Oct 7, 2009

فصل های 1و 2

مسافران هواپیمای ربوده شده را صد و یازده روز در باند فرودگاهی كه امواج ماسه ای صحرا در اطرافش فرو می ریخت رها كردند، زیرا پس از این كه سه مرد و یك زن هواپیماربا خلبان را وادار به فرود آوردن هواپیما كردند، هیچ كس نمی دانست با مسافران چه كند. آن ها نه در فرودگاهی بین المللی، بلكه در قطعه زمینی در گوشه ی صحرا در نزدیكی واحه ی مورد علاقه یكی از شیوخ كه به طرز مضحكی ساخته شده و درست به اندازه ی فرود آمدن یك جامبوجت بود،‌ فرود آمده بودند. اكنون یك شاهراه شش باندی هم برای دسترسی به این فرودگاه ساخته بودند كه زنان و مردان جوان و بی همسر آن را بسیار می پسندیدند. تفریحشان این بود كه با اتومبیل های كم سرعت خود، گشت زنان در آن گستره ی برهوت، از پنجره یكدیگر را دید بزنند. اگرچه از وقتی ۴۲۰ در اینجا فرود آمده بود، شاهراه از ماشین های زره پوش، كامیون های ژاندارمری و لیموزین های بیرق دار انباشته بود. وقتی سیاستمداران بر سر تقدیر هواپیما چانه می زدند- می خواهد توفان بشود می خواهد نشود- در حالی كه دودل مانده بودند كه آیا به قیمت جان مسافرین بر سر مواضع خود پافشاری كنند یا به كلی وا بدهند، سكون غریبی هواپیما و حول و حوش آن را فرا گرفت و چیزی نگذشت كه سراب ها آغاز شد.

ابتدا ماجراها مُدام پشت هم ردیف می شد، گروه چهار گانه ی هواپیماربایان طوری سرحال و در عین حال عصبی رفتار می كردند كه انگار به جریان برق متصل بودند. وقتی كودكان جیغ می كشیدند و وحشت چون لكه ای به اطراف پخش می شد،‌ چمچا با خود گفت: این بدترین لحظات است. اگر اینطور ادامه پیدا كند معلوم نیست چه بلایی به سرمان می آورند. اما آن ها به سرعت كنترل همه چیز را در دست گرفتند. سه مرد و یك زن،‌ بدون ماسك، همگی خوش سیما، كه دست كمی از هنرپیشه ها نداشتند. حالا كه ستاره هم شده بودند، اگرچه ستاره های دنباله داری كه افول می كردند. به علاوه نام های مستعار صحنه ای هم داشتند: دارا سینگ، بوتا سینگ، من سینگ و زن تاولان [Tavleen] نام داشت. زن رؤیایی بی نام و نشان بود. گویی خیال خواب آلود چمچا فرصتی برای نام های مستعار نداشت، ولی تاوالان مانند زن رؤیا با لهجه ی كانادایی سخن می گفت. لهجه ای نرم، با آن "او"های موكد كه وجه تمایزش بود. پس از این كه هواپیما در واحه ی آل زمزم بر زمین نشست، برای مسافرین كه با توجهی وسواس آمیز، مثل رسواهایی كه با مار كُبرا روبرو شوند ربایندگان را می پاییدند، مسلم شد كه این مردان خوش سیما وضع خاصی داشتند. گونه ای عشق به آماتوربازی و ماجرا، ریسك و مرگ كه وادارشان می كرد مرتب در قاب درهای باز هواپیما ظاهر شوند و به تیراندازان حرفه ای كه بی تردید میان درختان نخل واحه پنهان بودند، خودی نشان بدهند. زن در این خُل بازی ها شركت نمی كرد و ظاهراً با كف نفس از سرزنش هم قطارانش دوری می جست. او نسبت به زیبایی خود حساس نبود و همین در مقام خطرناكترین فرد گروه قرارش می داد. صلدین چمچا دریافت كه مردان جوان بیش از آن نازك نارنجی و خودپسند بودند كه بتوانند كشتار و خونریزی را تاب بیاورند. آن ها نمی توانستند به راحتی كسی را بكشند و قصدشان از هواپیماربایی بیشتر این بود كه بر صفحات تلویزیون ظاهر شوند. اما تاوالان برای كار آمده بود. چشمانش زن را دنبال می كرد. با خود می گفت این مردها بلد نیستند. آن ها می خواهند مثل هواپیماربایانی كه در سینما و تلویزیون دیده اند رفتار كنند، و در واقع مثل میمون ادای تصویری ناقص را در می آورند. آن ها كرم هایی هستند كه دُم خود را می خورند. اما زن به اوضاع وارد است... مادامی كه دارا، بوتا و سینگ، خرامان این طرف و آن طرف می گشتند، او ساكت می نشست و با آن نگاه درون گرا مسافران را مرعوب می كرد.

آن ها چه می خواستند؟ خواست تازه ای در كار نبود. استقلال برای كشورشان، آزادی انجام مناسك دینی، آزادی زندانیان سیاسی، عدالت، مقداری پول نقد و سفر امن به كشور انتخابی شان. بسیاری از مسافران به رغم این كه مُدام تهدید به قتل می شدند، با آن ها همدردی می كردند. وقتی در قرن بیستم زندگی می كنی، به آسانی می توانی با آدم های مستاصلتر از خودت كه می خواهند تغییرات رویدادها را تحت اراده ی خویش در آورند احساس مشتركی بیابی.

هواپیماربایان پس از فرود، همه ی مسافران را به جز پنجاه نفر آزاد كردند،‌ زیرا نمی توانستند تعداد بیشتری را زیر نظر بگیرند. زنان و كودكان و سیك ها را آزاد كردند. اینطور كه معلوم شد، صلدین چمچا تنها عضو گروه پروسپیرو بود كه با آزادیش مخالفت كردند و صلدین احساس كرد به منطق منحرف اوضاع تن می دهد. به جای این كه از آزاد نشدنش دلخور یا خشمگین باشد، از این كه از شر همكارانش خلاص شده و دیگر ناچار نیست لات بازی هایشان را تحمل كند نفس راحتی كشید و با خود گفت خدا را شكر كه از دست این آشغال ها خلاص شدم.

اوجین دامزدی، عالم خلقت گرا كه تازه پی برده بود هواپیماربایان خیال رها كردنش را ندارند و نمی توانست این فكر را تحمل كند، از جا برخاست و در حالی كه با آن قد درازش چون آسمانخراشی در گردباد تكان تکان می خورد، با حالتی هیستریك شروع به داد و فریاد و گفتن كلمات نامربوط كرد. آخر سر از گوشه ی دهانش كف جاری شد و با وضعی تب آلود زبانش را در آورد و كف ها را لیسید. خُب دیگه، همینجا تمومش كنین گانگسترها. دیگه بسه مُرده شور بُرده ها، گفتم بسه. از كجا این فكر، چطور فكر كردین می تونین... و همینطور ادامه می داد و در كابوس بیداریش دست و پا می زد و هرچه به دهانش می آمد به هم می بافت تا این كه یكی از آن ها، خُب معلوم است كدام، تاولان، پیش آمد، قنداق تفنگش را چرخاند و با یك ضربه فك دامزدی را شكست. از آن هم بدتر، چون كه دامزدی تف كار، وقتی دهانش را با تفنگ بستند مشغول لیسیدن لبهایش بود، نوك زبانش هم كنده شد و روی پای صلدین چمچا افتاد و بلافاصله مالك سابق آن، یعنی اوجین دامزدی، نیز بی زبان در میان بازوان هنرپیشه از هوش رفت.

ولی اوجین دامزدی با از دست دادن زبانش آزادیش را به دست آورد. سرانجام مُبَلِغ موفق شد با تسلیم وسیله ی تبلیغش ربایندگان را مجاب كند. آن ها نمی خواستند از یك آدم زخمی مواظبت كنند. ممكن بود قانقاریا بگیرد و یا بلای دیگری به سرش بیاید. این بود كه به جمع خارج شوندگان از هواپیما پیوست. در نخستین ساعات حادثه، ذهن صلدین چمچا به مسایل جزیی و بی اهمیت می پرداخت و مرتب سؤالات بیهوده مطرح می كرد. آیا این تفنگ ها اتوماتیك است؟ چه نوع تفنگی است؟ آن ها چطور توانستند این همه سلاح را قاچاقی وارد هواپیما كنند؟ به كجاهای آدم اگر شلیك كنند زنده

می ماند؟ "آن ها حتما خیلی ترسیده اند. هر چهار نفرشان. چقدر مرگ را نزدیك احساس می كنند... وقتی دامزدی رفت، تصور كرد دیگر تنها شده است، ولی مردی نزدیك شد و در حالی كه می گفت ببخشید یار، می توانم اینجا بنشینم؟ در جای دامزدی خلقت گرا نشست و ادامه داد، اینطور مواقع آدم به همزبان احتیاج دارد. مرد، جبرئیل فرشته ستاره ی سینما بود.

*

پس از اولین روز متشنجی كه بر روی زمین گذشت، روزی كه در طول آن سه جوان هواپیمارُبا عمامه ای به سر به نحو خطرناكی به مرزهای دیوانگی نزدیك می شدند و در برهوت شب فریاد می زدند، بیایید حرامزاده ها، بیایید ما را بگیرید. و یا خدایا، خداوندا، الان كماندوهای بی پدر و مادرشان را می فرستند، آن امریكایی های مادر جنده را، و آن انگلیسی های خواهر جنده را. در این دقایق بازمانده ی گروگان ها چشمانشان را بسته دعا می خواندند، این نشانه های ضعف هواپیماربایان آن ها را بیش از پیش گرفتار وحشت می كرد- بله پس از اولین روز، همه چیز به حالتی درآمد كه بفهمی نفهمی عادی می شد. روزی دوبار، اتومبیلی برای مسافرین بُستان غذا و نوشابه می آورد و آن را روی باند می گذاشت. مسافرین ناچار بودند در حالی كه هواپیماربایان در امنیت هواپیما آن ها را زیر نظر داشتند، كارتن ها را به داخل حمل كنند،‌ ولی گذشته از این رویداد روزانه، تماس دیگری با دنیای خارج نداشتند. رادیو از كار افتاده بود و هیچ خبری نبود،‌ انگار این حادثه به كلی از یادها رفته یا چنان شرم آور است كه آن را از پرونده ها خارج كرده اند. من سینگ فریاد زد: "این حرامزاده ها ما را ول كرده اند تا بپوسیم." و گروگان ها با خشم در تأییدش گفتند: "هیرجاها! چوئی ها! گه ها."

گرما و سكوت مانند شولایی گِردِشان پیچیده بود و در این هنگام بود كه سوسو زدن اشباح را از گوشه ی چشمشان دیدند. عصبی ترینشان كه جوانی ریش بُزی با موهای خیلی كوتاه مجعد بود، دمدمه های صبح، در حالی كه از وحشت فریاد می كشید از خواب جست. می گفت اسكلتی را دیده است كه سوار بر شتر از میان تپه های ماسه ای صحرا می گذرد. دیگر گروگان ها كره های رنگینی را می دیدند كه از آسمان آویخته بودند و یا این كه صدای بر هم خوردن بال های غول آسا را می شنیدند. سه مرد هواپیماربا در اندوهی تقدیر گرایانه فرو رفته بودند، تا این كه یك روز تاولان آن ها را به تشكیل جلسه ای فراخواند. در طول گفتگو صداهای خشمگینشان از ته هواپیما به گوش مسافرین می رسید. جبرئیل فرشته به چمچا گفت: "دارد به آن ها می گوید باید التیماتوم صادر كنند، یكی از ما را بكشند یا یك همچین چیزی.“ اما هنگام بازگشت، افسردگی نگاهشان با شرم آمیخته بود و تاولان همراهشان نبود. جبرئیل زمزمه كرد: "این ها دل و جرأتشان را از دست داده اند. دیگر رجز نمی خوانند. حالا برای تاولان بی بی ما چی مانده؟ هیچ. قصه ی خیمه شب بازی است."

و اما زن چه كرد:

برای این كه به اسرا و همكاران هواپیمارُبایش ثابت كند كه تصور شكست یا تسلیم هرگز در اراده اش خللی وارد نخواهد كرد، از انزوای موقتش در سالن ككتیل درجه ی یك بیرون آمد و مانند میهمانداری كه كاربرد وسایل ایمنی را نشان می دهد در برابرشان ایستاد. اما به جای پوشیدن جلیقه ی نجات و در دست گرفتن شیلنگ مخصوص باد كردن و سوت و غیره، ناگهان جلابه ی سیاه گشادی را كه تنها پوششش بود از تن در آورد و لخت مادرزاد در مقابلشان ایستاد تا همگی زرادخانه ی بدنش را ببینند. نارنجك ها چون سینه های اضافی می نمود و دینامیت ها را درست همانطور كه چمچا در خواب دیده بود با اسكاچ روی ران هایش چسبانده بود. بعد لباسش را پوشید و با آن ته صدای اقیانوسیش شروع به صحبت كرد: "وقتی هدفی بزرگ پا به عرصه ی وجود می گذارد، چند سؤال اساسی مطرح می شود. تاریخ از ما می پرسد ما در راه هدف چگونه ایم؟ آیا سازش ناپذیر، مطلق گرا و قدرتمندیم یا این كه افرادی هستیم سازشكار و اهل معامله، از آن ها كه پیرو مصلحت زمانه اند و سرانجام وا می دهند؟" بدنش پاسخ او را به بقیه داده بود. گذشت زمان در توالی روزها ادامه یافت.

محیط بسته و گرم و خفقان آور اسارت، محیطی كه دوستانه و در عین حال حاكی از فاصله ها بود، در صلدین چمچا میل به مباحثه با زن را بیدار می كرد. می خواست بگوید انعطاف ناپذیری گاه جنون است و گاه استبداد. كه عدم انعطاف از شكنندگی حكایت می كند، در حالی كه انعطاف پذیری صفتی است انسانی كه قدرت و دوام را می پرورد، ولی همچنان لب فروبست و در بی حالی روزها فرو رفت. جبرئیل فرشته در جیب صندلی مقابلش دفترچه ی دستنویس های دامزدی را یافت. در این مدت چمچا متوجه شده بود كه ستاره ی سینما با كوشش بسیار در برابر خواب مقاومت می كند و از این كه با پلك های سنگین خطوط دفترچه ی دامزدی را به صدای بلند و بعد كم كم از حفظ می خواند و در حالی كه چشمانش به هم می رود، به زور آن ها را باز نگه می دارد، تعجبی نمی كرد. و اما دامزدی در دفترچه نوشته بود: در واقع علما نیز در تلاش اثبات وجود خدا هستند و فقط مانده اند! ثابت كنند كه گرایش به اتحاد و نیرویی واحد وجود دارد و الكترومانیه تیزم، جاذبه و نیروهای قوی و ضعیف فیزیك جدید همگی جنبه ها یا گوشه هایی از آن هستند. آن وقت چه می شود؟ كهن ترین ایده، یعنی وجودی برتر را خواهیم داشت كه كنترل خلقت را كاملا در دست دارد... "می بینی، دوستمان دارد می گوید، اگر ناچار بشوی میان یكی از این میدان های بی جان نیرو و خدای زنده و واقعی یكی را انتخاب كنی، چه خواهی كرد؟ نكته جالبی است نه؟ آدم نمی تواند برای جریان برق دعا بخواند. یا از یكی از این امواج كلید بهشت را درخواست كند. فایده ای ندارد." چشمانش را یك دَم بست و ناگهان گشود: "این حرف ها همه اش مزخرف است، حالم را به هم می زند."

