فصل اول
جبرئیل فرشته
۱
جبرئیل فرشته [Gibreel Farishta] در پهنه ی بی كران آسمان چرخ زنان فرو می غلطید و به آواز بلند چنین می خواند: "ای كه خواهان تولدی دیگری، نخست مرگ را پذیرا باش. هوچی، هوچی، هو. ای كه خواستار فرود بر سینه ی زمینی، ابتدا رمز پرواز را بیاموز. تا، تا، اتاكاتون. لبانت آن گاه به لبخندی دوباره باز می شود كه پیشتر گریسته باشی... اصلاً بگو ببینم، چطور می توان بی آه و ناله دل معشوقه را به دست آورد، هان؟ بابا، تو كه خواهان تولدی دیگری..." در یكی از روزهای زمستان، شاید اولین روز سال نو و یا در زمانی نزدیك به آن، هنوز سپیده نزده بود كه دو مرد، دو مرد واقعی، بالغ و زنده، به نحو شگفت انگیزی از آسمان به زمین سقوط كردند. آن دو بدون استفاده از چتر نجات یا حتی بال در هوای صاف و آسمان بی ابر دمدمه های سَحَر از ارتفاع بیست و نه هزار پایی كناره ی دریای مانش به زمین پرتاب شدند.
"به تو می گویم مرگ را پذیرا باش. با تو هستم..." جبرئیل در زیر نور ماه عاج گون چنین می گفت و همچنان آواز می خواند كه ناگهان عربده ای تاریكی شب را شكافت: "تو هم با این آواز خواندت. مُرده شورَت را ببَرند!" و واژه ها چون بلور كریستال در شب سپیده ی یخزده معلق ماندند: "تازه در سینما هم تو فقط لب می زدی و نوار خواننده های خوش صدا از لب هایت پخش می شد. پس حالا دیگر بس كن و گوش من را از شنیدن صدای جهنمیَت خلاص كن."
اما جبرئیل، سولیستی كه خارج می خواند، فی البداهه غزل می سرود و پشتك و وارو می زد، شنا می رفت، شنای پروانه یا كرال، لختی پاها را روی سینه جمع می كرد و چون توپی درفضا می چرخید و زمانی دیگر دست و پارا می گشود و در پس زمینه ی بی كران سپیده ای كه آرام آرام سر برمی آورد، بدنش را به شیوه ی تصاویر فرشتگان پیچ و تاب می داد، كج می ایستاد و سپس به پهلو دراز می شد و با پرواز خود نیروی جاذبه را به هم آوردی می طلبید، در آن دَم شاد و سبكبار به سوی آن صدای پُرتمسخر غلتی زد و گفت: "به چشم صلد بابا [Salad baba]، خیلی لطف داری چامچ عزیز." Chumch] چمچا در زمان هندوستانی به مفهوم چكمه لیس است. م[. مخاطب، مردی كه ظاهراً سخت گیر بود كه با سر به سوی كناره ی دریا سقوط می كرد. او كت و شلواری خاكستری به تن داشت و با نظم و ترتیب دكمه های كتش را انداخته، دست ها صاف كنار بدن، در حالی كه باز ماندن كلاه سیاه و گرد مدل انگلیسی را بر سرش چندان غریب نمی شمرد، از شنیدن جمله ی اخیر جبرئیل و شیوه ای كه در كوتاه كردن نامش به كار برده بود، قیافه ای ناراضی به خود گرفت، قیافه ی آدم هایی كه از كوتاه كردن نام ها نفرت دارند و آن را نوعی ژست و ادا می دانند. جبرئیل فریاد زد: "هی سپونو. [Spoono]" و مخاطبش باز چهره در هم كشید. "خود لندن است ها، لندن جان باش كه آمدیم! آن حرامزاده ها كه پایین روی زمین ایستاده اند هرگز پی نخواهند برد كه چه بلایی برسرشان نازل شده. بالأخره شهاب بوده یا رعد و برق یا انتقام خداوند. یك باره از وسط هوا داراام! نه؟ چه وُرودی بار، بوم!"
در فضای بیكران، پیدایش انفجاری منظومه ی شمسی [big bang] همراه با فرو ریختن ستارگان، آغاز كیهانی كه گویی جزیی از پژواك نطفه بستن زمان بود... جامبوجتِ بُستان [Bostan]، پرواز شماره ی آ- ای- ۴۲۰، بی اخطار قبلی و بسیار ناگهانی درست بالای آن شهر بزرگ و زیبا و سفیدبرفی و فاسد، ماهاگونی، بابل یا آلفاویل، منفجر شد. اما باید بگویم كه جبرئیل قبلاً نام شهر را مشخص كرده و آن را خود لندن، پایتخت ولایت نامیده است. بنابراین بهتر است من دخالت نكنم. هنگامی كه انوار پریده رنگ خورشید زودرس ماه ژانویه فضای گردآلود بلندی های هیمالیا را فرا می گرفت، علامت ویژه از صفحه های رادار ناپدید شد و آسمان از جسدهایی كه از بلندی های اِوِرِست وار فاجعه به فضا پرتاب می شدند و به سوی پریدگی شیری رنگ دریا سقوط می كردند، تیره گشت.
من كه هستم؟
اینجا به جز من كیست؟
هواپیما دو نیمه شد. چون نیام پُر از تخمك گیاهی كه حاصل خود را بر باد می دهد. و دو مرد، دو هنرپیشه، جبرئیل پشتك زن و آقای صلدین چمچای [Saladin Chamcha] شق و رَق و تُرشروی، چون خُرده توتون سیگاری كهنه و شكسته فرو ریختند، در حالی كه بالا، و پایین و پشت سرشان، صندلی های واژگون، گوشی های استریوفونیك، میزهای چرخ دار بار، مخزن، قابلمه و كارت های خروجی، بازی های ویدیوئی كه با تخفیف مخصوص از فروشگاه فرودگاه خریداری شده بود، كلاه های نواردار، فنجان های كاغذی، پتو و ماسك اكسیژن را انگار در فضا آویخته بودند و نیز از آنجا كه چندین مهاجر هم در میان مسافرین دیده می شد- بهتر بود می گفتم همسران مهاجرین كه همراه كودكانشان سفر می كردند- و مأمورین وظیفه شناس و ظاهرالصلاح اداره ی مهاجرت با موشكافی و طرح سؤالات خاص از سیر تا پیاز، حتی علایم مشخصه ی آلات تناسلی شوهرانشان را جویا شده و دمار از روزگارشان در آورده بودند و آن وقت تازه وضع كودكان را به زیر ذره بین كشیده و در این كه حلالزاده باشند یا نباشند، به تردیدی ظاهراً منطقی افتاده بودند- بله، از آنجا كه چندین مهاجر هم در میان مسافران دیده می شد، آنان نیز همراه با آنچه از هواپیما باقی مانده بود، تكه و پاره، به همان گونه بیهوده و شگفت انگیز در پرواز بودند. بازمانده های معنویت، خاطره های بُریده و منقطع، شخصیت هایی چون پوست كهنه ی خزندگان به كنار افتاده، زبان های مادری فسخ شده، حریم های خصوصی تجاوز دیده، لطیفه های ترجمه ناپذیر، آمیزه هایی چون جرقه های خاموش و عشق های گمشده، مفهوم از یاد رفته ی تهی، واژه های غرنده ی میهن، مایملك، خانه، فرو می ریخت. در این هنگامه جبرئیل و صلدین گیج از انفجار، چون بسته هایی از نوك باز پلیكانی بی مبالات ]اشاره به افسانه ای كه درباره ی چگونگی ولادت به كودكان گفته می شد. در اكثر كشورهای غربی مادران به دنیا آمدن نوزادن را این گونه توضیح می دادند كه پلیكان ها برای والدینی كه فرزند می خواهند از آسمان نوزاد می آوردند. م.[ به پایین پرتاب شدند و صلدین كه به شیوه ی به دنیا آمدن طبیعی نوزادان با سر فرود می آمد، از این كه جبرئیل به این وضع عادی تن نمی داد، به خشم آمده بود. صلدین با دماغ شیرجه می رفت، در حالی كه فرشته، آن هنرپیشه ی هیجانزده ی بی اختیار، مُدام می جنبید و فضای خالی را در آغوش می كشید و دست و پایش را به دُور آن می پیچید. آن پایین، آستین انگلیسی ]ترجمه ی تحت اللفظی واژه ی فرانسوی Manche كه آستین نیز معنا می دهد. كنایه از دریای مانش. م.[ آرام و یخزده انتظار می كشید و ابرها مانع دیدار آن تناسخ گاه آبی می شدند.
جبرئیل دوباره شروع به خواندن یكی از آوازهای قدیمی هندی، به زبان انگلیسی كرده بود و ناخودآگاه به كشور میزبانشان حرمت می گذاشت: "آی... كفش های من ژاپنی اند، شلوارم هم انگلیسی است، روی سرم كلاه سرخ روسی، ولی با این همه قلبم همچنان هندی مانده است." ابرها حباب وار به سویشان می جهیدند. شاید رمز و راز تكه ابرهای كومولوس و كومولونیمبوس ]نام دسته ای از ابرهای متراكم و عمودی كه به اَشكال گوناگون، گنبد، بُرج، یا تپه در می آیند. م.[، آن ابرهای رعدصولت بود كه چكش وار در میان سپیده ایستاده بودند، یا به این خاطر كه آواز می خواندند (یكی سخت مشغول خواندن بود و دیگری در تكاپوی شِكوِه و مخالفت.) و شاید هم منگی ناشی از انفجار هواپیما سبب شده بود كه به آنچه در انتظارشان بود نیندیشند. اما علت هر چه بود، آن دو مرد، یعنی جبرئیل صلدین و فرشته چمچا كه به این سقوط بی پایان و در عین حال رو به پایان فرشته ی شیطان وار محكوم بود، از لحظه ای كه دگردیسیشان آغاز شده بود آگاه نگشتند.
دگردیسی؟
بله جانم. اما نه اتفاقی و الله بختكی. آن بالا، در میان فضا، در آن دشت نرم و نادیدنی كه موجودیت خود را مدیون قرن ما بود و به نوبه ی خود این قرن را ممكن می ساخت، آنجا كه سیاره به خُردی می گرایید و قدرت به سراشیب خلاء سرنگون می شد، در آن ناامن ترین و گذراترین منطقه ی وهم آلود و مسخ كننده- چرا كه وقتی اشیا را به هوا پرتاب می كنی، خیلی چیزها ممكن می شود- در هر حال، آن بالا، دو هنرپیشه ی هذیانی آنچنان دگرگون شدند كه آقای لامارك را روسفید می كرد: این فشار بی اندازه ی محیط بود كه سبب شد كیفیات و خصوصیات تازه ای بیابند.
