Oct 7, 2009

فصل چهارم عایشه

فصل چهارم

عایشه


حتی تصاویر خیالی نیز مهاجرت کرده اند و شهر را بهتر از او می شناسند. نتیجه ی ملاقات با رُزا و رِکا این بود که اکنون دنیای رؤیاهای همزاد فرشته اش مانند واقعیت متغیر زمان بیداری ملموس به نظر می رسید. مثلاً الان این منظره در برابرش ظاهر می شود: عمارتی اربابی، به سَبک هلندی در بخشی از لندن که بعدها می فهمد کنزینگتون نام دارد. رؤیا او را به سرعت تمام از کنار فروشگاه بزرگ بارکرز [Barkers]، خانه ی کوچک خاکستری رنگی که پنجره هایش در فرو رفتگی دیوارها قرار دارد و تاکری [Thackeray] در آنجا کتاب نمایشگاه بطالت را نوشت، میدان و صومعه ای که دختران بچه سال یونیفُرم پوش مُدام به آن داخل می شوند، بی آنکه هرگز خارج شوند و خانه ی تالیران در روزگار پیری، وقتی پس از این که هزارو یک بار بوقلمون صفت وفاداری ها و اصول زندگیش را تغیر داد، به قیافه ی سفیر سابق فرانسه درآمد. بله، رؤیا او را از برابر همه ی این ها گذراند و به یك بلوک ساختمانی هفت طبقه ی دو نبش رساند که بالکن هایش تا طبقه ی چهارم نرده های آهنی سبز رنگ و کار شده داشت. اکنون رؤیا به سرعت اورا از دیوار بیرونی ساختمان بالا می بَرَد و در طبقه ی چهارم پرده های پشت پنجره ی اتاق نشیمن را کنار می زند و سرانجام مثل همیشه بیدار همانجا می نشیند. چشمانش در نور ضعیف زرد رنگ باز است و به آینده، به امام ریشو و عمامه به سر خیره شده است.

او کیست؟ یک تبعیدی- که بهتر است با سایر کلماتی که این روزها بر سر زبان ها افتاده اشتباه نشود... منظور واژه هایی چون مهاجر، پناهنده، ساکت و محیّل است. تبعید رؤیای بازگشتی باشُکوه است. تبعید تصویر خیالی انقلاب است. تبعید آلبا است [Elba] نه سنت هلن [St. Helena]. تبعید همواره دو پهلو است: از ورای نگاهی که به عقب می افکند، پیش رویش را می نگرد. تبعید توپی است که به هوا پرتاب شده و همانجا می ماند. در زمان منجمد می شود، ترجمان چیزی است در قالب یک عکس، عکس چیزی که امکان حرکتش صلب شده، به وضعی غیر ممکن بر بالای موطنش آویخته در انتظار لحظه ی گریز ناپذیری است که در آن عکس ناچار است به حرکت در آید، لحظه ای که زمین ساکنش را طلب کند. امام به این چیزها می اندیشد. خانه اش آپارتمانی اجاره ای است. اتاق انتظار است. عکس است. هوا است.

کاغذ دیواری کلفت کرم رنگ که راه های سبز زیتونی دارد کمی رنگ باخته، آنقدر که مستطیل ها و لوزی های پُررنگ تر، جای تابلوهایی که قبلاً آنجا آویخته بودند رویش نمایان است. امام دشمن تصویر است. به این خانه که وارد شد، تصاویر بی سر و صدا از روی دیوارها کنار رفتند و از اتاق خارج شدند تا بر سر راه آن تقبیح بر زبان نیامده قرار نگیرند. با این وجود، بعضی تصاویر می توانند بمانند. روی تاقچه چند کارت پُستال چیده است که به شیوه ای قراردادی مناظری از میهنش را نشان می دهند. میهنی که به لفظ ساده شده ی دش می خوانَد. کوهی که از فراز شهری سر برآورده، نمای دهی زیبا از پس درختی تنومند، یک مسجد. ولی در اتاق خوابش، روی دیوار مقابل تخت سفری سختش، آنجا که دراز می کشد، شمایل مقتدری نصب کرده است. پرتره ی زنی که نیرویی استثنایی دارد و نیم رخ مشهورش به مجسمه ای یونانی می ماند. زنی که موهای سیاهش به بلندی قدش است، بله، دشمنش زنی مقتدر است: شمایلش را نزد خود نگاه می دارد. درست مثل او که در قصرهای اقتدارش عکس او را در دست می فشارد و یا آن را درون گردنبندش پنهان می کند. او امپراتوری است. چه نام دارد؟ چه می خواستید؟ نامش عایشه است. در این جزیره امام تبعیدی و در وطنش، دش. آن زن، هر یک توطئه ی قتل دیگری را می چینند.

پرده های مخمل ضخیم طلایی رنگ را تمام روز می کشید که مبادا آن چیز پلید داخل آپارتمان بخزد. آن چیز خارج است، فرنگستان، ملّت غریبه. همه ی افکارش به روی این واقعیت تلخ متمرکز شده که دارد در اینجا به سر می بَرَد و نه در آنجا. در موقعیت های نادری که امام برای هواخوری به کنزینگتون می رود، میان هشت مرد جوان عینک آفتابی به چشم که کتشان پنداری چیزی زیرش باشد، ورم دارد، می ماند و در حالی که دست هایش را به همدیگر می گیرد، به آن ها خیره می شود که نکند هیچ عامل یا ذره ای از این شهر نفرت بار چون خاشاک به چشمش بنشیند. این شهری که زباله دان گناه و پلیدی ها بود و او را به این خاطر که پناهش داده بود تحقیر می کرد، چرا که علی رغم حرص و آز، نخوت و شهوت پرستی مردمانش، امام را زیر منت نهاده بود. وقتی این تبعید لعنتی را ترک می گوید تا پیروزمندانه به آن شهر دیگری که زیر کوه کارت پُستال گسترده باز گردد، با سربلندی خواهد گفت درباره ی آن سدمی که به ناچار در طول انتظار اقامتگاهش بوده هیچ اطلاعی ندارد و در جهل مطلق به سر می بَرَد و از این رو آلوده نشده و بی هیچ گونه تغییر همچنان پاک باقی مانده است.

دلیل دیگر کشیدن پرده ها این است که دُور و برش پُر از چشم و گوش است، آن هم چشم و گوش هایی که همگی از آن دوستان نیستند. این ساختمان های نارنجی رنگ بی طرف نیستند. حتماً آن طرف خیابان در مکانی دوربین هایی با لنز مخصوص، دستگاه های ویدئو و وسایل استراق سمع را پنهان کرده اند. وانگهی، خطر تیراندازی از نقاط پنهانی را نیز نباید از نظر دور داشت. آپارتمان های طبقات بالا، پایین و آپارتمان کناری امام را نگهبانانش اشغال کرده اند و مُدام در لباس زنانه، چادر به سر، با دهان بندهای نقره ای در خیابان های محله ی کنزینگتون قدم می زنند. ناچارند بیش از حد مواظب باشند. هرچه باشد او یک تبعیدی ست و پارانویا ]بیماری روانی ای که موجب می شود بیمار خود را فردی مهم و مشهور و در عین حال تحت تعقیب دشمنان بپندارد. م.[ پیش شرط زنده ماندنش شده است.

تازگی از یکی از نو آیینان مورد علاقه اش قصه ای شنیده است. این نو آیین یک امریکایی است که قبلاً آواز خوان معروفی بوده و حالا اسمش را تغییر داده و بلال ایکس نامیده میشود. بلال برایش گفته که در کلوپ شبانه ای که امام معمولاً نایب هایش را برای استراق سمع و احیانا زیر پاکشی از بعضی هواداران اپوزیسیون به آنجا می فرستد، با جوانی محمود نام از اهالی دش آشنا شده که خواننده بود و حین صحبت معلوم می شود که این محمود از چیزی بی اندازه وحشت دارد. گویا تازگی با زنی سرخ مو و درشت اندام روی هم ریخته بوده به اسم رناتا و معشوق قبلی این رناتا، رئیس تبعیدی ساواک، سازمان شکنجه ی شاه ایران، بوده است. بله، خود پانچاندام شماره ی یک، نه یکی از این سادیک های کوچک که استعداد کشیدن ناخن های پا یا آتش زدن پلک های چشم را دارند، بلکه خود آن حرامزاده شخصاً معشوقش بوده است. یک روز بعد از این که محمود و رناتا به آپارتمان تازه شان نَقل مکان کردند، برای محمود نامه ای آمد. نوشته بود، باشد مادر سگ. با زنم جماع می کنی بکن. فقط می خواستم سلامی بدهم. روز بعد نامه ی دوم رسید: راستی سگ پدر یادم رفت بگم. اینم شماره تلفن جدیدت. محمود و رناتا تقاضا کرده بودند شماره ی تلفن جدیدشان در دفتر راهنمای تلفن ثبت نشود و شرکت تلفن هنوز شماره ی جدیدشان را اعلام نکرده بود. بدبختانه دو روز بعد، وقتی نامه ی شرکت تلفن رسید، شماره تلفن دقیقا همان بود که در نامه ی کذایی آمده بود. همه ی موهای محمود در جا ریخت و وقتی روی بالش چشمش به موهایش افتاد، با التماس به رناتا گفت: "عزیز جون، من دوستت دارم، اما تو از سر من هم زیادی. ترا به خدا از اینجا برو یک جای دوردست، خیلی دوردست." امام که این قصه را شنید، سری جنباند و گفت آن فاحشه هر قدر هم بدنش شهوت انگیز باشد، حالا دیگر کسی به او دست نمی زند. نشانی روی خودش گذاشته است که از جُذام بدتر است. آدم ها اینطوری خودشان را ضایع می کنند. اما نتیجه ی واقعی این داستان این بود که امام باید مُدام تحت مراقبت قرار می گرفت. لندن شهری بود که رئیس ساواک ارتباطات مهمی در شركت تلفنش داشت و این رئیس ساواک زمان شاه صاحب رستورانی در هونسلو بود و کار و بارش گرفته بود. عجب شهری! عجب پناهگاهی. اینجا هر کسی را می پذیرند. پرده ها را بکِش.

در حال حاضر، طبقات سوم تا پنجم آپارتمان های این ساختمان اربابی، تنها میهن تحت مالکیت امام است. در اینجا تفنگ و رادیوی موج کوتاه و اتاق هایی وجود دارد که جوانان زرنگ کت و شلوار پوش در آن ها می نشینند و به طور اضطراری با چند تلفن صحبت می کنند. در اینجا مشروب الکلی وجود ندارد. از ورق بازی و تخت نرد هم خبری نیست و تنها زنی که دیده می شود همان تمثالی است که روی دیوار اتاق خواب پیرمرد آویخته. در این قائم مقام میهن، که قدیس بی خواب آن را اتاق انتظار یا سالن ترانزیت خود می پندارد، دستگاه شوفاژ روز و شب تا آخرین درجه باز است و پنجره ها را محکم بسته اند. تبعیدی نمی تواند گرمای خشک دش را فراموش کند، از این رو باید آن را تقلید کرد. میهن قدیم و آینده که حتی ماهش نیز داغ است و چون چاپاتی گرمی که به آن کره مالیده باشند چکه می کند. آه، آن تکه خاک دوست داشتنی دنیا، آنجا که ماه و خورشید مذکرند، ولی نور گرم و شیرینشان نامی مؤنث دارد. تبعیدی شب ها پرده های اتاقش را باز می کند، مهتاب به درون می آید و سرمایش چون میخ در تخم چشم هایش فرو می رود. مژه می زند و چشم هایش را تنگ می کند. بله، این مرد شوم و ابرو درهم کشیده که همچنان بیدار است و لباسی گشاد به تن دارد امام است.

تبعید کشوری است که روح ندارد. در تبعید مبل ها زشت می شوند. همه گرانند و با عجله، یکجا از یک فروشگاه خریداری شده اند: کاناپه های نقره ای براق مثل اتومبیل های بیوک دسوتوالدز مبل های قدیمی پره دارند، قفسه های کتاب با درهای شیشه ای که به جای کتاب در آن پرونده می گذارند. در تبعید به محض این که کسی شیر آشپزخانه را باز کند، آب دوش داغ می شود. بنابراین هروقت امام به حمام تشریف می بَرند، همه ی ملتزمین باید به یاد داشته باشند که از پُر کردن کتری یا آب کشیدن بشقاب های کثیف خودداری کنند و وقتی امام به توالت می روند، مریدان از زیر آب داغ دوش بیرون می جهند. در تبعید هرگز غذا پخته نمی شود. نگهبانان با عینک دودی از بیرون غذا می خرند. در تبعید هر گونه تلاشی برای ریشه دواندن خیانت می نماید: چنین تلاش هایی اقرار به شکست است.

امام مرکز چرخی است.

