روز بعد، نشانی از دكتر یا پملا نبود و چمچا شگفتزده بیدار شد و باز به خواب رفت. پنداری دیگر لزومی نداشت این دو وضعیت متضاد تلقی شوند، بلكه حالت هایی بودند كه در یكدیگر جاری می شدند و از یكدیگر بیرون می آمدند تا نوعی توهّم بی پایان حواس ایجاد كنند... خواب ملكه را دید، دید كه دارد با علیاحضرت با ملاطفت عشقبازی می كند. او بدن انگلیس بود، دولت مجسم، و صلدین او را انتخاب كرده بود تا همراهش باشد. او معشوقه اش بود، ماهتاب لذت هایش.
هیاسینت سر وقت آمد تا سواری كند و مشتش بزند و او بی قیل و قال تن در داد. ولی كارش كه تمام شد زیر گوشش گفت: "تو هم با بقیه همدستی؟" و صلدین فهمید كه او نیز در توطئه ی بزرگ شریك است. صدای خود را شنید: "اگر تو باشی من هم هستم." و او با رضایت سری جنباند. چمچا احساس كرد گرمایی پرش می كند و به این فكر افتاد كه یكی از مشت های بسیار لطیف و كوچك ولی نیرومند فیزیوتراپیست را در دست گیرد. كه درست در همین لحظه صدایی از طرف مرد كور بلند شد: "عصایم، عصایم را گم كرده ام."
هیاسینت گفت: "بدبخت بینوا." و از روی چمچا پایین پرید و شتابان به سوی مرد كور رفت. عصا را برداشت و به دست صاحبش داد و پیش صلدین برگشت و گفت: "امشب می بینمت. باشد؟ خب؟"
دلش می خواست زن بیشتر بماند، ولی او تند و تیز گفت: "من زن پُركاری هستم آقای چمچا، باید كارم را انجام بدهم، مریض ها را ببینم."
وقتی رفت، صلدین به پشت دراز كشید و برای اولین بار پس از مدتی مدید لبخند زد و این فكر به ذهنش خطور كرد كه حتما مسخ ادامه دارد. آخر احساسات رمانتیكش نسبت به یك زن سیاه پوست بیدار شده بود. قبل از این كه فرصت تعقیب چنین افكار پیچیده ای را بیابد، همسایه ی كور باز شروع به صحبت كرد و چمچا بی اختیار گوش فرا داد:
"من متوجه شما بوده ام، متوجه شما بوده و هستم و قدر مهربانی و فهمیدگیتان را می دانم." صلدین پی برد كه مرد دارد با فضای خالی، جایی كه حتما تصور می كرد فیزیوتراپیست هنوز ایستاده، صحبت می كند: "من آدمی نیستم كه مهربانی را فراموش كنم. شاید روزی بتوانم تلافی كنم، ولی اكنون بدانید كه آن را با امتنان به یاد خواهم داشت..." چمچا دلش نیامد بگوید كه او دیگر آنجا نیست. دوست عزیز یك مدت پیش رفت. اندوهگین گوش فرا داد تا سرانجام مرد كور از فضا سؤال كرد: "می توانم امیدوار باشم كه شما هم مرا به خاطر بیاورید، اندكی؟ بعضی وقت ها؟" بعد سكوت شد، خنده ای خشك، صدای نشستن یكباره و سنگین یك مرد و آخر، پس از وقفه ای تحمل ناپذیر باز شروع شد و مرد كه با خودش حرف می زد بانگ زد: "وای... هیچ كس مثل من زجر نكشیده."
چمچا اندیشید همه ی تلاش برای رسیدن به اوج است، ولی با خیانت سرشتمان روبرو می شویم. ما دلقك هایی هستیم در جستجوی تاج. حسی تلخ او را فرا گرفت. یك وقتی من سبُكتر و خوشبخت تر بودم. گرم بودم، و حالا مایعی سیاه در رگ هایم جاری است.
هنوز از پملا خبری نبود. به درك. آن شب به گرگ و مانتیكور گفت كه با آن ها است و تا آخر خط می رود.
*
فرار بزرگ چند شب بعد به وقوع پیوست. دیگر مشت های خانم هیاسینت فیلیپس ریه های صلدین را كاملا از اخلاط پاك كرده بود. این فرار عملی در مقیاس بزرگ از آب درآمد كه بسیار خوب سازمان یافته بود و نه تنها ساكنان سناتوریوم، بلكه آن هایی را كه مانتیكور detenus ]زندانی. در متن به زبان فرانسه است. م.[ می نامید و پشت میله های بازداشتگاه مركزی، در نزدیكی سناتوریوم به سر می بردند را نیز در برمی گرفت. چمچا كه از استانژهای بزرگ فرار نبود، همانطور كنار تختش منتظر ماند تا هیاسینت آمد و به اتفاق از آن بخش كابوس ها گریختند و پس از عبور از كنار مردان دست و پا بسته ای كه نگهبانان سابقشان بودند، به شفافیت شب سرد و مهتابی پیوستند. در آن شب نورانی سایه های بسیاری می گریختند و چمچا موجودات غیر قابل تصوری را دید: مردان و زنان نیمه گیاه، یا حشره و حتی در بعضی موارد نیمه آجر یا سنگ. مردانی بودند كه به جای دماغ شاخ كرگدن داشتند و زنانی با گردن هایی به درازی گردن زرافه. هیولاها به شتاب و بی صدا به سوی مرز مجتمع بازداشتگاه مركزی رفتند. مانتیكور و سایر مسخ شدگان تیز دندان در آنجا، كنار سوراخ های بزرگی كه از حصار جویده بودند، انتظار بقیه را می كشیدند و آن وقت همگی بیرون آمدند و آزادانه، اگرچه بی امید، ولی بی هیچ شرمی نیز هر یك به راه خود رفتند. صلدین چمچا و هیاسینت فیلیپس كنار هم می دویدند و سم های صلدین روی آسفالت پیاده رو كلیپ كلاپ صدا می كرد. هیاسینت گفت شرق و آن وقت صدای پاهای خودش، آن صدای دیگری را كه در گوش هایش می پیچید، از میان برد. آن ها به سمت شرق، شرق، شرق و در خیابان هایی می دویدند كه به شهر لندن منتهی می شد.
۴
جامپی جاشی [Jumpy Joshi]، همان شبی كه پملا چمچا خبر مرگ شوهرش را در انفجار بُستان شنید، و در شرایطی كه پملا بعداً "اتفاق محض" نامید، با او همبستر شد. از این رو شنیدن صدای رفیق قدیمی كالجش، صلدین، كه در نیمه های شب از ورای قبر درآمد، و آن شش كلمه كوتاه را ادا كرد: ببخشید، خواهش می كنم ببخشید، عوضی گرفته ام. آن هم كمتر از دو ساعت بعد از این كه جامپی و پملا به كمك دو بطر ویسكی عمل حیوان دوپشته را انجام داده بودند، در تنگنا قرارش داد. پملا خواب آلود در حالی كه ماسك سیاه ضدنور به چشم داشت به سویش غلتی زد و پرسید: "كی بود؟" و او تصمیم گرفت بگوید: "اشتباه بود، نگران نباش." كه در نوع خود اشكالی نداشت.
اما از آن به بعد ناچار بود همه ی بار نگرانی را به تنهایی به دوش بكشد. همانطور برهنه راست روی تخت نشست و طبق عادت همیشگی بنا كرد شست دست راستش را مكیدن. این كار راحتش می كرد.
جامپی مردی كوچك اندام بود كه شانه هایی شبیه به رخت آویزهای سیمی و ظرفیتی عظیم برای آشفتگی و هیجان عصبی داشت و چهره ی رنگ پریده، چشم های گودرفته و ریزش، موهایش كه هنوز كاملا مشكی و فرفری بود، از سِر درونش خبر می دادند. انگشتان منقبضش آنقدر این موها را به هم زده بود كه دیگر شانه زدن و برس كشیدن بی فایده بود و موهایش مُدام سیخ می ایستاد و ظاهری به او می بخشید كه انگار همین الان از خواب بیدار شده و دیر كرده و عجله داشته است. این موها، به علاوه ی خنده ی شرم آلود، خودكم بینانه، توأم با سكسكه و زیادی هیجانزده اش، اسم اصلیش را كه جمشید بود به این لقب جامپی یا ترقه مبدل كرده بود كه همه، حتی كسانی كه برای نخستین بار با او آشنا می شدند، خود به خود به كار می بردند. فكر كرد، بله، همه به جز پملا، زن صلدین. و در حالی كه با حالتی تب آلود شستش را می مكید با خود گفت بیوه؟ یا خدا كمكم كن. انگار باید گفت همسر. از چمچا رنجیده بود. بازگشت از گوری در آب. عجب اتفاق اپرایی ای، آن هم در این دوره و زمانه. آنقدر غریب بود كه به نظر ناشایسته می آمد. مثل كاری كه از ایمان غلط ناشی بشود.
به محض این كه خبر را شنیده بود با عجله به خانه ی پملا رفته بود و دیده بود بی آن كه بگرید، متین و سنگین نشسته است. پملا او را به اتاق مطالعه اش، كه وضع آن حاكی از تمایلش به آشغال جمع كنی بود برد. روی دیوارها تابلوهای آبرنگ باغچه های گل سرخ در كنار پوسترهای مشت های افراشته ای كه زیرش نوشته شده بود Partido Socialista ]حزب سوسیالیست. در متن به زبان اسپانیایی است. م.[ آویخته بود و عكس دوستان و یك دسته ماسك افریقایی به چشم می خورد. وقتی جامپی راهش را از میان زیرسیگاری ها، روزنامه ی صدا و رُمان های علمی- تخیلی فمینیستی می جست، پملا با صدایی بی احساس گفت: "مسأله ی تعجب آور این است كه وقتی به من خبر دادند، فكر كردم هر چه باشد مرگ او سوراخ خیلی كوچكی در زندگی من ایجاد خواهد كرد و شانه بالا انداختم." جامپی كه بغض گلویش را می فشرد و خاطره ها دلش را می تركاند، ایستاد، بازوهایش را بلند كرد و بال زد، در حالی كه آن پالتوی سیاه بی شكلش، با آن چهره ی بی رنگ و رو و وحشتزده به خفاشی می ماند كه ناغافل در نور شنیع و روز گیر افتاده باشد. آن وقت چشمش به بطری های خالی ویسكی افتاد. پملا گفت از چند ساعت پیش شروع به نوشیدن كرده و تا حالا، آرام و ریتم دار، با پشتكار ورزشكاران دو استقامت، به این كار ادامه داده است. جامپی كنارش روی تخت تاشو و كوتاهش نشست و پیشنهاد كرد نقش راهنما را بازی كند. پملا گفت: "هر طور میلت است." و بطری را به دستش داد.