چه خصوصیاتی؟ منظور چیست؟ صبر داشته باشید. گمان كرده اید كار آفرینش به همین سادگی است؟ افشای اسرار آفرینش نیز آسان نیست و به فرصت مناسب نیاز دارد. خوب نگاهشان كن، چیز تازه ای می بینی؟ تنها دو مرد تیره پوست كه به سرعت سقوط می كنند. اما این كه تازگی ندارد. شاید با خود بگویی حتماً زیادی بالا رفته بودند، بیش از حد خودشان. مگر جز این است كه تا نزدیكی خورشید پیش رفته بودند؟
نه. اینطور نیست. گوش كنید:
آقای صلدین چمچا كه از شنیدن صدای ناهنجار جبرئیل فرشته سخت درهم رفته بود، به قصد تلافی با صدای بلند شروع به خواندن كرد. آنچه فرشته در آسمان آن شب شگرف می شنید نیز ترانه ای قدیمی بود كه شاعری به نام جیمز تامسون [James Thomson] در سال ۱۷۴۸ سروده بود. چمچا با لب هایی كه چون لبان چینگو از سرما سرخ و سفید و آبی شده بود نغمه سرایی می كرد: "به فرمان الهی، از میان دریای نیلگون به پاااخاست." هرچه فرشته وحشتزده همان ترانه ی كفش ژاپنی، كلاه روسی و قلب دست نخورده ی شبه قاره ای را بلندتر و بلندتر می خواند، حریف صلدین نمی شد. "و فرشتگان آاااواز خواندند."
واقعیت این بود كه آن دو دیگر به هیچ وجه صدای یكدیگر را نمی شنیدند، بنابراین هیچ گونه گفتگو و یا ادامه ی مسابقه ی آوازخوانی ممكن نبود. با چنان سرعتی به سوی زمین سقوط می كردند كه غرش هوا در اطرافشان، گوش را كر می كرد. با این حال در كمال شگفتی باید گفت كه آن دو به مسابقه ادامه دادند.
جبرئیل و صلدین با سرعت هرچه تمام تر چرخ زنان فرو می افتادند و هوای سرد زمستان قلب هایشان را به انجماد تهدید می كرد. همچنان كه مژگانشان یخ می زد و چیزی نمانده بود كه از تخیلات هذیانی به در آیند و معجزه ی شعر و موسیقی را دریابند و از باران، دست ها و پاها و بدن های قطعه قطعه شده ی كودكان كه خود نیز با آن مخلوط و جزیی از آن بودند، آگاه شوند و وحشت از سرنوشت سهمناكی كه از زیر پا به سویشان هجوم می آورد روح و ذهنشان را درنوردد، كه ناگهان به میان قطعه ابر عظیمی فرو رفتند و سرما تا مغز استخوانشان نفوذ كرد.
آن دو ظاهراً میان قطعه ابری دراز و كانال مانند افتاده بودند. چمچا، موقر، رسمی و شق و رَق و همچنان سر و ته، جبرئیل فرشته را دید كه با پیراهن بنفش گل و بته ای از آن سوی دیوارهای مِه آلود تونل به طرفش شنا می كند. می خواست فریاد بزند: "به طرف من نیا. همانجا كه هستی بمان." ولی احساس كرد چیزی مانع می شود. آغاز چیزی چون هیجان در درونش زبانه كشید. از این رو به جای بر زبان آوردن كلامی كه او را از خود براند، بازوانش را گشود و فرشته همچنان به سویش شنا كرد تا سرانجام به هم رسیدند و یكدیگر را سر و ته در آغوش كشیدند. نیروی تصادم جسم هایشان آن دو را چون توأمان پیچ و تاب خوران تا اعماق حفره ای كه به سرزمین عجایب راه می یافت می كشانید. همچنان كه برای رهایی از سپیدی ها تلاش می كردند، تكه ابرهای جدیدی كه دَم به دَم همه چیز را مسخ می كرد و خدایان را به گاو، زنان را به عنكبوت و مردان را به گرگ مبدل می ساخت، آنان را فرا گرفت. موجودات ابری نامتجانسی كه به یكدیگر پیوند خورده بودند بر سر و رویشان فرود می آمدند. گل های عظیم با پستان هایی چون زنان كه از ساقه های گوشت آلود آویخته بود، گربه های بالدار، مردان سم دار اسب نما، و چمچا در حالی نزدیك به بیهوشی دچار این توهّم گشت كه جسم او نیز كیفیتی ابری یافته، مسخ می شود و با آن انسان دیگری كه اكنون سرش را میان دوپا گرفته و دو پایش را با گردن دراز و باریك خود لمس می كرد، پیوند می خورد.
اما آن دیگری فرصتی برای این قبیل خیالبافی ها نداشت و در آن لحظه به هیچ وجه قادر به تخیل نبود، چرا كه ناگهان چشمش به پیكر با شكوه زنی افتاده بود كه از ورای گرداب ابرها پدیدار می گشت. زنی ملبس به ساری برودری دوزی سبز و طلایی كه قطعه ای الماس بر بینی نصب كرده و برای منظم نگه داشتن موهایش كه پشت سرش بسته بود فیكساتور به كار برده بود. زن نرم و بی حركت بر روی قالیچه ی پرنده ای نشسته بود و باد سخت بر چهره اش می وزید. جبرئیل سلامی كرد و گفت: "ركا مرچنت [Rekha Merchant] مثل این كه راه بهشت را گم كرده اید." جمله ای كه نمی بایست خطاب به زنی مُرده بیان شود. اما شاید بتوان جبرئیل را به خاطر ضربه ی ناشی از پرتاب شدگی و وضع پا در هوایش بخشید.
چمچا كه پاهایش را چسبیده بود با تعجب پرسید: "با هوا حرف می زنی؟"
جبرئیل فریاد زد: "مگر او را نمی بینی؟ قالیچه ی بخارایش را نمی بینی؟"
و صدای زن در گوشش زمزمه كرد: "نه، نه جبیو، از او انتظار نداشته باش. من تنها برای دیدگان تو وجود دارم. شاید هم داری عقلت را از دست می دهی، خوب چه می گویی گه سگ، عشق من. صداقت همزاد مرگ است عزیزم. بنابراین اكنون می توانم تو را به نام هایی كه برازنده ات است بخوانم."
ركای ابری به زمزمه ی قهرآلود خود ادامه داد ولی جبرئیل دوباره فریاد زد: "سپونو، او را می بینی یا نه؟"
صلدین چمچا نه چیزی می دید، نه می شنید و نه پاسخی می داد. جبرئیل تنها با او روبرو بود. شروع به نصیحت كرد: "تو نمی بایست این كار را می كردی. این گناه است. عمل درستی نبود."
ركا خندید. بله حالا می توانی برای من موعظه كنی. باز هم دست پیش گرفته ای و خودت را آدم اخلاقی جا می زنی. این تو بودی كه مرا ترك كردی. صدای ركا طوری در گوش هایش می پیچید و یادآوری می كرد كه گویی پرده ی گوش هایش را می جود. این تو بودی ای مهتاب لذت های من كه پشت ابر پنهان شدی و من رانده ی عشق چون كوران دنیا را سیاه دیدم.
جبرئیل ترسید: "چه می خواهی؟ نه لازم نیست به من بگویی. فقط برو."
هنگامی كه بیمار بودی از ترس آبروریزی جرأت نداشتم به دیدارت بیایم. به خاطر تو بود كه دور از تو به سر می بردم. اما تو بعدها تلافی كردی و آن را بهانه قرار دادی تا مرا ترك كنی. بهانه هایت مثل همان ابری بود كه پشتش پنهان شدی و به جز آن با زن یخ ملاقات كردی حرامزاده. حالا كه مُرده ام بخشش را فراموش كرده ام. ترا نفرین می كنم جبرئیل من، امیدوارم زندگیت جهنمی باشد. جهنم. زیرا تو مرا به آنجا فرستادی، نفرین ابدی بر تو باد. جهنم جایی است كه از آن آمده ای، ای ابلیس مجسم، و اكنون هم به همانجا باز می گردی هالو. شیرجه دوزخیَت خوش بگذرد. نفرین ركا و پس از آن ابیاتی به زبانی كه او نمی دانست. زبانی خشن و صفیری. او فقط توانست یك واژه را از آن میان تشخیص دهد و تازه به آن نیز اعتمادی نداشت: آل لات.
چمچا را سخت چسبید و هر دو از ته ابرها خارج شدند.
و آن وقت شتاب. احساس شتاب كه گویی ترانه ای سهمیگین را زمزمه می كرد. سقف ابر به بالا جهید و كف پُرآب نزدیك تر شد و چشمانشان را گشود. نعره، همان نعره ای كه هنگام شنای جبرئیل در فضا، در اعماق وجودش پَر پَر می زد، از لبانش بیرون جهید و پرتو خورشید بر چمچا تابید، با صدای بلند خطاب به جبرئیل فریاد زد:
"پرواز كن. همین حالا پروازت را شروع كن." و بعد بی آن كه خود علتش را بداند، فرمان دوم را صادر كرد: "آواز هم بخوان."
چیزهای نو چگونه به جهان می آیند؟ چگونه متولد می شوند؟
تازه یا نو از كدام تركیب، یا پیوند به وجود می آید؟
و با همه ی اِفراط و خطری كه در هستی خود دارد چگونه به زندگی ادامه می دهد؟ و برای بقا و دفع خطرهای الهه ی مرگ یا گیوتین ناچار است به كدام سازش و معامله تن دردهد و كدام بخش از هستی رازآلود خود را به اسارت دهد؟
آیا تولد همیشه با سقوط همراه است؟
آیا فرشتگان بال دارند؟ آیا انسان توانای پرواز است؟
وقتی آقای صلدین چمچا از میان ابرهای ماورای دریای مانش سقوط می كرد، قلبش را نیرویی چنان لجام گسیخته و رام نشدنی در پنجه می فشرد كه احساس می كرد لاجرم مرگ از او می گریزد. ولی هنگامی كه پاهایش بار دیگر سختی زمین را لمس كردند، نسبت به این احساس تردید كرد و ناموجه بودن گذار حیرت آورش را به آشفتگی نیروی ادارك كه از انفجار هواپیما ناشی می شد نسبت داد و تصادف، محض و خوش اقبالی را علت زنده ماندن جبرئیل و خودش دانست. اگرچه در آن حال تردیدی نداشت، آنچه در این گذار او را موفق گردانده اراده ی زندگی بوده، اراده ای خالص، نه ساختگی و تقلبی. اراده ای كه همان ابتدا اعلام كرده بود مایل نیست با شخصیت رقت انگیز وی كه با تلاشی نیمه موفق در تقلید صدای دیگران ساخته شده بود كاری داشته باشد، بلكه مصصم بود با عبور از كنار آن به مقصود برسد. و او ناخودآگاه تسلیم شد، انگار كه ناظری جُدا از ذهن و جسم خود بود. در آن بی خودی خطاب به اراده اش می گفت بله، درست است، ادامه بده. چرا كه آن احساس در مركز بدنش آغاز شده، به اطراف پرتو افكنده و خونش را به آهن و گوشت و پوستش را به پولاد بدل كرده بود. اگرچه آن اراده چون مشتی بسته او را در میان گرفته بود. طوری كه سختی و فشار تحمل ناپذیرش در عین حال به طرز حیرت آوری نرم می نمود. و سرانجام تمامی وجودش را به تصرف در آورد، به طوری كه بر دهان، انگشتان و هركجا كه می خواست مستولی شد و وقتی بر سلطه ی خویش یقین نمود، نیروی آن چون امواج از بدنش ساطع گردید.
