Oct 7, 2009

ادامه فصل 1و 2

نردیك های صبح، هنگامی كه بی خواب كنار یكدیگر دراز كشیده بودند، صلدین گفت: "تو هرگز ازدواج نكردی؟" زینی خُرناسه كشید: "تو آنقدر از اینجا دور بوده ای كه همه چیز را فراموش كرده ای. مگر نمی بینی؟ من سیاهم." در حالی كه پشتش را خم می كرد ملافه را به كناری انداخت تا زیبایی وافرش را نمایان سازد: "هنگامی كه فولان دوی، ملكه ی دزدان دره ها را ترك گفت تا خود را تسلیم كند، روزنامه ها كه عكس هایش را چاپ كرده بودند اسطوره ای را كه درباره ی زیبایی افسانه ایش ساخته بودند به نابودی كشیده و او را خیلی "ساده، معمولی و بدون جذابیت خاصی" توصیف كردند. پوست تیره در شمال هندوستان تعریفی ندارد." صلدین گفت: "فكر نمی كنم. انتظار نداشته باش چنین چیزی را باور كنم."

زن خندید: "بد نیست. معلوم می شود هنوز به یك احمق كامل تبدیل نشده ای. كی ازدواج می خواهد؟ من كار داشتم!"

نه تنها ازدواج كرده، بلكه ثروتمند هم شده بود: "خُب حالا بگو ببینم، تو و خانمت چطور زندگی می كنید؟" در خانه ای پنج طبقه در ناتینگ هیل [Notting Hill]. اما اخیراً در آنجا احساس امنیت نمی كرد، زیرا آخرین دسته ی دزدها مثل همیشه به ویدئو و دستگاه استریو اكتفا نكرده و سگ شین لوی نگهبان را نیز ربوده بودند. كم كم احساس كرده بود. زندگی در جایی كه جنایتكاران حیوانات را نیز می ربایند ممكن نیست. پملا گفته بود این یك رسم قدیم محل است. او گفته بود در روزگار قدیم (برای پملا تاریخ به دُوران كهن، عصر تاریكی، روزگار قدیم،‌ امپراتوری انگلستان، عصر مُدرن و زمان حال تقسیم می شد)، حیوانات ربوده شده خوب به فروش می رفتند. فقرا سگ های ثروتمندان را می دزدیدند و آنقدر آن ها را تعلیم می دادند تا نام خود را فراموش كنند و آن وقت مجدداً آن ها را در مغازه های خیابان پورتوبلو [Portobello Road] به صاحبان اندوهگین و بیچاره شان می فروختند. اما پملا مورخ خوبی نبود و وقتی تاریخ محلی را بازگو می كرد، اگرچه وارد جزییات می شد، نمی شد زیاد به گفته هایش اعتماد كرد. زینی وكیل گفت: "خدای من، باید هر چه زودتر آنجا را بفروشی و اسباب كشی كنی."

یادش آمد: زنم پملا لاولیس. به ظرافت چینی، به زیبایی و وقار غزال. من در زنی كه دوست دارم ریشه دوانده ام. ابتذال و بی وفایی. كوشید به آن نیندیشد و از كارش گفت.

وقتی زینی وكیل شنید درآمد صلدین از چه طریقی تامین می شود، چنان جیغ هایی كشید كه سرانجام یكی از عرب های مدال به گردن در اتاق را زد تا ببیند چه خبر است. زنی زیبا را دید كه روی تخت نشسته و مایعی شبیه به شیر گاومیش از چهره اش جاری است و از چانه اش قطره قطره فرو می ریزد. عرب در حالی كه از چمچا عذرخواهی می كرد بلافاصله در را بست و رفت. ببخشید آقا. هی – اما عجب شانسی دارید!

زینی در میان شلیك خنده گفت: "ای سیب زمینی بدبخت. آن حرامزاده های شركت انگراز [Angarz] حسابی سیم هایت را قاطی كرده اند."

حالا شغلش هم باعث تمسخر بود. با غرور گفت: "من استعداد زیادی در تقلید لهجه های مختلف دارم. چرا از آن استفاده نكنم؟"

زن در حالی كه پاهایش را در هوا تكان می داد لهجه اش را تقلید كرد: "چرا از آن استفاده نكنم؟‌ آقای هنرپیشه! سبیل مصنوعیتان باز هم سُر خورد."

وای خدایا

چه ام شد؟

چه كنم؟

كمك.

آخر او با استعداد بود و قابلیت این كار را داشت. به او مرد هزار و یك صدا می گفتند. اگر می خواستید بدانید بطری كچاپ شما در تبلیغ تلویزیونی چطور صحبت می كند، اگر صدای ایده آل بسته ی چیپس با طعم سیر را نمی یافتید، صلدین حلال مشكلاتتان بود. در تبلیغات انبارها از زبان فرش ها سخن می گفت، نقش شخصیت های مشهور را بازی می كرد، و یا به لوبیا پخته و نخود فرنگی یخ زده، زبانی گویا می بخشید. در برنامه های رادیویی مهارتش چنان بود كه شنوندگان باور می كردند روس، چینی، سیسیلی و یا رئیس جمهور امریكا است. یك بار در یك نمایشنامه ی رادیویی كه برای سی و هفت صدا نوشته شده بود، هر سی و هفت نقش را طوری با نام های مستعار مختلف بازی كرد كه هیچ كس نتوانست رمز موفقیتش را بفهمد. صلدین با همتای مؤنث خود، می می مامولیان [Mimi Mamoulian]، بر امواج رادیویی انگلستان حكومت می كرد. آن ها چنان سهم برزگی از بازار پُرهیاهوی برنامه های رادیویی به دست آورده بودند كه به گفته ی می می مامولیان: "بهتر است كسی در اطراف ما، ولو به شوخی، از كمیسیون انحصارات نامی نبرد." پهنه ی كار می می اعجاب انگیز بود. او قادر بود با صدای همه ی سنین اهالی هر گوشه ی دنیا سخن بگوید و هر پرده از صداهای ضبط شده را، از ژولیت فرشته آسا گرفته تا می وست [Mae West] فتنه انگیز تقلید كند. می می یك بار گوشزد كرد: "ما باید یك زمانی ازدواج كنیم. هر وقت تو آزاد بودی. ما دو تا با هم یك پا سازمان ملل متحد هستیم."

صلدین اشاره كرد: "تو یهودی هستی و مرا طوری بارآورده اند كه نسبت به یهودی ها موضع بگیرم."

شانه بالا انداخت: "خُب یهودی باشم. خودت هم كه ختنه شده ای. می بینی. هیچ موجودی كامل نیست!"

می می كوتاه قد بود و موهایش فرهای تنگ و فشرده داشت، چنان كه به پوستر تبلیغاتی تایر میشلین بی شباهت نبود. در بمبئی، زینت وكیل خمیازه كشید و زنان دیگر را از ذهنش بیرون راند.

داشت می خندید: "این همه پول. آن ها به تو این همه پول می دهند كه صدایشان را تقلید كنی. اما تا وقتی این پول را می دهند كه چهره ات را نبینند. اینطوری صدایت مشهور می شود اما آن ها چهره ات را پنهان می كنند. هیچ می دانی چرا؟ بینیَت كج است؟ چشمانت لوچ است؟ آخر چرا؟ چیزی به نظرت نمی رسد عزیز؟ واقعاً كه به جای مغز، كاهو در كله ات كاشته اند."

