Oct 7, 2009

فصل هفتم - عزراییل

فصل هفتم

عزرائیل

۱

صلدین چمچا در كمینگاهش اندیشید: نه. همه چیز سرانجام به عشق ختم می شود. مثلاً در پرنده ی سركش میل هاك [Meilhac] یا لیبه ریتو در اپرای كارمن- و در میان آثاری كه در گذشته هنگام سرخوشی گِرد آورده و در "قفس تمثیل هاش جا داده بود." این یكی از شاهكارها شمرده می شد. از جمله ی این آثار، اشعار حكیم عمر خیام ترجمه ی فیتزجرالد بود كه در آن از پرنده ی زمانه یاد شده بود (پرنده ای كه چندان دور نمی پَرَد و افسوس كه هم اكنون در حال پرواز است) و نامه ی هنری جیمز [Henry James] به پسرانش...: "هر كس در قلمروی اندیشه به نوجوانی برسد در می یابد كه نه تنها نمی توان زندگی را شوخی پنداشت و یا آن را مثابه ی كمِدی های اَشرافی قلمداد كرد، بلكه به این نتیجه می رسد كه زندگی از تراژیك ترین اعماق كاستی های ذاتی كه ریشه های انسان را در خود دارد بارور می شود. میراث طبیعی آنان كه زندگی معنوی را در توان می یابند، جنگل رام نشده است كه در آن گرگ زوزه می كشد و پرندگان نازیبای شب می خوانند." "دیدید؟ عجب قطعه ای بود." و در قفسه ی دیگری كه یادگار روزگار شاد جوانیش بود قطعه ای موسیقی از یك شو به نام پرنده ی سركش رنگارنگ به چشم می خورد.

عشق، زمینه ای كه هركس مایل به كسب تجربه ای انسانی بود (منظور تجربه ی غیر ماشینی و غیر كامپیوتری است.) نمی توانست از آن چشم بپوشد، پدر آدم را بی برو برگرد در می آورد و حتی گاهی از آن هم فراتر می رفت. حتی قبلاً هشدار هم می داد. چنان كه كارمن می خواند: "عشق فرزند یك كولی است." این معشوق، كمال و ابدیت آن موجود پرستیدنی. كارمن می گوید: "اگر دوستم داری هوای خودت را داشته باش." دیگر بهتر از این نمی شد گفت. صلدین در زمان خودش بارها عاشق شده بود و اكنون (بالأخره به این نتیجه رسیده بود) از انتقام الهه ی عشق نسبت به معشوق دیوانه رنج می برد. او از میان امور معنوی، فرهنگ غنی و پایان ناپذیر انگلیسی زبانان را بیش از هرچیز دوست می داشت. وقتی تازه با پملا آشنا شده بود درباره ی اتللو گفته بود: "همان یك نمایشنامه به تمامِ تمامِ نوشته های تئاتری در همه ی زبان ها می ارزد." با این كه می دانست مبالغه می كند، این گفته را بیش از حد اغراق آمیز نمی یافت. (البته پملا مُدام سعی می كرد عدم وفاداری نسبت به طبقه و نژاد خود را اثبات كند. از این رو همانطور كه می توان پیش بینی كرد خود را سخت متعجب نشان داد و پس از ردّ اتللو، شكسپیر را آدمی نژاد پرست خواند.) چمچا كه در جمله ی Civis Britannicus sum ]شهروند بریتانیای کبیر[ گونه ای مبارزه طلبی می یافت می كوشید مانند نیراد چوهاری [Nirad Chaudhuri]، نویسنده ی بنگال، خود را شایسته ی آن نشان دهد. اگرچه امپراتوری از میان رفته بود، ولی او خوب می دانست كه هرچیز "خوب و زنده ای" كه در وجودش هست در اثر مواجه شدن با این جزیره ی معقولیت که در آن حس خنكای دریا قرار دارد شكل گرفته از میان امور مادی عشق خود را به این شهر، یعنی لندن، نثار كرده، آن را به شهر زادگاهش و هر مكان دیگری ترجیح می داد. شهری كه در آن دزدكی از پله های ترقی بالا رفته و هنگامی كه به سویش نگریسته بود چون مجسمه از جنبش وامانده و مُدام در رؤیای مالكیت یا مبدل شدن به آن بود. مثل بازی جای پای مادربزرگ كه وقتی دست آدم به كسی كه آن شده می رسد، هویّت آن را كسب می كند و این همان چیزی است كه در اسطوره ی تَركه ی طلایی نیز آمده است. لندن كه طبیعت تركیبیش چون آینه ای ذات او را می نمایاند و مانند او در ارتباط موفق نبود، با ناودان ها و چاله های كوچه هایش كه پاهای رومیان را به خود دیده بودند و بوق ماشین هایش كه چون غازهای مهاجر كوچ می كردند. و مهمان نوازیش. بله!- علی رغم قوانین مربوط به مهاجرین و تجربه ی اخیر خودش، هنوز بر این واقعیت اصرار می ورزید. درست است كه شهر با گرمی خوشامد نمی گفت و گاه در اجرای قوانین كور و كر می شد، اما در جنوب همین شهر كافه ای بود كه در آن تنها زبان اوكراینی به گوش می رسید و از آن گذشته در ومبلی- كه با استادیوم بزرگ و استخر امپراتوری و خیابان امپراتوریش چندان فاصله ای نداشت- اجداد بیش از صد نماینده ی شورای شهر از دِه كوچكی در گوان به انگلستان مهاجرت كرده بودند. به پملا گفته بود: "ما لندنی ها باید به میهمان نوازیمان افتخار كنیم." و پملا در حالی كه از روی ناچاری لبخند می زد او را به دیدن یكی از فیلم های باستر كیتون ] Buster Keaton هنرپیشه ی امریکایی[ برده بود كه در آن قهرمان در آخر خط پس از پایین آمدن از قطار با واكنش خصمانه ی اهالی مواجه می شود. آن روزها هر دوشان از این تضادها لذت می بردند و سرانجام آن را در رختخواب حل می كردند. چمچا باز افكار سرگردانش را به روی شهر متمركز كرد. با كله شقی اندیشید، این شهر از قدیم پناهگاه آوارگان و مهاجرین بوده و امروز هم با وجود نمك نشناسی فرزندان پناهندگانش همان نقش را ایفا می كند و با وجود این از سخن پراكنی و خود بزرگ نمایی "سرزمین مهاجرین"‌ آن سوی دریاها، كه چندان هم عاشق چشم و ابروی مهاجرین نیست، خودداری می كند. آیا ایالات متحده ی امریكا با آن سؤالاتش كه عینا شبیه به بازجویی است- آیا شما هرگز عضو ... بوده اید- به هوشی مینه اجازه می داد در آشپزخانه ی هتل هایش آشپزی كند؟ از آن گذشته، قانون مك كارن والتر [McCarran Walter] درباره ی كارل ماركس كه با ریش توپیش كنار دروازه ایستاده می خواست از خطوط زرد مرزی عبور كند چه می گفت؟ ای لندن خودم! آن كه شكوه رنگ پریده و تردیدهای تو را به یقین داغ "رُم جدید" آن سوی اقیانوس اطلس با آن معماری غول آسای نازی وارش ترجیح می دهد حتماً مُخَش عیب دارد. آن شهری را می گویم كه عمدا مقیاس سركوبگر را برگزیده تا شهروندانش احساس حقارت كنند و... در حالی كه لندن به رغم چند ساختمان جدید همچنان مقیاس انسانیش را حفظ كرده و هورا! زنده باد!

پملا همیشه پس از شنیدن این قبیل حرف ها حالتی طعنه آمیز به خود می گرفت و می گفت: "این سیستم ارزش ها به درد موزه می خورد. بهتر است آن ها را مثل تمثال های مقدس در قاب های طلایی نهاده، به دیوارهای شكوهمند سر راه بیاویزی." او هرگز فرصت اندیشیدن به آنچه را كه پُردوام بود نداشت. همه چیز را تغییر بدهید، ببَرید و دور بریزید! چمچا گفت: "اگر به موفقیت برسی كاری می كنی كه تا دو سه نسل دیگر آدم هایی مثل خودت دیگر در دنیا وجود نداشته باشند." اما پملا گفت: "اگر ‌آدمی مثل من در دهه ی هشتاد به سمبُل خیانت به طبقه اش محسوب شود، خود نشانه ی بهبود اوضاع جهان است." چمچا می خواست به بحث ادامه دهد، اما یكدیگر را در آغوش گرفته بودند كه خودش نشانه ی بهبودی بود و این است كه ترجیح داد وا بدهد.

(در سالی كه دولت برای موزه ها وُرودیه تعیین كرده بود و دوستداران هنر به خشم آمده، دست به تظاهرات زده بودند، چمچا همین كه با خبر شده بود خواسته بود به تنهایی پلاكاردی دست بگیرد و علیه معترضین اعتراض كند. مگر این ها نمی دانستند اشیای موزه چقدر می ارزد؟ آن هم این آدم هایی كه قیمت سیگارهایی كه دود می كردند و ریه هایشان را می پوساندند بیشتر از وُرودیه ای بود كه به آن معترض بودند. در واقع آنچه به دنیا نمایش می دادند، ارزش نازلی بود كه برای میراث فرهنگی خود قایل بودند... اما پملا قرص و محكم جلویش درآمده بود: "جرأت داری برو." زیرا معتقد بود كه ارزش موزه ها بیش از آن است كه بتوان برایشان وُرودیه تعیین كرد و این اعتقاد در آن دوره سخت رواج داشت. این بود كه گفت: "اگر جرأت داری برو." و چمچا در كمال شگفتی، چنان جسارتی را در خود نیافت. آخر منظور او آنی نبود كه ظاهراً به نظر می آمد، در نظر داشت بگوید كه در صورت لزوم حاضر است جانش را هم بابت اشیای آن موزه ها فدا كند. بنابراین اعتراض به وُرودیه ی چند پِنسی را نمی تواند جدّی تلقی كند. هرچه بود آخر سر متوجه شد موضع گیریش مبهم و غیر قابل دفاع است.)

- و از میان انسان ها عاشق تو بودم پملا.

فرهنگ، شهر، همسر- و آخرین عشقش كه درباره ی آن با احدی گفتگو نكرده بود: عشق به یك رؤیا. در گذشته رؤیا تقریباً ماهی یكبار به سراغش می آمد. بسیار ساده بود و در یكی از پارك های شهر اتفاق می افتاد. در خیابانی كه دو طرفش درختان ناروَنِ كهن شاخه دوانده و چون تونل سبزی به نظر می رسیدند. که انوار خورشید جابجا، از میان كمان برگ ها به درون آن راه می یافت. در این فضای اسرارآمیز و افسانه ای صلدین خود را همراه پسربچه ی پنج ساله ای می یافت كه به او دوچرخه سواری می آموخت. پسرك كه چند بار نزدیك بود بیفتد سرانجام با كوششی قهرمانانه تعادلش را حفظ كرد. گویی آرزویش این بود كه پدرش به او افتخار كند. چمچای رؤیا دنبال پسر خیالیش می دوید و پشت دوچرخه را چسبیده بود تا كج نشود. آن وقت رهایش كرد و پسرك (كه متوجه چیزی نشده بود)‌ همچنان پا می زد. تعادل مانند پرواز هدیه ای بود كه به دست آورده بود. و هر دو از خیابان عبور می كردند. چمچا می دوید و پسرك هرچه تندتر پا می زد. صلدین به شادی فریاد زد: "دیدی یاد گرفتی؟" و پسر ذوقزده گفت: "خیلی زود یاد گرفتم، مگر نه؟ حالا از من راضی هستی؟" خوابی بود كه آدم را به گریه می انداخت. چون وقتی بیدار می شد نه از كودك خبری بود و نه از دوچرخه.