حالا كه صاف روی تخت نشسته و به جای لب بطری شستش را می مكید و سردرد می زدگی و این راز اخیر دست به دست هم داده، درون جمجه اش می كوفتند (آخر او نه به می عادت داشت، نه به راز)، جامپی احساس كرد بار دیگر اشك به چشمش می آید و تصمیم گرفت برخیزد و قدمی بزند. بنا كرد از پله ها بالا رفتن. صلدین طبقه ی بالا را "كمینگاه" می نامید. انبار بزرگی بود كه پنجره ای به بام داشت و از پنجره های دیگرش پارك محله به چشم می خورد كه پُر از درخت های كاج، شریین و آخرین نارون هایی بود كه از سال های طولانی برجای مانده بودند. جامپی اندیشید، اول نوبت نارون ها بود، حالا نوبت ما است. شاید هم مرگ درختان هشداری بود. سرش را تكان داد تا این افكار بیمارگونه را در این وقت شب كنار بزند و لب میز چوب ماهون دوستش نشست. یك بار هم در یك پارتی در كالجشان همینطور لب میزی كه رویش شراب و آبجو ریخته بود كنار دختر لاغری نشسته بود. دختر لباس مینی مشكی توردوزی پوشیده و شال پُربنفش انداخته بود و پلك هایش چون سپرهای نقره ای برق می زد. جامپی آنقدر جربزه در خود نمی دید كه به دختره حتی سلام كند. اما آخر رویش را به او كرد و جمله ای معمولی و مبتذل بر زبان آورد. دختره نگاهی تحقیرآمیز به سراپایش انداخت و بی آن كه لب هایش را، كه ماتیك سیاه زده بود، حركت دهد گفت این گفتگو مُرده است، فهمیدی؟ و جامپی برآشفته و بی اختیار گفته بود: "بگو ببینم دخترهای این شهر چرا این قدر بی ادبند؟" و دختر بی آن كه به خودش زحمت فكر كردن بدهد، بلافاصله جواب داده بود چون بیشتر پسرهایش مثل تو اند. چند دقیقه بعد چمچا رسید. بوی گند پاچولی patchouli] نوعی نعنای هند شرقی.[ می داد و كورتای سفیدی به تن داشت. تصویر مجسمی بود كه این لامصب ها از مشرق زمین داشتند، و پنج دقیقه بعد دختره با او رفت. تلخی قدیم بازآمد و جامپی جاشی با خود گفت حرامزاده خجالت سرش نمی شد. حاضر بود هر چه آن ها می خواهند و بالایش پول می دهند بشود: كتی كه تبدیل به روتختی می شود و كف شما را هم می بیند، هاراكریشنادهای مفت خور. هر چیزی اندازه دارد. در اینجا انگار به خودش آمد. بهتر است با واقعیت روبرو بشوی جمشید. راستش دخترها طرفت نمی آمدند. واقعیت این است و بقیه اش جز حسادت نیست. كمی وا داد. خُب شاید اینطور باشد و ادامه داد شاید مُرده باشد و شاید هم نه.
دكوراسیون اتاق چمچا به نظر آن فضول بی خواب به گونه ای مصنوعی و به همین خاطر غم انگیز آمد: كاریكاتور اتاق یك هنرپیشه بود. پُر از تصاویر امضا شده ی همكاران، تراكت های نمایش، برنامه های قاب شده، عكس هایی كه حین نمایش گرفته بودند، بُریده ی روزنامه ها، جایزه ها، جلدهای متعدد خاطرات هنرپیشگان. یك اتاق كیلویی بود، تقلیدی از زندگی. ماسك. یك ماسك بود این اتاق. روی هر سطح یك شیء نوظهور به چشم می خورد: زیر سیگاری هایی به شكل پیانو، مجسمه ی كوچك پی یرو ]یكی از پرسناژهای شوخ و سنتی پانتومیم فرانسه.[ كه از پس قفسه ی كتاب سرك كشیده بود، و همه جا، روی دیوارها، پوسترهای سینما، در نور چراغی كه اروس ]فرشته ی عشق. م.[ برنزی در دست داشت، در آینه ای به شكل قلب، از آن سوی موكت قرمز خونی و سقف اتاق، نیاز صلدین به عشق نعره می كشید. رسم تئاتری ها این است كه هم دیگر را می بوسند و عزیزم خطاب می كنند. زندگی روزمره ی هنرپیشگان از عشق ساختگی سرشار است. جلب رضایت یا دست كم دلداری یك ماسك، به وسیله ی پژواك آنچه جستجو می كند چندان دشوار نیست. جامپی فهمید یاسی در وجود چمچا خانه دارد كه به هر كاری وا می داردش: او حاضر است دست به هر كاری بزند، هر لباس مزخرفی را بپوشد و به هر شكلی دربیاید تا یك كلمه ی محبت آمیز بشنود. آن هم صلدینی كه به هیچ وجه در مورد زن ناموفق نبود. غزمیت بیچاره. حتی پملا با آن ملاحت و زرنگیش كفایت نمی كرد.
معلوم بود كه: صلدین نیز آرام آرام كفایت خود را برای زنش از دست داده است. نزدیك پایان ویسكی دوم، پملا سرش را روی شانه اش گذاشته بود و مِی زده گفته بود: "نمی دانی از این كه با كسی هستم كه هر بار اظهار عقیده می كنم منجر به درگیری نمی شود، چه نفس راحتی می كشم. كسی كه طرفدار فرشته ها است." جامپی منتظر ماند و او باز گفت: "عاشق خانواده ی سلطنتی بود. باورت نمی شود. بازی كریكت، مجلسین، ملكه. این كشور همیشه برایش یك كارت پُستال بود. هر كاری می كردی واقعیت پشت آن را نمی دید." چشمانش را بست و دستش را تصادفاً روی دست جامپی نهاد. او گفت: "واقعاً هم صلاح الدین بود. مردی كه فاتح سرزمینی مقدس است. انگلستانی كه به آن معتقد بود... و تو هم بخشی از آن بودی." پملا خودش را كنار كشید و روی مجله ها، گلوله های كاغذ و آشغال ها دراز شد: "بخشی از آن؟ من خود بریتانیای بدپیر بودم. آبجوی گرم، پای قیمه، عقل معاش و من. ولی آخر من واقعیت دارم، ج ج، من... واقعاً و حقیقتاً وجود دارم." دستش را به سوی جامپی دراز كرد و او را به طرف خود كشید، لب بر لبش نهاد و او را با حالتی غیرعادی و پر سر و صدا بوسید: "متوجه منظورم شدی؟" بله. شده بود.
بعداً در حالی كه خودش را كنار می كشید و با موهایش ور می رفت گفت: "باید حرف هایش را راجع به جنگ فالكلند می شنیدی. می گفت پملا، فرض كن نصفه های شب صدایی از پایین به گوشَت می رسد و می روی می بینی چه خبر است. آن وقت یك مرتبه در اتاق نشیمن چشمت به مرد نكره ای می افتد كه هفت تیری در دست گرفته و امر می كند برگرد بالا. تو چه می كنی؟ گفتم معلوم است، می روم طبقه ی بالا. خُب مسأله همین است دیگر. مهاجمین وارد خانه شده اند و این را نمی شود تحمل كرد. جامپی دید پملا دست هایش را مشت كرده و بندهای انگشتش سفید شده اند: "گفتم اگر ناچاری این تمثیل های آسان وامانده را به كار ببری، آن ها را درست به كار ببر. نه خیر. مثل این است كه دو نفر همزمان ادعا كنند خانه ای ملك آن ها است و در حالی كه یكی از آن ها خانه را غصب كرده، دیگری با هفت تیر برسد. قضیه اینطوری است. این عین واقعیت است." جامپی با حالتی جدّی سر تكان داد و او در حالی كه با دست به زانویش می زد گفت: "بله، اینطور است آقای جم Jam] مربا.[، راستكی... واقعاً و حقیقتاً اینطور است. حالا یك قلپ ویسكی بده".
از روی جامپی خم شد و دكمه ی ضبط را فشرد. جامپی با خود گفت یا مسیح، كاست بونی- ام؟ دست بكش بابا. این خانم با این همه اداهای خشونت آمیز نژادی- حرفه ایش هنوز از موسیقی چیزی سرش نمی شد. آهان شروع شد. بوم چیكابوم. آن وقت در حالی كه احساسات مصنوعی اشك های طبیعی را از چشمش جاری ساخته بود، زد زیر گریه. مزمور صد و سی و هفتم بود. داوودشاه از ماورای قرن ها بانگ می زد، چگونه می توان سرود خدا را در سرزمینی بیگانه خواند.
پملا در حالی كه روی زمین نشسته با چشمان بسته سرش را به تخت تاشو تكیه داده بود گفت: "این سرود را در مدرسه مجبور بودیم یاد بگیریم." كنار رود بابل، همانجا كه نشسته بودیم، اوه، اوه، گریستیم... دكمه ی توقف ضبط را فشرد، تكیه داد و بنا كرد از حفظ خواندن: "ای اورشلیم، اگر فراموشت كنم، دست راستم را وادار تا مهارت هایش را از یاد ببرد، اگر تو را به یاد نیاورم، اگر در شادیم اورشلیم را ترجیح ندهم."
بعداً، به خواب كه رفت، مدرسه ی مذهبیش را خواب دید. آن سرودهای صبحگاه و شبانگاه و خواندن مزامیر را می دید كه ناگهان جامپی پرید و در حالی كه تكانش می داد تا بیدار شود داد زد: "فایده ای ندارد. باید به تو بگویم چه شده. او نمُرده. صلدین را می گویم. لامصب زنده است."
*
بلافاصله بیدار شد، دوزانو نشست، پنجه هایش را درون موهای پُرپشت و حنا زده اش كه نخستین تارهای سفید در میانشان به چشم می خورد، فرو برد و همانطور برهنه، دست در موها نشسته بود و جم نمی خورد تا حرف جامپی تمام شد. آن وقت ناگهان بی هیچ هشداری بنا كرد مشت زدن به سینه، بازوها و شانه های جامپی. با تمام نیرو مشت می زد. چند مشت هم توی صورتش خواباند. جامپی كه قیافه اش با روبدوشامبر توردوزی پملا مضحك شده بود، همچنان پیشش نشسته بود و مشت می خورد. بدنش را شل كرده بود و تن می داد. مشت زدنش كه پایان گرفت، بدنش از عرق خیس بود. جامپی احساس كرد بازویش شكسته است. نفس زنان پیشش نشست. هر دو سكوت كردند.
سگش وارد شد، به نظر نگران می آمد. به او پنجه زد و پای چپش را لیسید. جامپی با احتیاط جنبید و اندكی بعد گفت: "خیال می كردم گم شده." پملا با سر تصدیق كرد: "ولی دزدها تماس گرفتند و من باج را پرداختم. فقط اسمش را عوض كرده اند و الان گِلِن [Glenn] نام دارد. اشكالی هم ندارد. من كه نمی توانم شِر خان [Sher Khan] را درست تلفظ كنم."
اندكی بعد جامپی احساس كرد مایل است گفتگو كند. شروع كرد: "این كاری كه الان كردی."
"وای خدا."
"نه. مثل كاری است كه من یك بار كردم، كه شاید بهترین كار زندگیم باشد." در تابستان ۱۹۶۷، صلدین بیست ساله و "غیر سیاسی" را با تهدید همراه خودش به یك تظاهرات ضد جنگ برده بود: "آقای از دماغ فیل افتاده، یك بار در تمام زندگیت هم كه شده، می خواهم تو را به سطح خودم بیاورم." قرار بود هارولد ویلسن (نخست وزیر وقت) بیاید و چون دولت كارگری از درگیری امریكا در ویتنام جانبداری می كرد، قرار بود تظاهراتی برپا شود. چمچا همراهش رفت. گفت: "برای ارضای حس كنجكاویم می آیم. می خواهم ببینم چگونه آدم های به ظاهر باهوش، خودشان را به مشتی ازدحام كننده تبدیل می كنند."
آن روز یك اقیانوس باران بارید. تظاهر كنندگان در ماركت اسكوئیر تا مغز استخوان خیس شده بودند. جامپی و چمچا كه همراه جمعیت می رفتند، خود را در نزدیكی پله های شهرداری یافتند. چمچا گفت لژ مخصوص. دو دانشجو كه خودشان را مثل قاتل های روس درست كرده بودند، كنارشان ایستاده بودند. آن ها شلوار مشكی و پالتوهای بلند پوشیده، عینك تیره به چشم زده بودند و در جعبه های كفش زیر بغلشان گوجه فرنگی هایی پنهان كرده بودند كه قبلاً در جوهر سیاه خیس خورده بود و رویش كاغذ سفیدی چسبانده بودند كه با حروف درشت سیاه رویش نوشته بودند بمب. كمی مانده به رسیدن نخست وزیر، یكی از آن ها به شانه ی پاسبانی زد و گفت: "ببخشید. خواهش می كنم وقتی آقای ویلسون، نخست وزیر خود ساخته در ماشین درازش آمد، لطفاً ازش بخواهید شیشه را پایین بكشد تا دوست من بتواند بمب هایش را پرتاب كند." پاسبان گفت: "هه هه، بسیار خوب آقا. حالا به شما می گویم. می توانید تخم مرغ پرتاب كنید، چون به ما مربوط نیست. می توانید گوجه فرنگی هم به ایشان پرتاب كنید. مثل آن هایی كه در جعبه گذاشته اید و رنگشان را سیاه كرده اید و رویشان نوشته اید بمب. این هم به ما مربوط نیست. ولی اگر یك چیز سمی به طرف ایشان پرتاب كنید، آن وقت همكارم كه اینجا ایستاده با هفت تیرش دخلتان را می آورد." یاد آن روزهای جوانی به خیر. آن روزها دنیا هم جوان بود... اتومبیل كه رسید، جمعیت تكان خورد و جامپی و چمچا از هم سوا شدند. آن وقت ناگهان جامپی ظاهر شد و از لیموزین هارولد ویلسن بالا رفت و روی كاپوت آن پرید. كاپوت قُر شد و جامپی بنا كرد بالا و پایین پریدن و مثل آدم های وحشی با ریتم شعارهای مردم می پرید:
می جنگیم، می بریم، زنده باد هوشی مین.