و بر جبرئیل فرشته چنگ زد و همان بود كه فرمان داد پرواز كن. آواز بخوان.
چمچا فرشته را محكم چسبیده بود و او كه نخست آهسته و سپس با سرعت و نیروی هرچه تمامتر بازوان خود را چون بال تكان می داد، ناگهان شروع به خواندن كرد و آوازی كه می خواند چون ترانه ی شبح ركا مرچنت به زبان و آهنگی بود كه او هیچ نمی دانست و هرگز نشنیده بود. اما مادام كه چمچا پیاپی می كوشید وقوع معجزه را با دلایل منطقی رد كند، جبرئیل هرگز انكار نكرده مكرر می گفت آن غزل آسمانی بوده و بال زدن توأم با ترانه خواندن این معجزه را ممكن گردانیده و اگر او بال نزده بود، حتماً هر دو هنگام تصادم با امواج سنگ می شدند و یا در لحظه ی تماس با سطح دریا كه چون پوست شكم طبل سفت و كشیده بود متلاشی می گشتند. اما هنگامی كه او پریدن را آغاز كرد، سرعتشان رفته رفته كاسته شد و هر چه جبرئیل بیشتر بال می زد و بلندتر می خواند سقوط آرامتر می شد، تا این كه سرانجام هر دو چون تكه های كاغذ در آب شناور شدند.
آن دو تنها بازماندگان انفجار هواپیما بودند، تنها دو نفری كه پس از سقوط زنده مانده بودند و اندكی بعد جبرئیل و چمچا را كه آب به كنار دریا كشانده بود، همانجا یافتند. آن كه حراف تر بود و پیراهن بنفش به تن داشت، در پریشان گویی های دیوانه وارش سوگند یاد می كرد كه آن ها بر روی آب راه رفته بودند و امواج آرام آرام آن ها را به ساحل رسانده بود. اما دیگری كه كلاه خیس و سیاه مدل انگلیسی، چنان به سرش چسبیده بود كه انگار جادو شده، گفته های دوستش را انكار می كرد و می گفت: "ما فقط شانس آوردیم. پروردگارا! عجب شانسی!"
اما من كه بر همه چیز ناظر بوده ام، واقعیت را می دانم. اگرچه حالا بهتر است درباره ی توانایی های خودم و این كه قادرم در آنِ واحد در همه جا حاضر باشم، ادعایی نكنم و تنها به ذكر این نكته اكتفا كنم كه چمچا اراده كرد زنده بماند و فرشته به این اراده تسلیم شد.
معجزه كار كی بود؟
آوازِ فرشته ساخته ی فرشتگان بود یا شیاطین؟
من كِه هستم؟
بگذارید اینطور بگویم، همان كسی كه بهترین آهنگ ها را آماده دارد.
هنگامی كه جبرئیل فرشته به روی ساحل دریای مانش كه پوشیده از برف بود، دیدگانش را بسان ستارگان دریایی گشود، اولین كلامش این بود: "من و تو دوباره متولد شده ایم، سپونو، تولدت مبارك. آقا فرشته، تولد تو هم مبارك."
و اما صلدین چمچا با شنیدن این كلمات سرفه ای كرد، اخلاطش را تف كرد، چشمانش را گشود و همانطور كه برازنده ی نوزادان است، بیهوده گریستن را آغاز كرد.
۲
جبرئیل كه به مدت پانزده سال بزرگترین ستاره ی تاریخ سینمای هند بود، از قدیم تناسخ را موضوعی بس جذاب می یافت. علاقه و تمایل او به این مبحث چنان ریشه دار بود كه به دوره ی پیش از بیماری خطرناكی كه وی را به بستر مرگ افكنده بود باز می گشت. اگرچه سرانجام به نحو معجزه آسایی نجات یافت. بیماریش چنان شدید و مرموز بود كه می پنداشتند آخر آن میكروب شبح وار سبب مرگش خواهد شد و تمام قراردادهایش را خود به خود فسخ خواهند كرد. البته شاید هم همان افراد می بایست پیش بینی می كردند كه وقتی رو به بهبود گذاشت، به جای میكروب ها خودش پیروز خواهد شد و در حالی كه تنها یك هفته به تولد چهل سالگیش باقی مانده، با زندگی گذشته و عادات پیشین چنان وداع خواهد گفت كه انگار همه چیز یكباره به طرز معجزه آسایی ناپدید شده است. اما موضوع این است كه هیچ كس این را پیش بینی نكرده بود.
اولین افرادی كه به غیبتش پی بردند، چهار تن اعضای تیم صندلی چرخ دار استودیوی فیلمبرداری بودند. مدت ها پیش از بیماری خودش را عادت داده بود در استودیوی عظیم د- دابلیورما از یك صحنه به صحنه ی دیگر فیلم برداری به وسیله ی چهار ورزشكار فرز و زبر و زرنگ مورد اعتمادش بر روی صندلی مخصوصی حمل شود، زیرا كسی كه در آن واحد در یازده فیلم مختلف بازی می كند ناچار است انرژیش را بیهوده هدر ندهد. مردان تیم صندلی با پیروی از نوعی سیستم پیچیده ی رمز كه از خطوط مایل، دایره و نقطه تشكیل شده بود، جبرئیل را برای بازی از صحنه ای به صحنه ی دیگر می بردند و چنان با دقت و وقت شناسی عمل می كردند كه ناهار تحویل دادن پدرش را در بمبئی تداعی می كرد. این سیستم رمز را از كودكیش كه در میان دوندگان مشهور حامل ناهار در شهر بمبئی گذشته بود- و درباره ی آن بعداً بیشتر خواهیم گفت- به یاد داشت. پس از پایان هر فیلم برداری جبرئیل فوراً روی صندلیش می پرید و با سرعت تمام به سوی صحنه ی بعدی رانده می شد و در آنجا پس از تعویض لباس و تجدید آرایش، قسمت مربوط به خودش را در سناریو به دستش می دادند. جبرئیل یك بار به اعضای وفادار تیمش گفت: "ستاره شدن در فیلم های ناطق بمبئی مثل شركت در نوعی مسابقه ی صندلی پرنده است كه وسط راه یكی دو تا توقف داشته باشد!"
پس از بهبودی از آن بیماری مرموزی كه انگار اشباح میكروب ها باعثش شده بودند، كارش را دوباره با ریتمی آرامتر از سر گرفت، به طوری كه همزمان فقط در هفت فیلم بازی می كرد. تا این كه یك روز غیبش زد و صندلی چرخ دار در میان صحنه های ساكت خالی ماند. غیبتی كه زرق و برق ساختگی صحنه ها را بیش از پیش برملا می ساخت. مردان تیم صندلی برای پاسخگویی به مجریان برنامه های سینمایی كه از غیبت فرشته به خشم آمده بودند، بهانه تراشی می كردند: حتماً بیمار هستند. آقا فرشته همیشه به وقت شناسی شهرت داشتند. نه قربان، چه انتقادی. هنرمندان بزرگ بعضی وقت ها دمدمی مزاج می شوند. این حقشان است. و همین اعتراض ها آخر باعث شد اولین قربانیان شگرد غیب شدن فرشته باشند و یكی یكی اخراج شوند و اِكدوم جالدی [ekdumjaldi] از درِ استودیو بیرونشان بیندازد و چنین بود كه صندلی چرخ دار روی پلاژ مصنوعی با آن درختان نخل رنگ خورده اش باقی ماند و خاك طرد بر آن نشست.
جبرئیل كجا بود؟ كلوپ گلف ولینكتون است- هرچند این روزها نه سوراخ بیشتر روی زمین گلف باقی نمانده و از نُه تای بقیه آسمانخراش ها چون علف های هرزه و غول آسایی روییده اند یا شاید بهتر باشد بگوییم آن ها را به مثابه ی سنگ های قبر بر تكه پاره های بدن شهر قدیمی نهاده اند- بله، در آنجا مهمترین آدم هایی كه در بالاترین مراتب تصمیم گیری قرار داده اند مُدام خطا می زنند و كمی آن طرفتر موهایی را می بینید كه از فرط اضطراب از كله های این بزرگان كنده می شود و با وزش باد فرو می ریزد. البته نگرانی تهیه كنندگان فیلم قابل درك بود. در آن زمان كه بیننده روز به روز كمتر می شد، در دُوران سریال های مبتذل تاریخی و خانم های خانه دار كه دفاع از آن ها را جهاد خود می دانستند، هنوز یك هنرپیشه بود كه وقتی نامش بالای عنوان فیلمی نوشته می شد موفقیت آن حتمی بود و صد در صد مشتری جلب می كرد. اما بدبختانه صاحب آن نام قابل دسترسی نبود. فرقی نمی كرد كه رو به بالا رفته یا رو به پایین و یا از آن بغل جیم شده باشد. مسأله این بود كه طرف بی هیچ شك و شُبهه ای غیبش زده بود.
از همه جای شهر، موتورسیكلت سواران، پلیس، مردان قورباغه ای و متخصصین شكار ماهی های عظیم الجثه گِرد آمده و در ساحل جسد جبرئیل را جستجو كردند، اما هرچه جستند كمتر یافتند. تا این كه سرانجام صحبت تهیه متنی برای سنگ قبر ستاره ی خاموش شروع شد و هركس پیشنهادی می داد. در یكی از هفت صحنه ی سترون استودیو راما، خانم پیمپل بیلی موریا، آخرین بمب تبلیغاتی لوبیا پخته همراه با ادویه- این از آن مادموازل های مكش مرگ ما نیست، یك تكه دینامیت است كه دمار از روزگارت در می آورد، بی خیالش- در حالی كه لباس رقاصه های معبد را به تن كرده بود و روی خود را پوشانده بود و همه را به این خیال می انداخت كه به زودی برهنه خواهد شد، زیر ماكت مقوایی پنیرهای تانتریك [Tantric] دُوران چاندلا [Chandela] كه به جماع مشغول بودند، ایستاده بود و وقتی فهمید صحنه ی اصلی فیلم تهیه نخواهد شد، در برابر كاركنان ضبط صدا و برق كه سیگارهای بدریخت بیدی ]نوعی سیگار هندی كه به جای كاغذ در برگ توتون پیچیده می شود. م.[ دود می كردند و تنها بینندگان صحنه را تشكیل می دادند، پیش از تودیع، بغض و كینه اش را خالی كرد. پیمپل، در حالی كه منشی صحنه با نگرانی احمقانه ای مترصد رسیدگی به كارهای شخصیش بود، كوشید وانمود كند از بازی عار داشته است: "خدایا، عجب شانسی آورده ام من. یعنی امروز بنا بود یك صحنه ی عاشقانه را بازی كنیم. واه واه. داشتم از ناراحتی می مردم. مُدام در این فكر بودم كه چطور می توانم نزدیك آن یارو بروم. با آن دهان گشادش. نفسش آنقدر بوی تعفن می دهد كه انگار سوسك توی دهانش ریده!" در این حال پایش را محكم به زمین كوفت و زنگ های كوچكی كه به زنجیرهای مُچ پایش آویخته بود به صدا درآمد: "این یارو خیلی شانس آورد كه بیننده هامون نمی شنوند، و الا نقش یك جذامی را هم به او نمی دادند." در این هنگام كار تك گویی پیمپل آنقدر بالا گرفت و سیل فحش های آب نكشیده و حرف های بدو بیراه چنان از دهانش جاری شد كه بینندگان سیگاری برای اولین بار راست سرجایشان نشسته و میان خود با حرارت بسیار واژه های پیمپل را با كلام فولان دوی [Phoolan Devi] ملكه ی رسوای دزدان كه با سوگند خود لوله ی تفنگ را آب می كند و مداد روزنامه نگاران را در یك چشم به هم زدن به لاستیك مبدل می نماید، مقایسه می كردند.