میشال در میان خرابی های كلوپ موم داغ پرسیده بود: "حالا خیال داری چه كار كنی؟" و او كه سعی داشت راحت به نظر بیاید پاسخ داده بود: "من؟ می خواهم به سوی زندگی، برگردم." گفتنش راحت بود. مگر همین زندگی نبود كه به پاداش عشقی كه به پسر خیالیش می پروَرد او را از بچه دار شدن محروم كرده بود، زنی را كه دوست می داشت از او بیگانه كرده و به آغوش دوست قدیمی كالجش افكنده و سپس او را از بلندی های هیمالیا سرازیر كرده، در شهر مورد علاقه اش پایین انداخته بود؟ بله همین زندگی به جرم علاقه ای كه به این تمدن نشان می داد او را به شكل شیطان درآورده، تحقیر كرده، لای چرخ دنده های خود در هم شكسته بود. هرچند، به خودش یادآوری كرد كه كاملا نشكسته و بار دیگر به صورت اصلیش باز گشته است. و این هم سابقه داشت. مثلاً نیكولو ماكیاولی [Nicolo Machiavelli] نمونه ی خوبی بود. (مردی كه از زندگی بُریده بود و مانند ماهومد- ماهون- ماهوند اسمش به در رفته و مترادف با پلیدی شمرده می شد. در حالی كه در واقع هواداری پا برجایش از جمهوری باعث بدبختیش شده و سرانجام گرفتار زندان و شكنجه اش كرده بود. با این همه زیر شكنجه ی چرخ كه كافی بود هر كسی را به حرف در بیاورد و حتی بعضی ها ممكن بود از فرط درد اقرار كنند كه مادربزرگشان را به زور بی سیرت كرده اند، خم به ابرو نیاورد و از آنجا كه هنگام خدمت به جمهوری فلورانس خطایی مرتكب نشده بود به هیچ جرمی اقرار نكرد- آن هم جمهوری ای كه تنها در وقفه ی كوتاهی در دُوران زمامداری خانواده ی ثروتمند مدیسی دوام آورده بود)؛ اگر نیكولو پس از تحمل آن همه محنت همچنان زنده ماند و به نوشتن كتابی مبادرت كرد كه به تلخی یا به كنایه، تقلیدی تمسخرآمیز از سبك چاپلوسانه ی ادبیات آینه دار شاهزادگان و سبك رایج آن زمان بود- منظور كتاب Il Principe ]به معنی اصول[ است كه بخش ] Discorsiبه معنی مباحثه[ آن را با لحنی آمرانه به رشته ی تحریر درآورده بود- بله، در این صورت چمچا نمی توانست دست روی دست بگذارد و با پذیرفتن شكست خودش را راحت كند. آن هم حالا كه در زندگیش رستاخیزی به وقوع پیوسته بود. پس بهتر آن بود كه تخته سنگ را از دهانه ی غار تیرگی ها كنار بزند تا نور وارد زندگیش بشود و این قدر هم غصه ی مشكلات قانونی را نخورد.

میشال، حنیف جانسون و پینك والا سوار ماشین دی جی شدند و صلدین را به خانه ی پملا رساندند- اكنون چمچا به نظر پینك والا كه شاهد تغییر شكل او بود به قهرمانی بدل شده بود، چرا كه حقه های سینمای فانتزی در قالب وجودش به حقیقت پیوسته بود. این بار هر طور بود كنار آن سه نفر نشست. بعد از ظهر بود و احتمالاً هنوز می شد جایی را در مركز ورزشی پیدا كرد. میشال گونه اش را بوسید و گفت: "خدا به همراه." و پینك والا گفت كه اگر او بخواهد منتظرش می مانند. صلدین جواب داد: "متشكرم. لزومی ندارد. آدم كه از آسمان به زمین سقوط كرده، دوستت ولت كرده، پلیس پدرت را درآورده، تبدیل به بُز شده ای، كار و زنت را از دست داده ای، پُر از نفرت دوباره به شكل اولش برگشته، دیگر چه می تواند بكند جز این كه- حتماً شماها این جوری می گویید: حق و حقوقش را بخواهد؟"- و برای خداحافظی دست تكان داد. میشال جواب داد: "كار خوبی می كنی." و ماشین به راه افتاد. كنار خیابان، بچه های محله كه هرگز باهاشان روابط خوبی نداشت توپ فوتبالی را به چراغ برق می كوبیدند. یكیشان كه لاتِ نُه یا ده ساله ای با چهره ای شریر و چشمانی خوك مانند بود كنترل از راه دور ویدئویی خیالیش را به سوی چمچا گرفت و گفت: "تند كن. بیا جلو." این نسلی بود كه تصور می كرد می شود قسمت های خسته كننده، مشكل و نه چندان دوست داشتنی زندگی را كنار زد و از یك اوجِ پُرتحرك با یك حركت "تند به پیش" به اوج بعدی رسید. تو دلش گفت به خانه خوش آمدی. و زنگ در را به صدا درآورد.

پملا همین كه چشمش به او افتاد دست به گلویش بُرد. صلدین گفت: "فكر نمی كردم دیگر كسی این حركتِ از مُد افتاده را بكند." آبستنیش هنوز معلوم نبود. صلدین از وضعش پرسید و او از شرم سرخ شد ولی گفت تا به حال از این بابت مشكلی نداشته است. سخت دست و پایش را گم كرده بود. سرانجام دیرتر از آنچه می بایست، صلدین را به قهوه میهمان كرد. (اما خودش علی رغم آبستنی مثل همیشه ویسكی نوشید- آن هم به سرعت تمام.) پملا آشكار خود را در بد موقعیتی می یافت. این او بود كه می خواست ازدواجشان را پایان دهد و لااقل سه بار صلدین را از خود رانده بود. اما صلدین هم در گیجی و سردرگمی دست كمی از او نداشت، پنداری با هم مسابقه ی بدحالی گذاشته بودند- دلیل ناراحتی چمچا- و یادمان نرود كه در همین حال به خانه نیامده بود، بلكه هنگام وُرود روحیه ای جنگی داشت- این بود كه با دیدن پملا و شادی اغراق آمیز چهره اش كه چون ماسك قدیسین بود و خدا می داند در پس آنچه كِرم های زشتی، گوشت فاسدش را می خوردند (از خشونت و دشمنی نهفته در تصاویری كه از ناخودآگاهش ناشی می شد به وحشت افتاد. سرِ تراشیده و عمامه ی مسخره اش، نَفَسِ ویسكی زده و آن حالت سخت گیرانه ای كه دُور خطوط كوچك لوچه ی لب هایش پدید آمده بود، دریافت كه دیگر دوستش ندارد و حتی اگر هم او بخواهد مایل نیست به زندگی مشتركشان ادامه دهد و هرچند امكانش ضعیف بود.) به محض این كه خود را فارغ از عشق یافت به دلیل نامعلومی احساس گناه وجودش را فرا گرفت و نتوانست چنان كه می خواست صحبت كند. در این میان سگ سفید پشمالو هم خُرخُر خشم آلودی را آغاز كرده بود. به یاد آورد كه هرگز از حیوانات خانگی دل خوشی نداشته است.

پملا در حالی كه پشت میز چوب كاج در آشپزخانه ی بزرگشان نشسته بود خطاب به گیلاس ویسكیش گفت: "لابد كار من غیر قابل بخشش است، ها؟"

این "ها" گفتن امریكایی مآبش تازگی داشت: آیا این هم یكی از آن ضربه های پایان ناپذیر بر تربیت خانوادگیش بود؟ یا این كه آن را مثل یك مرض از جامپی یا یكی دیگر از آشنایان هیپی وارش گرفته بود؟ (باز هم خشم و خشونت: بس كن دیگه. حالا كه او را نمی خواست این حالت اصلاً معنی نداشت.) جواب داد: "فكر نمی كنم این كه چه چیز را می توانم ببخشم قابل بیان باشد. ظاهراً جواب سؤالت از اختیار من خارج است. شاید بعداً بتوانم جوابت را بدهم. پس بگذار فعلا اینطور بگویم كه هیأت ژوری رفته اند بیرون." پملا از این حرف خوشش نیامد. بیشتر خوش داشت چیزی بگوید كه آن حالت انفجاری را خنثی كند تا بتوانند قهوه ی لامصبشان را راحت بنوشند. پملا هرگز موفق نمی شد خوب قهوه درست كند. اما فعلا برایش مهم نبود. صلدین گفت: "خیال دارم به اینجا برگردم. خانه بزرگ است و اتاق زیاد دارد، اتاق زیر شیروانی و اتاق های طبقه ی پایین را برمی دارم كه مستقل است، به علاوه آن یكی حمام را، با آشپزخانه هم زیاد كاری ندارم. لابد چون جسدم را نكرده اند و رسما همچنان گمشده به حساب می آیم هنوز به دادگاه نرفته ای تا بعدش بدهی اسمم را از همه جا پاك كنند. بنابراین دوباره زنده كردنم نباید زیاد مشكل باشد، فقط باید به بِن تی نی، میلی گِن و سِلِرز [Bentine, Milligan, Sellers] خبر داد." (كه به ترتیب وكیل، حسابدار و كارگزار چمچا بودند.) پملا ساكت گوش می داد و از حالتش معلوم بود كه در پی جر و بحث نیست و هرچه صلدین بخواهد همان می شود. با ژست گویای بدنش پوزش می طلبید. صلدین ادامه داد: "بعد خانه را می فروشیم و تو طلاقت را می گیری." و قبل از این كه به لرزه بیفتد از در بیرون رفت و خودش را به كمینگاه رساند. حتماً پملا داشت گریه می كرد. گریستن هرگز برای صلدین آسان نبود، در عوض در لرزیدن به مقام قهرمانی رسیده بود. و حالا قلبش هم واكنش نشان می داد. بوم بادوم دو دودوم.

ای كه خواهان تولدی دیگری، نخست مرگ را پذیرا باش.