صلدین داد كشید: بیا پایین. به این خاطر كه جمعیت پُر از آدم های اداره ی ویژه بود و داشتند به طرف اتومبیل می آمدند، "ولی بیشتر به این دلیل كه باعث خجالتش شده بودم. لامصب." ولی جامپی به پریدن ادامه داد، بالاتر و بالاتر می پرید. تا مغز استخوانش خیس و موهای بلندش آشفته بود. جامی پرنده درون اسطوره ی آن سال های كهن. ویلسن و مارسیا روی صندلی عقب از ترس دولا شده بودند. هو، هو، هوشی مین. در آخرین لحظه ی ممكن، جامپی نفس عمیق كشید و با سر میان دریای چهره های خیس و مهربان پرید و ناپدید شد. آن ها هرگز نتوانستند او را بگیرند: خوك های كثافت. جامپی به یاد آورد: "صلدین بیشتر از یك هفته با من حرف نمی زد و شروع كه كرد، گفت امیدوارم ملتفت شده باشی كه آن پلیس ها می توانستند راحت با تیر بزنند داغانت كنند. اما این كار را نكردند."
هنوز پَهلوی هم روی تخت نشسته بودند. جامپی به بازوی پملا دست كشید: "فقط می خواستم بگویم كه می فهمم چه احساسی داری. و. م بم. به نظر من ممكن می آمد، ولی لازم بود."
زن در حالی كه به سویش می چرخید گفت: "خدای من. مرا ببخش. ولی همینطور است كه می گویی."
*
صبح یك ساعت طول كشید تا موفق شدند شماره ی شركت هواپیمایی را بگیرند. تلفن مُدام در اشغال خبرجویان فاجعه بود. و پس از بیست و پنج دقیقه اصرار آخر او به اینجا تلفن كرد. صدای خودش بود- از آن سوی سیم صدای زنی كه به طور حرفه ای تربیت شده بود تا به كار آدم های بحرانزَده برسد، گفت: "می فهمم چه احساسی دارید و با شما در این لحظه ی دردناك همدردی می كنم." صدا اگرچه بسیار شكیبا بود، آشكارا كلمه ای از آنچه پملا بر زبان آورده بود را باور نداشت: "ببخشید مادام. نمی خواهم احساسات شما را جریحه دار كنم، ولی هواپیما در سی هزار پایی منفجر شده." سرانجام پملا چمچا كه در مواقع عادی آدم منضبطی بود، و هر وقت گریه اش می گرفت، درِ حمام را به روی خودش قفل می كرد، داخل گوشی جیغ كشید: "خانم ترا به خدا بس كنید. دیگر از این حرف ها نزنید. گوش كنید ببینید چه می گویم." و آخر سر گوشی را روی دستگاه تلفن كوبید، به سوی جامپی جاشی چرخید، كه تا چشمش به حالت چهره و چشمان او افتاد، از ترس بدنش به لرزه درآمد و قهوه ای را كه برایش می آورد ریخت. پملا بنا كرد به ناسزا گفتن: "مارمولك عوضی. هنوز زنده است ها؟ لابد از آسمان با بال های صاحب مُرده اش فرود آمده و یكراست به طرف نزدیكترین اتاقك تلفن رفته تا رخت كوفتی سوپرمنیش را در بیاورد و به زنش تلفن بزند." آن ها در آشپزخانه بودند و جامپی چشمش به تعدادی كارد افتاد كه كنار بازوی چپ پملا از نوار مغناطیسی آویخته بود. دهانش را باز كرد تا چیزی بگوید، ولی او مهلت نمی داد: "قبل از این كه بلایی به سرت بیاورم گورت را گم كن. من چقدر احمقم كه حرف تو عوضی را باور كردم: صدای پشت تلفن. من را بگو كه نفهمیدم."
در اوایل دهه ی هفتاد، جامپی عقب مینی استیشن زرد رنگش را تبدیل به دیسكوی سیار كرده بود و اسمش را گذاشته بود شست فین. منظورش بزرگداشت غول افسانه ای و به خواب رفته ی ایرلند، فین مك كول [Finn MacCool]، بود، همان كه چمچا عادت داشت "یك هالوی دیگر" بخواندش. روزی صلدین با جامپی شوخیش گرفته و تلفن كرده، با ته لهجه ی مدیترانه ای، از طرف خانم جكی اوناسیس درخواست كرده بود كه "شست" خدمات موسیقیش را در جزیره ی اسكورپیو [Skorpios] ارایه بدهد و در مقابل ده هزار دلار بگیرد. البته سفر خود و پنج نفر از همكارانش به یونان نیز مجانی بود و به وسیله ی هواپیمای خصوصی انجام می گرفت. آوردن چنین بلایی به سر آدم صاف و ساده ای چون جامپی جاشی، از آن اعمال پلید بود. جواب داد: "یك ساعت مهلت بدهید تا فكرهایم را بكنم." و آن وقت دچار بحران روحی شد. وقتی صلدین ساعتی بعد تلفن كرد و جامپی دعوت خانم اوناسیس را به دلایل سیاسی رد كرد، فهمید دوستش دارد دوره ی قدیس شدن را می بیند و شوخی با او بیهوده است. آخر سر گفته بود: "مطمئنا خانم اوناسیس دلشكسته می شوند." و جامپی نگران پاسخ داده بود: "خواهش می كنم به ایشان بگویید مسأله به هیچ وجه شخصی نیست. راستش را بخواهید من شخصاً ایشان را خیلی هم می پسندم."
وقتی جامپی رفت، پملا اندیشید ما همه یكدیگر را مدتی طولانی است كه می شناسیم. مدتی زیادی طولانی. و حالا می توانیم همدیگر را با خاطرات دو دهه آزار دهیم.
*
آن روز بعدازظهر كه ام. جی كهنه شان در جاده ی ام.۴ با سرعت زیاد می راند، درباره ی اشتباه گرفتن صداها اندیشید انگار نباید این قدر سخت بگیرم. از سرعت لذت می برد. هر چند خودش همیشه به شادی اقرار كرده بود كه از دیدگاه ایدئولوژیك ابداً درست نیست.
پملا چمچا كه با نام خانوادگی لاولیس به دنیا آمده بود، صدایی داشت كه بیشتر اوقات زندگیش از بسیاری جهات صرف كوشش برای جبران آن شده بود. پنداری صدایش از پارچه ی توئید، روسری، پودینگ تابستانی، چوب هاكی، خانه های شیروانی دار، صابون سدل، پارتی های خانگی، راهبه ها، نیمكت های خانوادگی در كلیسا، سگ های بزرگ و ارتجاع درست شده بود و با این كه مُدام سعی می كرد آن را پایین نگه دارد، به بلندی صدای بدمست های فراك پوشیده ای بود كه در كلوپ های شبانه قرص نان به اطراف پرتاب می كنند. جوانتر كه بود تراژدی زندگیش این بود كه به خاطر صدایش، جنتلمن های مزرعه دار و بعضی مردهای شهری كه او با تمام وجود ازشان نفرت داشت، دنبالش می افتادند، در حالی كه برخورد هواداران حفاظت محیط زیست، تظاهركنندگان برای صلح و مدافعان تغییر جهان كه به طور غریزی خود را به آن ها نزدیك احساس می كرد، با سوء ظنی عمیق همراه بود كه نشان می داد از او خوششان نیامده. چطور می شود طرفدار فرشتگان بود و مثل آدم هایی كه از دماغ فیل افتاده اند صحبت كرد؟ خاطرات گذشته هجوم می آوردند و پملا دندان قروچه می رفت. یكی از دلایلی كه پملا را واداشته بود تصمیم بگیرد- بیا و راستش را بگو- قبل از این بازی سرنوشت به ازدواجش خاتمه دهد، این بود كه یك روز از خواب بیدار شده و پی برده بود كه چمچا به هیچ وجه عاشق او نبود، بلكه آن صدای كذایی را كه بوی گند پودینگ یوركشایر و كشتی های نیروی دریایی می داد را دوست می داشت، آن صدای سرخ فام و پُرتوان رؤیای قدیمی انگلیس، كه با تمام وجود می خواست ساكنش باشد. این یك ازدواج هدف های متضاد بود. هر یك به سوی آن چیزی كشیده شده بود كه دیگری از آن می گریخت.
هیچ كس زنده نمانده. آن وقت نصف شب جامپی احمق با هشدار بیهوده اش، آنقدر یكه خورده بود كه فرصت نكرده بود از همبستر شدن با جامپی و عشق بازی به طریقی- راستش را بگو- كاملا ارضا كننده- لازم نیست خودت را بی اعتماد جا بزنی، آخرین باری كه این همه خوش گذراندی كی بود؟- باید با چیزهای زیادی روبرو می شد. بنابراین با آخرین شتاب ممكن می گریخت. بهتر بود چند روز در یكی از هتل های گران قیمت خارج از شهر به خودش برسد، شاید دنیا از این حالت جهنمی لعنتی به در می آمد. مدارا به كمك زندگی لوكس. خُب باشد، به خودش اجازه داد: می دانم، دارم واكنش طبقاتیم را نشان می دهم. به درك. بگذار كارم را بكنم. اگر هم اعتراضی داری، آن را مثل باد از كونت در كن.
با سرعت یكصد مایل در ساعت از سوییندن گذشت. آن وقت وضع هوا تغییر كرد. یك مرتبه ابرهای تیره ظاهر شدند، رعد و برق زد و باران شدیدی گرفت. پایش را روی پدال گاز نگه داشت. هیچ كس زنده نمانده. هر كس دُور و برش بود می مُرد و او را با دهانی پُر از واژه تنها می گذاشت. كسی نبود كه آن ها را به سویش تف كند. پدرش، محقق آثار كلاسیك كه می توانست به یونانی كهن تجنیس بسازد و صدایش را به ارث به او داده بود، صدایی كه ماترك و نفرینش بود، و مادرش كه در زمان جنگ برای پدر غصه می خورد. پدرش خلبان راه یاب بود و می بایست صد و یازده بار در آن هواپیمای كم سرعت، در میان شبی كه تنها چراغ های هواپیمایش آن را برای راهنمایی بمب افكن ها روشن می كرد، از آلمان به انگلستان سفر كند. وقتی با آن پژواك آك- آك در گوشش بازگشت، مادر قسم خورد كه هرگز او را ترك نكند و چنین شد كه از آن به بعد هرجا به دنبالش رفت، حتی درون خلاء. آرام افسردگی كه هرگز از آن باز نیامد و درون قرض، چرا كه پدر در بازی پوكر شانس نمی آورد و وقتی كه پول خودش ته كشید، با پول های او قمار كرد. و سرانجام تا فراز ساختمانی بلند كه هر دو آخرین راه خود را یافتند. پملا هرگز آن ها را نبخشید، بیشتر به این خاطر كه هیچ وقت نمی توانست به آن ها بگوید كه نمی تواند ببخشدشان. آن وقت شروع كرد به رد كردن هرچه از آن ها در وجودش مانده بود. مثلاً حاضر نشد به كالج برود و از آنجا كه صدایش را نمی توانست تغییر بدهد، آن را واداشت از ایده هایی گفتگو كند كه مورد لعن و طعن پدر و مادرش، كه محافظه كارانه خودكشی كرده بودند، قرار می گرفت. گذشته از آن، رفت و با یك هندی ازدواج كرد و چون معلوم شد او زیاده از حد به آن ها شباهت دارد، می خواست زندگی مشترك را رها كند، و درست وقتی تصمیم گرفته بود از شوهرش جدا شود، بار دیگر مرگ نیرنگ باز از او پیشی جسته بود.