اندیشید،‌ درست است. هر چند كه او و می می در نوع خود افسانه بودند،‌ اما افسانه ای ناقص. گویی آن دو ستاره هایی تاریك بودند. جاذبه ی حوزه ی توانایی هایشان چنان بود كه قراردادهای تازه را جذب می كرد،‌ اما آن ها همچنان نامرئی بودند. انگار كه برای ارایه ی صدا، بدن هایشان را از دست می دادند. می می قادر بود در رادیو ونوس بوتیچلی و یا المپیا، مونرو و یا هر زن دیگری كه اراده می كرد باشد،‌ از این رو كوچكترین اهمیتی به وضع ظاهریش نمی داد. او تنها یك صدا بود و به اندازه ی یك ضرابخانه ارزش داشت. هم اكنون سه زن جوان عاشق دلخسته اش بودند. از این گذشته مُدام ملك می خرید و بی آن كه شرمگین باشد اعتراف می كرد: "این یك رفتار عصبی است كه از نیاز مفرط به ریشه دواندن ناشی می شود كه خود از فراز و نشیب های تاریخی قوم یهودی – ارمنی سرچشمه می گیرد و ناامیدی خاصی كه بالا رفتن سن به همراه آورده و پلیپ كوچك گلویم هم مزید بر علت شده. دارا بودن املاك بسیار آرام بخش است. به همه توصیه می كنم خرید املاك را آزمایش كنند." او یك اسقف نشین در نوفولك [Norfolk]، یك خانه ی دهقانی در نرماندی [Normandy]، یك بُرج زنگ در توسكانی [Tuscan] و زمینی در ساحل بوهمیا [Bohemia] در اختیار داشت. می گفت: "همه شان اقامت گاه ارواحند. صدال جلنگ جلنگ، زوزه، لكه ی خون روی فرش، ارواح زنان با لباس خواب، هر چه بخواهید در این خانه ها پیدا می شود. كسی وجود ندارد كه زمینی را بدون درگیری و صاف و ساده از دست بدهد."

چمچا اندیشید، هیچ كس به جز من و در حالی كه كنار زینت وكیل دراز كشیده بود اندوه وجودش را فرا گرفت. شاید شبح شده باشم. ولی لااقل شبحی با یك بلیت هواپیما، موفقیت، پول و همسر. یك سایه، اما سایه ای كه در دنیای مادی و ملموس زندگی می كند. بله آقا، یك شبح پولدار.

زینی موهایی را كه روی گوش صلدین تاب خورده بود نوازش كرد: "گاهی كه ساكت هستی و صداهای عجیب و غریب را تقلید نمی كنی و نمی كوشی تا خودت را مردی بزرگ جلوه بدهی، وقتی فراموش می كنی كه دیگران تماشایت می كنند، چهره ات خلاء‌ عجیبی را نشان می دهد. می دانی، مثل یك لوح بكر و خالی و من خیلی لجم می گیرد. آنقدر كه دلم می خواهد بخوابانم توی گوشَت یا نیشترت بزنم تا به زندگی برگردی. اما در عین حال غمم هم می گیرد. چقدر تو احمقی. ستاره ی بزرگی كه رنگ چهره اش مناسب تلویزیون رنگی آن ها نیست. ستاره ای كه ناچار است با آن شركت عوضی به كشور محلی ها سفر كند و تازه به بازی كردن نقش بَبو [babu] هم راضی باشد تا در نمایشنامه راهش بدهند. آن ها هر بلایی می خواهند به سرت می آورند و تو همچنان در آن مملكت می مانی و می گویی دوستشان داری. به خدا سوگند این یك اندیشه ی برده وار است چمچا." و در حالی كه سینه های ممنوعش چند سانتیمتر با صورت مرد فاصله داشت شانه هایش را چسبید و محكم تكان داد: "سالاد بابا، یا هر اسمی كه به روی خودت گذاشته ای، ترا به خدا به میهنت برگرد."

موفقیت بزرگ صلدین چنان پولساز بود كه به زودی مفهوم پول را برایش از میان برد. همه چیز با یك برنامه ی عادی شروع شد. برنامه ای از تلویزیون كودكان به نام نمایش موجودات فضایی، با شركت هیولاهای فیلم جنگ ستارگان كه از خیابان سسم Sesame Street] سریال تلویزیونی كودكان. م.[ سر می رسند. یك سریال كمدی درباره ی موجودات كرات دیگر كه در میانشان انواع و اقسام "مریخی"، از ناز و مامانی تا خُل و چل و از حیوان تا گیاه دیده می شد. حتی مریخی كانی هم در میانشان بود زیرا یكی از بازیگران سنگی فضایی بود كه مواد خام خود به خود استخراج می شد و به موقع برای برنامه ی هفته ی بعد حیات می یافت. نام این سنگ پیگ مالیون [Pygamalien] بود و طنز عقب مانده ی تهیه كننده موجب شده بود كه موجودی بی ادب و آروق زن كه به نوعی كاكتوس بد بو شباهت داشت و از سیاره ی صحرا در پایان زمان آمده بود نیز در برنامه شركت كند. این موجود ماتیلدای استرالیایی نام داشت. به علاوه سه خواننده ی فضایی به شكل سوت كه به طرز مضحكی از لاستیك ساخته شده بودند و به آن ها ذرت های فضایی می گفتند، گروهی از سیاره ی زهره كه از موجودات جهنده، شعار نویس های مترو و برادران سُل [soul-brothers] تشكیل شده بود و خود را ملّت فضایی می خواندند، و زیر تختی در سفینه ی فضایی كه مكان اصلی برنامه بود، باگزی [Bugsy] سوسك روی كود كه از جنابی به نام كراب نبولا [Crab Nebula] می آمد و از دست پدرش فرار كرده بود، و در ته حوض ماهی "مغز"، صدف هیولای سوپر با هوش كه خوراك چینی دوست داشت، در برنامه شركت داشتند. نفر بعدی ریدلی، وحشت انگیزترین نقش نمایش بود كه به یكی از تابلوهای فرانسیس بیكن [Francis Bacon] شباهت داشت. یك دست دندان ته غلافی كور كه واله و شیدای سیگورنی ویوِر [Sigourney Weaver] هنرپیشه بود. ستاره های نمایش، ماكسیم و مامان فضایی، لباس های شیك می پوشیدند و موهایشان را به طرزی اعجاب انگیز آرایش می كردند و دلشان لك زده بود كه، كه چه؟ ستاره ی تلویزیونی بشوند. نقش آن دو را صلدین چمچا و می می مامولیان بازی می كردند و همراه با تغییر لباس یا موها صدایشان را تغییر می دادند. آن هم چه موهایی. گاه در یك برنامه موهایشان از بنفش تا قرمز سیر تغییر رنگ می داد و روی سرشان تا شصت سانتیمتر سیخ می ایستاد یا از ته تراشیده می شد. آن ها چهره و دست و پای خود را نیز تغییر می دادند و با هر تغییر پا، بازو، دماغ، گوش و چشم لهجه ای نو از آن حلقوم های افسانه ای پروتئینی به گوش می رسید. اما آنچه موجب توفیق برنامه گشت، كاربرد تصاویر كامپیوتری بود. دكور صحنه همیشه نشانگر محیطی ساختگی بود: سفینه ی فضایی، چشم اندازهای كرات دیگر و یا استودیوهای بین كهكشانی. هنرپیشگان نیز ظاهراً ساختگی بودند. آن ها به ناچار روزی چهار ساعت را در اتاق گریم می گذراندند تا اعضای مصنوعی اضافی به چهره و پیكرشان بچسبانند. از این رو ماكسیم مریخی، بلی بوی فضایی و مامان، قهرمان شكست ناپذیر كشتی كهكشانی و ملكه ی اسپاگتی كیهانی، یك شبه ره صد ساله رفتند و شور و هیجانی در میان تماشاگران به راه انداختند. از همان آغاز معلوم بود: برنامه می بایست به امریكا،‌ اوروویزیون و تمام دنیا صادر شود.