در تمام شبانه روز حرکت از او منشعب می شود. پسرش خالد با یک لیوان آب وارد خلوتگاهش می شود. لیوان را در دست راست گرفته و کف دست چپش را زیر آن نهاده است. امام پیاپی آب می نوشد، هر پنج دقیقه یک لیوان آب می نوشد تا خود را پاک نگه دارد. آب را قبلاً از یک فیلتر ماشینی امریکایی گذرانده تصفیه کرده اند. همه ی جوانان دُور و برش با رساله ی مشهور امام که درباره ی آب است آشنایی دارند. امام معتقد است پاکی آب به نوشنده منتقل می شود. زلالی، سادگی و لذت زاهدانه ی مزه اش. توضیح می دهد که "امپراتوریس شراب می نوشد." شراب بورگاندی یا کلارت [Burgundies,clarets]. شراب های مختلف فساد مستی بخششان را با آن بدن زیبا و پلید در می آمیزند. همین گناه کافی است تا او برای همیشه، بدون امید بخشودگی و رهایی محکوم شود. تمثال اتاق خوابش را در حالی نشان می دهد که جمجمه ی انسانی را در دست گرفته. جمجمه پُر از مایعی به رنگ سرخ تیره است امپراتوریس خون می نوشد، ولی امام مرد آب است. رساله ی مزبور ادعا می کند : "بی جهت نیست که مردمان سرزمین گرمسیر ما حرمت آن را واجب می دانند. آب حافظ زندگی است. هیچ فرد متمدنی نمی تواند از آوردن آب برای فرد تشنه ای خودداری کند. اگر دختربچه ای نزد مادر بزرگی بیاید و آب بخواهد، هر قدر هم دست و پای زن از شدت بیماری آرتروز خشک شده باشد، بلافاصله برمی خیزد و به سراغ شیر آب می رود. پس بدانید و آگاه باشید، هر کس علیه آب کفر بگوید یا آلوده اش گرداند، روح خود را رقیق کرده است."

امام بارها خشم خود را نسبت به خاطره ی مرحوم آقاخان نشان داده است. در متن مصاحبه ای که درباره ی شامپانی نوشیدن رهبر اسماعیلیان انجام شده بود، آقاخان در پاسخ خبرنگار گفته بود: "این نوشیدنی ظاهراً شامپانی است، اما به محض این که به لبان من برسد به آب تبدیل می شود." امام داد می زند دیو! مرتد، کافر، عوضی. خطاب به مردانش می گوید در حکومت آینده چنین افرادی محاکمه خواهند شد. هنگام آب خواهد بود و خون چون شراب جاری خواهد شد. این است سرشت معجزه آسای آتیه ی تبعیدی ها: آنچه نخست در گرمای سترون آپارتمانی بر زبان می آید، بعدها به سرنوشت ملّتی تبدیل خواهد شد. چه کسی رؤیای شاهی را در دل نپرورده است؟ ولو اینکه تنها برای یک روز باشد. ولی امام خواب بیش از یک روز را دیده است. احساس می کند از انگشتانش تارهایی چون تارعنکبوت می تراود که وسیله ی کنترل حرکت تاریخ خواهد شد.

نه: نه تاریخ.

رؤیای او شگفت انگیزتر است.

*

پسرش خالد، حامل آب، در برابر پدر چون زائری مقابل محراب زانو می زند و به اطلاعش می رساند که پاسداری که بیرون در خلوتگاهش نگهبانی می دهد، سلمان فارسی نام دارد. بلال پشت دستگاه نشسته و پیام روز را با همان طول موج توافق شده، از رادیو به قصد دش پخش می کند.

امام سکون مجسم است. به سنگی زنده می ماند. دست های بزرگ پُرگره اش را که رنگ سربی سنگ خارا دارند، سنگین به دو طرف صندلی پشت بلندش نهاده، سرش که برای آن بدن به نظر زیادی بزرگ می آید، فکورانه از گردنش که به نحو شگفت انگیزی لاغر و استخوانی است آویخته. گردنش درست پیدا نیست و از پس ریش فلفل نمکیَش به زحمت دیده می شود. نگاه امام جدّی است و لبانش نمی خندد. او قدرت کامل است. وجودش از عناصر برآمده. بی هیچ جنبشی می جنبد، بی هیچ عملی آنچه می خواهد به انجام می رساند و بی آنکه واژه ای بر زبان آورد سخن می گوید. او شعبده باز است و حقه اش تاریخ.

نه، نه تاریخ، چیزی شگفتتر از آن.

توضیح این معما را هم اکنون از طول موج رادیوی مخفی می شنوید. صدای بلال نوآیین امریکایی به گوش می رسد که سرود مذهبی امام را می خوانَد. بلال مؤذن. صدایش درون دستگاه فرستنده ی آماتور نفوذ می کند و در کشور رؤیایی دش به گوش می رسد. آن وقت تغییر فُرم می دهد و سخنان رعدآسای امام را بر زبان جاری می سازد. برنامه ی روزانه با دشنام به امپراتوریس آغاز می شود. دشنام هایی که از فرط تکرار چون عبادت روزانه شده است. فهرست جنایاتش، آدم کشی، رشوه، روابط جنسی با مارمولک ها و چه و چه، همگی برشمرده می شود. بعد بلال با صدایی زنگ دار پیام شبانه ی امام را خطاب به ملّتش قرائت می کند و آن ها را به شورش علیه پلیدی حکومت عایشه می خوانَد. امام با صدای بلال اعلام می کند: "ما انقلاب خواهیم کرد. نه تنها علیه استبداد، بلکه علیه تاریخ انقلاب خواهیم کرد." چرا که دشمن دیگری ورای عایشه وجود دارد، و آن خود تاریخ است. تاریخ همان شراب چون خون است که دیگر نباید نوشیده شود، تاریخ مستی بخش که خالق و مالکش شیطان است. شیطان بزرگ. پیشرفت، علم و حقوق و دانش خیال باطلی بیش نیست. زیرا همه ی دانش ها با پایان گرفتن وحی خداوند به ماهوند به مرحله ی تکمیل رسید. بلال خطاب به شنوندگان شب گفت: "ما پرده ی تاریخ را در هم می پیچیم و هنگامی که اسرار تاریخ برملا می شود، بهشت را می بینیم که در انوار شُکوهمندش در آنجا ایستاده است." امام بلال را به خاطر صدای خوشش برگزیده بود. صدایی که قبل از تغییر آیین، بارها آوازهایش را به قله ی اِوِرِست پُرخریدارترین ها رسانده بود. صدایش غنی و نافذ است، صدایی که عادت دارد شنیده شود. صدایی که خوب تغذیه شده و تعلیم دیده، صدای اعتماد به نفس امریکایی، اسلحه ی غرب علیه سازنده اش به کار می رود. همان سازنده ای که با نیرویش از امپراتوریس و استبداد وی پشتیبانی می کند. اوایل بلال ایکس نسبت به این گونه گفتگو از صدایش اعتراض می کرد و اصرار داشت بگوید که او نیز از میان ملّتی تحت ستم برخاسته است و برابر دانستن او با یانکی های امپریالیست منصفانه نیست. و امام با لحنی که از مهربانی عاری نبود می گفت بلال، درد تو درد ما هم هست. ولی آدمی که در خانه ی قدرت بزرگ شده، راه و رسم آن را می داند. باید آن ها را با همین پوستی که موجب درد و رنجت شده از راه و روش خودشان سرجایشان بنشانی. منظورم عادت به قدرت است، لحن کلام آن، حرکات آن و رفتار آن با دیگران. این یک بیماری است بلال و به همه ی کسانی که نزدیکش می شوند سرایت می کند. اگر قدرتمندان لگد کوبت کنند، تماس کف پایشان آلوده ات می کند.

بلال همچنان خطاب به تاریکی می گوید: "مرگ بر استبداد امپراتوریس عایشه، مرگ بر تقویم ها، مرگ بر امریکا، مرگ بر زمان! ما در جستجوی ابدیتیم. بی زمان خداوند را می طلبیم. کتاب ها را بسوزانید و تنها به یک کتاب اعتماد کنید. کاغذها را پاره کنید و کلام را بشنوید، کلامی که از طریق جبرئیل ملائکه به ماهوند پیامبر الهام شده و امام ما آن را تفسیر کرده است. آمین." و با این گفته برنامه را به پایان رساند. در همان حال، امام در خلوتگاهش پیامی دیگر فرستاد و جبرئیل ملائکه را چون شعبده بازان ظاهر کرد.

*

خودش را در خواب می بیند: ظاهرش مثل ملائکه ها نیست. مردی است با لباس های معمولی. همان لباس های مرحوم هِنری دایموند. گاباردین و کلاه تریلبی. شلوار گشادی که به زور بند شلوار به تنش بند شده، پلور پشمی مدل ماهیگیران و پیراهن سفید پف کرده. این جبرئیل رؤیا که کاملاً شبیه جبرئیل بیداری است، لرزان در خلوتگاه امام ایستاده است. چشمان امام مانند ابر به سفیدی می زند.

جبرئیل برای پوشاندن ترسش با کج خلقی می گوید:

"چه اصراری دارید حتماً مَلِک مقرّب را ببینید؟ خودتان که می دانید آن دُوران دیگر تمام شده است."

امام چشمانش را می بندد و آه می کشد. از فرش زیر پا رشته های پیچنده ی پُرپشمی دراز می شوند و به دُور پاهای جبرئیل می پیچند و محکم نگهش می دارند.

جبرئیل تاکید می کند: "شما به من احتیاجی ندارید. وحی و الهام پایان گرفته. بگذارید بروم."

امام سرش را به علامت منفی می جنباند و به سخن می آید، ولی لبانش بی حرکت است و صدای بلال گوش جبرئیل را پُر می کند، هرچند فرستنده ای دیده نمی شود. صدا می گوید امشب شب موعود است و تو باید مرا به اورشلیم ببری.

آپارتمان محو می شود و آن دو روی بام کنار منبع آب ایستاده اند. چرا که وقتی امام حرکت را اراده می کند، در حال سکون همه ی دنیا را در اطراف خود به جنبش در می آورد. ریشش که در باد به حرکت در آمده حالا بلندتر شده است و اگر باد آن را مثل شال گردن به هوا نبرده بود، تا نوک پایش می رسید. چشمانش قرمز است و صدایش درون فضا معلق می ماند. مرا ببر. جبرئیل طفره می رود. انگار خودتان به تنهایی می توانید بروید. اما امام با یک حرکت که به طرز شگفت انگیزی سریع است، ریشش را روی شانه اش می اندازد، دامن پیراهنش را بالا می زند و دوپنای دوکی شکلش را که مثل هیولا پوشیده از پشم است هویدا می کند، و در سیاهی شب به هوا می پرد، چرخی می زند و روی شانه ی جبرئیل می نشیند و با ناخن هایی که بلند شده و به چنگال های خم شده می ماند، او را می چسبد. جبرئیل احساس می کند که روی هوا بلند می شود و پیرمرد را با موهایی که هر دَم بلندتر می شود همراه خود به آسمان می بَرَد. موها اکنون از همه جهت به اهتزاز در آمده و ابروهایش چون رشته در باد می جنبد.

اورشلیم. راستی از کدام طرف است؟ گذشته از آن، اورشلیم از آن واژه های لغزنده است که می تواند به مفهوم ایده یا مکان باشد. چیزی مثل یک هدف یا تعالی. اورشلیم امام کجاست؟ آن صدای غیبی در گوشش گفت: "سقوط آن فاحشه. سقوط آن فاحشه ی بابل."

در فضای شب شتابان می گذرند. ماه گرم می شود و اکنون مثل پنیری که زیرش را آتش کرده باشند قل می زند و او، جبرئیل، تکه هایی از آن را می بیند که گاه به گاه می افتند، تکه های ماه که روی آتش سرخ آسمان قل می زنند. زمین زیر پایشان پدیدار می شود. گرما شدت می گیرد.

چشم اندازی است پهناور که زمینش به سرخی می زند و نوک درختانش مسطح است. آن دو بر فراز کوه هایی پرواز می کنند که قله هایشان مسطح است. حتی سنگ های اینجا از گرما صاف شده اند. بعد به کوه بلندی می رسند که مخروط کامل است. کوهی که عکسش را کارت پُستال کرده اند و شهر پایین پایش گسترده است و در شیب پایین کوه، قصری به چشم می خورد. قصر امپراتوریس. همان که پیام های رادیویی دمار از روزگارش در آورده. این انقلاب آماتورهای رادیو است.

جبرئیل همراه امام که چنان سوارش شده که انگار قالیچه ی پرنده است، پایینتر می آید. در این شب گرم، خیابان ها که گویی جان گرفته اند، چون مار می خزند. به قصر امپراتوریس می رسند. در برابر قصر گویی تپه ای می روید. جلو چشم ما؟ بابا آنجا چه خبر است؟ صدای امام در فضا معلق می ماند: "برو پایین. می خواهم عشق را نشانت بدهم."

