فصل پنجم
یك شهر، آشكار اما تماشا ناشده
۱
"پس از این كه به جغد مبدل شدم، كدام ورد یا باطل السِحر مرا به حال اولم می گرداند؟" آقای محمد صفیان صاحب كافه ی شاندار و مسافرخانه ی طبقه ی بالای آن و مشاور امین و معتمد مشتری های این دو مؤسسه كه از هر رنگ و اقلیمی بودند، عاقله مردی دنیادیده بود. صفیان معلم سابق كه مثل بیشتر حاجی ها خشكه مقدس نبود و از این كه به تماشای فیلم های ویدئویی معتاد شده باشد ابا نداشت، مردی بود خودساخته و آشنا با آثار كلاسیك بسیاری از فرهنگ ها كه قدیم ها، وقتی بنگلادش هنوز "ناحیه ی شرقی" نامیده می شد، به خاطر اختلافات عقیدتی و فرهنگی با بعضی از ژنرال ها از پُست خود در داكا اخراج شده بود. می گفت: "اینجا به من می گویند مهاجر. انگار نمی فهمید كه منِ كوتوله كوچ كرده ام." و در عین حال با خوشرویی به كوتاهی قدش اشاره می كرد. زیرا با این كه هیكلی ستبر و بازوها و كمری كلفت داشت، طول قدش به یك متر و نیم نمی رسید. در این لحظه كه شب از نیمه گذشته بود، با صدای در زدن مُصّرانه ی جامپی جاشی، از خواب پریده و كنار در اتاق خواب ایستاده، مژه می زد. بعد عینكش را از روی میز برداشته و با دامن لباس كرتای بنگلادشیش كه بند آن پشت گردنش فكل تمیزی خورده بود، پاك كرد، باز پلك زد و بعد چشمان نزدیك بینش را بست و عینكش را زد، چشمانش را كاملا گشود، به ریش حنا بسته و بی سبیلش دست كشید، لب هایش را غنچه كرد و درِ وُرودی را گشود و پس از دیدن شاخ های موجود لرزانی كه ظاهراً جامپی مثل یك گربه همراه خودش كشیده و آورده بود، شاخ هایی كه دیگر نسبت به وجودشان هیچ تردیدی نداشت، جمله ی كوتاه و نیشدار بالا را به زبان آورد. هرچند این جمله را از لوسیوس آپولیوس، كشیش مراكشی اهل مادورا كه حدود ۱۲۰ تا ۱۸۰سال پیش از میلاد مسیح می زیست كش رفته بود، اما با این كه تازه از خواب پریده بود حضور ذهنش ستایش انگیز بود. این كشیش كه در آن دُوران كشورش مستعمره بود به وسیله ی بیوه ی ثروتمندی به سِحر و جادو متهم شده پس از ردّ آن با وقاحت تمام اقرار كرده بود كه قبلاً بر اثر سِحر به خر و نه جغد تبدیل شده بوده، صفیان در حالی كه به راهرو قدم می گذاشت، دست هایش را از سرما اطراف دهان و بینیش گرفته و بخار نفسش را در آن می دمید، ادامه داد بله، بیچاره ی فلك زده. ولی بهتر است آه و ناله نكنیم. باید با این مسایل برخورد سازنده داشت. می روم زنم را بیدار كنم.
ته ریش چمچا درآمده بود و كثافت از سر و رویش می بارید. پتویی را مانند ردای رومی ها به دوش افكنده بود كه از پایینش دو پای مسخ شده و مضحكش در قالب سم دیده می شد. روی پتو كت پوست بَره ی جامپی را به دوش افكنده و یقه ی آن را بالا زده بود، به طوری كه پشم های آن در نزدیكی دو شاخ نوك تیز و بُزیش به چشم می خورد و به او قیافه ای خنده آور و در عین حال غم انگیز می بخشید. ظاهراً قادر به سخن گفتن نبود، حركاتش كند و تنبل و دیدگانش فاقد درخشش بودند و به رغم تشویش هایش جامپی گفت: حالا دیدی؟ در یك چشم به هم زدن همه چیز را درست می كنیم- صلدین در قالب نیم خدایان جنگلی همانطور شل و ول و بیحال مانده بود. صفیان مجدداً با الهام از داستان آپولیوس گفت در مورد قضیه ی خر شدن آن كشیش كسی جز شخص ایزیس، خدای مِصری، قادر نبود سِحر را باطل كند، ولی این قصه ها مال گذشته است. در مورد شما حضرت آقا بهترین كار این است كه اول یك پیاله سوپ داغ میل كنید.
در اینجا صدای مهربانش در میان صدای دیگری كه به شیوه ی اُپرا چند دانگ بلند شده بود گم شد و چند لحظه بعد بدن چاق زنی كه شبیه كوه گوشت بود به پیكر كوتاه قدش تنه زد. انگار تردید داشت كه او را از سر راه كنار بزند یا چون سپر در برابر خود نگه دارد. این موجود جدید در حالی كه پشت صفیان قایم شده بود بازوی لرزانش را دراز كرد و با انگشت سبابه ی خپلی كه به ناخن آن لاك سرخ رنگ زده بود صلدین را نشان داد و نالید اون، اونی كه اونجاس. چه به سرمان آمده؟
صفیان با خونسردی جواب داد: "دوست جاشی است." و خطاب به چمچا ادامه داد: "خواهش می كنم ببخشید، آخر همه چیز ناگهانی بود، مگر نه؟ به هر صورت ایشان خانم بنده هستند، بیگم صاحبه هند نام دارد."