رفته رفته همچنان كه دایره ی بینندگان شو موجودات فضایی گسترش می یافت، نكوهش های سیاسی نیز نسبت به آن بالا می گرفت. محافظه كاران در حملاتشان آن را زیاده از حد وحشتناك می خواندند و معتقد بودند كه صحنه های جنسی "شو" صراحت بی جایی دارد (ریدلی هر وقت زیاده به دوشیزه ویور می اندیشید نعوظ می شد) و در یك كلام زیادی عجیب و غریب است. منتقدان رادیكال به دیدگاه كلیشه ای آن ایراد می گرفتند و می گفتند به این تصور كه موجودات فضایی لزوماً عحیب و غریبند دامن می زند و فاقد تصاویر مثبت است. به چمچا فشار می آوردند كه از بازی در آن خودداری كند و سرانجام نیز ادامه ی كار سبب شد او را هدف بگیرند. صلدین به زینی گفت: "پس از بازگشت در لندن مشكل خواهم داشت. آخر این شو لعنتی تمثیلی كه نیست. یك برنامه ی تفریحی است."

زینی گفت: "تفریح برای كه؟ از آن گذشته، آن ها تنها وقتی به تو اجازه ی وُرود به صحنه را می دهند كه چهره ات را با لاستیك بپوشانند و كلاه گیس سرخ سرت بگذارند. واقعاً كه هنر می كنند."

صبح روز بعد، وقتی بیدار شدند زن گفت: "صلد جان، موضوع این است كه تو واقعاً خوش تیپ هستی، با این پوست شیری رنگ و از انگلستان برگشته ای. حالا كه جبرئیل به همه كلك زده و ناپدید شده است تو می توانی جایش را بگیری. جدّی می گویم یار. آن ها به چهره های جدید نیازمندند. اینجا بمان و آزمایش كن. تو می توانی از باچان [Bachchan] و فرشته موفقتر باشی. آخر چهره ات مانند صورت های آن ها بی تناسب نیست."

به زینی گفت در جوانی در هر دُوران، هر شخصیتی را كه به خود می گرفت، به طرز اطمینان بخشی ناپایدار بود و از این رو كمبودهای آن اهمیتی نداشت زیرا او می توانست هر لحظه را جایگزین لحظه ی بعدی و هر صلدین را به صلدین دیگر تبدیل كند. اما حالا به جایی رسیده بود كه دگرگونی دردآور می نمود و رگ های امكانات سفت و سخت می شد: "این اعتراف آسان نیست، ولی حالا ازدواج كرده ام. نه تنها با زنم، بلكه با زندگی." بازهم لهجه ی "قدیمی" در واقع من تنها به یك دلیل به بمبئی برگشته ام. نه برای بازی در تئاتر. پدرم بیش از هفتاد سال دارد و ممكن بود بعدها چنین فرصتی دست ندهد. اما او به دیدن نمایش نیامد. پس این محمد است كه باید به سراغ كوه برود."

پدرم چنگیز چمچاوالا، مالك چراغ جادو. زینی گفت: "چنگیز چمچاوالا. شوخی می كنی. سعی نكن بدون من بروی." دست هایش را به هم كوفت: "می خواهم ببینم موها و ناخن هایش چقدر رشد كرده." پدرش، آن گوشه نشین معروف. فرهنگ بمبئی فرهنگ تقلید بود. معماری آن از آسمانخراش الگوبرداری شده بود، سینمای آن مُدام هفت مرد با شكوه و داستان یك عشق را تقلید می كرد، به طوری كه قهرمانان مرد همه ی فیلم ها لااقل یك بار دهی را از چنگ داكوئیت های Dacoit] دزدان و آدم كشان هند كه در دسته های مختلف به مردم حمله می كردند. م.[ خونخوار می رهاندند و قهرمانان زن بدون استثنا یك بار در طول عمر سینماییشان از سرطان خون می مردند. آن هم در اوایل فیلم. میلیونرهای این شهر نیز به زندگی وارداتی خو كرده بودند. ناپیدایی چنگیز به رؤیای هندی میلیونری كه به سبك رذل های لاس وگاس در آخرین طبقه ی آسمانخراش به سر می برند و از مردم دوری می كنند دامن می زد. ولی هر چه باشد این رؤیا در عكس خلاصه نمی شد و زینی می خواست او را با چشم خود ببیند. صلدین هشدار داد: "اگر حالش خوش نباشد، شكلك در می آورد. تا كسی نبیند باور نمی كند. آن هم چه شكلك هایی! از آن گذشته، بسیار فروتن است. البته شاید تو را فاسد خطاب كند و به احتمال زیاد من با او حرفم می شود. انگار این را در طالعمان رقم زده اند."

آنچه صلدین چمچا را به هندوستان كشانده بود بخشایش بود. این بود آنچه در شهر زادگاهش طلب می كرد. اما نمی دانست كدام یك دیگری را می بخشد، او یا پدرش.

*

نكته های شگفت آور زندگی كنونی آقای چنگیز چمچاوالا: هفته ای پنج روز با همسر جدیدش نسرین دوم در مجتمعی كه به آن "قلعه ی سرخ" می گفتند و دیوارهای بلندی داشت، در محله ی هنرپیشه پسند پالی هیل [Pali Hill] زندگی می كرد، اما دو روز آخر هفته را بدون همسرش در خانه ی قدیمیشان در اسكاندال پوینت می گذرانید تا این روزهای كهولت خود را در دنیای گمشده ی گذشته، در كنار اولین همسر از دست رفته اش نسرین احساس كند. جالب این است كه می گفتند همسر دوم پایش را در خانه ی قدیمی نمی گذارد. زینی لمیده بر صندلی عقب مرسدس لیموزینی كه چنگیز برای پسرش فرستاده بود گفت: "شاید هم نسرین دوم اجازه ندارد پایش را در آن خانه بگذارد." و وقتی صلدین به چشم انداز داخل مرسدس اضافه شد، در حالی كه نگاهی به شیشه های تیره رنگ اتومبیل می انداخت از روی تحسین سوتی كشید و گفت: "عجب ماشینی."

قرار بود یك كمیسیون دولتی دفاتر تجاری شركت كود شیمیایی چمچاوالا، امپراتوری كود چنگیز را كه به كلاهبرداری مالیاتی و عدم پرداخت گمرك واردات متهم شده بود بررسی كند، اما این موضوع برای زینی جالب نبود. گفت: "این هم فرصت كه بفهمم تو واقعاً چه جور آدمی هستی."

اسكاندال پوینت چون بادبانی در برابرشان گشوده شد. صلدین احساس كرد جزر و مد شتابان گذشته او را غرق می كند. گویی ریه هایش از بازگشت سایه ی نمك سود آن انباشته می شود. با خود گفت، امروز انگار خودم نیستم. تپش قلب بازگشته بود. زندگی زنده ها را ضایع می كند. هیچ كداممان خودمان نیستیم.