به سطح بام ها که می رسند جبرئیل می بیند خیابان ها پُر است. انبوه انسان ها چنان تنگ و فشرده در کوچه های مار آسا ایستاده اند که ترکیبشان به هستی دل سخت و مارپیچی مبدل شده. مردم آرام، با گام های برابر در حرکتند و از پس کوچه ها به کوچه ها، خیابان ها و شاهراه ها می رسند و در خیابان اصلی که به قدر دوازده ردیف اتومبیل پهنا دارد و اطرافش را درختان غول آسای اكالیپتوس كاشته اند و تا دروازه ی قصر امتداد می یابد، اجتماع عظیمی بر پا است. خیابان جای سوزن انداختن ندارد و به عضو اصلی این موجود جدید چند سر تبدیل شده است. هفتاد نفر پهلو به پهلو، و دیگران به دنبالشان با ظاهری جدّی و عبوس به سوی دروازه های قصر امپراتوریس گام برمی دارند. در برابر دروازه گارد شخص ملکه در سه ردیف، یکی ایستاده و دو دیگر به زانو و درازکش، با سلاح های آماده انتظار می کشند. مردم از شیب کوهپایه به سوی گاردهای مسلح گام برمی دارند و هر هفتاد نفر با هم به تیررس می رسند. ناگهان غرش سلاح ها برمی خیزد و همگی بر زمین می افتند. در این هنگام هفتاد نفر بعدی از روی جسدها می گذرند و تفنگ ها بار دیگر قهقهه می زنند و تپه ی مُردگان بلندتر می شود. باز هم ردیف دیگری از کوهپایه بالا می آید. در کنار درهای تاریک خانه ها مادران چارقد به سر پسران عزیز کرده شان را به سوی تظاهرات هل می دهند. برو شهید شو، هر چه لازم است بکن. بمیر. صدای غیبی می گوید: "می بینی چقدر دوستم دارند؟ هیچ استبدادی در دنیا نمی تواند در برابر پیشروی این عشق آرام مقاومت کند."

جبرئیل گریان جواب می دهد: " این عشق نیست. نفرت است. آن زن، ملکه مردم را به دامان تو رانده." اگرچه این توضیح به نظرش ناقص و سطحی می آید.

صدای امام می گوید: "آن ها دوستم دارند، زیرا من آب هستم. من برکت می آورم و او فساد. آن ها مرا به خاطر این عادتم که ساعت ها را می شکنم دوست دارند. انسان هایی که از خداوند رویگردان می شوند، احساس عشق و یقین را می بازند و دیگر مفهوم زمان بی کران را در نمی یابند. زمانی که ورای گذشته، حال و آینده است. زمان بی زمانی که نیازی به حرکت ندارد. مردم سودای ابدیت را می پرورند، و من ابدیت هستم. در حالی که او جز تیک تاک ساعت هیچ نیست. هر روز درون آینه می نگرد، و از فکر گذشت زمان و پیری به وحشت می افتد. او زندانی سرشت خویش است و در میان زنجیر زمان دست و پا می زند. بعد از انقلاب، دیگر ساعتی باقی نمی مانَد. ما همه ی ساعت ها را خُرد خواهیم کرد و واژه ی ساعت از دایرة المعارف حذف خواهد شد. بعد از انقلاب، دیگر کسی زادروزی را جشن نخواهد گرفت. ما همگی دوباره زاده خواهیم شد و در برابر دیدگان قادر متعال سنی ثابت و تغییر ناپذیر خواهیم داشت."

اکنون ساکت می شود، زیرا آن پایین لحظه ی بزرگ فرا رسیده است. مردم به سلاح ها دست می یابند. سکوت حکمفرما است و مار بی انتهای صفوف انسانی، آن اژدهای غول آسای توده های به پا خاسته، به ردیف گاردها می رسد، گلوهایشان را می فشارند و صدای مرگبار سلاح هایشان را می بَرند، امام آهی سخت می كشد: "تمام شد."

هنگامی که مردم با همان گام های سنجیده به سوی قصر می روند، چراغ های آن خاموش است. ناگهان از درون قصر خاموش صدایی سهمگین برمی خیزد، صدایی که نخست با ضجه ای گوشخراش آغاز می شود و کم کم به ژرفای زوزه می رسد. صدایی چون هو کشیدن جغد، توأم با خشمی چنان مهیب که غرش آن همه ی زوایای شهر را پُر می کند. بعد گنبد طلایی قصر چون پوست تخم مرغ می ترکد و از میان آن سیاهی شبحی اسطوره ای برق می زند. بال هایی ستبر و شبق گون دارد و موهایش چون آبشاری سیاه که طولش به اندزه ی ریش امام است. جبرئیل پی می بَرَد که آل لات از جلد عایشه بیرون جسته است.

امام فرمان می دهد: "بکُشیدش."

جبرئیل او را به روی بالکن تشریفاتی قصر می گذارد و او با حرکت دست های گشاده اش شادی بزرگ مردم را پاسخ می گوید. صدای مردم چنان بلند است که حتی زوزه های الهه را می پوشاند و چون ترانه ای اوج می گیرد. جبرئیل میان هوا معلق مانده چاره ای ندارد. مثل عروسک خیمه شب بازی ای است که به جنگ می رود و الهه که رسیدنش را می بیند، چرخی می خورد، در فضا خم می شود و در حالی که همچنان ضجه می زند، با همه ی توان به سویش خیز برمی دارد. جبرئیل خوب می داند امام که مثل همیشه نماینده ای به جنگ می فرستد، او را نیز به همان سادگی مردمی که جسدهایشان در برابر دروازه ی قصر تپه ای ساخته بود قربانی می کند.

می داند که در اجرای هدف آن روحانی سربازی بیش نیست و مأموریتش خودکشی است. با خود می گوید، من ضعیفم. من حریف او نمی شوم، ولی این شکست الهه را نیز ضعیف کرده است. قدرت امام جبرئیل را به حرکت می آورد. جبرئیل رعد و برق را در دست می گیرد و کارزار آغاز می شود. مَلِک مقرّب نیزه های برق به پای حریف پرتاب می کند و الهه ستاره های دنباله دار را به سوی شکم جبرئیل می فرستد. با خود می گوید ما داریم به قصد مرگ می جنگیم. حتماً خواهیم مرد. و در آسمان دو بُرج فلکی زاده خواهند شد: ال لات و جبرئیل. چون دو رزمنده در میدانی پوشیده از اجساد به سختی گام برمی دارند، ولی همچنان می جنگند. هر دو سخت خسته اند.

الهه می افتد.

بله. ال لات، ملکه ی شب از پا در می آید و با سر به زمین سقوط می کند، جمجمه اش خُرد می شود و جسد بی سرش برجای می مانَد. ملائکه ی سیاه بی سر با بال هایی کنده شده، چون توده ای مچاله کنار یکی از درهای باغ قصر می افتد. جبرئیل که با هراس چشم از او برمی گیرد، امام را می بیند که به هیبت هیولا در آمده و در حیاط جلویی قصر دراز کِشیده، دهانش را به حال خمیازه کنار دروازه باز کرده و مردم را که از آن می گذرند می بلعد.

جسد ال لات روی چمن ها ورچروکیده و تنها لکه ای تیره از آن برجای مانده است. و اکنون همه ی ساعت ها در پایتخت دش زنگ می زنند و ضربه های زنگ بی وقفه، فراسوی دروازه، فراسوی بیست و چهار، فروسوی هزار و یک ادامه می یابد و پایان زمان را اعلام می کند. ساعتی که از مقیاس بیرون است، ساعت بازگشت تبعیدی، ساعت پیروزی آب بر شراب، ساعت آغاز بی زمانی امام.

*

هنگامی که قصه های شبانه تغییر می کند و پی گیری رویدادهای جاهلیه و یثرب، بی اخطار قبلی، به مبارزه ی امام با امپراتوریس تبدیل می شود، جبرئیل به این فکر می افتد که شاید این وضع نفرین شده پایان گرفته و رؤیاهایش دوباره مثل سابق به حالت عادی در آمده است. ولی وقتی می بیند داستان تازه نیز چون گذشته، هر بار که به خواب می رود، درست از همان نقطه ای که پایان یافته بود آغاز می گردد و تصویر خودش چون تناسخ مَلِک مقرّب به صحنه وارد می شود، امیدش رنگ می بازد و بار دیگر به این وضع اجتناب ناپذیر تن می دهد. حالا کار به جایی رسیده که بعضی از قصه های قهرمانی شبانه اش تحمل ناپذیر شده است و در پی مکاشفات امام، از این که قسمت بعدی داستان شروع می شود و فهرست رؤیاهایش طویلتر می شود، خوشحال است. زیرا سرانجام معلوم شده که الهه ای که جبرئیل می خواست از میان ببرد و موفق نشد، تنها خدای انتقام، قدرت، وظیفه، قانون و نفرت نیست، بلکه خدای عشق نیز هست. این داستان هم به نوعی از غم غربت و میهن از دست رفته حکایت می کرد. احساس می کند به گذشته بازگشته است... این چه جور قصه ای است؟ الان شروع می شود. بیایید از اول شروع کنیم: میرزا سعید اکبر روز تولد چهل سالگیَش در اتاقی که پُر از پروانه بود همسر خواب رفته اش را تماشا می کرد.

*

صبح روز تولد چهل سالگیَش در آن روز سرنوشت، میرزا سعید اکبر زمیندار، در اتاقی که پُر از پروانه مواظب همسر خفته اش بود که احساس کرد قلبش از عشق لبریز می شود. آن روز صبح زود بیدار شده بود. هنوز سپیده نزده خواب بدی دیده و دهانش تلخ و بدمزه شده بود. همان خواب به آخر رسیدن دنیا که به کرّات دیده بود. رؤیایی که در آن فاجعه ای به وقوع می پیوست و همیشه او تقصیرکار بود. شب قبل جمله ای از نیچه را می خواند: "پایان بی رحمانه ی آن نوع ناچیزی که بیش از حد ادامه یافته: انسان." و کتاب را همانطور روی سینه اش گذاشته، به خواب رفته بود. وقتی در اتاق خواب خنک و سایه روشن با صدای بال پروانه بیدار شده بود، از دست خودش خشمگین بود که چنین کتابی را برای خواندن در آخر شب انتخاب کرده است. در هر صورت، الان کاملاً بیدار بود. به سرعت برخاست، کفش های راحتیَش را پوشید و آرام توی ایوان خانه ی وسیعش شروع به قدم زدن کرد. کرکره ها را کشیده بودند و خانه هنوز غرق در تاریکی بود. پروانه ها چون ملتزمین پشت سرش پرواز می کردند. کسی آن دورها فلوت می زد. میرزا سعید آمد تو، کرکره را بالا کشید و بندش را گره زد. باغ هنوز غرق در مِه بود و ابر پروانه ها در آن میان می چرخیدند. پروانه های این منطقه ی دور افتاده از قدیم شهرت داشتند. فوج های پروانه های معجزه آسا روز و شب فضا را پُر می کرد. پروانه هایی که استعداد تغییر رنگ داشتند و هنگامی که روی گل های سرخ، پرده های زعفرانی، جامه های تیره یا انگشترهای کهربا می نشستند، رنگ بال هایشان عوض می شد. در خانه ی زمیندار و دِه نزدیک آن مردم چنان به معجزه ی پروانه ها عادت داشتند، که آن را امری جزیی تلقی می کردند. ولی واقعیت همانطور که خدمتکار به یاد می آورد، این بود که پروانه ها نوزده سال پیش بازگشته بودند. افسانه ی محلی حکایت می کرد که پروانه ها دوستان قدیمی آن محل بوده اند. زنی مقدس که به بی بی جی ]پسوند "جی" در هند به نشانه ی محبت یا احترام به کار می رود. م.[ شهرت داشت و حدود چهل و دو سال عمر کرده بود. می گفتند زیارت قبرش ناتوانی جنسی و زگیل را خوب می کند، ولی جای آن اکنون فراموش شده بود. از صد و بیست سال پیش که بی بی جی مُرده بود، پروانه ها نیز چون خود قدیس در دنیای افسانه ها ناپدید شده بودند، به طوری که وقتی بعد از صد و یک سال بازگشتند، ابتدا به نظر می آمد این بازگشت از نزدیک شدن رویدادی شگفت انگیز خبر می دهد. البته باید فوراً افزود که بعد از مرگ بی بی جی، اوضاع همچنان خوب بود و بوته های سیب زمینی به قدر کافی محصول می داد، ولی اگرچه دهاتی های کنونی چیزی از زمان قدیس قدیمی به یاد نداشتند، خیلی ها احساس می کردند چیزی کم دارند. از این رو بازگشت پروانه ها، دل بسیاری را شاد کرد، ولی وقتی با گذشت زمان هیچ رویداد خارق العاده ای به وقوع نپیوست، مردم به حالت عادی بازگشتند و همان کمبود را احساس کردند. احتمالاً پریستان، نام خانه ی زمیندار را از بال های پری وار این موجودات جادویی الهام گرفته بودند. در مورد تیتلی پور، نام دِه که حتماً اینطور بود، ولی نام ها وقتی به طور روزمره به کار می روند، به زودی به عادت مدفون می شود. ساکنان تیتلی پور و گله های پروانه ها با نوعی ناز و افاده ی متقابل در میان یکدیگر حرکت می کردند. دهاتی ها و خانواده ی زمیندار مدت ها بود از هر گونه کوششی برای راندن پروانه ها از خانه هایشان دست شسته بودند، به طوری که اکنون هر گاه چمدانی باز می شد، یک دسته بال چون جن های پاندورا، از آن به بیرون پرواز می کردند و حین پرواز تغییر رنگ می دادند. پروانه ها زیر در سیفون توالت های پریستان و داخل همه ی گنجه ها و حتی میان صفحات کتاب ها جا می گرفتند و از خواب که بیدار می شدی، پروانه ها را روی گونه هایت می یافتی.