زن همانطور قوز كرده فریاد زد: "دوست چیه- كدام دوست؟ یا الله، مگر چشم نداری؟"
راهرو با كف چوبی لخت و دیوارهایش كه كاغذ دیواری گلدارشان جابجا پاره شده بود از ساكنان خواب آلود پُر می شد- دو دختر نوجوان در آن میان خودنمایی می كردند. یكی موهایش را سیخ سیخ و دیگری دُم اسبی درست كرده بود و هر دو شگردهای هنرهای رزمی یعنی كاراته و وینگ چون را كه از جامپی یاد گرفته بودند نمایش می دادند. آن دو میشال (هفده ساله) و آناهیتای پانزده ساله، دخترهای صفیان بودند كه با لباس مخصوص تمرین های رزمی از اتاق خوابشان بیرون پریده بودند. لباسی به شكل پیژامای بروس لی كه آن را روی تی شرت هایی كه تصویر جدیدترین خواننده رویش چاپ شده بود، پوشیده بودند. چشمشان به صلدین فلكزده كه افتاد به شادی سرجنباندند.
میشال به رضایت گفت: "معركه است." و خواهرش در حالی كه با جنباندن سر تصدیق می كرد افزود: "لامصب نمره اش بیست است." حواس مادرشان چنان مغشوش بود كه فراموش كرد به این طرز بیان ایراد بگیرد. هند بلندتر از دفعه ی قبل نالید: "شوهر مرا نگاه كنید. این چه جور حاجی ای است؟ شیطان رجیم از در آمده تو، آن وقت او از من می خواهد سوپ مرغ برایش گرم كنم. آن هم سوپی كه با دست خودم پخته ام."
فایده نداشت. جامپی نمی توانست با التماس هم كه شده، از هند توقع تحمل و مدارا داشته باشد. یا این كه توضیح بدهد و تقاضای همكاری و كمك كند. زن نفس زنان ادامه داد: "اگر این شیطان نیست كه بر ما نازل شده، پس این بوی گند چیست كه از نفسش می آید؟ نكند تازه از گلستان بهشت درآمده؟"
چمچا ناگهان گفت: "از گلستان نه، از بوستان. پرواز شماره ی ۴۲۰ ایر ایندنا." و هند با شنیدن صدایش از ترس جیغی كشید و به سوی آشپزخانه گریخت.
میشال در حالی كه مادرش از پله ها پایین می دوید به صلدین گفت: "آقا هر كه او را آنطور بترساند حتماً آدم بدی است."
آناهیتا تأیید كرد: "شرور هم هست. به منزل ما خوش آمدید."
*
باور كردنی نیست، ولی حقیقت دارد. همین هند كه حالا بیشتر اوقات پرخاشگر و خشمگین بود، روزی عروسی خجالتی و باحیا بود كه دَم به دقیقه سرخ می شد. از این گذشته نمونه ی مهربانی و بالاترین درجه ی خوشرویی و تحمل نیز بود. در مقام همسری معلم دانشمند شهر هر وقت شوهرش برای تصحیح اوراق امتحانی تا دیروقت بیدار می ماند، با چای هل از او پذیرایی می كرد، در میهمانی های پایان هر ثلث كه خانواده ی معلمین شركت می جستند طوری رفتار می كرد كه مورد پسند مدیر قرار گیرد. حتی داستان های متافیزیك تاگور را هر طور بود می خواند تا لیاقت شوهرش را دانسته باشد. شوهری كه نه تنها به راحتی از ریگ ودا و قرآن شریف نَقل قول می آورد، بلكه ماجراهای رزمی ژول سزار و الهامات سن ژان مقدس را هم از بر داشت. آن روزها هند فكر باز و احاطه ی شوهرش را تحسین می كرد و می خواست به سهم خود در آشپزخانه همان طرز فكر را پیاده كند. هم دستور غذاهای جنوب هندوستان، دوسا و اوتاپام را یاد می گرفت، و هم قیمه های چرب و نرم كشمیر را می پخت. كم كم تمایلش به كثرت گرایی در آشپزی به شوق و ذوقی عظیم تبدیل شد و در حالی كه صفیان بی اعتقاد غذاهای گوناگون شبه قاره را قورت می داد و می گفت: "بیایید تظاهر نكنیم كه فرهنگ غرب در اینجا حضور ندارد، بعد از این چند قرن چطور می تواند بخشی از میراث ما نباشد؟" زنش مرتب غذا می پخت و رفته رفته بیشتر و بیشتر می خورد و همانطور كه غذاهای تند و تیز حیدرآباد و سس های ماست دارلوكناو را می لمباند، فُرم بدنش رفته رفته تغییر می كرد. آن همه غذا باید جای خود را باز می كرد. كم كم به تپه های وحشی یا شبه قاره ای بی مرز شباهت یافت، زیرا خوراكی ها مرز نمی شناسند و از همه ی مرزها عبور می كنند.
اما محمد صفیان حتی یك گرم هم چاق نشد.
و این اراده ی مردود شمردن چاقی آغاز مشكلات بود. هند مُدام سرزنش می كرد: "تو كه دست پخت مرا دوست نداری، پس من برای كی دارم این همه كار می كنم و روز به روز مثل بالنی كه بیشتر بادش كنند بیشتر چاق می شوم؟" و او با خونسردی سرش را بلند می كرد (قد هند از او بلندتر بود.) و در حالی كه از بالای شیشه های كوچك عینك مخصوص خواندنش به او می نگریست، جواب می داد: "خودداری یكی از سنت های ماست، بیگم. دو قاشق كمتر غذا خوردن و نیمه سیر از سر سفره بلند شدن، ریاضت كشیدن طریقت مرتاضان است." عجب مردی بود. برای همه چیز جواب داشت، اما نمی شد باهاش یك دعوای حسابی كرد.