این روزها دری آهنین به وُرودی باغ نصب كرده بودند كه با سیستم كنترل از راه دور از داخل منزل باز و بسته می شد و تاق پیروزی فرسوده را مُهر و موم می كرد. در آرام با صدای وِرر باز شد و صلدین به مكانی كه زمان در آن گم گشته بود باز آمد. همین كه چشمش به درخت گردویی افتاد كه پدرش ادعا می كرد روح وی در آن جاری است، دست هایش به لرزه در آمد. به همین خاطر در پس بی طرفی واقعیات پنهان شد و به زینی گفت: "در كشمیر، درخت زادروز گونه ای سرمایه گذاری است. وقتی كودك بزرگ می شود، درخت گردو مانند بیمه ای است كه مهلتش رسیده باشد. درخت ارزش دارد و می توان آن را فروخت و درآمدش را صرف عروسی یا آغاز زندگی كرد. جوان كه به سن بلوغ می رسد، با قطع درخت كه نشان كودكی است، به دُوران بزرگسالی خود یاری می بخشد. این فراغت از احساسات سوزناك خوش آیند است، نه؟"

اتومبیل كنار وُرودی عمارت ایستاد. هنگامی كه از شش پله ای كه به در اصلی منتهی می شد بالا رفتند، زینی ساكت بود. خدمتكار كهن سال و خونسردی كه لباس نوكری سفید دكمه فلزی به تن داشت به استقبال آمد و چمچا ناگهان با دیدن موهای پُرپشت سفیدش او را بازشناخت. اگرچه این موها را سیاه به یاد می آورد. این همان والابه ی مستخدم بود كه قدیم ها بر امور منزل فرمانروایی می كرد. سرانجام گفت: "ای خدا، والابهی." و پیرمرد را بوسید. والابه به دشواری لبخند زد: "این قدر پیر شده ام بابا، كه می ترسیدم شما مرا بجا نیاورید." پیرمرد آن دو را به راهروهای مملو از كریستال عمارت راهنمایی كرد و صلدین دریافت كه اِفراط در عدم تغییر خانه بی تردید عمدی است. والابه توضیح داد كه در پی مرگ بیگم چنگیز صاحب سوگند خورد این خانه به صورت یادگار او باقی می ماند. در نتیجه از روز مرگ نسرین خانم همه چیز بدون تغییر باقی بود. نقاشی ها، مبل ها و اثاث، ظرف ها و پیكره های سرخ شیشه ای گاوهای جنگی و مجسمه های بالرین های كار درسدن، همه در جای خود بودند. همان مجلات روی میزها، كاغذهای مچاله شده در سبد آشغال، انگار خانه هم مُرده و مومیایی شده بود. زینی كه مثل همیشه ناگفتنی ها را به زبان می آورد گفت: "مومیاییش كرده اند. خدایا، مثل خانه ی ارواح است، مگر نه؟" و درست در این لحظه، هنگامی كه والابه درِ بزرگِ سالن آبی رنگ را باز می كرد، صلدین روح مادرش را دید.

فریاد بلندی كشید و زینی به سویش چرخید. با انگشت به ته تاریك راهرو اشاره كرد: "آنجا. خودش بود. آن ساری لعنتی روزنامه ای با آن تیترهای درشت، همان كه آن روز پوشیده بود، روزی كه، كه..." ولی اكنون والابه بازوهایش را مانند پرنده ای ضعیف كه قادر به پرواز نباشد تكان می داد. ببین بابا، این كاستوربا بود. یادتان هست؟ زن من. این زن من بود كه دیدید. ننه ام كاستوربا كه با من در حوضچه ی سنگی بازی می كرد، تا این كه بزرگ شدم و روزی تنها رفتم آنجا و توی گودی مردی كه عینك قاب عاج داشت: "خواهش دارم بابا، خشمگین نشوید. وقتی بیگم از دنیا رفت، چنگیز صاحب چند دست از لباس هایشان را به كاستوربا دادند. شما كه مخالف نیستید؟ مادرتان آنقدر خانم دست و دلبازی بودند، خودشان وسایلشان را می بخشیدند." چمچا كه تعادلش را به دست آورده بود احساس حماقت كرد: "محض رضای خدا والابه. معلوم است كه من مخالف نیستم." والابه مثل سابق شق ایستاد. حق آزادی بیان یك نوكر قدیمی به او اجازه می داد پسر ارباب را سرزنش كند: "ببخشید بابا، اما شما نباید كفر بگویید."

زینی چنان كه روی صحنه ی تئاتر است زمزمه كرد: "ببین چه عرقی می ریزد. انگار از ترس دارد می میرد." كاستوربا وارد شد و از چمچا به گرمی استقبال كرد اما نوعی خطاكاری همچنان در فضا موج می زد. والابه رفت تا آبجو و تامزآب بیاورد، كاستوربا نیز با معذرت خواهی از سالن خارج شد كه زینی بلافاصله گفت: "این ها یك كاری صورت داده اند. كاستوربا چنان می خرامد كه پنداری مالك این خراب شده است. همچین سرش را بالا می گیرد. پیرمرد هم وحشتزده بود. شرط می بندم كاسه ای زیر نیم كاسه است." چمچا كوشید منطقی باشد: "آن ها بیشتر وقت ها در اینجا تنها هستند و شاید در اتاق خواب اصلی می خوابند و در ظروف مخصوص میهمان ها غذا می خورند و احساس می كنند اینجا خانه ی خودشان است." اما با خود اندیشید، ننه كاستوربا در آن ساری كهنه چقدر شبیه مادرش است.

كه صدای پدرش از پشت سر گفت: "آنقدر دور از ما مانده ای كه ننه ی زنده را از مادر از دست رفته ات تمیز نمی دهی."

صلدین چرخید تا چهره ی اندوهگین پدرش را كه چون سیبی كهنه چروك خورده بود ببیند. چنگیز چمچاوالا آن كت و شلوار ایتالیایی كه مال زمان چاقیش بود به تن داشت. حالا كه بازوهای پاپای و شكم پلونو ]پرسناژ فیلم های كارتون. م.[ را از دست داده بود، به نظر می آمد در لباس هایش شنا می كند. مثل مردی شده بود كه به دنبال چیزی می گردد اما درست نمی داند چیست. او در قاب در ایستاده بود و پسرش را می نگریست. بینی و لبانش تاب خورده و جادوی زمان چنان چهره اش را پژمرده بود كه چون تظاهری ضعیف از سیمای غول آسای گذشته می نمود. چمچا تازه می فهمید كه پدرش دیگر قادر به ترساندن هیچ كس نیست. افسونش باطل شده و اینك فقط یك پیرمرد است و یك پایش لب گور. در حالی كه زینی با دلخوری می دید كه موهای چنگیز چمچاوالا به طرز محافظه كارانه ای كوتاه است و از آنجا كه كفش های واكس زده و بندی آكسفورد به پا داشت احتمال نمی رفت داستان ناخن یازده اینچی شست پایش هم درست باشد. در این هنگام ننه كاستوربا سیگار به دست وارد شد، از كنار هر سه شان، پدر، پسر و معشوقه گذشت، به سوی كاناپه ی چسترفیلدی كه رویه ی مخمل آبیَش از پشت باز و بسته می شد رفت و علی رغم سن زیادش با ژستی تحریك كننده، مانند ستاره های سینما رویش نشست.