*

همین كه تنها شد به خاطر آورد یك زمانی با پملا بر سر داستان كوتاهی كه هر دو خوانده بودند و تصادفاً موضوعش سرشت امور بخشش ناپذیر بود، درست مثل همه ی موارد دیگر اختلاف پیدا كرده بودند. عنوان داستان و نام نویسنده را به یاد نمی آورد اما خود داستان را خوب به خاطر داشت. مردی با زنی سالیان دراز دوست بود (فقط دوست ساده). شب تولد بیست و یك سالگی مرد، زن محض شوخی زشت ترین گلدان بلوری را كه با زرق و برق تمام و تقلیدی ناشیانه به سبك شاد ونیزی رنگ شده بود برایش هدیه خرید (در آن هنگام هر دو فقیر بودند.) بیست سال بعد، وقتی به دو فرد موفق تبدیل شده، موهایشان فلفل نمكی می زد، زن برای دیدار مرد به منزلش رفت و بر سر رفتار او با دوست مشتركشان بگو مگو آغاز كرد. حین دعوا چشمش به گلدان قدیمی افتاد كه مرد هنوز روی سر بخاری اتاق نشیمن در معرض دید می نهاد و بی آن كه مهلت دهد با یك حركت آن را به زمین افكند و چنان شكست كه دیگر امیدی به تعمیرش نبود و مرد از آن پس حاضر نشد كلمه ای با او سخن بگوید و پس از گذشت یك ربع قرن، وقتی زن آخرین نفس ها را می كشید به دیدارش نرفت و بعداً در مراسم ختمش حاضر نشد، در حالی كه زن دوستانی را مأمور كرده بود به او پیغام دهند كه سخت مشتاق دیدارش است. مرد گفت: "به او بگویید هرگز نتوانست بفهمد آنچه را كه شكست تا چه اندازه برای من ارزش داشت." دوستان اصرار كردند و وقتی نتیجه نداد به جر و بحث و دعوا روی آوردند. آخر اگر او نفهمیده بود آن شیء بی ارزش برای مرد چه مفهومی دارد پس تقصیری نداشت. از آن گذشته مگر در این سال ها بارها سعی نكرده بود عذر بخواهد و جبران كند؟ اصلاً حالا كه او در حال مرگ بود این جر و بحث ها فایده ای نداشت. آیا وقت آن نرسیده بود كه سرانجام این اختلاف كودكانه و قدیمی را كنار بگذارند؟ آن ها كه عمری دوستی را از دست داده بودند لااقل می توانستند از همدیگر خداحافظی كنند. و مرد همچنان نپذیرفت. "واقعاً به خاطر آن گلدان كذایی حاضر نمی شوی! یا مسأله ی دیگری هست كه نمی خواهی بگویی؟" مرد جواب داد: "بله به خاطر گلدان است. فقط به خاطر گلدان." پملا مرد را بهانه گیر و ظالم می یافت در حالی كه چمچا حتی در آن زمان از شخصی بودن عجیب و درونی بودن توضیح ناپذیر موضوع لذت می برد. به پملا گفته بود: "هیچ كس نمی تواند درباره ی زخم درونی با ملاك قراردادن اندازه و شكل ظاهری و بیرونی آن قضاوت كند."

حتماً اگر حاجی صفیان معلم سابق آنجا بود می گفت: Sunt lacrimae rerum ]هر چیز می تواند مانند اشک باشد.[ و در روزهای بعد صلدین فرصت كافی داشت تا آنچه را كه مایه ی اشك بود بیازماید. ابتدا تقریباً مُدام در كمینگاه بود و از جایش تكان نمی خورد. می خواست سر فرصت با آن تجدید عهد كند، منتظر بود آن را مثل گذشته آرامبخش و مستحكم بیابد. همانطوری كه پیش از زیر و زبر شدن دنیا بود. با چشمان نیمه باز برنامه های تلویزیون را تماشا می كرد و از روی ناچاری از این كانال به آن كانال می پرید، آخر او هم مثل پسرك خوكی شكل، گوشه ی خیابان از قماش دوستداران "كنترل از راه دور" یا مُد روز بود. از چگونگی آن سر در می آورد، یا دستكم خیال می كرد از ماهیّت این هیولای مركب كه ویدئو نام دارد و با فشار دادن دكمه به كار می افتد، سر در می آورد... و این دستگاه كنترل از راه دور عجب یكسان كننده بود. این بام غلطان قرن بیستم سنگینترین وزنه ها را زمین می زد و مگس وزن ها را كِش می آورد تا این كه همه ی برنامه ها از شوهای تبلیغاتی گرفته تا فیلم های جنایی، شوهای چند سؤالی و هزار و یك برنامه ی شادی بخش یا مهیج و ترسناك واقعی یا تخیلی، وزنی یكسان می یافتند- در حالی كه اهالی كشور تخیلی پروكروست، شهروندانی كه در دنیای بگیر و ببند می زیستند ناچار بودند نه تنها از نیروی مدنی، بلكه از مغز خود نیز مایه بگذارند، او، یعنی چمچا، می توانست راحت در صندلی خود كه پشتیش عقب و جلو می آمد لم بدهد و با یك حركت انگشت به مراد دلش برسد. در حالی كه با تنبلی از این كانال به آن كانال می پرید، به نظرش آمد كه جعبه ی تلویزیون از قهرمانان عجیب و غریب پُر می شود. مثلاً قهرمانان برنامه های كودكان، آدم آهنی های انسان نما یا موجودات نیمه انسان بودند در حالی كه برنامه های بزرگسالان مملو از آدم های ناقص الخلقه ای بودند كه مخلوق داروهای مُدرن یا شُرَكای آن، یعنی بیماری های نوظهور و یا جنگ بودند. ظاهراً بیمارستانی در گویان، بدن یك انسان دریایی را كه بدنش فلس داشت، حفظ كرده بود. و امكان ژنتیك موجودی با بدن اسب و سر و دست انسان به طور جدّی مورد بحث قرار گرفته بود. بعد یك عمل جراحی تغییر آلت جنسی را تماشا كرد و به یاد شعر نفرت انگیزی افتاد كه جایی جامپی با تردید در كافه ی شاندار نشانش داده بود و حتی نام آن، آواز بدن الكتریكی، نمونه ی خوبی از این قبیل چرندیات بود- در اینجا به تلخی اندیشید: اما انگار بدن خودش درست كار می كند- هرچه هست بچه ی پملا را خوب كاشته. كروموزم های بدپیرش هم تكه های شكسته پكسته ندارد... چشمش به خودش در یكی از برنامه های قدیمی شوی مریخی ها افتاد كه دوباره نشان می دادند. برنامه اش حالا دیگر از كلاسیك ها محسوب می شد. (در فرهنگ تند به پیش هر اثری ممكن بود در كمتر از شش ماه به كلاسیك تبدیل شود و گاهی این جریان یك شب تا صبح بیشتر طول نمی كشید.) تأثیر این همه جعبه تماشا كردن ایجاد سوراخ بزرگی در باقیمانده ی آن چیزی بود كه كیفیت معمولی و متوسط واقعیتش می نامیدش، هرچند بخشی از افكارش با این حالت نمی خواند.

در برنامه ی دنیای باغبانان نوعی پیوند جدید را نشان می دادند (كه تصادفاً همانی بود كه اُتو كُن در باغش به كار برده و نسبت به آن سخت مغرور بود.) و با این كه بی توجهیش باعث شد نتواند نام دو درختی را كه با پیوند زدن بر یكی تبدیل كرده بودند بشنود- درخت توت، افرا، جادو؟ وضع درخت پیوندی طوری بود كه صاف سر جایش نشست و با دقت تماشایش كرد. بفرمایید، این هم آن درخت تركیبی با ریشه و ساقه و تشكیلات كه سفت و سخت در گوشه ای از خاك انگلستان كاشته شده بود و داشت رشدش را می كرد: اندیشید این درخت جایگزین استعاری درختی است كه پدرش در باغی دوردست در دنیایی دیگر، دنیایی كه با این یكی منافات بسیار داشت، بُریده بود. اگر چنین درختی توانایی رشد و نمو داشت، پس او نیز قادر بود سفت و سخت به این زندگی بچسبد، ریشه بدواند و زنده بماند. در میان همه ی تصاویر تراژیك موجودات و آثار تركیبی- بیهودگی آدم دریایی، شكست خوردگان جراحی پلاستیك، نامفهومی بسیاری از آثار هنری مُدرن كه به زبان اسپرانتو بی شباهت نبودند- این تنها امتیازش بود و همین كفایت می كرد. دستگاه را خاموش كرد.

رفته رفته دشمنیش نسبت به جیرئیل فرو می نشست. اما دیگر از شاخ ها، سُم های بزی و غیره خبری نبود. ظاهراً رو به بهبود كامل می رفت. در واقع با گذشت ایام نه تنها جبرئیل، بلكه هر آنچه اخیراً بر صلدین گذشته بود- همه ی آن وقایعی كه با ابتذال زندگی روزمره در تضاد بودند- نامربوط به نظر می رسیدند، همانطور كه سِمِج ترین كابوس ها نیز پس از این كه سر و صورتتان را صفا دادید و یك گیلاس چای داغ خوردید بی ربط می نمایند- شروع به رفت و آمد به دنیای خارج از منزل كرد. به ملاقات مشاوران حرفه ای، وكلا و حسابدارانی می رفت كه پملا در گذشته "دست و پا چلفتی ها" می نامید. و هنگامی كه در میان ثباتِ آن دفاترِ مزیّن به چوب و كتابخانه و تشكیلات كه آشكارا هیچ معجزه ای را امكان پذیر نمی ساخت نشسته بود بی اختیار از "بحران" و شك ناشی از تضادی كه پشت سر گذاشته بود گفتگو كرد و ناپدید شدنش را چنان توضیح داد كه گویی هرگز در حال خواندن سرودِ بریتانیا حكومت كن همراه جبرئیل که با صدایی نخراشیده آواز فیلم آقای ۴۲۰ را می خواند و از‌ آسمان به زمین سقوط نكرده است. آگاهانه می كوشید به زندگی قدیمش كه با ظرافت معقولانه ای توأم بود بازگردد، مُدام به گالری های هنری و تئاتر می رفت و با این كه تأثیر هنر را چندان كه شاید و باید نمی یافت و به تعالی مورد نظر نمی رسید، مُصِّرانه با خود می گفت حتماً حظ كامل به زودی باز می گردد، هرچه باشد تجربه ی بدی را گذرانده است و به زمان نیاز دارد.

در كمینگاه همینطور كه روی صندلی راحتی گران قیمتش نشسته بود و اشیای آشنای دُور و برش را می پایید به خود تهنیت می گفت چون آدمی نبود كه بتواند مدتی طولانی نفرت بورزد. شاید هم عشق با دوامتر از نفرت بود، چرا كه عشق با وجود تحول، سایه یا شبحی از خود باقی می گذاشت. مثلاً مطمئن بود حالا نسبت به پملا فقط تنها نوعی محبت احساس می كند. شاید نفرت چیزی چون اثر انگشت بر روی بلور شفاف روحی حساس بود، تنها یك اثر كه اگر به حال خود می ماند از بین می رفت. جبرئیل، بَه! او را بخشیده بود. اصلاً دیگر برایش وجود نداشت. حالا شد. از میان بردن دشمنی، یعنی رسیدن به آزادی.

خوشبینی صلدین رفته رفته شدت می یافت. اما كاغذبازی پس از بازگشتش بیش از حدِ انتظار به طول انجامیده بود. هنوز نمی توانست از حساب بانكیش پول برداشت كند و ناچار از پملا قرض می گرفت. از آن گذشته كار هم به این سادگی پیدا نمی شد. چارلی سلرز، كارگزارَش، پای تلفن توضیح داده بود كه: "مشتری ها رفتار عجیبی می كنند. از مُرده ی از گور در رفته صحبت می كنند و چِندششان می شود. انگار دستشان به قبری، چیزی خورده باشد." چارلی كه با وجود پنجاه و خُرده ای سال سن، هنوز رفتارش مثل دخترهای جوان شهرستانی بود، طوری وانمود كرد كه انگار "مشتری ها" را بیش از او درك می كند. پیشنهادش این بود كه: "بهتر است صبر كنی. خودشان سراغت می آیند. هرچه باشد دراكولا كه نیستی." مرسی چارلی.