داشت از یك استیشن حامل خوراك های یخ زده، كه ترشح آب چرخش هایش نمی گذاشت جلویش را ببیند سبقت می گرفت كه ناگهان به میان سراشیبی پُرآبی افتاد و ام. جی شروع به لغزیدن كرد، از خط خارج شد و بنای چرخیدن گذاشت و پملا چشمش به چراغ های استیشن افتاد كه مثل چشمان الهه ی مرگ به او زل زده بودند. عزرائیل. فكر كرد: "پایان." ولی اتومبیلش خود به خود آنقدر چرخید و سرخورد كه از سر راه استیشن دور شد. از تمام عرض هر سمت خط كشی جاده كه همگی به طرز معجزه آسایی خالی از وسیله ی نقلیه بودند، گذشته بود و پس از چرخش صد و هشتاد درجه ی دیگری، با صدایی كمتر از آنچه انتظار می رفت، به جدول بندی برخورد كرده بود. اكنون بار دیگر رو به غرب داشت و با زمان بندی ساده لوحانه ی واقعیت خورشید پدیدار می شد و توفان را می زدود.
*
واقعیت زنده بودن، بلاهایی كه زندگی به سر آدم می آورد را تلافی می كند. آن شب پملا چمچا در زیباترین لباسش، در آن ناهارخوری كه دیوارهایش با چوب بلوط و درفش های قرون وسطی تزیین شده بود، پشت میزی پُر از ظروف نقره و كریستال، گوشت گوزن خورد و شراب شاتوتالبو [Chateau Talbot] نوشید و آغازی نوین را كه توأم با نجات از فكین مرگ بود جشن گرفت. بله آغازی نو. ای كه خواهان تولدی دیگری، نخست... خب، در هر حال چیزی نمانده بود. زیر نگاه های هرزه ی امریكایی ها و فروشندگان سیار، به تنهایی شام خورد و شراب نوشید و اول شب به اتاق خواب شاهزاده خانم ها، كه در بُرج سنگی هتل قرار داشت پناه برد تا حمامی طولانی بگیرد و فیلم های قدیمی را در تلویزیون تماشا كند. در پی رویارویی با مرگ، احساس می كرد گذشته از او فاصله می گیرد. مثلاً دُوران بلوغش كه زیرنظر عموی شریرش هری هایم [Harry Higham] گذشته بود. عمو در یك خانه ی اربابی قرن هفدهم زندگی می كرد كه زمانی به ماتیو هاپكینز [Matthew Hopkins] یا ژنرال جادوگریاب، كه یكی از خویشاوندان دورشان بود، تعلق داشت و اسمش را حتما منباب كوششی خوفناك در جهت مزاح كرملینز [Gremlins] گذاشته بود. پملا برای این كه بعداً به راحتی فراموش كند، قاضی هایم را به خاطر آورد و خطاب به جامپی غایب زمزمه كرد، من هم قصه ی ویتنام خودم را دارم. پس از تظاهرات بزرگ میدان گراونر، كه خیلی ها زیر پای اسب های تندرُوی پلیس سنگریزه پرتاب كرده بودند، یك مورد استثنایی در تاریخ قضاوت انگلیس پیدا شد و سنگریزه را آلت قتاله شناختند. آن وقت بسیاری از جوانان را به جرم داشتن سنگریزه زندانی و حتی اخراج كردند. قاضی اصلی در قضیه ی سنگریزه های میدان گراونر، همین هری بود (كه از آن به بعد اعدامی لقب گرفت.) و رابطه ی خویشاوندی با او برای دختر جوان كه اسیر صدای دست راستیش بود، مشكل تازه ای شد. و حالا، پملا چمچا كه در قصر موقتش در رختخواب گرم و نرم لمیده بود، خودش را از شر این شیطان قدیمی خلاص می كرد. خداحافظ اعدامی. من دیگر وقت زیادی برایت ندارم. اشباح پدر و مادرش را نیز از خود راند و برای رهایی از این آخرین شبح آماده شد.
كنیاك نوشان فیلم درآكولا را در تلویزیون تماشا كرد و از وجود خودش احساس رضایت كرد. مگر نه این كه زنی خود ساخته بود؟ من همینم كه هستم و كنیاك ناپلئون را به سلامتی خودش سر كشید. در دفتر هیأت روابط اجتماعی، در محله ی بریك هال، لندن ان- ای- آی كار می كنم، معاون هیأتم و در كارم رودست ندارم. خودم این را می گویم. به سلامتی! تازه اولین سیاه پوست را انتخاب كرده بودیم و همه ی آرای منفی از آن سفیدها بود. ساطوریش كنید! هفته ی پیش یك بازرگان آسیایی به رغم وساطت مجلس و اعضای احزاب مختلف، پس از هجده سال زندگی در انگلستان اخراج شد. جرمش این بود كه پانزده سال قبل یك ورقه ی اداری را چهل و هشت ساعت دیر پُست كرده بود. به سلامتی! هفته ی آینده پلیس در دادگاه بخش بریك هال [Brickhall] برای یك زن پنجاه ساله ی نیجریه ای پرونده سازی خواهد كرد. به ایراد ضرب و جرح متهمش كرده اند، در حالی كه خودشان قبلاً آنقدر كتكش زده اند كه بیحال شده. به سلامتی! این كله ی من است، می بینید؟ كار من این است كه این كله را به دیوار دادگاه بریك ال بكوبم.
صلدین مُرده و او زنده بود.
به سلامتی این هم نوشید. داشتم چیزهایی می نوشتم كه بعداً به تو بگویم صلدین. چیزهایی بزرگ: درباره ی ساختمان جدید و بلند دفاتر كار در بریك هال های استریت- مقابل مك دونالد. طوری آن را ساخته بودند كه كاملا ضد صدا باشد. ولی كاركنانش چنان از آن سكوت پریشان شده بودند كه حالا برایشان نوار صداهای عادی می گذارند- حتما از آن خوشت می آمد، نه؟- و راجع به این پارسی ای كه می شناسم. اسمش بپسی [Bapsy] است. مدتی در آلمان زندگی كرده و عاشق یك مرد ترك شده. ولی مشكلش اینجا است كه تنها زبانی كه هر دو صحبت می كنند آلمانی است، در حالی كه آلمانی معشوقش روز به روز بهتر می شود و بپسی تقریباً هرچه می دانسته فراموش كرده. طرف مرتب برایش نامه های شاعرانه می نویسد و بیچاره بپسی به زبان بچه ها جواب می دهد-عشق می میرم- چه كند، زبان خوب نمی داند. نظرت چیست؟ عشق می میرم. این موضوع مال ما است، نه صلدین؟ چه می گویی؟
و یك موضوع كوچك. در محله ی تحت مسؤولیت من، یك قاتل وجود دارد كه هنوز دستگیر نشده. پیرزن ها را می كشد. نگران نباش، قربانیانش از من خیلی مسن ترند.
و یكی دیگر: می خواهم تركت كنم. همه چیز بین ما تمام شده.
من هرگز نمی توانستم با تو گفتگو كنم. به تو هیچ نمی شد گفت. اگر می گفتم داری چاق می شوی، یك ساعت فریاد می كشیدی. انگار گفته ی من آنچه را كه در آینه می دیدی تغییر می داد. در حالی كه خودت می فهمیدی كمر شلوارت برایت تنگ شده است. میان دیگران كه بودیم، حرف مرا می بُریدی و آن ها می فهمیدند چه نظری نسبت به من داری. گناه من این بود كه تو را می بخشیدم. من می توانستم مركز وجودت را ببینم. آن پرسش هولناك را كه ناگزیر با آن همه اطمینان ساختگی محافظت می كردی. آن فضای خالی را.
خداحافظ صلدین. لیوانش را خالی كرد و آن را در كنارش گذاشت. باز باران گرفته بود و قطراتش بر پنجره های سنگین اتاق می كوفت. پرده ها را كشید و چراغ را خاموش كرد.
همانطور كه لمیده بود، وقتی به خواب می رفت، آخرین چیزی را كه باید به شوهرش می گفت به خاطر آورد: "در رختخواب هرگز به من توجه نداشتی. به این من هم لذت ببرم. نیاز من هرگز برایت اهمیتی نداشت. آخرش فهمیدم تو نه معشوقه، بلكه خدمتكار می خواهی. خب، حالا همانجا كه هستی راحت بخواب."
آن وقت در خواب صلدین را دید. چهره اش فضای خواب را پُر كرده بود. گفت: "همه چیز رو به پایان است. این تمدن، درها به رویش بسته می شود. فرهنگ جالبی بود. درخشان و درعین حال پلید. آدمخوار و مسیحی. شكوه جهان بود. باید تا وقتی می توانیم آن را جشن بگیریم. تا صبح."
ولی پملا حتی در عالم رؤیا نیز با او همداستان نبود. اگرچه می دانست بازگفتن آنچه می اندیشید بیهوده است. آن هم حالا.
*
جامپی جاشی، بعد از این كه پملا چمچا از خانه بیرونش كرد، به شاندار [Shaandaar]، كافه ی آقای صفیان در بریك هال های استریت رفت و پشت میزی نشست تا خوب فكر كند ببیند كاری كه كرده دیوانگی بوده است یا نه. كافه هنوز خلوت بود و به جز خانم چاقی كه داشت یك جعبه بسته ی برقی و جالبی [jalebi] می خرید، دو كارگر عرب پیراهن دوزی كه چای چالو می خوردند و یك زن مسن لهستانی، بازمانده ی دُورانی كه هنوز خرید و فروش شیرینی و آبنبات در دست یهودی ها بود، كس دیگری در كافه دیده نمی شد. زن هر روز در گوشه ای می نشست و دو ساموسای سبزی، یك پوری و یك لیوان شیر می خورد و به هر كس كه وارد كافه می شد، اعلام می كرد برای این به آنجا می آید كه: " وقتی گوشت گیرت نمی آید، بهترین جا همین كافه است، و این روزها آدم باید به این بهترین های درجه ی دوم راضی باشد." جامپی با قهوه اش زیر نقاشی مهیبی كه زنی افسانه ای و چند سر را با سینه های برهنه نشان می داد، نشست. چند تكه ابر حریرگون نوك سینه هایش را می پوشاند. نقاشی به رنگ های صورتی، سبز نئون و طلایی بود. آقای صفیان كه هنوز سرش خلوت بود، احساس كرد جامپی خیلی پكر است.
"سلام حضرت جامپی. چرا آب و هوای بدت را به كافه ی من آوردی؟ مگر در این مملكت به قدر كافی ابر وجود ندارد؟"
همین كه صفیان پیشش آمد، جامپی سرخ شد. صفیان طبق معمول شب كلاه سفید كوچكش را به سر داشت و ریش بی سبیلش را بعد از زیارت اخیر مكه حنا می بست. محمد صفیان مردی ستبر بود كه بازوهای كلفت و شكم برآمده ای داشت و از خداشناس ترین و در عین حال غیرفناتیك ترین مؤمنینی بود كه می توان یافت. برای جاشی حكم خویشاوندی قدیمی را داشت. صفیان كه به میزش رسید گفت: "راستی عمو، به نظر تو من یك تخته ام كم است؟"
صفیان پرسید: "تا حالا توانسته ای پول در بیاوری؟"
"نه عموجان."
"تا حالا كار تجارت كرده ای؟ واردات- صادرات؟ مشروب، دست فروشی؟"
"من از اعداد و ارقام سر در نمی آورم."
"اعضای خانواده ات كجا هستند؟"
"من فامیل ندارم عمو، خودم تنها هستم."
"پس حتما در خلوت و تنهاییت مُدام از خداوند مسالت می كنی كه تو را در این وضع راهنمایی كند."
"تو كه بهتر می دانی عمو. من اهل دعا و مسالت نیستم."