اما ریاضت به درد هند نمی خورد. شاید اگر صفیان یك بار شكایت كرده بود، اگر گفته بود: "فكر می كردم با یك زن ازدواج كرده ام، ولی تو آنقدر چاق شده ای كه انگار دو تا زنی." اگر برای یك بار هم كه شده به او انگیزه ی لاغر شدن را می داد ممكن بود دست بردارد. نه حتماً این كار را می كرد. بنابراین تقصیر او بود كه ذره ای خشونت در وجودش نبود. این چه جور مردی بود كه نمی دانست چگونه باید به زن چاقش توهین كند. اما واقعیت این بود كه اگر صفیان نفرین یا التماسش هم می كرد هند همچنان قادر نبود خوردن و پذیرایی از خودش را كنترل كند. اما حالا كه او ساكت بود، در حالی كه دهانش به آرامی می جنبید، تقصیر چاقی و بد هیكلیش را به گردنش می انداخت.
و از وقتی صفیان را مقصر قلمداد كرده بود، در چند مورد دیگر هم او را گناهكار یافته بود و از آن وقت زبان در آورده بود و مُدام سرزنش می كرد به طوری كه آپارتمان فقیرانه ی معلم از گله ها و شكایت های هند كه تصور می كرد او حتی دل و جرأت طرف شدن با شاگردهایش را هم ندارد پُر می شد، بیش از هر چیز از این سركوفت می خورد كه زیادی مته به خشخاش می گذارد و هند مطمئن است كه این شوهره هرگز پولدار نخواهد شد. آخر كدام مرد وقتی بانك اشتباها دو بار مواجبش را به حسابش می ریزد محترمانه مراتب را به اطلاع مقامات بانك می رساند و آن وقت پول را نقداً دو دستی تقدیمشان می كند؟ برای معلمی كه تقاضای ثروتمندترین پدرها را رد می كرد و حاضر نبود در برابر مبلغ معمول موقع تصحیح ورقه های امتحانی پسرانشان خدمتی به آن ها بكند چه امیدی بود؟
هند خشمگین و غرولند كنان می گفت: "اما همه ی این ها را می شد بخشید." و جلمه ای را ناتمام می گذاشت كه بقیه اش این بود: "البته اگر آن دو گناه بزرگ را مرتكب نشده بودی، جنایت های جنسی و سیاسیَت را می گویم."
از شب اول ازدواج همخوابگی را در تاریكی و سكوت محض و تقریباً بی حركت انجام داده بودند. به خاطر هند به هیچ وجه خطور نمی كرد كه باسنش را بجنباند و چون ظاهراً صفیان با حداقل حركت از پس قضیه برمی آمد خیال می كرد- از اول هم همین خیال را كرده بود- كه در این زمینه با هم اختلافی ندارند. یعنی او هم این كار را عمل كثیفی می داند كه نباید قبل و یا بعد از آن حرفش را زد و حتی حین همخوابگی هم نباید كاری كرد كه توجه آدم به آن جلب بشود. دیر آبستن شدنش را هم به حساب تنبیه الهی می گذاشت زیرا تنها خداوند می دانست كه در زندگی قبلیش چه گناهانی مرتكب شده. اما دختر از آب درآمدن بچه ها را به حساب الله نمی گذاشت و ترجیح می داد گناه این یكی را به گردن شوهر نامردش بیندازد كه نطفه ی ضعیف را در شكمش كاشته بود. این هم از آن چیزهایی بود كه از گفتنش باك نداشت و در لحظه ی تولد آناهیتا با غیظ آن را بر زبان آورده و ماما را متوحش كرده بود. در آن لحظه هند با نفرت آهی كشیده، گفته بود: "باز هم دختر. خُب معلومه، از آن بابا. شانس آوردم كه بچه سوسك یا موش از آب در نیامده." پس از به دنیا آمدن این دومین دختر به صفیان گفته بود دیگر بچه ای در كار نیست و دستور داده بود رختخوابش را به هال انتقال دهد. مرد بچه نخواستن او را بدون مباحثه پذیرفته بود، اما هند به زودی پی برد كه آن هرزه دست بردار نیست و فكر می كند هنوز هم می تواند هر از گاهی در تاریكی به اتاق وارد شده، آن آیین غریب سكوت و سكون را كه تا آن زمان تنها به خاطر تولید مثل پذیرفتنی بود، اجرا كند. نخستین باری كه پس از اولتیماتوم در تاریكی وارد شد، هند فریاد زد: "چه خیال كرده ای؟ فكر می كنی از بس خوشم می آمد تن می دادم؟"
اما آخر سر وقتی به آن كله ی گچش فرو رفت كه زن قصد شوخی ندارد و ناز هم نمی كند دست برداشت. او از آن هاش نبود. بله، یك زن نجیب و حسابی بود، نه از آن حشری های افسارگسیخته. اما از آن وقت صفیان بنا كرد شب دیر آمدن و درست در آن هنگام بود- هند خیال می كرد به روسپی خانه می رود، اما اشتباه می كرد- كه آلوده ی سیاست شد. آن هم نه هر سیاستی، نه خیر. این آدم كله دار باید می رفت و به خود شیطان می پیوست- حزب كمونیست را می گویم- از آن كمتر را قبول نداشت، آن هم از پیرو اصول بودنش ناشی می شد. اما این اجنه ی كمونیست صد برابر بدتر از فاحشه ها بودند و در نتیجه ی آلودگی به آن جادوی نهان بود كه هند مجبور شد به آن سرعت چمدان ها را ببندد و با دو بچه ی كوچك به انگلستان برود. بله این سِحرِ ایدئولوژیك بود كه وادارش كرده بود این همه تحقیر و محرومیت مهاجرت را بپذیرد و بر اثر اعمال شیطانی صفیان بود كه برای ابد در انگلستان ماندگار شده و هرگز نمی توانست دِه زادگاهش را ببیند. یك بار به او گفته بود: "تو ما را كشیده، به انگلستان آورده ای تا انتقامت را بگیری، چون من نمی گذاشتم كارهای زشت با بدن من انجام بدهی." شوهر جواب نداده بود و سكوت علامت رضا است.