و چنین بود كه پیمپل گریان از صحنه خارج شد و بلافاصله به تكه ای آشغال در اتاق مونتاژ بدل گشت- تكه فیلمی كه قرار بود دور افكنده شود- و وقتی از صحنه خارج می شد، قطعه الماس بدلی از نافش بیرون افتاد و آینه ی اشك هایش شد. اما هرچه باشد از بوی بد دهان فرشته چیزی به گزاف نگفته بود. نفس بد جبرئیل چون ابری از اخرا و گوگرد به اطراف می دمید. همراه با بینی عقابی و موی سیاه پَركلاغی، علی رغم نام آسمانیش، به وی ظاهری بیشتر دوزخی می بخشید تا بهشتی. چنان كه وقتی ناپدید شد، می گفتند یافتنش كاری ندارد. فقط كافی است دماغ تیزی را به كار بیاندازیم تا پیدایش كنیم. و یك هفته پس از ناپدیدشدنش كه دردناكتر از خروج پیمپل پیلی موریا بود، جبرئیل برای این كه آن بوی شیطانی را با نامی كه قرن ها معطر بود پیوند دهد، از هیچ كوششی فروگذار نكرد. وضع چنان بود كه پنداری از صحنه ی سینما پا به این جهان گذاشته و متأسفانه در زندگی، نه چون سینما، مردم بوی بد را خیلی زود تشخیص می دهند.
"ما هستی های آسمانی كه ریشه هایمان در ابرها و رؤیا آویخته، در پرواز تولدی دیگر می یابیم." این نوشته ی معمایی را پلیس در آپارتمان جبرئیل فرشته كه در بالاترین طبقه ی ساختمان قرار داشت یافته بود. آخرین طبقه در آسمانخراش های اِوِرِست كه روی تپه ی مالابار [Malabar]، در بلندترین نقطه ی شهر ساخته شده. یكی از آن آپارتمان هایی كه از دو طرف دید دارند: از یك سو مارین درایو [Marine Drive]، كه هرشب هنگام به سینه ریز می ماند و از سوی دیگر اسكاندال پوینت [Scandal Point] و دریا. پیدا شدن نوشته بهانه ای بود تا روزنامه ها زمانی درازتر به پُركردن صفحات و چاپ تیترهای درشت و ایجاد سر و صدا ادامه دهند. مثلاً بلیتز [Blitz] به شیوه ای خوفناك با عنوان "فرشته به زیر زمین پناه می برد" مقاله چاپ كرده بود، در حالی كه زنبور پُركار، نویسنده ی روزنامه ی دیلی [the Daily]، تیتر جبرئیل فراری از زندان را ترجیح داده بود و همگی عكس های فراوانی از این اقامتگاه افسانه ای چاپ كرده بودند. گویا دكوراتورهای فرانسوی كه دكوراسیون آپارتمان را انجام داده بودند، به خاطر موفقیت در دكوراسیون تخت جمشید، از رضا پَهلَوی تقدیرنامه گرفته بودند. در هر حال، فرشته كه می خواست دكوراتورها فضای چادری بدوی را در درون آپارتمان بلندش ایجاد كنند، یك میلیون دلار خرج كرده بود. زرق و برق آپارتمان هم فریب دیگری بود كه با غیبت فرشته برملا شد. بار دیگر روزنامه ها با تیتر درشت فریاد زدند: "جبرئیل چادرش را جمع می كند"، اما بالأخره روشن نبود كه رو به بالا رفته یا رو به پایین و یا از كدام گوشه و كناری جیم شده است. هیچ كس نمی دانست. در آن كلانشهر زبان درازی ها و زمزمه ها حتی تیزترین گوش ها هم خبر قابل اعتمادی نشنیده بود. اما بانو ركا مرچنت كه از ریزترین خبرها نمی گذشت، هرچه نشریه بود می خواند، تمام اخبار رادیو را گوش می داد و مُدام برنامه های تلویزیون دوردارشان [Doordarshan] را تماشا می كرد، نوشته ی فرشته را از ظن خود تعبیر كرد. او در این نوشته پیامی می دید كه دیگران در نمی یافتند و از همین رو دست دو دختر و پسرش را گرفت و همگی برای هواخوری به سوی پشت بام منزلش كه در ساختمان ویلاهای اِوِرِست قرار داشت رفتند.
بانو مرچنت همسایه ی جبرئیل بود و در آپارتمان طبقه ی پایین او سكونت داشت. در واقع این بانو هم همسایه ی او بود و هم دوستش. تصور نمی كنم لزومی داشته باشد كلام دیگری بیفزایم. البته پُرواضح است كه مجله های جنجالی كج اندیش شهر ستون های خود را با اشاره و كنایه و شایعه پُر می كردند ولی ما كه نباید به سطح آن ها نزول كنیم. اصلاً چرا حالا شهرت و اعتبار این بانو را مخدوش كنیم؟
و اما او كه بود؟ ثروتمند؟ پُرواضح است. ولی آخر ساختمان ویلاهای اِوِرِست كه از آن خانه های معمارساز محله ی كرلا [Kurla] نبود. مزدوج- بله جانم. سیزده سالی می شد و شوهرش در كار بولیرینگ بود. اما او استقلال خودش را داشت و كاروبار فروشگاه و نمایشگاه فرش و اشیای عتیقه اش در محله ی ممتاز كُلابا [Colaba] خیلی سكه بود. او فرش هایش را "گلیم" و اشیای عتیقه اش را "آنتیك" می خواند و می كوشید این واژه ها را با لهجه ی فرانسوی تلفظ كند. بله دیگر، زیبا هم بود. زیبا به شیوه ی سخت و رنگ و روغن زده، نادر ساكنان خانه های آسمانی. چگونگی پوست بدنش نشانگر آن بود كه مدت ها قبل زندگی سخت و فقیرانه ی دِه را ترك گفته و شهرت داشت كه شخصیت نیرومندی دارد. مُدام از لیوان های كریستال لالیك Lalique crystal] نوعی كریستال بسیار گرانبهای فرانسوی كه به ظرافت و زیبایی شهرت دارد. م.[ مشروب می نوشید و كلاهش را بی شرمانه روی كولاناتراج [Chola Natraj] می آویخت. زنی بود كه می دانست چه می خواهد و چگونه می تواند با شتاب تمام آن را به دست آورد. همسرش موشی بود با ثروت فراوان كه ضمناً اسكواش squash]نوعی بازی با توپ نرم و راكت مخصوص. م.[ خوب بازی می كرد. ركامرچنت نوشته ی جبرئیل فرشته را در روزنامه ها خوانده سپس خود نامه ای نوشت، بچه ها را گِرد آورد، دكمه ی آسانسور را فشار داد و به سوی بهشت روانه شد، (یك طبقه بیشتر راه نبود) تا به سرنوشتی كه خود برگزیده بود بپیوندد.
در نامه نوشته بود: "چندین سال پیش ترس و نگرانی از آینده مرا وادار به ازدواج كرد. ولی اكنون وقت آن است كه دست به كاری جسورانه بزنم." روزنامه ای كه پیام فرشته را چاپ كرده بود روی تختش قرار داشت و دُور پیام را قرمز كرده زیرش را با چنان غیظی خط كشیده بود كه روزنامه پاره شده بود. خوب، پُرواضح است كه روزنامه های روسپی صفت از چنین خبری نمی گذرند و نگذشتند: "زیباروی عاشق پایین پرید" و "آخرین پرش زیبای دلشكسته".
شاید او هم به بیماری "تولدی دیگر" دچار بود و جبرئیل كه نیروی خوفناك استعاره را نمی شناخت، پرش را پیشنهاد كرده بود. "ای كه خواهان تولدی دیگری، نخست..." و او هستی ای آسمانی بود كه شامپانی لالیك می نوشید، در اِوِرِست می زیست و یكی از دوستان المپیاییَش ] Olympian اشاره به كوه اسطوره ای یونان باستان. م.[ پَر كشیده بود. و اگر جبرئیل را چنان نیرویی بود، ركا نیز می توانست بال و پَر برویاند و ریشه در رؤیا گیرد.
با این همه او پیروز نشد. دربان مجتمع اِوِرِست، بی آن كه در كلام خود ظرافتی به كار بندد خطاب به جهانیان چنین شهادت داد: "داشتم اینجا توی حیاط راه می رفتم كه یكباره دامبی صدا آمد. برگشتم، جسد دختر بزرگه بود. جمجمه اش كاملاً خُرد شده بود. به بالا نگاه كردم، دیدم یكی دیگر دارد می افتد پایین. پسرش بود و بعد نوبت دختر كوچكه شد. چه می شد كرد؟ آنجا كه ایستاده بودم نزدیك بود به من بخورد. با دست دهانم را گرفتم و به سمتشان آمدم. دختر كوچكه آرام ناله می كرد. بعد دوباره به بالا نگاه كردم و دیدم بیگم پرت شده. ساریش مثل بادبادك در هوا تاب می خورد و موهایش باز شده بود. من چشم هایم را بستم كه بدنش را نبینم. آخر داشت پرت می شد."
ركا و فرزندانش از اِوِرِست به پایین پرت شدند و هیچ یك زنده نماندند و شایعه سازان جبرئیل را مقصر شمردند. ولی اكنون بهتر است مطلب را به همینجا خاتمه دهیم.
راستی فراموش نكنید كه جبرئیل ركا را پس از مرگ، نه تنها یك بار، بلكه چندین بار دیده بود. مدت ها طول كشید تا مردم دریافتند آن بزرگمرد تا چه حد بیمار بوده. جبرئیل ستاره، جبرئیل كه بیماری مرموز و ناشناخته را شكست داده بود و از خواب رفتن واهمه داشت.
