برگردیم به پیغمبر، پیامبر سوداگر: اینک چشمانش باز است. در حیاط اندرونی منزل قدم می زند. خانه ی همسرش. ولی نزد او نمی رود. همسر حدود هفتاد سال دارد و این روزها بیشتر به مادر می ماند تا به آن زن ثروتمند که مدت ها پیش ماهوند را استخدام کرده بود تا اداره ی امور کاروان هایش را بر عهده بگیرد، مهارت در مدیریت نخستین چیزی بود که زن را به سویش جذب کرد. پس از چندی عاشق هم شدند. برای زن داشتن هوش سرشار و موفقیت در شهری که خدایانش مؤنثند ولی با زن ها چون کالا رفتار می شود، چندان ساده نبود. مردان یا از او واهمه داشتند، یا خیال می کردند چنان قوی است که نیازی به توجهشان ندارد. ولی آن جوان نه تنها واهمه نداشت، بلکه از خود ثباتی نشان داد که زن به آن نیاز داشت. جوان یتیم نیز به نوبه ی خود چند زن را در او می یافت. مادر، خواهر، معشوقه، پیشگو و دوست را. هنگامی که تصور می کرد دیوانه شده، همسرش به آنچه بر او ظاهر می شد ایمان آورد و به او گفت: "این مَلِک مقرّب است و زاییده ی ذهن تو نیست. این جبرئیل است و تو پیامبر خداوندی."
ماهوند اینک توان دیدار همسرش را ندارد و همسر او را از پشت پنجره ی مشبک سنگی می نگرد. احتیاج دارد قدم بزند. در حیاط راه می رود و گام هایش ناخودآگاه نقش های هندسی، بیضی، ذوزنقه، لوزی و دایره رسم می کند، در حالی که همسرش زمانی را بیاد می آورد که همراه کاروان از سفر بازمی گشت و قصه هایی را که در واحه های میان راه شنیده بود باز می گفت. پیغمبری به نام عیسی از زنی که مریم نامیده می شد بی آنکه پدر داشته باشد، زیر درخت نخلی، در صحرا به دنیا آمده بود. قصه ها برای چند لحظه برقی درنگاه دور و فاصله جویش به وجود می آورد و محو می شد. هیجانش را به یاد می آورد: شوری که در مباحثه نشان می داد. اگر لازم بود تمام شب را بیدار می ماند و استدلال می کرد که زندگی در روزگار چادر نشینی قدیم بهتر از وضع کنونی در این شهر طلا بوده که مردمانش نوزادان دختر را میان صحرا رها می کردند. در قبایل قدیم حتی به فقیرترین یتیمان هم رسیدگی می کردند. می گفت خداوند در صحرا جای دارد، نه در این مکانی که سقوط حکم فرماست و زن می گفت: من که با تو موافقم عشق من، اما دیر وقت است و فردا باید به حساب ها برسی.
زن در جریان خبرها است و هر چه ماهوند درباره ی لات، منات و عزی گفته شنیده است. مگر چه عیبی دارد؟ قدیم ها می خواست دختران نوزاد جاهلیه را نجات دهد، حالا چرا دختران الله را زیر بال و پَر نگیرد؟ ولی بعد از این سؤال سری تکان می دهد و سنگین به دیوار سنگی مشبک تکیه می دهد. آن پایین شوهری در اشکال شش ضلعی، متوازی الاضلاع، ستاره ی شش پَر و بعد در نقش های آبستره ای چون هزار تو (لابیرنت)، گام می زند. در اشکال بی نام، پنداری توان یافتن خطی ساده را ندارد.
با این وجود، چند لحظه بعد، وقتی مجدداً به حیاط می نگرد، او رفته است.
*
پیغمبر در میان ملافه های ابریشمین، در اتاقی که هرگز ندیده با سردرد بیدار می شود. بیرون پنجره آفتاب به سمت الراس نزدیک می شود و پیکری پوشیده در شنلی سیاه و کلاهدار به سفیدی دیوار تکیه داده است. و با صدایی قوی اما آهسته و نرم می خوانَد. ترانه همان است که زنان جاهلیه وقتی مردان به جنگ می روند طبل زنان می خوانند:
به پیش، و ما شما را در آغوش می فشاریم
می فشاریم، می فشاریم
به پیش، و ما شما را در آغوش می فشاریم
و قالی های نرم زیر پایتان می گسترانیم
عقب گرد، و ما ترکتان می گوییم
عقب گرد، و ما دیگر عشق نمی ورزیم
حتی در بستر انس.
