Oct 7, 2009

فصل سوم ال او ان دی او ان؟

فصل سوم

اِل- او- ان- دی- او- ان

۱

پیرزن در سكوت اندیشید، من می دانم روح یعنی چه. نامش رُزا دایموند [Rosa Diamond] بود و هشتاد و هشت سال داشت. با آن دماغ منقاری اش، چشمانش را تنگ كرده از پنجره ی نمك سود اتاق خوابش به بیرون می نگریست و دریا و ماه كامل را تماشا می كرد. باز سری تكان داد و اندیشید، از آن گذشته می دانم روح چه چیز نیست. از آن صداهای ترسناك یا ملافه ی سفیدی كه تكان می خورد نیست. این ها همه اش حرف مفت است. اما شبح واقعاً چیست؟ كار ناتمام. همین. شبح كار ناتمام است. آن وقت پیرزن با صد و هشتاد سانتیمتر قد، پشت صاف و بی قوز و موهای كوتاه مردانه، گوشه های لبش را پایین داد و با رضایت از این ظاهر تراژیك لب ورچید و شال آبی رنگ بافتنی را به دُور شانه های استخوانیش سفت پیچید و چشمان بی خوابش را لحظه ای هم گذاشت تا برای بازیافتن یاد گذشته ها دعا كند. به التماس گفت، بیایید كشتی های نورمن، تو بیا، ویلی كُنكه .[Willie-the-Conk]

نهصد سال پیش همه ی این ها زیر آب بود. این تكه از ساحل و پلاژ اختصاصی كه راه شیبدار سمت ویلاهایش را تخته پوش كرده اند. ویلاهایی كه رنگ دیوارهایشان پوسته پوسته شده و انبار قایق هایشان از شكل افتاده است و پُر از صندلی های زینتی، قاب های خالی عكس، جعبه های قدیمی بیسكوییت با دسته نامه های روبان زده، لباس زیرهای ابریشم نفتالین زده، كتاب های دخترانی كه روزی جوان بودند و صفحات آن را از اشك خیس می كردند، چوب های لُكراس Lacrosse] نوعی بازی با توپ در كانادا. م.[، آلبوم های تمبر و همه ی صندوقچه های گنجینه ی خاطره ها و زمان های گمشده. خط مرزی ساحل تغییر كرده و حدود یك مایل عقب نشسته بود، به طوری كه نخستین قصر نرمن، در انزوا، به دور از آب رها شده و اكنون اطرافش را باتلاق فرا گرفته است. باتلاقی كه مصیبت انواع و اقسام تب نوبه را در اثر سرما و رطوبت و گِل و شل به مالكان طاعونزده ای كه همچنان در اسمش چیست، ملك خود به سر می بردند، نازل می كند. او، همان پیرزن، قصر را مانند بقایای ماهی ای می یافت كه جزری عتیق به آن خیانت كرده و یا چون هیولایی دریایی كه زمان به سنگ تبدیلش كرده باشد. نهصد سال! نه قرن پیش، كشتی های نرمن از میان خانه ی این زن انگلیسی عبور كرده بودند. در شب هایی كه هوا صاف و بدر تمام بود، پیرزن به انتظار اشباح درخشان می نشست.

این بار نیز به خود اطمینان داد كه پشت پنجره بهترین مكانی است كه می توان وُرود كشتی ها را تماشا كرد. در این سن پیری، تكرار راحتش می كرد و تكرار كلماتی كه خوب می شناخت، مانند "كار ناتمام" و "بهترین جا" سبب می شد خود را جامد، تغییر ناپذیر و ابدی بیابد، در حالی كه خوب می دانست پُر از عیب است و فراموشی آورده است. وقتی بدر تمام برمی آید، در آن سیاهی قبل از سپیده است كه موج بزرگ بادبان ها، برق پاروها، و خود فاتح ایستاده بر سینه ی كشتی می آیند، از میان موج شكن چوبی و چند قایق واژگون می گذرند- بله، من در زندگی خیلی چیزها دیده ام و همیشه هم این استعداد را، نیروی دیدن اشباح را داشته ام- فاتح با آن كلاه چندگوش دماغ فلزیش از درِ وُرودی خانه می گذرد و از میان ظروف كیك خوری و كاناپه های قدیمی عبور می كند، مانند پژواك ضعیفی است كه درون این خانه ی خاطره ها و آمال می پیچد و بعد چون گور ساكت می شود.

وقتی كودك بودم، در بتل هیل [Battle Hill]، دوست داشت همیشه همانطور لفظ قلم تعریف كند- در گذشته، كودكی تنها بودم كه یكباره، بی آن كه برایم غریب باشد، خود را میان جنگ یافتم. كشتی های جنگی، گرز، نیزه، پسرهای بور ساكسون كه در عنفوان جوانی كشته می شدند، هارولد ارووِی [Harold Arroweye] و ویلیام كه دهانش پُر از ماسه شد. بله، همیشه این استعداد، نیروی دیدن اشباح. داستان روزی در بچگی رُزا كه صحنه ی جنگ هیستینگز [Hastings] به نظرش آمده بود، برای پیرزن به یكی از نشانه های تعیین كننده ی وجودش تبدیل شده بود. اگرچه آنقدر آن را تعریف كرده بود كه دیگر هیچ كس، از جمله خودش، نمی توانست با اطمینان خاطر قسم بخورد كه واقعیت داشته یا نه. ذهن تعلیم دیده ی رُزا همچنان مشغول بود. با خود می گفت، بعضی وقت ها خیلی دلم برایشان تنگ می شود.Les beaux jours ]روزهای زیبا[‌‌ آن روزهای عزیز مُرده. بار دیگر چشمان پُرخاطره اش را بست. ولی وقتی دوباره گشود، در كنار آب دید، بله، انكار نمی شود كرد، دید چیزی تكان می خورد.

هیجانزده با صدای بلند گفت: "باور نكردنی است!"‌- "غیر ممكن است."- "نمی تواند او باشد." با پاهای بدون لرزش، در حالی كه بالا تنه اش به مبل و دیوار می خورد، به جستجوی كلاه، مانتو و عصایش رفت. در همان وقت، ‌در ساحل سرد و یخزده، جبرئیل فرشته با دهانی پُر از، نه ماسه،‌ بلكه برف، به هوش آمد.

پوتویی!

جبرئیل تف كرد و از جا پرید. پنداری زیادی خلط او را به جلو می راند. بعد- همانطور كه قبلاً گفتیم- تولد چمچا را تبریك گفت و شروع كرد به تكاندن برف از آستین های خیس پیراهن بنفشش. آن وقت در حالی كه این پا و آن پا می كرد با صدای بلند گفت: "یار، ای خدا،‌ بیخود نیست این بدمصب ها دلشان مثل یخ سرد است."

با این همه چیزی نگذشت كه شوق و ذوق یافتن آن همه برف دُور و برش بدگمانی اولیه را از میان برد- چون هر چه باشد مردی استوایی بود- و با آن هیكل سنگین و خیس بنا كرد ورجه ورجه رفتن. گلوله ی برف بود كه به طرف رفیق همراهش كه دمر افتاده بود پرتاب می كرد، پنداری آدم برفی است و آواز كریسمس،‌ جینگل بلز [Jingle Bells] را پُرصدا و كشدار می خواند. نخستین نشانه های سَحَر در آسمان دیده می شد و در این ساحل دنج لوسیفر [Lucifer]، ستاره ی صبح می رقصید.

در اینجا باید اضافه كنم كه به علت نامعلومی بوی بد نفسش از بین رفته بود...

جبرئیل شكست ناپذیر، كه خواننده احتمالاً در رفتارش نشانه های هذیانی اختلال ناشی از سقوط اخیر را می بیند، همچنان فریادكنان گفت: "بلند شو مامانی،‌ پاشو و مثل خورشید بدرخش! بلند شو برویم ببینیم اینجا چه خبر است." پشت به دریا كرد تا خاطره ی هولناك سقوط را به یادش نیاورد و برای وقایع آینده آماده شود. جبرئیل كه همیشه تشنه ی چیزهای نو بود اگر می توانست و بیرقی در اختیار داشت، حتما آن را همانجا نصب می كرد تا به نام "كسی چه می داند" كه این سرزمین سفیدپوش را سرزمین نو یافته ی خویش بخواند. به التماس افتاد: "سپونو، د بجنب بابا، مگر مُرده ای بدمصب." و با این گفته بلافاصله به خودش آمد. به سوی هیكل صلدین كه دراز به دراز افتاده بود خم شد، اما جرأت نكرد لمسش كند. به اصرار گفت: "حالا نمیر چامچی جون، حالا كه این همه راه آمده ایم نمیر."

صلدین نمُرده بود ولی می گریست و اشك های ناشی از شك و ضربه ی سقوط روی صورتش یخ می زد. تمام بدنش را پوسته ای از یخ پوشانده بود كه چون شیشه صاف بود. وضعش به كابوس بیشتر شباهت داشت. در حالت نیمه هشیاری كشنده ای كه از پایین بودن حرارت بدن ناشی می شد، وحشت كابوس آسای تركیدن و دیدن خونی كه از ترك های یخ بیرون خواهد زد، و ور آمدن پوستش همراه با ورقه های یخ دهنش را فرا گرفته بود. از این گذشته، پُر از سؤال بود. آیا ما واقعاً، منظورم این است كه وقتی تو با بازوهایت بال می زدی، آن وقت، بعد آب، یعنی می خواهی بگویی واقعاً مثل سینما بود؟ یعنی چارلتون هستون چوب دستیش را بلند كرد كه ما بتوانیم از كف اقیانوس رد بشویم؟ نه، این كه نمی شود،‌ غیر ممكن است. ولی اگر اینطور نبود، پس چطور بود؟ یا این كه شاید از زیر آب پریان دریایی همراهی كردند و چنان از میان دریا گذشتیم كه پنداری ماهی یا شبح هستیم. واقعیت این بود؟ آری یا نه؟ من باید... ولی وقتی چشمانش را گشود،‌ همه ی پرسش ها چون رؤیایی محو می نمود، به طوری كه نمی توانست به خوبی آن ها را در ذهنش بیان كند، گویی دُم هر سؤال در ذهنش می جنبید و بعد چون پَره ی زیردریایی ناپدید می شد. بعد نگاهش به آسمان افتاد و دید به رنگ دیگری است. رنگی كه نباید باشد. آسمان رنگ نارنجی خونی بود با لكه های سبز و برف به رنگ آبی جوهری بود. سخت مژه زد، ولی رنگ ها همانطور باقی ماندند. داشت نتیجه می گرفت كه از آسمان به بیرون،‌ به مكانی پلید، جایی دیگر، نه انگلستان، شاید هم غیر انگلستان، منطقه ای ساختگی، قصبه ای تباه و یا سرزمین یا حالتی دگرگون فرو افتاده. شاید،‌ خلاصه كرد، شاید جهنم. نه،‌ نه. در آن حال كه بیهوشی باز تهدید می كرد به خودش اطمینان داد، نمی تواند جهنم باشد. نه هنوز. چون تو هنوز نمُرده ای. اما داری می میری.

خوب پس: سالن ترانزیت.

شروع به لرزیدن كرد، ارتعاش آنقدر شدید شد كه به نظرش آمد زیر فشار مانند یك هواپیما منفجر می شود.

و بعد دیگر هیچ نبود. در خلاء به سر می بُرد و اگر زنده می ماند، ناچار بود همه چیز را از نو بسازد. حتی ناگزیر بود زمین زیر پایش را دوباره كشف كند تا بتواند گامی بردارد. ولی حالا لزومی نداشت نگران این مسایل باشد. زیرا با اجتناب ناپذیر روبرو بود:‌ هیكل بلند و استخوانی مرگ، با كلاه حصیری لبه پهن و ردایی سیاه كه نسیم آن را تكان می داد. مرگ كه به عصای دسته نقره ای تكیه داده، پوتین های ولینگتن سبز زیتونی به پا داشت.

مرگ پرسید: "اینجا چه كار می كنی؟ این ملك خصوصی است. علامت هم زده ایم. صدای زنی بود كه بفهمی نفهمی می لرزید، انگار هیجانزده بود.

چند لحظه بعد مرگ به رویش خم شد- در سكوت وحشتزده اندیشید، می خواهد ببوسدم و نفسم را ببرد. و برای اعتراض، حركات ضعیف و بیهوده ای كرد.

مرگ خطاب به كسی،‌ به جبرئیل گفت: "زنده بودنش حتمی است. ولی نفسش عجب بوی گندی می دهد. آخرین بار كی دندان هایش را مسواك زده؟"

*

نفس یكی شیرین و نفس دیگری، به دلیلی همان قدر مرموز تلخ و بدبو شده بود. چه انتظاری داشتید؟ مگر از آسمان به زمین افتادن شوخی است؟ فكر می كردند هیچ صدمه ای به آدم نمی زند؟ باید هر دوشان زودتر از این ها می فهمیدند كه نیروهای بالا عنایت كرده اند و چنین نیروهایی (البته دارم از خودم صحبت می كنم.)، نسبت به مگس هایی كه كله معلق شده اند رفتاری توأم با بازیگوشی و تا حدودی لاابالی گری دارند. فكر می كنید سقوط آن ها طولانی بوده؟ باید بگویم در مورد مسأله ی سقوط هیچ شخصیت فانی و یا غیرفانی را با خودم قابل مقایسه نمی دانم. ممكن است بگویید از ابرها به خاكستر، از سوراخ بخاری، از انوار بهشت به آتش دوزخ... زیر فشار شیرجه ای بلند. داشتم می گفتم باید انتظار دگردیسی هایی را داشت كه همگی تصادفی نیستند. انتخاب غیر انسب. در هر صورت،‌ برای این كه آدم زنده بماند بهای گزافی نیست. و نه فقط زنده ماندن، بلكه دوباره زاده شدن، نو شدن، ‌آن هم در سن آن دو تا.

چه؟ باید بگویم چه تغییراتی در آن ها به وجود آمده؟

نفس خوش بو – نفس بد بو.

و به نظر رُزا دایموند آمد كه به دُور سر جبرئیل فرشته كه همچنان پشت به دریا و طلوع ایستاده بود، هاله ای طلایی رنگ و ضعیف می درخشد.

و آن دو برآمدگی روی شقیقه های چمچا، زیر كلاه خیسش كه هنوز سرجایش مانده بود.

و، و، و.

*

وقتی چشمش به هیكل غریب و مسخره ی جبرئیل فرشته افتاد كه میان برف ها چون دیونی سوس خدای شراب، شوقزَده می گشت، رُزا دایموند به یاد،‌ اسمش را ببر، فرشته ها نیفتاد. چشمش كه از پنجره، از ورای شیشه های غبار گرفته ی نمك سود به او افتاد، با آن نگاه كم سوی پیرش احساس كرد قلبش چنان سخت و دردناك به تپش درآمده كه ترسید مبادا از كار بیفتد، زیرا در آن شكل محو، تجسم ژرفترین آرزوی قلبیش را یافته بود. رُزا فاتحان نرمن را چنان فراموش كرد كه گویی هرگز وجود نداشته اند و به شتاب از شیب سنگریزه ها پایین رفت. شتابی كه برای پاهای پیرش بیش از اندازه بود. می خواست این غریبه ی عجیب را برای وُرود به زمینش سرزنش كند. بهانه اش این بود.