بعد از غیبت، تصاویر چهره اش كه همه جا به چشم می خورد، رفته رفته رنگ باختند. بر نقوش رنگ پریده و خوفناك و غول آسایی كه اینجا و آنجا احتكار شده بود و تمثال هایی كه به مردمان می نگریستند، اندك اندك پلك های تنبل و بی حالت پوسته پوسته شدند و ورآمدند و چشمان گشادتر شدند. مردمك ها چون دو ماه می نمودند كه خنجرهای تیز و برگشته ی مژگانش آن را قاچ می دادند. سرانجام پلك ها ورآمدند و چشمان رنگ خورده اش ورقلنبیده توی ذوق زدند. خارج از كاخ های سینمایی بمبئی، پیكره های عظیم مقوایی جبرئیل بی رنگ و رو ضایع و كج و معوج شدند و سُست، آویخته از چهارچوب های حایل، بی بازو، چروك خورده با گردن شكسته همچنان ایستاده بودند. تصویرش روی جلد مجله های سینمایی چون مرگ رنگ باخت. فروغ زندگی از دیدگانش رخت بربست و نگاهش پوك و بی حالت شد. سرانجام تصاویر از صفحات چاپی محو و ناپدید شدند و روی جلد براق مجلات پُرزرق و برق شهرت، جامعه و تصاویر هفتگی پاك و تهی در روزنامه فروشی ها باقی ماندند. به طوری كه ناشران مسؤولین چاپ را جواب كردند و دست آخر همه چیز را به گردن جوهر انداختند. حتی روی پرده ی نقره ای سینما هم چهره ای كه تصور می رفت ابدی باشد، بالای سر پرستندگانش به پوسیدگی گرایید و تاول زد و رنگ باخت. كار به جایی كشید كه هر بار تصویر از برابر پروژكتور می گذشت، دستگاه به نحو مرموزی از كار می افتاد و سرانجام فیلم آنقدر در مقابل لامپ پروژكتور از كارافتاده باقی ماند كه سلولوئید آن سوخت و همراه با هرچه خاطره بود نابود گشت. ستاره ای كه سوپرانو ]در ستاره شناسی به ستاره ای گفته می شود كه ظرف چند روز نور و ارتفاع آن به نحو قابل ملاحظه ای افزایش می یابد و سرانجام به نور مطلق بدل می شود. تصور می رود كه ستاره در آن حال قسمت اعظم پیكر خویش را از دست می دهد و در پایان این پدیده هرگز به حالت اول باز نمی گردد. م.[ شد و نوری شد كه جسمش را به نابودی كشید و از میان لبانش ساطع گشت.
آنچه گذشت، مرگ یك خدا بود و یا یك چیزی بسیار شبیه به آن. مگر نه این كه آن چهره ی غول آسا در شب های ساختگی سینما بر فراز ارادتمندان و فداییان خویش چون موجودی آسمانی می درخشید، موجودی كه هستیش مابین انسان و خدا بود؟ اگرچه خیلی معتقد بودند آن موجود بیشتر به آسمان نزدیك است تا به انسان، زیرا جبرئیل بیشتر دُوران بی نظیر هنرپیشگی خود را به تجسم بخشیدن به الهه های بی شمار و قدیسان شبه قاره ی هند گذرانیده و با اعتقادی خلل ناپذیر در فیلم هایی كه به سَبك مردم پسند معروف به "الهی" ساخته می شد شركت جُسته بود. جادوی شخصیت سینماییش چنان بود كه بی آن كه بی حرمتی و توهین انگاشته شود، از مرزهای میان ادیان و معتقدات مختلف می گذشت. وی با چهره ای به رنگ آبی در نقش كریشنا در میان گُپی gopis] در اساطیر هند به دوستان كریشنا گفته می شود. م.[ های زیباروی به همراه گاوهایی كه پستان های سنگین داشتند، فلوت به دست می رقصید و یا در آرامش كامل نشسته به زیر درخت ساختگی و فكسنی بودایی، در حالی كه كف های دستش را رو به آسمان گرفته بود، نقش گوتاما Gautama] نام بودا.[ در بحر تفكر فرو رفته، در رنج های بشر غور می كرد. جبرئیل اگر به ندرت از آسمان فرود می آمد نیز جای دوری نمی رفت و مثلاً در داستان كلاسیك اكبر و ییربال ]اشاره به اكبر شاه (۱۶۰۵- ۱۵۵۶) كه امپراتوری مغول را از افغانستان تا خلیج بنگال و از جنوب شرقی تا گجرات گسترش داد. م.[، در نقش مغول بزرگ و وزیر محیّلش ظاهر شد. بیش از پانزده سال بود كه او در برابر صدها میلیون مؤمن، آن هم در كشوری كه تا امروز نسبت جمعیت آن به یانش كمتر از سه به یك است، دلپذیرترین و آشناترین چهره ی باریتعالی را عَرضه كرده بود. و چنین بود كه برای بسیاری از هوادارانش مرز میان بازیگر و نقش هایی كه ایفا می كرد از میان رفته بود.
خوب، هوادارانش چنین بودند اما جبرئیل خود چگونه بود؟
باید اذعان داشت كه در عالم واقعیت و زندگی روزمره هنگامی كه به اندازه ی طبیعی در میان مردم می زیست، به نحو اعجاب انگیزی بی جلال و شكوه و غیر ستاره ای به نظر می آمد. پلك های آویخته اش گاه حالتی بسیار خسته و از حال رفته به چهره اش می بخشید. بینیش اندكی درشت و لبان برجسته و گوشت آلودش نشان سُستی و نرمه های گوشش چون میوه های تازه رسیده ی درخت جك jack tree] درختی شبیه به درخت نان و بزرگتر از آن كه میوه ی آن بسیار بزرگ است و در برخی نقاط هند مصرف غذایی دارد. م.[ دراز و بی قواره بود. مجموعاً چهره ای بود بسیار غیر روحانی و كفرآمیز، چهره ای كاملاً شهوانی كه اخیراً در آن آثار بیماری مهلكش به چشم می خورد. اما به رغم ظاهر شهوانی و سُست عنصرش همین چهره به نحو جدایی ناپذیری با تقدس، كمال، فیض و وقار و خلاصه همه ی لاطایلات خدایی آمیخته بود. سلیقه ی مردم كه حساب و كتاب ندارد. در هر حال، موافق هستید كه برای چنین هنرپیشه ای (شاید هم برای هر هنرپیشه ای، حتی برای چمچا، ولی بیش از دیگران برای او)، مُدام اندیشیدن درباره ی ظهور و تجلی خدایان بر روی زمین، به ویژه خدایی چون ویشنو Vishnu] یكی از مهمترین خدایان دین هندو كه حافظ جهان و نظم آن به شمار می آید. ویشنو در وجود قهرمانانی چون راما (قهرمان حماسه ی رامایا) و كریشنا (فیلسوف باگ ها و اكیتا) تجلی كرده است.[ با آن همه تجلی ها و هیأت های متفاوت، چندان شگفت آور نبود. تولدی دیگر: این هم یكی دیگر از لاطایلات خدایی است.
و یا این كه، اما باز، نه همیشه. آخر ممكن است تناسخ و حیات های نوین در این دنیا نیز صورت بگیرد. جبرئیل فرشته را پس از تولد اسماعیل نجم الدین نام نهادند. او در پونا [Poona] مستعمره ی انگلستان كه قدیم پیون راج ینش [Pune of Rajneesh] نامیده می شد و در ته مانده ی امپراتوری قرار داشت (پیون، وادادرا، مومبای [Pune, Vadodara, Mumbai]. این روزها حتی از شهرها هم نمی گذرند و بر آن ها نام های تئاتری می نهند.) او را چون كودكی كه در مراسم قربانی ابراهیم شركت داشت، اسماعیل نجم الدین، ستاره ی دین، نام نهاده بودند كه دست كمی از آن نام آسمانی كه بعدها برگزید نداشت.
مدت ها بعد، وقتی هواپیمای بُستان به چنگ هواپیماربایان افتاد و سرنشینان آن در سیر قهقهرایی كه از وحشت آینده ناشی می شد در گذشته و دریای خاطرات آن غوطه می خوردند، جبرئیل برای صلدین چمچا درد دل كرده و از جمله گفته بود كه انتخاب آن نام مستعار به خاطر قدرشناسی از مادر و زنده نگه داشتن یاد او بوده است. مادرش سال ها پیش مُرده بود. "مامی چی مین سپونو، ماموی خود خودم. فكر می كنی اول این جریانات فرشته بازی را شروع كرد؟ من فرشته ی اختصاصی او بودم. او مرا فرشته می خواند چون كه خیلی شیرین و خوشخو بودم. شاید باورت نشود، ولی من در بچگی بی آزار و حرف شنو بودم."
اما او در پونا نماند و در كودكی به بمبئی، آن شهر بی پدر و مادر، مهاجرت كرد. این اولین مهاجرتش بود. پدرش در میان تیم پایانی كه بعدها به تیم چرخ دار الهام بخشیدند، یعنی حاملین ناهار بمبئی كه در آنجا دَبِه والا [dabbawalla] نامیده می شدند، مشغول به كار شد و اسماعیل فرشته نیز در سیزده سالگی همانجا شاگردی آغاز كرد.
جبرئیل گروگان، مسافر آ- آی- ۴۲۰، در نغمه های راپسودی گذشته فروغلطید و در حالی كه چمچا را با چشمانی درخشان می نگریست، حقه های سیستم رمز دوندگان را برایش بازگفت. صلیب شكسته ی سیاه، دایره ی سرخ، خط مایل و نقطه ی زرد، راه بین خانه ها و ادارات، همه و همه به سرعت از ذهنش گذشت. آن سیستم عجیبی كه دو هزار دبه والا را قادر می ساخت هر روز بیشتر از صد هزار ظرف ناهار را تحویل بدهند. ولی آن علامت ها زبان سری ما بود.
بُستان برفراز لندن چرخی زد، هواپیماربایان تفنگ به دست میان راهروها پاس می دادند و چراغ سینما كه قبلاً فیلمی از والتر ماتیو [Walter Matthau]ی غمگین و گلدی هاون [Goldie Hawn]، زنی كه حضورش آسمانی و چشمگیر بود، به نمایش درآمده بود، اكنون سایه هایی از نوستالژی گروگان ها تصویر می گشت و پُررنگ ترین تصویر از آن اسماعیل نجم الدین، این نوجوان لاغراندام، فرشته ی مامان با كلاه مدل گاندیش بود كه ناهار به دست به آن سوی شهر می دوید. دبه والای جوان به چالاكی از میان جمعیت می گذشت. او به این شرایط خو گرفته بود. فكرش را بكن سپونو، مجسم كن، سی، چهل ظرف كوچك ناهار روی سینی دراز چوبی روی سرت باشد و وقتی قطار محلی به ایستگاه می رسد، فقط یك دقیقه فرصت داری سوار یا پیاده بشوی و بعد دویدن در خیابان ها، تا آنجا كه نفست بگیرد یار، با كامیون ها، اتوبوس ها، موتورها و دوچرخه ها و چیزهای دیگر از همه طرف، یك، دو، یك، دو، ناهار، ناهار. دبه ها باید به موقع برسند و در موسم بارندگی، هنگامی كه قطار از كار افتاده، دویدن در كنار خط آهن، یا فرورفتن تا كمر در آب در یكی از خیابان های سیل گرفته. و از آن گذشته دستجاتی تشكیل شده بود كه از دبه ها دزدی می كردند. بله سالادبابا [Salad baba]، دسته های منظم و سازمان یافته ای هم بودند. آخر بمبئی شهر گرسنه ای است. چه بگویم عزیز. ولی ما از پسشان برمی آمدیم. ما همه جا حاضر و از همه چیز با خبر بودیم و دزدی نبود كه از برابر چشم و گوش ما قِسِر در برود. ما هرگز از پلیس كمك نگرفتیم و خودمان از خود محافظت می كردیم.