چیزهای عادی سرانجام به چشم نمی آیند و میرزا سعید هم چند سالی بود که به پروانه ها درست توجه نکرده بود. با این حال، صبح روز تولد چهل سالگیَش، هنگامی که اولین انوار سپیده دم خانه را روشن کرد و پروانه ها درخشیدند، زیبایی آن لحظه نفسش را بُرید. فوراً به سوی اتاق خواب اندرونی دوید که زنش میشال [Mishal] در آن زیر پشه بند خفته بود. پروانه های جادویی روی پنجه های پای میشال که بیرون مانده بود نشسته بودند. ظاهراً یک پشه هم به داخل پشه بند راه یافته بود، زیرا جای نیش روی شانه ی زن دیده می شد. دلش می خواست پشه بند را کنار بزند و داخل رختخواب زنش، آنقدر جای نیش ها را ببوسد که سرخیشان محو بشود. حتماً وقتی بیدار می شد، سخت می خاریدند. ولی به خودش مسلط شد و ترجیح داد پاکی فُرم بدن خفته را تماشا کند. موهایش قهوه ای مایل به حنایی بود، پوشش سفید سفید و چشمانش پشت پلک های بسته چون ابریشم خاکستری بودند. پدرش رئیس بانک دولتی بود. از این رو جفت خوبی را تشکیل می دادند. دلیل واقعی ازدواجشان این بود که ثروت رو به اتمام خانواده ی قدیمی میرزا مجدداً تامین می شود، ولی این همزیستی با گذشت زمان، با این که فرزند نداشتند، به پیوندی عاشقانه مبدل شده بود. تماشای میشال خفته میرزا سعید را از احساس پر می کرد. آخرین آثار کابوس را از ذهن خویش بیرون راند و از سر رضایت استدلال کرد: " آخر چطور ممكن است دنیا به آخر برسد؟ دنیایی كه در لحظه های این صبح زیبا كمال می آفریند، چطور آخر می شود؟

در ادامه ی این افکار شاد، سخنرانی کوچکی خطاب به زنش در ذهن آماده کرد: میشال، من به چهل سالگی رسیده ام و مثل یک کودک چهل روزه احساس رضایت می کنم. حالا می فهمم که در این سال ها هر چه بیشتر و عمیقتر در دریای عشق تو غوطه خورده ام و حالا چون ماهی در این دریای گرم شناورم." زن چه خالصانه به او عشق می ورزید و او چقدر به این زن نیاز داشت. این ازدواج از روابط جنسی فراتر رفته و به چنان درجه ای از صمیمیت و محرمیت رسیده بود که جدایی محال می نمود. خطاب به همسرش که همچنان خفته بود گفت: "میشال جان، کنار تو پیر شدن سعادتی است." و به خودش اجازه داد سانتی مانتال بشود و بوسه ای به سوی میشال فوت کرد و پاورچین پاورچین از اتاق خواب بیرون آمد. وقتی بار دیگر به ایوان بزرگ قسمت مخصوص خودش که در طبقه ی بالای عمارت قرار داشت رسید، نگاهی به باغ ها کرد که اکنون با محو شدن مِه صبحگاهی پدیدار می شدند و منظره ای را دید که آرامش خاطرش را برای ابد بر هم زد. درست در لحظه ای که به آسیب ناپذیری خود در برابر زیان های سرنوشت اطمینان می یافت، چنان ضربه ای خورد که بهبودیش محال می نمود.

زن جوانی روی چمن ها چمباتمه زده، کف دست چپش را پیش آورده بود. پروانه ها روی کف دستش می نشستند و او با دست راست آن ها را برمی داشت و به دهان می گذاشت. زن آهسته و منظم از بال هایی که روی موافق نشان می دادند صبحانه می خورد.

لب ها، چانه و گونه هایش از رنگهایی که بال پروانه ها در حال مرگ پس داده بودند رنگارنگ گشته بود.

وقتی میرزا سعید اختر زن جوان را دید که روی چمن های باغش صبحانه ای شیطانی می خورد، شهوتی چنان نیرومند بر او غالب شد که بلافاصله شرمش آمد و با خود گفت: "غیرممکن است. هر چه باشد من که حیوان نیستم." زن جوان ساری زرد زعفرانی پوشیده و آن را به شیوه ی زنان فقیر منطقه به روی برهنگیش آویخته بود. همین که برای خوردن پروانه ها خم می شد، ساری که شل بود کنار می رفت و پستان های کوچکش در برابر نگاه خیره ی زمیندار نمایان می شد. میرزا سعید دستش را دراز کرد تا نرده ی بالکن را بگیرد و گویی حرکت کوچک کرتای [kurta] سفیدش توجه زن را جلب کرد، زیرا فوراً سرش را بلند کرد و به چهره ی زمیندار نگریست.

ولی نه همان دَم نگاهش را برگرفت، و نه آنطور که مرد انتظار داشت بلند شد تا بگریزد. بلکه چند لحظه منتظر ماند. گویی می خواست ببیند مرد می خواهد حرفی بزند یا نه.

و وقتی او همچنان ساکت ماند، همانطور به خوردن صبحانه ی غریبش ادامه داد و چشم از چهره ی میرزا سعید برنگرفت. عجیبترین نکته این بود که ظاهراً پروانه ها چنان که از قیفی سرازیر شوند، از میان سپیده دم به سوی کف دست او و مرگ روان بودند. او نوک بالشان را می گرفت، سرش را عقب می کشید و با نوک زبانش آن ها را به دهان می بَرَد و می خورد. یکبار دهانش را باز کرد. لبان تیره اش را با جسارت گشود و میرزا سعید لرزید و پروانه ای را دید که در آن حفره ی مرگبار پَرپَر می زند، ولی نمی گریزد. وقتی اطمینان یافت که مرد این منظره را دیده است، لبانش را بست و شروع به جویدن کرد و هر دو، زن دهاتی در باغ و زمیندار در طبقه ی بالا باقی ماندند تا این که ناگهان چشمان زن کلاپیسه شد و در حالی که به شدت پیچ و تاب می خورد به پَهلوی چپ بر زمین افتاد.

میرزا پس از چند لحظه هول و دستپاچگی فریاد زد: " آهای، منزل، آهای، بیدار شوید، وضع خراب است." و در همان حال به سوی پله های شاهانه ی چوب ماهون کار انگلستان دوید. این پله ها را از جای غریبی به اسم واریک شایر [Warwickshire]آورده بودند. مکانی افسانه ای که در آن، شارل اول در قرن هفدهم سیستم زمانی دیگری، قبل از این که عقلش را از دست بدهد، روزی در صومعه ای غمناک و بی نور از همین پله ها پایین آمده بود. و میرزا سعید که آخرین فرد خانواده نیز بود، از همین پله ها پایین پرید و از روی اشباح پاهای ارواح سربُریده عبور کرد و به طرف چمن ها دوید.

دختر در حالت حمله تشنج گرفته بود و پروانه ها را زیر بدن غلطان خود له می کرد. میرزا سعید قبل از همه به او رسید، اگرچه میشال و خدمتکاران که با فریاد او بیدار شده بودند چندان دور نبودند. چانه ی دختر را گرفت و دهانش را به زور باز کرد و یک تکه چوب میان دندان هایش گذاشت که بلافاصله خُردش کرد. خون از دهان بُریده اش بیرون می زد و میرزا سعید از این می ترسید که زبانش را گاز بگیرد. ولی در آن لحظه حمله تمام شد و دختر آرام گرفت و به خواب رفت. میشال دستور داد دختر را به اتاق خواب خودش بردند و حالا میرزا سعید مجبور بود به زیبای خفته ی دیگری در همان رختخواب بنگرد و برای دومین بار احساس چنان ژرف و غنی در درونش بیدار شد که نمی توان به آن نام خشونت بار "شهوت" را داد. در عین حال از افکار پلیدی که در ذهنش جریان می یافت حالش به هم می خورد و از احساساتی که در دلش می جوشید تعالی می یافت. احساسات تازه ای که نو بودنشان او را به هیجان می آورد. میشال که آمد، پرسید: "او را می شناسی؟" و زن سری تکان داد و گفت: "این دختر یتیم است و حیوانات کوچک لعابی می سازد و در جاده ی کامیون رو می فروشد. از کوچکی غشی بوده." میرزا سعید مثل همیشه از استعداد زنش در نزدیک شدن به انسان های دیگر به شگفتی آمد. خودش به زحمت مشتی از دهاتی ها را می شناخت، در حالی که میشال از القاب، جریانات خانوادگی و در آمد بانکیشان باخبر بود. آن ها حتی رؤیاهایشان را برایش می گفتند، اگرچه به جز چند تن بقیه آنقدر فقیر بودند که استطاعت چنین تجملی را نداشتند و بیش از ماهی یک بار نمی توانستند خواب ببینند. علاقه ی شدیدی که سَحَرگاه نسبت به همسرش احساس کرده بود باز آمد و بازویش را دُور شانه ی میشال حلقه کرد. زن سرش را به سینه ی شوهر تکیه داد و به نرمی گفت: "تولدت مبارک." و میرزا سعید موهایش را بوسید و آن دو در آغوش یکدیگر ایستاده دختر را تماشا می کردند. عایشه. زنش اسم دختر را به او گفت.

*

پس از این که عایشه، دخترک یتیم به سن بلوغ رسید، زیبایی آشفته و حالت نگاهش که گویی به جهانی دیگر خیره شده بود، شور و هوس بسیاری را برانگیخت و رفته رفته شایع شد که در انتظار معشوقی بهشتی است، زیرا خود را بالاتر از آن می پندارد که به مردان عادی و مبرا نزدیک شود. خاطرخواهان رانده شده اش شِکوِه می کردند که در حقیقت مجوزی برای آن همه سخت گیری ندارد. اولاً یتیمی بیش نیست و ثانیاً گرفتار بیماری شیطانی صرع است که سبب می شود ارواح بهشتی که ممکن بود تمایلی نشان بدهند، از او روی گردان شوند. بعضی از جوانان اوقات تلخ دست پیش را گرفتند و به اشاره گفتند معایب عایشه آنقدر زیاد است که هرگز نمی تواند شوهری بیابد، بنابراین بهتر است معشوق بگیرد تا لااقل زیباییش حرام نشود. از این گذشته، عادلانه تر آن بود که این زیبایی از آن زنی می شد که مشکلات کمتری داشت. اما علی رغم تلاش های جوانان تیتلی پور که می خواستند او را به فاحشه تبدیل کنند، عایشه همچنان دست نخورده باقی ماند. وسیله ی دفاعیش نگاهی متمرکز و خشم آلود بود که به فضای بالای شانه ی چپ آن ها می دوخت و همیشه نشانی از تحقیر تلقی می شد. بعد مردم شنیدند که به بلعیدن پروانه ها عادت کرده است و عقیده شان را نسبت به او تغییر دادند و اطمینان یافتند که مغزش تکان خورده و خوابیدن با او خطرناک است چون ممکن است شیاطین از طریق او به بدن معشوقش راه یابند. از آن پس مردان شهوتناک دِه او را در بیغوله اش با حیواناتی که می ساخت و رژیم غذایی عجیبِ پَردارش تنها گذاشتند. اما مرد جوانی هنوز مرتب می آمد و در نزدیکی کلبه اش، درست در برابر آن می نشست، طوری که پنداری کشیک می کشید، اگرچه دختر دیگر نیازی به محافظت نداشت. جوان که اهل دِه پَهلویی، یعنی چاتناپانتا [Chatnapanta] و در گذشته از نجس ها بود، اسلام آورده نام عثمان را برخود نهاده بود. عایشه همیشه وانمود می کرد که متوجه حضور عثمان نیست و جوان هم بیش از این انتظاری نداشت. برگ های درخت دِه بالای سرشان تکان می خورد.

ده تیتلی پور زیر سایه ی یک درخت عظیم بانیان گسترش یافته بود. درختی که چون سلطان، با ریشه های فراوانش در منطقه ای به قطر بیش از یک مایل، فرمان می راند. اینک رشد درخت در درون دِه و گسترش دِه در میان درخت چنان درهم پیچیده بود که دیگر تمیز آن دو از یکدیگر ممکن نبود. بعضی از مناطق درخت به مخفیگاه های عشاق تبدیل شده، شهرت داشتند و در بعضی دیگر مرغدانی ساخته بودند. کارگران فقیر در زوایای شاخه های تنومند آن پناهگاه ساخته و میان برگ های انبوه آن به سر می بردند. چند شاخه ی ستبر به جای کوچه به کار می رفت و از الیاف درخت برای بچه ها تاب درست کرده بودند. آن جاهایی که درخت به سوی زمین خم شده بود برگ هایش به بام کلبه هایی بدل گشته بود که گویی چون لانه ی پرندگان نساج از شاخه ها آویخته بودند. وقتی پانچایات [panchayat] دِه تشکیل می شد اعضایش روی نیرومندترین شاخه گِرد می آمدند. دهاتی ها عادت کرده بودند درخت را به نام دِه و دِه را تنها "درخت" بنامند. ساکنان دیگر بانیان، یعنی مورچه ها، سنجاب ها و جغدها نیز مانند سایر همشهری ها مورد احترام بودند و تنها شاپرک ها چون امیدهای قدیمی بر باد رفته با بی اعتنایی روبرو می شدند.