صفیان نتیجه گرفت: "پس بی برو برگرد خلی. حتی بیش از آن كه فكرش را می كنی."
جامپی آخرین جرعه ی قهوه اش را نوشید و گفت: "متشكرم عمو جان. واقعاً لطف دارین."
صفیان می دانست مِهری كه در طنزش نهفته است، در جامپی، علی رغم چهره ی غمزده اش تأثیر گذاشته است و خطاب به مرد سفیدپوست و چشم آبی آسیایی ای كه بارانی چهارخانه به رنگهای زنده و شانه های فراخ به تن داشت و تازه وارد شده بود گفت: "آقای حنیف جانسون [Hanif Johnson] بیا اینجا و معمای ما را حل كن." جانسون كه وكیلی زرنگ و بچه محل بود، با دخترهای زیبای صفیان خوش و بش كرد و به سوی جامپی رفت. صفیان گفت: "تو می فهمی این چه جور آدمی است؟ من كه سرم نمی شود. مشروب كه نمی خورد، پول كه به نظرش مثل مرض است و دو تا پیراهن بیشتر ندارد. چهل سالش شده و زن نمی گیرد، برای ماهی چندرغاز حقوق در مركز ورزشی هنرهای رزمی درس می دهد، و از این ها گذشته، با باد هوا زندگی می كند و مثل ریشی ها یا پیران طریقت رفتار می كند، در حالی كه كمترین ایمانی ندارد. ظاهراً پی به رازی برده، در حالی كه به هیچ صراطی مستقیم نیست. همه ی این ها را با تحصیلات كالجش جمع بزن و نتیجه را بگو."
حنیف جانسون مشتی به شانه ی جامپی زد و گفت: "او صداهایی می شنود." صفیان با حیرتی ساختگی دست هایش را باز كرد: "صدا؟ پس بگو! صدا از كجا؟ از تلفن؟ از آسمان، یا از واكمن سونی كه داخل كتش قایم كرده؟"
حنیف با قیافه ی جدّی جواب داد: "صداهای درونی. طبقه ی بالا روی میزش یك ورق كاغذ است كه رویش ابیاتی نوشته شده و عنوانش جوی خون است."
جامپی در حالی كه فنجان خالیش را می انداخت از جا پرید و خطاب به حنیف كه بلافاصله از وسط سالن به آن طرف می پرید، فریاد زد: "می كشمت." و حنیف ادامه داد: "آره صفیان صاحب، ما در میانمان یك شاعر داریم. با ایشان محترمانه رفتار كنید، مراقبشان باشید كه خیلی ظریفند. ایشان می گویند خیابان رودخانه است و یا به مثابه ی جریان آب. انسانیت چون جوی خون است. این است منظور شاعر. همینطور هر آدمی..." حرفش را بُرید و در حالی كه جامپی دنبالش كرده بود به پشت یك میز هشت نفره دوید. چهره ی جامپی از غضب به سرخی می زد و بازوانش را چون بال تكان می داد: "مگر در بدن هایمان جوی خون جاری نیست؟" اتوك پاول كنجكاو گفته بود: "چون آن مرد رومی، گویی رود تیر را می بینم كه از خون كف بر لب آورده." جامپی جاشی با خود گفته بود باید این استعاره را احیا كرد. باید از آن چیزی از خودم بسازم. ملتمسانه به حنیف گفت: "این كارت مثل تجاوز است. تو را به خدا بس كن."
صاحب كافه فكورانه گفت: "صداهایی كه آدم می شنود، از بیرون می آیند، ولی... مثل ژاندارك یا آن مردی كه گربه داشت. اسمش چی بود؟ ویتینگتون. ولی با شنیدن چنین صداهایی آدم معروف می شود، یا لااقل به ثروت می رسد. این یكی كه نه مشهور است، نه پولدار."
جامپی در حالی كه بازوهایش را بالا می بُرد و بی اراده لبخند می زد گفت: "بس است. تسلیم."
تا سه روز بعد، علی رغم همه ی كوشش های آقای صفیان و خانم و دخترهایش، میشال و آناهیتا، و همینطور حنیف جانسون وكیل، جامپی انگار خودش نبود. صفیان می گفت: "بیشتر دامپی (خپل) است تا جامپی." مثل همیشه دنبال كارهایش بود. به كلوپ جوانان، دفاتر تعاونی فیلم كه عضو آن بود و خیابان ها برای پخش نشریات یا فروش روزنامه های خاص، یا گشت و گذار می رفت، ولی همانطور كه به راهش می رفت، قدم هایش سنگینی می كرد.
آناهیتا با تقلید لهجه ی اعیان و اَشراف انگلیسی گفت: "آقای جمشید جاشی. لطفاً آقای جاشی با تلفن صحبت كنند، خصوصی است."
پدرش صفیان، نیم نگاهی به شادی ای كه از چهره ی جاشی می تراوید افكند و زیر گوش زنش زمزمه كرد: "خانم، صدایی كه این پسره دوست دارد بشنود از هیچ لحاظ درونی نیست."
*
پس از هفت شبانه روز عشقبازی، با شوق و ذوقی پایان ناپذیر، ملاطفتی ژرف و چنان تر و تازگی كه پنداری راه و رسمش همین الان اختراع شده است، آن چیز غیرممكن میان پملا و جاشی به وقوع پیوست. هفت شبانه روز شوفاژ اتاق را روی آخرین درجه گذاشتند و برهنه ماندند و وانمود كردند در كشوری گرمسیر و آفتابی در جنوب، عاشق و معشوق مناطق حاره اند. جمشید كه همیشه با زن ها بی دست و پا رفتار می كرد، به پملا گفت هرگز پس از تولد هجده سالگیش كه سرانجام دوچرخه سواری را آموخت، چنین احساس شگرفی به او دست نداده است و به محض این كه واژه ها از دهانش خارج شدند، ترسید مبادا همه چیز را خراب كرده باشد. حتما سنجش عشق بزرگ زندگیش با دوچرخه ی پرپری دُوران دانشجویی، ناسزا شمرده خواهد شد. ولی نگرانی بیهوده بود، زیرا پملا لب هایش را بوسید و از او به خاطر زیباترین چیزی كه تا به حال مردی به زنی گفته است تشكر كرد. در این مرحله بود كه پی برد هرچه بكند غلط نخواهد بود و برای نخستین بار در زندگی حقیقتاً احساس امنیت كرد. امن مثل یك خانه، مثل آدمی كه كسی دوستش دارد، و پملا چمچا هم همین احساس را داشت.
در هفتمین شب صدای كسی كه می خواست درِ خانه را باز كند آن دو را از خواب بی رؤیایشان پراند. پملا وحشتزده زمزمه كرد: "زیر تخت یك چوب هاكی است." جامپی كه همانقدر ترسیده بود آهسته گفت: "آن را به من بده." پملا گفت: "من هم با تو می آیم." جامپی جواب داد: "نه خیر. به هیچ وجه." آخر سر هر دو در حالی كه روبدوشامبرهای توردوزی پملا را به تن داشتند، چوب هاكی در دست آهسته از پله ها پایین رفتند، هرچند هیچ یك چندان احساس رشادت نمی كردند كه چوب را به كار ببرند. پملا دید به این فكر افتاده است كه اگر این مَرده هفت تیر داشته باشد چه؟ مردی با هفت تیر كه می گوید: "زود برگردید طبقه ی بالا..." آن دو به پایین پله ها رسیدند. كسی چراغ را روشن كرد.
پملا و جامپی همزمان فریاد كشیدند، چوب هاكی را بر زمین انداختند و با آخرین شتاب ممكن به طبقه ی بالا دویدند. در همان حال، درِ وُرودی همكف موجودی ایستاده بود كه پنداری یك راست از درون كابوس یا فیلم های تلویزیونی بعد از نیمه شب بیرون آمده. شیشه ی درِ وُرودی را شكسته بود تا قفل را باز كند. (پملا چنان دستخوش شور و هیجان بود كه فراموش كرده بود كلون در را بیاندازد.) و سراپا آغشته به گل، یخ و خون بود. موجودی بود بی نهایت پُرمو، با ساق ها و سم هایی مانند بزی غول آسا، بالاتنه ای مردانه كه از پشم بُز پوشیده بود، بازوهای انسان و سری كه گذشته از دو شاخش، به سر انسان می ماند و پوشیده از چرك و كثافت و ته ریشش هم درآمده بود. آن موجود غیر ممكن همین كه تنها شد تعادلش را از دست داد و نقش زمین شد.
آن بالا، در بالاترین طبقه ی منزل، یعنی در كمینگاه صلدین، خانم پملا چمچا در میان بازوان معشوقش به خود می پیچید و از ته دل می گریست و فریاد می كشید: "نه. حقیقت ندارد. شوهرم در انفجار هواپیما نابود شده. كسی زنده نمانده. می شنوی چه می گویم؟ من بیوه ی چمچا هستم. زنی كه شوهر لامصبش مُرده."
۵
آقای جبرئیل فرشته، در قطاری به مقصد لندن، بار دیگر دستخوش وحشت از خدا شد. ترسش از این بود كه گمان می كرد خدا می خواهد او را برای از دست دادن ایمانش مجازات كند و از این رو كارش رفته رفته به جنون می كشید. هر كس دیگری هم به جای او بود وحشت می كرد. در یك كوپه ی درجه یك ویژه ی غیرسیگاری ها نشسته بود و پشت به موتور قطار داشت، زیرا بدبختانه شخص دیگری روبرو نشسته بود. جبرئیل كلاه تریلبی را روی سرش پایین كشید و مشت هایش را ته جیب های گاباردین آستر قرمز فرو برد و ناگهان به هراس افتاد. وحشت از اختلال حواس، آن هم با دخالت نیرویی كه دیگر نسبت به وجود آن ایمان نداشت، ترس از این كه در حال جنون به آن فرشته ی واهی مبدل شود، چنان شدت می یافت كه قادر نبود مدتی طولانی به آن بیندیشد. با این وجود، چه توضیح دیگری برای معجزه ها، دگردیسی ها و اشباح روزهای اخیر می توان یافت؟ در سكوت لرزید و اندیشید: "از دو حال خارج نیست، الف- من عقلم را از دست داده ام. ب- كسی رفته و قانون همه چیز را عوض كرده است."
خوشبختانه اكنون در پیله ی گرم و نرم كوپه ی قطار، امور معجزه آسا به نحو اطمینان بخشی غایب بودند، به علاوه دسته های صندلی ساییده، چراغ مطالعه ی بالای شانه اش از كار افتاده و قاب آینه خالی بود و جابجا لزوم اجرای مقررات گوشزد می شد. علامت های كوچك مدور قرمز و سفید استعمال دخانیات را ممنوع می كردند، یك آگهی استفاده ی بی مورد از زنجیر توقف اضطراری را قابل مجازات می شمرد، و علایم دیگری مقدار مجاز باز كردن پنجره را نشان می داد. موقع وُرود به توالت نیز وجود چند علامت ممنوعیت و اعلان سایر مقررات دلش را شاد كرد. وقتی مأمور كنترل با دستگاه كوچكش كه ته بلیط ها را هلالی می بُرید و به او اعتبار می بخشید، وارد شد، تظاهرات قانون جبرئیل را تا اندازه ای آرام كرده بود، به طوری كه با روحیه ی بهتری شروع به ارایه ی دلایل منطقی كرد. اقبال به او رو آورده و از چنگال مرگ و هذیان خاص آن گریخته بود، و حالا در پی بهبودی اش، ظاهراً می توانست رشته های زندگی قدیمش- یعنی زندگی قدیم جدیدش، زندگی تازه ای كه قبل از این واقعه برای خود طرح ریزی كرده بود- را دوباره در دست گیرد. هرچه قطار او را از ناحیه ی گرگ و میش فرود و اسارت ناگزیرش دورتر می برد، و در مسیر آن خطوط آهن موازی كه قابلیت پیش بینیشان شادی آور بود، پیش می رفت، احساس می كرد كشش جادویی آن شهر عظیم بر وی كارگر می افتد و خصلت دیرین و امیدوارش باز می گردد. استعدادی كه در قبول تجدید امور و از یاد بردن سختی های گذشته داشت و به آینده مجال خودنمایی می داد، بار دیگر رخ می نمود. از روی صندلیش پرید و روی یكی از صندلی های مقابل نشست، به طوری كه چهره اش رو به لندن بود. اگرچه دیگر پنجره در كنارش نبود، ولی چه اهمیتی داشت. لندنی كه می خواست در ذهنش جای داشت. نامش را به بانگ بلند آواز كرد: "اله لویا".