از آن گذشته در این ولایت غربت، این سرزمین انتقام شوهرِ شهوت پرست، از كجا نان بخورند؟ از معلومات كتابی آقا؟ جیتان جالی، اكلوگ، یا نمایشنامه ی اتللو كه می گفت در حقیقت آقا الله یا همان عطاالله است و چون املای نویسنده خوب نبوده به این صورت درآمده، كسی نیست بگوید به این هم می گویند نویسنده؟
از خوبی دستپخت خانم، كار كافه ی شاندار خوب گرفته بود. همه می گفتند غذایش واقعاً خوشمزه است. حرف ندارد. مردم از همه جای لندن می آمدند تا ساموزا، چاآت بمبئی و گلاب جمان عالی او را بچشند. اما كار صفیان چه بود؟ این كه پول ها را بگیرد، چای ببرد، این طرف و آن طرف بدود و بعد از این همه تحصیل مثل پیشخدمت ها رفتار كند. اگرچه مشتری ها از اخلاقش تعریف می كردند و همیشه بشاش و خوشرو بود، اما هرچه باشد در رستوران مردم برای مصاحبت كه پول نمی دهند. جالبی برفی، غذای روز. زندگی چه بازی هایی دارد! حالا هند ارباب بود.
پیروزی!
هند آشپز، نان آور خانواده و معمار اصلی موفقیت كافه ی شاندار بود. زنی كه به آن ها امكان داده بود سرانجام ساختمان چهار طبقه ی آن را یكجا بخرند و اتاق هایش را اجاره بدهند. با این وجود این بوی گند شكست در اطرافش مثل نفس بدبویی پیچیده بود، در حالی كه صفیان همچنان سرزنده بود، هند زهوار در رفته به نظر می رسید. مثل لامپی بود كه سیمش در رفته باشد، یا ستاره ای رو به خاموشی كه در دَمِ واپسین شعله ور شود. چرا؟ چرا وقتی صفیان كه كار مورد علاقه، شاگردان و عزت و احترامش را از دست داده بود، مثل بَره جست و خیز می كرد و حتی چند كیلو چاق شده بود. لندن چنان به او ساخته بود كه در ولایت خودمان خوابش را هم نمی دید. چرا در این هنگام كه قدرت از دست صفیان درآمده و در اختیار او قرار گرفته بود چنان رفتار می كرد كه شوهر به او "سگرمه" لقب بدهد و مُدام بگوید مگر كشتی هایت غرق شده اند؟ جواب خیلی ساده است: موفقیت او را به این روز انداخته بود. این همه تغییر، ارزش هایش را واژگون كرده بود و خود را در مسیر دگرگونی گمشده می یافت. از این گذشته هزار مسأله داشت.
مثلاً زبان. مجبور بود این صداهای اجنبی را دربیاورد كه زبانش را خسته می كرد. آیا حق نداشت شكایت كند؟ خانه. در داكا در یك آپارتمان فكسنی معلمی زندگی می كردند در حالی كه اینجا كه كار و كاسبیشان رونق داشت در یك ساختمان چهار طبقه كه ایوان داشت، به سر می بردند، اما فایده اش چی بود؟ آن شهری كه می شناخت كجا رفته بود؟ دهِ نوجوانی و جویبارهای پُرسبزه ی وطنش كجا بودند؟ آداب و عاداتی كه بر محورشان زندگیش را ساخته و پرداخته بود همه از یاد رفته یا چنان رنگ باخته بودند كه به سختی آثارشان را می یافت. در این ولایت كسی برای آن آداب و تواضع آرام رایج در وطن و یا به جا آوردن همه ی آداب مذهبی فرصت نداشت. از این گذشته حالا مجبور بود با شوهری كه دیگر منزلتی نداشت بسازد، حال آن كه قدیم به مقام و موقعیت شوهر می نازید و فخر می فروخت. در این غربت ناچار بود برای در آوردن نان خود و شوهرش كار كند. در وطن راحت در خانه می نشست و با ناز و افاده خود را باد می زد. از این گذشته هند خوب می دانست كه شوهرش زیر آن ظاهر خوش مشرب غمگین است. چطور می شد نداند؟ و این نیز خود شكستی بود. در گذشته هرگز خود را چنین بی كفایت نیافته بود. آخر زنی كه نتواند مردش را شاد كند به چه درد می خورد؟ آن هم در حالی كه شادی كاذبش را ببیند و وانمود كند واقعی است. از این ها گذشته این شهر یك مكان شیطانی بود كه در آن هر اتفاقی ممكن بود بیفتد. شیشه های پنجره ها نیمه های شب بیخودی می شكست، توی خیابان دست های ناپیدا یك مرتبه می خواباندند توی گوشَت و می انداختندت زمین، در فروشگاه هایشان چنان ناسزاهایی می شنیدی كه خیال می كردی گوش هایت دارند از جا كنده می شوند، اما وقتی به طرف صدا می چرخیدی با فضای خالی و چهره های خندانشان روبرو می شدی و هر روز می شنیدی كه فلان پسر یا فلان دختر از دست ارواح كتك خورده است. غربت كشور شیاطین كوچك و ناپیدا بود. چطور بگوید؟ بهترین كار این بود كه آدم توی خانه بماند و حتی برای پُست كردن نامه هم بیرون نرود. بماند، در را قفل كند و نمازش را بخواند تا شاید شیاطین دست از سر آدم بردارند. دلایل شكست؟ كی می تواند آن ها را بشمارد؟ نه تنها به همسر یك كافه چی و برده ی آشپزخانه تبدیل شده بود، بلكه دیگر حتی نمی توانست به هم ولایتی های خودش هم اعتماد كند. مثلاً مردهایی بودند كه ظاهراً شریف و محترم به نظر می آمدند و با یك ماده ی حرامزاده ای گم و گور می شدند. دخترها برای فراهم كردن جهیزیه حاضر بودند آدم بكشند و از همه بدتر زهر این جزیره ی شیطانی دختران بچه سال خودش را هم مسموم كرده بود. دیگر حاضر نبودند به زبان مادریشان حرف بزنند. هر چه می گفت می فهمیدند اما عمدا حرف نمی زدند تا او را اذیت كنند. آخر دلیل این كه میشال موهایش را پسرانه كوتاه كرده در آن قوس و قزح انداخته بود چه بود؟ هر روز كارشان جنگ و دعوا بود و سر خودی رفتار كردن و از همه بدتر این كه هیچ كدام از شكایت های او تازگی نداشت. سرنوشت زن هایی مثل او از این بهتر نبود. او دیگر خودش، یعنی هند همسر دبیری به نام صفیان نبود، بلكه به یك موجود بی نام و نشان تبدیل شده بود كه به چندپایگی ذهنی و بی شخصتی دچار است. او به زنی مثل دیگران تبدیل شده بود. این درس تاریخ بود: "زنی مثل دیگران" كه چاره ای جز تحمل، پناه بردن به خاطرات و سپس مردن نداشتند.