مردم دِه مسلمان بودند. به همین خاطر بود که عثمان نوآیین با لباس دلقکی و "بوم بوم" گاو نر اخته اش به آنجا آمده بود. او در منتهای نومیدی تغییراتی داده، با این امید نام مسلمانی بر خود نهاده بود که شاید از تغییر نام های گذشته اش پُرمنفعت تر باشد. مثلاً اسم نجس ها را به "فرزندان خدا" تغییر داده بودند، ولی در چانتاپانتا او که فرزند خدا بود، اجازه نداشت از چاه آب بکِشد، زیرا می گفتند تماس کسی که از فرقه اش طرد شده آب را آلوده می کند. عثمان که مانند عایشه یتیم و بی خانمان بود، از راه دلقکی نان در می آورد. شاخ های گاوش را با کاغذ سرخ می پوشاند و پشت دماغ آنرا تزیین می کرد و هنگام عروسی ها و دیگر جشن ها میان دهات رفت و آمد می کرد و با همکارش، گاو اخته، نمایش می داد. نقش گاو این بود که با حرکت سر به پرسش هایش پاسخ می گفت. یک حرکت به معنی نه و دو حرکت به مفهوم آری بود.

مثلاً عثمان می گفت: "به دِه خوبی آمده ایم، مگر نه؟"

"بوم." گاو نر مخالف بود.

"مگر نه؟ چرا خوب است. نگاه کن، مگر این مردم خوب نیستند؟"

"بوم."

"چی؟ منظورت این است که دِه پُر از گناهکاران است؟"

"بوم بوم."

"با پوره! یعنی همه شان به جهنم می روند؟"

"بوم بوم."

"ولی باهای جان، دیگر برایشان امیدی نیست؟"

"بوم بوم." گاو نر نوید رستگاری می داد. عثمان هیجانزده خم شد و گوشش را دَمِ دهان گاو گذاشت: "زود باش بگو. این ها چکار کنند که گناهانشان بخشیده شود؟" در این هنگام گاو کلاه عثمان را از سرش برمی داشت و در برابر جمعیت می گرداند تا در آن پول بریزند و عثمان به شادی سرتکان می داد: "بوم، بوم."

مردم تیتلی پور عثمان نوآیین و گاوش بوم بوم را به گرمی پذیرفته بودند، ولی جوان تنها از یک تن مهربانی طلب می کرد، ولی دختر همچنان به او توجهی نداشت. عثمان پیش عایشه اقرار کرده بود که اسلام آوردنش بیشتر به دلایل تاکتیکی بوده است: "راستش برای این بود که بتوانم از چاه قدری آب خوردن بکِشم. بی بی، آدم چه می تواند بکند؟" ولی دختر از این اعتراف به خشم آمده اعلام کرده بود که او ابداً مسلمان نیست و روحش در خطر است و اگرهم به چانتاپانتا بازمی گشت و از تشنگی می مرد، به او مربوط نبود. همانطور که سخن می گفت چهره اش رنگ می گرفت و ناامیدیش از عثمان، بی هیچ دلیل روشنی شدت می یافت. و همین شدت غریب سلب امید بود که به جوان خوش بینی بخشیده بود تا در دِه قدیمی منزل عایشه چمباتمه بزند. ولی روزها می گذشت و عثمان همچنان برجا نشسته بود و دختر با بی اعتنایی از كنارش می گذشت، دماغش را بالا می گرفت و از یک سلام خشک و خالی دریغ می کرد.

گاری های سیب زمینی تیتلی پور هفته ای یک بار در جاده ی خاکی چانتاپانتا به راه می افتادند و پس از چهار ساعت به این دِه که در تقاطع و شاهراه کامیون رو قرار داشت می رسیدند. سیلوهای بلند آلومینیومی سیب زمینی عمده فروشان در میدان چانتاپانتا چیده شده بود، ولی این دلیل سفرهای مداوم عایشه به آنجا نبود. او کنار جاده می ایستاد و جلوی یکی از گاری های سیب زمینی را می گرفت و در حالی که بقچه ی کوچک اسباب بازی هایی را که ساخته بود به خود می چسباند، تا بازار چانتاپانتا می رفت. اسباب بازی های چوبی و عروسک های میناکاری چانتاپانتا در تمام منطقه شهرت داشتند. عثمان و گاوش در مرز درخت بانیان ایستاده و عایشه را که روی گونی های سیب زمینی، همراه با تکان های گاری بالا پایین می پرید با نگاه آنقدر بدرقه کردند تا در پهنه ی افق به نقطه ای مبدل شد.

به چانتاپانتا که رسیدند، دختر به دفتر کار سری سرینیواس [Sri Srinivas]، مالک بزرگترین کارگاه اسباب بازی رفت. روی دیوارها شعارهای سیاسی نوشته بودند: به هند رای بدهید. و آن طرفتر، با لحنی مؤدبانه تر، خواهشمندم به سی- پی رای بدهید. (ام). بالای این جملات با غرور اعلام شده بود: کارگاه اسباب بازی سری نیواس. شعار ما این است : صداقت وخلاقیت. سری نیواس داخل کارگاه بود. مردی بود درشت هیکل و ژله مانند، با سری بی مو که مثل خورشید می درخشید. مردی پنجاه ساله که عمری خرید و فروش اسباب بازی خویش را تلخ نکرده بود. عایشه درآمدش را مدیون او بود. آنقدر از اسباب بازی های چوبی کنده کاری دختر خوشش آمده بود که پیشنهاد کرده بود هر چه تولید می کند برایش بیاورد. ولی با وجود خوش خلقی همیشگیش، وقتی عایشه بقچه را باز کرد تا اسباب بازی های تازه اش را نشان بدهد، چهره اش در هم رفت. دو دوجین عروسک به شکل مردی جوان که کلاه دلقکی به سرداشت و گاو نری که سر زینت شده اش تکان می خورد، درون بقچه دیده می شد. سری سرینیواس که فهمید عایشه مسلمان شدن عثمان را بخشیده است فریاد زد: "تو که خوب می دانی این مرد به ولادتش خیانت کرده. کی حاضر است به همان آسانی که او هویّتش را عوض می کند، خدایانش را تغیر بدهد؟ خدا می داند چه به سرت زده که این ها را درست کرده ای دخترم، ولی من این عروسک ها را نمی خواهم." روی دیوار پشت سرش گواهی خوش خطی درون قاب آویخته بود: بدین وسیله گواهی می شود که آقای سری سرینیواس، که به وسیله ی هواپیمای شرکت سی نیک از بالای گراند کانیون عبور کرده، متخصص تاریخ زمین شناسی سیاره ی زمین است. سری نیواس چشمانش را بر هم گذاشت و بازوهایش را روی سینه نهاد. بودایی جدّی و بی لبخند، با جاذبه ی بی چون و چرای آنان که با هواپیما پرواز کرده اند، با قاطعیت گفت: "این پسره شیطان است." و عایشه بقچه ی عروسک ها را مجدداً بست و بی آنکه درصدد بحث برآید، آماده ی رفتن شد. سرینیواس فوراً دیدگانش را گشود و فریاد زد: "امان از دست تو. چرا با من جر و بحث نمی کنی؟ فکر می کنی نمی دانم به این پول احتیاج داری؟ آخر چرا این کار احمقانه را کردی؟ حالا چکار می خواهی بکنی؟ برو چند تا عروسک ت- خ درست کن، زود هم باش. من با بهترین نرخ ازت می خرم، چون آدم دست و دل بازی هستم." عروسک ت- خ، یا تنظیم خانواده، ابداع شخص آقای سری نیواس، از عروسک های قدیمی روسی الهام گرفته شده بود، امّا عروسکی بود که مسؤولیت اجتماعی سرش می شد. داخل یک عروسک آبای [Abba] خوش لباس و چکمه پوش، عروسک باوقار ساری پوش آما [Amma] قرار داشت که داخلش دختری که پسری در شکم داشت نهفته بود. پیام عروسک ها این بود: دو فرزند کافی است. سری نیواس به عایشه که خارج می شد، گفت: "زود زود درست کن. عروسک های ت- خ خوب فروش می روند." عایشه به سویش چرخید و لبخند زنان گفت: "سری نیواس جی، نگران من نباشید." و از در بیرون رفت.

وقتی عایشه، دختر یتیم پای پیاده از راه گاری های سیب زمینی به سوی تیتلی پور باز می گشت، نوزده سال داشت، ولی چهل و هشت ساعت بعد که به دِه رسید، به گونه ای به سنی دست یافته بود، چرا که موهایش یکباره به سفیدی برف در آمده بود، در حالی که پوستش شادابی کودکان نوزاد را داشت و با این که کاملاً برهنه بود، انبوه شاپرک ها چنان به روی بدنش ازدحام کرده بودند که به نظر می آمد لباسی از ظریفترین پارچه ی عالم به تن دارد. عثمان دلقک در نزدیکی جاده با گاو اخته اش بوم بوم تمرین می کرد، زیرا با این که غیبت طولانی عایشه از نگرانی بیمارش کرده و تمام شب گذشته را در جستجوی او گذرانده بود، ناچار بود هر طور هست نانی در بیاورد. مرد جوان که نجس به دنیا آمده و به همین سبب هرگز برای خدا احترامی قایل نبود، وقتی چشمش به دختر افتاد یکه خورد و وحشت از ماوراء الطبیعه و امور مقدس وجودش را فرا گرفت و نتوانست به دختری که این همه دوست داشت نزدیک شود.

عایشه به کلبه اش رفت و یک شبانه روز بی وقفه خوابید. بعد به دیدار سِرپنج محمد دین [Sarpanch Muhammad Din] کدخدای دِه رفت و با لحنی عادی به اطلاعش رساند که جبرئیل مَلِک مقرّب در عالم رؤیا بر او ظاهر شده و کنارش دراز کشیده، استراحت کرده است. و در حالی که سرپنج که تا آن زمان بیشتر به فکر سیب زمینی بود تا امور ماوراء الطبیعه، به او می نگریست ادامه داد: "امری بزرگ در میان ما به وقوع پیوسته. از هر آنچه که داریم خواسته خواهد شد، اما در عوض همه چیز به ما ارزانی خواهد شد."

خدیجه، همسر سرپنج، در بخش دیگری از درخت دلقک گریان را دلداری می داد. برایش قبول این که عایشه از آن موجودی برتر شده است آسان نبود، زیرا چنانچه فرشته ای با زنی همبستر شود، آن زن برای ابد به مردان حرام می شود. خدیجه ی پیر و کم حافظه که در اِبراز محبت بی ذوق بود و نمی توانست عثمان را چنانکه باید و شاید دلداری دهد، یک ضرب المثل قدیمی را تکرار کرد: "آفتاب همیشه آنجا غروب می کند که از پلنگ می ترسند." خبرهای بد همیشه پی در پی می آیند.

اندکی پس از این که معجزه در دِه پیچید، عایشه به عمارت بزرگ دعوت شد و روزهای بعد ساعت های طولانی را با بیگم میشال، همسر زمیندار که مادرش به دیدارش آمده بود، گذرانید. مادر و دختر فریفته ی همسر سپید موی مَلِک مقرّب شده بودند.

*

در عالم رؤیا، آن که خواب می بیند از اِبراز اعتراضش عاجز است: آخر من دستم به او نخورده، چه فکر می کنید؟ این از رؤیاهای جنسی نیست جان شما. اصلاً نمی دانم این دختره اطلاعات- الهاماتش را از کجا می گرفته. در هر صورت از اینجانب نبوده.

آنچه اتفاق افتاد این بود: دختر پیاده به سوی دِه بازمی گشت، که یکباره احساس خستگی کرد و از جاده خارج شد و به سوی درخت تمبر هندی رفت تا زیرسایه اش استراحت کند. به محض این که چشمانش را بست، جبرئیل که داشت خواب می دید، در کنارش بود. با همان پالتو و کلاهش از گرما خیس عرق شده بود. دختر نگاهش کرد، ولی او نفهمید چه می بیند. شاید بال می دید، شاید هم هاله ی نورانی و بقیه ی مخلفات را می دید. بعد، آنجا لمیده بود و نمی توانست برخیزد. دست و پایش به سنگینی لوله های آهنی شده بودند. چنانکه پنداری بدنش در اثر سنگینی خود به خود له می شد. تماشا کردنش که تمام شد، با حالتی جدّی سر تکان داد. گویی جواب گفته ی جبرئیل را می دهد. آن وقت سازی نازکش را باز کرد و برهنه در کنارش قرار گرفت و جبرئیل در عالم رؤیا خوابش برد و چنان مدهوش شد که پنداری کسی پریزش را از برق کشیده بود. وقتی دوباره خودش را در خواب بیدار دید، دختر با آن موهای سفید و لباس پروانه ای روبرویش ایستاده بود. به کلی دگرگون شده بود و همانطور مجذوبانه سر تکان می داد و از مکانی که جبرئیل می نامید پیغامی می گرفت. بعد جبرئیل را همانطور که روی زمین دراز کشیده بود برجای گذاشت و به دِه بازگشت تا وُرودش را اعلام کند.

در خواب آنقدر حواسش سر جا بود که با خود بگوید، پس حالا در عالم رؤیا یک زن دارم. اما با آن لامصب چه کند؟ هر چند، او نیست که در این باره تصمیم می گیرد. عایشه و میشال اختر در عمارت بزرگ کنار یکدیگر هستند.