روز دوم چمچا به نفس بدبوی جبرئیل عادت كرد. هرچه بود در آن گیر و دار عرق ریزی و تشویش، كسی بوی بهتری نمی داد، اما به چهره اش نمی شد بی اعتنا ماند. طوق های كبود ناشی از بی خوابی كه دُور چشمش بسته بود، چون لكه های چربی پخش می شد و تمامی پوستش را فرا می گرفت. سرانجام مقاومتش به انتها رسید. سرش را روی شانه ی صلدین گذاشت و از حال رفت و چهار شبانه روز یكسره خوابید.

وقتی بیدار شد دید كه چمچا به كمك یكی از گروگان ها، مردی به اسم جلندری [Jalandari] كه قیافه ای موشی و ریش بزی داشت، او را بلند كرده و روی سری صندلی های خالی وسط هواپیما خوابانده است. به توالت رفت، یازده دقیقه ی تمام ادرار كرد و با نگاهی وحشتزده بازگشت و مجدداً پیش چمچا نشست، اما كلمه ای نمی گفت. دو شب بعد چمچا باز صدایش را شنید كه با خواب، یا آنطور كه بعداً معلوم شد با رؤیا در افتاده بود.

چمچا صدایش را شنید كه جویده جویده می گفت: "د همین كوه بلند دنیا سیكسابنگما فنگ Feng] [Xixabangma است كه هشت صفر سیزده متر ارتفاع دارد. نهمی آناپورنا[Annapurna] ، هشت صفر هفتاد متر." یا این كه از اول شروع می كرد: "شماره ی یك، چومولونگما [Chomolungma]، هشت هشت چهار هشت، دو، كا- ۲، هشتاد و شش یازده. كان چن جونگا [Kanchenjunga]، هشتاد و پنج نود و هشت. ماكالو، دائولاگیری، ماناسلو، نانگا پاربات [Makalu, Dhaulagiri, Manaslu,Nanga Parbat] هشت هزار و صد و بیست و شش متر."

چمچا پرسید: "داری كوه های بلندتر از هشت هزار متر را می شماری تا خوابت ببرد؟ درست است كه از گوسفند بزرگترند، ولی چندان زیاد نیستند."

جبرئیل فرشته خشمناك نگاهش كرد، سرش را پایین انداخت، تصمیمش را گرفت و گفت: "برعكس، برای این كه به خواب نروم آن ها را می شمارم."

و چنین بود كه صلدین چمچا به واهمه ی جبرئیل فرشته از خواب پی برد. آدم به همزبان نیاز دارد، و جبرئیل آنچه را كه پس از خوردن آن گوشت های نجس بر او گذشته بود با هیچ كس در میان نگذاشته بود. رؤیا از همان شب آغاز شد. فرشته خود همیشه در رؤیاها حضور داشت، اما در هیأت هم نامش، جبرئیل مَلِك مقرب. سپونو، نقش بازی كردن و این حرف ها نیست. در خواب من و جبرئیل یكی هستیم. من جبرئیل مَلِك مقرّبم و او من است.

سپونو، جبرئیل هم مثل زینت وكیل از شنیدن نام كوتاه شده ی صلدین به وجد آمده بود: "به به. آدم را قلقلك می دهد. آدم می خواهد از خنده غش كند. پس حالا چمچای انگلیسی شده ای. خُب باشد آقای سلی سپون [Sally Spoon] . این هم لطیفه ی اختصاصی خودمان." جبرئیل فرشته از آن آدم هایی بود كه متوجه نمی شد كسی را كفری كرده است. سپون، سپونو، چامچ خودم. صلدین از همه شان نفرت داشت، هر چند جز نفرت ورزیدن كاری نمی شد كرد.

شاید به خاطر این لقب ها بود،‌ شاید هم نه. در هر صورت صلدین اعترافات جبرئیل را رقت انگیز و بی مزه یافت. تعجبی نداشت كه در خواب به جلد فرشته برود. هرچه باشد در عالم رؤیا هر بلایی ممكن است به سر آدم بیاید. ویژگی این خواب فقط خود بزرگ بینی مبتذل آن بود. اما جبرئیل داشت از ترس عرق می ریخت. ملتسمانه گفت: "سپونو، موضوع این است كه هر وقت به خواب می روم، رؤیا درست از همانجایی كه تمام شده بود شروع می شود. همان خواب در همانجا. مثل یك ویدئو كه وقتی از اتاق بیرون می روم خاموشش می كنند. یا،‌ یا این كه آن كه بیدار است اوست و كابوس بدپیر این است. خود پدر نامردش خواب می بیند. ما را، اینجا را. همه چیز را." چمچا خیره نگاهش كرد. گفت: "به سرم زده نه؟ خواب رفتن فرشته ها را كسی نمی داند، چه برسد به خواب دیدنشان را. دیوانگی نیست؟"

"آره. مثل دیوانه ها حرف می زنی."

ناله كنان گفت: "واقعاً چی به سرم آمده؟"

*

هر چه بیشتر بیدار می ماند، پُرحرفتر می شد و حالا دیگر همه ی گروگان ها، هواپیماربایان و حتی اكیپ رنگ پریده ی كاركنان هواپیما را سرگرم می كرد. همان مهماندارانی كه در گذشته اهانت آمیز رفتار می كردند و پرسنل تمیز و براق كه اكنون با قیافه ی عزاداران در گوشه ی هواپیما كز كرده و تمایل قدیمشان به بازی دایمی رامی از دست داده بودند، همگی جذب نظریات شگفت انگیز جبرئیل شده بودند كه از تناسخ سخن می گفت. او اقامتشان را در فرودگاه كوچك آل زمزم با تجدید زندگی در رحم مادر مقایسه می كرد و به همه می گفت اكنون دیگر برای این جهان مُرده اند و در راه تولدی تازه گام می زنند. این ایده ظاهراً شادش كرده بود، گو این كه بسیاری از گروگان ها می خواستند با طناب به صندلی ببندندش و آن وقت روی صندلی دیگری پریده توضیح داد كه روز رهاییشان زادروزی دیگر خواهد بود و این خوش بینی سرانجام شنوندگانش را ساكت كرد. جبرئیل فریاد زد: "عجیب است. ولی حقیقت دارد! آن روز نخست است و چون همگی در یك روز متولد می شویم، از آن روز تا آخر زندگیمان همسن خواهیم بود، وقتی پنجاه بچه از یك مادر متولد می شوند اسمش را چه می گذارید؟ خدا می داند، حتما پنجاه قلو."

تناسخ برای جبرئیل آشفته واژه ای بود كه بسیاری از تصورات را به زیر سپر می گرفت و در هم می آمیخت: برخاستن ققنوس از خاكستر، رستاخیز مسیح، حلول روح دالایی لاما در لحظه ی مرگش به بدن كودكی نوزاد، همه ی این ها همراه با بازگشت ویشنو و تغییر شكل ژوپیتر كه به تقلید ویشنو به هیأت گاو درآمده بود و چیزهای دیگر و البته تداوم انسان در زندگی های مختلف، گاه در قالب سوسك ها، گاه در كسوت شاهان. سیری دَوَرانی در جهت سعادت هیچ بازگشتن. ای كه خواهان تولدی دیگری، نخست مرگ را پذیرا باش. چمچا به خود زحمت اعتراض نداد، واِلّا می توانست بگوید در بیشتر مثال هایی كه جبرئیل در تك گویی هایش می آورد، تناسخ بی نیاز از مرگ به وقوع پیوسته و حلول در قالب های تازه از طرق دیگری صورت پذیرفته بود. جبرئیل گرم صحبت، در حالی كه بازوها را چون بال هایی شاهانه تكان می داد، به هیچ وجه بُریده شدن حرفش را تاب نمی آورد: "كهنه باید از میان برود تا نو به دنیا بیاید و جز این ممكن نیست، متوجه حرفم هستید؟“

گاه این نطق های دور و دراز به گریه می كشید. فرشته ی هلاك از خستگی تعادلش را از دست می داد و گریان سر به شانه ی چمچا می نهاد و صلدین- اسارت طولانی بعضی كراهت ها را از بین می برد- صورتش را نوازش می كرد و فرق سرش را می بوسید. خُب بسه، راحت باش. و گاه نیز خشم و بی حوصلگی بر چمچا غالب می شد. هفتمین باری كه فرشته از شاه بلوط پیر گرامشی [Gramsci] نَقل قول كرد، صلدین با سرخوردگی فریاد زد شاید همین بلا دارد سر خودت می آید، پُرحرف. تو داری می میری و آن فرشته ی رؤیایی در جسمت حلول می كند.

*

جبرئیل بعد از صد و یك روز باز شروع به درد دل كرد: "می خواهی یك چیز واقعاً عجیب برایت بگویم؟ می خواهی بدانی من چرا اینجا هستم؟" و هر طور بود ادامه داد: "به خاطر یك زن. بله رئیس. برای تنها عشق بدپیر زندگیم. و من روی هم رفته سه ممیز پنج دهم روز را با او گذرانده ام. این خودش ثابت نمی كند كه واقعاً به سرم زده است؟ من دیوانه شده ام سپونو، چامچ عزیز.

و چطور برایت شرح بدهم آن سه روز و نیم را. آدم به چه مدت زمانی نیاز دارد تا بفهمد كه این بهترین و ژرف ترین است كه این همان است كه می خواسته. به جان خودت وقتی او را بوسیدم، انگار هوا پُر از جرقه شد، پُر از آن جرقه های مادرجنده یار. می خواهی باور بكن، می خواهی نكن. او گفت الكتریسته ی ساكن فرش است. اما من قبلاً هم از این هلو پوست كنده ها توی هتل ها بوسیده بودم. این یكی قطعا بهترین بود. خود خودش بود و آن شوك الكتریكی بی پیر، مجبور شدم از درد بپرم عقب."

برای اِبراز چگونگی آن زن كلمه ای نمی یافت. زن كوه یخش. واژه ای نبود كه آن لحظه را بیان كند.

لحظه ای كه زندگیش گویی تكه پاره كنار پایش ریخته بود و او به آن معنی بخشید: "تو نمی فهمی." فایده ای نداشت. "شاید تا به حال با كسی برخورد نكرده ای كه به خاطرش حاضر باشی دنیا را زیر پا بگذاری. كسی كه به خاطرش از هم چیز دست بكشی و سوار هواپیما شوی. او كوه اِوِرِست را پیموده بود. بیست و نه هزار و دو پا، شاید هم بیست و نه هزار و صد و چهل و یك پا را. صاف تا نوك كوه بالا رفته. فكر می كنی آدم برای یك همچین زنی سوار جامبوجت نمی شود؟"

هرچه جبرئیل فرشته برای توضیح علاقه ی وسواس آمیزش نسبت به آله لویا كُن كوهنورد بیشتر تلاش می كرد، صلدین بیشتر می كوشید خاطرات پملا را مجسم كند، ولی موفق نمی شد. ابتدا سایه ی زینی به سراغش می آمد و بعد از مدتی دیگر هیچ كس نبود. عشق آتشین جبرئیل داشت چمچا را به نهایت خشم و سرخوردگی می كشاند، اما فرشته بی توجه به این حالت با دست به پشتش می كوفت: "شاد باش سپونو، دیگر چیزی نمانده."

*

در روز صد و دهم تاوالان به سوی جلندری، آن گروگان كوچك اندام ریش بزی رفت، او را با انگشت نشان داد و با صدای بلند اعلام كرد، صبر و تحمل ما به پایان رسیده. تا به حال چندین التیماتوم فرستاده ایم، ولی جوابی نیامده و حالا وقت اولین قربانی است. بعد صاف در چشمان جلندری نگریست و حكم مرگش را صادر كرد: "مرتد، خائن حرامزاده، اول تو را می كشیم." آن وقت به كاركنان هواپیما دستور داد برای پرواز آماده شوند، زیرا مایل نبود بعد از تیرباران جلندری از بیرون غافلگیر شود. با نوك تفنگش جلندری را به سوی در باز هواپیما راند. مرد فریاد می زد و التماس می كرد. جبرئیل به چمچا گفت: "چشم های تیزی دارد. او موهایش را چیده است." تاولان از این رو جلندری را برگزیده بود كه او عمامه را برداشته و موهایش را قیچی كرده بود. عملی كه خیانت به ایمانش شناخته می شد. سردارچی قیچی شده. محكومیتی بدون حق فرجام خواستن.

جلندری زانو زده بود و لكه ای كه بر باسن شلوارش افتاده بود داشت پخش می شد. تاولان موهایش را گرفته و او را به سوی در می كشید. هیچ كس تكان نمی خورد. دارا، باتو، من سینگ از این تابلوی جاندار رو گردانده بودند. مرد پشت به در زانو زده بود. تاوالان وادارش كرد بچرخد و تیری به پشت گردنش خالی كرد. مرد خم شد و جسدش روی باند فرودگاه افتاد. تاولان در را بست.

من سینگ، جوانترین و عصبی ترین فرد گروه فریاد زد: "حالا چه بلایی به سرمان می آید؟ هر جا برویم كماندوها را می فرستند سراغمان. دیگر گاومان زاییده."

زن آرام گفت: "شهادت بالاترین امتیاز است. ما چون ستارگان به عرض می رویم. مانند خورشید."

*

ماسه جای خود را به برف سپرد. زمستان اروپا. روح سپید آن زیر قالی دگرگون كننده ی برف در میان شب می درخشید. كوه های آلپ، فرانسه، سواحل انگلستان و صخره های سپید كه برفراز مرغزارها خودنمایی می كردند. آقای صلدین چمچا میان دودلی و انتظار كلاه سیاه مدل انگلیسیش را به سرش گذاشته بود. دنیا دوباره پرواز آ- آی- ۴۲۰ بُستان را كشف می كرد. صفحات رادار هواپیما را نشان می دادند. پیام های رادیویی به گوش می رسید. اجازه ی فرود می خواهید؟ ولی آن ها اجازه نخواستند. بُستان برفراز سواحل انگلستان چون پرنده ی دریایی غول آسایی می چرخید و عقربه ی سوخت بالا و پایین می رفت تا سرانجام به صفر رسید.