هنوز وُرود تكان دهنده ی كاستوربا تكمیل نشده بود كه چنگیز از برابر پسرش عبور كرد و كنار ننه ی سابق نشست. زینی وكیل كه چشمانش از این رسوایی برق می زد زیر گوش چمچا زمزمه كرد: "دهانت را ببند عزیز، انگار هوا پس است." و در قاب در والابه، نوكر پیر كه با میز چرخ دار نوشیدنی وارد شده بود با چهره ای بی احساس ارباب قدیمیش را تماشا می كرد كه بازویش را پشت زن او حلقه می كند و زن هم شكایتی ندارد.

غالباً وقتی شیطان صفتی پدران رو می شود، فرزندان خودشان را می گیرند و رسمی رفتار می كنند. چمچا صدای خودش را شنید: "خُب پدر جان، حال زن پدر چطور است؟ نسرین خانم خوب هستند؟"

پیرمرد خطاب به زینی گفت: "انشاء الله با شما كه هست اینطوری رفتار نمی كند، واِلّا خیلی بد می گذرد." و بعد با لحنی سرد به پسرش گفت: "این روزها از زن من خوشت آمده؟ او كه نسبت به تمایلی ندارد و نمی خواهد تو را ببیند. برای چه ببخشدت؟ تو كه پسرش نیستی؟ شاید دیگر حتی پسر من هم نباشی."

من نیامده ام با او نزاع كنم. نگاهش كن. بُز پیر. من نباید دعوا كنم. اما این غیر قابل تحمل است. چمچا در حالی كه در جنگ با خود بازنده می شد، با لحنی دراماتیك فریاد زد: "در خانه ی مادرم؟‌ دولت می گوید تجارتخانه ات فاسد است، این هم گواهی فساد خودت. ببین چه به روز این دو تا آورده ای. والابه و كاستوربا، این ها را خریده ای. چقدر پول داده ای؟ زندگیشان را به زهر آلوده ای. تو مریضی." مقابل پدرش ایستاده بود و از خشم می سوخت.

والابه ی مستخدم ناگهان پادرمیانی كرد: "بابا ببخشید، اما آخر شما چه می دانید؟ شما گذاشته اید و رفته اید و حالا برگشته اید و درباره ی ما قضاوت می كنید." صلدین احساس كرد زمین زیر پایش فرو می ریزد. گویی به جهنم چشم دوخته بود. والابه ادامه داد: "درست است كه او به ما پول می دهد، هم برای كارمان می دهد و هم برای این كه می بینید." چنگیز چمچا شانه ی بی مقاومت ننه را محكمتر چسبید.

چمچا فریاد زد: "چقدر؟ والابه شما دو تا سر چقدر معامله كرده اید؟ بابت جندگی زنت چقدر گرفته ای؟"

كاستوربا با تحقیر گفت: "عجب دیوانه ای. مثلاً انگلیس درس خوانده، اما كله اش هنوز پوك است. برگشته ای و در خانه ی مادرت حرف های گنده گنده می زنی. ولی شاید آنقدرها هم دوستش نداشتی... اما ما دوستش داشتیم. هر سه نفرمان و از این راه روحش را زنده نگه می داریم."

صدای آرام والابه گفت: "می شود گفت این یك پوجا [pooja] است. عمل پرستش."

چنگیز چمچا به همان آرامی نوكرش گفت: "و اما تو، تو بدون ایمان به این معبد آمده ای. واقعاً كه خیلی پُررویی."

و آخر سر، زینت وكیل هم خیانت كرد: "ول كن صلد." و در حالی كه می رفت روی دسته ی كاناپه كنار پیرمرد بنشیند، ادامه داد: "چرا این قدر جوش می زنی؟ خودت هم چندان عابد و زاهد نیستی. این ها خودشان می دانند چطور ترتیب كارهایشان را بدهند."

دهان صلدین باز و بسته شد. چنگیز به زانوی زینی زد: "این آمده تا به ما اتهام بزند عزیز، آمده تا انتقام جوانیش را بگیرد، ولی از ما رودست خورده و گیج مانده. حالا بیا به او فرصتی بدهیم. تو داوری كن. من نمی گذارم او مرا محكوم كند، اما تو هر چه بگویی می پذیرم."

حرامزاده، حرامزاده ی پیر. می خواست تعادل مرا به هم بزند كه دست و پایم را گم كنم، و به نتیجه هم رسید. من حرف نمی زنم. نمی تواند مجبورم كند. عجب تحقیری. صلدین چمچا گفت: "یك كیف پولی بود كه داخلش پوند بود. یك جوجه ی سرخ كرده هم بود..."

*

پسر، پدر را به چه چیز متهم می كرد؟ به همه چیز. به جاسوسی فرزندش، به دزدیدن قلك رنگین كمان، و به تبعید. به این كه او را به چیزی تبدیل كرده بود كه می توانست نباشد. به "من تو را مرد بار می آورم"، به "جواب دوست و آشنا را چه بدهم"، به جدایی های ترمیم ناپذیر و بخشایش های توهین آمیز، به تن دادن به پرستش الله با زن جدید و در عین حال پرستش كفرآمیز همسر سابق. بیش از هر چیز به چراغ جادوییسم، به اجی مجی ایست بودن. همه چیز به آسانی به دستش آمده بود، جذابیت، زن، ثروت، قدرت، موقعیت. مالش بده، پوف. جن حاضر می شود. آرزویت را بگو، به چشم آقا، فوری. اجی مجی. او پدری بود كه قول چراغ جادو را داده و بعد زیرش زده بود.

*

چنگیز، زینی، والابه و كاستوربا آنقدر ساكت و بی حركت ماندند تا صلدین چمچا با چهره ای سرخ و خجلتزده سكوت كرد. چنگیز پس از لحظه ای گفت: "این همه خشونت بعد از این همه سال. تأسف آور است. یك ربع قرن گذشته و این پسر هنوز كینه ی لغزش های گذشته را در دل دارد. پسرجان تو دیگر نباید مرا مثل طوطی روی شانه ات حمل كنی. من چه هستم؟‌ دیگر چیزی از من باقی نمانده. من پیرمرد و دریای تو نیستم. قبول كن جانم. من دیگر توضیح چگونگی تو نیستم."

صلدین چمچا درخت گردوی چهل ساله را از پنجره دید: "این درخت را از بیخ ببُر. ببُر و بفروش و پولش را نقد برای من بفرست."

چمچاوالا برخاست و دست راستش را دراز كرد و زینی بلند شد و آن دست را چون رقاصه ای كه دسته گلی را می پذیرد گرفت و والابه و كاستوربا فوراً به خدمتكار مبدل شدند. گویی ساعتی كه در سكوت گذشته بود، فرا رسیدن بطلان افسون را گوشزد كرده بود، چمچاوالا به زینی گفت: "درباره ی كتابتان، من چیزی دارم كه گمان می كنم دوست داشته باشید ببینید."

هر دو به اتفاق اتاق را ترك كردند و صلدین پس از لحظه ای احساس كرد انگار توی گِل گیر كرده است، پایش را با كج خلقی بر زمین كوفت. زینی سرش را چرخاند و گفت: "قهر كرده ای؟‌ بس است دیگر بچه نشو."