و مسافر دیگر كوپه حرفش را تأیید كرد: "اله لویا برادر ]استناد به لفظ آله لویا با واژه ی Alleluia كه به معنی "ستایش باد خداوند" است. م.[، هوسانا (او را می پرستم) آقای عزیز و آمین."
*
مرد غریبه ادامه داد: "باید اضافه كنم كه ایمان من كاملا بی نام است. مثلاً اگر شما گفته بودید لا اله، من از ته گلو جواب می دادم الی الله.
جبرئیل متوجه شد كه تغییر مكان در كوپه و بی توجهی در تلفظ نام غیرعادی الی همسفرش را به اشتباه انداخته و كوشش در افتتاح آشنایی از سوی آدمی دیندار تلقی شده است. مرد در حالی كه كارتی از كیف پوست كروكودیلش بیرون می آورد و به جبرئیل می داد گفت: "من جان مسلمه [John Maslama]هستم. شخصاً پیرو ایمان جهانی ای هستم كه اكبرشاه به ارمغان آورد. به عقیده ی من خداوند موسیقی كُرات است."
معلوم بود آقای مسلمه به این زودی ها از گفتار باز نمی ایستد و جبرئیل جز این كه ساكت بنشیند و به این جریان پُرآب و تاب كلمات گوش فرا دهد چاره ای نداشت. از طرف دیگر از آنجا كه یارو مانند كشتی گیران حرفه ای هیكل دار بود، بهتر بود مراقب رفتارش باشد. به علاوه، فرشته در چشمانش پرتوی ایمان واقعی را تشخیص می داد. همان پرتویی كه تا همین اواخر هر روز هنگام اصلاح صورت در آینه ی ریش تراشی در چشمان خودش دیده بود.
مسلمه با لهجه ی خوش آكسفوردیش پز می داد: "من در كارم موفق بوده ام آقا. به خصوص برای یك آدم قهوه ای پوست. باید بگویم كه به طور استثنایی ای موفق بوده ام. آن هم در این دوره و زمانه. متوجه هستید كه." با حركت ضعیف ولی گویای دستی كه شبیه ران خوك بود به لباس های گران قیمتش اشاره كرد: كت و شلوار و جلیقه ی راه راه دست دوز، ساعت طلای زنجیردار، كفش های ایتالیایی، كراوات ابریشمی با سنجاق مخصوص و تكمه سردست های جواهر نشانی كه به مُچ های سفیدش نصب شده بود. بر فراز این لباس هایی كه برازنده ی یك لرد انگلیسی بود، سری بسیار بزرگ قرار داشت كه موهای پُرپشتش را صاف عقب زده بود. زیر ابروان پُرپشت و بلندش چشمانی آتشین دیده می شد كه از همان ابتدا بر جبرئیل تأثیر گذاشته بود. جبرئیل كه باید پاسخی می داد گفت: "بسیار شیك است." اینطور كه می گفت، ابتدا ثروتش را از راه ساختن شعارهای تبلیغاتی مانند "موسیقی، آن شیطان آشنا" به دست آورده بود.
شعارهایی كه زن ها را به خرید لباس زیر و ماتیك براق تشویق می كرد و مردها را به وسوسه می انداخت. حالا در سرتاسر شهر مغازه های صفحه فروشی داشت. به علاوه مالك كلوپ شبانه ی موفق موم گرم و یك فروشگاه آلات موسیقی بود كه شاد و مغرورش می كرد. او هندی الاصل و اصل گویان بود: "ولی دیگر هیچ چیز آنجا نمانده آقا. مردم چنان دسته دسته خارج می شوند كه دیگر هواپیما به قدر كافی نیست." ولی او خیلی زود موفق شده بود: "به كمك خداوند متعال بود. من هر یكشنبه به كلیسا می روم آقا. اقرار می كنم كه نسبت به آوازهای مذهبی انگلیس علاقه ی خاصی دارم و آنقدر بلند می خوانم كه سقف از جا می پرد."
این اتوبیوگرافی با شرح كوتاهی درباره ی وجود یك زن و یك دوجین بچه به پایان رسید. جبرئیل به او تبریك گفت. امیدوار بود ساكت شود، اما مسلمه تازه می خواست رازش را فاش كند. با لحنی شاد و صمیمی شروع كرد: "احتیاجی نیست شما راجع به خودتان چیزی بگویید. طبیعی است كه من شما را می شناسم. اگرچه آدم انتظار ندارد چنین شخصیتی را روی خط ایستبورن- ویكتوریا ببیند." لبخندزنان چشمك زد و انگشتش را كنار بینیش نهاد: "ولی من به زندگی خصوصی احترام می گذارم و خوش ندارم مُخِلّ آسایش كسی بشوم. ابداً."
جبرئیل چنان شگفتزده شد كه بی اراده گفت: "من؟ من كه هستم؟" مرد به سنگینی سر تكان داد و ابروانش مانند شاخك های نرم تكان خورد: "بله، به عقیده ی من این سؤالی است كه جوابش جایزه دارد. دوره و زمانه ی بدی است آقا. آن هم برای آدم های اخلاقی. وقتی شخص نسبت به اصل و جوهرش اطمینان ندارد، چگونه می تواند پی ببرد كه یك آدمی خوب است یا بد. ولی انگار خسته تان كردم. من به پرسش های خود با ایمانم پاسخ می دهم." در اینجا مسلمه به سقف نگریست: "از این گذشته شما كه نسبت به هویّتتان تردیدی ندارید، زیرا همان آقای جبرئیل فرشته ی مشهور و افسانه ای هستید. ستاره ی سینما و متأسفانه باید اضافه كنم، ویدئوی غیرمجاز. هر دوازده فرزند و من و همسرم همگی از ستایشگران قدیمی و بی چون و چرای شما در نقش قهرمانان مقدس هستیم." و یك مرتبه دست راست جبرئیل را در دست گرفت.
مسلمه با صدای رعدآسایش ادامه داد: "شخصاً از آنجا كه به نظریه ی وحدت وجود تمایل دارم و همه ی خدایان را محترم می شمارد، به كار شما علاقمندم. زیرا به نمایش انواع و اقسام خدایان اهتمام كرده اید. آقا شما مثل رنگین كمانی ائتلاف آسمان هستید. یك تنه سازمان ملل خدایان را دایر كرده اید. خلاصه شما آینده اید. بگذارید به شما درود بگویم." رفته رفته داشت بوی بی بروبرگرد دیوانگی را می پراكند و با این كه هنوز از مرحله ی اِبراز طرز فكر ویژه ی خود خارج نشده بود، جبرئیل نگران بود و با نگاه های مشوش فاصله ی خودش را تا در می سنجید. مسلمه داشت می گفت: "من بر این باورم كه او را به هر نامی بخوانیم، آن نام چیزی جز یك كد یا علامت رمز نخواهد بود. بله آقای فرشته، علامتی كه نام واقعی را مخفی می كند."
جبرئیل همانطور ساكت ماند و مسلمه كه در پوشاندن یأس خود كوششی نكرد، به جای او گفت: "حتما می خواهید بپرسید آن نام واقعی چیست؟" و آن وقت جبرئیل فهمید اشتباه نكرده است و این یاور عقلش به كلی پاره سنگ می برد. حتما اتوبیوگرافیش هم آنقدر ساختگی است كه ایمانش. به این فكر افتاد كه به هر كجا پا می گذاشت قصه ها و داستان ها در حركت بودند، داستان هایی كه پشت ماسك آدمیزاد وانمود می كردند انسانند. خودش را متهم كرد: "تقصیر خودم است. آنقدر از دیوانگی ترسیدم كه خدا می داند این زنجیری حراف از كدام گوشه ی تاریك سر در آورد و به سراغم آمد."
ناگهان مسلمه از جا پرید و فریاد زد: "تو نمی دانی! شارلاتان، دروغگو، متظاهر! ادعا می كنی ستاره ی جاودان سینما و تجسم هزار و یك خدا هستی و آن وقت نمی دانی. چطور ممكن است كه من، پسر فقیر بارتیكا در اسه كی بو [Essequibo] این چیزها را بدانم، و آن وقت جبرئیل فرشته آن ها را نداند؟ قلابی! تف بر تو!"
جبرئیل برخاست، ولی مسلمه تقریباً همه ی فضا را پُر كرده بود و جبرئیل برای در امان ماندن از خطر بازوانش كه چون آسیاب بادی می چرخیدند و كلاه تریلبی خاكستری را به كناری افكنده بودند، به سختی به یك طرف متمایل شد. آن وقت یك مرتبه دهان مسلمه باز ماند، پنداری چندین اینچ كوچك شد و پس از چند لحظه منجمد به زانو افتاد و زانوانش دنگ صدا كرد.
جبرئیل ماتش برد. آن پایین چه كار دارد؟ پی كلاه من می گردد؟ اما مرد دیوانه به التماس افتاده بود و تقاضای بخشش می كرد. می گفت: "من هرگز تردیدی نداشتم كه شما خواهید آمد. خشم من بی دست و پا را ببخشد." قطار وارد تونلی شد و جبرئیل دید كه نوری گرم و طلایی كه از نقطه ای درست در پس سرش ساطع می شد، احاطه شان كرده است. بعد در شیشه ی در انعكاس هاله ی نورانی دُور سرش را دید.
مسلمه داشت با بند كفشش ور می رفت: "آقا من در تمام طول زندگیم می دانستم كه برگزیده شده ام." حالا لحنش همان قدر عاجزانه می نمود كه چند لحظه پیش تهدید آمیز به نظر می رسید: "بچه هم كه بودم، در بارتیكا، می دانستم." كفش پای راستش را در آورد و بنا كرد لوله كردن جورابش. گفت: "علامتی داده شده بود." جورابش را هم در آورد. پایش در نگاه اول عادی و بسیار بزرگ بود. آن وقت جبرئیل شروع به شمارش كرد و شش انگشت شمرد. باز شمرد، همان بود. مسلمه با غرور گفت: "آن پایم هم همینطور است، و من هیچ تردیدی در معنی آن نداشته ام." او خود را به سمت یاوری خدا منصوب كرده بود، خیال می كرد انگشت ششم پای یك موجود كیهانی است. جبرئیل فرشته اندیشید معلوم می شود زندگی معنوی این كره هم یك پایش می لنگد. این همه دیو در درون مردم ادعا می كنند به خدا ایمان دارند.
قطار از تونل خارج شد و جبرئیل تصمیمی گرفت. با بهترین ژست فیلم های هندی گفت: "جان شش انگشتی بلند شو. مسلمه بلند شو."
مرد ایستاد. در حالی كه سرش را پایین انداخته بود و با انگشتانش ور می رفت، جویده جویده گفت: "آنچه می خواهم بدانم این است آقا. ما آدم ها آخرش چطور می شویم: نابود یا رستگار؟ شما برای چه بازگشته اید؟"
جبرئیل به سرعت فكرهایش را كرد و سرانجام جواب داد: "غرض قضاوت است. واقعیت ها باید سنجیده شود و مثبت و منفی در جای خود قرار گیرد. در اینجا نوع انسان محاكمه می شود، و این مدعی علیهی است كه سابقه ی درخشانی ندارد. تاریخ گواه آن است. ارزیابی های دقیقی باید انجام شود. در حال حاضر هنوز رأیی صادر نشده. وقتش كه رسید همه چیز اعلام خواهد شد. تا آن زمان بهتر است حضور من برملا نشود. این رازپوشی به دلایل امنیتی و حیاتی واجب است." كلاهش را سرش گذاشت. از خودش خوشش آمده بود.
مسلمه داشت با شدت سر تكان می داد: "روی من حساب كنید. من آدمی هستم كه به اسرار اشخاص و رازداری احترام می گزارم. قبلاً هم كه گفته بودم."