صدای هند است. برمی خیزد، می نشیند و می بیند که زیر ملافه های خامه گون برهنه است. هند را صدا می زند: "به من حمله کرده بودند؟" هند به سویش می چرخد و از آن لبخندهای مخصوص می زند، بعد ادایش را در می آورد: "حمله؟" و دست ها را به هم می کوبد تا خدمتکاران صبحانه بیاورند. چاپلوسانه می آورند و بعد جمع می کنند و با گام های کوتاه خارج می شوند. ماهوند را کمک می کنند تا ردای ابریشمین سیاه و طلایی را بپوشد و هند نگاهش را با ژست مبالغه آمیزی برمی گرداند. ماهوند باز می پرسد: "سرم. چیزی بر سرم کوبیده اند؟" زن سرش را پایین انداخته، کنار پنجره ایستاده، درنقش بانویی باوقار به استهزا می گوید: "آه پیامبر، پیامبر، عجب پیامبر بزدلی هستی. مگر نمی شود با پای خودت به اتاق من آمده باشی؟ به خواست خودت. نه. البته که چنین چیزی ممکن نیست. می دانم از من نفرت داری." ولی ماهوند به این بازی تن نمی دهد. می پرسد: "مرا زندانی کرده اید؟" و هند باز می خندد: "مگر خُل شده ای؟" و بعد شانه بالا می اندازد و نرم می شود: "دیشب داشتم در خیابان های شهر قدم می زدم، ماسک بر چهره داشتم و می خواستم جشن را تماشا کنم، و آن وقت به چه برخوردم؟ پایم به بدن بیهوش تو خورد و نزدیک بود سکندری بروم. مثل مست ها کنار خیابان افتاده بودی. خدمه را پی تخت روان فرستادم و تو را به منزل آوردم. حالا تشکر کن."
"متشکرم."
"فکر می کنم تو را نشناخته بودند، واِلّا شاید تا حالا زنده نمی ماندی. خودت که دیدی شهر دیشب چگونه بود. مردم زیاده رَوی می کنند. برادرهای خودم هنوز به خانه برنگشته اند."
اینک به خاطر آورد گردِشِ بی پروا و مشوشش را در آن شهر فاسد. به مردمانی که تصور کرده بود روحشان را نجات بخشیده خیره گشته و تمثال های سیمرغ، ماسک های شیطان، اسب افسانه ای و شیر بالدار را تماشا کرده بود. خستگی آن روز طولانی که از کوه حرا پایین آمده، تا شهر پیاده رفته و فشار وقایع را در چادر شعرا تحمل کرده بود. و سپس خشم و تردید مریدان را- اورا به پریشانی کشیده منقلبش کرده بود. همه چیز را به یاد آورد: "من بیهوش شدم."
هند نزدیکتر می آید، پیش روی او روی تخت می نشیند و با انگشتش از شکاف ردا سینه ی ماهوند را نوازش می کند و به زمزمه می گوید: "بیهوشی. این نشانه ی ضعف است ماهوند. مگر تو سُست و ناتوان شده ای؟"
و پیش از آنکه پاسخ گوید انگشت نوازشگر را بر لب هایش می نهد: "هیچ مگو ماهوند، من همسر شیخ هستم و هیچ یک از ما دوستان تو نیستیم. در جاهلیه مردم خیال می کنند شوهرم آدم زرنگی است، در حالی که او مردی ضعیف النفس است. من او را بهتر می شناسم. خوب می داند من معشوق دارم، ولی به روی خودش نمی آورد، چون به صلاحش نیست. خانواده ی من حافظ معابدند، معابد لات، عزی و منات. می خواهی آن ها را مسجد بنامم؟ آن ها فرشتگان جدید تو اند." از طرفی هندوانه تعارف می کند و می خواهد قطعه ای را با دست خود به دهانش نهد، اما او مانع می شود و قطعه را خود به دهان می بَرَد و می خورد. زن ادامه می دهد: "آخرین معشوق من بعل جوان بود." آثار خشم را در چهره ی ماهوند می بیند و با رضایت ادامه می دهد: "بله، شنیده ام که به پَر و پای تو پیچیده. اما آن جوان اهمیتی ندارد. نه او و نه ابوسیمبل، هیچ یک نمی توانند با تو برابر باشند. ولی من می توانم."
ماهوند می گوید: "باید بروم." هند پاسخ می دهد: "به زودی." و به سوی پنجره باز می گردد. پیرامون شهر چادرها را جمع می کنند، کاروان های طولانی شتر آماده ی رفتن می شوند. قافله ها و ارابه ها برای عبور از صحرا به راه افتاده اند. کارناوال پایان یافته است. باز به طرف ماهوند برمی گردد.
تکرار می کند: "من با تو برابرم، ولی در عین حال نقطه ی مقابلت نیز هستم. من ناتوانی تو را نمی خواهم. تو نباید آن کار را می کردی."
ماهوند به تلخی می گوید: "اما منفعتش را شما می بَرید... دیگر خطری در آمد معابدتان را تهدید نمی کند."
هند به نرمی می گوید: "انگار متوجه نیستی." نزدیک می شود و چهره اش را جلو صورت ماهوند پیش می آورد: "اگر تو هوادار الهی، من هم طرفدار ال لاتم و او به خدای تو که الهه ها را مقدس قلمداد می کند اعتقادی ندارد. ضدیت او با خدای تو بنیادی، همیشگی و فراگیر است. جنگ میان من و تو نمی تواند با متارکه پایان بگیرد. آن هم چه متارکه ای! خدای تو وجودی برتر است که بنده نوازی میکند و می بخشاید. ال لات کمترین تمایلی ندارد دختر او باشد، او خود را با الله برابر می داند. همانطور که من با تو برابرم. برو از بعل بپرس. او ال لات را خوب می شناسد، همانطور که مرا می شناسد."