كلكسیون آثار هنری چمچاوالا كه در عمارت اسكاندال پوینت جای دارد، شامل چند قطعه پارچه ی افسانه ای است كه صحنه هایی از حمزه نامه بر روی آن نقاشی شده. كلیه ی قطعات مجموعه كه زندگانی قهرمانی حمزه را نشان می دهد، متعلق به قرن شانزدهم است. البته معلوم نیست قهرمان این مجموعه همان حمزه ی معروف، عموی پیغمبر باشد كه وقتی جسدش در میدان جنگ احد افتاده بود، هند مكی سر رسید و جگرش را خورد. چنگیز چمچاوالا به زینی گفت: "من این نقاشی ها را به این خاطر دوست دارم كه قهرمان اجازه دارد شكست بخورد. ببینید چند بار او را از مشكلات نجات می دهند." نقاشی ها همچنان گواه گویایی در تأیید نظریه ی زینی وكیل درباره ی سرشت التقاطی و پیوندی سنت هنری هند بود. حكام مغول نقاشان را از همه ی نقاط هندوستان برای كار بر روی این پرده ها گِرد آورده بودند، از این رو هویّت فردی در جریان ایجاد ابر هنرمندی چند سر كه با چندین قلم مو نقاشی می كرد از بین رفته بود و حاصل كار بی اغراق آفرینش نقاشی هند بود. دستی موزاییك كف تالار را نقاشی می كرد‏، دستی دیگر آدم ها و دست سوم آسمان ابری را به سبك چینی می آفرید. قصه های مربوط به هر صحنه، پشت پرده ها نوشته شده بود. در روزگار قدیم پرده ها را بالا می گرفتند و مانند فیلم سینمایی پشت هم نشان می دادند و نقالی آن پشت می نشست و قصه ی قهرمانی ها را با صدای بلند می خواند. در پرده های حمزه نامه ی مینیاتور ایرانی با نقاشی های سبك كان نادا [Kannada] و كرالان [Keralan] ركیب شده بود، به طوری كه فلسفه های هندی و اسلامی را می دیدید كه به سنتر اواخر دُوران مغول، كه نشان ویژه ی آن دُوران بود می رسیدند.

غولی در چاهی گرفتار بود و انسان های شكنجه گر به پیشانیش تیر می زدند. مردی كه عمود، از سر تا شكم شقه شده بود، در حال افتادن، شمشیرش را همچنان در مشت می فشرد و خون ریخته همه جا جاری بود. صلدین دوباره بر خود مسلط شد و بلند با صدای انگلیسیش گفت: "این وحشی گری، این عشق بربروار به درد."

چنگیز چمچاوالا اعتنا نكرد. نگاهش فقط زینی را می جست و زن نیز به نوبه ی خود به دیدگان پیرمرد خیره شده بود: ”دولت ما بی فرهنگ است جانم. غیر از این است؟ من تمام این كلكسیون را به دولت هدیه كرده ام. هدیه، می دانستید؟ آن ها باید پرده ها را در محل مناسبی نگهداری كنند، برایش ساختمانی بسازند. آخر كهنگی دارد پرده ها را می پوساند. اما آن ها قبول نمی كنند، هیچ تمایلی ندارند. آن وقت هر ماه از امریكا برایم پیشنهاد می رسد. آن هم چه پیشنهادهایی! اگر بگویم باورتان نمی شود. ولی من نمی فروشم. این میراث است عزیزم، و امریكا دارد خُرده خُرده همه ی آن را از ما می گیرد. نقاشی های راوی وارم [Ravi Varma]، مجسمه های برنزی چاندلا [Chandela]. ما خودمان را می فروشیم، مگر نه؟ آن ها كیف پولشان را پرتاب می كنند و ما جلوی پایشان زانو می زنیم. آخرش هم گاوهای ناندی [Nandi] ما سر از چراگاه های تگزاس در می آورند. اما شما همه ی این ها را می دانید. شما می دانید كه هند امروز كشور مستقلی است." در اینجا از گفتار ایستاد ولی زینی همچنان انتظار می كشید، سخنش هنوز تمام نشده بود. ادامه داد: "یك روزی بالأخره دلارها را هم می گیریم. نه برای پول، بلكه برای لذت فاحشگی، هیچ شدن، كمتر از هیچ شدن." و سرانجام آنچه را كه ته دلش بود بیان می كرد. مفهومی كه پشت واژه های "كمتر از هیچ شدن" پنهان بود. چنگیز چمچاوالا به زینی گفت: "آدم وقتی می میرد چی از او باقی می ماند؟ یك جفت كفش خالی. این سرنوشتی است كه او برایم به ارمغان آورده. این هنرپیشه. این متظاهر. او تقلید آدم هایی را در می آورد كه وجود ندارند و من كسی را ندارم كه دنباله ی كارم را بگیرد و آنچه را كه ساخته ام به او تحویل بدهم. این انتقامش است. او مرا از اخلاف محروم كرده است." و بعد لبخندزنان دست زینی را نوازش كرد و او را تا اتومبیل پسرش مشایعت كرد. كنار اتومبیل به صلدین گفت: "همه چیز را به او گفته ام. تو هنوز همان جوجه ی حاضری را با خودت حمل می كنی. حالا قضاوت را به عهده ی او می گذارم. سر این به توافق رسیدیم."

زینت وكیل به سوی پیرمرد كه كت و شلوار گشادش به تنش زار می زد پیش رفت، دستش را بر گونه ی او نهاد و لباش را بوسید.

*

پس از این كه زینت در خانه ی هرزگی های پدرش به او خیانت كرد، صلدین چمچا از دیدار و پاسخ به پیغام هایی كه در هتل می گذاشت خودداری كرد. نمایش بانوی میلیونر و سفر گروه تئاتر به پایان رسیده و وقت بازگشت به خانه انگلیسیش نزدیك می شد. چمچا پس از میهمانی آخر شب یك راست به اتاقش رفت. داخل آسانسور زن و شوهر جوانی كه معلوم بود دُوران ماه عسل را می گذرانند با گوشی به موسیقی گوش می دادند. مرد زیر گوش زن زمزمه كرد: "راستی، بگو ببینم،‌ هنوز بعضی وقت ها به نظرت مثل غریبه ها می آیم؟" زن جوان در حالی كه با علاقه لبخند می زد سری تكان داد و گفت: "نمی شنوم چه می گویی." و گوشی را برداشت. مرد تكرار كرد: "غریبه. هنوز گاهی مرا غریبه می بینی؟" زن همچنان لبخندزنان گونه اش را بر روی شانه استخوانی مرد نهاد و گفت: "آره. یكی دوبار شده." و گوشی را مجدداً به گوش هایش نهاد و بار دیگر بدن هایشان ریتم موسیقی را گرفت. چمچا از آسانسور خارج شد و زینی را دید كه پشتش را به در اتاق تكیه داده و روی زمین نشسته بود.

*

داخل اتاق ویسكی سودای فراوانی برای خودش ریخت و گفت: "خجالت دارد. چرا مثل بچه ها رفتار می كنی؟"

آن روز بعدازظهر بسته ای از پدرش رسیده بود. داخل آن قطعه ی كوچك چوب و مقدار زیادی اسكناس بود. آنهم نه روپیه، بلكه پوند استرلینگ. می توان گفت خاكستر درخت گردو بود. چمچا پُر از احساسی بدوی، حالا كه سر و كله ی زینت پیدا شده بود‏، سر او تلافی می كرد. با شرارتی عمدی گفت: "خیال می كنی دوستت دارم؟ فكر می كنی پیشت می مانم؟ من زن دارم."