بله: نفرت وسواس آمیزش نسبت به جبرئیل و آرزوی آن انتقام جویی خانمانسوز، به گذشته مربوط می شد و گوشه ای از واقعیت را در برمی گرفت كه با شور و شوقی كه اكنون برای بازگشت به زندگی معمولی داشت نمی خواند. حتی تصاویر آشوبگر و مخربِ تلویزیون هم نمی توانستند او را به بیراهه بكشانند. آنچه از خود می داند نمای هیولاوار خودش و جبرئیل بود. آخر چطور می شود آن دو را به هیولا شبیه كرد؟ آن هم در این دنیایی كه موجوداتِ بدتر از هیولا محكم سرجایشان نشسته بودند- دیكتاتورهایی كه مثل آب خوردن دستور آدم كُشی می دادند، آدم هایی كه به بچه ها تجاوز می كردند و شكم مادر بزرگ ها را می دریدند. (در اینجا ناچار تصدیق كرد كه دستگیری اوهورو سیمبا [Uhuru Simba] از آن كارهایی تمیز پلیس بوده.) كافی بود نگاهی به یكی از روزنامه ها بیندازید تا خبرِ كشتن بچه ای به دست یكی از این ایرلندی های همجنس باز چشمتان را بگیرد. البته پملا مثل همیشه مخالفت می كرد، معتقد بود كه هیولا نامیدن این قبیل جنایتكاران به این خاطر است كه- چی؟ بله، كه نسبت به آن ها قضاوت می كنیم، در حالی كه به حكم نوعدوستی باید آن ها را آسیب دیدگان دُوران به شمار آوریم. صلدین جواب داده بود برعكس، حكم نوعدوستی این است كه برای قربانی ها دل بسوزانیم و پملا با اَشرافی ترین سخنش گفته بود: "اصلاً با تو نمی شود بحث كرد. حرف هایت مفت گران است."

و هیولاهای دیگر، نه تنها دیوهای انسان نما، بلكه پول، قدرت، سكس، مرگ، عشق. فرشتگان و شیاطین چرا؟ دیگه چه كسی نیازمندشان بود؟ یكی از خواننده های معروف در ترانه اش خوانده بود: "وقتی انسان خود شیطان است، دیگر شیطان چرا؟" و چمچا با آن حس تعادل طلبیش می خواست بیافزاید: و فرشته چرا، آخر، انسان فرشته نیز هست. در هر صورت نكته ای كه در نظر داشت این بود كه دوره و زمانه طوری است كه به شرح و تفصیلات شیطانی نیازی نداریم.

*

اصلاً خیال حرف زدن و روشن كردن این یارو، چمچا را ندارم. بنابراین از من نخواهید چیزی را توضیح بدهم. از آن گذشته، زمان مكاشفه و الهام مدت ها است به سر آمده، قوانین خلقت هم چون و چرا ندارند: كافی است هرچیز را چنان كه باید بیافرینی و بعد به حال خودش بگذاری تا كارش را بكند و با دیگر امور جُفت و جور بشود. اگر قرار باشد مُدام دخالت كنی و اشاره و كنایه بزنی یا قانون های جدید وضع كنی، و به دعواها سر و سامان بدهی كه دیگر فایده ای ندارد. باید بگویم كه تا این لحظه خوب خودم را نگه داشته ام و خیال وا دادن هم ندارم. تصور نكنید كه دلم نخواسته مداخله كنم. بارها جلوی خودم را گرفته ام. به جز یك بار كه روی تختخواب اله لویا كُن نشستم و با جبرئیل، ستاره ی شهیر صحبت كردم. می خواست بداند اوپاروالا یا نی چای وان بود، اما من روشنش نكردم. پس حالا چه دلیلی دارد كه موضوع را به این چمچای گیج و گنگ حالی كنم؟

خُب دیگر باید بروم. این بیچاره دارد خوابش می برد.

*

شب ها حفاظت از خوشبینی باز یافته اش كه هنوز چندان جان نگرفته بود مشكلتر می نمود. چرا كه هنگام شب نمی توان دنیای شاخ ها و سُم ها را به سادگی انكار كرد. به علاوه اكنون دو زن نیز جهان رؤیاهایش را اشغال كرده بودند. اولی- هرچند پذیرفتن آن كار آسانی نبود- بله، اولی دخترِ بچه نمای كافه ی شاندار بود كه در آن دُوران كابوس واری كه اینك با تمام قوا می كوشید زیر گفته های مبتذل بپوشاند، با وفاداری تمام به دادش رسیده بود. همان كه كشته مُرده ی هنرهای رزمی و معشوقه ی حنیف جانسون بود. میشال صفیان را عرض می كنم.

دومی- كه در بُمبی با دشنه ی جدایی در قلبش برجای مانده بود و حتماً هنوز تصور می كرد كه او مُرده است- كسی جز زینی وكیل نبود.

*

دیدن حالت عصبی جامپی جاش، پس از شنیدن خبر بازگشت چمچا به شكل انسان و اِشغال طبقه ی بالای خانه ی محله ی ناتینگ هیل، چنان ترسناك بود كه پملا را سخت به خشم آورد. آن شب تصمیم گرفته بود موضوع را تا به رختخواب نرفته اند مسكوت بگذارد- با این همه جامپی با شنیدن خبر، سه ذرع از جا پرید و لختِ مادرزاد در حالی كه شستش را به دهان برده بود روی قالیچه ی آبی روشن اتاق ایستاد.

پملا امر كرد: "زود برگرد اینجا. دیوانه بازی در نیار." اما او سرش را به شدت تكان داد و موقتاً شستش را درآورد تا با لكنت بگوید: "آخر اگر او اینجا توی خانه است، پس من چطور می توانم...؟" آن وقت به سرعتِ تمام لباس هایش را جمع كرد و از اتاق گریخت و پملا صدای افتادن چیزی را شنید. حتماً كفش هایش بود كه از پله ها پایین افتاده بود. فریاد زد: "بهتر. ترسو. بیفت تا گردنت بشكند."

به هر صورت چند لحظه بعد، زن، با چهره ای كه به بنفش می زد به دیدن صلدین آمد و با شتاب تمام گفت: "جامپی بیرون توی خیابان ایستاده. دیوانه می گوید اگر تو رضایت ندهی حاضر نیست به خانه بیاید." مثل هر شب دَمی به خمره زده بود. چمچا شگفتزده پرسید: "تو چی؟ دلت می خواهد او بیاید تو؟" به نظر پملا عمداً این حرف را می زد تا به زخمش نمك بپاشد. در حالی كه رنگ به رنگ می شد مثل آدم های تحقیر شده با شدت جواب داد: "بله."

چنین بود كه صلدین چمچا در نخستین شب وُرود به خانه اش، بیرون رفت- جامپی در حالی كه رنگ به صورت نداشت و تند دست می داد تا ترسش را پنهان كند گفت "خوش آمدی. انگار حالت خوب خوب است."- و معشوق زنش را تشویق كرد تا با او به رختخواب برود. آن وقت به طبقه ی بالا برگشت. احساس خفتِ جامپی چنان بود كه نمی توانست پیش از دور شدن چمچا به خانه وارد شود.

در حالی كه جلوی پملا نشسته بود، گریان گفت: "عجب مردی. یكپارچه آقا است. مقدس است."

پملا در حالی كه كنترل اعصابش را از دست داده بود با شدت تمام جواب داد: "زود تمامش كن، واِلّا آن سگ را به جانت می اندازم."

*

جامپی كه حضور چمچا همچنان حواسش را پرت می كرد، و آن را تهدیدآمیز می یافت (رفتارش اینطور نشان می داد) مترصد بود او را با خود همراه و موافق گرداند. برای پملا كه غذا می پخت (و پملا از این جهت آسوده خاطر بود، چون جامپی در پخت و پز دست كمی از سرآشپزها نداشت.) به اصرار تمام چمچا را نیز دعوت می كرد و اگر او رو نشان نمی داد سینیَش را به اتاق بالا می بُرد و به پملا می گفت بی اعتنایی به او، خلاف ادب و عملی تحریك آمیز است: "به ما اجازه داده زیر سقف خانه اش هر كاری دلمان می خواهد بكنیم. او واقعاً مرد بزرگی است. احترامش واجب است." پملا كه با خشمی روزافزون ناظر رفتارش بود، گفت: "فكر نمی كردم اینطور سنتی باشی." و جامپی پاسخ داد: "منظور صرفاً احترام است."

و به نام احترام برای چمچا فنجان چای می بُرد و روزنامه و نامه های رسیده را به دستش می داد. هرگز پس از رسیدن به منزل دیدار چمچا را فراموش نمی كرد. و هر بار دستكم بیست دقیقه نزدش می ماند. احساس می كرد به حكم ادب نمی تواند مدت كمتری بماند. در آن حال كه در طبقه ی پایینتر پملا پاهایش را دراز می كرد و بوربون می نوشید. جامپی گاه برای صلدین كتاب یا ماسك های نمایشی و هدیه می آورد تا دلش را به دست آورد و وقتی پملا كوشید نظرش را تحمیل كند، با شدتی احمقانه، مثل آدم های از همه جا بی خبر گفت: "ما نمی توانیم جوری رفتار كنیم كه انگار نامریی است. هرچه باشد او اینجا است، مگر نه؟ بنابراین مجبوریم در زندگی روزمره مان به حسابش آوریم." پملا به تلخی جواب داد: "اصلاً چرا پیشنهاد نمی كنی بیاید طبقه پایین و در رختخوابمان هم شریك بشود؟" و جامپی با لحنی جدّی گفت "فكر نمی كردم بپذیری."

اما با این كه نمی توانست آسوده بماند و وجود چمچا را در طبقه ی بالا امری طبیعی به شمار آورد، موافقت صلدین چیزی را در وجودش تغییر داده بود. حالا كه عشق و دوستی را با یكدیگر آشتی داده بود، با این پدر شدن خو می گرفت و احساس خوشی داشت. یك شب خوابی دید كه صبح روز بعد اشك شادی را از دیدگانش جاری كرد: رؤیایش ساده بود. خودش را دید كه در خیابانی كه دو طرفش درختان سر به هم آورده بودند می دوید و پشت دوچرخه ی پسر كوچكی را نگه داشته بود و آخر سر پسر سرش را برمی گردانَد و با خنده می پرسد: "حالا از من راضی هستی؟"

*

پملا و جامپی در جریانی كه به منظور اعتراض به دستگیری دكتر اوهورو سیمبا- ظاهراً به جرم كشتار مادربزرگ ها- به راه افتاده بود شركت داشتند و جامپی این موضوع را نیز در طبقه ی بالا با صلدین در میان گذاشته بود: "همه ی جریان ساختگی است. پلیس از روی شواهد و قراین این اتهام را زده. حنیف می گوید پرونده ی داستانی یک سرهم بندی کامل است. خواسته اند برایش پرونده سازی كنند تا گیرش بیندازند. از دور داد می زند. اما مسأله این است كه تا كجا می توانند پیش بروند. حتماً مراحل اولیه را طی می كند. شاید هم افرادی را بیاورند كه شهادت بدهند او را در حال دریدن پیرزن ها دیده اند. بستگی به این دارد كه تا چه اندازه برایشان اهمیت داشته باشد. به نظر من قضیه برایشان مهم است. اوهورو مدت ها بود انتقاد می كرد و تازگی ها هم صدایش را خیلی بلند كرده بود." چمچا نصیحت كرد بی گدار به آب نزنند و در حالی كه نفرتِ میشال صفیان را از سیمبا به یاد می آورد افزود: "مگر این یارو با زن ها به خشنونت رفتار نمی كند؟ گویا در این كارها سابقه هم دارد." جامپی در حالی كه كف دست هایش را بالا می گرفت جواب داد: "این مربوط به زندگی خصوصیش است. از این لحاظ وضعش چندان تعریفی ندارد، اما به آن معنی نیست كه مُدام شكم شهروندان مؤنث را پاره می كند. لزومی ندارد آدم مثل فرشته ها باشد تا ثابت بشود كه بی گناه است. البته مگر این كه آدم سیاه پوست باشد." چمچا جوابی نداد و جامپی در حالی كه بلند شده بود برود افزود: "این مسأله اصلاً مربوط به وضع شخصی سیمبا نیست بلكه یك جریان سیاسی است. فردا یك جلسه ی عمومی گذاشته اند و من و پملا قرار است برویم. خواهشم این است كه اگر میل داری، یعنی اگر برایت جالب است همراهمان بیایی."