آغاز درگیری برای مسافران تعجب آور بود. این بار سه هواپیمارُبا با تاولان جدال نمی كردند. دیگر زمزمه های خشمگین درباره ی سوخت یا داری چه كار می كنی بی پیر، به گوش نمی رسید و چنان كه گویی همه امیدشان را باخته باشند، با یكدیگر نیز سخن نمی گفتند. آن وقت من سینگ كه از خشم داشت می تركید به زن حمله كرد و گروگان ها كه به طرز غریبی از واقعیت به دور افتاده بودند، بی هیچ دخالتی ستیز آن دو را تا پای مرگ چنان تماشا كردند كه پنداری از وقایع روزمره و عادی زندگی و حكم تقدیر است. آن دو بر زمین افتادند و تاولان كاردش را در شكم سینگ فرو برد. همین، تمام شد. و كوتاهی آن بر بی اهمیتی ظاهریش دامن زد. و بعد، درست در لحظه ای كه زن به پاخاست، چرت همه پاره شد و فهمیدند كه قضیه شوخی بردار نیست و تاولان تا آخر خط خواهد رفت. او سیمی كه سوزن نارنجك های زیر پیراهنش، آن پستان های مرگ آور را به هم می پیوست در دست گرفت. بوتا و دارا به سویش دویدند ولی او سیم را كشید و ناگهان دیوارهای هواپیما فرو ریخت.

نه، مرگ نه. تولد.

فصل دوم

ماهوند

۱

آنجا كه جبرئیل تن در می دهد و به آنچه وقوعش ستیزناپذیر است تسلیم می شود، هنگامی كه با پلك های سنگین در مسیر نقش های رؤیای فرشتگیش می لغزد، در آن عوالم از كنار مادر مهربانش می گذرد. اما مادر اكنون وی را به نامی دیگر می خواند: شیطان. مادر او را شیطان می نامد، زیرا ظروف ناهار كاركنان ادارات را كه قرار است به شهر حمل شوند دستكاری كرده است. بچه ی شرور. مادر با دست هوا را می شكافد، این پَست بی شَرَف خوراك گوشتی مسلمانان را در قسمت ناهار هندوهایی كه گیاهخوار نیستند قرار داده و آن ها را جابجا كرده و حالا مشتریان به خون ما تشنه اند. شیطان كوچولو. اما علی رغم سرزنش هایش جبرئیل را در آغوش می گیرد، فرشته ی كوچك من، هر چه باشد پسر بچه، پسر بچه است. از كنار مادر عبور می كند و به خوابی سنگین فرو می رود. هر چه ژرفتر می رود، بیشتر رشد می كند، بزرگ می شود و این فرو شدن چون پرواز می نماید. صدای مادر از دور مانند نسیم می وزد، بابا نگاه كن چقدر عظیم الجثه شده ای. واه واه. صدای كف زدن. او چون غولی بی بال، پا بر آفاق ایستاده و بازوانش را به دُور خورشید حلقه كرده است. در رؤیای نخستین، روز ازل را در خواب می بیند. شیطان كه از بارگاه الهی رانده شد حین فرو افتادن از آسمان به بالاترین نقطه ی بارگاه، یعنی درخت سِدر كه در منتهای اورنگ الهی قرار داشت چنگ زد ولی دستش خطا كرد و به پایین پرتاب شد. اما او نابود نشد و به زندگی ادامه داد، چرا كه شیطان ابیات نرم و فریبنده اش را از طبقه ی پایین، یعنی جهنم می خواند. و چه ترانه های شیرینی می دانست. او با دخترانش گروهی پلید تشكیل داده بود، بله، با هر سه شان، لات، منات، عزی [Lat,Manat,Uzza]، دختران بی مادری كه همراه پدر می خندند و از پس دست هایشان به جبرئیل نیشخند می زنند. نمی دانی چه خوابی برایت دیده ایم. باز می خندند. برای تو و آن سوداگری [businessman] كه بالای كوه است. اما پیش از قصه ی سوداگر داستان های دیگر را بازگو كنیم. جبرئیل مَلِك مقرّب اینجا است و چشمه ی زمزم را بر هاجر مصری آشكار می سازد. شوهرش حضرت ابراهیم او را ترك گفته و هاجر كه با فرزندش در صحرا تنها مانده با خوردن آب خنك چشمه زنده می ماند. بعدها، وقتی جُرهوم [Jurhum] زمزم را با گل و غزال های طلا پُر می كند و چشمه تا مدتی ناپدید می شود، جبرئیل باز می آید و زمزم را به آن مرد، مُطلبِ چادرهای سرخ، پدر كودك مو نقره ای كه بعدها به نوبه ی خود پدر شد و فرزندش همان سوداگر بود، نشان می دهد. بله، سوداگر: دارد می آید.

گاه هنگامی كه جبرئیل به خواب می رود، بی آن كه در عالم رؤیا فرو رود آگاه می شود كه خوابیده است، آگاه می شود كه خواب می بیند، خواب آگاه شدنش را از رؤیا و آن گاه ناگهان دچار هراس می شود و سراسیمه فریاد می زند خدایا، ای خدای خوب، خدا، الله، من پدرم درآمده. مغزم خراب است. پاك دیوانه شده ام، خُل و چِل، عین میمون بازی در می آورم. و اما سوداگر نیز وقتی برای نخستین بار مَلِك مقرّب را دید، همین احساس را داشت: تصور كرد دیوانه شده و می خواست خود را از تخته سنگی به زیر افكند. تخته سنگی در بلندی ها، تخته سنگی كه بر آن درخت سِدر ]اشاره به معراج پیغمبر كه به درخت سِدرة المنتهی یا درخت سِدر تكیه كرد و درخت با وی سخن گفت. مولانا می گوید: جبرئیل عشقم و سِدرم تویی- من سقیمم عیسی مریم تویی. م.[ كم رشدی روییده بود. تخته سنگی به بلندی بام دنیا.

دارد می آید: از كوه حرا بالا می رود تا به غار برسد. تولدت مبارك. امروز به چهل و چهار سالگی رسیده ولی با این كه شهری كه به پشت سر و زیر پایش گسترده پر از ازدحام و هیاهوی جشن و سُرور است، همچنان تك و تنها از كوه بالا می رود. به مناسبت روز تولدش لباس تازه ای نپوشیده. لباس های تازه اش تمیز و مرتب پایین تختش همچنان تاشده مانده اند، چرا كه وی مردی است زاهدمنش. (این دیگر چه سوداگر عجیب و غریبی است؟)

سؤال: نقطه ی مقابل ایمان چیست؟

نه. جواب بی ایمانی نیست. چرا كه بی ایمانی بیش از اندازه قاطع، بسته و مسلم است. بی ایمانی خود گونه ای ایمان است.

شك.

این خمیره ی انسان است. اما فرشتگان چگونه اند؟ آنان كه در نیمه ی راه میان الله خدا و انسان اندیشمند [homosap] قرار گرفته اند. آیا فرشتگان نیز تا به حال گرفتار شك گشته اند؟ بله. آن ها روزی برخلاف خواست خدا غرولندكنان زیر اورنگ الهی پنهان شدند و با جسارت از آنچه ممنوع بود پرسیدند. پرسششان ضد پرسش بود: آیا درست است كه، آیا نمی توان استدلال كرد كه. آزادی، آن ضد پرسش قدیمی. البته خداوند كه در مدیریت ماهر است و در كاربرد اصول آن شیوه ای مخصوص به خود دارد، فرشتگان را آرام كرد. ابتدا دلخوشیشان داد كه: شما ابزار اراده ی من بر روی زمین و راهگشای بخشایش- لعنت انسان خواهید بود، و بقیه ی حرف های معمول و غیره. و یكباره اَجی مَجی، پایان اعتراض. بازهم هاله های نورانی به دُور سرها و رسیدگی به كارها. فرشتگان به آسانی آرام می شوند. كافی است آنان را به شكل ابزار و آلات در آوری تا آهنگت را چون چنگ بنوازند. انسان ها دیوانه های پُرطاقت تری هستند كه به همه چیز شك می كنند و حتی شهادت چشمان خود را نمی پذیرند. و آنچه در پشت چشمانشان می گذرد، و آنچه را كه هنگامی كه با پلك های سنگین به خواب می روند بر پشت چشمان بسته شان نفوذ می كند... فرشته ها، خُب آن ها چندان اراده ای ندارند. اراده كردن یعنی موافقت نكردن، یعنی تن ندادن، تسلیم نشدن.

می دانم. این گفته ها شیطانی است. این شیطان است كه مانع جبرئیل می شود.

من؟

سوداگر: ظاهرش چنان است كه باید باشد. پیشانی بلند، بینی عقابی، شانه های پهن، باسن باریك. دارای قد متوسط و ظاهری فكور است و طیلسانی دو تكه و عادی بر تن دارد كه درازای هر تكه اش چهارالell] : واحد قدیمی طول. هر ال حدود ۲۷ اینچ است. م.[ است و وی یكی را به دُور بدن پیچیده و دیگری را ردا وار بر شانه افكنده است. چشمانش درشت و مژگانش بلند ودوشیزه وار است. گام هایش نسبت به پاهایش بی اندازه بلند می نماید، اما وی مردی سبك پا است. یتیمان می آموزند چگونه چون هدف های متحرك به سرعت گام بردارند، واكنش نشان دهند، احتیاط كن، زبانت را نگه دار. از میان بوته های تیغ و درخت حنا می آید و از روی سنگ ها با دست و پا بالا می رود. مردی است سالم. از آن رباخوارهای نرم شكم نیست. و بله، یك بار دیگر بگویم، این باید سوداگر عجیبی باشد واله كه ازهمه چیز بُریده و سر به كوه و صحرا گذاشته، از كوه حرا بالا می رود و گاه تا یك ماه در بالای كوه می ماند كه تنها باشد.

نامش: نامی رؤیایی است كه در رؤیا تغییر یافته. اگر صحیح تلفظ شود "آن كه شایسته ی سپاس است" معنی می دهد. اما در اینجا به آن نام خوانده نخواهد شد. "آن كه از حرای پیر بالا و پایین می رود" نام دیگری است كه در جاهلیه به وی داده اند. و اگرچه نیك از آن آگاه است، در اینجا به آن نام نیز خوانده نخواهد شد. در اینجا او نه ماهومت نام دارد و نه مائوهامرد، بلكه برچسب شیطانی ای را كه فرنگی ها براو نهاده اند پذیرفته است. ویگ ها، محافظه كاران و سیاهان همگی برآن شدند تا نام هایی را كه دیگران ازروی تحقیر و از سر اهانت بر آنان نهاده بودند، با غرور به كار برند و از این راه نام را به نیرو مبدل كردند. از همین رو گوشه نشین ما نیز كه كوه می پیماید و انگیزه ی پیامبری دارد، ماهوند نامیده خواهد شد. ماهوند مترادف با شیطان. نامی كه در قرون وُسطی كودكان را از آن می ترساندند.

این همان مرد است. ماهوندِ سوداگر كه ازكوه گرمش درحجاز بالا می رود و زیر پایش سراب شهری درآفتاب می درخشد.

*

جاهلیه سراسر از شن و ماسه ساخته شده. بناهایش پیامد خیزش های صحرا است. شهری است با چشم اندازی شگفت انگیز: دُورتا دُور دیوار و چهار دروازه دارد و تمامی آن معجزه ای است به دست ساكنانش كه حیله ی تغییر شكل ماسه های سفید صحرای دور افتاده را كه جوهری بی ثباتی و مظهر ناپایداری، تغییر، خیانت و بی شكلی است آموخته و با كیمیاگری تار و پود ثبات نویافته ی خویش را از همان ماسه ها ساخته اند. این مردمان تنها سه یا چهار نسل از گذشته ی بادیه نشین خود، هنگامی كه چون ماسه های صحرا بی ریشه بودند و یا به تعبیری دیگر، به فراست دریافته بودند كه سفر خود منزلگاه است، فاصله داشتند.

مهاجران اما، برخلاف بادیه نشینان، دلبسته ی سفر نیستند. آنان سفر را بلایی می شمارند كه از سر نیاز به آن تن می دهند. برای مهاجر سفر وسیله ی رسیدن است.

از این رو دیری نمی گذشت كه مردمان جاهلیه كه سوداگرانی تیزهوش بودند، در محل تلاقی راه های مهم كاروانرُو سكونت گزیده، با اراده ی خویش از ماسه ها وحدتی ساخته بودند. اكنون شن و ماسه در خدمت تجار نیرومند شهری و كوبیده ی آن سنگفرش كوچه های پُرپیچ و خم جاهلیه است. شب هنگام شعله های طلایی آتش از كوره ی گداخته ی پرداخت شن و ماسه برمی خیزد و پنجره های دراز و شكاف وار دیوار های بلند و ماسه ای قصر تجار ازشیشه پوشیده است. و در كوچه های جاهلیه گاری ها به روی چرخ های سیلیسی نرم حركت می كنند. اما من گاه از سر شرارت خیزابی عظیم را مجسم می كنم كه از آن سوی صحرا می آید، دیواری بلند از آب های كف آلود كه عربده كشان سر می رسد. فاجعه ای مایع، پُر از قایق هایی كه در هم می شكنند و بازوانی كه غرق می شوند، موجی از جزر و مد دریا كه این قصر های ماسه ای متفرعن را به هیچ، به همان دانه هایی كه سر منشاشان است مبدل خواهد كرد. اما در اینجا موجی نیست. آب دشمن جاهلیه است. هنگامی كه در كوزه های گلی حمل می شود، ریزش قطره ای از آن عقوبت دارد (قوانین شهر با متخلفین به سختی رفتارمى كنند.) زیرا در هر كجا جارى شود شهر را به طرز خطرناكى مى فرساید، در راه ها سوراخ پدیدار مى شود و خانه ها كج مى شوند و تاب مى خورند. حاملین آب جاهلیه از ابزارهاى نفرت انگیز شهرند. آنان افرادى مطرودند كه چون نمى توان مورد بى اعتنایى قرارشان داد، هرگز بخشوده نمى شوند. در جاهلیه هرگز باران نمى بارد و در باغ هاى سیلیسى آن فواره نیست. در حیاط شهر تنها چند درخت نخل به چشم مى خورد كه ریشه هایشان در جستجوى آب به سفرى دور و دراز و زیر زمینى رفته اند. آب شهر را چشمه ها و نهرهاى زیرزمینى تامین مى كند. و یكى از آن ها چشمه ی پُرآوازه ی زمزم است. زمزم در قلب شهر مدور ماسه اى و جنب خانه ی سنگ سیاه قرار دارد. اینجا كنار زمزم یك بهشتى [beheshti]، یكى از مطرودین حامل آب ایستاده و آن مایع خطرناك زندگى بخش را بالا مى كشد. وى خالد نام دارد.