زینت گفت: "نمی خواستم به خاطر من بمانی. به دلیلی برای خودت این را می خواستم."

چند روز قبل به نمایش هندی یكی از آثار سارتر رفته بود كه روی مسأله ی شرم دُور می زد. در متن اصلی شوهری به زنش مظنون می شود و ترتیبی می دهد كه زن را حین خیانت گیر بیندازد. به زن می گوید به یك سفر تجارتی می رود، ولی چند ساعت بعد باز می گردد تا جاسوسی زنش را بكند و زانو می زند تا از سوراخ كلید درِ وُرودی، داخل خانه را زیر نظر بگیرد ولی احساس می كند كسی پشت سرش ایستاده است. بی آن كه برخیزد می چرخد. زنش است. ایستاده و با واكنشی ناگهانی نگاه پُر نفرتش را به او دوخته است. این پرده: مرد زانو بر زمین زده، زن ایستاده كه نگاهش را به پایین دوخته است، كهن گونه ی سارتر است. Archtype] اصطلاح روانشناسی به مفهوم الگو یا طرح اصلی كه نمونه های دیگر نماینده آن و یا نسخه برداری از آن است.[ ولی در برگردان هندی، شوهر زانو زده نفهمید كسی پشتش ایستاده است و از حضور ناگهانی همسر به شگفتی آمد، از جای برخاست تا با زن روبرو شود. آن وقت هیاهو به راه انداخت و آنقدر داد و فریاد كشید تا اشك زن درآمد و بعد او را در آغوش كشید و با هم آشتی كردند.

چمچا به تلخی به زینت گفت: "می گویی باید خجالت بكشم. آن هم تو كه شرم سرت نمی شود. هرچند، این یكی از خصوصیات ملی ما است. به گمان من هندی ها ظرافت اخلاقی لازم را برای درك تراژدی ندارند و از این رو از درك ایده ی شرم نیز قاصرند."

زینت وكیل ویسكیش را تمام كرد و در حالی كه دست هایش را بالا نگه می داشت گفت: "بسیار خوب. دیگر لازم نیست چیزی بگویم. من تسلیم شدم و دارم می روم، آقای صلدین چمچا. فكر می كردم هنوز زنده هستی. یعنی فقط نفس می كشی. اما اشتباه می كردم. معلوم شد در تمام این مدت مُرده بودی."

و پیش از آن كه با چشمان شیری اشك آلود از در خارج شود: "یك نكته ی دیگر. نگذار كسی زیاد خودش را به تو نزدیك كند. همه ی وسایل دفاعیَت را كنار می گذاری و آن وقت حرامزاده ها به قلبت خنجر می زنند."

و بعد از آن دیگر چیزی وجود نداشت كه او را به ماندن برانگیزد. هواپیما اوج گرفت، یك پهلو شد و در آسمان دُور زد. آن پایین جایی بود كه پدرش لباس های همسر مُرده اش را به خدمتكار می پوشاند. طرح جدید ترافیك مركز شهر را كاملا فلج كرده بود. سیاستمداران می كوشیدند با انجام پادی پاترا [padyatra]، از این سر تا آن سر كشور را پای پیاده به قصد زیارت بپیمایند تا سریعتر پیشرفت كنند. روی دیوارهای شهر نوشته بودند: اندرز به سیاستمداران، تنها راه موجود: به جهنم پادی پاترا كنید. و در بعضی از جاها نوشته بودند: "به آسام."

حالا دیگر هنرپیشه ها هم قاطی سیاست شده بودند. ام–جی–آر، ان–تی–رامارائو، باچان و دورگا خوت [Bachchan, Durga Khote] گله می كردند كه انجمن های هنرپیشگان می بایست جبهه ی سرخ باشد. صلدین چمچا در پرواز ۴۲۰ چشمانش را بست و نفس راحتی كشید. چیزی حین حركت در گلویش جا افتاده بود. احساس كرد صدایش خود به خود به حالت مطمئن قبلی، یعنی خود انگلیسیش باز می گردد.

اولین واقعه ی اضطراب آوری كه در این پرواز برای آقای چمچا پیش آمد، این بود كه زن رؤیاهایش را در میان مسافرین دید.

۴

در رؤیا زن به آن جذابیت نبود و قد كوتاهی داشت. ولی همین كه نگاه چمچا به زنی افتاد كه با خونسردی از میان صندلی های هواپیمای بُستان می گذشت، كابوس شب قبل را به خاطر آورد. پس از رفتن زینت وكیل به خوابی آشفته فرو رفته و در رؤیایی آمیخته به الهام تصویری دیده بود: زنی تروریست با لهجه ی كانادایی و صدایی چنان نرم و زمزمه وار كه ژرفا و آهنگش به اقیانوسی می ماند كه از دوردست شنیده شود. زن رؤیا آنقدر مواد منفجره به خودش نصب كرده بود كه بیشتر مانند بمب بود تا تروریست. زن هواپیما نوزاد به خواب رفته ای را در آغوش داشت. بچه را چنان ماهرانه قنداق كرده و چنان تنگ در آغوش گرفته بود كه تنها دسته ای از موهای قهوه ای رنگش دیده می شد. تأثیر رؤیای شب قبل چنان بود كه چمچا گمان برد آنچه در بغل زن می بیند بچه نیست، بلكه یك دسته دینامیت همراه با ساعت مخصوص است و كم مانده بود فریاد بكشد، اما به خود آمد و در دل به ملامت خود پرداخت. این درست از آن یاوه های خرافاتی بود كه می خواست از خودش دور كند. او مردی بود تمیز و كت و شلوار پوشیده كه دكمه های كتش را بسته و راهی لندن شده بود تا زندگی شاد و مطمئنی را دنبال كند. او عضو دنیای واقعیات بود.

صلدین جُدا از دیگر اعضای گروه تئاتری بازیگران پروسپیرو، به تنهایی سفر می كرد. این بازیگران كه تی شرت های فنسی-‌ آ-دونالد [Fancy-a-Donald] پوشیده، گردن های خود را به شیوه ی رقاصه گان ناتیام [Natyam] حركت می دادند و در ساری های بنارسی مضحك شده بودند،‌ در كابین درجه ی دو پلاس بودند و مُدام شامپانی ارزان قیمت هواپیمایی را می نوشیدند و میهمانداران را كه رفتاری اهانت آمیز در پیش گرفته بودند عاجز می كردند. هرچند هندی بودن میهمانداران باعث می شد بدانند كه بازیگران آدم های نازلی هستند و خلاصه این ادامه ی همان رفتار ناشایسته ای است كه در تئاتر امری عادی محسوب می شود. زن بچه به بغل از آن سوی بازیگران رنگ پریده نگاه مخصوصی می كرد كه گویی آن ها مشتی دود یا سراب های گرمسیری یا ارواح هستند. برای آدمی مثل صلدین چمچا این كه یك انگلیسی، انگلیسی بودن را خوار بشمارد آنقدر دردناك بود كه نمی توانست به آن بیندیشد. نگاهی به روزنامه اش انداخت كه در آن پلیس تظاهرات راه آهن را به وسیله ی گلوله های پلاستیكی متوقف می كرد. بازوی خبرنگاری را شكسته و دوربینش را خُرد كرده بودند. پلیس "اطلاعیه ای" چاپ كرده بود: "نَه خبرنگار و نَه هیچ شخص دیگری عمدا مضروب نشده است." چمچا به خواب رفت و شهر قصه های گمگشته، درختان قطع شده و ضربه های غیر عمدی در ذهنش رنگ باخت. اندكی بعد، وقتی دیدگانش را گشود، برای دومین بار در آن سفر خوفناك یكه خورد. مردی كه به توالت می رفت از كنارش گذشت. ریش گذاشته و عینك ارزان قیمتی با شیشه های رنگین به چشم داشت. ولی هر طور بود چمچا او را بازشناخت. این مسافر ناشناس كابین درجه دوی پرواز آ- آی- ۴۲۰ همان افسانه ی زنده، سوپراستار گمشده، جبرئیل فرشته بود.