معمولاً در دفاع از این تكه ساحلی كه عاشقانه دوست می داشت، سنگدل می شد، و تابستان ها وقتی مردم برای گذراندن تعطیلات آخر هفته گذارشان به بالاترین خط مد دریا می افتاد، ناگهان چون گرگ گرسنه، به گفته ی خودش، بر سرشان نازل می شد تا توضیح بدهد و امر كند – این باغ من است. می بینید كه – و اگر پُررو بشوند – زود باش برو بیرون گاو احمق پیر. این پلاژ بدمصب خصوصی است – و به خانه باز می گشت تا شیلنگ دراز سبزرنگ را بیاورد و با سنگدلی آب را روی پتوهای شطرنجی، چوب های پلاستیكی كریكت و شیشه های لوسیون ضدآفتابشان باز كند. او بُرج های ماسه ای كودكانشان را در هم می كوفت و ساندویچ های سوسیس و جگرشان را خیس می كرد و پیوسته لبخند شیرین به لب داشت:‌ می خواهم باغچه ام را آب بدهم. ناراحت كه نمی شوید؟... از آن ها بود. در سراسر دِه می شناختندش. خانواده اش موفق نشده بودند راضیش كنند به خانه ی پیران برود. وقتی به خود جرأت بخشیده، موضوع را مطرح كرده بودند، همه را بیرون انداخته و گفته بود دیگر هرگز به در خانه اش نزدیك نشوند. به علاوه همه را از ارث محروم كرده، یك پنی برای كسی نگذاشته بود. اما حالا تك و تنها مانده بود و هفته پشت هفته می آمد و یك نفر به او سر نمی زد. حتی دورا شافل بوتام [Dora Shufflebotham] كه در همه ی آن سال ها كارهایش را انجام داده بود هم سراغش را نمی گرفت. دورا سپتامبر گذشته از دنیا رفت. خدا بیامرزدش. با این همه مایه ی شگفتی است كه این قزل آلای پیر، در این سن و سال چطور به همه ی كارهایش می رسد. آن هم با آن پله ها. درست است كه وزوز زیاد می كند، ولی بدش را گفتی، خوبش را هم بگو. آن همه تنهایی هر كسی را دیوانه می كند.

اما جبرئیل نه آب شیلنگ نصیبش شد و نه بدزبانی. رُزا چند كلمه به نشان سرزنش بر زبان آورد و در حین وارسی صلدین كه سقوط كرده و تازه به گوگرد آغشته شده بود (و تا آن وقت هنوز كلاه مدل انگلیسیش را از سر بر نداشته بود)، پَره های بینیش را با دست نگه داشت و بعد با شرمی كه بازیافتنش شگفت انگیز بود، تته پِته كنان به منزل دعوتشان كرد. ش شما ب بهتر است دوستتان را به منزل ب بیاورید. هوا سرد است. در حالی كه پا می كوبید، از راه تخته كوب به خانه آمد تا زیر كتری را روشن كند. از سردی هوا كه گونه هایش را سرخ كرده بود، ممنون بود، زیرا سرخی شرم را در چهره اش پنهان می كرد.

*

حالت چهره ی صلدین چمچا در جوانی به طور استثنایی پاك و بی گناه بود. صورتی كه انگار هرگز با سرخوردگی و پلیدی رو به رو نشده، با پوستی كه به نرمی و صافی كف دست شاهزادگان بود. این چهره در روابطش با زن ها خیلی به دردش خورده بود و در واقع همسرش پملا لاولیس اولین دلیلی كه برای گرفتار شدن به دام عشق او آورده بود،‌ همین حالت چهره اش بود. شگفتزده می گفت: "چقدر گِرد است، به صورت فرشته ی عشق می ماند." و در حالی كه دست هایش را زیر چانه ی صلدین می گرفت ادامه می داد: "مثل توپ لاستیكی است."

و به او برمی خورد: "من استخوان هم دارم. زیرش استخوان است."

پملا رضایت می داد: "یك جایی داری. همه دارند."

پس از آن تا مدتی گرفتار این فكر بود كه شبیه ستاره ی دریایی است و اسباب صورت ندارد، و بیشتر به خاطر تخفیف این احساس بود كه كم كم آن رفتار تكبرآمیز و محدود را پرورش داده بود. رفتاری كه اینك به سرشت دومش مبدل شده بود. بنابراین وقتی پس از خوابی طولانی و پُر از رؤیاهای تحمل ناپذیر كه بیشتر به زینی وكیل مربوط می شد، او را به صورت پری دریایی می دید كه از كنار توده ی شناور یخی با شیرینی دردناكی برایش آواز می خواند و از این كه نمی تواند در خشكی نزدش بیاید اِبراز تأسف می كند و بعد صدایش می زند، صدا می زند، اما نزدیكش كه می رسد، در قلب كوه یخ محبوسش می كند و آوازش به ترانه ای فاتحانه و انتقامجویانه مبدل می شود... همانطور كه می گفتیم، وقتی صلدین چمچا بیدار شد و به آینه ای كه در قابی به رنگ آبی و طلایی و لاك الكل خورده قرار داشت نگریست، همان چهره ی قدیمی فرشته آسا را دید كه بار دیگر به او زل زده است. مسأله خیلی جدّی بود. در آن حال مشاهده كرد كه روی شقیقه هایش دو برآمدگی به شكل دو ورم پریده رنگ روییده است. حتما در خلال حوادث اخیر به گیجگاهش ضربه خورده بود.

چمچا در حالی كه در آینه به چهره ی تغییریافته اش می نگریست، كوشید تا هویّت خود را به خاطر آورد. به آینه گفت من یك مرد واقعی هستم كه گذشته ام واقعی است و آینده ام را طرح ریزی كرده ام. من مردی هستم كه بعضی چیزها برایم اهمیت دارد: وقت، انضباط شخصی، منطق، جستجوی آنچه اصیل و شریف است، بدون توسل به خدا، آن چوب زیر بغل قدیمی. ایده آل زیبایی، امكان تعالی، و ذهن. من مردی زن دار هستم. اما علی رغم این مناجات، افكار منحرف راحتش نمی گذاشت. مثل این یكی: كه دنیا در فراسوی این پلاژ و این خانه وجود خارجی نداشت و اگر محتاط نبود و عجولانه رفتار می كرد، از لبه ی آن به پایین، به درون ابرها پرتاب می شد. همه چیز باید از نو ساخته می شد. و این یكی: اگر چنانچه باید و شاید، همین حالا به خانه اش تلفن می زد و به همسر عاشقش اطلاع می داد كه نمُرده است و در اثر انفجار، در میان زمین و هوا تكه تكه نشده است، اگر این كار عاقلانه را انجام می داد، حتما كسی كه گوشی را برمی داشت با نام او آشنا نبود. و یا سومی: صدای پایی كه در گوشش زنگ می زد، صدایی دور كه رفته رفته نزدیك می شد،‌ زاییده ی ذهنش نبود و از صدمه ی سقوط ناشی نمی شد، بلكه هشدار رسیدن سرنوشتی شوم بود كه رفته رفته نزدیكتر می شد. ال او ان، دی او ان، لندن. من اینجا هستم در خانه ی مادربزرگ، چشمان درشتش و دست های بزرگش، دندان های درازش.

روی میز كنار تختخوابش یك تلفن دیده می شد. اندرزگویان اندیشید، نگاه كن، آنجا است. برش دار و شماره را بگیر. آن وقت تعادلت باز می گردد. و بعد یاوه های این چنینی به ذهنش می آمد: "آن ها مثل تو نیستند،‌ ارزش تو را ندارند." و بعد، "به اندوه و عزاداریش فكر كن، همین الان تلفن بزن."

شب بود. نمی دانست چه ساعتی... در اتاق ساعت نبود و ساعت مُچیش هم در آن گیرودار ناپدید شده بود. تلفن بزند یا نزند؟‌ نه شماره را گرفت. با زنگ چهارم صدای مردی را از گوشی شنید.

صدا، خواب آلود، مبهم و در عین حال آشنا بود:‌ "چه خبر است؟"

صلدین چمچا گفت: "ببخشید، خواهش می كنم ببخشید. شماره را اشتباه گرفته ام."

همانطور كه به تلفن خیره شده بود نمایشنامه ی درامی را به یاد آورد كه در بمبئی دیده بود. از یك داستان انگلیسی، اثر...، نام نویسنده از ذهنش می گریخت. تنی سون [Tennyson]؟ نه، نه. سامرست موام [Sommerset Maugham] ولش كن بدمصب را- در متن اصلی كه اكنون نویسنده نداشت، مردی كه از مدت ها پیش تصور می كردند مُرده است، پس از سال ها غیبت باز می گردد، و چون شبحی زنده به پاتوق های سابقش سر می زند. ابتدا شبی در نهان به خانه ی سابقش می رود و از یكی از پنجره ها كه باز مانده بود به داخل می نگرد. می بیند زنش به این خیال كه بیوه شده، شوهر تازه ای اختیار كرده و روی لبه ی پنجره نیز اسباب بازی بچه ای افتاده است. مدتی همچنان در تاریكی می ماند و با احساساتش می جنگد. سرانجام اسباب بازی را برمی دارد و بی آن كه كسی از آمدن یا حضورش با خبر شود، برای همیشه آنجا را ترك می گوید. و اما برگردان هندی داستان تفاوت دارد. زن با بهترین دوست شوهری كه تصور می كرد مُرده است ازدواج كرده. شوهر اول بی آن كه انتظار تغییراتی را داشته باشد از در وارد می شود و با دیدن همسر و دوست قدیمیش كه كنار هم نشسته اند، به ذهنش خطور نمی كند كه آن دو ازدواج كرده اند. از دوستش برای این كه به كارهای زن رسیده است سپاسگزاری می كند، ولی حالا كه او بازگشته است، همه چیز به حال عادی برمی گردد. زن و شوهر جدید نمی دانند چطور واقعیت را به او بگویند و سرانجام یكی از خدمتكاران پرده از ماجرا برمی دارد. شوهر اول كه ظاهراً غیبت طولانیش به خاطر دچار شدن به فراموشی بوده، با شنیدن این خبر اعلام می كند كه او نیز مسلما در این مدت طولانی كه دور از خانواده به سر برده با زن دیگری ازدواج كرده است، ولی متأسفانه حالا كه خاطره ی زندگی گذشته اش باز آمده، حوادث دُوران غیبت را فراموش كرده است. مرد نزد پلیس می رود تا تقاضا كند همسر جدیدش را بیابند، اگرچه هیچ چیز را به خاطر نمی آورد، حتی واقعیت ساده ی وجود زن را.

پرده می افتد.

صلدین چمچا در حالی كه پیژامای نامانوس راه راه سفید و قرمز به تن داشت، تنها در اتاق خوابی ناشناس دمر روی تخت افتاد و در حالی كه می گریست غرید: "مُرده شور هندی ها را ببَرند." و صدایش در بالش خفه شد و مشت هایش را چنان محكم به روبالشی توردوزی كوفت كه پارچه ی پنجاه ساله ی مغازه ی هرودز بوئنوس آیرس جر خورد: "به درك جهنم. این بی ذوقی و عوام پسندی. بدمصب ها. این فقدان ظرافت. به جهنم. حرامزاده. حرامزاده. این بی سلیقگی شان."

درست در این لحظه بود كه پلیس برای دستگیریش وارد شد.

*

شب بعد از دعوت آن دو به منزلش، رُزا دایموند بار دیگر كنار پنجره ی شبانه ی بی خوابی پیرزنانه اش ایستاده و اندیشناك به دریای نهصد ساله خیره شده بود. آن كه بوی گند می داد، از وقتی با چند كیسه آب جوش در رختخواب گذاشته بودندش، همچنان خوابیده بود. بهترین چیز هم برایش همین بود. نیرویش را باز می آورد. به هر دو در طبقه ی بالا جا داده بود. چمچا در اتاق مهمان بود و جبرئیل در اتاق مطالعه ی شوهر مرحومش، و همانطور كه به دشت درخشان دریا می نگریست، صدای گام هایش را از طبقه ی بالا می شنید. در میان كتاب های پرنده شناسی و سوت مخصوص پرندگان مرحوم هنری دایموند، بولاها bola] نوعی اسلحه ی سرد كه از اتصال چند مُهره ی فلزی یا سنگی به سر دسته ی كوچكی طناب كه انتهای آن را به هم می بندند ساخته می شود. م.[،‌ شلاق های گاو و عكس های هوایی لوس آلاموس استانسیا [Los Alamos estancia] ، كه مدت ها پیش از آن سرزمین دوردست گرفته بود، در اتاق قدم می زد. صدای گام های مردی در آن اتاق، چقدر اطمینان بخش بود. فرشته برای این كه خواب را از سرش بپراند، در طول اتاق بالا و پایین می رفت. و آن پایین، زیر قدم هایش، رُزا در حالی كه به سقف می نگریست، او را به نامی خواند كه از مدت ها پیش به زبان نیاورده بود. زمزمه كرد مارتین. نام خانوادگیش شبیه اسم خطرناكترین مار كشورش بود. مار سمی. ویبورا دولاكروز.

و آن وقت شكل هایی را دید كه در پلاژ حركت می كردند. گویی بردن آن نام ممنوع، چون افسونی مُردگان را باز می آورد. اندیشید، باز هم؟ و رفت دوربین اپرایش را بیاورد. هنگام بازگشت پلاژ را پُر از سایه یافت و این بار ترسید، زیرا بر خلاف كشتی های نرمن كه سربلند و بی هیچ پنهان كاری عبور می كردند، این سایه ها دزدانه نزدیك می شدند و زیر لبی لعنت می فرستادند و با صداهایی خفه و وحشت انگیز، پیبیپ و واق واق می كردند. به ظاهر انگار سر نداشتند، دولا راه می رفتند و دست و پایشان چون غول می جنبید. به خرچنگ هایی می ماندند كه دست و پا را از پوسته بیرون آورده باشند. از آن كنار ریز ریز می دویدند و چكمه های سنگینشان روی راه تخته پوش پلاژ صدا می داد. خیلی بودند. دید دارند به انبار قایق می رسند كه روی دیوارش دزد دریایی یك چشمی در حال چرخاندن قَمه اش نقاشی شده بود و دیگر تاب نیاورد. تصمیمش را گرفت. من اجازه نمی دهم. و به سرعت پایین رفت تا بالاپوشی بردارد. اسلحه ی انتخابیش همان شیلنگ سبز دراز بود. باید حقشان را كف دستشان می گذاشت. به درِ وُرودی كه رسید، با صدایی رسا گفت: "دارم همه تان را می بینم، بیایید بیرون، هر كه هستید بیایید بیرون."