جبرئیل در حالی كه آوازهای مذهبی مرد دیوانه تعقیبش می كرد از كوپه بیرون پرید و همانطور كه به سمت ته قطار می دوید، هنوز صدای مسلمه را می شنید: "آله لویا! آله لویا!" ظاهراً مرید جدیدش بخش هایی از مسیح هندل را می خواند.
در هر حال كسی جبرئیل را تعقیب نكرد و خوشبختانه در ته قطار هم كوپه ی درجه یكی بود كه با طرحی شاد و زیبا تزیین شده بود. صندلی های راحت نارنجی رنگ را چهارتا چهارتا دُور میزها چیده بودند. جبرئیل نزدیك پنجره نشست و در حالی كه نفس نفس می زد و كلاهش را پایین كشیده بود به سمت لندن خیره ماند. می خواست هر طور شده واقعیت انكارناپذیر هاله ی نورانی را درك كند، اما موفق نمی شد. هرچه باشد تازه از شر آن جان مسلمه ی خُل وضع راحت شده بود و هیجان دیدار نزدیك آله لویا كن مجال تفكر باقی نمی گذاشت. سررسیدن خانم ركا مرچنت كنار پنجره پریشانش كرد. روی قالی بخارای پرنده اش نشسته بود و ظاهراً توفان برف بیرون كه موجب می شد انگلستان مانند تلویزیونی كه برنامه اش به پایان رسیده به نظر بیاید، تأثیری بر وی نداشت. ركا دستی به سویش تكان داد و جبرئیل احساس كرد امید تركش می گوید. مكافات روی قالیچه ی پرنده دیدگانش را بر هم نهاد و كوشید از لرزش بدنش جلوگیری كند.
*
الی كُن خطاب به كلاس دختران نوجوان كه چهره شان از نور درونی پرستش می درخشید گفت: "من می دانم شبح چیست. در كوه های بلند هیمالیا، بسیار اتفاق می افتد كه كوهنوردان را ارواح كوهنوردانی كه هرگز به قله نرسیده اند و یا ارواح مغرورتر و غمگینتر آنان كه تا قله رسیده و هنگام بازگشت از میان رفته اند، همراهی می كنند."
بیرون برف بر روی زمین و درختان بلند و برهنه ی پارك می نشست. مابین ابرهای تیره ی برفی و شهر سفیدپوش، نور به رنگ زرد كثیفی درآمده بود. نوری باریك و مِه گرفته كه آدم را كسل می كرد و نمی گذاشت به عالم رؤیا فرو برود. ولی آنجا، الی به یاد می آورد، آن بالا، در ارتفاع هشت هزار متری، نور چنان پاك و شفاف بود كه پنداری چون موسیقی طنین انداز می شد. اینجا روی زمین مسطح، نور هم مسطح و زمینی بود. در اینجا هیچ چیز پرواز نمی كرد، گیاهان مرداب می پژمردند و پرنده ای نمی خواند. هوا به زودی تاریك می شد.
دست های دخترها كه بلند شده بود او را به خود آورد: "خانم كُن، منظورتان روح است؟ روح؟ ما را دست انداخته اید، نه؟" در چهره هایشان تردید با پرسش می جنگید. او آنچه را واقعاً می خواستند بپرسند و آخرش هم نمی پرسیدند می دانست: سؤال اصلی مربوط به پوست معجزه آسایش بود. وارد كلاس كه شده بود، زمزمه های هیجانزده شان را شنیده بود: راست می گفتند، نگاه كن چقدر رنگ پریده است، باوركردنی است. آله لویا كن، كه حالت یخزده اش در حرارت آفتاب، در ارتفاع هشت هزار متری پا برجا مانده بود. الی، دوشیزه ی برفی، ملكه ی یخ. خانم چطور شما آفتاب سوخته نشدید؟ وقتی به اتفاق هیأت پیروزمند كالینگ وود [Collingwood] از كوه اِوِرِست بالا رفت، روزنامه ها آن ها را سفیدبرفی و هفت كوتوله لقب دادند. ولی او شباهتی به قهرمانان ملیح والت دیزنی نداشت. لبان گوشت آلودش نه سرخ، بلكه صورتی، موهایش به جای مشكی، بلوند یخی و چشمانش درشت و نگاهش از همه جا بی خبر نبود، بلكه بنابر عادت برای مقابله با انعكاس نور به روی برف، دیدگانش را تنگ می كرد. یك مرتبه خاطره ای از جبرئیل فرشته به یادش آمد. جبرئیل در طول سه روز و نیمی كه با هم بودند، در حالی كه مثل همیشه نمی توانست جلوی خودش را بگیرد، بانگ زده بود: "كی گفته تو كوه یخی، عزیز؟ بگذار هرچه دلشان می خواهد بگویند. تو یك زن شهوتی هستی بی بی. مثل كاچوری داغی." آن وقت نوك انگشتانش را فوت كرده بود تا مثلاً خنك بشوند و بازی را ادامه داده، دست هایش را تكان داده بود. آی، خیلی داغه، آب بریز رو دستم. جبرئیل فرشته خودش را كنترل كرد. آهای حالا وقت كار است.
با لحنی محكم تكرار كرد: "بله ارواح. درارتفاعات اِوِرِست، پس از این كه از سقوط روی یخ ها جان سالم به در بردم، مردی را دیدم كه روی تخته سنگی چهار زانو، به فُرم لوتوس ]یكی از فُرم های مخصوص نشستن در یوگا. م.[، نشسته بود. چشمانش بسته و پارچه ی شطرنجی به سرش بسته بود و مانترای قدیمیَم مانی پادمه هم را می خواند. الی از دیدن لباس های قدیمی و رفتار عجیبش فوراً حدس زده بود كه باید روح موریس ویلسون [Maurice Wilson] باشد. ویلسون یوگی ای بود كه در سال ۱۹۳۴ می خواست به تنهایی ارتفاع اِوِرِست را بپیماید. سه هفته ی تمام لب به غذا نزده بود تا روح و جسمش به چنان یگانگی ای برسند كه كوه قادر به جدا كردنشان نباشد. تا جای ممكن با یك هواپیمای سبك بالا رفته و پس از فرود به روی برف ها شروع به بالا رفتن كرده و هرگز بازنگشته بود. همین كه الی نزدیك شد، ویلسون چشمانش را باز كرد و به جای سلام سری تكان داد و بقیه ی آن روز از كنارش دور نشد و همینطور همراهش قدم می زد و وقتی از گذرگاه سختی می گذشت، در فضا باقی می ماند. یك بار با شكم به روی برف های شیب تندی افتاد و به طرف بالا سر خورد، پنداری به روی یك لوژ نامریی ضد نیروی جاذبه سوار بود. الی كاملا عادی رفتار كرده بود، گویی به یك آشنای قدیمی برخورده است. اگرچه بعداً دلیل این رفتار خود را فهمیده بود.
ویلسون همانطور به صحبت ادامه داده بود: "این روزها كسی زیاد این طرف ها نمی آید، چه رو به بالا، چه پایین." و از این كه هیأت چینی در سال ۱۹۶۰ جسدش را كشف كرده بود سخت دلخور بود: "این زردهای كوچولو آنقدر پُررو بودند كه از بدنم فیلمبرداری كردند." الی چشم از پارچه ی زرد و سفیدی كه ویلسون به سرش بسته بود برنمی داشت. همه ی این ها را برای دختران مدرسه ی دخترانه ی بریك هال فیلدز [Brickhall Fields] تعریف كرد. آن ها آنقدر برایش نامه نوشته، التماس كرده بودند برایشان سخنرانی كند كه آخر سر نتوانسته بود تقاضایشان را رد كند. نوشته بودند: "حتما باید بیایید. خانه تان هم كه نزدیك است." آپارتمانش آن طرف پارك بود و علی رغم ریزش سنگین برف كه دید را محدود می كرد، از پنجره ی كلاس دیده می شد.
آنچه به دخترها نگفته بود این بود: در حالی كه روح موریس ویلسون با صبر و حوصله جزییات صعود و كشفیات بعد از مرگش را شرح داده بود و بعد، از مراسم جفت گیری بسیار ظریف و همواره ی غیرمولد یتی ها [yeti]، كه اخیراً در جنوب دیده بود سخن گفته بود، الی دریافته بود كه دیدن شبح مرد عجیب ۱۹۳۴، اولین انسانی كه می خواست به تنهایی تا قله ی اِوِرِست صعود كند، كسی كه خود نوعی آدم برفی هول انگیز بود، اتفاقی نبوده، بلكه نوعی اشاره و اعلام خویشی و نزدیكی و شاید به نوعی پیش گویی آینده محسوب می شده، زیرا در همان لحظه رؤیای پنهانیش زاده شده، انجامِ غیرممكنِ "رؤیای صعود بی همراه." شاید هم موریس ویلسون فرشته ی مرگش بود.
داشت می گفت: "می خواستم از ارواح صحبت كنم، زیرا بیشتر كوهنوردان هنگام فرود آمدن از قله ها، از این گونه رویدادها خجل می شوند و این قبیل داستان ها را تعریف نمی كنند. ولی ارواح وجود دارند، این را اقرار می كنم. اگرچه از آن آدم هایی هستم كه همیشه با واقعیت زندگی كرده و پاهایم بر روی زمین استوار بوده است."
این دیگر خنده دار بود. پاهایش. حتی قبل از صعود به اِوِرِست از دردهای نابهنگام رنج می بُرد و دكترش كه یك زن اهل بمبئی، به نام دكتر میستری [Mistry]، پزشك عمومی و آدمی صریح بود، به او اطلاع داده بود كه از كم شدن قوس پا كه اصطلاحا كف پای مسطح می گویند در رنج است. قوس پایش همیشه ضعیف بود و در اثر سال ها پوشیدن كفش های بی پاشنه و مسطح بدتر شده بود. دكتر میستری نمی توانست دستورات زیادی برای مداوا تجویز كند. تمرین، انقباض انگشت های پا، برهنه دویدن به طبقه ی بالا و پوشیدن كفش های مناسب البته خوب بود. دكتر گفته بود: "تو به قدر كافی جوانی. اگر مواظب باشی می توانی به زندگی ادامه بدهی وگرنه در چهل سالگی چلاق می شوی." وقتی جبرئیل- باز شروع شد!- شنید كه با وجود سوزن سوزن شدن پاهایش به اِوِرِست صعود كرده، او را "مریض من" نامید. در كتاب قصه های پریان بامپر خوانده بود كه یك پری دریایی به خاطر مردی كه دوست می داشت اقیانوس را ترك گفته و به شكل انسان درآمده بود. ولی وقتی با پاهایی كه به جای دُم بر بدنش روییده بود، راه می رفت، گام هایش چنان دردآور بود كه گویی روی شیشه ی شكسته راه می رود. با این حال همچنان پیش می رفت و از دریا دور می شد. جبرئیل گفت: "تو این كار را برای آن كوه بدپیر كردی. حاضری به خاطر یك مرد هم آن را انجام بدهی؟"
جاذبه ی اِوِرِست چنان شگفت انگیز بود كه الی درد پایش را از كوهنوردان همراهش پنهان می داشت. اما این روزها درد همچنان باقی بود و شدت می گرفت و از بدشانسیش بود كه این ضعف مادرزاد گریبانگیرش شده بود. فكر كرد، پایان كار یك ماجراجو. پاهایم به من خیانت كردند. تصویر پاهای بسته در ذهنش بود. اندیشید، این چینی های لامصب، و به یاد روح ویلسون افتاد.
میان بازوان جبرئیل فرشته گریسته بود: "زندگی برای بعضی آدم ها آسان است. چرا پاهای مُرده شور بُرده ی آن ها به این روز نمی افتد؟" و جبرئیل پیشانیش را بوسیده بود: "شاید برای تو همیشه این یك مبارزه باشد، چون كوهنوردی را بی اندازه دوست داری."