هنگام شب پدر و پسر خسته و كوفته به كلبه ی محقرشان در كنار فرودگاه سانتاكروز [Santacruz] بازمی گشتند و مادر وقتی اسماعیل را می دید كه پیكرش از انوار سبز و سرخ و زرد هواپیماهای جت در حال حركت روشن می شود، می گفت همین كه چشمش به او می افتد، انگار همه ی رؤیاهایش به خوبی تعبیر شده است. و این اولین نشانه ی چیزی غیرعادی در وجود جبرئیل بود. ظاهراً او از همان موقع قادر بود محرمانه ترین خواست های مردم را، بی آن كه از چگونگی آن بویی برده باشد، برآورده كند. پدرش، نجم الدین بزرگ، به ظاهر برای این علاقه ی زن به تنها پسرشان چندان اهمیتی قایل نبود. مثلاً او هرشب پاهای پسرش را مالش می داد، در حالی كه پاهای پدر كمترین نصیبی از نوازش نمی گرفت. آخر وجود پسر بركت است و وظیفه ی كسی كه از این بركت بی نصیب مانده این است كه شكرگزار باشد.
نعیمه نجم الدین درگذشت. اتوبوس زیرش گرفت و همه چیز یكباره تمام شد. جبرئیل هم در آنجا نبود كه دعایش را اجابت كند و زنده نگاهش دارد. ولی نه پدر و نه پسر هیچ از غم نگفتند. بلكه چنان كه رسم یا قراری در كار باشد، غم و غصه را در سكوت زیر كار اضافی دفن كردند. آن دو در مسابقه ای ناگفته درگیر شدند: این كه كدام یك بیشترین دبه ی ناهار را روی سرحمل می كند و كدام یك هر ماه تازه ترین قراردادها را می بندد و یا سریعتر می دود، گویی كار بیشتر نشانگر عشقی بزرگتر است. شب ها هنگامی كه اسماعیل نجم الدین گره رگ ها را می دید كه از زیر پوست گردن و شقیقه های پدر بیرون زده، خشم و رنجش دیرین وی را نسبت به خود درمی یافت و چنین بود كه اكنون باید به هر قیمت شده بر پسر پیروز می شد و مكان غصب شده ی خود را در قلب زنی كه مُرده بود باز می یافت. پسر جوان پس از پی بردن به انگیزه ی درونی پدر از رقابت دست كشید، ولی آتش پدر همچنان شعله ور بود، به زودی ترقی كرد و از یك دونده ی ساده به مقام مسؤول تشكیلاتی یا مُقدّم [muqaddam] رسید. جبرئیل كه به نوزده سالگی رسید، آقا نجم الدین به عضویت صنف دوندگان ناهار یا انجمن حاملان ناهار بمبئی درآمد و بیست ساله بود كه پدر را از دست داد. حمله ی قلبی او را در حال راه رفتن از پا در آورده بود. بابا صاحب مهاتر [Babasaheb Mhatre]، دبیر كل صنف گفته بود "آنقدر دوید تا مرد. بیچاره این نجم الدین حرامزاده. از زندگی تا مرگ دوید." اما فقط اسماعیل یتیم واقعیت را می دانست. سرانجام پدر آن راه دراز را آن گونه به سرعت دویده بود تا از مرزهای میان دو جهان عبور كند. چنان دویده بود تا از پوست و گوشت خود كنده شده به میان بازوان همسرش راه یابد و برای همیشه عظمت عشق خویش را به وی اثبات كند. بله، مهاجرین ترك این دیار را ترجیح می دهند.
دفتر باباصاحب مهاتر با دیوارهای آبی رنگش، پشت دری به رنگ سبز در طبقه ی بالای هزار توی بازار قرار داشت. وی مردی بود دهشت انگیز و فربه، بسان مجسمه های بودا كه از قدرتمندان شهر به حساب می آمد و دارای نیرویی سِحرآمیز بود كه به وی امكان می داد بی آن كه تغییر مكان دهد، در حالی كه در آرامش و سكون كامل در اتاقش می نشست، هرجا كه لازم بود حاضر باشد و هركسی را كه سرش به تنش می ارزید ملاقات كند. فردای روزی كه پدر اسماعیل برای دیدار نعیمه به آن سوی مرز دوید، باباصاحب جوان یتیم را به حضور احضار كرد: "خیلی غصه می خوری، ها؟" پاسخ با نگاهی به زمین دوخته آمد: متشكرم باباجی [Babaji]، حالم خوب است. باباصاحب مهاتر گفت: "خوب دیگر بس است. از امروز در منزل من زندگی خواهی كرد." اما آخر باباجی... "اما ندارد. قبلاً به خانم خبر داده ام. تمام." ببخشید باباجی، ولی آخر چطور، چرا؟ "گفتم كه، تمام."
كسی هرگز به جبرئیل فرشته نگفت چرا باباصاحب ناگهان به حال او رحم كرده و برآن شده بود تا وی را از دویدن بدون آینده در خیابان ها نجات دهد. ولی پس از چندی فكری به ذهنش رسید. خانم مهاتر زنی لاغر اندام بود. به طوری كه در كنار بدن گوشت آلود باباصاحب چون مدادی به نظر می رسید. ولی در عوض عشق مادری چنان در وی غلیان داشت كه می بایست از فرط عشق چون سیب زمینی چاق و گنده باشد. بابا كه به منزل می رسید، زن با دست خودش آبنبات در دهانش می گذاشت و شب ها جوان نورسیده صدای اعتراض دبیركل بزرگ بی. تی. اس. ا. را می شنید كه ولم كن زن، بگذار خودم لباسم را در بیاورم. سر صبحانه قاشق، قاشق مالت به دهان مهاتر می ریخت و قبل از رفتن، موهایش را برایش برس می كشید. آن دو فرزند نداشتند و نجم الدین جوان دریافت كه باباصاحب مایل بود او هم در كشیدن این بار شركت كند. ولی شگفت این بود كه بیگم با مرد جوان چون كودكان رفتار نكرده و وقتی صاحب به التماس افتاده بود كه آخر این مالت صاحب مُرده را به این پسر بده، در جواب گفته بود: "مگر نمی بینی؟ مرد گنده است. ما نباید او را مثل بچه لوس كنیم تا مردانه بار بیاید." آن وقت باباصاحب از جا در رفته بود: "پس آخر چرا این بلاها را سر من در می آوری زن؟" و خانم مهاتر زده بود زیر گریه: "ولی تو همه چیز منی، تو پدر و معشوق من و فرزند منی. تو سَروَر و طفل شیرخوار منی. اگر تو را از خودم برنجانم دیگر زندگی را نمی خواهم."
و بابا صاحب مهاتر شكست را پذیرفته و مالت را فرو داده بود.
وی مردی مهربان بود كه این خصوصیت را میان فحاشی و هیاهوی فراوانش پنهان می كرد، و برای دلداری جوان یتیم در دفتر آبی رنگ خود با وی از فلسفه ی تناسخ گفتگو می كرد. باباصاحب می خواست اسماعیل را متقاعد كند كه قرار است پدر و مادرش باردیگر به جایی از این جهان بازگردند. مگر این كه چنان پرهیزكارانه زبسته باشند كه به فیض نهایی نایل آمده و از بازگشت مجدد رهایی یافته باشند. بله، این مهاتر بود كه این قضایای بازگشت و تولدهای مجدد را در ذهن فرشته كاشته بود، و موضوع تنها این نبود، باباصاحب شیفته ی احضار ارواح بود و زمانی در مقام آماتور ارواح را ظاهر می كرد كه به پایه ی میز می زدند و یا لیوان می چرخاندند ولی اكنون با چاشنی ژست ها و اخم و اداهای تئاتری مناسب خطاب به اسماعیل می گفت: "ولی یك بار نزدیك بود از ترس جان از ماتحتم در برود، این بود كه ولش كردم."
و بعدها بنا كرده بود تعریف كردن كه یك بار لیوان به وسیله ی یكی از ارواح نیكی از هر جهت همكاری می كرد به حركت درآمده بود، روح مزبور چنان مهربان بود كه یك باره به سرم زد سؤالی بزرگ را با او مطرح نمایم. پرسیدم: "آیا خدا وجود دارد؟" و لیوان كه تا آن وقت چون موش از این سو به آن سوی میز می دوید، یك باره وسط میز ایستاد. دیگر كوچكترین تكانی نبود. پوف، تمام شد. خوب من هم گفتم اگر به آن جواب نمی دهی، لااقل به این یكی پاسخ بده: "آیا شیطان وجود دارد؟" و ناگهان بررروم! لیوان شروع به لرزیدن كرد. گوش هایت را بگیر. ابتدا آرام آرام بود و بعد سریعتر و سریعتر شد، انگار كه ژله ای، چیزی باشد. تا این كه پرید. وای بر من! از روی میز بالا پرید و یك وری پایین افتاد. گرومب! و شكست و هزار و یك تكه شد. می خواهی باور كن، می خواهی نكن، ولی من همانجا حساب كار خودم را كردم و در دل گفتم مهاتر، بهتر است در كاری كه از آن سر در نمی آوری دخالت نكنی.
این حكایت تأثیر عمیقی بر ذهن شنونده ی جوان گذاشت، چرا كه حتی پیش از مرگ مادرش به وجود جهانی ماوراء الطبیعی معتقد بود. گهگاه كه به اطراف خود می نگریست، به ویژه در گرمای بعدازظهر كه هوا چسبناك می شد، جهان معلوم و مكان های برجسته و ساكنان و اشیای آن چون كوه های یخی كه داغ كرده باشند در میان فضا بلند می شدند و او را به این فكر می انداختند كه همه چیز در زیر سطح كشدار هوا ادامه می یابد: آدم ها، اتومبیل ها، سگ ها، اعلان های سینمایی، درخت ها و... نه دهم واقعیت همه چیز از دیدگان او پنهان بود. آن وقت چشمانش را می بست و باز می گشود و پرده ی اوهام فرو می افتاد، اگرچه احساس آن هرگز تركش نكرده بود. او با اعتقاد به خداوند، فرشتگان و شیاطین و عفریت و جن چنان بزرگ شده و مأنوس بود كه برایش مثل كاری ها یا تیرهای برق واقعیت داشتند و تصور می كرد به دلیل نقصی در چشمانش است كه تاكنون روح ندیده. در عالم خیال عینك ساز جادویی را می دید كه عینكی با شیشه های سبزرنگ به او می فروشد كه معیوبی چشمش را برطرف می كند و از آن پس چشمانش توانایی دیدار دنیای افسانه ای را از میان هوای متراكم و كور كننده خواهد یافت.