آن ها هفت خورشید را روشن كردند. نور كوركننده بود. از شدت وحشت دستپاچه شد. هفت نورافكن با نورهای سفید- آبی رنگشان همه چیز را غرق نور كرده بودند و در اطرافشان چراغ های كوچك تر، فانوس و چراغ قوه، چون پروانه می چرخیدند و وزوز می كردند. سرش گیج رفت و یك آن توان تشخیص میان گذشته و حال را از دست داد. در حالی كه می كوشید متمركز باشد، شروع كرد: این چراغ ها را خاموش كنید، مگر نمی دانید خاموشی اعلام كرده اند؟ اگر همینطور ادامه بدهید به سراغمان می آیند. و با نفرت به خودش آمد: "دارم یاوه می گویم." و نوك عصایش را به پادَری كوبید. در آن لحظه، پنداری افسونی در كار باشد، افراد پلیس در حلقه ی خیره كننده ی نور هویدا شدند.

معلوم شد كسی به پاسگاه تلفن زده و گزارش داده كه فرد مشكوكی را در پلاژ دیده است. یادتان هست، قبلاً به طور غیرقانونی با قایق ماهیگیری وارد می شدند، و همان یك تلفن فرد ناشناس كافی بوده تا پنجاه و هفت پاسبان یونیفورم پوش شروع به گشت زدن در ساحل كنند. همگی چراغ قوه هایشان را دیوانه وار در تاریكی تكان می دادند، بعضی ها از مكان های دوردستی چون هیستینگز، ایست بورن یا بكس هیل [Bexhill] آمده بودند، حتی یك هیأت از بِرایتون [Bighton] رسیده بود. همه می خواستند در خوشی و هیجان شكار شركت كنند. این گشت ساحلی پنجاه و هفت نفره را سیزده سگ همراهی می كرد كه همگی هوای دریا را بو می كشیدند و هیجان زده دُم تكان می دادند. در حالی كه رُزا دایموند، همانجا، بیرون درِ وُرودی و به دور از گروه مردان و سگ ها، به پنج پاسبانی كه كنار پنج خروجی منزل، یعنی وُرودی اصلی، پنجره های همكف و در آشپزخانه نگهبانی می دادند- چون ممكن بود آن پَست بی وجدان بخواهد فرار كند- و سه مردی كه لباس عادی به تن و كلاه های عادی به سر و چهره هایی معمولی داشتند، خیره شده بود. جلوتر از همه ی آن ها بازرس جوان لایم ایستاده بود. جرأت نداشت به چشمان زن بنگرد و این پا و آن پا می كرد و دماغش را می مالید و نسبت به چهل سال سنش پیرتر و سرخ چهره به نظر می رسید. رُزا نوك عصایش را به سینه ی بازرس كوفت. این وقت شب فرانك، معنیش چیست؟ ولی نباید می گذاشت پیرزن برایش دستور صادر كند. امشب نمی شد. آن هم با كارمندان اداره ی مهاجرت كه از دور مراقب كوچكترین حركتش بودند. صاف ایستاد و چانه اش را تو داد:

"معذرت می خواهم خانم دی- صحبت هایی شده- یعنی اطلاعاتی به ما داده اند- تصور می كنیم- لازم است تحقیق كنیم- باید منزل شما را بازرسی كنیم- اجازه اش هم صادر شده."

رُزا شروع كرد: "چرند نگو عزیز." ولی درست در آن هنگام سه مردی كه قیافه های عادی داشتند، بدن راست كردند و مثل سگ های پاسبان پا ورداشتند. اولی صدایی غیرعادی در آورد كه ظاهراً از ذوقش بود. دومی به نرمی نالید و سومی ذوقزَده نگاهش را به سوی در چرخاند و همگی از كنار رُزا دایموند گذشتند و وارد راهرو روشن خانه شدند. صلدین چمچا در آنجا ایستاده بود و با یك دست پیژامه اش را نگه داشته- دكمه ی پیژامه وقتی خودش را روی تختخواب پرت كرده بود كنده شده بود- و با دست دیگر چشم هایش را می مالید.

مردی كه صدای فس فس در می آورد گفت: "بینگو."، آن كه ناله می كرد دست هایش را به فُرم دعا خواندن زیر چانه اش گرفت تا نشان بدهد دعایش مستجاب شده است. و سومی در حالی كه با شانه اش رُزا دایموند را هل می داد، از كنارش گذشت و گفت: "ببخشید خانم."

بعد پنداری سیل آمده باشد، موج كلاه خودهای پلیس رُزا را به اتاق نشیمن راند. دیگر صلدین چمچا را نمی دید و گفته هایش را نمی شنید. رُزا هرگز نشنید او درباره ی انفجار بُستان چیزی بگوید- در عوض فریاد می زد حتما اشتباهی شده. من از آن هایی كه با قایق ماهیگیری قاچاقی وارد می شوند نیستم. من نه اهل اوگاندا هستم، نه اهل كنیا. پلیس ها بنا كردند به پوزخند زدن: معلوم است آقا، از سه هزار پایی، و آن وقت شما تا ساحل شنا كردید. و همانطور پوزخندزنان اضافه كردند، اگر بخواهید می توانید ساكت بمانید. این حق شماست. ولی به زودی بنا كردند به قهقهه زدن. انگار یكی از آن خوب هایشان را گرفته ایم. ولی رُزا اعتراض صلدین را نمی شنید. پلیس خندان مانع می شد. باید حرفم را باور كنید، من انگلیسی هستم. اجازه ی اقامت هم دارم. ولی وقتی دیدند پاسپورت و هیچ مدرك شناسایی همراه ندارد، از شدت خنده اشك از چشمشان جاری شد. حتی چهره های تهی مردانی كه لباس سویل به تن داشتند و از سرویس مهاجرت آمده بودند هم از اشك شادی خیس شد. آن وقت باز پوزخندزنان گفتند، البته. لازم نیست بگویید. حتما وقتی داشتید پرت می شدید از جیب كتتان افتاده و گم شده اند. شاید هم پری های دریایی در آب جیبتان را زده اند. در آن ازدحام خندان مردان و سگ ها رُزا نمی توانست ببینند بازوهای یونیفورم پوش چه به روز بازوهای چمچا می آوردند و یا مشت ها با شكمش و پوتین ها با قلم پایش چه كردند. تازه مطمئن نبود صدایی كه شنیده فریاد چمچا بوده یا زوزه ی سگ ها. اما سرانجام صدایش را شنید كه برای آخرین بار با فریادی نومیدانه بلند شد: "مگر هیچ كدامتان تلویزیون نگاه نمی كنید؟ چرا متوجه نیستند؟‌ من ماكسیم هستم. ماكسیم الی ین [Maxim Alien]."

پاسبان چشم ورقلنبیده گفت: "بله، البته كه هستید. من هم كِرمیت [Kermit] قورباغه ام."

آنچه صلدین چمچا هرگز به زبان نیاورد، حتی وقتی معلوم شد اشتباه بزرگی در كار است، این بود: "این شماره تلفن منزلم در لندن است." او غفلت كرد و به پاسبان هایی كه دستگیرش می كردند نگفت: "در آن سوی سیم همسر زیبا، سفیدپوست و انگلیسیَم ضمانت می كند كه آنچه به شما گفته ام حقیقت دارد." نه جانم نگفت. به درك.

رُزا دایموند خودش را جمع و جور كرد و گفت: "یك دقیقه صبر كن فرانك لایم. نگاه كن ببینم." اما سه مردی كه لباس های عادی به تن داشتند باز با همان برنامه ی فس فس، ناله و چشم گرداندن با انگشتی لرزان به چمچا اشاره كرده، گفتند: "خانم، اگر دنبال مدرك می گردید چیزی بهتر از این پیدا نمی كنید."

صلدین چمچا در جهت اشاره ی انگشت پاپ آی [Popeye] دست به شقیقه اش برد و فهمید كه در هول انگیزترین كابوس بیدار شده است. كابوسی كه تازه آغاز می شد، زیرا بر شقیقه هایش دو شاخ روییده بود. دو شاخ تازه، شاخ های بزی رو به رشد كه آنقدر تیز بودند كه راحت شكم پاره می كردند.

*

قبل از این كه لشگر پاسبان ها صلدین چمچا را به سوی زندگی تازه اش ببرد، واقعه ی غیرمنتظره ی دیگری روی داد. جبرئیل فرشته كه نور خیره كننده را دیده و صدای خنده های هذیانی مأمورین اجرای قانون را شنیده بود، در حالی كه كت اسموكینگ قهوه ای رنگ و شلوار سواری تنگی را كه از میان لباس های هنری دایموند انتخاب كرده بود به تن داشت، به طبقه ی پایین آمد و در حالی كه كمی بوی نفتالین می داد، در پاگرد طبقه ی اول ایستاده، بی آن كه چیزی بر زبان آورد رویدادهای طبقه ی پایین را تماشا می كرد. همانطور ساكت ایستاده بود كه ناگهان چمچا با دست های دستبند زده كه همچنان پیژامه را چسبیده بود و با پاهای برهنه به سوی اتومبیل سیاه رنگ پلیس می رفت، چشمش به او افتاد و فریاد زد: "جبرئیل، تو را به خدا به این ها بگو چی شده."

فس فس، ناله ای و پاپ آی با اشتیاق به سوی جبرئیل چرخیدند: "و ایشان كه باشند؟ یكی دیگر از شناگران آسمانی؟"

ولی كلمات روی لب ها ماسید، زیرا در آن لحظه نورافكن ها خاموش شدند. دستورش وقتی به چمچا دستبند زده، او را تحت الحفظ قرار داده بودند صادر شده بود. و بعد از خاموشی هفت خورشید، همه مشاهده كردند كه نوری خفیف و طلایی رنگ از سوی مردی كه كت اسموكینگ به تن دارد می تابد. در واقع آْن نور نرم و درخشان از نقطه ای در پشت سر جبرئیل، می تابید. بازرس لایم هرگز به آن نور اشاره نكرد و اگر كسی از او درباره ی آن می پرسید، حتما دیدن چنین پدیده ای را انكار می كرد. هاله ی نورانی، آن هم در اواخر قرن بیستم؟ حتما شوخیتان گرفته.

در هر حال، وقتی جبرئیل پرسید: "آقایان چه می خواهند؟" همه ی افراد پلیس كه در آنجا بودند احساس تمایل كردند كه همه چیز را با جزییات كامل شرح بدهند و اسرارشان را فاش كنند. انگار كه او، كه او،‌ اما نه. این كه مسخره است. تا هفته ها بعد سر می جنباندند تا آخر سر موفق شد به خود بقبولانند آنچه انجام داده اند دلایل منطقی داشته است. آن مرد دوست قدیمی خانم دایموند بوده و آن دو به اتفاق، چمچای رذل ناقلا را كنار ساحل در حال غرق شدن یافته بودند و بنابر ملاحظات انسانی به منزل آورده بودند. دلیلی نداشت كه بیش از آن مزاحم رُزا یا آقای فرشته بشوند. آن هم مردی مثل فرشته كه كسی را با ظاهری محترمانه تر از او نمی توان یافت. با آن كت اسموكینگ و، خُب عجیب و غریب لباس پوشیدن كه جنایت نیست.

صلدین چمچا گفت: "جبرئیل، كمك."

اما چشم جبرئیل به رُزا دایموند افتاده بود و نمی توانست نگاهش را برگیرد. بعد سری جنباند و به طبقه ی بالا مراجعت كرد و كسی نكوشید تا او را بازدارد.

چمچا كه به اتومبیل پلیس رسید، جرئیل فرشته ی خائن را دید كه از بالكن كوچك اتاق خواب رُزا نگاهش می كند و هیچ هاله ی نورانی از پس كله ی آن حرامزاده پیدا نیست.

۲

كن ماء كن فی قدیم الزمان... یكی بود، یكی نبود. در آن زمان های دور و فراموش شده، در سرزمین نقره ای آرژانتین، مردی به نام دون انریكه دایموند [Don Enrique Diamond] می زیست كه درباره ی پرندگان زیاد می دانست و درباره ی زن ها كم، و زنش رُزا از مردان هیچ نمی دانست و از عشق بسیار می دانست. یك روز همانطور كه سینیورا اسب سواری می كرد، به دروازه ی بزرگ سنگی استانسیای [estancia] دایموند رسید. یك وری روی اسب نشسته بود و كلاهی پَردار به سر داشت. ناگهان شترمرغی را دید كه شتابان به سویش می دوید. شترمرغ چنان به سرعت می دوید كه گویی از مرگ می گریخت و در هر حال هر حقه ای را كه می دانست به كار می زد. آخر شترمرغ حیوانی است زیرك كه به سادگی نمی توان شكارش كرد. در اندك فاصله ای پشت سر شترمرغ، گرد و خاكی به هوا رفت و قیل و قال شكارچیان به گوش رسید. و وقتی شترمرغ به فاصله ی شش پایی او رسید، بولایی از میان گرد و خاك فرا رسید و به دُور پای پرنده پیچید. شترمرغ پیش پای مادیان خاكستری رنگ رُزا درغلطید و مردی كه برای كشتن پرنده از اسب پیاده شد، هرگز نگاه از چهره ی رُزا برنگرفت. او كاردی قبضه نقره ای را از غلاف كمربندش كشید و تا دسته در گردن پرنده فرو برد و این همه را بی آن كه یكبار به شترمرغ بنگرد، انجام داد و در حالی كه بر زمین زردرنگ پهناور زانو زده بود، همچنان خیره در دیدگان رُزا دایموند می نگریست. نامش مارتین دولاكروز بود.

پس از دستگیر شدن چمچا، جبرئیل فرشته غالباً از رفتار خود به شگفتی می آمد. در آن لحظه كه به رؤیا می مانست، وقتی شكار دیدگان پیرزن انگلیسی شده بود، احساس كرده بود كه اراده اش دیگر به او تعلق ندارد و نیازهای شخص دیگری عنان اختیار او را در دست گرفته است. به خاطر سرشت شگفت انگیز رویدادهای اخیر، و همچنین تصمیم به این كه حتی الامكان بیدار بماند، چند روزی طول كشید تا موفق شد وقایع را با دنیایی كه پشت چشمانش می گذشت پیوند دهد. و تنها در آن هنگام دریافت كه باید خود را نجات بخشد، زیرا جهان كابوس هایش به زندگی بیداریش نفوذ می كرد و اگر مراقب نبود، هرگز نمی توانست با او تولدی دیگر بیابد. از طریق او، اله لویا، كه بام دنیا را به چشم دیده بود.

