقو بُریده بودند. چمچا آن صفوف مرگ را به خاطر آورد. گویی تنها ترس و وحشت قادر بود هند را به نظم آورد.
بوپن بیست و نه دقیقه ی تمام بی وقفه سخن گفت: "ما همگی در مورد آسام گناهكاریم و اگر تك تكمان گناه كشتار كودكان را به گردن نگیریم نمی توانیم خود را متمدن بنامیم." صحبت كنان شتابان رم می نوشید و صدایش بلندتر می شد و بدنش به وضع خطرناكی خم شده بود، اما با این كه سالن در سكوت فرو رفته بود، هیچ كس به سویش حركتی نكرد، برای ساكت كردنش نكوشید و او را مست خطاب نكرد. در اواسط جمله ی "كور كردن، تیر زدن و فساد روزانه، ما فكر می كنیم كه..." سنگین نشست و به لیوانش خیره شد.
در این هنگام جوانی از یكی از گوشه های دور سالن به مخالفت برخاست. فریاد زد: "آسام باید از دیدگاه سیاسی درك شود، در آنجا مسایل اقتصادی چنان حكم می كرد." و مرد دیگری به پاسخ گویی برآمد: "مشكلات مالی از توضیح این به چه دلیل مردی دختر بچه ای را به قصد كشت می زند، قاصر است." و باز هم دیگری پاسخ داد: "اگر چنین می اندیشی، معلوم است هرگز گرسنگی نكشیده ای صَلاح [salah]، آدم های رمانتیك نمی دانند مشكلات اقتصادی چگونه خوی حیوانی را در انسان زنده می كند." هیاهو بالا گرفت و چمچا گیلاسش را محكم فشرد. هوا گویی غلیظتر می شد. برق دندان های طلا توی چشم می زد. شانه ها به شانه اش می سایید، آرنج ها سقلمه می زد، رفته رفته هوا به غلظت سرب می شد و در سینه اش آن تپش های ناهمساز آغاز شده بود. جُرج مُچِ دستش را گرفت و كشان كشان بیرونش برد: "حالت خوب است؟ چهره است سبز شده بود." صلدین سری تكان داد، ریه ها را از شب پُر كرد و آرام گرفت. گفت: "رَم و واماندگی. عادت غریبی كه من دارم این است كه معمولاً بعد از پایان نمایش كنترل اعصابم را از دست می دهم. بیشتر اوقات تعادلم به هم می خورد. بهتر بود قبلاً به فكرش می افتادم." زینی چشم به صورتش داشت و در چشمانش چیزی بیش از همدردی دیده می شد. حالتی درخشنده، پیروز و سخت. خیرگی نگاهش می گفت: "بالأخره یك چیزهایی دستگیرت شد. دیگر وقتش رسیده بود."
چمچا اندیشید، كسی كه به تیفویید مبتلا می شود، ده سالی نسبت به آن مصونیت پیدا می كند. اما هیچ چیز ابدی نیست و سرانجام مواد مدافع در خون ناپدید می شود. باید این واقعیت را می پذیرفت كه خونش مواد مصون كننده ای را كه به وی توان تحمل واقعیت هندوستان را می بخشید، از دست داده است. رَم و تپش قلب، این بیماری ای است كه از روح ناشی می شود.
اینك ساعت خواب فرا رسیده بود.
زینی او را به خانه اش دعوت نكرد. همیشه هتل، فقط هتل، با عرب هایی كه با مدال های گردنشان، ویسكی قاچاق به دست در كوریدورها می خرامند. بی آن كه كفش هایش را بكند، با كراوات شل و یقه ی باز روی تخت دراز شد و ساعدش را بر روی چشمانش نهاد. زن قدیفه ی سفید هتل را پوشید، به رویش خم شد و چانه اش را بوسید: "بگذار بگویم امشب چه اتفاقی برایت افتاد. ما امشب لاكِ تو را شكستیم."
خشمگین برخاست و نشست: "خوب پس درست نگاه كن. آنچه داخل لاك بود همین است. هندی ای كه به زبان انگلیسی ترجمه شده. این روزها هر وقت به زبان هندوستانی صحبت می كنم، مردم با ادب نگاهم می كنند. من همینم." گرفتار زبان دومی كه اختیار كرده بود، در هیاهوی هند، اخطاری شوم را می شنید: دیگر بازنگرد. وقتی از میان آینه عبور كردی، با مشاهده ی خطری كه از سر گذرانیده ای گامی به عقب برمی داری. آینه شاید قطعه قطعه ات كند.
زینی در حالی كه به رختخواب می آمد گفت: "نمی دانی امشب چقدر نسبت به بوپن احساس غرور كردم. در چند كشور می توان به باری وارد شد و چنین بحثی را آغاز كرد؟ این قدر گرم و جدّی و با این همه احترام. تمدنت مال خودت، چاپلوس جان. من این یكی را ترجیح می دهم."
به التماس افتاد: "دست از سرم بردار. من خوش ندارم كسی سر زده و بی خبر به دیدنم بیاید. از آن گذشته راه و رسم هفت آجر و كابادی [kabaddi] را فراموش كرده ام، نمی توانم نماز بخوانم، نمی دانم مراسم نكاح [nikah] چگونه است و در این شهری كه پرورش یافته ام، اگر تنها بمانم راهم را گم می كنم. اینجا خانه ی من نیست و مرا به سرگیجه دچار می كند، زیرا شبیه خانه است و خانه نیست. این محیط دلم را می لرزاند و سرم را به دُوران می اندازد."
0 comments:
Post a Comment
Note: Only a member of this blog may post a comment.