"خوب خوابیدید؟" سؤال خطاب به او بود. سرش را گرداند و از دیدن بازیگر بزرگ سینما چشم پوشید تا به آدم عجیب و غریب دیگری كه در صندلی پَهلویی نشسته بود خیره شود. این یك امریكایی شگفت انگیز بود با كلاه بیس بال، عینك دسته فلزی و تی شرتی به رنگ سبز نئون كه روی سرتاسر سینه اش دو اژدهای طلایی درخشان پیچ و تاب می خوردند و درهم می رفتند. چمچا این فرد را از حوزه ی دیدش محو كرده بود تا خودش را در پیله ی تنهایی بپیچد، اما حالا دیگر خلوتش به پایان رسیده بود.

مرد اژدها در حالی كه دست بزرگ سرخش را به سوی چمچا دراز می كرد گفت: "یوجین دامزدی[Eugene Dumsday]، در خدمتگزاری حاضرم. خانم شما و پاسداران مسیحی."

چمچا خواب آلود سری جنباند و گفت: "سركار، نظامی هستید؟"

"هاه! هاه! بله آقا، می شود گفت كه نظامی هستم. یك سرباز پیاده. خاكسار آقا. در ارتش پاسداران قادر متعال." ها. منظور پاسدار قادر متعال است. خوب چرا زودتر نگفتی. "من خادم علم هستم آقا، و باعث افتخار من بوده است كه ملّت بزرگ شما را زیارت كنم تا با بدترین آفات و سیاهكاری كه ذهن مردم را اشغال كرده مبارزه كنم آقا."

"متوجه منظورتان نیستم."

دامزدی صدایش را پایین آورد: "منظورم میمون بازی است آقا، داروینیسم. نظریه ی تكامل، بدعت آقای چارلز داروین را می گویم." از لحن صدایش پیدا بود كه نام داروین اندوهگین و فلكزده برایش مترادف با نام هر هیولای سم داری مانند بیلزبوب، آسمودئوس [Beelzebub, Asmodeus] یا خود ابلیس است و به همان نسبت نفرتش را برمی انگیزد. دامزدی درد دل كرد: "من به هموطنانتان درباره ی این داروین و كتاب هایش هشدار دادم، آن هم با كمك پنجاه و هفت اسلاید شخصی ام. همین تازگی در میهمانی روز تفاهم جهانی در روتاری كلاب كوچین و كرالا سخنرانی داشتم و از كشور خودم و جوان هایش حرف زدم، آقا من می بینم این جوان ها گم شده اند. جوانان امریكا را می گویم. من آن ها را می بینم كه در یأس و ناامیدیشان به مواد مخدر پناه می برند، و حتی، رك و پوست كنده بگویم آقا، به روابط جنسی قبل از ازدواج رو می آورند. من این حرف را در آنجا زدم و حالا هم به شما می گویم آقا. اگر من هم باور می كردم كه جدم میمون است، حتما مثل آن ها افسرده و مأیوس می شدم."

جبرئیل فرشته آن طرف نشسته و از پنجره به بیرون چشم دوخته بود. نمایش فیلم سینمایی آغاز می شد و چراغ ها را كم نور می كردند. زن بچه به بغل همچنان سرپا بود و بالا و پایین می رفت. شاید می خواست بچه را ساكت نگه دارد. چمچا كه احساس می كرد باید چیزی بگوید پرسید: "چطور واكنش نشان دادند؟"

همسایه اش مردّد ماند و آخر گفت: "به نظرم بلندگوها اشكال پیدا كرده بودند. این تنها حدسی است كه می زنم. واِلّا آن آدم های خوب بنا نمی كردند با هم صحبت كردن. حتما فكر می كردند حرف من تمام شده."

چمچا اندكی شرمگین شد. گمان می كرد در آن كشور مؤمنین دوآتشه،‌ ایده ی دشمنی علم با خدا، به راحتی طرفدار پیدا می كند. ولی واكنش اعضای كلوپ روتاری كوشین تصوراتش را نقش بر آب كرده بود. دامزدی در نور كم سوی سینما، با صدای گاومیشی و بی گناهش، بی آن كه بداند چه می كند به نَقل داستان ادامه داد. پس از گشت و گذار در اطراف بندرگاه طبیعی و باشكوه كوشین كه واسكودوگاما در جستجوی ادویه به آن راه یافته و سراسر تاریخ مبهم شرق و غرب را آغاز كرده بود، با عده ای بچه شیطان پُر از آهای مستر اوكی برخورد كرده بود. بچه ها گفته بودند: "های مستر بس، شما حشیش خواست، صاحب؟ هی مستر امریكا، بس آنكل سم، شما تریاك خواست؟ بهترین تریاك، بالاترین قیمت، اوكی؟ كوكایین؟"

صلدین بی اراده زد زیر خنده. این واقعه حتما ناشی از انتقام داروین بود. اگر دامزدی داروین، آن عتیقه ی مفلوك یقه آهاری را را مسؤول فرهنگ مواد مخدر امریكا می دانست، چه بهتر كه شخص خودش را در سراسر گیتی نماینده ی همان اخلاقی بشناسد كه مشتاقانه بر علیهش مبارزه می كرد. دامزدی با نگاهی دردناك و توبیخ آمیز به او خیره شده بود. سرنوشت تلخی بود. آدم امریكایی باشد، خارج هم باشد، اما نفهمد چرا این قدر مورد بی مِهری است.

پس از خنده ی بی اختیار صلدین، دامزدی قهر كرده و با حالتی دردمند شروع به چرت زدن كرد و چمچا را با افكارش تنها گذاشت. آیا این فیلمی كه در هواپیما نشان می دادند از نمونه های پَست مقیاس تكامل بود كه سرانجام به طور طبیعی به دنبال انتخاب اسب نابود می شد، یا از آن دسته فیلم های عجیب و غریب كه شلی لانگ و چِوی چیس [Shelley Long, Chevy Chase] تا ابد در آن ها بالا و پایین می پریدند؟ آنقدر سهمناك بود كه نمی شد زیاد به آن اندیشید. مثل تصویر جهنم بود... چمچا داشت به خواب می رفت كه چراغ های كابین روشن شد،‌ فیلم را متوقف كردند و وهم سینما با تصور تماشای اخبار تلویزیونی جا به جا شد،‌ زیرا چهار نفر تفنگ به دست را دید كه فریاد زنان در راهروهای هواپیما می دویدند.

0 comments:

Post a Comment

Note: Only a member of this blog may post a comment.