جاهلیه شهر سوداگران و نام قبیله شان كوسه است.

در این شهر ماهوند، سوداگرى كه پیغمبر شد، یكى از مهمترین دین هاى جهان را بنیاد مى نهد. وى در این روز، روز تولدش، به دشوارترین بحران گرفتار شده. صدایى در گوشش زمزمه مى كند: تو چه هستى؟ مردى یا موشى؟

ما آن صدا را مى شناسیم، چرا كه پیشتر نیز آن را شنیده ایم.

*

مادام که ماهوند از کوه حرا بالا می رود، جاهلیه مراسمی دیگر بر پا کرده است. در روزگاران کهن، حضرت ابراهیم به اتفاق هاجر و اسماعیل فرزندش به این دره آمده بود. ابراهیم هاجر را در اینجا، در این بیابان بی آب و علف، رها کرد. هاجر پرسید آیا این اراده ی خداوند است؟ ابراهیم پاسخ داد آری. و آن گاه هاجر را به حال خود رها کرد و رفت. حرامزاده. انسان از همان بادی امر خدا را وسیله ی توجیه اعمال توجیه ناپذیر قرار می داده. می گویند كارهای خدا اسرار آمیز است. پس شگفت آور نیست كه زن ها به من پناه آورده اند. اما بهتر است از موضوع دور نشویم. هاجر جادوگر نبود و به خداوند اعتماد داشت: پس حتما مرا به حال خود رها نخواهد كرد تا از بین بروم. پس از این كه ابراهیم او را تك و تنها رها كرد، آنقدر به كودكش شیر داد تا هر دو سینه اش خشك شدند. و آن گاه از دو تپه بالا رفت، نخست از صفا و سپس از مروه. هاجر مشوش و ناامید میان دو تپه می دوید تا شاید چادر، شتر یا آدمیزادی ببیند اما هیچ ندید، تا این كه ناگهان جبرئیل بر وی ظاهر شد و آب زمزم را نشان داد و چنین بود كه هاجر زنده ماند. ولی حالا چرا زائران گِرد آمده اند؟ آیا برای این است كه باز آمدن هاجر را جشن بگیرند؟ نه. درواقع زائران افتخاری را كه وُرود ابراهیم نصیب دره كرده است جشن می گیرند. مردمان جاهلیه به نام آن شوهر و زن دوست گِرد هم می آیند تا مراسم نیایش را به جا آورند، ولی بیش از هر چیز نیازمند ریختن و پاشیدن و مصرف كردنند.

امروز جاهلیه پُر از رایحه است. عطر های عربی آرابیا اودوری فرا [Arabia Odorifera] در قضا موج می زند. بلسام، دارچین چینی و عربی، بخورات مخصوص و مِر [myrrh]. زائران شراب خرمای نخل ها را می نوشند و در میان بازار مكاره ی روز عید ابراهیم پرسه می زنند. در میان آن ها مردی است كه ابروان گره خورده اش وی را از مسروران جشن متمایز می كند. مردی بلندقامت در پوششی دراز و سفید. مردی كه تقریباً یك سر و گردن از ماهوند بلندتر است. ریشش را تا نزدیكی پوست كشیده ی چهره ی استخوانیش كوتاه كرده و موزون، با زیبایی شكننده ی قدرت گام برمی دارد. نامش چیست؟ این نام سرانجام در خواب برملا می شود، اگرچه آن نیز تغییر یافته است. در اینجا او كریم ابوسیمبل [Karim Abu Simbel] نام دارد و از اَشراف جاهلیه و همسر هند درنده خو و زیباست. ابوسیمبل، رئیس شورای حكومتی شهر، با ثروت بی حسابش مالك معابد سود آور دروازه های شهر، صاحب شترهای فراوان، بازرس كاروان ها و شوهر زیباترین زن این سرزمین است. چه چیزی می تواند مسلمات مردی چنین توانگر را به تزلزل در آورد؟ با این وجود بحران به ابوسیمبل نیز نزدیك می شود. یك نام، همان كه به درستی حدس زده اید، مثل خوره به جانش افتاده. ماهوند. ماهوند. ماهوند.

بازار مكاره ی جاهلیه چه شكوه و جلالی دارد. اینجا در چادرهای وسیع و معطر انواع ادویه، برگ گیاه سنا و چوب های خوشیو را آراسته چیده اند. در این بازار مكاره فروشندگان عطر برای بینی زوار و كیسه های پول به رقابت برخاسته اند. ابوسیمبل ازمیان جمعیت راه می گشاید. بازرگانان یهودی، مونوفیسیت Monophysite] فرقه ای مذهبی كه معتقد به وحدت انسانی- الهی در وجود عیسی مسیح است. م.[ و نبطی Nabataen] یكی از اقوام قدیمی آسیای غربی كه قبل از میلاد مسیح در حوالی سوریه و عربستان می زیستند و رسم ازدواج خواهران با برادران در مذهب آنان معمول بود. م.[ سكه های طلا و نقره را وزن می كردند و با دندان های خیره عیار می زدند و خریداری می كردند. در اینجا كتان مصری، ابریشم چینی و اسلحه و غلات بصره به چشم می خورد و قمار و رقص و باده نوشی رواج دارد. پرده هایی از نوبیا Nubia] سرزمینی باستانی در شمال شرقی افریقا مابین مِصر و سودان كنونی كه یونانیان آن را اتیوپی گفته اند. م.[، آناتولی و آئه تیا Aethiop] بخشی از شمال یونان باستان. م.[ را برای فروش آورده اند. چهار تبار قبیله ی كوسه مناطق مختلف بازار را در اختیار دارند. عطرها و ادویه جات در چادر های سرخ و پارچه و چرم در چادر های سیاه عَرضه می شود. گروه مو نقره ای ها مسؤول سنگ های گرانبها و شمشیرها است و امتیاز قسمت تفریحات- تاس بازی، رقص شكم، شراب خرما و حشیش و افیون. از آن تبار چهارم یا مالكین شترهای خالدار است كه تجارت برده را نیز در دست دارند. ابوسیمبل به یكی از چادرهای رقص شكم سر می كشد. زائران دورتادور نشسته، كیسه های پول در دست چپ گرفته گاه سكه ای به دست راست منتقل می كنند و و رقاصه گان عرق ریزان چشم از انگشتان زائران برنمی دارند، زیرا به مجرد این كه دست به دست شدن سكه ها پایان پذیرد، رقص نیز به انتها می رسد. بزرگمرد چهره درهم می كشد و پرده ی چادر را می اندازد.

شهر جاهلیه به شكل مدور و دایره در دایره ساخته شده است. خانه ی سنگ سیاه مركز دایره است و سایر خانه ها درحلقه های متحد المركز، به ترتیب مقام و ثروت رو به بیرون بنا شده اند. قصر ابوسیمبل در نخستین دایره یا درونی ترین حلقه قرار دارد. از یكی از كوچه های شعاعی و بادگیر شهر عبور می كند و از كنار پیش گویان پُرشمار كه به نوبه ی خود برای جلب مشتری و رسیدن به پول های زائران به جیرجیر كردن، بغبغو كشیدن یا فش فش مشغولند و چنین وانمود می كنند كه جن های پرنده، حیوان و مار به جسمشان حلول كرده است، می گذرد. یكی از جادوگران شیخ را بجا نیاورده است. راه را بر او می گیرد: می خواهی دل دختری را به دست آوری عزیز جان؟ می خواهی دشمنت را نابود كنی؟ بیا من خودم برایت درست می كنم. یك بار گره های مرا آزمایش كن. و برمی خیزد و طنابی را كه دام زندگی انسان ها است از دست می آویزد، اما همان دَم چهره ی مخاطبش را می بیند و بازویش نومیدانه پایین می افتد و دزدانه و من من كنان بر روی ماسه ها به گوشه ای می خزد.

همه جا همهمه و فشار آرنج. شاعران روی جعبه ها ایستاده، اشعارشان را به صدای رسا می خوانند و زائران سكه بر پایشان می افشانند. برخی رَجَز می خوانند و در افسانه ها آمده است كه این وزن چهار سیلابی را از آهنگ گام شتر الهام گرفته اند. بعضی قصیده می سرایند. اشعاری در وصف دلبران خودسر، ماجراهای صحرا و شكار خر وحشی. یكی دو روز دیگر زمان مسابقه ی شعر فرا می رسد و پس از آن اشعار هفت تن از برندگان را بر دیوارهای خانه های خانه ی سنگ سیاه می آویزند. شاعران برای روز بزرگشان آماده می شوند. ابوسیمبل به خنیاگران كه ابیات هجایی و شیطنت آمیز می خوانند لبخند می زند. قصیده هایی چون زاج كبود كه یكی از سران علیه دیگری، قبیله ای علیه قبیله ی همسایه سفارش داده بود. و هنگامی كه حاضران بر او درود می گویند، یكی از شاعران را در كنار خود می یابد. جوانی تیزهوش و لاغر اندام با انگشتان پُرشور و حركت، هجونویس جوانی كه هول انگیزترین زبان جاهلیه را دارد و با این حال نسبت به ابوسیمبل محترمانه رفتار می كند: "چرا چنین نگرانید شیخ؟ اگر كم مو نبودید می گفتم موهایشان را افشان كنید." ابوسیمبل لبخند كج عادیش را می زند و اندیشناك می گوید: "عجب آوازه ای، چه شهرتی، آن هم قبل از این كه دندان های شیریت بریزند. مراقب باش چون ممكن است ناچار بشویم آن ها را بكشیم." با لحنی نرم و سبك و طنزگونه سخن می گوید، اما گستره ی قدرتش چنان است كه حتی این سبكی نیز تهدیدی در خود دارد. جوان بی آن كه دست و پایش را گم كند در پاسخ می گوید: "هر دندان را كه بكشی، یكی نیرومندتر به جایش می رویَد و عمیقتر می درد تا خون گرم بیرون جهد." شیخ آرام سر می جنباند: "مزه ی خون را دوست داری؟" جوان شانه بالا می اندازد: "كار شاعر این است كه بر آنچه بی نام است نام نهد، از فریبكاری پرده بردارد، جانب برگزیند، آغازگر مباحثه باشد، به جهان شكل بخشد و مانع از به خواب رفتن جهانیان باشد و اگر از جایی كه ابیاتش دریده اند خون جاری شود، شاعر از آن تغذیه خواهد كرد." او سراینده ی اشعار هجوآمیز است و بعل [Baal] نام دارد.

تخت روان پرده داری بر شانه ی هشت غلام آناتولی از كنارشان می گذرد. حتما یكی از زنان بزرگ شهر است كه به دیدار بازار مكاره می رود. ابوسیمبل به بهانه ی دور كردن بعل از میان راه، بازویش را می گیرد و او را كنار می كشد. زمزمه می كند: "گمان می بردم ترا اینجا بیابم. حرفی با تو دارم." و بعل از مهارت شیخ به شگفتی می آید. این اوست كه مردی را جستجو می كند، ولی رفتارش به گونه ای است كه شكار تصور می كند او شكارچی را به دام افكنده است. ابوسیمبل بازوی بعل را محكمتر می فشارد و وی را به سوی مقدسترین جایگاه شهر می راند.

شیخ می گوید: "برایت مأموریتی دارم. یك مأموریت ادبی. من حدود خود را می شناسم. مهارت در تهمت زدن و سرودن افتراهای موزون فراتر از توانایی من است. توجه داری؟"

اما بعل، بعل مغرور و خودپسند صافتر می ایستد. مسأله ی شرافت در میان است."صحیح نیست یك هنرمند به خدمت حكومت در آید." "خوب بله، البته، اما وقتی خودت را در اختیار آدمكشان قرار می دهی چطور؟ آیا عملی شرافتمندانه انجام داده ای؟" اخیراً آیین مُردگان در جاهلیه با شدت تمام اجرا می شود. وقتی كسی می میرد، عزاداران حرفه ای بر سر و روی خود می كوبند و مویه كشان بر سینه هایشان چنگ می زنند. رسم بر این است كه شتری را كه پی زانوانش را بُریده اند بر روی قبر می گذارند تا بمیرد. اگر مرد را كشته باشند، نزدیكترین افراد خانواده اش سوگند یاد می كنند كه سرانجام قاتل را بیابند و انتقام خون را با خون بگیرند. رسم بر این است كه پس از آن شعری برای مراسم جشن و سُرور خوانده شود، اما كمتر انتقامجویی استعداد شاعری دارد. بسیاری از شاعران برای تامین زندگی ترانه های كشتار می سرایند و همگی بر آنند كه بعل، شاعر پیش رس و مباحثه جو بهترین ابیات را در ستایش خون می سراید. اكنون غرور حرفه ای مانع از آن است كه سرزنش ملایم ابوسیمبل را به دل بگیرد. می گوید: "این یك مسأله ی فرهنگی است." ابوسیمبل با لحنی ابریشمینی ادامه می دهد: "شاید چنین باشد." و كنار رودخانه ی سنگ سیاه زمزمه می كند: "ولی بعل، اقرار كن، آیا من حق كوچكی به گردنت ندارم؟ مگر ما هر دو در خدمت یك بانو نیستیم؟"

رنگ از چهره ی بعل می پَرَد و اعتماد به نفسش ترك برمی دارد و چون پوسته ای فرو می ریزد. شیخ بی آن كه ظاهراً بویی برده باشد، شاعر را با خود به درون خانه می كشد.

مردمان جاهلیه معتقدند كه این دره ناف زمین است، چرا كه كُره ی زمین هنگام شكل گیری حول این نقطه می چرخیده است. آدم وقتی به دره رسید معجزه ای یافت. یاقوت درخشان و غول آسایی را دید كه بر روی چهار ستون قرار داشت و زیر این سایبان، سنگی عظیم و سپید را كه چون تصویر روح با نور درونی خویش می درخشید. آدم دیوارهایی محكم بر گِرد این تصویر رؤیایی بنا كرد تا آن را بر زمین متصل كند. این اولین خانه بود. اما خانه بارها تجدید بنا شد. یكبار ابراهیم، به دنبال كمك فرشته و زنده ماندن هاجر و اسماعیل خانه را بازسازی كرد. و رفته رفته تماس های بی شمار زوار در طول قرون سنگ را تیره و سرانجام سیاه كرد و آن گاه دُوران بت پرستی آغاز شد. در زمان ماهوند، سیصدو شصت بت سنگی در اطراف سنگ خدا گِرد آمده بودند.