سرانجام رفتارش را تغییر داد: برای انكار ضعف شوهر اكثرا با او طوری رفتار می كرد كه انگار نجیب زاده یا شاه است. هر چه باشد در دنیای گمشده ی هند نهایت شكوه و جلال از جانب شوهر می آمد. و برای روبرو نشدن با ارواحی كه بیرون كافه كمین كرده بودند از آنجا خارج نمی شد و دیگران را برای خرید مواد غذایی و سایر چیزها بیرون می فرستاد، آن ها هم مرتب فیلم های ویدئویی بنگالی و هندی را امانت می گرفتند و برایش می آوردند. از این طریق بود كه همراه با مجلات سینمایی كه كنار صندلیش دسته كرده بود، حوادث دنیای واقعی را تعقیب می كرد. مثلاً از ناپدید شدن عجیب جبرئیل فرشته، آن ستاره ی بی همتا با خبر شده و سپس خبر تراژیك یك سانحه ی هوایی و مرگ او را شنیده بود و آن وقت از فرط احساس ناامیدی و شكست بر سر دخترهایش داد كشیده بود. دختر بزرگه برای این كه نشان بدهد از كسی حرف نمی شنود، موهایش را پسرانه زده و بلوزهای تنگ می پوشید كه نوك سینه هایش از زیر آن بیرون می زد.
با این اوصاف ظهور آن شیطان رشید، آن مرد شاخ بزی حالتی در هند به وجود آورد كه مانند رسیدن به آخر خط بود.
*
ساكنان شاندار برای تشكیل یك جلسه ی فوق العاده ی رسیدگی به بحران، در آشپزخانه گِرد آمدند. در حالی كه هند رو به دیگ سوپ نفرین می كرد، صفیان چمچا را سر میز نشاند. برایش آن صندلی آلومینیومی كه پُشتیش روكش پلاستیكی آبی رنگ داشت را گذاشته بود كه راحت باشد و بعد، بله بعد آقا معلم تبعیدی نظریات لامارك را با آموزگارانه ترین لحن بیان كرد و پس از این كه جامپی داستان محیرالعقول پرتاب شدن چمچا از هواپیما را نَقل كرد، در آن حال قهرمان ما بیش از آن در هُرت كشیدن سوپ مرغ و بدبختی غرق شده بود كه بتواند حرفی بزند- صفیان به آخرین چاپ كتابِ منشاء انواع اشاره كرد: "كه در آن حتی چارلز بزرگ هم ایده ی تغییر و دگرگونی را تحت شرایط خاصی برای حفظ حیات انواع قبول كرده بود. حالا اگر پیروانش كاسه ی داغتر از آش شده و بعد از مرگ استاد چنین گفته هایی را كفرآمیز و لاماركی تلقی می كنند و معتقدند كه فقط انتخاب برتر وجود دارد كه آن هم به طور طبیعی صورت می گیرد به جای خود- با این حال باید اضافه كنم كه این نظریه ی داروین درباره ی حفظ حیات مربوط به یك نوع خاص نیست، بلكه همه ی انواع را در برمی گیرد. حالا باید دید علت اصلی تغییرات ظاهری چمچا چه بوده..." آناهیتا صفیان در حالی كه نگاهش را به سوی بهشت چرخانده، گونه هایش را به كف دستش تكیه داده بود، رشته ی افكار پدر را گسیخت: "دَدی این حرف ها را ول كن. موضوع این است كه او چطوری تونسته به این خوبی به شكل هیولا در بیاد."
در این هنگام شخص شیطان سرش را از بشقاب سوپ جوجه بلند كرد و فریاد زد: "نه. من هیولا نیستم. به خدا هیولا نیستم." صدایش كه انگار از قعر ورطه ی اندوه می آمد دختر جوان را ترساند و به رحم آورد به طوری كه به سویش دوید و بی پروا شانه ی آن حیوان فلكزده را نوازش كرد و برای رفع كدورت گفت: "البته كه نیستی. مرا ببخش. منظورم این نبود كه واقعاً هیولایی، نه. فقط به هیولا شباهت داری."
صلدین زد زیر گریه.
در این هنگام خانم صفیان كه از دیدن دست دخترش بر شانه ی آن موجود به وحشت افتاده بود به سوی ساكنین پانسیون كه با لباس خواب در اطرافشان ایستاده بودند چرخید و در حالی كه ملاقه را بلند می كرد گفت: "چطور می شود این وضع را تحمل كرد؟ امنیت و شرافت دخترهای جوان را چطور می شود تضمین كرد؟ اینجا خانه ی من است، آخر یك همچو موجودی...!"