پملا باورش نمی شد: "دعوتش كردی با ما بیاید؟" تازگی مُدام دلش به هم می خورد و حوصله اش هم تنگ بود، "حتی نظر مرا هم نپرسیدی؟" جامپی به حالتی فلكزده نگاهش كرد، اما پملا حال بگومگو نداشت: "عیبی ندارد. از آن هایی نیست كه به این جور جلسات برود."

با این وجود صبح روز بعد صلدین در حالی كه كُت و شلوار قهوه ای شیكی را همراه با پالتوی پشم شتر یقه ابریشمی پوشیده بود در هال منزل منتظر ایستاد. پملا با كت چرمی ارتشی و شلوار پاچه تنگ در حالی كه عمامه اش را سرش گذاشته بود با دیدنش گفت: "برای چه این قدر خودت را درست كرده ای؟ نكند خیال کرده ای به مسابقه ی اسب دوانی می رویم؟" صلدین با لحنی نسبتا عادی جواب داد: "نه جانم. به جلسه دعوتم كرده اند." كه پملا از كوره در رفت و اخطار كرد: "مواظب خودت باش. با این لباس ها معلوم نیست آنجا چه به روزگارت می آورند."

*

چه باعث شد به آن جهان، به سوی آن شهر زیرزمینی كه مدت ها وجودش را انكار كرده بود بازگردد؟- چه، یا كه تنها با وجود داشتنش صلدین را وادار كرد كمینگاه راحتش را ترك گوید و برنامه ی بازگشت به زندگی قبلیش را كنار بگذارد تا بار دیگر به جهانی غریب و پُرمُخاطره پای نهد؟ جامپی جاش گفته بود: "قبل از كلاس كاراته ام وقت دارم به جلسه بیایم." شاگرد بلندبالایش، همان كه موهایش را به رنگ قوس و قزح درآورده و تازه هجده بهار را پشت سر گذاشته بود، در جلسه انتظار می كشید. صلدین كه خبر نداشت جامپی نیز دچار یكی از همان كشش ها است، نیمی از شهر را پشت سر گذاشته بود تا به میشال صفیان نزدیك شود.

*

انتظار داشت جلسه كوچك باشد. اتاق پشتی جایی را مجسم كرده بود پُر از مردهای مشكوك و زن هایی با چهره هایی خشم آلود. فكر می كرد حضار مشت گره می كنند و قیافه ی حق به جانب می گیرند. اما جلسه در هال بزرگ خانه ی دوستان بریك هال مالامال از آدم های جورواجور بود. از زن های پیر و چاق گرفته تا بچه مدرسه ای های یونیفورم پوش، كاركنان رستوران ها، کارمندان سوپرماركت كوچك چینی خیابان پلاسی كه مرتب لباس پوشیده و كنار لات و لوت ها ایستاده بودند. مخلوطی از سفید و سیاه و روحیه ی حاكم بر آنان به دور از هیستری جمعی و شبه مذهبی ای كه تصور كرده بود، حاكی از آرامشی همراه با نگرانی و چاره جویانه بود. زن جوان سیاه پوشی كه نزدیكش ایستاده بود به پالتویش نگاه مخصوصی كرد، اما همین كه صلدین به او خیره شد خندید و گفت: "ببخشید، منظوری نداشتم." به روی سنجاق سینه اش نوشته شده بود: "هورا سیمبا. شیر باید آزاد بشه." زن گفت: "منظور پیام، نامی است كه برای خودش انتخاب كرده، به زبان افریقایی..." صلدین پرسید: "كدام یك از زبان های افریقایی؟" اما زن شانه بالا انداخت و سرش را به سوی سخنران چرخاند. برای زن كه احتمالاً در لوی شم یا دپفورد یا نیوكراسی [Lewisham, Deptford, New Cross]به دنیا آمده بود زبان افریقایی، افریقایی بود و چیز دیگری نمی خواست بداند... پملا زیر گوشش زمزمه كرد: "بالأخره یكی را پیدا كردی كه در مقابلش احساس برتری كنی." هنوز فكرش را می خواند.

مرد لاغری زن كوچك اندام هفتاد و خُرده ساله ای را به طرف سن كه در ته هال قرار داشت راهنمایی كرد و چمچا همین كه دید یارو اصلاً به رهبران سیاه پوست امریكایی شباهتی ندارد نفس راحتی كشید. بعداً معلوم شد برادر كوچك دكتر سیمبا است و والكوت روبرتز [Walcott Roberts] نام دارد. زن كوچك اندام هم آنتوانت مادرشان بود. جامپی گفت: "خدا می داند موجودی به بزرگی سیمبا چطوری از شكم او بیرون آمده." و پملا، در اثر احساس تازه ی همبستگی ای كه نسبت به همه ی زنان حامله ی گذشته و حال پیدا كرده بود از روی خشم ابرو در هم كشید. با این وجود همین كه آنتوانت رابرتز آغاز سخن كرد، در صدایش چنان قدرتی نهفته بود كه سراسر سالن را تنها نیروی شُش ها فرا گرفت: می خواست از دادگاه پسرش و جریان آن بگوید و سخنگوی خوبی بود. چمچا اندیشید از لحنش معلوم است زن تحصیل كرده ای است. انگلیسی را با لهجه ی بی بی سی حرف می زد. پنداری ادای كلمات را از سرویس جهانی رادیو آموخته بود، اما نحوه ی بیانش انجیلی نیز بود و بوی وعظ و خطابه و آتش جهنم می داد: "پسرم در جایگاه مُجرمین طوری ایستاده بود كه جایگاه از وجودش پُر شده بود- سیلوستر، پسرم، مرا ببخش كه نام قهرمانانه ای را که بر خود نهاده ای بر زبان نیاوردم، دلیلش تنها عادت است- بله، سیلوستر." در آن جایگاه طوری سخن می گفت كه انگار حضرت نوح است و از آن سوی امواج می غرد. می خواهم بدانید چگونه سخن می گفت. او با صدای بلند و لحنی معین كلمات را شمرده ادا می كرد و در حین صحبت مستقیم به چشمان حریف می نگریست. فكر نكنید دادستان قادر بود به نگاه خیره اش پاسخی بگوید. نه جانم. "و می خواهم بدانید او چه گفت. پسرم اعلام كرد:"من اكنون از این رو در اینجایگاه ایستاده ام كه می خواهم نقش قدیمی و شرافتمندانه ی سیاه سركش را ایفا كنم. از این رو در اینجا حضور دارم كه اطاعت و شكرگزاری نكرده ام." او در میان آن كوتوله ها چون سروی افراشته ایستاده بود. پسرم در آن دادگاه گفت: "اشتباه نكنید. ما به این دلیل اینجا هستیم كه می خواهیم اوضاع را دگرگون كنیم. بگذارید فوراً اضافه كنم كه معتقدم ما خود را نیز تغییر خواهیم داد. ما اهالی افریقا، كاراییب، هند، پاكستان، بنگلادش، قبرس و چین اگر اقیانوس ها را نپیموده بودیم، اگر مادران و پدرانمان در جستجوی كاری در شأن خود و زندگی بهتر برای فرزندانشان از آسمان ها عبور نكرده بودند، اكنون آدم های دیگری بودیم. ما همگی از نو ساخته شده ایم." اما من می گویم این ماییم كه این جامعه را از پایین تا بالا از نو بنا خواهیم كرد. بله، چوب های كهنه ی فاسد را می زداییم و مانند باغبانان نهال های نوین را می پرورانیم. حالا دیگر نوبت ما است. از شما می خواهم به آنچه سیلوستر رابرترز، دكتر اوهورو سیمبا، در دادگستری گفت بیندیشید و اینك كه می خواهیم درباره ی اقدام بعدیمان تصمیم بگیریم فراموشش نكنید."

به كمك پسرش، والكوت در میان كف زدن و شعارهای حضار در حالی كه با ژست پیران خِرَدمند به سویشان سر می جنباند، سالن را ترك گفت. گفتارهای بعدی عاری از جاذبه بودند. حنیف جانسون، وكیل سیمبا، چند پیشنهاد كرد- باید سالن دادگاه جای سوزن انداختن نباشد تا مسؤولین بدانند محاكمه برای مردم اهمیت دارد، باید از میان خود مسؤولین، انتظامات را انتخاب كنند، تا به نوبت انجام وظیفه كنند. از آن گذشته لازم بود صندوق جمع آوری مخارج به وجود بیاید. چمچا زیر گوش جامپی زمزمه كرد: "كسی از این كه یارو قصد تجاوز داشته حرفی نمی زند." جامپی شانه بالا انداخت: "بعضی از زن هایی كه بهشان حمله كرده اینجا توی سالن هستند. مثلاً میشال آنجا است، نگاه كن، آن گوشه، كنار صحنه. اما حالا وقت این حرف ها نیست. دیوانه بازی سیمبا مسأله ای است كه باید بین خودمان بماند. قضیه ی خشونت جنسی جنبه ی شخصی دارد و مربوط به خود مرد است." اگر در شرایط دیگری بودند، صلدین در جوابش یك طومار حرف می زد... ابتدا اعتراض می كرد كه در حالی كه سیمبا متهم به قتل است، سابقه ی اَعمال خشونت آمیزش را به این سادگی ها نمی شود به دست فراموشی سپرد- به علاوه پراندن تكیه كلام های امریكایی مثل "خودِ مَرد" در اوضاع و احوال متفاوت انگلیس كه در آن برده داری سابقه ی تاریخی نداشت به هیچ وجه خوشایند نبود. انگار جامپی می خواست جلال و شكوه مبارزه ی پُرخطر دیگران را قرض بگیرد. برگزاركنندگان جلسه نیز با پخش آوازهای مشهور آزادیخواهی، سیاهان امریكایی یا افریقایی در لابلای سخنرانی ها، زیركانه همان روال را در پیش گرفته بودند. پنداری همه ی هدف ها یكسان بودند و مسابقه های مبارزاتی را می شد با یكدیگر عوض و بدل كرد- اما هیچ كدام از این ها را نگفت زیرا ناگهان سرش به گیج افتاد و ضعف شدیدی به او دست داده بود. برای نخستین بار در زندگی به نحو مبهوت كننده ای مرگ را از نزدیك می دید.