خودش از این كه می دید هنوز هیچ كوششی برای تماس با الی نكرده و یا از كمك به چمچا، در حالی كه سخت به آن نیاز داشت، فروگذار كرده است، منزجر بود. اما از سوی دیگر، روییدن یك جفت شاخ قشنگ و تازه بر سر صلدین مشوشش نمی كرد. در حالی كه این از آن اتفاقاتی بود كه طبیعتا باید نگرانش می كرد. جبرئیل در نوعی حالت خلسه به سر می بُرد و وقتی از بانوی پیر نظرش را درباره ی پیشامدهای اخیر پرسید، رُزا لبخند غریبی زد و گفت زیر آسمان هیچ چیز تازه نیست و چه چیزها كه با چشم خود ندیده است. مثلاً ظهور مردان با كلاه خودهای شاخ دار در كشوری باستانی مانند انگلستان. جایی برای قصه های نو نبود و هر برگ چمن تا به حال صدها هزاربار لگدكوب شده بود. در طول روز، ساعت ها به پرت و پلاگویی می افتاد و حرف های مغشوش می زد، ولی در مواقع دیگر اصرار داشت برای جبرئیل خوراك های پُرحجم و سنگین بپزد، شپردزپای، كیك ریواس با كرم غلیظ، خوراك های گرم با سس های غلیظ و سوپ های مختلف و سنگین، و همواره نوعی شوق توصیف ناپذیر در چهره اش دیده می شد. گویی حضور جبرئیل او را به طور غیرمنتظره و ژرفی راضی كرده است. همراهش برای خرید به دِه می رفت و مردم به آن دو خیره می شدند. ولی رُزا اعتنا نمی كرد و عصایش را آمرانه تكان می داد. روزها پیاپی می گذشت و جبرئیل خیال رفتن نداشت.

با خود گفت: "انگلیسی لعنتی. از آن انواعی است كه نسلشان ورافتاده. من بدمصب اینجا چه كار دارم؟" ولی همچنان در آن خانه به سر می برد. چرا كه با زنجیرهایی ناپیدا بسته شده بود. در آن حال زن مُدام آوازی قدیمی را به زبان اسپانیایی می خواند كه جبرئیل یك كلمه اش را هم نمی فهمید. جادو از این طریق بود؟ مانند مُرگان لوفه [Morgan Le Fay] ی پیر كه با آواز جادوییش مرلین [Merlin] جوان را به غار كریستال كشانید؟ جبرئیل به سوی در می رفت، رُزا شروع به خواندن می كرد و او از رفتن باز می ماند و در حالی كه شانه بالا می انداخت، در دل می گفت: "چرا نمانم؟ هرچه باشد پیرزن احتیاج به همنشین دارد. شكوه رنگ باخته. به جان خودت. ببین در اینجا چه برایش مانده. در هر حال من به استراحت نیاز دارم تا كمی قوت بگیرم. فقط دو روز دیگر می مانم."

عصرها در اتاق پذیرایی كه پُر از تزیینات نقره ای بود می نشستند. از جمله چاقوی قبضه نقره ای خاصی بود كه زیر نیمتنه ی گچی هنری دایموند، كه از بالای قفسه ی گوشه ی دیوار به پایین خیره مانده بود، كوبیده بودند و وقتی ساعت پدربزرگ شش ضربه می نواخت، جبرئیل دو گیلاس شری می ریخت و رُزا شروع به صحبت می كرد. ولی همیشه با این جمله قابل پیش بینی شروع می كرد، پدربزرگ برای این كه ادبش را نشان بدهد، چهار دقیقه دیر می آید. او دوست ندارد زیادی وقت شناس باشد. بعد بی آن كه یكی بود، و یكی نبود بگوید شروع می كرد ولو این كه تماما راست می گفت یا دروغ، جبرئیل انرژی وافرش را مشاهده می كرد كه صرف گفتن می شود. آخرین ذخیره ی نومیدانه ی اراده اش را در نَقل داستان مصرف می كرد. رُزا گفت، تنها دُوران شادی كه به یاد می آورم، و جبرئیل پی برد كه این ماده ی خامی كه چون انبانی پُر از خاطره بود، در واقع قلب رُزا یا پرتره ای بود كه مانند مواقعی كه تك و تنها در اتاقش در آینه می نگریست، خودش از خود ترسیم كرده بود. جبرئیل دانست كه سرزمین نقره ای گذشته مفری بود كه رُزا بیشتر دوست می داشت و ترجیح می داد، نه این خانه رنگ و رو رفته كه در آن مرتب به این طرف و آن طرف می خورد- میز قهوه را می انداخت، بدنش به دستگیره ی در می خورد و كبود می شد- و یا در گوشه ای از آن می نشست، اشكش جاری می شد و فریاد می زد، همه چیز كوچك می شود.

در سال ۱۹۳۵ به اتفاق همسرش دون انریكه اهل لوس آلاموس، كه نیمه انگلیسی – نیمه آرژانتینی بود، با كشتی به آرژانتین سفر می كرد. دون انریكه با انگشت به اقیانوس اشاره كرد و گفت:‌ این پامپا [pampa] است. تنها با نگاه كردن نمی توانی به وسعتش پی ببری، بلكه باید در آن سفر كنی. این یكسانی و عدم تغییر، روز پشت روز. در بعضی قسمت ها باد مانند مشت قوی، ولی كاملا ساكت است. نقش زمینت می كند، اما كمترین صدایی به گوشت نمی رسد. دلیلش این است كه درخت ندارد. نه یك اُم بوئه [ombu]، نه یك تبریزی، نه یك نادا [nada]. و راستی، باید مراقب برگ های اوبوئه باشی. سم مهلك است. باد نمی تواند كسی را بكشد، ولی زهر برگ می تواند. رُزا چون كودكان كف زد. واقعاً كه هِنری. بادهای ساكت، برگ های زهرآگین. طوری از آن حرف می زنی كه انگار افسانه ی كودكان است. هِنری با موهای روشن، بدن نرم، چشمان درشت و فكورش با تشویش گفت: نه بابا، به این بدی ها هم نیست!

رُزا به آن سرزمین پهناور، زیر گنبد آبی و بی انتهای آسمان وارد شد. هنری پیشنهاد ازدواج كرد و او تنها پاسخی را داد كه از یك پیر دختر چهل ساله انتظار می رفت. ولی وقتی به آرژانتین رسید سؤال بزرگتری برایش مطرح شد: در آن فضای پهناور چه می توانست بكند؟ با خود گفت، مشكل من خوب بودن یا بد بودن نیست، بلكه تازه بودن است. رُزا به جبرئیل گفت همسایه مان دكتر یورك بابینگتون [Jorge Bobington]، هرگز از من خوشش نمی آمد. مُدام برایم داستان انگلیسی های مقیم امریكای جنوبی را تعریف می كرد و با لحنی تحقیرآمیز می گفت همه شان كلاهبردارند. یك مشت جاسوس و راهزن و چپاولگر. آن وقت از رُزا پرسید، چنین آدم هایی در انگلستان شما كمیابند؟ و خودش جواب داد فكر نمی كنم سینیورا. شماها جایتان در آن جزیره ی چون تابوت، آنقدر تنگ است كه باید افق های وسیعتری بیابید تا آنچه را كه در درونتان پنهان كرده اید بروز دهید.

دایموند ظرفیت شگرفش برای عشق ورزیدن بود. ظرفیتی چنان كه معلوم شد بیچاره كسل كننده اش، هرگز پُر نخواهد كرد. لطافت و عشق در آن پیكر ژله مانند یافت می شد، برای پرندگان ذخیره كرده بود. باز باتلاق اسكریمر [screamer] و پرنده ی نوك دراز. او بهترین روزهایش را سوار بر قایق پارویی، لاگوناهای [laguna] محلی و میان نیزار در حالی كه درون دوربین مخصوص می نگریست، گذرانیده بود. یك بار كه با قطار به بوئنوس آیرس سفر می كردند، داخل كابین غذاخوری دست هایش را دُور دهانش گرفته و شروع به در آوردن صدای پرنده ی مورد علاقه اش، واندوریا ایبس تریپال كرده بود، و رُزا از شرم سرخ شده بود. می خواست بپرسد چرا نمی توانی مرا این قدر دوست بداری؟ ولی این پرسش هرگز به زبانش نیامد، چرا كه هنری او را زنی خوب و شایسته می شمرد، ولی شور و شهوت را از غرایزی می دانست كه خاص نژادهای دیگر بود. رُزا ژنرالیسیموی خانه شد و كوشید تا ترانه های شور و اشتیاق را در وجود خود خاموش كند. عادت داشت شب ها بیرون از منزل در پامپا قدم بزند و دراز كشیده، كهكشان دور را تماشا كند. در آن حال، و گاه زیر نفوذ آن زیبایی درخشان و جاری، به لرزه در می آمد و سراپایش با حظی وافر و ژرف می لرزید و آهنگی ناشناس را زمزمه می كرد. برای رُزا این موسیقی ستارگان نزدیكترین حالت به وجد بود.

جبرئیل فرشته احساس می كرد قصه های رُزا چون تار، گِردَش می تند و او را به آن دنیای گمشده وارد می كند كه در آن هر روز پنجاه نفر برای ناهار می آمدند. چه مردانی بودند گوچوهای [gaucho] ما. فكر نكنی پَست و نوكرصفت بودند، نه. بسیار وحشی و مغرور، چون حیوانات گوشتخوار بودند. از عكسشان معلوم است. در درازای شب های بی خوابی شان، از مهی می گفت كه از فرط گرما پامپا را فرا می گرفت، به طوری كه چند تك درخت در آن مانند جزیره هایی به نظر می آمدند و هر سوار از دور چون موجودی اسطوره ای می نمود كه چهار نعل از سطح اقیانوس عبور می كند. پامپا به شبح دریا می ماند. رُزا برایش قصه هایی را می گفت كه كنار آتش اردوگاه شنیده بود. گوشوی بی دینی كه بهشت را انكار می كرد، آن ها را برایش گفته بود. وقتی مادرش مُرده بود، هفت شب تمام از روحش درخواست كرده بود بازگردد، و شب هشتم اعلام كرده بود كه حتما مادرش تقاضای او را نشنیده، زیرا اگر آن را شنیده بود، فوراً به بالین فرزند دلبندش می شتافت تا دلداریش دهد، و نتیجه می گرفت كه مرگ پایان كار است. و بعد جبرئیل را به دام شرح روزهایی انداخت كه مردمان پِرون [Peron]، با لباس های سفید و موهای روغن خورده شان می آمدند و مزدوران بیرونشان می كردند، و برایش تعریف كرد كه چگونه انگلوس ها [Anglos] راه آهن كشیدند تا بتوانند خدمات لازم را به استانسیاهای خودشان برسانند. سدها هم همینطور ساخته شد و آن وقت می رسید به داستان دوستش كلودت: "از آن زن های سنگین دل بود كه به همسری یك مهندس با اسم گرینجر درآمده و نیمی از آدم های هرلینگ را هم مایوس كرده بود." زن و شوهر جوان به محل سدی كه شوهر در آن كار می كرد رفتند و پس از چندی شنیدند كه انقلابیون در راهند تا سد را منفجر كنند. گرینجر همراه كارگران به محل سد رفت تا از آن محافظت كند و كلودت را با خدمتكاران تنها گذاشت. و آن وقت می دانی چطور شد؟ چند ساعت بعد خدمتكار بدو آمد. سینیورا، یك اومبره [hombre] آمده دَم در، به بزرگی یك خانه است. دیگر چه؟‌ یك كاپیتان انقلابی. و "شوهرتان كجا هستند خانم؟ حالا كه ایشان در فكر محافظت از شما نیستند، انقلاب آن را بر عهده می گیرد."‌ و آن وقت چند محافظ را بیرون خانه گذاشت. نمی دانی. از آن چیزها بود. ولی در آن كارزار هر دو مرد كشته شدند، هم شوهر و هم كاپیتان، و كلودت اصرار كرد مراسم ختمشان مشترك انجام شود و دو تابوت را دید كه در كنار یكدیگر درون قبر گذاشتند و برای هر دو عزاداری كرد. بعد از این واقعه دانستیم كه او زنی خطرناك است.Trop fatale, trop jolly fatale. ]خیلی خطرناك. خیلی زیبا خطرناك. در متن به زبان فرانسه است. م.[ جبرئیل در داستان باورنكردنی كلودت زیبا، موسیقی آرزوهای رُزا را می شنید. در چنین لحظاتی اگر چشمش به زن می افتاد، می دید زیرچشمی نگاهش می كند و گرد نافش نوعی كشش احساس می كرد. پنداری چیزی می خواست از آنجا خارج شود. آن وقت رُزا نگاهش را برمی گرفت و آن احساس ناپدید می شد. شاید هم این حالت از عوارض جنبی فشار عصبی بود.

شبی از رُزا پرسید، آیا شاخ هایی را كه بر سر چمچا روییده بود دیده است، ولی او ناگهان كر شد و به جای پاسخ دادن برایش تعریف كرد چگونه روی چهارپایه ای كنار گالپون [galpon]، یا آغل گاوها در لوس آلاموس می نشسته و گاوهایی كه در مسابقه شركت می كردند نزدش می آمدند و سرهای شاخدارشان را بر زانویش می نهادند. یك روز بعدازظهر، دختری به نام اورورا دِل سُل [Aurora del Sol]، كه نامزد مارتین دلاكروز بود، متلكی بر زبان آورد. ظاهراً خطاب به دوستانش كه موذیانه می خندیدند زمزمه كنان گفت: فكر می كردم گاوها سرشان را فقط روی زانوی باكره ها می گذارند، كه رُزا به سویش چرخید و با مهربانی جواب داد: حالا كه اینطور است می توانی آزمایش كنی عزیزم. از آن به بعد، بهترین رقاصه ی استانسیا و خواستنی ترین دختر پرون، دشمن خونی آن زن زیادی بلند قد و زیادی لاغر شد كه از آن سوی دریاها آمده بود.

همانطور كه كنار پنجره ی شبانه اش پهلو به پهلو ایستاده بودند و دریا را تماشا می كردند، رُزا دایموند گفت: "تو عینا شبیه او هستی. مارتین دلاكروز را می گویم. لنگه ی او هستی." همین كه اسم آن كابوی آمد، درد چنان در ناف جبرئیل پیچید كه بی اختیار نالید. ولی رُزا دایموند ظاهراً چیزی نشنید و به شادی فریاد زد: "آنجا را نگاه كن."

آنجا، كنار ساحل نیمه شب، در جهت بُرج مارتیلو و اردوگاه تعطیلات، شترمرغی كه ظاهراً طبیعی می نمود، به سرعت از كنار خط آب می دوید، چنان كه آب جای پایش را می شست و محو می كرد. شتر مرغ پیچ و تاب می خورد و شتابان دور می شد، انگار از خطر می گریخت، و دیدگان جبرئیل شگفتزده آن را دنبال می كرد تا این كه در تاریكی شب ناپدید شد.