اگر آدم این بت ها را می دید چه می اندیشید؟ پسرانش اكنون اینجا هستند: پیكره ی عظیم هابیل كه آمال كیت های اهل هیت Hit] شهری باستانی بر كرانه های رود فرات. م.[ فرستاده بودند، بر بالای دیوار خزانه خودنمایی می كند. هابیل چوپان، هلال فزاینده ی ماه. و همچنین قابیل خطرناك یا نگاه خیره و غضب آلودش، هلال رو به زوال ماه است. هابیل آهنگر و رامشگر نیز هوادارانی دارد.

هابیل و قابیل به پایین می نگرند و شیخ و شاعر را قدم زنان می بینند و پیكره ی نبطی شارا كه دیونی سوس Dionysus] رب النوع شراب در اساطیر یونان باستان. م.[ اولیه بود. استراحت ستاره ی صبح و نكروه بدشگون، و این هم مناف [Manaf] خدای خورشید است. نگاه كن، در اینجا نصر غول پیكر، خدایی در قالب عقاب بال بر هم می زند. قوزه [Quzeh] را ببین كه رنگین كمان در دست دارد... این خدایان پُرشمار، این سیل سنگ ها برای فرو نشاندن عطش نا مقدش زائران گِرد نیامده اند. این الهه های سنگی نیز، اگرچه اغواگر مسافرانند، خود چون زائران از نقاط مختلف جهان آمده اند. بتان نیز نمایندگان این بازار مكاره ی جهانی اند.

در اینجا خدایی هست كه الله نام دارد (مفهوم واژه ی الله ساده است. الله یعنی خدا). اگر از مردم جاهلیه بپرسید، به شما خواهند گفت كه این یكی اقتداری فراگیر دارد، اما چندان محبوب نیست. خدایی عام و فراگیر در عصر بت های خاص.

ابوسیمبل و بعل كه اكنون عرق می ریخت به محراب سه الهه ی جاهلیه كه محبوبترین بت ها بودند رسیدند. محراب ها در كنار یكدیگر قرار داشت. آن ها به بت ها تعظیم كردند، به عزی، الهه ی عشق و زیبایی كه سیمایی بشاش دارد، به مانای تیره و پُرابهام، كه چهره گردانده و اهدافش رمز آلود است. مانا ماسه ها را میان انگشتانش وارسی می كند. چرا كه حاكم بر سرنوشت، یا خود تقدیر است. و سرانجام بلند بالاترینشان، الهه ی مادر كه یونانیان لاتو [Lato] نام نهادند و جاهلیان لات و بیشتر ال لات می نامند. رب النوع. حتی نامش نیز او را ضد الله و در عین حال برابر با آن می نماید. لات، قادرمطلق. بعل در حالی كه چهره اش حاكی از تسكینی ناگهانی است، خود را بر زمین پرتاپ می كند. در برابر الهه به صورت می افتد و ابوسیمبل همچنان ایستاده می ماند.

خانواده ی شیخ ابوسیمبل- یا روشنتر بگویم- خانواده ی همسرش هند، معبد پُرآوازه ی لات را در دروازه ی جنوبی شهر در اختیار دارد. (درآمد معبد مانات در دروازه ی شرقی و معبد عزی در شمال نیز متعلق به آنان است) و این امتیازات اساس ثروت شیخ را تشكیل می دهد، بنابراین بعل خوب می داند كه شیخ نیز خادم لات است. در حالی كه ایمان شاعر به این الهه متصور خاص و عام است. پس منظورش فقط این بود! بعل كه تازه تسكین یافته بر خود می لرزد و همچنان روی زمین می ماند و الهه ی محافظش را شكرگزاری می كند. الهه با شفقت بر وی می نگرد اما به چهره ی الهه گان نیز نمی توان اعتماد كرد. بعل اشتباه بزرگی مرتكب شده.

شیخ ناگهان حمله می كند و لگدی به كلیه های شاعر می زند و بعل در این خیال كه نجات یافته غافلگیر می شود و نعره می زند، غلت می خورد و ابوسیمبل همچنان لگدزنان دنبالش می كند. صدای خُرد شدن دنده ای به گوش می رسد و شیخ می گوید: "فسقلی." و با صدایی آهسته و لحنی خوش ادامه می دهد: "جاكِشِ پُرسر و صدا، تو كه تخم نداری. خیال كرده ای ارباب معبد لات فقط به خاطر شهوت نوجوانی كه نسبت به الهه داری با تو رفاقت می كند؟" و باز هم لگد و لگدهای مداوم و كاری. بعل كنار پای ابوسیمبل می گرید. خانه ی سنگ سیاه خالی نیست، اما چه كسی جرأت دارد با وجود خشم شیخ وساطت كند؟ ناگهان شكنجه گر بعل چمباتمه می زند، موی شاعر جوان را می گیرد و سرش را بلند می كند و در گوشش زمزمه می كند: "بعل، منظورم از بانو الهه نبود." و بعل از فرط ترحم نفرت انگیزی كه نسبت به وضع خود احساس می كند، زوزه می كشد، زیرا می داند چیزی به پایان زندگیش نمانده و هنگامی با دنیا وداع می گوید كه هنوز كارهای بزرگی در پیش دارد. بیچاره بعل. لب های شیخ گوشش را لمس می كند: "شتر ترسوی گه." ابوسیمبل نفسی تازه می كند، به جوان نعوظ كامل دست داده، نعوظی كه به مثابه ی نمونه ی طعنه آمیز وحشتش خودنمایی می كند.

ابوسیمبل، یا شیخی كه به دیوثی افتاده بود برخاست، و به بعل فرمان داد: "بلند شو." و جوان شگفتزده به دنبال وی خارج شد.

قبر اسماعیل و مادرش هاجرِ مِصری در شمال غربی خانه ی سنگ سیاه، در باغی با دیوارهای كوتاه قرار دارد. ابوسیمبل به آن نزدیك می شود، ولی نرسیده توقف می كند. چند مرد در باغ ایستاده اند. خالد، حامل آب، همراه آن بیكاره ی ایرانی كه نام عجیب و غریبی دارد. سلمان. و برای تكمیل این گروه پس مانده ها، نفر سومی هم حضور داشت. بلال برده. آن كه ماهوند آزاد كرده بود. آن غول بی شاخ و دُم سیاه سوخته كه صدایش به هیكلش خوب می آمد. مفت خورها هر سه روی دیواره ی باغ كنار هم نشسته بودند. ابوسیمبل می گوید: " آشغال ها را ببین. این ها را هدف بگیر. این ها را به شعر در بیاور. این ها و رهبرشان را." بعل با همه ی هراسش نمی تواند ناباوریش را پنهان كند: "شیخ، این نوچه ها را می گویی؟ این دلقك های مادر مُرده را؟ اصلاً فكرش را هم نكن. چه خیال كرده ای؟ كه خدای یگانه ماهوند معابد شما را ورشكست خواهد كرد؟ سیصد و شصت تا در برابر یكی، و آن وقت آن یكی برنده شود؟ غیر ممكن است." با حالتی هیستریك زیر لبی می خندد. ابوسیمبل همچنان آرام می گوید: "ناسزاهایت را برای اشعارت نگه دار." اما بعل نمی تواند از خنده خود داری كند: "انقلاب حاملان آب، مهاجرین و برده ها... وای شیخ واقعاً كه آدم را می ترساند." ابوسیمبل با دقت به شاعر خندان می نگرد و پاسخ می گوید: "بله درست است. آدم باید هم بترسد. برو شعر بگو. خواهش می كنم، و انتظار دارم این اشعار شاهكارت باشند." بعل خم می شود و با ناله می گوید: "اما این كار هدر دادن استعداد كوچك من است..." و می بیند كه حرف زیادی زده است.

آخرین گفته ی ابوسیمبل این است: "هر كاری می گویم بكن. چاره ی دیگری نداری."

*

شیخ در اتاق خواب لم داده و زنان حرم به كارهایشان می رسند. به موهایش كه می ریزند، روغن نارگیل می مالند، لیوانش را پُر از شراب می كنند و در بشقابش خوراك زبان می نهند. پسره راست می گفت. چرا باید از ماهوند بترسم؟ این پسره. حتما هند باز او را می بیند. خُب معلوم است. دست او كه نیست. هند هر كاری بخواهد می كند. این ضعف شیخ است و خود نیز پی برده است كه بیش از حد مدارا می كند و آنچه را می بیند به رویش نمی آورد. ولی هر چه باشد هنوز هم مثل من اشتها دارد. چرا نداشته باشد؟ تا وقتی كه زنش احتیاط كند و او در جریان باشد، چه اشكالی دارد؟ او باید بداند. دانش تریاكش است. به آن معتاد است. در برابر آنچه نمی داند تاب نمی آورد و همین یک دلیل کافی است که با ماهوند دشمن باشد. ماهوند با آن نوچه های مفت خورش. پسره حق داشت بخندد. ولی شیخ آسان نمی خندد و مانند دشمنش مردی است محتاط که روی پنجه ی پا راه می رود. بلال، آن برده ی درشت هیکل را به یاد می آورد: بیرون معبد لات آقایش پرسید چند خدا وجود دارد و بلال با آن صدای بلند و آهنگینش پاسخ داد: "یکی." بلال کفر گفت و جَزای کفر گفتن هم مرگ است. آن ها او را در بازار روی زمین خواباندند و سنگی روی سینه اش قرار دادند: "گفتی چند خدا وجود دارد؟" "یکی." و باز تکرار کرد: "یکی." سنگ دیگری روی سنگ اول اضافه کردند. "یکی، یکی، یکی." ماهوند بهای گزافی به مالکش پرداخت و او را آزاد کرد.

نه. ابوسیمبل می اندیشید، حق با پسره نیست. پرداختن به آن ها اتلاف وقت نیست. برای چه از ماهوند می ترسم؟ برای آن یکی، یکی، یکی. به خاطر آن وحدت گرایی هولناکش. آن هم هنگامی که من همیشه دچار تردیدم و ذهنم به دو، سه، پانزده تکه تقسیم می شود. با این همه دیدگاهش را درک می کنم. او هم به اندازه ی همه ی ما ثروتمند و موفق است و از این لحاظ با اعضای شورا تفاوتی ندارد، ولی چون فاقد ارتباطات مناسب خانوادگی است، برای عضویت دعوتش نکرده ایم. ماهوند که یتیم بودنش او را از وُرود به جرگه ی برگزیدگان سوداگر محروم کرده، احساس می کند که کلاه سرش رفته و از حق خود محروم شده است. او از دیرباز آدمی بود جاه طلب. جاه طلب و تک رو. اما کوهنورد تنها هرگز به قله نمی رسد. مگر این که... شاید در آنجا با فرشته ای، ملاقات کند... آهان حالا فهمیدم. می دانم چه خیالی دارد. هرچند او نمی تواند وضع مرا درک کند. من چه هستم؟ خم می شوم، تاب می خورم، فرصت ها و امتیازات را حساب می کنم، برخود مسلط می شوم و با حسابگری و تدبیر در راه بقا می ستیزم. برای همین است که هند را به زناکاری متهم نمی کنم. ما جفت خوبی هستیم. یخ و آتش. خانواده اش هم محافظ شیر سرخ افسانه ای و مقدس است. بگذار با هجونویسش باشد. همخوابگی هرگز در پیوند ما اهمیتی نداشته است. وقتی کارش با او تمام شد دمار از روزگارش در می آورم. شیخ جاهلیه در حالی که به خواب می رود با خود می گوید، دروغ بزرگ: قلم تواناتر از شمشیر است.

*

شهر جاهلیه اساسا بر اثر پیروزی ماسه بر آب رونق گرفته بود. در روزگار قدیم تصور می کردند صحرا برای حمل و نَقل کالا امنتر از دریا است، زیرا دریا دستخوش توفان می شد و در آن دُوران ماقبل هواشناسی، پیش بینی این قبیل پدیده ها امکان پذیر نبود. چنین بود که کاروانسراها پدید آمدند و رونق گرفتند. کالاها از همه ی نقاط دنیا، از طریق ظفر به صبا و از آنجا به جاهلیه و واحه ی یثرب می رسید و آن گاه به می دیان، سکونتگاه موسی و سپس بندر عقبه و مِصر حمل می شد. راه های دیگر نیز از جاهلیه آغاز می شد: جاده ی شرق و شمال شرقی به سوی بین النهرین و امپراتوری بزرگ پارس و یاپترا و بالمیرا، آنجا که روزی سلیمان به ملکه ی صبا عشق می ورزید. آن روزها پُربرکت بودند، اما کشتی هایی که امروز آب های اطراف شبه جزیره را می پیماید، از کشتی های قدیم محکمترند و کارکنانشان ماهرتر و ابزارآلاتشان دقیقتر است. کاروان های شتر جای خود را به کشتی ها می سپارند. کشتی های صحرایی و کشتی های دریایی. سرانجام تعادل نیروها در این رقابت قدیمی به هم خورده است. حکام جاهلیه مشوشند ولی نمی توانند چاره کنند. گاه ابوسیمبل می اندیشد زیارت تنها چیزی است که شهر را از ویرانی بازمی دارد. شورا گوشه و کنار جهان را برای یافته ی پیکره های خدایان بیگانه جستجو می کند، چراکه می خواهد زوار تازه را به شهر ماسه جذب کند، ولی در این کار نیز بی رقیب نیستند. در شهر صبا، معبد بزرگی ساخته شده که محراب آن با خانه ی سنگ سیاه رقابت می کند. از این رو سفر به جنوب طالبان بسیاری دارد، در حالی که از شرکت کنندگان بازار مکاره ی جاهلیه روزبه روز کاسته می شود.

به پیشنهاد ابوسیمبل، حکام جاهلیه انجام مراسم مذهبی را با چاشنی های غیر مذهبی در آمیخته اند، شهر به مرکز هرزگی تبدیل شده و به خاطر قمارخانه ها، فاحشه خانه ها، آوازهای زشت و شنیع و موسیقی تند و پُرصدایش شهرت دارد. یک بار کار به جایی کشید که گروهی از قبیله ی کوسه که دروازه بان های خانه ی سنگ سیاه بودند، باطمع فراوان از مسافران خسته باج می خواستند و چهار تن از آن ها که پول ناچیزی نصیبشان شده بود، خشمگین دو مسافر را از بلندی دروازه به پایین پرتاب کردند و هر دو در اثر سقوط از پله ها درگذشتند. این بود که زوار مُدام کمتر می شدند و کسانی که یک بار به جاهلیه آمده بودند دیگر باز نمی گشتند. این روزها غالباً زنان زائر را می ربایند و از بستگانشان اخاذی می کنند و یا آنان را می فروشند. دسته های مختلف جوانان کوسه در شهر گشت می زنند و قانون خود را اعمال می کنند. می گویند ابوسیمبل در خفا با سردسته ها ملاقات می کند و آن ها را سازمان می دهد. این دنیایی است که ماهوند پیامش را به آن آورده: یکی، یکی، یکی. واژه ای که در برابر کثرت حاکم بر جاهلیه خطرناک می نماید.