كلاس كه این همه گفتگو از ارواح را كسل كننده می یافت، در انتظار چیز دیگری بود، آن ها داستان اصلی را می خواستند. می خواستند به روی قله بایستند و الی مایل بود ازشان بپرسد می دانید این كه همه ی زندگی آدم در لحظه ای به طول چند ساعت متمركز باشد چه احساسی دارد؟ می دانید وقتی تنها در جهت نزول می توان راه پیمود، چه حالی به آدم دست می دهد؟ اما گفت: "من و همراهم شِرپا پمبا [Sherpa Pemba]، جفت دوم بودیم. به پمبا گفتم حتما جفت اول تا حالا به قله رسیده اند. هوا كه تغییری نكرده. ما هم می توانیم برویم. پمبا یك مرتبه جدّی شد. تغییر عجیبی بود، چون او یكی از دلقك های هیأت به حساب می آمد و هرگز به عمرش تا قله صعود نكرده بود. در آن مرحله خیال نداشتم بدون اكسیژن بالا بروم، ولی وقتی دیدم پمبا چنین قصدی دارد، فكر كردم باشد. من هم بی اكسیژن می روم. هوسی احمقانه و غیرحرفه ای بود، ولی یك مرتبه دلم می خواست زنی باشم كه روی قله ی آن كوه حرامزاده نشسته، ولی مثل یك انسان، نه یك ماشین تنفسی. پمبا گفت الی بی بی، نكن این كار را. ولی من گوش ندادم و شروع كردم به بالا رفتن. چند لحظه بعد جفت اول را دیدم كه پایین می آمدند و من آن حالت شگفت انگیز را در چشمانشان دیدم. چنان از خود بی خبر بودند و در عوالم متعالی غوطه می خوردند كه متوجه نشدند دستگاه اكسیژن با خود ندارم. بانگ زدند مواظب باشید. مراقب فرشته ها باشید. پمبا با ریتم درستی تنفس می كرد و من نیز به تبعیت از او دَم و بازدَم را با همان آهنگ تنظیم كردم. آن وقت احساس كردم چیزی از روی كله ام برداشته می شود و لبخند زدم. لبخندی از ته دل، و وقتی پمبا رو به من كرد دیدم او هم لبخند می زند. لبخندش به شكلكی می ماند كه از شدت درد در آورده باشد، اما ناشی از وجدی دیوانه وار بود." او زنی بود كه در اثر زحمت شدید بدنی و بالا كشیدن خود از آن سنگ های عظیم یخزده توفیق یافته بود از جهان مادی خارج شود و به معجزه ی روح برسد. به دختران كه پنداری همراهش گام به گام بالا می رفتند گفت: "در آن حال همه چیز را باور داشتم. باور داشتم كه كیهان صدایی دارد كه می توان پرده ای را پس زد و چهره ی خدا را دید. بله، همه را. كوه های هیمالیا را دیدم كه پایین پایم گسترده بود و آن نیز سیمای خدا بود. پمبا گویی در چهره ام چیزی دید كه نگرانش كرد، زیرا از آن سو بانگ زد مواظب باش الی بی بی. مواظب ارتفاع باش. یادم می آید كه از آخرین پیش آمدگی چنان بالا رفتم كه انگار به سوی قله پرواز می كنم، و آن وقت رسیدیم و زمین از همه سو از زیر پایمان می گریخت. عجب نوری: همه ی عالم پاك شده، به نور مبدل گشته بود. می خواستم لباس هایم را بكنم تا آن نور به داخل پوستم نفوذ كند." هیچ كس در كلاس نخندید. آن ها همراهش بر بام دنیا برهنه می رقصیدند. "آن وقت تصاویر خیالی شروع شد. رنگین كمان ها در آسمان می جهیدند و می رقصیدند و نور چون آبشار از پیكر خورشید فرو می ریخت و فرشتگان بودند. پس كوهنوردانی كه در راه دیدم شوخی نمی كردند. من فرشتگان را دیدم و شربا پمبا هم دید. در آن هنگام هر دو زانو زده بودیم. مردمك چشمانش كاملا سفید می نمود. مردمك چشمان من نیز سفید بود، شك ندارم. ممكن بود در همان حال كه از برف كور شده و وهم كوهستان عقلمان را زایل می كرد، آنجا بمیریم ولی ناگهان صدایی شنیدم. صدایی بلند و تیز، مانند صدای تیر و آن صدا مرا به خود آورد. چند بار پمبا را با فریاد صدا زدم تا او نیز به خود آمد و هر دو شروع به پایین رفتن كردیم. هوا به سرعت تغییر می كرد. كولاكی در راه بود. اكنون هوا سنگین بود. سنگینی به جای آن نور، آن سبكی. هر طور بود خود را به محل ملاقات رساندیم و هر چهار نفر درون چادر كوچك كمپ، در ارتفاع بیست و هفت هزار پایی چپیدیم. هر یك اِوِرِستی داشتیم كه در تمام طول شب بارها آن را پیمودیم. یك بار از آن ها پرسیدم: "راستی آن صدا چه بود؟ كسی تیر در كرد؟" ولی آن ها طوری نگاهم كردند كه انگار به سرم زده است. گفتند كدام احمقی در این ارتفاع چنین كاری می كند. و از آن گذشته، الی، تو خودت می دانی كه هیچ كدام از ما در این كوه تفنگ نداریم. البته راست می گفتند، ولی من صدا را شنیده بودم. این را می دانم: دنگ. صدای تیر و پژواكش. همین. تمام شد." یكباره حرفش را بُرید: "این بود مهمترین داستان زندگیم." عصای دسته نقره ایش را برداشت و آماده ی رفتن شد. خانم بری، معلم كلاس پیش آمد تا تشكرات بی مزه ی معمول را ادا كند، ولی دخترها دست بردار نبودند و اصرار می كردند: "پس صدای چی بود الی؟" و او در حالی كه ناگهان از سی و سه سال سنش ده سال پیرتر می نمود، شانه بالا انداخت و گفت: "نمی دانم. شاید روح بوریس ویلسون بود."
و همانطور كه سنگینیش را به عصا می داد، از كلاس بیرون رفت.
*
شهر-خود لندن را می گویم یار، نه از این شهرهای فكسنی!- مانند عزاداران در مجلس ختم سراپا سفید پوشیده بود. جبرئیل فرشته دیوانه وار از خودش پرسید مجلس عزاداری كیست؟ مال من كه نیست انشاء الله. قطار كه به ایستگاه ویكتوریا رسید، پیش از این كه كاملا بایستد خودش را از در بیرون انداخت. به طوری كه پایش پیچ خورد و به طرف چرخ دستی ها سكندری رفت. لندنی های منتظر با استهزا نگاهش كردند. همانطور كه داشت می افتاد، كلاه چروكیده اش را چسبیده بود. ركا مرچنت پیدایش نبود و جبرئیل از فرصت استفاده كرده از میان جمعیت چون دیوانگان دوید، ولی به زودی او را كنار بلیت فروشی دید. صبورانه روی قالیچه ی پرنده اش نشسته بود و از دیدگان همه به جز او پنهان بود.
بی اختیار گفت: "چه می خواهی؟ از جان من چه می خواهی؟" فوراً جواب داد: "می خواهم سقوطت را ببینم. دُور و برت را نگاه كن. كاری كرده ام كه همه خیال می كنند دیوانه شده ای."
مردم دور می شدند و اطرافش را خالی می كردند. جبرئیل را مردی خُل وضع می دیدند كه پالتوی گشادی پوشیده و كلاهی چون گدایان به سر دارد. صدای كودكی گفت: "آن مرد دارد با خودش حرف می زند." و مادرش پاسخ داد هیس عزیز جان. خوب نیست آدم بدبخت ها را مسخره كند. به لندن خوش آمدید. جبرئیل فرشته به سوی پله هایی كه به مترو می پیوست دوید و ركا كه روی قالیچه نشسته بود گذاشت برود.
ولی وقتی با عجله به سكوی شمال خط ویكتوریا رسید، باز او را دید. این بار عكس رنگی ای بود كه درون یك پوستر ۴۸ صفحه ای تبلیغاتی روی دیوار قرار داشت و مزایای كاربرد بی واسطه ی سیستم خطوط بین المللی تلفن را تبلیغ می كرد. ركا به بینندگان پوستر اندرز می داد، صدایتان را در سفر قالیچه ی جادو به هندوستان بفرستید، به جن یا چراغ جادو نیازی نیست. بی اراده فریاد كشید- بار دیگر مسافران نسبت به عقلش مشكوك شدند- و به سكوی جهت جنوب گریخت. مترو تازه رسیده بود، داخلش جهید، ولی ركا مرچنت روبرویش نشست و قالیچه اش را روی زانویش لوله كرد. درِ پشت سرش با صدا بسته شد.
آن روز جبرئیل فرشته از همه ی جهات به وسیله ی قطار زیرزمینی شهر لندن گریخت و هر بار ركا مرچنت او را باز یافت. روی پله برقی بی پایان آكسفورد سیرگس و داخل آسانسورهای شلوغ تا فنل پارك كنارش ایستاد و از پشت طوری خودش را به او مالید كه در زمان زندگیش رسوایی می شمرد. اواخر خط مترو پلیتن، اشباح فرزندانش را از بالای درختان چنگال مانند به پایین پرتاب كرد و وقتی جبرئیل برای هواخوری كنار بانك انگلستان از مترو خارج شد، فوراً خود را با حالتی تئاتری از نوك سر در آن به زیر افكند. و با این كه جبرئیل از شكل واقعی این بی ثبات ترین و بوقلمون صفت ترین شهر هیچ نمی دانست، كم كم به این باور رسید كه همانطور كه در زیرزمین هایش می دوید، شهر شكل عوض می كرد، به طوری كه خطوط ایستگاه های مترو به طور كاملا تصادفی عوض می شدند. چند بار به حال خفگی از آن دنیای زیرزمینی كه كاركرد قوانین فضا و زمان را به پایان می برد، خارج شده بود، ولی هر بار ناچار به آن جهنم پُرپیچ و خم، آن هزارتوی بی سرانجام بازگشته و به فرار رزمیش ادامه داده بود. آخر سر، هلاك از خستگی به منطق تقدیروار دیوانگیش تن در داد و به طور تصادفی از ایستگاهی خارج شد كه آخرین ایستگاه سفر طولانی و بیهوده اش در آن جستجوی واهی می نمود. در میان بی تفاوتی دلگیر خیابانی كثیف و پُرآشغال، كنار پیچی یك طرفه و پُركامیون خارج شد و افتان و خیزان به راه افتاد. هوا تاریك می شد. با آخرین پس مانده های خوشبینیش به پاركی ناشناس كه هاله های اثیری لامپ های تنگستن به آن هیبتی شبح وار می بخشید وارد شد و در انزوای شب زمستان به زانو افتاد كه پیكر زنی را دید. آرام از میان چمن برف پوش پارك به سویش می آمد. فكر كرد باید ركا مرچنت الهه ی انتقامش باشد كه برای دادن بوسه ی مرگ و كشاندن او به زیرزمینی عمیقتر از آنجا كه روح زخم خورده اش را شكسته بود، آمده است. دیگر اهمیت نمی داد و وقتی زن نزدیكتر رسید با بازو بر زمین افتاده بود و پالتویش از دو طرف آویزان بود. به سوسك بزرگی می ماند كه به دلیلی نامعلوم هنگام مرگ كلاه تریلبی كثیفی به سر گذاشته باشد.
پنداری از فاصله ای دور صدای فریاد متعجب زن را شنید. فریاد كوچكی كه ناباوری، وجد و رنجشی غریب را در خود داشت و قبل از این كه از هوش برود، دریافت كه ركا اجازه داده تا مدتی در وهم رسیدن به امنیت باقی بماند، زیرا می خواهد وقتی سرانجام بر او پیروز می شود، انتقامش شدیدتر و پُرمعنی تر باشد.
زن گفت: "تو زنده ای." و در حالی كه كلامی را كه در اولین دیدارشان بر زبان آورده بود، تكرار می كرد، افزود: "مسأله این است كه زنده مانده ای."
لبخند بر لب كنار پاهای بیمار الی در آن شب برفی به خواب رفت.
0 comments:
Post a Comment
Note: Only a member of this blog may post a comment.