*

رویداد بعدی در دِه اتفاق افتاد. آن ها رفته بودند كیك و شامپانی بخرند. رُزا به یاد آورده بود كه روز تولد هشتاد و نُه سالگیش است، و از آنجا كه خانواده اش را طرد كرده بود كسی كارت تبریك نفرستاده و تلفن نزده بود. جبرئیل كه اصرار داشت جشن بگیرند، رازی را كه زیر پیراهنش پنهان كرده بود به رُزا نشان داد:‌ كمربند مخصوص كیف دار پُر از پوند استرلینگ كه قبل از ترك بمبئی از بازار سیاه خریده بود. گفت: "تازه تا دلت بخواهد كارت اعتباری دارم. من آدم تنگدستی نیستم. بیا برویم. می خواهم مهمانت كنم." در این مدت چنان در بند جادوی قصه های رُزا اسیر گشته بود كه روزها می گذشت و به خاطر نمی آورد برای خودش زندگی ای دارد و زنی با خبر گرفتن از زنده بودنش شاد و شگفتزده خواهد شد. بنابراین پس از خرید در ده، پشت سر خانم دایموند می آمد و پاكت های خرید را همراه می آورد.

بعداً كه رُزا با شیرینی فروش درد دل می كرد، جبرئیل كنار خیابانی ایستاده بود و وقت می گذرانید كه بار دیگر آن چنگ كشنده را در شكم احساس كرد و در حالی كه نفس نفس می زد تا هوای وارد ریه هایش كند، پای تیر چراغ برقی افتاد. صدای كلیپ كلاپی شنید و گاری قدیمی ای را دید كه یابویی آن را می كشید. درون گاری پُر از مردان و زنان جوان بود كه در نگاه اول انگار لباس بالماسكه پوشیده بودند. مردها شلوارهای تنگ مشكی به پا كرده بودند كه كنار مُچ هایش دكمه های نقره ای داشت. و پیراهن های سفیدشان از جلو تقریباً تا كمر باز بود. و زن ها، دامن های گشاد و حاشیه دوزی به تن داشتند، به طوری كه لایه لایه رنگ های شاد، سرخ گلی، زمردی و طلایی به چشم می خورد. آن ها به زبانی خارجی آواز می خواندند و شادیشان خیابان را تیره و زرق و برق آن را بی سلیقه می نمایاند. اما جبرئیل می فهمید كه یك چیز غیرعادی در جریان است، زیرا هیچ كس دیگری در خیابان متوجه گاری نشده بود. آن وقت رُزا از شیرینی فروشی خارج شد. جعبه ی كیك از روبانی كه دُور آن بسته بودند، از انگشت اشاره ی دست راستش آویخته بود. به بانگ بلند گفت: "آن ها برای رقص می آیند. می دانی، ما همیشه مهمانی رقص داشتیم. آن ها رقص را دوست دارند. در خونشان است." و اندكی بعد افزود: "این همان شبی بود كه آن لاشخور را كشت."

این همان مهمانی رقص بود كه در آن شخصی به نام ژوان ولیا كه به خاطر ظاهر مُرده مانندش به او لقب لاشخور داده بودند، در حال مستی به اورورا دل سل توهین كرد و آنقدر به این كار ادامه داد كه برای مارتین چاره ای جز دست و پنجه نرم كردن با او نماند. هی مارتین، چرا از همخوابگی با این خوشت می آید؟ به نظر من كه خیلی دختر خسته كننده ای است. مارتین گفت بیا از اینجا برویم بیرون و در تاریكی، در حالی كه چراغ هایی كه چون سرزمین پریان از درختان اطراف پیست رقص آویخته بود سایه شان را بر زمین می انداخت، دو مرد پونچوهایشان را دُور بازو پیچیدند، كاردها را كشیدند و چرخ زنان گلاویز شدند. ژوان كشته شد و مارتین دلاكروز كلاه مُرده را برداشت و پیش پای اورورا دل سل پرتاب كرد. او كلاه را برداشت و مارتین دید كه دور می شود.

رُزا دایموند هشتاد و نه ساله در لباس نقره ای چسبان، در حالی كه چوب سیگاری را در دستی دستكش پوش گرفته و پارچه ای نقره ای به دُور سرش پیچیده بود، از لیوانی سبز و سه گوش جین و آب معدنی می نوشید و قصه های روزهای خوب گذشته را می گفت. ناگهان اعلام كرد: "من می خواهم برقصم. شب تولدم است و یك بار هم نرقصیده ام."

*

تقلای فراوان آن شب و رقص رُزا با جبرئیل تا دمدمه های سَحَر پیرزن را از پا در آورد و روز بعد با اندك تبی در رختخواب افتاد. تبی كه انبوهی از اوهام را با خود آورد. جبرئیل مارتین دلاكروز و اورورا دل سل را دید كه روی آجر فرش پشت بام خانه ی دایموند فلامنكو می رقصیدند و پرونیست ها با كت و شلوارهای سفید روی خانه های قایقی ایستاده بودند و برای عده ای په اون درباره ی آینده سخنرانی می كردند: "در حكومت پرون این زمین ها از دست مالكین در می آید و میان مردم قسمت می شود. خط آهن انگلیسی را هم دولت تصاحب می كند. بیایید این راهزنها،‌ این طرفداران مالكیت خصوصی را بیرون بیندازیم." نیم تنه ی گچی هنری دایموند آن بالا، میان زمین و هوا آویخته بود و این صحنه را تماشا می كرد كه یكی از شورشیان سفیدپوش با انگشت به او اشاره كرد و فریاد زد: "خودش است. آن كه شما را استثمار كرده همین است. این دشمن شماست." درد چنان در شكم جبرئیل پیچید كه ترسید بمیرد. اما در همان لحظه ای كه شعور منطقیش امكان زخم معده یا آپاندیس را سبك و سنگین می كرد، باقی ذهنش حقیقت را زمزمه كرد: ‌این كه اسیر و بازیچه ی اراده ی توانای رُزا شده است. درست همانطور كه آن فرشته، جبرئیل، ناگزیر تحت نفوذ نیاز شگفت انگیز ماهوند پیغمبر سخن گفته بود.

فهمید كه رُزا دارد می میرد. دیگر چیزی نمانده. رُزا دایموند در چنگال تب در رختخواب پیچ و تاب می خورد و بُریده بُریده از سم ام بونه و دشمنی همسایه اش دكتر بابینگتون سخن می گفت. دكتر به هنری گفته بود شاید زندگی روستایی كاملا برای همسر شما كفایت می كند و پس از بهبود رُزا كه به تیفوس مبتلا شده بود، سفرنامه ی امریكو وسپوچی [Amerigo Vespucci] را به او هدیه كرده بود. بابینگتون لبخندی زد و گفت: "باید بگویم كه نویسنده به خیالپردازی مشهور بود. اما خیال می تواند از واقعیت نیرومندتر باشد، هرچه باشد قاره ای را به نامش كردند!" هرچه ضعیفتر می شد، ته مانده ی قوتش را بیشتر و بیشتر به مصرف رؤیاهای آرژانتینش می رساند، و جبرئیل احساس می كرد انگار نافش را آتش زده اند. با بی حالی روی نیمكتی كنار تختش لم داده بود و اشباح ساعت به ساعت فراوانتر می شدند. موسیقی سازهای بادی فضا را پُر می كرد و شگفت انگیزتر از همه جزیره ی سفید كوچكی بود كه آن سوی ساحل نمودار شد. جزیره كه همراه با امواج چون تیرهای شناور بالا و پایین می رفت، مثل برف سفید بود و ماسه های سفیدش تا شیب انبوه درختان امتداد می یافت. درختان سپید، به سپیدی گچ كه تا نوك برگ هایشان چون كاغذ سپید بود.

پس از پیدا شدن جزیره، سُستی و بیحالی جبرئیل به اوج رسید. همانطور كه روی نیمكت اتاق خواب زن رو به مرگ لم داده بود، پلك هایش روی هم می افتاد و احساس می كرد وزن بدنش رفته رفته آنقدر زیاد می شود كه هر گونه حركتی ناممكن است. بعد در اتاق خواب دیگری بود. شلوار تنگ سیاه پوشیده بود كه روی مُچ ها دكمه های نقره ای داشت و كمربندش با قلاب نقره ای بسته شده بود. خطاب به مرد سنگین و نرمی كه چهره اش شبیه نیم تنه ی گچی بود گفت: "شما به دنبال من فرستادید دون انریكه؟" ولی خوب می دانست كی سراغش را گرفته و چشم از چهره ی زن بر نمی داشت، حتی وقتی دید سرخی شرم از تور سفید دُور گردنش بالا می زند.

هنری دایموند نگذاشته بود مقامات رسمی در قضیه ی مارتین دلاكروز دخالت كنند. گفته بود: "این مردم تحت مسؤولیت من هستند." و برای رُزا توضیح داده بود كه مسأله ی شرافت در میان است. و علی رغم همه ی شواهد منتهای سعیش را كرده بود تا به دلاكروز قاتل نشان بدهد كه هنوز به وی اعتماد دارد. مثلاً او را به كاپیتانی تیم پولوی استانسیا برگزیده بود. ولی دون انریكه، پس از این كه مارتین لاشخور را كشته بود دیگر آن مرد قبلی نبود. زود خسته و كسل می شد و حتی به پرندگان نیز علاقه ای نشان نمی داد و در لوس آلاموس شیرازه ی امور رفته رفته از هم می گسست. ابتدا چندان مشهود نبود، ولی چیزی نگذشت كه كاملا آشكار شد. مردان سفیدپوش بازگشتند و كسی بیرونشان نكرد. وقتی رُزا دایموند تیفوس گرفت، خیلی ها در استانسیا آن را تمثیل انحطاط ملك تلقی كردند.

جبرئیل وحشتزده اندیشید من اینجا چه می كنم؟ پابرهنه مقابل دون انریكه در اتاق كار مزرعه دار ایستاده بود و دونا رُزا دورتر، از شرم سرخ می شد. اینجای كس دیگری است- هنری داشت می گفت، من به تو خیلی اعتماد دارم- به انگلیسی نمی گفت، ولی جبرئیل حرفش را می فهمید- "قرار است همسرم برای دُوران نقاهتش یك گردِشی در این اطراف بكند و تو همراهش... مسؤولیت های لوس آلاموس مانع از رفتن من می شود." حالا نوبت من است، چه بگویم؟‌ اما دهانش باز شد و كلمات بیگانه از آن بیرون آمد. باعث افتخار من است دون انریكه. به هم كوفتن پاشنه ی پاها، چرخش، خروج.

رُزا دایموند در ضعف هشتاد و نُه سالگیش شروع به تجسم شاه بیت داستان هایش كرده بود. قصه ای كه بیش از نیم قرن در سینه اش نهفته بود. و جبرئیل سوار بر اسب پشت سر هیسپانو سوییزای [Hispano- Suiza] او از استانسیایی به استانسیای دیگر حركت می كرد. آن ها از میان بیشه ای با درختان آرایانا [arayana] از كنار كردیلرا [cordillera] گذشتند و به سكونتگاه های عجیبی كه به سبك قلعه های اسكاتلند و قصرهای هندوستان ساخته شده بود رسیدند و از زمین های آقای كدوالادر اوانز [Cadwallader Evans] كه هفت زن شاد داشت دیدن كردند. زنان از این شاد بودند كه هر كدام بیش از هفته ای یك شب مجبور به انجام وظیفه نبودند. و بعد به قلمروی مك سویین [MacSween] معروف رسیدند كه عاشق ایده های آلمانی بود و به چوب درفش استانسیایش بیرقی سرخ آویخته بود كه در مركز آن صلیبی شكسته در دایره ای سفید خودنمایی می كرد. در استانسیای مك سویین، هنگام عبور از نزدیكی گردنه، رُزا برای اولین بار جزیره ی سفید سرنوشت را دید و اصرار كرد برای پیك نیك و صرف ناهار با قایق به آنجا بروند. آن وقت خدمتكار و شوفر را همانجا گذاشت و از مارتین دلاكروز خواست كه همراهش بیاید و تا جزیره پارو بزند و در آنجا سفره ی سرخ را بر ماسه های سفید بگستراند و گوشت و شراب را برایش بچیند.

به سپیدی برف، به سرخی خون و به سیاهی آبنوس. همین كه رُزا دولا شد و با دامن سیاه و بلوز سپیدش بر سفره ی سرخ كه روی سفیدی ماسه ها پهن شده بود، دراز كشید، مارتین دلاكروز (كه او هم لباسی سیاه و سفید به تن داشت)، شراب سرخ را در لیوانی كه در دستی با دستكش سفید گرفته بود ریخت و سپس شگفت زده، همین كه دست رُزا را گرفت و بوسید- بدمصب یك اتفاقی افتاد. صحنه تاریك شد- یك لحظه هر دو روی پارچه ی سرخ دراز كشیده، در پهنای آن می غلطیدند و گوشت سرد، سالاد و پاته زیر سنگینی اشتیاقشان له می شد. و وقتی به سوی هیسپانو سوییزا بازگشتند، می دانستند كه نمی توان چیزی را از شوفر و خدمتكار پنهان كرد، زیرا لباسشان پُر از لكه های غذا بود، و لحظه ای دیگر زن، نه ظالمانه، بلكه غمگین خود را عقب می كشید و با حركت كوچك سرش می گفت، نه. و او ایستاده تعظیم می كرد، دور می شد و زن را با فضیلت و ناهارش دست نخورده تنها می گذاشت. در حالی كه رُزا در آستانه ی مرگ روی تختش پیچ و تاب می خورد، دو صحنه كه هر دو امكان پذیر بودند جا عوض می كردند- تسلیم شد، تسلیم نشد. و او در شاه بیت داستان های زندگیش قادر نبود آنچه را كه می خواست واقعیت باشد انتخاب كند.

*

جبرئیل با خود گفت: "انگار دارم دیوانه می شوم. او دارد می میرد اما من دارد به سرم می زند."‌ ماه بر آمده بود ولی نفس های رُزا تنها صدایی بود كه در اتاق به گوش می رسید: هر دَم و بازدَمش سنگین و با خرخر همراه بود. جبرئیل كوشید از نیمكت برخیزد، ولی نتوانست. حتی در وقفه های میان دو تجسم، بدنش بی اندازه سنگین می نمود. پنداری سنگی روی سینه اش گذاشته بودند و صحنه ها، وقتی جان می گرفتند، همچنان درهم و برهم بودند. لحظه ای در انبار كاه در لوس آلاموس عشق بازی می كردند و او پیاپی نامش را زمزمه می كرد، مارتین صلیب، و لحظه ای بعد، زیر نگاه خیره ی اورورا دل سل در وسط روز بی اعتنایی می كرد. به طوری كه تشخیص خاطره از آرزو یا بازسازی گناه آلود از واقعیت اقرار شده امكان پذیر نبود- زیرا حتی هنگام مرگ نیز رُزا دایموند نمی دانست چگونه با چشم باز با گذشته روبرو شود.