حنیف جانسون گفتارش را به پایان رساند: "همانطور كه دكتر سیمبا می نویسید، چیزهای نو را كار جمعی به اینجامعه خواهد آورد نه كار فردی." این گفته برای چمچا آشنا بود. حنیف كه داشت یكی از مشهورترین شعارهای آلبر كامو را نَقل می كرد، چنین ادامه داد: "گذار از مرحله ی سخن به مرحله ی عمل اخلاقی را انسان شدن باید نامید." آن وقت یك زن زیبای انگلیسی- آسیایی كه بینیش زیادی پیازی شكل بود و صدای غمگین ناصافی داشت شروع به خواندن شعر دلم برای مهاجر بیچاره می سوزدِ باب دیلن Bob Dylan] خواننده ی امریکایی که در دهه ی ۶۰ به شهرت رسید.[ كرد. این هم یكی دیگر از نمونه های وارداتی و مصنوعی. بدتر از همه این كه انگار ترانه سرا دل خوشی از مهاجرین نداشت. هرچند با اشاره هایی به رؤیاهای مهاجر كه چون شیشه می شكند و این كه مهاجر ناچار است شهرش را با خون بنا كند، دشمنیش را می پوشاند. جامپی با تلاش شاعرانه و تفسیر تازه اش از جوی خون و غیره كه جز تصاویری نژادپرستانه نبودند، حتماً از آن خوشش می آمد.- صلدین همه ی این ها را پنداری از دوردست تجربه می كرد و می اندیشید: چه اتفاقی افتاده؟ این: وقتی جامپی جاش میشال صفیان را در گوشه ی سالن خانه ی دوستان نشانش داد، صلدین چمچا همین كه به سویش نگریست آتشی را دید كه از میان پیشانی دختر شعله كشید و در همان لحظه سایه ی یخزده ی جفتی بالِ غول آسا را مشاهده كرد. آن وقت صحنه را مثل آدم هایی كه دو تا می بینند، محو دید. گویی همزمان به دو دنیا می نگریست. یكی سالن پُرنور جلسه بود كه استعمال دخانیات را در آن ممنوع اعلام كرده بودند و دیگری دنیای اشباح بود، جایی كه عزرائیل، الهه ی مرگ، به سویش حمله ور می شد و پیشانی دختر از آتشی شوم می سوخت. چمچا در یكی از دنیاها اندیشید: "این دختر باعث مرگ من نخواهد شد. معنیش این است." در حالی كه در دیگری با خود گفت این فكر دیوانگی است. سالن پُر از آدم هایی بود كه از آن سنجاق های بُنجُل به سینه شان نصب كرده بودند. همان هایی كه این اواخر خیلی طرفدار پیدا كرده بود: نور دُور سرِ قدیسین و شاخ های شیطان كه به آن رنگ فسفری زده بودند. احتمالاً میشال هم یكی از این تزیینات بی ارزشِ عصر فضا را به خودش آویخته بود- اما خودِ دیگرش بار دیگر بر او مسلط شد و گفت: "بهتر است به او دست نزنی. امكانات آدم محدود است. چون دنیا محدود است و آرزوها بی كران." و ناگهان تپش قلبش شدت گرفت. باموم مومبا درباموم.

چشم كه باز كرد بیرون بود و جامپی با نگرانی بادش می زد و پملا با لحنی نسبتا محبت آمیز می گفت: "این منم كه باید حالم بهم بخورد نه تو." جامپی اصرار كرد: "بهتر است با من بیایی به كلاس. آنجا بنشین و استراحت كن و بعد خودم می رسانمت خانه." اما پملا می خواست بداند به دكتر احتیاجی ندارد؟ "نه نه، همراه جامپی می روم. حالم خوب شد. هوای سالن سنگین بود. لباس زیاد پوشیده ام. حماقت كردم. همین."

چسبیده به خانه ی دوستان یك سینما قرار داشت. چمچا اكنون به یك پوستر سینمایی تكیه داده بود. فیلمِ مفیستو می دادند. داستان هنرپیشه ای كه در گمراهی به همكاری با نازی ها تن در داده بود. در پوستر، هنرپیشه- كه ستاره ی آلمانی كلاوس ماریا براندور [Klaus Maria Brandauer] نقش او را بازی می كرد- چون مفیستو فلس آرایش كرده با چهره ی سفید و بدنی پوشیده در شنلِ سیاه، دست ها را به سوی آسمان بلند كرده بود و چند جمله از فاوست بالای سرش به چشم می خورد:

- پس بگو ای بیگانه كیستی؟

- من پاره ای از آن نیروی ادراك ناشده ام،

كه همواره به سوی بدی می پوید و همواره نیكی را اِبراز می سازد.

*

در مركز ورزشی هرچه می كرد نمی توانست به میشال نگاه كند. (او هم زودتر از جلسه ی سیمبا خارج شده بود تا خود را به كلاس برساند.) هرچند دختره سخت خودش را می چسباند: "پس برگشتی اینجا. حتماً آمدی مرا ببینی، نه؟ پس خوش آمدی." قادر نبود یك كلمه ی مؤدبانه بر زبان بیاورد چه برسد به این كه مثلاً بپرسد: "راستی یكی از آن زیورهای نورانی را به وسط پیشانی است..." چون اكنون كه در میان كلاس با آن شلوار سیاه چسبان ایستاده بود و بدن زیبایش را پیچ و تاب می داد و پاهایش را می جنباند چیزی به پیشانیش نچسبیده بود- تا این كه سرانجام میشال از سردی رفتارش برآشفت و با غروری زخم خورده خودش را كنار كشید.

جامپی وقت استراحت گفت: "امروز آن یكی ستاره مان نیامده. دوشیزه اله لویا كُن را می گویم. همان كه كوه اِوِرِست را پیموده. می خواستم شما دو تا را به هم معرفی كنم. او جبرئیل را می شناسد. یعنی با همند. جبرئیل فرشته. همان هنرپیشه ای كه همراه تو هنگام سقوط هواپیما نجات پیدا كرد."

باز هم چیزها خود به خود به هم نزدیك می شوند. جبرئیل به سویش كشیده می شد: مثل هند. اما وقتی به یكدیگر برمی خوردند چنان نیرویی ایجاد می شد كه هیمالیا را به آسمان پرتاب می كرد- مگر كوه چیست؟ یك مانع، مظهر فایق آمدن و بیش از هر چیز، پدیده ای برانگیزاننده.

جامپی بلند بلند گفت: "كجا می روی؟ مگر قرار نبود برسانمت؟ حالت خوب شده؟"

- خوبم. می خواهم كمی قدم بزنم.

- باشه. اما مطمئنی؟

- مطمئن. برو. زود از اینجا برو تا با نگاه خصمانه ی میشال روبرو نشوی...

حالا توی خیابان بود. برو. زود از اینجای آدم های ناباب، از این دنیای زیرزمینی، دور شو. خدایا انگار راه گریزی نیست. این هم یك ویترین مغازه. فروشگاه آلات موسیقی است. ترومپت، ساكسیفون و اوبوآ می فروشد: اسمش چیست؟ نسیم خوش. و اینجا پشت ویترین پوستری با چاپ ارزان. رویش نوشته شده كه جبرئیل مَلِك مقرّب به زودی می آید. بله خودش است. بازگشت رستگاری بر روی زمین. برو. زود از اینجا دور شو.

... تاكسی را صدا بزن. (طرز لباس پوشیدنش در راننده ایجاد احترام می كند.) "بفرمایید تو آقا. رادیو كه ناراحتتان نمی كند." می گوید دانشمندی كه بین گروگان ها بوده نصف زبانش را از دست داده. یك امریكایی است. می گوید در آنجا عملش كرده اند. گوشت باسنش را كنده اند و چسبانده اند به زبانش. آدم خوش نداره گوشت باسنش تو دهنش باشه. اما خُب اون بیچاره راه دیگری نداشته. آدم عجیب و غریبی هم هست. یك حرف هایی می زنه.

یوجین دامزدی با زبان نیمه باسنیش در رادیو از نواقص آرشیو فسیل ها می گفت: "شیطان می خواست ساكتم كند ولی خدای مهربان و فن جراحی امریكا نجاتم دادند." منظور همان نكاتی بود كه این امریكایی دیندار و معتقد به آفرینش، بند و بساط خود را بر پایه ی آن می گسترد. "اگر انتخاب اصلح حقیقت دارد، پس فسیل موجودات مراحل میانی كه در انتخاب مردود می شوند كجا است؟ فرزندان هیولاوارِ این تكامل را چگونه می توان یافت؟ پس چرا فسیل ها ساكتند و از اسب های سه پا خبری نیست؟" شوفر تاكسی گفت: "بحث كردن با همچین نُخاله هایی به جایی نمی رسد. ما كه با خدا و این جور چیزها كاری نداریم." بخش كوچكی از ذهن چمچا موافق بود. این پاسخ كه آرشیو فسیل ها به یك بایگانی كامل و شُسته رُفته شباهتی ندارد، راه به جایی نمی بُرد. از این گذشته، نظریه ی تكامل از زمان داروین به این طرف دستخوش تحولاتی شده بود. این روزها بحث بر سر این بود كه تغییرات عمده آنطور كه در بادی امر تصور می رفت به شكل تصادفی و پُر از نقص در انواع پدید نمی آمد، بلكه با جهش های عمده ای همراه بود كه نوع را از پایه دگرگون می كرد. تاریخ حیات همسان با اندیشه ی دُوران ویكتوریا از پیشرفت های كُند و پُرآب و تاب ساخته نشده بود و به ترقی طبقه ی متوسط انگلیسی شباهتی نداشت- بلكه سخت و خشونت بار بود و دگرگونی های طبیعی، در آن به طرزی دراماتیك و یكجا پدیدار می گشت: اگر بخواهیم فرمول بندی قدیمی را به كار ببریم باید بگوییم بیشتر انقلابی بود تا تكاملی. شوفر گفت بس است، گوشم رفت. و گفتار دامزدی در فضا محو شد و موسیقی دیسكوی Ave atque vale به جایش آمد.

آن روز چمچا دریافت كه در آرامشی ساختگی به سر می برده و دگرگونی درونیَش بازگشت ناپذیر است. هنگامی كه از آسمان به زیر می افتاد جهانی تازه و تاریك در برابرش (یا در درونش) دهان گشود و حالا می فهمید كه بازگشت به زندگی قدیمی امكان پذیر نیست و به سعی و كوشش بستگی ندارد. گویی راهی را در برابر خود می دید كه به دو قسمت تقسیم می شد و بر چپ و راست می پیچید. آن وقت در حالی كه چشمانش را می بست، به پشتی تاكسی تكیه داد و راه سمت چپ را برگزید.