میشال صفیان با بی صبری گفت: "یا مسیح. بس كن مادر."
"مسیح؟"
میشال به هند كه از این افتضاح مبهوت و متحیر بود پشت كرد و خطاب به صفیان و جامپی گفت: "فكر می كنید این وضع موقتی باشد؟ مثلاً از آن حالت های جن زدگی باشد؟ شاید بشود جن را از جسمش بیرون كشید، نه؟"
خاطره ی فیلم های طالع نحس، درخشش ها و غول ها در چشمانش می درخشید. میشال نیز مانند بقیه ی نوجوانان شیفته ی فیلم های ویدئو بود، اما پدرش بار دیگر موضوع را جدّی گرفت و شروع كرد كه: "در كتاب گرگ بیابان..." اما جامپی كه به تنگ آمده بود مهلت نداد و با صدای بلند اعلام كرد: "شرط اصلی این است كه از دیدگاه ایدئولوژیك به مسأله نگاه كنیم."
و با این حرف همه را ساكت كرد.
و آن وقت با لبخندی شرم آلود و ناشی از خود كم بینی ادامه داد: "از نظر عینی در اینجا چه اتفاقی افتاده؟ الف- دستگیری بیجا و ترساندن متهم و ایراد ضرب و ایجاد خشونت... در بازداشت غیرقانونی و انجام آزمایشات و تجربیات پزشكی مشكوك در بیمارستان." حاضران كه اعمال پلیس، تفتیش بدنی و حتی تفتیش مجاری زنانه، به راه انداختن جار و جنجال و فضاحت و بدرفتاری آن ها را با "جهان سومی ها" خوب به خاطر داشتند زمزمه ی موافقت سر دادند و گفته های جامپی را تصدیق كردند- چرا كه میزان باور هر كس بستگی به چیزهایی دارد كه در طول عمرش دیده است- نه تنها آنچه قابل رویت است، بلكه آنچه با آن آمادگی روبرو شدن را دارد. از این گذشته برای وجود این شاخ ها و سُم ها بالأخره یك توضیحی لازم بود و در بیمارستان های پلیس هر اتفاقی ممكن بود بیفتد. جامپی ادامه داد: "و سوم ایجاد احساس شكست و وادادن، خود را باختن و ناتوانی در روبرو شدن با اوضاع. ما همه قبلاً نمونه هایش را دیده ایم."
كسی صحبتی نكرد. حتی هند هم ساكت ماند. هر چه باشد با بعضی حقایق نمی شود مخالفت كرد. جامپی گفت: "من از نظر ایدئولوژیك نمی توانم موضع آدم مظلوم را بپذیرم. البته واضح است كه به چمچا ظلم شده، اما حقیقت این است كه هر گونه سوء استفاده از قدرت و ظلم و جور با شخصیت فرد مظلوم در رابطه است. انسان مسؤول است. این تزلزل و انفعال ما است كه اجازه می دهد چنین جنایاتی صورت گیرد." و بعد از این گفتار كه حاضران را در شرم و تسلیم فرو برد، از صفیان خواست كه اتاق كوچك زیر شیروانی را كه خالی بود در اختیار چمچا بگذارد. و صفیان چنان غرق احساس گناه و در عین حال همبستگی شده بود كه نتوانست حتی یك پنی برای اجاره درخواست كند. هند هم اگرچه مِن و مِن كنان گفته بود: "معلوم است همه دیوانه شده اند، حالا دیگر شیطان با پای خودش اینجا به مهمانی می آید." اما این حرف را چنان آهسته و زیرلبی زده بود كه هیچ كس جز دختر بزرگش میشال آن را نشنیده بود.
صفیان به پیروی از دختر كوچكش نزد چمچا رفت كه همچنان پیچیده در پتو مشغول خوردن سوپ جوجه ی بی همتای هند بود، در حالی كه كنارش چمباتمه می زد بازویش را به دُور شانه ی آن موجود فلكزده ی لرزان حلقه كرد و گفت: "اینجا برایت بهترین جا است." و چنان كه انگار چمچا بچه یا خُل وضع است اضافه كرد: "با این وضع كجا می توانی بروی كه خودت را معالجه كنی تا قیافه ات به حال طبیعی برگردد، هان؟ جای تو اینجا میان هموطنانت است. میان آدم هایی مثل خودت."
اما صلدین فقط وقتی در اتاق زیر شیروانی تنها ماند با آخرین رمقش در جواب صفیان با لحنی شمرده در نیمه های شب گفت: "شماها هموطن من نیستید. من نیمی از زندگیم را صرف دوری از شما كرده ام."
*
حالا دیگر قلبش هم راه نمی آمد و چنان افتان و خیزان می زد كه انگار او نیز می خواهد با یك دگردیسی به شكلی جدید و شیطانی در بیاید و ضربه های تمبك را جایگزین ضربان منظم و مترنم وار خود كند. همانطور كه بی خواب روی تخت باریك وول می خورد و غلت می زد و شاخ هایش را در ملافه و روبالشی فرو می برد، رنج تپش قلب را چنان صبورانه تحمل می كرد كه پنداری این هم ثمره ی قضا و قدر است، با خود می گفت من كه این همه بلا تا حالا به سرم آمده، این هم روش... قلبش دام دام می كرد و سینه اش می جهید. بس كن واِلّا دمار از روزگارت در می آورم، بله، دوزخ حتماً همین بود. شهر لندن به جهنم مبدل شده بود. جهنم.