او از مادرش نعیمه نجم الدین، قصه های بسیاری درباره ی پیغمبر شنیده بود. چه اهمیتی داشت كه شرح و بسط مادر گاه از واقعیت به دور می افتاد. اسماعیل به خود می گفت: "عجب مردی! كجا فرشته ای پیدا می شود كه نخواهد با او گفتگو كند؟" با این وجود، بعضی اوقات افكار كفرآمیز به ذهنش راه می یافت. مثلاً وقتی روی تخت سفری منزل مهاتر دراز كشیده بود، غفلتاً در عالم میان خواب و بیداری، بی اراده وضع كنونی خودش را با دُورانی از زندگی پیغمبر مقایسه می كرد. دُورانی كه پیغمبر یتیم و فقیر در اداره ی امور تجارتی خدیجه كه بیوه زن ثروتمندی بود موفقیت چشمگیری به دست آورده و سرانجام او را به عقد ازدواج خود در آورده بود. همچنان كه به خواب می رفت، خودش را می دید كه روی تختی پوشیده از گل سرخ نشسته و در حالی كه سربند ساریش را با وقاری ساختگی تا چانه پایین می كشد، شرمگین و سفیهانه می خندد. در همان حال شوهر تازه اش، باباصاحب مهاتر دست محبت به سویش دراز كرده می خواهد پارچه را از روی صورتش كنار بزند تا چهره اش را در آینه ای كه روی پایش نهاده بود ببیند. رؤیای ازدواج با باباصاحب، یكباره بیدارش كرد. از خجالت داغ شده بود و از آن پس از این طبع هرزه اش كه چنان رؤیاهای وحشتناكی را می پرورد نگران و مشوش بود.
با این حال ایمان مذهبیش مثل چیزهای دیگر سرجای خود بود و یا چون بخشی از وجودش كه بیش از سایر بخش ها نیاز به توجه خاصی نداشت. هنگامی كه باباصاحب مهاتر وی را به منزل برد، به این اعتقاد پسر جوان كه در این دنیا تنها نیست و نیرویی مراقبت از وی را بر عهده دارد مُهر تأیید نهاده شد. بنابراین صبح تولد بیست و یك سالگیش كه باباصاحب به دفتر آبی رنگ دعوتش كرد و بی آن كه به اعتراض یا تقاضایش وقعی نهد، یك باره از منزل اخراجش كرد، چندان متعجب نشد.
مهاتر با چهره ای بشاش تاكید كرد: "تو اخراجی. فرض كن صندوقدار بهای ژتون هایت را پرداخته و دیگر طلبی نداری، اخراج."
"ولی عموجان."
"خفقان بگیر."
و آن وقت باباصاحب بزرگترین هدیه ی زندگیش را داد و گفت برایش از استودیوی افسانه ای فیلمساز مشهور، آقای دی دابلیو راما وقت ملاقاتی برای یك آزمایش سینمایی گرفته است و افزود: "این فقط برای حفظ ظاهر است. متوجه هستی كه. راما از دوستان صمیمی من است و قبلاً با او صحبت كرده ام. ابتدا یك نقش كوچك بازی می كنی و بعدش دیگر با خودت است. حالا دیگر برو و از پیش چشمم دور شو، از این قیافه های عاجزانه هم به خودت نگیر كه هیچ برازنده نیست."
"اما آخر عموجان."
"جوانی به زیبایی تو كه نباید مادام العمر ناهار روی سرش حمل كند. د برو دیگر. برو و یك هنرپیشه ی همجنس باز بشو! پنج دقیقه ی پیش اخراجت كردم."
"ولی عمو..."
"حرفم تمام شد. خدا را شكر كن كه این قدر خوش شانسی."
و او جبرئیل فرشته شد. ولی چهار سال در نقش های كوچك فیلم های سراسر زد و خورد كارآموزی كرد تا به ستارگی رسید ولی در آن مقام نیز چنان خونسرد و بی شتاب باقی ماند كه گویی می تواند آینده را پیش بینی كند. فقدان آشكار جاه طلبیش در این صنعت كه مطلقاً بر پایه ی خودخواهی و نفع پرستی می گردد، به وی چهره ای بیگانه می بخشید. دیگران تصور می كردند احمق یا مغرور است، یا این كه احمقی است كه دچار غرور شده. و در طول آن چهارسال كه چون صحاری بر آب و علف گذشت، لبان هیچ زنی را نبوسید.
بر پرده ی سینما در نقش بازنده، احمقی كه عاشق زیبارویی می شود و به خاطرش خطور نمی كند كه دختر هزار سال دیگر هم به او روی خوش نشان نخواهد داد، عموی بذله گو، خویشاوند فقیر، دیوانه ی ده، نوكر و یا دزد ناشی ظاهر می شد، بی آن كه در هیچ صحنه ی عاشقانه ای شركت كند. زن ها در فیلم به او تُكِ پا یا كشیده می زدند و یا آزارش می دادند و به ریشش می خندیدند، ولی هرگز نگاه های عاشقانه و سینماییشان را بر وی نمی دوختند، برایش آواز نمی خواندند و دورش نمی رقصیدند. چنین صحنه هایی هرگز بر سلولوئید فیلم ضبط نشد. خارج از حرفه ی سینما، در زندگی فردیش در آپارتمانی دو اتاقه و تقریباً خالی در نزدیكی استودیو می زیست. و مُدام می كوشید زن ها را برهنه مجسم كند. سرانجام، از آنجا كه می خواست ذهنش را از موضوع عشق و هوس منحرف كند، شروع به تحصیل كرد و رفته رفته همه چیز خوان و خود آموخته شد. اسطوره های یونانی و رومی حلول و دگرگونی، وُرود ژوپیتر ] Jupiter ژوپیتر خدای خدایان روم بود كه به شیوه های گوناگون ظاهر می شد و در هر قالب نعمتی ویژه ارزانی می داشت. در قالب الپسوس، چون زئوس خدای باران بود و در مقام لوستیوس خداوند نور و روز نیایش، در مقام پدر آسمان و هنگام برداشت محصول انگور ویتالیا نامیده می شد. م.[ بر زمین و حلول او به قالب های دیگر، پسری كه به كل مبدل شد، زن عنكبوتی و سیرس ] Circe در اساطیر یونان سیرس جادوگر، دختر هلیوس خدای آواز و پرس پری دریایی بود. وی انسان ها را به گرگ، شیر و خوك مبدل می كرد. هنگام اقامت ادیسه در جزیره اش، همراهان او را به خوك مبدل كرد، اما ادیسه او را وادار كرد آن ها را به حالت اول بازگرداند. م.[، همه چیز، از جمله تئوسوفی آنی بیزانت ] Annie Besant آنی بزانت (۱۹۳۳-۱۸۴۷)، بنیانگذار تئوسوفی در انگلستان متولد شد. او از مبارزین رفُرم اجتماعی و از رهبران استقلال هند بود. بزانت در سال های ۹۱ -۱۸۸۹تحت تأثیر مكتب تئوسوفی هلنا بلاواتسكی روسی الاصل قرار گرفت و به آن دكترین گرایید. این مكتب از دین هندو الهام پذیرفته است. وی بیشتر عمرش را در هندوستان گذرانید و پس از تغییر مذهب، مراقبت از جیدو كریشنامورت Jiddu Krishnamurt را كه تصور می كرد ناجی انسانیت است، بر عهده گرفت. آنی بزانت جامعه ی تئوسوفیست ها را در سال ۱۹۰۷ پایه گذاری كرد. م.[ و نظریه ی میدان متحد ] united field theory این نظریه كوششی بود تا تئوری كلی نسبیت به نیروهای الكترومانیه ی تیك و نیروهای میان ذرات هسته تعمیم یابد. بر اساس نظریه ی نسبیت، میدان جاذبه در قالب تغییر شكل چهار بعدی فضا- زمان مجدداً تثبیت می شود. نظریه ی میدان متحد كوشش دارد همین نقطه نظر را به سایر نیروهای ذكر شده تعمیم دهد. این نظریه در سال ۱۹۴۵ به وسیله ی انشتین پایه گذاری شد. م.[ و ماجرای آیه های شیطانی ] بر مبنای افسانه ی غرانیق، در سوره ی نجم، پس از آیات نوزدهم و بیستم (آیا دیدی لات و عزی را...)، شیطان در كلام وحی دوید و این دو آیه را علی رغم میل جبرئیل بر زبان پیغمبر جاری كرد (این ها كلنك ها یا بوتیماران بلند پروازند و امید به شفاعت آنان می رود.)م.[ در اوایل بعثت پیامبر و سیاست حرم محمد پس از مراجعت موفقیت آمیزش به مكه و سورآلیسم روزنامه ها كه در حكایت هایشان پروانه ها به دهان دختران جوان می پریدند تا بلیعده شوند و كودكانی كه بی چهره متولد می شدند و پسران جوانی كه زندگی های گذشته ی خود را با جزییات كامل در عالم رؤیا می دیدند، مثلاً در دژی طلایی كه پُر از سنگ های گرانبها بود، دیگر خدا! می داند جبرئیل ذهن خودش را با چه چیزهایی پُر می كرد. ولی در شب های بی خوابیش نمی توانست منكر شود كه وجودش از چیزی پُر شده است. چیزی بكر و دست نخورده كه نمی دانست چگونه می تواند به كارش ببرد. آن چیز عشق بود. در عالم رؤیا حضور زنان بی نهایت شیرین و جذاب، شكنجه اش می داد. از این رو ترجیح می داد بیدار بماند و با فشار آوردن به خود، بخشی از معلومات عمومیش را در ذهن تمرین كند. وی بدین وسیله احساس غم انگیزی را كه از ظرفیتی بس عظیم برای عشق و نیافتن هیچ كس بر روی زمین تا عشق خویش را نثارش كند، از خود دور می كرد.