۲

هوا روز به روز گرمتر می شد. هنگامی كه موج گرما به بالاترین حد خود رسید و آنقدر در آنجا باقی ماند كه تمام شهر با بناهای تاریخی، حوض ها، جویبارها و مردمانش به درجه ی خطرناك جوش نزدیك شدند. در آن روزهای داغ آقای بیلی بتوته و همراه گرامیش می می مامولیان كه به تازگی دوره ای را به عنوان میهمان نزد مقامات كیفری نیویورك به سر برده بودند، به مناسبت آزادیشان مژده ی میهمانی باشكوهی را به دوستان خود دادند. رفقای جدید و همكارانش وعده داده بودند با پارتی بازی پرونده اش را به قاضی آشنایی بسپارند. بیلی با جاذبه اش همه ی زنان ثروتمندی را كه قبلاً "هدف گیری" كرده بود و پول هایشان را برای بازخرید روحش از شیطان بالا كشیده بود (از جمله خانم استرول پرتر) را تشویق كرده بود تا با امضای طوماری برایش تقاضای بخشش كنند. خانم های مربوطه نوشته بودند آقای بتوته از خطای خود سخت شرمسار است و از آنجا كه قول داده است از آن به بعد تنها به كار بازرگانیش كه به طرز حیرت انگیزی موفقیت آمیز بود بپردازد! (از آن گذشته فواید اجتماعی شغل بیلی مانند ایجاد ثروت، كار برای بیكاران و غیره را گوشزد كرده بودند كه نباید از نظر دادگاه دور می ماند و هنگام اعلام رأی در نظر گرفته نمی شد.) و تعهد كرده است نزد روانپزشك كاملا مداوا شود تا هر طور هست بر تمایلات جنایتكارانه اش فایق بیاید- بله، با توجه به همه ی این دلایل از قاضی محترم شهری استدعا كرده بودند كیفری سَبُكتر از زندان برایش معین كند. "زیرا هدف از این مجازات بازداشتن فرد از ادامه ی اعمال ناروا است و كیفری كه به بخشندگی مسیحی نزدیكتر باشد این هدف را بهتر تامین می كند." دادگاه، می می را فریفته و تحت تأثیر بیلی دانسته و با كیفری تعلیقی محكومش كرد. بیلی نیز محكوم به پرداخت غرامت سنگینی و اخراج از امریكا شد. اما این حكم هم پس از این كه قاضی دلایل وكیل را پذیرفت تخفیف پیدا كرد. اجازه داد بیلی به میل خود از كشور خارج شود و مُهر اخراج به پاسپورتش نزنند مبادا به آبرو و كار تجارتش لطمه بخورد. بیلی و می می بیست و چهار ساعت بعد از صدور حكم در لندن در رستوران كراكفورد لم داده بودند و كارت دعوت های فانتزی می نوشتند. داشتند برنامه ی بهترین ضیافت آن فصل سوزان را می ریختند. یكی از این كارت ها به كمك اس. اس سیسودیا از منزل اله لویا كُن و جبرئیل فرشته سر درآورد و یكی دیگر اندكی دیرتر به كمینگاه صلدین چمچا رسید. جامپی شخصاً آن را از زیرِ در سُر داده بود. (می می به پملا تلفن زده بود تا دعوتش كند و بنا به عادت فوراً موضوع اصلی را پیش كشیده و پرسیده بود: "راستی از شوهرت خبر داری؟ چه بلایی سرش آمده؟" و پملا با خلق و خوی انگلیسیش به مِن و مِن افتاده بود. با این وجود می می ظرف نیم ساعت همه ی قضایا را از زیر زبانش كشیده و با پیروزی نتیجه گرفته بود كه: "انگار وضعت بد نیست. هر دوشان را بیار. هر كسی را می خواهی بیار. این از اون مهمونی هاس.")

محل ضیافت، یكی دیگر از پیروزی های توضیح ناپذیر سیسودیا بود. سالن عظیم صدابرداری استودیوی شب های شپرتن [Shepperton] را به بهای نازلی كرایه كرده بودند، و میهمان ها می توانستند در دكورهایی كه بازسازی لندن دُوران چارلز دیكنز بود حسابی تفریح كنند. چندی پیش اجرای موزیكال آخرین رُمانِ این نویسنده ی بزرگ را كه آقای جرمی بنتام [Jeremy Bentham]، نابغه ی مشهور نمایش های موزیكال به نظم درآورده بود، به رغم بدهیبتی بعضی از صحنه ها موفقیت عظیمی به دست آورده و تماشاخانه های وست اِند [West End] و برادوِِی [Broadway] را مالامال ساخته بود. حالا هم همین نمایشنامه كه نامش را به رفقا تغییر داده بودند، بودجه ی هنگفتی را برای تبدیل شدن به فیلم سینمایی به خود اختصاص می داد. سیسودیا پای تلفن به جبرئیل گفته بود: "آدم های شركتِ پی آر می گویند ج جنبه ی تبلیغاتیش به به دردشان می خورد."

بالأخره شب موعود رسید و عجیب شوم بود.

*

شپرتن! پملا و جامپی سوار بر بال های اتومبیل ام. جی. پملا هنوز هیچی نشده رسیده اند و چمچا كه مایل به همراهیشان نبوده با یكی از اتوبوس هایی كه میزبانان به كارِ آوردنِ میهمانان تنبل و دلزده از رانندگی گمارده اند آمده- و اما آدم دیگری هم در آنجا هست- همانی كه همراه صلدین از آسمان به زمین افتاد. وارد سالن شده و دارد گشت می زند- چمچا از دیدن دكور به شگفتی می آید- انگار لندن را كوچك كرده باشند- دكور سینمایی است دیگر- بله انگار قلب وست اِند است! اما میهمانان از این كه جای بعضی اماكن را تغییر داده یا به یكدیگر نزدیك كرده اند ناراضی نیستند. چون شهری كه در اینجا از نو متولد شده همچنان آدم را مبهوت می كند. به خصوص در قسمتی از استودیو كه رودخانه پیچ می خورَد. رودخانه با مِه و قایقِ گافرهكسم [Gaffer Hexam]. رودخانه ی تمیز كه از زیر دو پل، یكی آهنی و دیگری چوبی، می گذرد. میهمانان قدم های شاد خود را بر كناره های سنگی آن می نهند. كناره هایی كه صدای قدم های شوم نیز بر آن طنین انداز بوده است.

آدم های اسم و رسم دار، مانكن ها، ستاره های سینما، همه كاره های شركت های بزرگ، یك دسته از شخصیت های درجه ی دوی دربار، سیاستمدارانِ به درد نخور و از این دست آدم های بی آبرو عرق ریزان در خیابان های ساختگی در هم می لولند و با مردان و زنانی كه ظاهرشان عین میهمانان واقعی است، اما در جعلی بودن دست كمی از خودِ شهر ندارند، سخن می گویند: این ها سیاهی لشگر فیلمند كه در لباس های روز كنار برخی از بازیگران فیلم آینده به كار مشغولند. چمچا به محض وُرود، جبرئیل را در میان آن جمع بی آرام می بیند. در دَم پی می بَرَد كه هدف اصلیش از آمدن، همین ملاقات بوده است- و تا آن لحظه توانسته به این راحتی به خودش هم بُروز ندهد.

بله، آن كه آنجا روی پُلِ سنگی لندن ایستاده خودش است، جبرئیل! و لابد آن یكی هم اله لویا ملكه ی قیفِ یخَش است. ]واژه ی Cone به معنی قیف، در عین حال نام خانوادگی اله لویا است.[ نگاهش كن. چه قیافه ای به خودش گرفته، انگار تو عالم هپروت است. گاه چند درجه سمت چپ متمایل می شود و دختره واله و شیدا همراهیش می كند- همه كشته و مُرده اش هستند و جایش میان مهمترین آدم های این جمع است: بتوته به چپ ایستاده، سیسودیا به راستِ اَلی و دورو برشان چهره هایی هستند كه از این سر تا آن سرِ دنیا سرشناسند! چمچا به زور از میان جمعیت كه همراه با نزدیك شدنش به پل دَم به دَم انبوهتر می شود، می گذرد. تصمیمش را گرفته: جبرئیل. باید به جبرئیل برسد!- و هنگامی كه موسیقی پُرسروصدایی با ضربات سنج آغاز می شود- یكی از آهنگ های مردم پسندِ شوهای آقای بنتام را می نوازد- جماعت چون دریای سرخ در برابر فرزندان اسرائیل از میان باز می شود و چمچا كه تعادلش را از دست داده به عقب كشیده شده، در حالی كه از فرط فشار نَفَسش به شماره افتاده به دكور یک ساختمان نیمه چوبی می خورَد که –چیست؟- یک خِرت و پرت فروش. و برای نجات یافتن از آن وضع به درون پناه می برد. در همان حال گروه كثیری از زنان بزرگ پستان با كلاه های كپی و بلوزهای توردوزی كه همراهانِ مردِ كلاه لوله بخاری به سر به اندازه ی كافی داشتند، شاد و خندان از كنار رودخانه سرازیر شده اند و با صدای بلند آواز می خوانند:

دوست مشترك ما چه جور آدمی است؟

اصلاً منظورش چیست؟

آیا آدمِ قابل اعتمادی است؟

و... و... و...

صدای زنی از پشت سرش می گوید: "عجیب است، اما وقتی در تئاتر "س" نمایش می دادیم بازیگران به قدری شهوتزده بودند كه برای من به كلی بی سابقه بود. انگار چیزی در فضا موج می زد كه باعث می شد قسمت هایی از ترانه هایشان را فراموش كنند."

براندازش می كند. جوان است و نسبتا كوتاه و چاق و چله. رویهم رفته زیبا است، از گرما عرق می ریزد، چهره اش از فرط می خوارگی به سرخی می زند و معلوم است در چنگالِ همان شب شهوت آلودی كه حرفش را می زند اسیر است. "اتاق" چندان پُرنور نیست، اما چمچا برق نگاهش را می بیند. با خونسردی ادامه می دهد: "حالا حالاها وقت داریم. این خواننده ها كه تمام كردند نوبت آواز تنهای آقای پادسنپس [Podsnaps] می رسد." و آن وقت در حالی كه با استادی تمام و به نحو اغراق آمیزی به تقلید از مأمورینِ بیمه بادی به غبغب می اندازد، بنا می كند به خواندن شعرهای پادسنپس:

"زبان ما وسیع است

و فراگیریش مشكل

ملّت ما ممتاز است

شاد و وارسته از خطر."

آن وقت به سبك ركس هریسون ] Rex Harrison بازیگر فیلم موزیکالِ بانوی زیبای من.[ ترانه را با گفتگو توأم می كند و خطاب به یك خارجی ناشناس می گوید: "لندن را چگونه می بینید آقا؟"- "خایلی ثاروتمند است."، "به زبان ما باید گفت خیلی ثروتمند. خیلی قید است."، "اما جناب آقا، آیا شواهدی دایر بر اجرای قانون اساسی انگلیس را در این كلانشهرِ جهانی می بینید؟ لندن را می گویم. لندن عزیز را."- "باید بگویم كه مردمان انگلیس دارای مجموعه ای از خصوصیاتند كه در كمتر ملّتی یافت می شود. آن ها مردمانی مستقل، فروتن، مسؤول و آرامند. بله."