*

میرزا سعید از روز تولش به بعد پُر از نیاز و شهوت شد. زنش شگفتزده می گفت: "انگار زندگی از چهل سالگی شروع می شود." ازدواجشان چنان تحرکی گرفت که خدمتکاران ناچار ملافه ها را روزی سه بار عوض می کردند. میشال در دل امیدوار بود که افزایش حرارت و نیاز جنسی شوهر، سرانجام به آبستنیش کمک کند. زیرا اعتقاد محکمی داشت که شوق و ذوق در آبستن شدن تأثیر دارد، حالا دکترها هر چه می خواهند بگویند. از آن گذشته، سال ها بود صبح به صبح قبل از بلند شدن درجه می گذاشت و میزان روزانه ی حرارت بدنش را روی کاغذ شطرنجی رسم می کرد تا سیر تخمک گذاریش مشخص شود. ولی انگار همه ی این کارها نتیجه ی معکوس داده بود، تا اندازه ای به این خاطر که وقتی علم را با خود به رختخواب می بَرَد، دیگر آنطور که باید و شاید حرارت به خرج نمی داد و تازه به نظر او هیچ نطفه ی محترمی دوست نداشت به رحم مادری که چنین مکانیکی برنامه ریزی شده بود، وارد شود. میشال هنوز دعا می کرد فرزند بیاورد، اگرچه به سعید چیزی نمی گفت. زیرا نمی خواست شوهرش از این که نتوانسته انتظارش را برآورد، دچار احساس شکست شود. شب ها در حالیکه چشمانش را بسته، خود را به خواب می زد، در دل خدا را می خواند و از او می خواست علامتی بدهد و وقتی شهوت سعید شدت گرفت میشال با خود گفت شاید این همان علامت باشد. به همین خاطر هم تقاضای عجیب شوهر را که از او می خواست هر وقت به پریستان می آمدند مثل قدیم ها به اندرونی برود، پذیرفت، در حالی که اگر در شهر بودند، لازم بود با این درخواست با حالتی تحقیرآمیز برخورد کند. زمیندار و همسرش در شهر زیاد رفت و آمدمی کردند و به مُدرن بودن شهرت داشتند. آن ها آثار هنری معاصر را کلکسیون می کردند و پارتی های آنچنانی می دادند و دوستانشان را دعوت می کردند تا در حال تماشای فیلم های سبُک و جنسی ویدئو، روی کاناپه ها با همدیگر ور بروند. بنابراین وقتی میرزا سعید گفت: "راستی میشو جان، اگر ما بتوانیم رفتارمان را با این خانه ی قدیمی جور کنیم و مثل قدیم ندیم ها رفتار کنیم، خیلی بامزه می شود." باید جوابش را با خنده می داد، ولی در عوض گفت: "هرچه تو بخواهی سعید." شوهرش طوری رفتار کرده بود که میشال خیال می کرد این هم یکی از آن بازی های شهوت انگیز است. او حتی به کنایه گفته بود: آتش هوسش نسبت به زن چنان شعله ور شده که ممکن است هر لحظه بخو را به وی نشان بدهد و اگر میشال دیگر قسمت های عمارت باشد، خدمتکاران را از رفتار آن دو شرمگین خواهند شد. از آن گذشته، مسلما حضور او مانع انجام کارهای روزمره اش می شد. از طرف دیگر "شهر که برویم، مثل همیشه امروزی رفتار خواهیم کرد." زن از این گفته چنان استنباط کرد که شهر برای میرزا سعید پُر از سرگرمی است و از این رو احتمال آبستن شدنش در تیتلی پور خیلی بیشتر است. تصمیم گرفت به خواست شوهرش تن بدهد و در این هنگام بود که از مادرش دعوت کرد، زیرا اگر قرار بود در اندرونی بماند و از خانه بیرون نرود، به هم صحبت نیاز داشت. خانم قریشی در حالی که از خشم می غرید وارد شد. می خواست هر طور شده دامادش را از خر شیطان پایین بیاورد تا از این اندرونی بازی دست بردارد. ولی در کمال حیرت با التماس میشال که می گفت: "مادر جان خواهش می کنم کاری نداشته باشید." روبرو شد. خانم قریشی، همسر رئیس بانک دولتی، زنی امروزی بود: "میشو جان تو در نوجوانی و دختریَت هم گاهی اُمُل بازی در می آوردی. امیدم این بود که حالا بهتر شده باشی، اما انگار این شوهره نمی گذارد." همسر سرمایه دار از اول میانه ی خوبی با دامادش نداشت و او را آدمی سبُک مغز می پنداشت و با این که در آن مدت دلیلی برای اثبات این نظر نیافته بود، همچنان بر آن پا می فشرد. پس از رسیدن به پریستان هم اصرار دخترش را ندیده گرفت و در باغ بیرونی به سراغ میرزا سعید رفت و چنانکه عادتش بود، با آب و تاب گفت: "این چه جور زندگی است که شماها می کنید؟ دختر من از آن ها نیست که بشود در به رویش قفل کرد. باید او را به گردِش و تفریح ببری. تو که در به روی ثروتت هم قفل کرده ای، معلوم نیست این ثروت به چه درد می خورَد! پسرم، قفل پول ها و زنت را باز کن. او را با خودت ببر و در حال گردِش و تفریح عشقتان را تجدید کن." میرزا سعید دهان گشود تا چیزی بگوید ولی چون پاسخ مناسبی نیافت، لب فرو بست. خانم قریشی که از نطق غرای خود به وجد آمده بود، ایده ی گردِش رفتن و مسافرت را دنبال کرد و به اصرار گفت: "کافی است چمدان هایتان را ببندید و بروید. برو جانم، برو. برو او را هم ببر. نکند می خواهی آنقدر در را به رویش قفل کنی که خودش در برود؟" و در حالی که با انگشت سبابه به آسمان اشاره می کرد، افزود: "آن هم برای همیشه."

میرزا سعید که احساس گناه می کرد، قول داد در این باره فکر کند.

ولی مادر زن پیروزمندانه فریاد زد: "چه فکری بکنی؟ منتظر چه هستی مرد؟ این آدم شل و ول خیال می کند هملت است."

حمله ی مادر زن تا مدتی احساس گناه و سرزنش را به همراه آورد که از وقتی از زنش خواسته بود چادر سر کند، گاه به گاه به سراغش می آمد. برای دلداری خود کتاب کارییر [Ghare- Baire] تاگور را برداشت و شروع به خواندن کرد. در این کتاب تاگور داستان زمینداری را شرح می دهد که زنش را تشویق به ترک حجاب می کند، اما زن با یکی از آن سیاسی های دو آتشه دوست می شود که در ماجرای سوادشی [swadeshi] دست دارد و در آخر داستان زمیندار را به کشتن می دهند. خواندن داستان موقتاً تسکینش داد، ولی تردیدش به زودی بازگشت. آیا دلایلی که برای زنش آورده بود صادقانه بود، یا این که در واقع می خواست آزادتر باشد تا عایشه ی مَصروع، دختر پروانه ها را تعقیب کند؟ در حالی که خانم قریشی را به یاد می آورد، با خود گفت آزادتر! نگاه مادرزن متهم کننده بود، اگرچه حضورش حُسن نیت میرزا سعید را اثبات می کرد. به این فکر افتاد که خودش میشال را به دعوت از مادرش تشویق کرده، هر چند برایش مثل روز روشن بود که آن پیرزن گِرد و قلنبه چشم دیدنش را ندارد و به محض وُرود با سوء ظن با او مواجه شده، به انواع دوز و کلک ها و زرنگی ها متهمش می کند. اگر نقشه های دیگری داشتم که اصرار نمی کردم خانم را دعوت کند. ولی فایده ای نداشت. آن صدای درونی همچنان غرولند می کرد: "این داستان جدید سکسولوژی و بیداری احساسات نسبت به خانم چیست؟ تو همسرت را به جای آن دختره قرار داده ای. در واقع دلت برای دیدن آن دختر دهاتی و لاس زدن با او لک زده."

تأثیر احساس گناه این بود که زمیندار خود را کاملاً بی ارزش پنداشت، به طوری که در این بدبختی به نظرش رسید ناسزاهای مادر زن حقیقت محض است. خانم قریشی او را شل و ول خوانده بود و حالا که در کتابخانه اش نشسته و دُور و برش کتاب ها درون قفسه ها خوراک کرم های شاد و سرزنده می شد، این گفته برایش واقعیت می یافت. شل و ول، بله درست همینطور است. من آدم شل و ولی هستم. آن هم چه کتاب هایی، نسخه های خطی سانسکریت که حتی در آرشیوهای ملی هم نظیرشان پیدا نمی شد، به علاوه کلیه ی آثار پرسی وسترمن، جی- ا- هنتی و دورنفورد یتز [Percy Westerman, G.A. Henty, Dornford Yates] در کتابخانه صف کشیده بودند. عمارت تا به حال هفت نسل دست به دست گشته بود، در این خانواده هفت نسل شل و ول وجود داشت. در راهرویی که تصویر اجدادش در قاب های زشت و پُرزرق و برق به دیوارها آویخته بود، به ره افتاد تا به آینه ای رسید که در انتهای آن قرار داشت و به تصویر خودش خیره شد. وجود آینه لازم بود تا به میرزا سعید یادآوری کند که تصویر او نیز روزی چون اجدادش به دیوارها آویخته خواهد شد. تصویر درون آینه مردی را نشان می داد که خطوط چهره و بدنش فاقد گوشه های تیز بود. حتی آرنج هایش نیز پوشیده از گوشت بودند و استخوانشان پیدا نبود. میرزا سعید به سبیل کم پشت و چانه ی ضعیف خود نگریست. گونه ها، بینی، پیشانی، همه نرم و شل بودند. شل و ول. فریاد زد: "آدمی مثل من نظر کسی را جلب می کند؟" و وقتی متوجه شد از فرط تشویش به صدای بلند سخن گفته است، دریافت که حتماً عاشق شده و بیمار عشق است، در حالی که معشوقش همسر پُرمِهرش نیست.

آهی کشید و با خود گفت: "پس عجب آدم سطحی و فریبکاری هستم من. حتی خودم را هم فریب می دهم. آدمی که به این سرعت تغییر می کند، بهتر است هر چه زودتر بمیرد." ولی از آن هایی نبود که بتواند چاقویی در شکم خود فروکند. مدتی در راهروهای پریستان قدم زد، و به زودی جادوی فضای ساختمان بار دیگر روحیه اش را باز گرداند و چیزی چون خوش خلقی جایگزین ناامیدیش شد.

پریستان که علی رغم نامش بنایی محکم و عاری از لطافت بود و در محیط هند غریب می نمود، هفت نسل پیش از میرزا سعید به وسیله ی معماری انگلیسی به نام پرون [Perowne] ساخته شده بود. پرون که مورد توجه مقامات مستعمره بود، سَبک معماری پریستان را از خانه های روستایی و نئوکلاسیک انگلیسی به عاریت گرفته بود. جد بزرگ سعید این یارو را پنج دقیقه پس از ملاقات در میهمانی نایب السطنه، برای تهیه ی طرح و نقشه ی خانه ای که می خواست بسازد استخدام کرده بود تا رسما نشان بدهد که همه ی مسلمان ها طرفدار سربازان می روت [Meerut] نیستند و از شورش ها پشتیبانی نمی کنند. جد سعید به معمار انگلیسی اختیارات تام داده بود، در نتیجه اینک پریستان به صورت فعلیَش میان مزارع سیب زمینی این منطقه که تقریباً از مناطق حاره به حساب می آمد، کنار درخت تناور بانیان سر برافراشته بود. پیچک ها از دیوارهایش بالا می رفتند، در آشپزخانه مارها می خزیدند و جسدهای پروانه ها در کشوها خودنمایی می کردند. بعضی ها می گفتند نامش را هم از معمار گرفته و در اصل پروتستان بوده که بعدها کوتاه شده و به پریستان مبدل شده است.

بنای پریستان بعد از هفت نسل، تازه به صورتی درآمده بود که با چشم انداز گاری های گاوی، درختان بلند نخل و آسمان صاف و پُرستاره خوانایی می یافت. حتی پنجره های مشبکش که رو به پله های چارلز، شاه بی سر [King Charles the Headless] داشتند نیز به نحو غیر قابل توصیفی بی خاصیت شده بودند. تنها شمار اندکی از این قبیل خانه های زمینداران از غارت های تساوی طلبانه ی این روزها برجای مانده بودند. به همین دلیل هم چیزی چون بوی پوسیدگی موزه ها فضای پریستان را انباشته بود، شاید به این خاطر، و یا علی رغم این که میرزا سعید غرور خاصی نسبت به این بنای کهنسال احساس می کرد و برای نگهداریش پول زیادی صرف کرده بود. او زیر سایبان کنده کاری برنجی در تختی به فُرم کشتی می خوابید که قدیم ها سه نایب السطنه رویش خوابیده بودند. دوست داشت در سالن بزرگ عمارت همراه میشال و خانم قریشی روی کاناپه ی سه نفره که شکل غیرعادی داشت بنشیند. در انتهای این اتاق درندشت یک قالی بزرگ بافت شیراز بالای چارچوبی نصب و لوله شده و در انتظار میهمانی ای باشُکوه بود که استحقاق باز شدنش را داشته باشد. میهمانی ای که هرگز برگزار نمی شد. اتاق ناهارخوری دارای ستون های ستبر مزیّن بود، کنار پله های اصلی باغ طاووس های طبیعی و سنگی خودنمایی می کردند و چهل چراغ های کار ونیز در هال چشمک می زدند. پانکاه های [punkah] اولیه هنوز سالم بودند و طنابشان که از دیوارها و کف اتاق ها عبور کرده و به اتاق بی پنجره ای می رسید که پانکاه والا در آن نشسته و درحالی که از گرما عرق می ریخت آن ها را دردست گرفته و می جنباند و نسیمی خنک به همه ی نقاط خانه می فرستاد. خدمتکاران هم نسل اندر نسل، از زمان هفتمین نسل در آنجا مشغول به کار بودند و به همین خاطر هنر شِکوِه و شکایت و غرزدن را از دست داده بودند. شیرینی های جدید و ابتکاریشان به سنت تن می دادند و تأیید زمیندار را جویا می شدند. زندگی هر قدر زیر درخت به سختی می گذشت، در پریستان نرم و راحت بود. اما زندگی های راحت نیز در معرض خطرند.