آیا شیاطین در جهنم عذاب می كشند؟ مگر آن ها نیستند كه شن كش به دست دیگران را شكنجه می دهند؟
آب قطره قطره از كنار پنجره می چكید. بیرون در آن شهر خیانتكار برف های آب شده كف خیابان ها را به صورت تخته های خیس در می آورد و ثبات آن را به ناپایداری می كشید. تكه های سفید یخ آرام از شیب شیروانی های خاكستری سر می خوردند و فرو می افتادند. جای لاستیك كامیون های تحویل كالا گِلِ خیابان ها را راه راه كرده بود، سپیده دم از راه می رسید و دسته ی كر مخصوص كار خود را آغاز می كرد. صدای گوشخراش دریلی كه آسفالت خیابان را از جا می كند، سوت كشیده ی آژیر ضد سرقت، صدای به هم خوردن و صندلی چرخدار سر پیچ یك كوچه و ور ور عمیق ماشین سبز رنگ مخصوص خُرد كردن زباله، آواز رادیویی كه از آتلیه ی یك نقاش در طبقه ی بالای ساختمانی به گوش می رسید و غرش ماشین هایی كه به طرزی شگفت انگیز از این گلوگاه طولانی و باریك عبور می كردند و به سرعت می گذشتند. لرزشی كه در زیر زمین محسوس بود خبر از عبور كرم های عظیم زیرزمینی می داد كه انسان ها را می بلعید و سپس از گلوی خود به بیرون پرتاب می كرد و از آسمان صدای پرواز ملخ ها و یا بالاتر پرندگان درخشان دیگری به گوش می رسید.
سرانجام آفتاب طلوع كرد و شهر را چون هدیه ای از لفاف مِه بیرون كشید، اما صلدین چمچا همچنان خفته بود.
خوابی كه از تسكین تهی بود و او را به شبی دیگر برده بود كه همراه هیاسینت فیلیپس، فیزیوتراپیست، از خیابانی می گذشت. او با سُم هایش كلپ كلاپ كنان به سوی سرنوشت گریخته بود و به یاد می آورد كه همراه با عقب نشینی اسارت و نزدیك شدن شهر، چهره و بدن هیاسینت رو به دگرگونی گذاشته بود. چمچا باز شدن شكاف میان دندان های پیشش را دید و موهایش را كه به نحوی عجیب در گره ها و بافته های مِدوسی ]اشاره به گُرگن، خدای یونانی، كه بیننده با یك نگاه به سر وی تبدیل به سنگ می شد.[ منظم می شد و سه گوش غریب نیمرخش را كه از پیشانی تا نوك بینی برآمده بود و از آنجا تا گردن شیب برمی داشت. در نور زرد چراغ ها می دید كه پوستش دَم به دَم تیره تر می شود و دندان هایش بیرون می زند و بدنش چنان دراز و باریك است كه به نقاشی های كودكان می مانَد. در آن حال نگاه هایش به چمچا بیش از پیش حالتی هرزه داشت و دست او را با پنجه هایی چنان استخوانی و آهنین می فشرد كه گویی اسكلتی او را در آغوش گرفته و می خواهد با خود به گور ببرد. بوی خاك تازه به مشامش رسید. از نفس و لب های هیاسینت بوی چسبنده ی خاك استشمام می شد... استفراغش گرفت. چطور توانسته بود در آن جذابیتی بیابد و نسبت به او تمایلی در خود احساس كند و در حالی كه سینه اش را از خلط پاك می كرد و به روی او می پرید، خود را در نهایت لذت با او مجسم كرده باشد. شهر پیرامونشان چون جنگل ضخیم می شد، ساختمان ها به یكدیگر می پیچیدند و چنان در هم می رفتند كه پنداری موهای شانه نخورده اند. هیاسینت زیر گوشش زمزمه كرد: "در اینجا نور راه ندارد. همه جا سیاه است، سیاه." بر زمین نشست و دست او را كشید. انگار می خواست همراه او روی زمین دراز بكشد. اما صلدین فریاد زد: "عجله كن، كلیسا..." و در حالی كه به درون ساختمانی جعبه مانند و مبتذل می پرید در خیال چیزی بیش از امنیت می طلبید. اما داخل كلیسا نیز نیمكت ها پُر از آدم هایی به شكل هیاسینت بود. هیاسینت های پیر و جوان، هیاسینت هایی كه كت و دامن های آبی بدقواره پوشیده، گوشواره ی مروارید بدلی به گوش و كلاه های كوچك جعبه مانند با تكه های تور به سر داشتند.
هیاسینت هایی با لباس خواب های سفید باكره ها، هر نوع هیاسینتی كه فكرش را بكنی. همگی با صدای بلند می خواندند یا مسیح، كارسازم باش. تا چشمشان به چمچا افتاد امور معنوی را رها كرده و بنا كردند جیغ كشیدن. با فریاد می گفتند شیطان، بزمجه، جن و از این جور چیزها. و هیاسینتی كه همراهش وارد شده بود با نگاهی تازه به او می نگریست، درست همانطوری كه چمچا در خیابان براندازش كرده بود. او هم چیزی می دید كه حالش را به هم می زد. وقتی بیزاری را در آن چهره ی كریه و متورم و تیره و تار دید، باز داغش تازه شد و غرید: "هویشی ها." معلوم نبود چرا آن ها را به زبان مادری مطرودش نفرین می كند. معنیش وحشی یا خرابكار بود. و ادامه داد: "دلم به حالتان می سوزد. هر روز صبح مجبورید قیافه های نحس خودتان را توی آینه ببینید. تصویرهای سیاهتان كه شكل لكه های ننگ است بِهِتان زل می زند. این خودش ثابت می كند كه از پَست هم پَست ترید." هیاسینت ها گِردَش حلقه زدند. حالا هیاسینت خودش در میان آن ها گم شده بود. دیگر نمی شد از بقیه تمیزش داد، زیرا فردیتش را از دست داده و به زنی مثل بقیه ی زن ها تبدیل شده بود. آن ها به تدریج شروع به كتك زدنش كرده بودند. سخت می زدند و او زاری كنان دایره را دُور می زد و به دنبال راه فراری می گشت، تا این كه فهمید حمله كنندگان بیش از این كه خشمگین باشند دچار وحشتند. آن وقت بلند شد، سینه پیش داد، بازوهایش را باز كرد و چند جیغ شیطانی كشید. همه پا به فرار گذاشتند و پشت نیمكت ها پنهان شدند و او خونین اما سربلند از میدان نبرد خارج شد.