و آن موجود در حال خواندن به چمچا نزدیك شده دكمه های بلوزش را باز می كند و چمچا چون خوكپایی مجذوب یك مار درجا میخكوب شده است. زن پستان شهوت انگیزش را بیرون می آورد و با انگشت به آن اشاره می كند. نقشه ی لندن را با ماژیك قرمز رویش كشیده و رود تایمز را با ماژیك آبی رنگ زده است. انگار وظیفه ی شهروندیش را انجام می داده. كلانشهر او را فرا می خواند، اما چمچا در حالی كه مانند قهرمانان دیكنز از ته دل نعره می كشد، به زحمت از مغازه ی خرت و پرت فروش خارج می شود و به خیابان جنونزده می رسد.

جبرئیل از پل لندن مستقیماً به او می نگرد. نگاهشان در هم گره می خورد. آن وقت جبرئیل ناگهان دستش را بلند می كند و تكان می دهد.

*

آنچه از آن پس گذشت یك تراژدی بود- یا دست كم پژواك یك تراژدی، چون كه می گویند نوع واقعیش از دسترس زنان و مردان دنیای مُدرن به دور است. نمایش خنده آور در این دُوران پَستی و تكرار كه در آن دلقك ها آنچه را كه در گذشته كار قهرمانان و شاهان بود، تقلید می کنند. خُب دیگر، چه می توان کرد. پرسش کنونی به همان بزرگی گذشته های دور باقی مانده. سرشت بدی چیست، چگونه زاده می شود، چرا رشد می كند و چگونه به تنهایی روح و ابعاد گوناگون آن را در اختیار می گیرد. یا بهتر است بگویم پاسخ معمای ایاگو ] Iago قهرمان دیوصفت تراژدی اتللو اثر ویلیام شکسپیر.[ چیست؟

در میان مفسدین به نام متون ادبی و تئاتری، برخی منكوب شخصیت ایاگو شده اند و اعمال او را به "رذالت بدون انگیزه" نسبت داده اند. بدی بدی است و شر می زاید، این است واقعیت. چون سَم كه به خودی خود تنها تعریفِ مار است. در اینجا هم هرچند چمچا ونیزی نیست و الی شباهتی به دزدمونا ندارد و فرشته هم از هیچ لحاظ به پای اتللوی مراكشی نمی رسد، اما تا آنجایی كه عقل من قد می دهد، اعمال و رفتارشان به همین شكل توضیح پذیر است. و حالا جبرئیل دست تكان می دهد، چمچا نزدیك می شود و پرده كه كنار می رود صحنه سایه روشن است.

*

اول ببینیم صلدین ما چطور به انزوا كشیده شده. تنها كسی كه مایل به نزدیكی با او است دختر غریبه ی مَشتی ای است كه روی پستانش نقشه ی جغرافیا كشیده. هر طور هست از میان بزم و جماعت راه باز می كند. جماعتی كه ظاهراً همه با هم دوستند (اما چنین نیست.)- در حالی كه آنجا روی پل لندن جبرئیل در حالی كه دُور و برش را مداحان و ستایشگران گرفته اند درست در مركز بزم ایستاده.

دوما بیایید تأثیر این وضع را بر روی چمچا بررسی كنیم- چمچایی كه به انگلیس در قالب همسری كه از دست داده عشق می ورزید، حالا اله لویا كُنِ مو طلایی، رنگ پریده و یخی را در كنار فرشته می بیند. درجا یك گیلاس شراب از روی سینی پیشخدمت می قاپد و آن را سر می كشد و یكی دیگر برمی دارد. پنداری در آله لویای دوردست هر آنچه را كه از دست داده می بیند.

البته جبرئیل از جهات دیگر هم نماینده ی همه ی شکست ها است. بله همین الان یك خائن دیگر بغل دستش ایستاده. آن كه خودش را بَره نشان می دهد و در حالی كه پنجاه سال بیشتر دارد مثل دخترهای هجده ساله چشم و ابرو می آید. چارلی سلرز كارگزار ترسناك چمچا است. در این لحظه تماشاگر آتشین مزاج ما توی دلش می گوید حتماً فرشته را به دراكولای خونخوار تشبیه نمی كنی، هان چارلی؟ و لیوان دیگری قاپ می زند و در ته آن بی نام و نشانی خودش را می بیند و شهرت رقیب و بی عدالتی عظیمِ این وضع را. به تلخی می اندیشد: "بدتر از همه این است كه جبرئیل، فاتح لندن، قدر این شهری كه به پایش افتاده را نمی داند! این حرامزاده همیشه اینجا را مسخره می كند: لندن خودمان، ولایت، راستی سپونو این انگلیسی ها مثل ماهی مُرده می مانند- به خودت قسم!" چمچا با سنگدلی از میان جمعیت راه باز می كند و به سویش می رود. انگار اكنون هم آن لبخند تمسخرآلود را بر چهره ی فرشته می بیند. سرزنش یك آدم ضد- پادسنپ [Podsnap] را كه همه ی چیزهای انگلیسی را لایق استهزا می داند نه ستایش. ای خدا، چقدر ظالمانه است كه او، صلدین، كه هدفش این بود که كلانشهر را از آن خود گردانَد و برای آن هدف چون جنگاوران مذهبی مجاهدت كرده بود، به زانو درآمدن خود را در برابر رقیبی كه آن را تحقیر می كرد ببیند- در حقیقت چمچا از خدا می خواسته به جای فرشته باشد در حالی كه جبرئیل كوچكترین ارزشی برای آنچه كه داشت قایل نبود.

چه چیزی بخشش ناپذیر است؟

چمچا كه پس از جدایی خشونت آمیزشان در هال خانه ی رُزا دایموند برای نخستین بار چهره ی فرشته را می بیند متوجه غرابت آن نگاه تهی می شود و به روشنی شگفتی آوری همان نگاهِ تهی را در زمانی دورتر به یاد می آورد. وقتی جبرئیل روی پله ها ایستاده بود و جنب نمی خورد در حالی كه چمچا شاخ درآورده، اسیر شده بود و كِشان كِشان در دل شب می بردندش. نفرت وجودش را فرا می گیرد و چنان قوی است كه احساس می كند سراپا از خشم می سوزد. كسی در وجودش فریاد می زند: "لازم نیست دلیل و برهان بیاوری و جُرم او را با گفتن این كه چه كار از دستش برمی آمد سبُك كنی. آنچه از حد بگذرد دیگر بخشش پذیر نیست. شدت زخم های درونی را نمی توان از اندازه ی بُریدگی های بیرونی تشخیص داد."

این است كه جُرم جبرئیل فرشته در دادگاه وجدان چمچا از بیلی و می می در نیویورك سنگینتر است و عقوبتی ابدی را می طلبد. گناه جبرئیل قابل بخشش نیست- اما بیایید كمی هم درباره ی سرشت حقیقی این گناه ابدی و غیر قابل جبران بیندیشیم- آیا گناهش فقط سكوت روی پله های خانه ی رُزا است، یا آن كه رنجشی عمیقتر پیدا شده و سكوت روی پله ظاهر قضیه است؟- مگر نه آن كه آن دو توأمان و در عین حال قطب های مخالف یكدیگرند؟ مگر هر یك سایه ی دیگری نیست؟- یكی خارج را تحسین می كند و می خواهد فرنگی بشود، در حالی كه دیگری با نگاهی تحقیرآمیز قصد تغییر همه چیز را دارد. یكی آدم بدبختی است كه مُدام برای گناهان مرتكب شده اش مجازات می شود، دیگری مردی است كه همیشه قِسِر در می رود و همه فرشته آسا می بینندش- شاید چمچا زیادی ساكت و آرام می نماید، پنداری آدم زنده نیست، اما جبرئیل عامی بی هیچ تردیدی فضای بس بزرگی را اِشغال می كند و همین لجِ چمچا را در می آورد: دلش می خواهد نوك فرشته را طوری بچیند كه به اندازه ی طبیعی در بیاید و دیگر اینقدر باد نكند.

چه چیزی بخشش ناپذیر است؟

این كه در برابر آدم مشكوكی لخت و عریان بشوی تا از همه چیزت سر در بیاورد: جبرئیل با صلدین در بدترین شرایط- هواپیمارُبایی، سقوط، دستگیری- در حالاتی كه پنهانی ترین زوایای روحش هویدا گشت روبرو شد.

خُب پس- داریم نزدیك می شویم- شاید بتوان گفت آن دو اقسام كاملا متفاوتی از نَفسند. شاید جبرئیل علی رغم نام سینمایی، بازی درآوردن، و شعارهای تولد نوین، آغاز تازه و ثنا بخش مایل است ادامه ی گذشته باشد- یعنی متصل به خودِ قدیمش و ناشی از آن باقی بماند. هرچه باشد او نه آن بیماری مهلك را انتخاب كرده بود، نه دگرگونی بعد از سقوط را و در واقع آنچه بیش از همه می ترساندش حالات متفاوتی است كه هنگام خواب در خود می یابد و در بیداری شگفتزده به جبرئیل فرشته واری تبدیلش می كند كه هیچ نمی خواهد باشد. بنابراین هنوز طوری باقی مانده كه می توانیم "واقعی" بخوانیمش... و اما صلدین چمچا موجودی است كه انفصال هایش را خودش برگزیده. او خودش را از نو ساخته. از این رو كه شورِش در برابر تاریخ را "انتخاب" كرده او را كاذب می خوانیم. باز هم كه جلوتر برویم باید بگویم كه این كاذب بودن شخصیت، كذب عمیقتری را در او به وجود آورده- ابدی را می گویم- واقعیت این است. پس دری كه هنگام سقوطش به رویش باز شد این بود؟ در حالی كه اگر همین منطق را ادامه بدهیم، جبرئیل كه می خواهد به رغم همه ی تغییرات همانطوری كه بود باقی بماند، در نظر ما "خوب" محسوب می شود.

اما انگار این گونه تعبیر و تفسیرها به سفسطه ای عمدی بیشتر شباهت دارد. چرا كه این گونه تمایزگذاری ها لزوماً بر مبنای نظری دشوار است كه شخصیت هر فرد را یكدست و "پاك" می داند، نه ناهمگون. عجب! این نظر كه اصلاً و ابداً گویا نیست. حالا بیایید چیز ثقیلتری بگوییم: این كه شاید بدی آنقدرها هم كه تصور می كنیم به دور از عمق وجودمان نباشد- در واقع ما به طور طبیعی به سوی آن گَردِش داریم. یعنی بدی مخالف با سرشت ما نیست. بله، صلدین چمچا از این رو به نابودی فرشته كمر بست كه انجام آن برایش آسان بود. و آسانی نظرش و افتادن به راه "بدی" است كه كشش به سوی آن را می آفریند (و در خاتمه اضافه می كنیم كه بازگشت امكان ناپذیر است.)

با این حال صلدین چمچا اصرار دارد توضیح ساده تری را بقبولاند: "دلیلش ضیافت او در خانه ی رُزا دایموند است. این كه در آنجا ساكت ماند. همین و بس."

بر پل لندن ساختگی پا می گذارد. آقای پانچ [Mr. Punch] از کیوسک راه راه سرخ و سفید با صدای بلند خطابش می كند: "حالا درست شد." و جبرئیل با صدایی بی حال این جملات مشتاقانه را به زبان می آورد: "سپونو تویی؟ اِی شیطون! خودتی، سُر و مُر و گنده. بیا اینجا سالاد بابا. چامچ، دوست قدیمی."

0 comments:

Post a Comment

Note: Only a member of this blog may post a comment.