با شروع فیلم های دینی همه چیز زیرورو شد. از وقتی كاربرد پورانا ] purana مجموعه ای از اساطیر، افسانه ها و شجره ها كه سینه به سینه نَقل شده و در تاریخ و منشاء آن اختلاف نظر وجود دارد. طبق سنت، هر پورانا، به پنج موضوع می پردازد كه عبارتند از خلقیت اولیه ی كاینات، خلقت ثانویه كه در پی نابودی های دوره ای به ظهور می رسد، شجره ی خدایان و قدیسین، دوره های طلایی و تاریخ سلسله های شاهان، پوراناها با مهابهاراتا و كتب قانون مرتبط می باشند. م.[ ها در فیلمسازی معمول گشت و فرمول گنجاندن مخلوط عادی آوازها، رقص ها، عموهای بذله گو و غیره در آن به موفقیت رسید، همه ی خدایان فرصت ستاره شدن به دست آوردند. هنگامی كه دی – دابلیو راما برنامه ی تهیه ی فیلمی براساس داستان گانش Ganesh] از خدایان دین هندو كه دارای سری به شكل سر فیل می باشد. گانش پسر شیوا و پرواتی برطرف كننده ی موانع است و به همین خاطر در آغاز نیایش ها و یا كار یا تجارت از او نام می برند. م.[ را تدارك دید، هیچ یك از ستارگان بنام آن زمان حاضر نشدند در تمام طول فیلم با چهره ی پنهان شده در كله ی فیل ظاهر شوند. ولی جبرئیل بلافاصله پذیرفت و فیلم كامپاتی بابا چنان موفقیت آمیز بود كه یكباره او را به ستاره ای بزرگ مبدل كرد، هرچند موفقیتش با قیافه ی فیل با خرطوم دراز وگوش های پهنش به دست آمد. پس از بازی در شِش فیلم در نقش خدای فیل سر، به او اجازه دادند آن ماسك ضخیم و آویزان فیلی را بر دارد و به جایش دُمی دراز و پُرپَشم به خود بیاویزد تا در نقش هانومان، شاه میمون نما در یك سریال فیلم های پُرحادثه كه بیشتر به سریال های مبتذل تلویزیونی هنگ كنگی شباهت داشت تا به رامایانا ]رامایانا یكی از دو مجموعه ی بزرگ حماسی هند است. مجموعه ی دوم مهابهاراتا می باشد. رامایانا حدود ۳۰۰ سال قبل از میلاد به زبان سانسكریت سرود شده و در فُرم كنونی شامل ۲۴۰۰۰ بیت است. م.[، ظاهر شود. این سِری فیلم ها چنان با موفقیت روبرو شد كه از آن پس ژیگول های شهر در پارتی های آنچنانی كه دختران صومعه در آن شركت می جستند، دُم میمون به خود می آویختند.
پس از پایان هانومان، دیگر هیچ چیز جلودار جبرئیل نبود و پدیده ی شگفت موفقیت ایمان وی را به فرشته ی محافظش دو چندان ساخته بود. اگرچه تأثیر اَسَفناك دیگری هم داشت.
(انگار چاره ای نیست جز این كه پَته ی ركای بیچاره را روی آب بریزم).
جبرئیل پیش از این كه دُم مصنوعی را جایگزین ماسك فیل بكند، سخت مورد توجه زن ها قرار گرفته بود. جاذبه ی شهرتش چنان بود كه چند تن از خانم های جوان درخواست كرده بودند هنگام عشق بازی ماسك گانش را از روی سرش برندارد و او به خاطر احترام به شان آن رب النوع زیر بار نرفته بود. اما در آن دُوران او كه با معصومیت بسیار پرورش یافته بود هنوز تفاوت كمیت و كیفیت را نمی دانست و از این رو می خواست زمان از دست رفته را جبران كند و تعداد همخوابگانش چنان فراوان شد كه گاه قبل از این كه تركش كنند نامشان را از یاد می برد. او نه تنها به بدترین شكل زنباره شد، بلكه هنر پنهان كاری را نیز آموخت. زیرا مردی كه در نقش خدایان ظاهر می شود بایستی بی عیب و نقص باشد. وی چنان ماهرانه رسوایی ها و هرزه گردی هایش را پرده پوشی كرده بود كه رئیس قدیمی اش، باباصاحب مهاتر كه ده سال قبل دبه والای جوان را به جهان سینما كه آغشته به اوهام پول به جیب زدن و شهوات است، فرستاده بود، هنگامی كه در بستر مرگ خفته بود، از او خواست كه برای اثبات مردیش هم كه شده ازدواج كند: "به خدا دیگر بس است اسماعیل آقا. آن وقتی كه گفتم برو همجنس باز بشو هرگز تصور نمی كردم حرفم را جدّی بگیری. درست است كه گفته اند احترام بزرگترها و حرف شنوی از آن ها واجب است، اما هرچیزی هم حدی دارد آقا." جبرئیل دست هایش را بالا گرفت و سوگند خورد كه به چنین ننگی آلوده نشود و هر وقت به دختر مناسب بربخورد حتماً با او ازدواج خواهد كرد. "منتظر چه هستی؟ الهه ی آسمانی؟ گرتا گاربو؟ گرسگلی؟ كی؟" و با سرفه خون بالا آورد ولی جبرئیل وی را با لبخندی معمایی ترك گفت به طوری كه پیرمرد بی آن كه خاطرش آسوده شود از دنیا رفت.
گردباد سكس كه جبرئیل را گرفتار كرده بود موجب شد بالاترین استعداد وی چنان عمیق به خوابرود كه نزدیك بود برای همیشه نابود گردد. و آن استعداد عاشق شدن بود، عشق واقعی، عمیق و بی مانع، آن موهبت نادر و ظریفی كه هرگز در عرصه اش توفیقی نیافته بود. تا وقتی بیمار شد چنان مشغول بود كه تشویش ناشی از اشتیاق به عشق را كه درگذشته دچارش می شد و چون چاقوی جادوگران در درونش می پیچید، به كلی فراموش كرده بود. اكنون در پایان هر شبِ پُرژیمناستیك به خوابی راحت فرو می رفت، گویی زنان رؤیایی هرگز شكنجه اش نداده بودند و یا در آرزوی دلدادگی مشوش نگشته بود.
ركا مرچنت همین كه از میان ابرها پدیدار شد گفت: "مشكل تو این است كه همیشه همه تو را بخشیده اند. خدا می داند چطور مُدام قِسِر در می رفتی. اگر آدم هم می كشتی كسی ترا تقصیر كار نمی دانست. تو هرگز مسؤول اعمالی كه مرتكب شدی شناخته نشدی." جای بحث نبود. ركا فریاد زد: "موهبت خداوندی است، نه؟ خیلی از خودت متشكری، ای آدمی كه از پایین شهر آمدی و خدا می داند چه مرض هایی با خودت آوردی."
ولی آن روزها جبرئیل تصور می كرد زنان چنینند و آنان چون ظرفند و تو خودت را در آن جاری می كنی. وقتی تركشان می گفت، با درك این كه حكم طبیعتش این است، گذشت می كردند. بله واقعیت این بود كه زن ها او را به این خاطر كه تركشان گفته، مقصر نمی شمردند و هزار و یك بی فكریش را می بخشیدند. ركا از میان ابرها پرسید، چند بار عامل سقط جنین شده ای؟ دل چند زن را شكسته ای؟ در تمام آن سال ها، هرچند از سخاوت زن ها بهره مند می شد، ولی قربانی آن نیز گشته بود، چرا كه بخشایش آنان عمیقترین و شیرینترین فساد را در او به بار می آورد. پرورش این تصور كه كار خلافی مرتكب نمی شد.
ركا: وقتی او آپارتمان طبقه ی بالای ویلاهای اِوِرِست را خرید، وارد زندگیش شد و به خاطر همسایگی و از آنجا كه پیشه اش تجارت بود قالی ها و اشیای عتیقه اش را به وی نشان بدهد. همسرش در یك كنفرانس جهانی سازندگان بولبرینگ در گوتنبرگِ سوئد شركت كرده بود و در غیاب او بود كه جبرئیل را به آپارتمانش دعوت كرده بود. آپارتمانی با سنگ های مشبك جی سلمار [Jaisalmer]، نرده های چوبی قصرهای كرالان [Keralan] و چهارتری [chhatri] با گنبد دُوران مغول كه به وان حمام مجهز به دستگاه تولید موج مبدل شده بود. ] whirlpool bath آب مُدام با فشار از طریق مكانیسمی با فشار از مخزن مخصوص وارد وان شده از طرف دیگر خارج می شود و احساس موج را به وجود می آورد.[ ركا در حالی كه شامپانی فرانسوی برایش می ریخت به دیوارهای مرمری تكیه داده و رگه های سرد سنگ را بر پشت خود احساس می كرد. همین كه جبرئیل شامپانی را به لب برد به طعنه گفت: "خدایان كه نوشابه های الكی نمی نوشند." جبرئیل در جواب آنچه را كه از یكی از مصاحبه های آقاخان به یادش مانده بود تكرار كرد: می دانی، من فقط ظاهراً شامپانی می نوشم، چون به محض این كه به لبانم برسد به آب تبدیل می شود. از آن پس طولی نكشید كه در میان بازوانش لبانش را لمس می كرد، اما وقتی فرزندانش همراه خدمتكار از مدرسه رسیدند، به بهترین شكلی تجدید آرایش كرد، لباس پوشید با جبرئیل در سالن نشسته بود و اسرار تجارت فرش را برملا می كرد و معترف بود كه مفهوم حقیقی "ابریشم هنری"، همان ابریشم مصنوعی است و این كه بهتر است جبرئیل گول بُروشورش را نخورد كه در آن طرز تهیه ی پشم نوعی قالی به نحو دلپذیری شرح داده شده. نوشته بودند دلیل لطافت قالی این است كه پشم آن از گلوی بَره تهیه می شود، در حالی كه آن پشم چندان مرغوب نیست. تبلیغات است دیگر، چه می توان كرد.
جبرئیل نه عاشقش بود و نه وفادار. همیشه تاریخ تولدش را فراموش می كرد و در نامناسبترین مواقع در حضور میهمانان شوهرش كه از دنیای بول- برینگ آمده بودند به دیدارش می شتافت. و با این همه مثل همیشه بخشیده می شد. ولی ركا با دیگران فرق داشت و چون موشی ساكت او را نمی بخشید. دیوانه وار شكایت می كرد، پدرش را در می آورد، او را حرامزاده و هزار چیز بدتر از آن می خواند، نفرینش می كرد، فریاد زنان بیرونش می انداخت و حتی گاه كار را به اِفراط می كشاند و به او گناه زنا با خواهری را كه هرگز نداشت، نسبت می داد. ركا هیچ كاری را ناكرده نمی گذاشت، به او اتهام می زد كه آدمی سطحی است و به پرده ی سینما می ماند، ولی در پایان باز هم او را می بخشید. هرچه باداباد، می گذاشت دكمه ی بلوزش را باز كند. اما جبرئیل نیز توان مقاومت در مقابل بخشایش اپرایی ركا مرچنت را نداشت. به خصوص در آن وضع كه زن به شوهرش، شاه بول- برینگ، همان كه جبرئیل وجودش را نایده می گرفت و گفته های زننده اش را مردانه تحمل می كرد، وفادار نبود. بنابراین در حالی كه بخشایش زنان دیگر كوچكترین تأثیری بر وی نمی گذاشت و به محض شنیدن فراموش می كرد، مُدام نزد ركا باز می آمد تا دشنام هایش را بشنود و سپس به شیوه ی مألوفی كه تنها او می دانست، دلداری یابد.
آن وقت یك مرتبه چنان بیمار شد كه با مرگ فاصله ای نداشت.
0 comments:
Post a Comment
Note: Only a member of this blog may post a comment.