رؤیا همه چیز را به میل خود تغییر می دهد. اما چمچا كه با تپش قلب و رسیدن به حال سنكوپ چند لحظه بیدار شده بود به تلخی اندیشید كه آن كابوس زیاد از واقعیت به دور نبوده، خب، این هم از هیاسینت. و دوباره به خواب رفت. و خود را لرزان در هال خانه اش باز یافت، در طبقه ی بالا جامپی جاشی با زنش پملا جر و بحث می كرد. با زن من.
و وقتی پملای خواب همان كلمات پملای واقعی را بر زبان آورد و شوهرش را برای یكصدمین بار از خود راند: "او مُرده است، همچین چیزی ممكن نیست." باز هم جامپی خوب و پاكدل بود كه با كنار گذاشتن عشق و شهوت به كمك چمچا شتافته و پملا را گریان برجای گذاشته بود. زن از كمینگاه صلدین در طبقه ی بالا فریاد زده بود: "دیگر حق نداری آن را به اینجا بیاوری." و جامپی در حالی كه چمچای ضعیف و لرزان را در پوست بَره و پتو پیچیده بود، او را از میان تاریكی به كافه ی شاندار آورده، با مهربانی گفته بود: "همه چیز درست می شود، خودت می بینی، درست می شود."
چمچا بیدار شد و خاطره ی آن كلمات خشمی تلخ در وجودش برانگیخت. بی اختیار با خود گفت: "فرشته كجاست؟ حرامزاده. شرط می بندم وضعش عالی است." فكری بود كه بعدها به كرات بازگشته، نتایج غریبی به بار آورده بود، ولی حالا كارهای دیگری داشت. به نظرش می آمد كه نمونه ی مجسم بدی و شرارت شده است. هر طور بود باید با واقعیت روبرو می شد. این وضع و درآمدن به این قیافه علتش هرچه باشد قابل انكار نیست.
من دیگر خودم نیستم. یعنی به طور خالص خودم نیستم، من تجسم خطا هستم، تجسم چیزهایی كه بیزاری می آورد. تجسم گناه.
چرا من؟ چرا من؟
چه خطایی مرتكب شده بود، كدام عمل زشت و پلیدی را انجام داده بود یا قرار بود بدهد؟
نمی توانست این پرسش ها را از ذهنش دور كند كه برای چه مجازات می شود، و اگر این نوعی مجازات است، پس مجازات كننده كیست؟ (بهتر است دیگر چیزی نگویم.)
مگر نه این كه در طول زندگی همیشه راستی و درستی را پیشه كرده بود؟ مگر نكوشیده بود به ستایش انگیزترین خصوصیات دست یابد؟ مگر خودش را با اراده و وسواس وقف تبدیل شدن به یك انگلیسی تمام عیار نكرده بود؟ از این گذشته مگر مرد پُركاری نبود كه از دردسر فرار می كرد و می خواست آدم تازه ای بشود؟ كوشش و پشتكار، مشكل پسندی، میانه رَوی و اعتدال، كف نفس، اعتماد به نفس، راستی و درستی، ادامه ی زندگی خانوادگی. آخر مگر پایبندی به اخلاق چیزی جز مجموعه ی این ها بود؟ مگر تقصیر او بود كه پملا نتوانسته بود بچه دار شود؟ او كه مسؤول مشكلات ژنتیك نبود. آیا ممكن بود در این عصر واژگونی ارزش ها، درست به این خاطر كه به راه راست رفته بود قربانی سرنوشت- نه، با خودش به توافق رسید كه از آن به بعد سرنوشت را عامل آزار بنامد- شده باشد؟ آیا این روزها درستكاری نشانه ی كج اندیشی یا پلیدی به شمار می رفت؟ سرنوشتی كه وسیله ی طرد او را از سوی دنیایش فراهم آورده بود سخت ظالم بود. رانده شدن از دروازه های شهری كه تصور می كرد مدت ها پیش فتحش كرده، چه دردآور بود. معنی این شرارت و تنگ نظری چه بود؟ چرا سرنوشت او را دوباره در میان هموطنانش افكنده بود؟ آن هم هموطنانی كه از مدت ها پیش اختلافشان را با خودش احساس می كرد. ناگهان خاطرات زینی وكیل به ذهنش هجوم آورد، اما با ناراحتی و احساس گناه كنارشان زد.
قلبش ضربه ی محكمی نواخت، برخاست، دولا شد. به نفس نفس افتاده بود. آرام باش، وگرنه نقطه ی پایان نمایان می شود. دیگر توان این خاطرات عذاب آور را نداری. نفس عمیقی كشید و به بالش تكیه داد. كوشید ذهنش را خالی كند. قلب خائنش خدمات عادی را از سر گرفته بود.
صلدین چمچا با قاطعیت به خود گفت دیگر بس است. نباید به خودم نسبت های ناروا بدهم. ظاهر هر چیز فریبنده است. كتاب خوب را كه از جلدش تشخیص نمی دهند. ابلیس، بز، شیطان. نه من این ها نیستم.
اصلاً این من نیستم، این یكی دیگر است.
0 comments:
Post a Comment
Note: Only a member of this blog may post a comment.