شیخ برمی خیزد و می نشیند و زنان حرم فوراً نزدیک می شوند و کار خود را از سر می گیرند. با حرکتی دورشان می کند و کف دست هایش را به هم می کوبد. خواجه ای به درون می آید. ابوسیمبل دستور می دهد: "قاصدی را به خانه ی کاهن ماهوند بفرست. آزمایش کوچکی برایش می گذاریم. مسابقه ای عادلانه: سه نفر به یک نفر."

*

حامل آب، مهاجر و برده، هر سه مرید ماهوند درچشمه ی زمزم شستشو می کنند. در این شهر ماسه این وسواس شستشو بس غریب می نماید. وضو، مُدام وضو. پاها تا زانو، ساعدها تا آرنج، سر تا گردن. با آن بالاتنه ی خشک، دست و پا و سرخیس چه شگفت انگیز است. شلپ، شلپ. شستن و دعا خواندن. به زانو افتادن و بازوها، پاها و سر را در آن ماسه های فراگیر فروبردن و باز دُور تسلسل آب و دعا را از نو آغاز کردن. هدف گیری این ها برای قلم بعل آسان است. عشقشان به آب خود گونه ای خیانت است، زیرا مردم جاهلیه قدرت مطلق ماسه و شن را پذیرفته اند. ماسه میان انگشتان دست و پایشان خانه می کند، بر قطر موها و مژگانشان می افزاید و منافذ پوستشان را می بندد. صحرا با آن عجین شده است: ای ماسه های صحرا، ما را در خشکی خود بشویید. این است راه جاهلیان. از بالاترین شهروند گرفته تا مسکین ترینشان. این ها مردمان سیلیسند و عاشقان آب به میانشان راه یافته اند.

بعل از فاصله ای امن در اطرافشان می چرخد. با بلال نمی توان بازی کرد. بعل با تمسخر طعنه می زند: "اگر افکار ماهوند ارزشی داشت، فقط آشغال هایی مثل شما از او پیروی نمی کردند." سلمان مانع بلال می شود و لبخند زنان می گوید: "مفتخریم که بعل توانا به ما حمله می کند." و بلال آرام می گیرد. خالد، حامل آب، آشفته است و وقتی پیکر سنگین حمزه عموی ماهوند را می بیند که نزدیک می شود، مشوش به سویش می دود. حمزه در شصت سالگی هنوز معروفترین کُشتی گیر و شکارچی شیر شهر است. اگرچه واقعیت به اندازه ی این ستایش ها پُرشُکوه نیست. حمزه بارها در نبرد شکست خورده و دوستان با خوش اقبالی از چنگال شیر نجاتش داده اند، ولی آنقدر پول دارد که از پیچیدن چنین خبرهایی جلوگیری کند. از آن گذشته زیادی سنش نیز به چنین افسانه های رزمی اعتبار می بخشد. بلال و سلمان بعل را از یاد می بَرند وخالد را دنبال می کنند. هر سه جوان دستپاچه اند.

حمزه می گوید ماهوند هنوز به منزل بازنگشته. و خالد نگران می شود: اما چند ساعت است که رفته. آن حرامزاده چه بلایی به سرش می آورد؟ شکنجه اش می دهد؟ چوب لای انگشتانش گذاشته اند؟ شلاقش می زنند؟ بار دیگر سلمان از همه آرامتر است: این شیوه ی سیمبل نیست. حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است. مطمئن باشید. و بلال وفادار با صدای آهنگینش می گوید چه باشد، چه نباشد، من به پیامبر ایمان دارم. او از پا در نمی آید. حمزه به نرمی سرزنش می کند: آخر بلال، چندبار به تو گفته باشم خوب است؟ آدم باید به خدا ایمان داشته باشد. هرچه باشد پیامبر انسان است. خالد که از تشویش و عصبانیت می ترکد رو در روی حمزه می ایستد و می پرسد: "می خواهید بگویید پیامبر ضعیف است؟ درست است که شما عمویش هستید..." حمزه به کنار شقیقه ی حامل آب می کوبد و می گوید: "نگذار بفهمد می ترسی... حتی اگر داری از وحشت قالب تهی می کنی. او نباید بفهمد."

ماهوند که سر می رسد، هر چهار نفر مشغول شستشو هستند. فوراً گِردَش حلقه می زنند. کی، چی، چرا؟ حمزه خود را عقب می کشد و با صدای دو رگه ی سربازیَش می گوید: "برادرزاده، انگار دیگر فایده ای ندارد. هروقت از حرا می آمدی روشن بودی، ولی امروز انگار چیزی تیره و تار است."

ماهوند روی لبه ی دیوار می نشیند و لبخند می زند: "به من پیشنهادی کرده اند." خالد فریاد می زند: "کی؟ ابوسیمبل، حتما کلکی در کار است. آن را قبول نکن." بلال وفادار اندرز می دهد: "به پیامبر درس نده. خُب معلوم است که رد کرده." سلمان پارسی می پرسد: "چه جور پیشنهادی؟" ماهوند باز لبخند می زند: "بالأخره یک نفر پیدا شد که می خواهد بداند."

دوباره آغاز سخن می کند: "مسأله ی کوچکی است. به کوچکی یک دانه شن. ابوسیمبل اندکی التفات از الله تقاضا کرده است." حمزه احساس می کند ماهوند از شدت خستگی دارد از پا در می آید، گویی با دیوی دست و پنجه نرم کرده است. حامل آب فریاد می زند: "هیچ، هیچ نفعی در کار نیست." حمزه ساکتش می کند.

"اگر خدای بزرگ ما در دلش طریقی بیابد و تصدیق کند- او واژه ی تصدیق را به کار برد- که سه تا، فقط سه تا از سیصد و شصت بت معبد شایسته ی پرستشند..."

بلال فریاد می کشد: "لا اله الی الله" و دیگر مریدان با او همراهی می کنند: "یا الله!" ماهوندخشمگین می نماید: "مؤمنین به پیامبر گوش فرا می دهند؟" همه ساکت می شوند و پاها را روی ماسه ها می کشند.

"در ثواب او این است که الله، پرستش لات، عزی و منات را جایز بشمارد... در مقابل، ضمانت می کند که مانع نخواهد شد و حتی ما را به رسمیت می شناسد، به این نشان که مرا به عضویت در شورای جاهلیه برمی گزینند. این بود پیشنهادش."

سلمان پارسی می گوید: "به نظر من این یک دام است. اگر تو به بالای کوه حرا بروی و سپس با چنین پیامی فرود بیایی، حتما خواهد گفت چگونه است که جبرئیل درست همان پیام را به تو الهام کرده؟ آن وقت بهانه ای به دستش می آید که تو را شارلاتان و کذاب خطاب کند." ماهوند با سر پاسخ منفی می دهد: "می دانی سلمان، من گوش دادن را نیک آموخته ام، منظورم به حالت عادی نیست. بلکه به گونه ای که پرسشی همراه دارد. اغلب وقتی جبرئیل ظاهر می شود، گویی می داند در دل من چه می گذرد. بیشتر اوقات احساس می کنم او از درون قلبم ظهور می کند. از درون ژرفای روحم."

سلمان اصرار می کند: "یا این که دام دیگری است. از وقتی که تو لا الی الله را به ما آموختی چقدر می گذرد؟ حال اگر این شعار را رها کنیم چه خواهیم بود؟ این سبب ضعف ما می شود و ما را افرادی لاابالی جلوه خواهد داد. مردم دیگر ما را خطرناک نمی شمارند و هیچ کس ما را جدّی نمی گیرد."

ماهوند را که به وجد آمده می خندد و با مهربانی می گوید: "شاید تو به قدر کافی در اینجا زندگی نکرده ای. مگر پی نبرده ای که کسی ما را جدّی نمی گیرد؟ هنگام سخن رانی های من هیچ گاه بیش از پنجاه نفر جمع نمی شوند، که نیمی از آن ها هم مسافرند. مگر تو اشعار هجوآمیزی را که بعل بر دیوارهای شهر می کوبد نمی خوانی؟ و از برمی خوانَد:

پیامبر، لطفاً گوش فرا ده.

وحدت گراییَت،

آن یکی، یکی، یکی

جاهلیه را خوش نمی آید

پس آن را نزد فرستنده اش پس فرست.

آن ها همه جا ما را مسخره می کنند، آن وقت تو می گویی خطرناکیم؟"

حمزه با چهره ای نگران می گوید: "دیدگاه های آن ها قبلاً نگرانت نمی کرد، حالا چرا مشوشی؟ آن هم بعد از گفتگو با ابوسیمبل."

ماهوند سر می جنباند: "گاه می اندیشم باید کاری کنم که ایمان آوردن برای مردم آسانتر بشود."

سکوتی مشوش مریدان را در برمی گیرد. نگاهی ردّ و بدل می کنند و این پا و آن پا می شوند. ماهوند باز با فریاد می گوید: "شما همه می دانید چه روی داده است. می دانید که در جلب مردم به این آیین موفق نبوده ام. این مردم خدایانشان را رها نمی کنند. آن ها دست بر نمی دارند." برمی خیزد و باگام های بلند از آنان دور می شود و به تنهایی در گوشه ی دیگر چشمه ی زمزم، وضو می گیرد و برای نماز خواندن به زانو می افتد.

بلال با صدای گرفته و غمگین می گوید: "مردم در تاریکی فرو رفته اند، اما سرانجام قادر به دیدن می شوند. آن ها خواهند شنید. خدا یکی است." اندوه هر چهار تن را فرا می گیرد. حتی حمزه هم آن ملال را احساس می کند. ماهوند آشفته است و مریدانش بر خود می لرزند.

نماز به پایان می رسد. برمی خیزد، تعظیم می کند و به سویشان می آید. در حالی که دستی را بر شانه ی بلال می نهد و دست دیگر را گِرد عمویش حلقه می کند می گوید: "همه تان به من گوش کنید. پیشنهاد ابوسیمبل جالب توجه است." خالد که لطف پیامبر را شامل نشده، به تلخی سخنش را می بُرَد: "این پیشنهاد اغوا کننده است." مریدان وحشتزده به وی می نگرند. حمزه به نرمی به حامل آب می گوید: "خالد، مگر تو نبودی که همین حالا می خواستی با من دربیفتی؟ من پیامبر را انسان خواندم و تو به غلط فرض کردی منظور من اشاره به ضعف های انسانی است. حالا چه؟ نوبت من رسیده که با تو دست و پنجه نرم کنم؟"

ماهوند برای صلح دادن می گوید: "اگر با یکدیگر بستیزیم دیگر امیدی نمی ماند." و می کوشد بحث را به مسایل دینی بکِشاند: "منظور این نیست که الله آن سه را با خود برابر بداند. حتی لات هم با الله برابر نیست. ابوسیمبل فقط می خواهد آن ها در میانه ی مقیاس الهی، در مقامی پایینتر از خدای ما پذیرفته شوند."

بلال نمی تواند خودداری کند: "مقامی چون شیاطین."

سلمان فارسی مثل همیشه نکته بین است: "نه. منظور موقعیت فرشتگان است. شیخ مرد زرنگی است."

ماهوند می گوید: "شیاطین و فرشتگان. شیطان و جبرئیل. ما وجود آنان را بسان موجوداتی مابین انسان و خدا پذیرفته ایم. ابوسیمبل می خواهد ما آن سه را نیز به موجودات آسمانی بیفزاییم. می گوید این کار برای جذب مردم جاهلیه کافی است."

سلمان می پرسد: "بالأخره معبد را از مجسمه خالی خواهند کرد؟" ماهوند می گوید چیزی گفته نشده و سلمان سر می جنباند: "منظور از این کار خراب کردن توست." بلال می افزاید: "خدا نمی تواند چهار تا باشد." و خالد که حال گریستن دارد می گوید: "پیامبر، چه می گویی؟ لات، منا و عزی. آن ها مؤنثند. ترا به خدا! حالا دیگر قرار است الهه داشته باشیم؟ آن هم آن درناهای پیر، آن حواصیل و آن عجوزه های جادوگر؟"

اندوه، تقلا و خستگی بر چهره ی پیغمبر خطوط سیاه کشید. حمزه چون سربازی که در میدان جنگ دوستی زخمی را دلداری می دهد آن چهره را میان دو دست می گیرد: "ما نمی توانیم در این مورد کمکی بکنیم، برادرزاده. بهتر است به کوه بازگردی و از جبرئیل بپرسی."

*

جبرئیل: آن که خواب می بیند، گاه دیدگاه دوربین را اختیار می کند، و گاه دیدگاه بیننده را. وقتی به جای دوربین است، مُدام حرکت می کند، زیرا تصاویر ثابت حوصله اش را سر می بَرند. از این رو بر فراز جرثقیل نشسته، به پیکره های کوچک هنرپیشگان می نگرد و یا ناگهان فرود می آید و در حالی که نامریی است، میان آن ها می ایستد و آرام بر پاشنه می چرخد تا با دید سیصد و شصت درجه پانورامیک فیلم بگیرد، یا بعل و ابوسیمبل را در حال راه رفتن نشان می دهد و یا دوربین را همراه با استدی کم در دست می گیرد و از اسراز اتاق خواب شیخ پرده برمی دارد. اما غالباً مانند لژنشینان بالای کوه حرا جا خوش می کند و به تماشای جاهلیه می پردازد که خود از دور به نمایش های سینمایی بی شباهت نیست. او هم مثل دیگر دوستداران سینما اعمال و رفتارهای هنرپیشگان را سُبک و سنگین می کند و از تماشای جدال ها، بی وفایی ها و بحران های اخلاقی لذت می بَرَد. ولی انگار تعداد زن ها برای موفقیت کامل فیلم کافی نیست! از آن گذشته، معلوم نیست آن آوازهای کذایی چه شدند. باید روی صحنه ی بازار مکاره بیشتر کار می کردند. مثلاً یک نقش مجسمه وار به پیم پل بیلی موریا می دادند که در یکی از چادرهای تفریحات آن سینه های مشهور را بلرزاند و قِر بدهد.