نور ماه كه در اتاق جاری شد، گویی هنگام برخورد با چهره ی رُزا از آن عبور كرد و جبرئیل نقش و نگار بالش و تورش را تشخیص داد. بعد دون انریكه و دوستش دكتر بابینگتون سخت گیر و پُرسرزنش را دید كه در بالكن ایستاده بودند و تا دلتان بخواهد زنده به نظر می آمدند. بعد به نظرش آمد هرچه اشباح واضحتر و مشخصتر می شوند، رُزا محوتر و ناپیدا، انگار با اشباح جابجا می شود. و از آنجا كه فهمیده بود ظهور اشباح به خودش بستگی دارد و دل درد و سنگینیش در آن دخالت دارد، دلهره و ترس از مرگ سراپایش را فرا گرفت.

دكتر بابینگتون داشت می گفت: "از من خواستی گواهی مرگ ژوان ژولیا را دستكاری كنم و من به خاطر احترام به دوستی قدیممان این كار را كردم. اما درست نبود و نتیجه اش را دارم می بینم، تو به یك قاتل پناه داده ای و شاید وجدانت است كه دارد ذره ذره از درون تو را می خورد. به وطنت برگرد انریكه. برگرد و پیش از این كه اتفاق بدتری بیفتد، آن زنت را هم با خودت ببر."

هِنری دایموند گفت: "ولی من در وطنم هستم و اسم بردن از همسرم را هم نادیده می گیرم."

دكتر بابینگتون قبل از این كه در نور ماه محو شود گفت: "انگلیسی ها هر جا ساكن شوند، هرگز انگلستان را ترك نمی كنند، مگر این كه مثل دنا رُزا عاشق بشوند."

ابری از برابر ماه گذشت و حالا كه بالكن خالی بود، جبرئیل فرشته بالأخره موفق شد خودش را وادار كند از نیمكت برخیزد و بایستد. راه رفتنش طوری بود كه انگار سنگی را با زنجیر به پایش بسته اند. ولی هر طور بود خودش را به پنجره رسانید. تا چشم كار می كرد، در همه ی جهات بوته های غول آسای خار در نسیم تكان می خورد. جایی كه قبلاً دریا بود، اكنون اقیانوسی از بوته تا افق امتداد می یافت. بوته هایی به بلندی یك آدم بالغ. صدای دكتر بابینگتون را شنید كه در گوشش زمزمه می كرد: "در پنجاه سال اخیر، اولین بار است كه بوته ها دچار طاعون شده اند. ظاهراً گذشته تجدید می شود." آن وقت زنی را دید كه از میان درختان ضخیم و مواج بوته، پابرهنه می دود و موهای سیاهش افشان است. صدای رُزا از پشت سرش به وضوح گفت: "بعد از این كه با لاشخور روی هم ریخت و به او خیانت كرد و به قاتل تبدیلش نمود، دیگر مارتین نگاهش نمی كرد. كار خود دختره بود. این از آن خطرناك ها است." جبرئیل اورورا دل سل را در بوته زار گم كرد. سرابی سراب دیگر را پنهان كرده بود.

احساس كرد چیزی پشتش را چسبید. بدنش را چرخاند و طوری بر زمین پرتابش كرد كه با پشت زمین خورد. دُور و برش را نگاه كرد. در اتاق كسی به جز رُزا دایموند نبود. پیرزن صاف روی تخت نشسته و به او خیره شده بود. جبرئیل فهمید كه زن هر گونه امید به زنده ماندن را از دست داده و برای آخرین مكاشفه اش به او نیازمند است. و درست مثل آن وقتی كه در رؤیاهایش با سوداگر روبرو شده بود، احساس جهل و ناتوانی كرد... در حالی كه رُزا ظاهراً می دانست چگونه او را وادار به تجسم كند. و جبرئیل بندی درخشان را دید كه ناف آن دو را به یكدیگر می پیوست.

اكنون كنار آبگیری در میان بوته های بی پایان ایستاده بود و به اسبش آب می داد كه رُزا سوار بر مادیانش از راه رسید. حالا او را در آغوش گرفته موها و دكمه هایش را می گشود و حالا عشق بازی می كردند. رُزا زمزمه می كرد چطور می توانی مرا دوست بداری؟ آخر من خیلی از تو بزرگترم، و او كلمات آرامبخش زمزمه می كرد.

اكنون برخاست، لباسش را پوشید و سوار بر اسب دور شد، وقتی با بدن گرم و لخت روی زمین دراز كشیده بود، ندید كه دست زنی از میان بوته ها به در آمد و كارد قبضه نقره ایش را ربود...

نه! نه! نه. از این طرف.

حالا رُزا با مادیانش كنار آبگیر به او رسیده و به محض این كه پیاده شد دستپاچه نگاهش كرد، در آغوشش كشید و گفت دیگر نمی تواند بی اعتناییش را تحمل كند. هر دو تقلا كنان بر زمین افتادند، زن فریاد كشید و بدنش را چنگ زد و او لباس های زن را پاره كرد. دست رُزا دسته ی كارد را لمس كرد.

نه! نه. هرگز، نه! از این طرف، اینجا!

اكنون لطیف و عاشقانه به عشق بازی پرداخته، یكدیگر را آرام نوازش می كردند. و حالا نفر سومی سوار بر اسب وارد منطقه ی باز كنار آبگیر شد و عاشق و معشوق خود را كنار كشیدند. دون انریكه هفت تیر كوچكش را كشید و قلب رقیب را نشانه رفت-

- او احساس كرد اورورا خنجری را پیاپی در قلبش فرو می برد. بگیر. این برای ژوان است. این برای این كه مرا ول كردی، این هم برای روسپی اَشرافی انگلیسی ات-

- و او احساس كرد زنی كه بر زمین افكنده بود، كارد را تا دسته در قلبش فرو می برد. رُزا یك بار، دوبار، چند بار، كارد را فرو برد.-

- پس از این كه تیر هنری به هدف اصابت كرد، انگلیسی كارد مرد مُرده را برداشت و چند بار به زخم خون آلودش ضربه زد.

در این لحظه جبرئیل فریاد بلندی كشید و بیهوش شد.

وقتی به هوش آمد، پیرزن روی تخت با خودش چنان به نرمی سخن می گفت كه او به سختی می شنید. پامبرو [pampero]، باد جنوب غربی آمد و بوته ها را بر زمین خواباند. آن وقت پیدایش كردند، یا شاید هم قبل از آن. آخر داستان. چطور اورورا دل سل روز ختم مارتین دلاكروز به صورت رُزا دایموند تف كرده بود. چطور ترتیبی داده شد كه كسی به جرم قتل دستگیر نشود، به شرط این كه دون انریكه دست دنا رُزا را بگیرد و به سرعت تمام به انگلستان بازگردند. چطور در ایستگاه لوس آلاموس سوار قطار شدند و مردان سفیدپوش با كلاه های بورسالینو در آنجا ایستادند تا از رفتنشان اطمینان یابند. چطور وقتی قطار شروع به حركت كرد، رُزا دایموند یكی از ساك های كنار دستش را باز كرد. كارد قبضه نقره ای كوچكی در میان آن نهفته بود.

"هنری در اولین زمستانی كه به انگلستان بازگشتیم درگذشت و دیگر هیچ روی نداد. جنگ. پایان." مكث كرد: "كوچك شدن تا این حد، بعد از زندگی در آن عرصه ی پهناور، مثل این است كه آدم هرگز به دنیا نیامده باشد. همه چیز در این عالم خُرد می شود."

در نور ماه تغییری پدیدار شد و جبرئیل احساس كرد باری از دوشش برداشته می شود. سبك شدنش چنان سریع روی داد كه انگاری می تواند تا سقف بالا برود. رُزا دایموند بی حركت روی تخت خوابیده بود. چشمانش بسته بود و بازوانش روی لحاف قرار داشت. به نظر معمولی می رسید. جبرئیل دریافت دیگر چیزی وجود ندارد كه مانع رفتنش بشود.

با احتیاط از پله ها پایین رفت. پاهایش هنوز خیلی قرص و محكم نبودند. گاباردین سنگینی كه روزگاری به هنری دایموند تعلق داشت پیدا كرد و همراه با كلاه تربلی خاكستری كه همسرش با دست های خود نام دون انریكه را داخلش دوخته بود برداشت و بی آن كه به پشت سرش بنگرد از خانه بیرون رفت. به محض این كه شروع به راه رفتن كرد، باد كلاهش را برد و آن را كنار پلاژ انداخت. جبرئیل آنقدر به دنبالش دوید تا توانست بگیردش و سرش بگذارد. لندن جون، باش كه آمدم. او تمام شهر را توی جیبش داشت: لندن جغرافی دانان. كتاب كهنه ی شهر لندن از آ تا زد.

داشت فكر می كرد چه بكنم؟ تلفن بزنم یا نزنم؟ نه. همینطوری می روم در خانه در می زنم و می گویم عزیزم آرزویت برآورده شده. از بستر دریا تا بستر تو آمدم. حتی انفجار هواپیما هم نمی تواند مرا از تو دور نگه دارد- خب، حالا شاید هم اینطوری نگویم، ولی چیزی به همین مضمون- بله، ایجاد تعجب بهترین سیاست است. الی بی بی، هوبر شما.

بعد صدای آواز شنید. از انبار قدیمی قایق، كه روی دیوارش دزد دریایی یك چشم نقاشی شده بود می آمد و به زبان بیگانه و درعین حال آشنا بود: رُزا دایموند غالباً آن را می خواند. صدا هم آشنا بود، هر چند كمی تفاوت داشت. كمتر می لرزید، جوانتر بود. در انبار قایق بی هیچ دلیلی باز بود و باد آن را به هم می زد. جبرئیل به سوی آواز رفت.

رُزا مثل روز جزیره ی سفید لباس پوشیده بود. دامن و چكمه های سیاه و بلوز ابریشمی سفید، بدون كلاه. گفت "پالتویت را در بیاور." او پالتو را روی زمین انبار پهن كرد و آستر سرخ و درخشانش در آن فضای بسته كه از نور ماه روشن بود برق زد. زن در میان خُرده ریزهای زندگی انگلیسی، چوب های كریكت، آباژورهای رنگ و رورفته، گلدان های لب پریده، میزهای تاشو و چمدان های بزرگ دراز كشید و دستش را به سوی او دراز كرد. جبرئیل در كنارش روی زمین جای گرفت.

زن زمزمه كرد: "چطور می توانی مرا دوست داشته باشی؟ آخر من از تو خیلی بزرگترم."

۳

وقتی در استیشن بی شیشه ی پلیس شلوارش را پایین كشیدند و چشمش به موهای ضخیم و تیره ای افتاد كه ران هایش را پوشانده و فِر خورده بود، صلدین چمچا برای دومین بار در آن شب ضربه خورد. اما این بار با حالت هیستریك شروع به خندیدن كرد، شاید هم ادامه ی شادی شكارچیانش بر او تأثیر گذاشته بود. سه مأمور اداره ی مهاجرت عجیب سرحال بودند و یكی از آن ها- همان چشم ورقلنبیده كه بعداً معلوم شد اسمش استین است، شلوار صلدین را پایین كشیده، با فریاد شادی گفته بود: "مغازه را باز كن پكی. بگذار ببینم تو را از چه ساخته اند." پیژامه ی راه راه سفید و قرمز را به زور از پای چمچا كه اعتراض می كرد پایین كشیده بودند. در حالی كه روی زمین افتاده بود دو پلیس گردن كلفت بازوانش را چسبیده و چكمه ی پاسبان دیگری محكم به سینه اش فشار می آورد. به پاسبان ها آنقدر خوش می گذشت كه صدای صحبت و خنده شان نمی گذاشت اعتراض چمچا را بشوند. شاخ هایش مُدام به كف استیشن، رل و یا ساق پای پاسبان ها می خورد، كه البته افسران مجری قانون را عصبانی می كرد و مشت حواله اش می كردند. در مجموع در بدترین حالت روحی ای بود كه به یاد می آورد. با این وجود، وقتی پیژامه ی عاریه اش را از تنش در آوردند و چشمش به آنچه زیر آن نهفته بود افتاد نتوانست از خنده ی ناباورانه اش كه از میان دندان هایش گریخت جلوگیری كند.

ران هایش نه تنها پُرپشم، بلكه به وضع خارق العاده ای ستبر و نیرومند می نمودند، ولی از زیر زانو تا پایین پشم نداشتند و پاهایش باریك می شدند تا به مُچ پاهای قوی و تقریباً بی گوشت و استخوانی ای می رسیدند كه به دو سم درخشان، شبیه به سُم بُز ختم می شد. صلدین از دیدن آلتش هم یكه خورده بود. این عضو بسیار درازتر و به وضع شرم آوری راست شده بود، به طوری كه مشكل بود باور كند این همان آلت خودش است. نواك، همان كه فس فس می كرد، گفت "این دیگر چیست؟" و در حالی كه آن را با بازیگوشی می كشید اضافه كرد "نكند یكی از ماها دلت را برده؟" جو برونو، افسر نالان اداره ی مهاجرت با شنیدن این حرف دستش را به رانش كوفت و آرنجش را به دنده ی نواك كوبید و فریاد زد: "نه بابا، گمانم خیال می كند ما هم بزیم." نواك كه مشتش تصادفاً به تخم صلدین، كه تازگی رشد كرده بود، خورد، با فریاد گفت: "آره دیگه." استین در حالی كه از خنده اشك به چشم آورده بود، زوزه كشید: "هی، هی، پس بیخود نیست اینجور راست كرده."

با شنیدن این حرف هر سه تا، در حالی كه تكرار می كردند: "ما هم بُزیم... راست كرده." از خنده ضعف كرده، میان بازوان همدیگر می افتادند. چمچا می خواست حرفی بزند، ولی می ترسید صدایش هم رفته باشد و مثل بُز مع - مع بكشد. از این گذشته چكمه ی پاسبان هرچه بیشتر به سینه اش فشار می آورد و ادای كلمات را مشكلتر می كرد. برخورد دیگران با این وضع بیشتر گیجش می كرد. آن ها چنین حالت بی سابقه ای كه آدم را مات و متحیر می كرد- یعنی استحاله و مسخ و تبدیل او به این شیطان ماوراء الطبیعه را مانند عادی ترین و مبتذل ترین قضایای ممكن تلقی می كردند. با خود گفت: "این انگلستان نیست." اولین یا آخرین باری نبود كه به این فكر می افتاد. چطور ممكن است؟ آخر در این سرزمین اعتدال و میانه رَوی چه جای استیشن پلیس بود كه داخلش وقوع این گونه رویدادها عملی باشد؟ رفته رفته داشت نتیجه می گرفت كه در انفجار هواپیما مُرده است و هرچه بعداً اتفاق افتاده مربوط به نوعی زندگی بعد از مرگ است. اما اگر اینطور بود انكار ابدیت كه از قدیم نسبت به آن اصرار می ورزید، بسیار احمقانه می نمود. اما در این میان نشان وجودی متعالی، صرفنظر از نیكی یا پلیدی آن، در كجا بود؟ چرا این برزخ یا دوزخ یا هر جهنم دره ای كه محل كنونیش بود، این قدر به ساسكس [Sussex] پاداش ها و قصه های پریانی شبیه بود كه هر پسربچه ای می شناخت؟ به نظرش آمد كه شاید در فاجعه ی بُستان نمُرده است و اكنون در نهایت بیماری در بیمارستان بستری شده و دستخوش كابوس های وهم آلود است. این توجیه را پسندید، چون تلفن دیروقت شب و صدای مردی را كه از گوشی شنیده بود و در از یاد بردنش موفق نمی شد، بی معنی جلوه می داد... چیزی تیز و محكم به دنده اش خورد و واقعیت درد سبب شد نسبت به این قبیل نظریات توهّم زده، تردید كند. توجهش را به آنچه می گذشت معطوف كرد، به زمان حال. این استیشن دربسته ی پلیس حامل سه مأمور اداره ی مهاجرت و پنج پاسبان، در حال حاضر تنها دنیای او بود. دنیای وحشت.