*

پی بردن به این که زنش بیشتر وقتش را در اتاقی دربسته با عایشه می گذرانید، میرزا سعید را دچار احساسی تحمل ناپذیر می کرد. انگار روحش دچار اگزما شده بود. جایی درونش می خارید و خاراندنش غیر ممکن بود. میشال امیدوار بود مَلِک مقرّب، شوهر عایشه، آرزویش را برآورد و سرانجام آبستن بشود. اما نمی خواست از این بابت چیزی به شوهرش بگوید و در جواب میرزا سعید که می پرسید چرا این همه از وقتش را با دیوانه ترین دختر دِه می گذراند، با کج خلقی شانه بالا می انداخت. سکوت و احتیاط میشال خارش روحی میرزا سعید را تشدید می کرد و احساس حسادت را در وی برمی انگیخت، هر چند نمی دانست نسبت به کدام یک از زنان حسادت می ورزد. برای نخستین بار متوجه شد که رنگ مردمک های درخشنده ی بانوی شاپرک ها، مانند چشمان همسرش خاکستری است و این شباهت نیز به خشمش دامن زد، گوی زن ها بر علیهش متحد می شدند. خدا می داند چه اسراری زیر گوش همدیگر پچ پچ می کردند. شاید هم از او می گفتند. اصلاً پنداری این قضایای زنانه سر درازی داشت. چون خانم قریشی، آن ژله ی پیر هم شیفته ی عایشه شده بود. میرزا سعید با خود گفت سه تایی همدیگر را خوب پیدا کرده اند. لاطایلات که وارد شود، عقل سلیم از دردیگری خارج می شود.

و اما عایشه، هر بار که در بالکن یا باغ میرزا سغید را می دید که اشعار عاشقانه ی اردو می خواند، شرمگین احترامش می کرد ولی این خوش رفتاری که با فقدان کامل توجه شهوانی همراه بود، سعید را بیشتر در سرخوردگی و ناامیدیَش غوطه ور می ساخت. چنین بود که یکی از روزها که جاسوسی زنش را می کرد و چند دقیقه پس از وُرود عایشه به اندرونی، صدای فریادهای دراماتیک مادر زن به گوشش رسید، غرق در انتقامجویی احمقانه اش، عمدا سه دقیقه ی تمام وقت تلف کرد تا وارد اتاق شد. دید خانم قریشی مثل قهرمانان فیلم های سینمایی موی کنان می گرید، در حالی که عایشه و میشال چهارزانو روی تخت نشسته به چشمان یکدیگر خیره شده اند. خاکستری به خاکستری. عایشه دست ها را دراز کرده، صورت میشال را در کف گرفته بود.

معلوم شد مَلِک مقرّب به عایشه اطلاع داده که همسر زمیندار به بیماری سرطان مبتلا شده و رو به مرگ است و هم اکنون سینه هایش پُر از گره های مرگبار بیماری است و بیش از چند ماه زنده نمی مانَد. و اما جای این سرطان به میشال فهمانده بود که خدا موجودی ظالم است، چرا که تنها پروردگاری شریر قادر بود در سینه های زنی که تنها آرزویش آوردن فرزند و نوشاندن شیره ی جانش به او بود، مرگ بنشاند. سعید که وارد شد، عایشه مشوش خطاب به میشال زمزمه می کرد: "تو نباید اینطور فکر کنی. خداوند نجاتت می دهد. این فقط یک آزمایش ایمان است."

خانم قریشی خبر را با آه و ناله ی فراوان به میرزا سعید داد. خبری که برای زمیندار گیج، کاری ترین ضربه بود. از خشم چنان فریاد می کشید و می لرزید که گویی هر آن ممکن است بی اختیار اسباب و اثاثیه ی اتاق را خُرد کرده و به ساکنانش حمله ور شود.

در آن حال فریاد کنان به عایشه گفت: "برو گم شو با این سرطان اشباحت. تو با این جنون و فرشته هایت به خانه ی من آمده ای و در گوش خانواده ام زهد چکانده ای. زود از اینجا برو و همراه خیالات و شوهر نامرییت گم شو. ما در دنیای مُدرن امروز زندگی می کنیم و این پزشکانند که بیماری ها را تشخیص می دهند، نه اشباح مزرعه ی سیب زمینی. تو این یاوه ها را بیهوده به هم بافته ای. زود گورت را گم کن و برو که دیگر پیدایت نشود."

عایشه بی آنکه دیده از میشال برگیرد، همچنان که دست به صورت زن زمیندار نهاده بود به ناسزاهای میرزا سعید گوش می داد. و وقتی او از نفس افتاده مشت هایش را باز و بسته می کرد، آهسته به میشال گفت: "خداوند از ما بالاترین انتظار را دارد، ولی در عوض همه ی چیزها به ما ارزانی خواهد شد." این فرمولی بود که همه ی مردم دِه طوطی وار چنان زمزمه می کردند که پنداری به کنه مفهومش پی برده اند. میرزا سعید که این جملات را شنید، یک آن اختیار از کف داد و چنان کشیده ای به عایشه زد که بیهوش نقش زمین شد. افتاده بود و از دهان و دندانش که در اثر ضربه لق شده بود خون می چکید که خانم قریشی شروع به ناسزاگویی کرد: "ای خدا، من را ببین که دخترم را به این قاتل داده ام. ای خدا، زن ها را می زند. زود باش مرا هم بزن، آره برای تمرین هم شده بزن. به مقدسات توهین می کند. کافر، شیطان نجس." سعید بی آنکه کلمه ای بر زبان آورد، اتاق را ترک گفت.

روز بعد میشال اختر اصرار کرد برای یک چک آپ کامل به شهر برود. در حالی که سعید مخالف بود: "اگر می خواهی در خرافات پافشاری کنی برو. اما از من انتظار نداشته باش همراهت بیایم. هشت ساعت طول می کشد تا با اتومبیل به شهر لامصب برسیم." میشال آن روز بعد ازظهر همراه مادرش و راننده به شهر رفت. در نتیجه هنگامی که نتیجه ی آزمایش را به او اطلاع دادند، میرزا سعید آنجایی که باید باشد، یعنی در کنار همسرش، نبود. نتیجه ی آزمایش مثبت بود. سرطان چنان پیشرفته و چنگالش چنان عمیق درون سینه اش خانه کرده بود که عمل جراحی بی فایده بود. در هر حال میشال چند ماه بیشتر زنده نمی ماند. حداکثر شش ماه، و درد به زودی سینه اش را فرا می گرفت. میشال به پریستان بازگشت و یکراست به اتاقش در اندرونی رفت و در آنجا نامه ی کوتاهی روی کاغذ صورتی رنگ نوشت و با لحنی رسمی نتیجه ی آزمایش پزشکی را به شوهر اطلاع داد. وقتی سعید محکومیت به مرگ همسرش را که با دستخط خودش نوشته شده بود خواند، با تمام وجود می خواست بگرید، ولی چشمانش با لجبازی خشک باقی ماندند. سال ها بود برای اندیشیدن به خداوند متعال فرصت نداشت، ولی حالا بعضی از جملات عایشه به ذهنش هجوم می آوردند: "خداوند تو را نجات می دهد. همه ی چیزها به ما ارزانی خواهد شد." و فکری تلخ و خرافی ذهنش را فرا گرفت: "ما لعنت شده ایم. شهوت من نسبت به عایشه بیدار شد و او هم زنم را به کُشتن داد."

وقتی به اندرونی رفت، میشال از دیدارش خودداری کرد، ولی مادرش که جلو در ایستاده و راه را سد کرده بود، نامه ی دیگری به سعید داد. این بار دو جمله روی کاغذ آبی رنگ خوشبو نوشته بود: "می خواهم عایشه را ببینم. خواهش می کنم اجازه بده بیاید."میرزا سعید به نشان موافقت سر خم کرد و شرمگین دور شد.

*

رابطه با ماهوند سراسر کشمکش است و با امام بردگی. اما با این دختر هیچ نیست. معمولاً جبرئیل بی حرکت است و در رؤیا نیز چون واقعیت در خواب است. دختر کنار درخت یا جوی آب نزدش می آید، به آنچه او بر زبان نمی آورد، گوش فرا می دهد و آنچه را که می خواهد برمی گیرد و آن گاه ترکش می گوید. مثلاً جبرئیل از سرطان چه می داند؟ هیچ.

میان خواب و بیداری به این می اندیشد که دُور وبرش پُر از آدم هایی است که صداهایی می شنوند و مجذوب واژه ها می گردند، اما این واژه ها از او نیستند. نه این حرف های او نیست- پس مال کیست؟ این کیست که در گوش هایشان زمزمه می کند و به آن ها نیرو می بخشد تا کوه ها را به حرکت در آورند، زمان را از پویش باز دارند و بیماری را تشخیص بدهند؟

جبرئیل پاسخی نداد.

*

یک روز پس از بازگشت میشال به تیتلی پور، عایشه که اکنون مردم او را پیر و کاهن می نامیدند، از انظار ناپدید شد و تا یک هفته پیدایش نبود. عثمان دلقک، عاشق بخت برگشته اش که در جاده ی گاری های سیب زمینی چانتاپانتا به دنبالش روان بود، بعداً به دهاتی ها گفت که وسط های راه، باد خاک جاده را به هوا بلند کرده و چشمانش را آزرده و پس از آن اثری از دختر نبود. معمولاً هر گاه عثمان همراه گاوش افسانه های باورنکردنی اجنه و چراغ های جادو و درهایی که باز و بسته شدنشان بی خواندن وردهای مخصوص ناممکن بود را نَقل می کرد، دهاتی ها با ناباوری می گفتند بهتر است این قصه ها را برای آن احمق های چانتاپانتا بگویی که این حرف ها را باور می کنند. ما مردم تیتلی پور می توانیم حقیقت را از خیال تمیز بدهیم و می دانیم که اگر هزاران کارگر شب و روز کار نکنند، قصرها خود به خود پدید نمی آیند. و تازه برای خراب کردنشان هم خواندن ورد کافی نیست و همان کارگرها باید کلی زحمت بکِشند. با این همه این بار هیچ کس دلقک را به تمسخر نگرفت، زیرا عایشه دختری بود که هر چه درباره اش می گفتند، مردم باور می کردند. آن ها کم کم باور کرده بودند که دختر سپید مو، جانشین بر حق بی بی جی است. مگر پروانه ها در سالی که به دنیا آمد باز نگشته بودند، و از آن گذشته، مگر مُدام دنبالش نمی کردند و چون جامه در برش نمی گرفتند؟ عایشه به امیدهای سرکوب شده ای که بازگشت پروانه ها به بار آورده بود، حقانیت می بخشید و وجودش نشانگر آن بود که هنوز امکان بروز پدیده های شگرف در این زندگی، ولو برای ضعیفترین و فقیرترین فرد سرزمین نیز از دست نرفته است.

خدیجه، همسر سرپنج شگفتزده گفت: "او دیگر از آن فرشته است." و عثمان زد زیر گریه. خدیجه بی آنکه از احساسات جوان سردر آورد افزود: "گریه ندارد. این که خیلی عالی است." دهاتی ها به سرپنج گفتند: "معلوم نیست با چنین زن بی دست و پا و صاف و ساده ای چطور کدخدا شده ای."

و او سرسنگین جواب می داد: "خودتان انتخابم کردید."

هفت روز پس از ناپدید شدن عایشه، او را دیدند که به سوی دِه می رفت. پروانه های طلایی بر بدن برهنه اش جامه پوشانده بودند و موهای سفیدش همراه نسیم پیچ و تاب می خورد. یکراست به سوی منزل سرپنج محمد دین رفت و درخواست کرد به بانچایات تیتلی پور اطلاع بدهند برای تشکیل یک جلسه ی فوری آماده شوند. عایشه گفت: "بزرگترین رویداد تاریخ درخت در شُرُفِ وقوع است." و محمد دین که قادر به امتناع نبود، قرار جلسه را برای همان شب، بعد از تاریکی هوا گذاشت.

آن شب اعضای پانچایات مانند همیشه روی شاخه ی درخت گِرد آمدند و عایشه در حالی که در برابرشان روی زمین ایستاده بود گفت: "من همراه فرشته تا بالاترین نقطه ی آسمان پرواز کرده ام. بله من درخت سِدرالمنتهی را نیز دیده ام. جبرئیل مَلِک مقرّب برای ما پیغامی آورده که فرمان نیز هست. اما هر آنچه که داریم خواسته خواهد شد، ولی در مقابل همه چیز به ما ارزانی خواهد شد."