آن وقت ناگهان حمزه به ماهوند می گوید: برو از جبرئیل بپرس. و آن که خواب می بیند دلش از اضطراب می لرزد. کی؟ من؟ یعنی در اینجا این منم که باید جواب ها را توی آستینم داشته باشم؟ من اینجا نشسته ام و دارم فیلم تماشا می کنم، آن وقت این هنرپیشه با انگشتش مرا نشان می دهد. این چه وضعی است؟ کی تا حالا از تماشاچی بی پیر فیلم های "مذهبی" خواسته که راه حل مشکل مطرح شده در فیلم را نشان بدهد؟ ولی رؤیا پیش می رود و مُدام شکل عوض می کند. حالا دیگر جبرئیل یک تماشاچی ساده نیست، بلکه بازیگر اصلی و ستاره ی فیلم است. با همان ضعف قدیمیش که نقش پرسناژهای بسیار را در عین حال می گرفت. در اینجا هم فقط رل جبرئیل را بازی نمی کند، بلکه در نقش سوداگر، پیامبر و ماهوند نیز ظاهر می شود و به موقع از کوه بالا می آید. مونتاژ این قسمت باید حسابی تمیز باشد تا این نقش دوگانه خوب از کار در بیاید. هر دو با هم نمی توانند در یک صحنه فیلم برداری بشوند و هر یک ناچار است با فضای خالی، یا تصور واقعیت دیگری سخن بگوید و برای خلق آنچه جایش خالی است به تکنولوژی اعتماد کند، یعنی به قیچی و چسب اسکاچ و یا دستگاه پیشرفته ی تراولینگ مت. لطفاً با قالیچه ی پرنده اشتباه نشود. هاه، هاه.

حالا می فهمد: در واقع از دیگری، از آن سوداگر وحشت دارد. به سرش زده یا نه؟ مَلِک مقرّب در برابر این بشر فانی از ترس به خود می لرزد. درست، ولی از همان واهمه هایی ست که نخستین باری که آدم به صحنه می رود و دارد نوبتش می رسد، گریبانگیرش می شود. این یکی از افسانه های زنده ی سینما است. آدم همه اش فکر می کند حتما آبروریزی می کنم، زبانم بند می آید یا مثل نعش منجمد می شوم. با همه ی وجودت می خواهی لایق باشی. اما موج نبوغ کارگردان چنان توانا است که تو را همراه می بَرَد. او می تواند کاری کند که بهترین باشی. اگرچه خوب می دانی که اگر نتوانی از عهده بربیایی کار او هم... واهمه ی جبرئیل، هراس از خودش به گونه ای که در خواب می بیند، سبب می شود تقلا کند که رسیدن ماهوند را متوقف نماید، اما او دارد می آید. بله، خودش است و مَلِک مقرّب نفسش را درسینه حبس می کند.

مثل رؤیایی که در آن می بینی بی جهت هُلَت داده اند روی صحنه، در حالی که نباید آنجا باشی. نه داستان را می دانی و نه چیزی حفظ کرده ای. اما سالن پُر از تماشاچی است و همه دارند به صحنه نگاه می کنند. یک همچین احساسی به او دست داده بود. یا مثل بلایی که به سر آن هنرپیشه ی سفیدپوست آمد. او در نقش زن سیاه پوست در نمایشنامه ی شکسپیر ظاهر می شود. اما همین که روی صحنه آمد، متوجه شد عینکش را هنوز به چشم دارد. ای وای. ولی تا آمد عینك را بردارد یادش افتاد كه دست هایش را سیاه نكرده. باز هم ای وای. جبرئیل چنین احساسی داشت. ماهوند برای مکاشفه نزد من می آید. به این خاطر که من میان توحید و شرک انتخاب کنم. و آن وقت من فقط یک هنرپیشه ی احمقم که دارد کابوس می بیند. آخر من فلان فلان شده چه می دانم یار، که به تو چه بگویم. کمک آهای کمک!

*

وقتی از جاهلیه به مقصد کوه حرا حرکت می کنی باید دره های تنگ و تاریک را پشت سر بگذاری. در آنجا دیگر از شن و ماسه های سپید و پاک که طی قرن ها از بقایای مرجان های دریایی برجای مانده اثری به چشم نمی خورد، بلکه شنی سیاه و سخت است که گویی نور آفتاب را می مکد. کوه حرا چون موجودی تخیلی بر فراز سرت کمین کرده است. از ستون فقراتش بالا می روی. آخرین درخت ها را با گل های سپید و برگ های ضخیم و شیری رنگ پشت سر می گذاری. از میان سنگ ها بالا می روی، سنگ هایی که به تدریج عظیمتر و صخره ای تر می شوند، و سرانجام چون دیوارهایی غول آسا راه بر خورشید می بندند. مارمولک ها مانند سایه ی آبی رنگند. آن وقت به قله می رسی. جاهلیه پشت سرت و صحرای برهوت پیش رویت گسترده است. رو به صحرا تا حدود پانصد پا پایین می آیی و به غاری می رسی. سقفش آنقدر بلند است که می توان در آن ایستاد. و کفَش پوشیده از آن شن های معجزه آسای سفید رنگ است. از کوه که بالا می روی، صدای کبوترهای صحرا را می شنوی که تو را به نام می خوانند. سنگ ها که به زبان خودت سلامت می دهند، فریاد می زنند ماهوند، ماهوند. وقتی به غار می رسی خسته ای، دراز می کشی و به خواب می روی.

*

بعد از رفع خستگی به خواب متفاوتی فرو می رود. خوابی که خواب نیست، همان حالتی است که آن را گوش فرادادن می نامد. در حالی که در ناحیه ی شکم احساس درد و کشیدگی می کند، پنداری چیزی زاده می شود و اکنون جبرئیل که آن بالا می پلکید و پایین را تماشا می کرد احساس می کند گیج شده است. من که هستم؟ در این لحظات به نظر می آید که مَلِک مقرّب درون پیغمبر است. من همان کشیدگی شکم هستم، فرشته ای که از ناف آن که به خواب رفته بیرون می افتد. من، جبرئیل فرشته، فرا می رسم، در حالی كه ماهوند، خود دیگر، دراز كشیده و در عالم خلسه گوش فرا می دهد. ناف من به وسیله ی بندی درخشان از جنس نور به نافش بسته شده و نمی شود گفت کدام یک از ما دیگری را در خواب می بیند. ما در کنار بند ناف در دو جهت جاری می شویم.

امروز جبرئیل علاوه بر قدرت و تمرکز شگرف ماهوند، نومیدیَش را نیز احساس می کند: تردیدهایش را، و این که پُر از نیاز است. ولی جبرئیل هنوز متن را حفظ نشده... او به گوش فرادادن که در عین حال پرسش است، گوش می دهد. ماهوند می پرسد: به آن ها معجزها نشان دادیم، اما ایمان نیاوردند. آن ها تو را دیدند که به سوی من آمدی. ما هر دو در معرض تماشای مردمان شهر بودیم. تو سینه ام را باز کردی و آن ها دیدند چگونه قلبم را در آب زمزم شستی و سپس آنرا درون سینه ام جا دادی. بسیاری از آنان این منظره را دیدند، ولی همچنان بت های سنگی را پرستش می کنند. و شب هنگام که آمدی و مرا همراه خود پروازکنان به بیت المقدس بردی من بالای آن شهر مقدس پرواز کردم، مگر در بازگشت آن سفر را درست همانطور که بود، با همه ی جزییاتش توصیف نکردم تا دیگر تردیدی در معجزه باقی نماند، ولی آن ها بازهم به پرستش لات شتافتند. مگر من تا کنون هرچه از دستم برآمده انجام نداده ام تا راه بر ایشان آسان شود؟ وقتی مرا تا بارگاه الهی رساندی، و الله وظیفه ی سنگین چهل بار دعای روزانه را بر مؤمنین واجب شمرد، هنگام بازگشت با موسی روبرو شدم و او گفت این بار بر شانه ی مؤمنین بس سنگین خواهد بود. من چهار بار نزد خداوند بازگشتم و موسی همچنان می گفت این تعداد دعا زیاد است و بهتر است بار دیگر تقاضای خود را تکرار کنم. در چهارمین بازگشت، خداوند تعداد نمازهای واجب روزانه را به پنج بار کاهش داد، و من دیگر بازنگشتم. از این که باز به التماس بیفتم شرم داشتم. خدا در رحمتش به عوض چهل بار، به پنج بار نماز روزانه رضایت می دهد و آن ها هنوز منات را می پرستند و عزی را می خواهند. دیگر چه می توانم بکنم؟ به ایشان چه بگویم؟

جبرئیل پاسخی نداد و ساکت ماند. تو را به جان هر که دوست داری از من نپرس. اضطراب ماهوند وحشت انگیز است. می پرسد: امکان دارد آن ها فرشته باشند؟ لات، منات، عزی... آیا از تبار فرشتگانند؟ جبرئیل، آیا تو خواهرانی داری؟ آیا آنان دختران خداوندند؟ و خود را سرزنش می کند. آه از این غرور. من مردی مغرورم. آیا این ضعف است؟ یا به رؤیای قدرت گرفتار شده ام. آیا باید برای رسیدن به عضویت شورا بخودم خیانت کنم؟ آیا این کار خِرَدمندانه است یا عاری از معنی و ناشی از خودخواهی من است؟ من حتی به صداقت شیخ اعتماد ندارم. آیا او می داند؟ شاید حتی او هم نداند. من ضعیفم و او قوی است. قبول این پیشنهاد دست او را برای خراب کردن من باز می گذارد. اما از طرفی برای من نیز منافع زیادی در بردارد. روح مردمان این شهر و همه ی مردمان جهان، یعنی به قدر سه فرشته ارزش ندارد؟ آیا الله آنقدر انعطاف ناپذیر است که برای نجات بشر حاضر به پذیرفتن سه فرشته دیگر نیست؟ من هیچ نمی دانم. آیا خداوند باید مغرور باشد یا فروتن، پُرشُکوه یا ساده، بخشنده یا طالب؟! و چه مفهومی است؟ و من؟

*

در نیمه راه خواب، یا در نیمه راه بازگشت به بیداری، جبرئیل فرشته اغلب از این رنج می بَرَد که آن که تصور می کنیم پاسخ ها را می داند در این رؤیاها ظاهر نمی شود. نه. هرگز سر و کلّه اش پیدا نمی شود. همان که وقتی داشتم می مردم، وقتی به او نیاز داشتم، نیاز... رو نشان نداد. آنکه مرکز همه ی چیزها است و الله انور خدا. هر وقت به نام او از درد و رنج به خود می پیچم، غایب است.

قادر متعال خود را دور نگه می دارد و آنچه مُدام باز می گردد، این صحنه است: پیامبر در عالم خلسه، خروج، بند نور و جبرئیل در نقش دو گانه اش. در عین حال بالا نشسته به پایین می نگرد. و از آن پایین به بالا خیره شده، و هر دو از این که خارج از جهان مادی قرار دارند چنان وحشتزده اند که کم مانده عقلشان را از دست بدهند. و جبرئیل در حضور پیغمبر، در برابر بزرگی او خود را ناتوان می یابد و با خود می گوید من بی پیر بهتر است ساکت بمانم واِلّا ممکن است بد جوری خراب کنم. صدای حمزه: هرگز ترست را نشان نده. فرشتگان نیز چون حاملین آب به این اندرز نیازمندند. مَلِک مقرّب باید آسوده و متین جلوه کند. اگر مقرّب خدا از هول صحنه دست و پا شکسته حرف بزند، پیغمبر چه خواهد گفت؟

و آن وقت ناگهان مکاشفه. به این صورت: بدن ماهوند که همچنان در عالم خلسه است یک مرتبه سخت و سفت می شود، رگ های گردنش بیرون می زند و شکمش را با دست می گیرد. نه. این هیچ شباهتی به حمله ی صرع ندارد. چیزی نیست که بتوان به این سادگی ها توضیح داد. کدام حمله ی صرع روز را به شب تبدیل کرده، سبب گِرد آمدن ابرها شده، هوا را چون شربت غلیظ می کند؟ در همان حال فرشته ای که دارد از وحشت قالب تهی می کند بالا سر مرد دردمند آویزان است. بهتر بود می گفتیم مانند بادبادکی که به نخی طلایی متصل باشد، در فضا آویخته است. کشیدگی. بازهم کشیدگی و حالا معجزه از شکم او، من، از شکم ما شروع می شود. او با همه ی توان با چیزی گلاویز شده و جبرئیل بار دیگر آن قدرت را احساس می کند. اکنون اینجا است. به فکم زور می آورد. آن را باز و بسته می کند. و آن نیرو که از درون ماهوند برآمده به تارهای صوتی من می رسد و صدا بیرون می آید.

نه. صدای من نیست. من هرگز چنین کلماتی را بلد نبوده ام. من سخنران سطح بالایی نیستم، هرگز هم نخواهم بود. اما این صدای من نیست، فقط یک صدا است.

دیدگان ماهوند کاملاً باز می شود. تصویری به نظرش می آید و به آن خیره می شود. آهان، درست است. جبرئیل به یاد می آورد. او دارد مرا می بیند. لب هایم می جنبند، لب هایم را می جنبانند. چی؟ کی؟ نمی دانم. چه بگویم. با این وجود بیرون می آید، از دهانم، از گلویم، از میان دندان هایم: آن کلمات را می گویم.

پُستچی خدا بودن به این آسانی ها نیست یار.

اما، اما، اما، خدا در این صحنه نیست.

خدا خودش می داند من پُستچی که بودم.

*

در جاهلیه یاران ماهوند کنار چشمه ی زمزم چشم به راهش هستند. خالد، حامل آب، که مطابق معمول از همه بی صبرتر است، به سوی دروازه ی شهر می دود تا در آنجا از دور مراقب رسیدنش باشد. حمزه، مثل همه ی سربازهای پیر به تنهایی عادت دارد و توی خاک ها چمباتمه زده، با سنگریزه ها بازی می کند. عجله ای در کار نیست. گاه روزهای متمادی و حتی هفته ها پیدایش نمی شود. و امروز شهر خالی است. مردم همه به چادرهای بزرگ بازار مکاره رفته اند تا در مسابقه ی شعرا حاضر باشند. سکوت آنقدر عمیق است که فقط صدای سنگریزه های حمزه و بغبغوی یک جفت کبوتر که از کوه حرا آمده اند به گوش می رسد. آن وقت صدای پای دونده ای را می شنوند.