نواك و دیگران از شادی و مزاح به درآمده بودند. استین در حالی كه مرتب به او لگد می زد، گفت: "حیوان." و برونو تأییدكنان افزود: "شماها همه تان سر و ته یك كرباسید. از حیوان كه نمی شود انتظار داشت مثل آدم های متمدن رفتار كند." و بعد نواك ادامه داد: "ما داریم از نظافت لامصب شخصی حرف می زنیم. ولدزنا."

چمچا گیج شده بود تا این كه آن اشیای نرم ساچمه مانند را دید كه فراوان كف استیشن ریخته بود و تلخی و شرم وجودش را فرا گرفت. ظاهراً حالا اعمال طبیعی بدنش هم بزی شده بود. چه تحقیری! آن هم او كه این قدر زحمت كشیده بود تا از خودش آدم وارد و تربیت شده ای بسازد. چنین تنزل فضاحت باری شاید برای یك آسمان جل اهل دهات سیل هت [Sylhet] و یا شاگرد مغازه های تعمیر دوچرخه ی گوجران والا [Gujranwala] چندان مهم نباشد، ولی هرچه باشد او تافته ی جدابافته ای بود! سعی كرد با لحن آمرانه ای كه در آن حالت بی وقار كه دراز به دراز روی زمین افتاده، پاهای سم وارش از هم باز و مدفوع نرمش آن دوروبر ریخته بود چندان آسان نبود، بگوید: "دوستان عزیز، سَروَران من. بهتر است تا دیر نشده به اشتباهتان پی ببَرید."

نواك در حالی كه دستش را پشت گوشش حلقه می كرد گفت: "چی شده؟ این صدا چی بود؟" و به اطرافش نگاه كرد. استین گفت: "از من می پرسی؟" جو برونو داوطلبانه گفت: "الان می گویم شبیه چی بود." و در حالی كه دست هایش را دُور دهانش می گرفت داد زد: "مع- هه- هه- هه." آن وقت هر سه تاشان زدند زیر خنده. به طوری كه صلدین نمی توانست بفهمد دارند توهین می كنند، یا بلایی كه می ترسید به سرش آمده و تارهای صوتیش هم دچار همان وضع شیطانی و خوفناكی شده كه ناغافل از پا درش‌ آورده بود. دوباره شروع به لرزیدن كرده بود. شب بی اندازه سردی بود.

استین كه ظاهراً رهبر آن گروه سه گانه بود، یك مرتبه به موضوع مدفوع ساچمه ای كه همراه با حركت استیشن روی زمین قل می خورد بازگشت و به صلدین اطلاع داد: "در این مملكت ما عادت داریم كثافت كاریمان را تمیز كنیم."

پاسبان پایش را از روی سینه ی صلدین برداشت و او را بالا كشید تا روی زمین دوزانو شد. نواك گفت: "حالا درست شد. پاكش كن." جو برونو دست بزرگش را پس گردن چمچا گذاشت و سرش را به سوی كف استیشن كه پُر از اشیای ساچمه ای بود برد و با صدای عادی گفت: "شروع كن. هرچه زودتر شروع كنی، زمین زودتر برق می افتد."

*

حتی هنگامی كه بالاجبار این آخرین و پَست ترین مراسم تحقیر بی مجوزش را اجرا می كرد- یا، بگذارید یك طور دیگر بگویم، در حالی كه شرایط زندگی اش، پس از آن نجات معجزه آسا، دوزخی تر و تحمل ناپذیرتر می شد- صلدین چمچا دریافت كه رفتار و نگاه های سه مأمور اداره ی مهاجرت دیگر مثل آن اوایل غریب نیست. اولاً آن ها دیگر ابداً به همدیگر شبیه نبودند. افسر استین كه همقطارانِ مك یا جاكی [Mack, Jocky] صدایش می كردند، مردی درشت هیكل و ستبر از آب درآمد كه دماغی به شكل رلر كاستر داشت و معلوم شد لهجه اش اسكاتلندی است. در حالی كه چمچای بینوا همچنان ناله می كرد، گفت: "حالا درست شد، گفتی هنرپیشه ای نه؟ من از تماشای بازی خیلی خوشم می آید."

این گفته ی نواك- یعنی كیم- را تحریك كرد. او نیز اكنون دارای چهره ای بسیار رنگ پریده و به شكل زاهدمنشی استخوانی بود كه آدم را به یاد شمایل های قرون وسطی می انداخت و اخمش نشانگر شكنجه ی عمیق درونیش بود. نواك اكنون شروع به صحبت درباره ی ستاره ی سریال های تلویزیونی مورد علاقه اش و مجریان شوهای توأم با مسابقه كرده بود، و افسر برونو كه ناگهان به نظر صلدین بسیار خوش سیما می آمد و موهایش را ژل مخصوص زده، فرقش را از وسط باز كرده بود و ریش بلوندش با موهای تیره اش تضاد چشمگیری داشت- برونو، جوانترین فرد گروه سه گانه، با حالتی هرزه گفت، پس تماشای دخترها چه؟ تفریح من همین است. این حرف هر سه را به بازگفتن جوك های نیمه تمامی برانگیخت كه كنایه ی خاصی داشت. ولی وقتی پنج پاسبان خواستند به آن ها تاسی جویند، هر سه ژست رئیس مآبانه ای گرفته و پلیس ها را سرجایشان نشاندند. آقای استین اندرزشان داد كه: "بچه های كوچك فقط باید دیده بشوند، نه این كه صدایشان را هم بلند كنند."

در این هنگام چمچا داشت خفه می شد، به زور از استفراغ خودداری می كرد، چون می دانست اشتباهی بدبختیش را طولانی تر خواهد كرد. چهار دست و پا كف استیشن راه می رفت و دنبال ساچمه های شكنجه آورش می گشت كه به این طرف و آن طرف قل می خوردند و پاسبان ها كه به دنبال بهانه برای خالی كردن سرخوردگی ناشی از توبیخ افسر اداره ی مهاجرت می گشتند، شروع كردند به صلدین دشنام دادن و كشیدن موهای كفلش تا ناراحتی و احساس شكست او را تقویت كنند. بعد همگی با جسارت به تقلید از افسران اداره ی مهاجرت شروع به تجزیه و تحلیل مزایای هنرپیشگان، بازیگران دارت، كشتی گیران حرفه ای و غیره كردند. ولی از آنجا كه تكبر جاكی استین حالشان را گرفته بود و نمی توانستند حالت روشنفكرانه و تجریدی بالادست هایشان را به خود بگیرند، بر سر امتیازات تیم تاتنهام هات سپر [Tottenham Hotspur] اوایل دهه ی ۱۹۶۰ و تیم نیرومند لیورپول امروزی دعوا و مرافعه شان بالا گرفت- هواداران لیورپول با این كنایه كه دنی بلانش فلاور [Danny Blanchflower] بازیكنی لوكس بود و به دسر خامه ای می ماند و همانطور كه موسوم به گل بود، سرشتش نیز زنانه بود، هواداران سپر [Spur] را به خشم آورده بودند. آن ها نیز در پاسخ فریاد كشیده بودند كه هواداران لیورپول مفت خورند و دارودسته ی سپر می توانست با دست بسته كلكشان را بكند. البته همه ی پاسبان ها شگردهای هولیگان های [hooligan] فوتبال را می دانستند، چون در بسیاری از روزهای شنبه، در حالی كه پشت به بازیكنان داشتند، در استادیوم های مختلف شمال و جنوب كشور، تماشاگران را زیر نظر گرفته بودند و هنگامی كه می خواستند به همكاران مخالفشان مفهوم دقیق "جر دادن" و "كندن كلك" و غیره را نشان بدهند، كار بالا گرفت. دو جناح خشمگین به یكدیگر چشم غره رفتند و آن وقت چرخیدند و به هیكل صلدین چشم دوختند.

هیاهوی داخل استیشن پلیس مُدام بالا می گرفت و باید اذعان داشت كه چمچا هم كه مانند خوك زوزه می كشید، در آن تا اندازه ای دخیل بود. پاسبان های جوان به قسمت های مختلف بدنش مشت می كوفتند و از او به عنوان كیسه بوكس استفاده می كردند و با وجود هیجان می كوشیدند ضربه هایشان را به قسمت های نرمتر و گوشت آلودتر بدنش محدود كنند تا خطر شكستگی و ضرب دیدگی كمتر بشود و وقتی جاكی، كیم و جو دیدند زیر دست هایشان به چه كاری مشغولند تصمیم گرفتند به روی خودشان نیاورند، چون هر چه باشد این جوان ها هم باید تفریحشان را بكنند.

از آن گذشته، این همه صحبت از تماشا و نظارت، استین، برونو و نواك را واداشت از مسایل سنگینتری صحبت كنند و اكنون با چهره های موقر و صداهای خِرَدمند از لزوم افزایش دقت میان نیروهای پلیس در این دوره و زمانه صحبت می كردند. منظور فقط "تماشا نیست، بلكه دقت و نظارت است." تجربه ی پاسبان های جوان خیلی به درد می خورد. استین گفت باید مراقب جمعیت بود، نه بازی. و ادعا كرد كه: "بهای آزادی نظارت ابدی است."

چمچا كه نمی توانست از بُریدن حرفش خودداری كند فریاد زد: "آخ.. وای.. اوه."

*

چندی كه گذشت، یك حالت غریب انفصال صلدین را فرا گرفت. دیگر نمی دانست چند وقت است كه در آن استیشن ماریای سیاه سقوط و تحقیر سفر می كنند و به هیچ وجه نمی توانست حول و حوش مقصد نهاییشان را حدس بزند. هرچند صدای مكرری كه در گوشش پیچیده بود دَم به دَم بلندتر می شد. انگار صدای خیالی پاهای مادر بزرگ بود. ال- او- ان، دی- او- ان، لندن. اكنون مشت هایی كه حواله اش می كردند، مانند نوازش معشوق نرم می نمود. از آن گذشته دیگر منظره ی غریب مسخ شده اش خوف انگیز نبود. حتی آخرین پشكل های بزی هم حالش را به هم نمی زد. با بی حالی در دنیای كوچكش خم شده بود و به این امید كه بلكه سرانجام كاملا محو و ناپدید شود و آزادیش را به دست آورد خود را هرچه خُردتر می كرد.

صحبت از فنون نظارت، بار دیگر كارمندان اداره ی مهاجرت و پاسبان ها را متحد كرده، فضای قهرآمیز ناشی از سرزنش استین را تغییر داده بود. چمچا، حشره ی كف استیشن صدای دوردست شكارچیانش را می شنید كه پنداری از دستگاه تلفن خارج می شد. راجع به لزوم افزایش دستگاه های ویدئو در مراسم و رویدادهای عمده و فواید اطلاعات كامپیوتری صحبت می كردند و بعد در حالی كه با گفته های قبلیشان تضاد كامل داشت، از فواید ریختن مخلوط های بهتر و غنی تر در كیسه ی خوراك اسب های پلیس در شبهای قبل از مسابقات بزرگ سخن گفتند. چون كه وقتی اسب ها شكم روش می گرفتند و راه تظاهركنندگان پُر از تاپاله می شد، بیشتر به خشونت و وحشی گری تحریك می شدند: "و آن وقت ما راست راستی وارد معركه می شویم، مگر نه؟"

چمچا كه از یافتن راهی میان سریال های تلویزیونی و مسابقه ی امروز و مانتوها و خنجرها عاجز مانده بود، دیگر به این پرت و پلاها توجه نكرد و به صدای پاهایی كه توی سرش می پیچید گوش فرا داد.

آن وقت دوزاریش افتاد.

"از كامپیوتر بپرسید!"

وقتی موجود بدبو بلند شد و نشست و آن جمله را به صدای بلند گفت، سه مأمور اداره ی مهاجرت و پنج پاسبان ساكت شدند. جوانترین پلیس- كه اتفاقا طرفدار تیم تاتنهام بود- گفت: "این دیگر چه می خواهد؟ انگار باید باز خدمتش برسیم."

آن موجود بزی جویده جویده گفت: "اسم من صلاح الدین چمچاوالا است. نام حرفه ای، صلدین چمچا. من عضو انجمن های عدالت هنرپیشگان، اتومبیل كلوپ و كلوپ گریك هستم. شماره ی ثبت اتومبیلم این است. لطفاً از كامپیوتر بپرسید."

یكی از هواداران تیم لیورپول گفت: "سر كی می خواهی شیره بمالی؟" ولی لحن او نیز مردّد بود: "یك نگاهی به خودت بكن. تو عین بُزی بدبخت. صل چی چی؟ این دیگر چه جور اسمی است. آن هم برای یك انگلیسی."

چمچا توانست اندكی خشم در خود برانگیزد، و در حالی كه با سر به مأموران اداره ی مهاجرت اشاره می كرد گفت: "پس آن ها چی؟ خیلی انگلوساكسون به نظر نمی آیند."

برای یك لحظه نزدیك بود همگی به او حمله كنند و برای این فضولی دمار از روزگارش دربیاورند، اما سرانجام مأمور نواك صورت اسكلتی چند كشیده توی صورتش خواباند و تكرار كرد: "من اهل وی بریجم [Weybridge]،‌ مادر جنده، فهمیدی؟ وی بریج. همانجا كه بیتل های لامصب زندگی می كردند."

استین گفت: "بهتر است تحقیق كنیم." سه دقیقه و نیم بعد استیشن سیاه ایستاد و سه مأمور اداره ی مهاجرت و پنج پاسبان جلسه ی فوری تشكیل دادند و چمچا دید در حالت جدیدشان هر هشت نفر به همدیگر شبیه شده اند. پنداری ترس و انقباضشان آن ها را یكسان و برابر گردانیده بود. و چیزی نگذشت كه فهمید تلفن به پاسگاه مركزی و مقابله ی نامش با پرونده های كامپیوتری سراسری پلیس، كه بلافاصله او را تبعه ی درجه ی یك انگلیس شناسایی كرده بود، نه تنها وضعش را بهبود نبخشیده، بلكه او را در معرض خطر بیشتری قرار داده است.