در زندگی سرپنج محمد دین تا کنون واقعه ای پیش نیامده بود تا برای تصمیمی که به زودی باید می گرفت آماده اش سازد. در حالی که می کوشید از لرزیدن صدایش جلوگیری کند گفت: "جبرئیل از ما چه می خواهد دختر جان؟"

"اراده ی ملائکه بر این قرار گرفته که همه ی ما، مردان، زنان و کودکانِ دِه، از همین حالا برای زیارت آماده شویم. به ما فرمان داده شده که از اینجا تا مکه ی شریف را پیاده برویم و حجرالاسود را که در کعبه، در مرکز حرم شریف قرار دارد ببوسیم. ما حتماً باید به این زیارت برویم."

در این هنگام پنج عضو پانچایات مباحثه ی پُرهیجانی را آغاز کردند. مسأله ی محصول در میان بود و رها کردن نابهنگام همه ی خانه ها عاقلانه به نظر نمی رسید. سرپنج گفت: "تصور نمی کنم امکان داشته باشد بچه جان. همه می دانند که خداوند انجام مناسک حج را بر کسانی که به دلیل فقر یا بیماری نمی توانند به مکه مشرف شوند می بخشاید." ولی عایشه همچنان ساکت ماند و پیران دِه به مباحثه ادامه دادند. آن وقت پنداری سکوتش واگیر داشته باشد، به سایرین سرایت کرد و زمانی طولانی، در حالی که مسأله حل می شد- در حالی که هیچ کس هرگز چگونگی آن را ندانست- کلمه ای نگفتند.

سرانجام عثمان دلقک شروع به صحبت کرد. عثمان نوآیین که دین تازه برایش چیزی مترادف با نوشیدن جرعه ای آب بود فریاد زد: "از اینجا تا دریا دویست مایل راه است. پیرزن ها و بچه ها چه می شوند؟ چطور می توانیم برویم؟"

عایشه آرام پاسخ داد: "خداوند به ما نیرو می دهد."

عثمان با سماجت مجدداً فریاد زد: "هیچ فکر کرده ای که میان ما و مکه ی شریف یک افیانوس قرار گرفته؟ آخر چطور می توانیم از آن عبور کنیم؟ ما که پول نداریم برای زائران کشتی کرایه کنیم. شاید ملائکه از پشتمان بال می رویاند که بتوانیم پرواز کنیم."

جمعی از دهاتی ها خشمگین دُور و بر عثمان را که کفر می گفت گرفتند. سرپنج محمد دین با لحنی سرزنش آمیز گفت: "دیگر بس است. ساکت باش. تو مدت زیادی نیست که اسلام آورده و به دِه ما آمده ای. بهتر است دهانت را ببندی و از راه و روش ما پیروی کنی."

ولی عثمان همچنان پافشاری کرد: "پس شما با تازه واردها اینطور رفتار می کنید. شما تازه واردها را با خودتان برابر نمی دانید، بلکه آن ها را آدم هایی می دانید که باید هر چه شما می گویید انجام بدهند." حلقه ی مردان غضبناکِ سرخ چهره گِرد عثمان محکمتر می شد، ولی قبل از این که اتفاق دیگری بیفتد، پاسخ عایشه ی کاهن به سؤال دلقک، فضا را به کلی تغییر داد.

همانطور آرام گفت: "فرشته این را هم توضیح داده است. ما دویست مایل پیاده خواهیم پیمود و وقتی به ساحل دریا رسیدیم، پا به میان کف امواج می نهیم. آب ها خود به خود از هم باز خواهند شد تا برای ما راه بگشایند. بله، آب ها از هم گشوده خواهند شد تا ما از کف اقیانوس رهسپار مکه شویم.

*

صبح روز بعد، میرزا سعید که بیدار شد، خانه به طرز غریبی ساکت بود و هر چه خدمتکاران را فرا خواند جوابی نیامد. سکوت به مزرعه های سیب زمینی نیز رخنه کرده بود. اما زیر سرپناه گسترده ی درخت تیتلی پور جنب و جوشی بر پا بود. همه ی اعضای پانچایات به اطاعت از فرمان جبرئیل، مَلِک مقرّب رای داده بودند و دهاتی ها برای ترک دِه آماده می شدند. سرپنج ابتدا می خواست عیسی نجار گاری هایی بسازد تا به گاو ببندند و پیران و معلولین را در آن بنشانند، اما همسرش خدیجه گفته بود: "سرپنج صاحب جی، شما گوش نمی دهید! مگر فرشته نگفته که ما باید پیاده برویم؟ خُب ما هم باید فرمانش را اطاعت کنیم." قرار بر این شد که خُردسالترین کودکان که قادر به راهپیمایی طولانی نبودند به نوبت پشت بزرگسالان حمل شوند. دهاتی ها همه ی مواد غذاییشان را گِرد آورده بودند و کپه های سیب زمینی، عدس، برنج، کدو قلیایی تلخ، لوبیا قرمز، بادنجان و سایر سبزیجات نزدیک شاخه ی پانچایات انبوه شده بود. تصمیم گرفتند مواد غذایی را به تساوی میان زائران تقسیم کنند تا هر کدام جیره اش را حمل کند. وسایل آشپزی و رختخواب ها را هم گِرد آوردند. قرار بود حیوانات بارکش و چند گاری حامل جوجه و مرغ را نیز با خود ببرند، ولی سرپنج از همه خواسته بود به کمترین وسایل قناعت کنند. دهاتی ها پیش از سپیده دم شروع کرده بودند و وقتی میرزا سعید از همه جا بی خبر وارد دِه شد، کارها کم و بیش سر و سامان گرفته بود. زمیندار چهل و پنج دقیقه ی تمام خشمگین سخن گفت و شانه ی دهاتی ها را چسبیده تکانشان داد، اما طرفی نبست و تنها سبب کندی کار شد و سرانجام ول کرد و رفت و همه نفس راحتی کِشیدند و با همان شتاب پیشین به کار پرداختند. میرزا همانطور که می رفت، با دست به پیشانی می کوفت و مردم را دیوانه و صاف و ساده خطاب می کرد و ناسزا می گفت. ولی او هیچوقت مرد دینداری نبود و به خدا و رسول اعتقاد نداشت، بلکه مردی ضعیف النفس از خانواده ای قدرتمند بود که می بایست به حال خود رهایش می کردند تا به دنبال سرنوشتش برود، چون مباحثه با آدمی مثل او بی فایده بود.

دم غروب دهاتی ها آماده ی حرکت بودند که سرپنج گفت بهتر است همه برای نماز برخیزند و پس از آن سفر را آغاز کنند تا از حرکت در گرمای روز در امان باشند. شب، هنگامی که کنار همسر پیرش دراز کشیده بود زمزمه کرد: "بالأخره درست شد. من همیشه دلم می خواست کعبه را ببینم و قبل از این که از دنیا بروم گِرد آن طواف کنم." خدیجه دستش را دراز کرد، دست او را گرفت و گفت: "آرزوی من هم همین بود. هر دو با هم از وسط آب می گذریم."

میرزا سعید خشمگین از دیدن مردمان دِه که برای زیارت آماده می شدند، با صدایی فریاد مانند خطاب به زنش گفت: "باید می دیدیشان میشو." و در حالی که دست هایش را بیهوده حرکت می داد افزود: "مردم تیتلی پور به سرشان زده. می خواهند تا دریا پیاده بروند. آخر به سر خانه زندگیشان چه می آید؟ همه ی خانه است. فکر می کنی اگر پیشنهاد پول نقد بکنم، سر عقل می آیند و همینجا می مانند؟"

ولی ناگهان چشمش به عایشه افتاد و صدایش خشک شد. چهارزانو روی تخت نشسته بود و میشال و مادرش روی زمین چمباتمه زده میان لباس ها و وسایلشان جستجو می کردند و چیزهایی را که می شد برد جدا می کردند. میرزا سعید گفت: "بازهم این سگ پدر اینجا است."

و فریاد زد: "شما نمی روید. نمی گذارم بروید. فقط شیطان می داند این جنده چه میکربی به جان دهاتی ها انداخته. ولی شما زن من هستید و اجازه نمی دهم با این کار دست به خودکشی بزنید."

میشال به تلخی خندید: "چه حرف های خوبی. سعید عجب کلمات قشنگی به کار می بَرید. شما می دانید چیزی از عمرم باقی نمانده، آن وقت از خودکشی صحبت می کنید. در اینجا یک چیز مهمی دارد اتفاق می افتد، اما شما با آن بی دینی وارداتی اروپاییتان نمی توانید آن را بفهمید. من اما چرا، شاید اگر داخل کت و شلوار دوخت انگلیس می گشتید و سعی می کردید قلبتان را پیدا کنید آن را می فهمیدید."

سعید گفت: "غیر قابل تصور است. میشال. میشو، این تویی؟ یک مرتبه به تب خدا دچار شده ای؟ مگر عهد بوق است؟"

خانم قریشی گفت: "بهتر است بروی پسرم. اینجا جای بی ایمان ها نیست. فرشته به عایشه گفته که وقتی میشال به زیارت مکه مشرف شود، سرطانش از بین می رود. همه چیز از ما خواسته می شود و در عوض همه چیز به ما ارزانی خواهد شد."

میرزا سعید اختر کف دست هایش را به دیوار اتاق خواب همسرش چسباند و پیشانیش را به گچ دیوار فشرد و پس از وقفه ای طولانی گفت: "اگر منظور انجام عملیات حج است، خُب بیایید با هواپیما برویم. دو روز دیگر در مکه خواهیم بود."

میشال گفت: "به ما فرمان داده اند پیاده برویم."

سعید باز اختیار از کف داد و فریاد زد: "میشال، میشال، فرمان؟ ملائکه، مَلِک مقرّب میشو؟ جبرئیل؟ خدای ریش دراز و فرشته های بالدار؟ بهشت و جهنم میشال؟ شیطان با دُم و سُم اسبی اش؟ آخر از این حرف ها چه نتیجه ای می خواهی بگیری؟ آیا زن ها روح دارند؟ هان چه می گویی؟ یا این که بهتر است سؤال را برگردانیم. آیا روح ها جنسیت دارند؟ خدا سیاه است یا سفید؟ وقتی آب های اقیانوس از هم باز می شوند آب های اضافی کجا می روند؟ راست مثل دیوار کنار می مانند؟ میشال جواب بده. آیا معجزه حقیقت دارد؟ تو به بهشت اعتقاد داری؟ آیا گناهان من بخشوده خواهند شد؟ اشکش سرازیر شد و همانطور که پیشانیش را به دیوار چسبانیده بود به زانو افتاد. میشال نزدیک شد و از پشت در آغوشش گرفت. با صدایی خفه و بی حال گفت: "باشد، همراه زائران برو، ولی لااقل مرسدس بنز استیشن را همراهت ببر. هر چه باشد تهویه دارد و می توانی یخدانش را پُر از کوکاکولا کنی."

میشال به نرمی پاسخ داد: "نه. ما هم مثل بقیه پیاده راه می رویم. ما زائریم سعید، به پیک نیک کنار دریا که نمی خواهیم برویم."

میرزا سعید گریان گفت: "من نمی دانم چه کنم میشو. به تنهایی از عهده اش بر نمی آیم."

عایشه از روی تخت گفت: "میرزا صاحب، با ما بیایید. دیگر زمان افکار شما به سر آمده. با ما بیایید و روحتان را نجات بدهید."

سعید با چشمان سرخ از اشک برخاست و با بدجنسی به خانم قریشی گفت: "این هم گردِش لامصبی که می خواستید. اما این گردِشتان آخرش جان همه مان را می گیرد، هفت نسل باد هوا می شود."

میشال گونه اش را به پشت سعید چسباند: "سعید با ما بیا. فقط بیا."

ولی او چرخید و محکم خطاب به عایشه گفت: "خدا وجود ندارد."

عایشه گفت: "لا اله الی الله و محمداً رسول الله."

سعید ادامه داد: "تجربه ی روحانی واقعیتی درونی و ذهنی است و با حقایق عینی و ملموس ربطی ندارد. آب اقیانوس گشوده نخواهد شد."

"آب ها به فرمان ملائکه از هم گشوده خواهند شد."

"تو این مردم را به سوی فاجعه می کشانی."

"نه. آن ها به آغوش خدا می روند."

میرزا سعید مُصِّرانه گفت: "من به تو معتقد نیستم. ولی همراهتان خواهم آمد و با هر قدمی که برمی دارم می کوشم به این دیوانگی خاتمه بدهم."

عایشه به شادی جواب داد: "خداوند راه ها و روش های گوناگونی پیش پای شکاکان گذاشته است تا سرانجام به وجودش یقین بیاورند."

میرزا سعید فریاد زد: "برو به جهنم." و در حالی که از اتاق بیرون می دوید، پروانه ها را بیرون راند.

*

عثمان دلقک که زیر سایبان کوچک گاوش را تیمار می کرد، زیر گوش حیوان گفت: "کدام یک دیوانه ترند، دختره یا آن احمقی که عاشقش شده؟" گاو جوابی نداد. عثمان ادامه داد: "شاید بهتر بود نجس می ماندیم. انگار عبور اجباری از اقیانوس خیلی بدتر از ممنوعیت چاه است." و گاو سرش را دوبار به نشان تصدیق تکان داد :بوم، بوم.

0 comments:

Post a Comment

Note: Only a member of this blog may post a comment.