خالد است که با نفس بُریده و چهره ای گرفته سر می رسد. پیامبر بازگشته، اما به زمزم نمی آید. حالا همگی برخاسته اند. از این رفتار خارج از قاعده بر آشفته اند. آن ها که کنار شاخه های نخل و ستون های سنگی انتظار می کشیدند، از حمزه می پرسند: یعنی امروز پیامی نیست؟ اما خالد که هنوز نفس نفس می زند، سر می جنباند: "چرا. فکر می کنم باشد. ظاهر پیامبر مثل مواقعی است که کلام نازل می شود. ولی با من سخنی نگفت و به سوی بازار مکاره رفت."

حمزه برای جلوگیری از ادامه ی بحث جلو افتاد و مریدان- تا کنون حدود بیست نفر جمع شده اند- او را تا مناطق ثروتمند نشین شهر همراهی می کنند. حالت چهره شان حاکی از نفرتی پرهیزکارانه است. انگار فقط حمزه انتظار رسیدن به بازار مکاره را می کشد.

بیرون چادرهای مالکین شترهای خالدار، ماهوند را می یابند. با دیدگان بسته ایستاده و عزم خود را برای انجام آن مهم استوار می کند. آن ها پُر از تشویش و پرسشند، ولی او پاسخ نمی دهد و پس از چند لحظه وارد چادر شاعران می شود.

*

درون چادر، جماعت با رسیدن پیغمبر نامحبوب و پیروان بخت برگشته اش واکنشی استهزاآمیز نشان می دهند. ولی همین که ماهوند با دیدگان بسته پیش می آید، صداهای هو کردن و معو کشیدن قطع می شود. چشم نمی گشاید، اما گام هایش محکم است و بی آنکه پایش بلغزد یا به چیزی یا کسی بخورد به صحنه می رسد، از چند پله بالا می رود و همچنان با چشمان بسته در میان نور قرار می گیرد. غزل سرایان، مداحان قصاص، سرایندگان اشعار داستانی یا هجوآمیز- البته بعل هم اینجا است- با حالتی ناشی از سرگرمی آمیخته با اندکی نگرانی به ماهوند خوابگرد می نگرند. پیروانش میان جمعیت پراکنده اند و برای خود جا باز می کنند و کاتبین برای رسیدن به نزدیک صحنه و نگارش گفته هایش، از یکدیگر پیشی می جویند.

ابوسیمبل بزرگ بر قالیچه ای ابریشمین در کنار صحنه نشسته و بر چند بالش تکیه زده و در کنار همسرش هند با گردن بندهای طلای مِصری پُرشُکوهتر از همیشه جلوه می کند. فُرم یونانی نیم رخش مشهور است و موهای سیاهش تا نوک پایش می رسد. ابوسیمبل برمی خیزد و با ادب و نزاکت بسیار خطاب به ماهوند می گوید: "خوش آمدی ماهوند، ای پیغمبر، ای کاهن." این ابزار احترام رسمی است و بر جماعتی که در چادر گِرد آمده اند تأثیر می گذارد. دیگر پیروان پیغمبر را کنار نمی زنند، بلکه برای عبورشان راه باز می کنند و آنان شگفتزده و نیمه راضی پیش می آیند.

ماهوند بی آنکه دیده بگشاید، شمرده و واضح می گوید: "در اینجا شاعران بسیاری گِرد آمده اند و من ادعا نمی کنم که یکی از آنان باشم. اما من پیامبرم و ابیاتم از آن وجودی بالاتر از همه ی این شاعران است."

کاسه ی صبر جماعت دارد لبریز می شود. جای دین در معابد است و جاهلیان نیز مانند زوار در پی تفریح به اینجا آمده اند. این یارو را ساکت کنید! بیرونش بیندازید! اما ابوسیمبل بار دیگر به زبان می آید: "اگر واقعاً خدایت با تو سخن گفته، همه ی دنیا باید گفته هایش را بشنود." و در چادر بزرگ فوراً سکوت کامل برقرار می شود.

ماهوند با صدای رعدآسا می گوید: "ستاره." و کاتبین شروع به نگارش می کنند.

"به نام خداوند بخشنده ی مهربان!

در کنار پروین، هنگام طلوع آفتاب: همراهت خطاب نمی کند، به بیراهه نیز نمی رود و امیال شخصیش او را به سخن گفتن وا نمی دارد.

این وحی است که بر او نازل شده: آن که قدرتش بی کران است آن را به وی آموخته.

سالار همه ی نیروها در افق افراشته ایستاد، آن گاه نزدیکتر شد، نزدیکتر از طول دو کمان، و آنچه را كه نازل شد به خدمتگزار خویش الهام کرد.

هنگامی که چشمانش به آنچه که دید افتاد، دل خدمتگزار پاک بود. پس آیا شما جسارت آن را دارید که نسبت به آنچه دیده است شبهه ای به دل راه دهید؟

من نیز اورا کنار درخت سِدر که در انتها، در نزدیکی باغ آرامش قرار دارد دیدم. هنگامی که آن درخت پوشیده بود، دیده بر نگرفتم و نگاهم منحرف نشد و برخی از والاترین نشانه های خداوند را دیدم."

و سپس بی هیچ درنگ یا تردیدی دو بیت دیگر را نیز می خوانَد:

"آیا به لات و عزی و منا که سومین است اندیشیده اید؟" پس از شنیدن نخستین مصراع، هند برمی خیزد و شیخ جاهلیه صاف می ایستد. ماهوند با دیدگان خاموش قرائت می کند: "آنان پرندگان متعالیَند و شفاعتشان واجب است."

مادام که سر و صدا و هیاهو، فریاد، هورا، شایعه، فریادهای حاکی از پرسش الهه ال لات بالا می گیرد و درون چادر بزرگ طنین می افکند، جماعت شگفتزده با صحنه ی مهیج تازه ای روبرو می شوند: شیخ ابوسیمبل دو شصت خود را بر لاله های گوش می نهد ودر حالی که انگشتانش را تکان میدهد با صدای رسا تکرار می کند: "الله اکبر." و سپس به زانو می افتد و پیشانی را با احتیاط بر زمین می نهد. همسرش هند نیز بلافاصله ازاو پیروی می کند.

خالد، حامل آب، در طول این وقایع کنار در باز چادر ایستاده و اکنون که همه در آن اجتماع کرده اند، با وحشت می نگرد. همه ی حاضران در چادر و زنان و مردان بیرون از آن ردیف به ردیف زانو می زنند. این حرکت از هند و شیخ آغاز شده و موج وار همه جا را فرا می گیرد. پنداری آن دو سنگ ریزه هایی بودند که به درون دریاچه ای پرتاب شدند. تا این که همه ی مردم داخل و خارج چادر در برابر پیغمبر چشم بسته که سه الهه ی حامی شهر را مقدس شمرده به زانو افتاده باسن ها را ندارد. حامل آب که بی اختیار می گرید، به درون قلب خالی شهر ماسه می دود و اشک هایش که بر زمین می ریزد، چنان آن را سوراخ می کند که انگار نوعی اسید خطرناک با آن مخلوط است.

ماهوند بی حرکت می ماند و بر پلک چشمان باز شده اش اثری از رطوبت به چشم نمی خورد.

*

در آن شب پیروزی ویرانساز سوداگر در چادر بی ایمانان، در شهر قتل هایی صورت می گیرد که بانوی اول جاهلیه را وا می دارد برای ستاندن انتقامی هولناک سالیان دراز در انتظار بماند.

حمزه عموی پیغمبر تنها به خانه می رفت و میان طلوع و غروب آن پیروزی اندوهناک سر خاکستریش را پایین انداخته بود که صدای غرشی را شنید و تا سرش را بلند کرد چشمش به شیری سرخ رنگ و غول آسا افتار که نزدیک بود از بُرج و باروی بلند شهر به رویش بجهد. برق فسفری پوست سرخش با درخشش ماسه های صحرا در هم می آمیزد. از پَره های دماغش وحشت مکان های منزوی زمین را بیرون می دمد و با آب دهانش طاعون می پراکند، و هنگامی که سپاه جسارت کرده به قلب صحرا می زند، سپاهیان را می بلعد. از میان آخرین نور آبی رنگ شب به طرف حیوان نعره ای می کشد و از آنجا که سلاح ندارد، خود را برای مرگ آماده می سازد: "پیر مانتیکور حرامزاده. جوانی هایم شما گریه های بزرگ را دست خالی خفه می کردم." وقتی جوانتر بودم، وقتی جوان بودم.

از پشت سر صدای خنده می آید و از دور. شاید از بُرج و باروی شهر نیز صدای قهقهه به گوش می رسد. به اطراف می نگرد. مانتیکور ناپدید شده و گروهی از جاهلیان که لباس بالماسکه پوشیده اند و خندان از بازار مکاره باز می گردند، او را در میان می گیرند. حالا که این درویش ها لات ما را قبول دارند، به هر گوشه و کناری که نگاه می کنند، خداهای جدید می بینند، مگر نه؟ حمزه می فهمد که شبی وحشت انگیز در پیش دارد. به خانه باز می گردد و سراغ شمشیر جنگیش را می گیرد. به نوکر لاغری که چهل و چهار سال تمام در جنگ و صلح خدمتش را کرده غرولند کنان می گوید: "بیش از هر چیز در دنیا، از این نفرت دارم که حق را به دشمنانم بدهم. همیشه گفته ام بهتر است آن حرامزاده ها را بکُشیم. برای آن بدمصب ها بهترین راه حل همین است." شمشیر از روزی که به دین برادرزاده اش گروید از جلد چرمیَش بیرون نیامده، ولی امشب به نوکرش اقرار می کند: "شیر آزادانه در شهر می گردد. صلح باید همچنان انتظار بکشد."

در این آخرین شب فستیوال ابراهیم، جاهلیه پُر از لباس مبدل و جنون است. کُشتی گیران با بدن های چاق و روغن زده کار خود را به پایان رسانده اند و هفت شعر انتخابی به دیوارهای خانه ی سنگ سیاه آویخته است. اکنون روسپیان آوازه خوان جای شعرا را گرفته اند و فاحشه های رقاصه با بدن های روغن زده مشغول کارند و کُشتی شبانه رخت به نوع روزانه اش می سپارد. زنان خود فروش با ماسک های طلایی رنگ نوک پرندگان می خوانند و می رقصند و رنگ طلا در چشمان درخشان مشتری ها منعکس می شود. طلا، همه جا برق طلاست، در مشت جاهلیان سودجو و میهمانان لذت جویشان، در منقل های مشتعل و در دیوارهای ملتهب شهر شب. حمزه دلتنگ از میان خیابان های پُر از طلا و کنار زواری که بیهوش افتاده و جیب برها مشغول خالی کردن جیبش اند می گذرد. صدای عیش و عشرت مستانه را از پشت درهای طلایی و درخشنده ی خانه ها می شنود و آوازها و قهقهه ها و جرنگ جرنگ سکه ها چون ناسزاهای کشنده آزارش می دهد. ولی آنچه را می جوید، نمی یابد. نه. اینجا نیست. از شادمانی و عشرت نورانی طلا دور می شود و دزدانه سایه ها را تعقیب می کند و انتظار ظهور شیر را می کشد.

سرانجام پس از ساعت ها جستجو، آنچه را که می دانست انتظارش را می کشد، در یکی از گوشه های تاریک دیوارهای خارجی شهر می یابد. حیوانی که در رؤیا دیده بود، مانتیکور سرخ، با دندان های سه رجه. چشمان مانتیکور آبی رنگ است و چهره ای شبیه به مردان دارد و صدایش به آمیزه ای از ترومپت و فلوت می ماند. او به تندی باد می دود، ناخن هایش مانند در بازکن پیچ پیچ است و با دُمش تیرهای زهرآگین پرتاب می کند. مانتیکور گوشت انسان را بسیار دوست دارد. انگار مشاجره ای در پیش است. صدای کشیدن کارد و بهم خوردن دو فلز بگوش می رسد. حمزه، خالد، سلمان و بلال را می بیند. به آن ها حمله کرده اند. حمزه اکنون چون شیر شمشیر از نیام می کشد، غرشش سکوت را می درد. با همه ی شتابی که پاهای شصت ساله اش در توان دارند پیش می رود. ماسک چهره ی حمله کنندگان را پوشانده و شناختنشان امکان ندارد.

شب، شب ماسک ها است. هنگامی که در خیابان های پُر از هرزگی جاهلیله راه می رود، حمزه با دلی آکنده از خشم مردان و زنان را در هیأت عقاب، شغال، اسب، شیر دال افسانه ای، سمندر، گراز افریقایی و رُخ ]پرنده ی بزرگ افسانه ای. م.[ دیده است و مارهایی که به جای دُم سر دیگری دارند، و گاوهای بالدار معروف به ابوالهول آشوری از پس کوچه ها در برابرش پدیدار گشته اند. اجنه و حوریان و شیاطین شهر را در این شب اوهام تب آلود و شهوت قبضه کرده اند. ولی اینک در این مکان تاریک است که ماسک های سرخ را می باید، همان هایی را که می جست. ماسک مردان شیر صولت را. و به استقبال سرنوشت می رود.

*

سه مرید ماهوند در چنگال غمی خانمانسوز شروع به نوشیدن کردند. از آنجا که عادت به الکل نداشتند، به زودی نه تنها مست، بلکه از خود بی خود شدند و به میدانی رفته، بنا کردند به متلک پرانی به عابرین و آن وقت خالد، حامل آب، در حالی که خیک آبش را تاب می داد، رجز خوانی آغاز کرد. می گفت با سلاحی که در دست دارد می تواند شهر را ویران کند. آب جاهلیه ی کثیف را پاک خواهد کرد و آن را تا مرز ویرانی شستشو خواهد داد تا از ماسه ی سفید پاک، شهری تازه بنا شود. در این هنگام بود که مردان شیرصولت شروع به تعقیب آن ها کردند و پس از پی گردی طولانی، در گوشه ای گیرشان انداختند.

وحشت مستی را از سرشان پرانده بود و به ماسک های مرگ سرخ خیره شده بودند که حمزه سر رسید.

... جبرئیل حین تماشای این ستیز، بالای شهر پرواز می کند. حمزه که وارد گود می شود، درگیری پایان می یابد. دو تن از حمله کنندگان فرار را بر قرار ترجیح می دهند و دو تن دیگر مُرده بر زمین نقش می بندند. بلال، خالد و سلمان زخمی شده اند، اما زخم هاشان چندان کاری نیست و وخیمتر از آن خبری است که پشت ماسک شیر جسدها پنهان است. حمزه قبل از دیگران آن ها را بجا می آورد: "برادران هند. دیگر کارمان ساخته است."

قاتلین مانتیکور و آن ها که با آب ترور می کنند. پیروان ماهوند در سایه ی دیوار شهر نشسته می گریند.

0 comments:

Post a Comment

Note: Only a member of this blog may post a comment.