یكی از آن ها پیشنهاد كرد: "می توانیم بگوییم او را در حالی كه بیهوش افتاده بود در ساحل پیدا كردیم." جواب آمد: "فایده ای ندارد. مگر پیرزنه و آن یكی مفت خور یادت رفته؟" پس می گوییم موقع دستگیری به ما حمله كرد و حین درگیری از حال رفت. یا این كه آن پیری خُل وضع بود و از حرف هایش چیزی دستگیرمان نمی شد. و آن یكی یارو، اسمش چی بود، اصلاً حرف نمی زد، و این یكی بدبخت هم، یك نگاهی بهش بیندازید، عین شیطان می ماند، تقصیر ما چیه؟ آن وقت یك مرتبه رفت برای خودش غش كرد. ما چه می توانستیم بكنیم؟ نه، بیایید منصف باشید جناب رئیس، چه می توانستیم بكنیم؟ جز این كه به این مركز پزشكی زندان بیاوریمش. تا هم درست و حسابی بهش برسند و هم بتوانیم تحت نظر بگیریمش و بازجوییش كنیم. آن هم با همان روش "دلایلی وجود دارد كه فكر می كنیم... " نظرتان چیست؟ هشت نفر به یك نفر، هان؟ فقط پیری یه و آن یارو دومی لامصب وضع ما را كمی قاراشمیش می كنند. نگاه كن. ما می توانیم قصه را بعداً درست كنیم. همانطور كه گفتم بهتر است اول ناكارش كنیم.

*

چمچا در حالی كه اخلاط از سینه اش می آمد، روی تخت بیمارستان بیدار شد. وضعش طوری بود كه انگار استخوان هایش را مدت مدیدی در یخچال گذاشته بودند. شروع به سرفه كرد و نوزده و نیم دقیقه بعد كه كریز سرفه تمام شد، بی آن كه از چگونگی مكان فعلیش سر در آورده باشد، به خوابی سبك و بیمارگونه فرو رفت. وقتی دوباره از ژرفنای خواب سربرآورد، چهره ی مهربان زنی كه لبخندی اطمینان بخش به لب داشت به او می نگریست. زن در حالی كه نرم به شانه اش می زد گفت: "حالت به زودی خوب می شود. فقط یك سینه پَهلوی كوچولو كرده ای." خودش را هیاسینت فیلیپس Hyacinth Phillips] ، فیزیوتراپیست، معرفی كرد و افزود: "من هیچ وقت از ظاهر اشخاص قضاوت نمی كنم جانم، این كه درست نیست."

بعد او را به پهلو چرخاند و جعبه ی كوچك مقوایی را كنار دهانش قرار داد. یونیفورم سفیدش را گره زد و كفش هایش را كند و ورزشكارانه به روی تخت پرید و طوری روی چمچا نشست كه انگاری اسب است و می خواهد سوار بر او از میان پرده های اطراف تخت تا فضای غریب پشت آن كه خدا می داند چگونه بود بتازد. توضیحا گفت: "دستور دكتر است. روزی دوبار، هر بار سی دقیقه." و بی مقدمه چینی اضافی، تند و چابك بنا كرد مشت و مال دادن قسمت میانی بدن صلدین. مشت هایش سبك و كاملا خبره بود.

ولی صلدین بینوا كه تازه از دست كتك های پلیس در استیشن سیاه خلاص شده بود، این یكی را نمی توانست تحمل كند. زیر تنه ی زن تقلا می كرد و مشت می كوفت. فریاد زد: "ولم كنید، بگذارید بروم، چرا كسی زنم را خبر نكرده؟" ولی این تلاش و فریاد كریز سرفه ی دیگری را به همراه آورد كه هفده و سه دهم دقیقه به طول انجامید و باعث شد فیزیوتراپیست هیاسینت سرزنشش كند: "داری وقت مرا تلف می كنی. الان باید كارم با شش راستت تمام شده باشد، در صورتی كه هنوز شروع نكرده ام. دیگر از این بَدقِلِقی ها نمی كنی ها." همانطور روی تخت صلدین مانده بود و همراه با بدنش مانند سواركار رودئویی كه منتظر زنگ پایان نه ثانیه باشد، بالا و پایین می رفت. صلدین شكست خورده دست از تلاش كشید و گذشت زن اخلاط سبز را از شش های ورم كرده اش بیرون بفرستد و كار هیاسینت كه تمام شد ناگزیر اذعان كرد كه حالش خیلی بهتر شده است. هیاسینت جعبه ی كوچك را كه اكنون تا نیمه پُر از اخلاط بود برداشت و قبراق گفت: "خواهی دید چه زود سرپا می ایستی." و بعد با دستپاچگی معذرت خواست و رفت و كشیدن پرده های دُور تخت را فراموش كرد.

صلدین با خود گفت: "وقتش رسیده كه ببینم اوضاع چطور است." یك بررسی سریع بدنی نشان داد كه وضع جدید و مسخ شده اش همانطور مانده. حالش گرفته شد و دریافت ته دلش نیمچه امیدی داشته كه با آن كابوس حین خواب پایان گرفته باشد. پیژامه ی جدید و بیگانه ی دیگری تنش كرده بودند كه این دفعه سبز ساده بود و با رنگ پرده ها و هرچه از دیوار و سقف آن بخش مرموز و ناشناس بیمارستان می دید، جور در می آمد. پاهایش هنوز به آن سم های پریشان برانگیز ختم می شدند و شاخ های سرش نیز همانطور تیز بودند. صدای مردی در نزدیكیش او را از آن فهرست برداری دردناك بازداشت. صدا چنان ضجه هایی می زد كه دل آدم ریش می شد: "وای، هیچ كس مثل من زجر نكشیده!"

چمچا با خود گفت: "این دیگر كیست؟" و كوشید تحقیق كند. ولی رفته رفته صداهای بسیاری را تشخیص می داد، صداهای حیوانی، خُرناس گاوهای نر، پچ پچه ی میمون ها، و حتی صدای مخصوص و مقلد طوطی یا مرغ مینا. بعد از سمت دیگری آه و ناله ی زن و جیغ و گریه ی نوزادی آمد ولی پس از درآمدن جیغ بچه، صدای زن نه تنها قطع نشد، بلكه شدت آن به دو برابر رسید و حدود پانزده دقیقه ی بعد، چمچا صدای فرزند دوم را شنید كه به اولی پیوست و باز درد زایمان زن پایان نمی گرفت و در فواصل پانزده تا سی دقیقه، در زمانی كه بی پایان می نمود، بچه های جدید به تعدادی باورنكردنی، چون سپاهی فاتح از رحمش خارج می شدند.

بینیش به او اطلاع داد كه سناتوریوم، یا اسمش هرچه بود، نیز بوی گند می دهد. بوهای جنگل و مزرعه، همراه رایحه های غنی، مانند ادویه جاتی كه در كره سرخ كرده باشند. هل، دارچین، قرنفل، گلپر و زعفران. فكر كرد هرچیزی اندازه ای دارد. وقتش رسیده كه تكلیف بعضی چیزها را روشن كنم. پاهایش را پایین آویخت و كوشید برخیزد، ولی از آنجا كه به پاهای جدیدش ابداً عادت نداشت، بلافاصله بر زمین افتاد. ساعتی طول كشید تا این مشكل را برطرف كرد و با گرفتن لبه ی تخت و افت و خیز در اطراف آن راه رفتن آموخت. سرانجام در حالی كه به زحمت تعادلش را حفظ می كرد، خود را به پرده ی بعدی رساند، كه چهره ی استین، مأمور اداره ی مهاجرت، چون گربه ی داستان آلیس ]اشاره به قصه ی آلیس در سرزمین عجایب اثر لوییس كارول. م.[، میان دو پرده ی سمت چپ نمودار شد و بقیه ی بدنش نیز به سرعت از آن پیروی كرد.

استین با لبخندی عریض پرسید: "حالتان چطور است؟"

چمچا تندتند گفت: "كی می توانم دكتر را ببینم؟ كی می توانم به توالت بروم؟ كی می توانم اینجا را ترك كنم؟" استین با ملایمت گفت: "دكتر به زودی می آید. پرستار فیلیپس برایتان لگن می آورد. به محض این كه حالش خوب شد می تواند برود." آن وقت استین با امتنان نویسنده ای كه پرسناژ داستانش یك مشكل قلقلك آور فنی را حل كرده باشد گفت: "لطف كردید این یارو بیماری ریه را گرفتید. داستان را خیلی قابل قبولتر می كند. ظاهراً آنقدر بیمار بوده اید كه وقتی پیدایتان كردیم واقعاً بیهوش شدید. هر هشت تامان خوب به خاطر می آوریم. متشكرم." چمچا كلمه ای نیافت. استین افزود: "یك مطلب دیگر. آن خانم پیره، خانم دایموند. او هم در رختخوابش مُرده. پیدایش كه كردند عین گوشت بَره سرد بوده. و آن یكی آقا هم غیبش زده. البته هنوز امكان خرابكاری رد نشده."

و پیش از این كه برای همیشه از زندگی نوین چمچا خارج شود گفت: "در نتیجه، جناب صلدین شهروند، پیشنهاد می كنم خودتان را برای طرح شكایت به دردسر نیندازید. ببخشید اینطور صحبت می كنم، ولی با این شاخ های كوچولو و سم های بزرگ شاهد قابل اعتمادی به نظر نمی آیید. روز شما بخیر." صلدین چمچا چشمانش را بست و وقتی بازگشود، شكنجه گرش به پرستار، فیزیوتراپیست ها، هیاسینت فیلیپس تبدیل شده بود. پرسید: "می خواهی راه بروی جانم؟ هرچه كه دوست داری، فقط به من بگو، به هیاسینت، تا ببینم چه كار می توانم برایت بكنم."

*

"سس س ت."

شب در نور سبزرنگ چراغ آن مؤسسه ی مرموز، صدای سلیس كه گویی از یك بازار هندی می آمد صلدین را بیدار كرد:

"سس س ت، بیلزبوب [Beelzebub] بیدار شو."

موجودی كه در مقابلش ایستاده بود چنان غیرممكن به نظر می آمد كه چمچا می خواست سرش را زیر ملافه پنهان كند. اما نتوانست، زیرا مگر خودش هم...؟ موجود گفت: "بله. می بینی؟ تو تنها نیستی."

بدنش بدن یك انسان كامل بود، حال آن كه سرش به سر پلنگی وحشی با سه ردیف دندان می ماند. توضیحا گفت: "نگهبان های شب اغلب چرت می زنند و به خواب می روند، آن وقت ما با همدیگر حرف می زنیم."

درست در همان لحظه صدایی از یكی از تخت ها- چمچا دیگر می دانست كه هر تخت به وسیله ی پرده ای حلقه وار محافظت و از بقیه مجزا می شود- ضجه زد: "وای... هیچ كس مثل من زجر نكشیده." و مرد پلنگی یا آنطور كه خودش می گفت مانتیكور [manticore] با كلافگی غرید: "امان از این لیزا ناله ای. تنها كاری كه با او كرده اند این است كه كورش كرده اند."

چمچا كه گیج شده بود گفت: "كی چه كار كرده؟"

مانتیكور ادامه داد: "موضوع این است كه تو می توانی تحملش كنی یا نه؟"

صلدین هنوز گیج بود. ظاهراً این یارو می گفت كسی مسؤول این مسخ است. اما كی و چگونه؟ گفت: "نمی فهمم تقصیر را به گردن چه كسی می توان انداخت؟"

مانتیكور با سه رج دندانش با سرخوردگی دندان قروچه رفت و گفت: "آنجا زنی را خوابانده اند كه الان بیشتر كرگدن آبی شده. سوداگران نیجریه ای در قسمت دیگری همه شان دُم های ستبر در آورده اند. یك دسته سنگالی هستند كه برای تعطیلات آمده بودند و فقط می خواستند هواپیما عوض كنند و تبدیل به مارهای لغزنده شدند. من خودم الان سال ها است كه مانكن هستم و در بمبئی پول زیادی در می آورم. انواع و اقسام كت و شلوار و پیراهن را نمایش می دهم. ولی حالا دیگر كی حاضر است مرا با این ریخت استخدام كند؟" یك مرتبه زد زیر گریه. صلدین چمچا خود به خود محض دلداری گفت: "عیب نداره جانم، همه چیز درست می شه، مطمئن باش. جرأت داشته باش."

موجود خودش را جمع و جور كرد و با لحنی خشم آلود گفت: "موضوع این است كه بعضی از ماها حاضر نیستیم این وضع را تحمل كنیم. ما می خواهیم قبل از این كه آن ها به چیزهایی بدتر تبدیلمان كنند از اینجا فرار كنیم. هر شب احساس می كنم قسمت تازه ای از بدنم دارد تغییر می كند. مثلاً تازگی مُدام باد ول می كنم... ببخشید ها... متوجه منظورم هستید؟ راستی، چند تا از این ها بخورید." و یك قوطی آبنبات نعنایی قوی به چمچا داد: "برای نفستان خوب است. به یكی از نگهبان ها رشوه داده ام تا چند تا بسته بخَرَد."

دیگری با لحنی موقر زمزمه كرد: "آن ها ما را توصیف می كنند، فقط همین. آن ها این قدرت را دارند كه چیزها را توصیف كنند و ما به تصویری كه آن ها از ما می سازند تن در می دهیم."

چمچا مباحثه كرد: "باور كردنش مشكل است. من سال ها است ساكن اینجا هستم و هرگز چنین اتفاقی نیافتاده بود..." ولی كلمات در دهانش ماسید، زیرا مانتیكور را دید كه با چشم های تنگ شده و بی اعتماد به او می نگرد. پرسید: " چندین سال؟ چطور ممكن است؟ نكند خبرچین هستی. آره، فهمیدم، حتما جاسوسی."

در این هنگام ناله ی بلندی از دوردست به گوش رسید. صدای زنی می نالید: "بگذارید بروم. یا حضرت مسیح، می خواهم بروم، یا عیسی ابن مریم، باید بروم، بگذارید بروم. ای خدا، ای مسیح خدا." گرگی با ظاهری بسیار هرزه سرش را از پرده ی دُور تخت صلدین تو آورد و به شتاب به مانتیكور گفت: "نگهبان به زودی می آید. باز هم همان است، برتا شیشه ای."

صلدین شروع كرد: "شیشه ای؟" مانتیكور بی صبرانه توضیح داد: "پوستش تبدیل به شیشه شده." نمی دانست بدترین كابوس چمچا را به واقعیت مبدل می كند: "آن وقت این حرامزاده ها آن را شكستند. حالا دیگر حتی نمی تواند تا توالت برود."

صدای دیگری از آن سوی شب سبزرنگ فس فس كنان گفت: "زن، تو را به خدا برو توی اون تخت بدمصب."

گرگ دست مانتیكور را می كشید. می خواست بداند: "با ما هست یا نه؟" مانتیكور شانه بالا انداخت: "خودش هم نمی داند. آنچه را كه می بیند نمی تواند باور كند. مشكلش این است."

همین كه صدای چكمه های نگهبانان را كه نزدیك می شدند شنیدند، پا به فرار گذاشتند.

0 comments:

Post a Comment

Note: Only a member of this blog may post a comment.