ماهوند می گوید: "پس شیخ می خواهد زیر قولش بزند."
هند به طعنه می گوید: "کسی چه می داند؟ خودش هم هنوز نمی داند. باید اطراف و جوانب را بسنجد. گفتم که. آدم ضعیفی است اما تو می دانی که من حقیقت را می گویم. میان الله و سه الهه ی ما صلح نمی تواند برقرار باشد، چون که من نمی خواهم. می خواهم بجنگم. جنگ تا پای مرگ. من اینم. و اما تو چه هستی؟"
ماهوند می گوید: "تو ماسه ای و من آب. آب ماسه را می شوید و کنار می زند."
جواب می دهد: "و صحرا آب را هم جذب می کند. دُور و برت را نگاه کن."
چیزی از رفتنش نگذشته که مردان زخمی خود را به قصر شیخ می رسانند و با ته مانده ی جسارتشان به هند اطلاع می دهند که حمزه ی پیر برادرانش را کشته است. ولی دیگر پیامبر را نمی توان هیچ کجا یافت. او بار دیگر آهسته به سوی کوه حرا به راه افتاده است.
*
جبرئیل خسته که می شد دلش می خواست مادرش را به خاطر این لقب لعنتی فرشته به قتل برساند. این هم شد لقب! التماس می کند، به که؟ برای چه؟ که از دست این شهر رؤیایی قصرهای ماسه ای و شیرهایی که سه رج دندان دارند خلاص بشود. دیگر شستن قلب پیامبران، تعلیم قرائت و دادن قول بهشت برای هفت پشتش کافی است. پس کِی این مکاشفات و الهامات تمام می شود؟ فی نی تو، ختم شد. دلش برای یک خواب سیاه بی رؤیا لک زده. این رؤیاهای مادرجنده. همه ی مشکلات نوع بشر مربوط به این ها است. در سینما هم همینطور است. اگر من خدا بودم قدرت خیالبافی را از مردم می گرفتم و آن وقت شاید حرامزاده ی مفلوکی که من باشم، می توانستم یک شب راحت سرم را زمین بگذارم و بخوابم. برای مبارزه علیه خواب چشمانش را به زور باز نگه می دارد و آنقدر مزه نمی زند تا قسمت بنفش شبکیه اش کم رنگ می شود و دیگر جیزی نمی بیند. اما هرچه باشد انسان است و بالأخره به سوراخ خرگوش می افتد و از سرزمین عجایب سر در می آورد. منظور بالای کوه است. سوداگر دارد پیدا می شود و بار دیگر خواست و نیازش پدیدار است. اما این بار نه در فک ها و صدای من، بلکه در همه ی اندامم. او مرا به اندازه ی خودش کوچک می کند و به سوی خود می کشد. نیروی جاذبه اش باور نکردنی است. بدمصب آنقدر قوی است که انگار یک ملیون ستاره است... و بعد جبرئیل و پیغمبر دست و پنجه نرم می کنند. هر دو برهنه اند و در آن غار با ماسه های سفید و نرمش در هم می پیچند و می غلطند. شن های اطرافشان مانند نور در فضا پخش می شود. پنداری می خواهد وضعیتم را بسنجد، سُبک و سنگینم می کند. انگار این منم که دارم امتحان پس می دهم.
ماهوند در غاری در پانصد پایی قله ی کوه حرا با جبرئیل دست و پنجه نرم می کند، او را به این طرف و آن طرف پرتاب می کند، و بگذارید بگویم، دیگر جایی نمانده که دست نبرده باشد. زبانش در گوشم رفته و مشتش به تخم هایم خورده. هرگز کسی را چنین خشمگین ندیده ام. او باید به هر قیمت شده بداند و من هیج ندارم به او بگویم. بدنش در برابر من سلامت و ورزیده است و دستکم چهار برابر من می داند. اگرچه شاید هردو از راه شنیدن آموخته باشیم، اما واضح است که شنونده ی بهتری است، پس چاره ای نیست. همینطور به هم می پریم و غلت می زنیم و چنگ می اندازیم. او کمی زخم و زیل شده، اما پوست من مثل پوست نوزادان صاف است. امکان ندارد بتوان فرشته ای را روی یکی از این بوته های بد مصب خار گیر انداخت، یا به سنگی کوبیدش و له و لَوَرده اش کرد. از این گذشته تماشاچی هم دارد. اجنه، عفریت ها و هرچه از این ها که فكر کنید روی سنگ ها نشسته اند و کُشتی را می پایند. در آسمان هم سه موجود بالدار که شبیه مرغ ماهیخوارند دیده می شوند. البته بستگی دارد از کدام طرف نگاه کنیم و نور چگونه بیفتد، چون به قو یا زن هم شبیهند. ماهوند تمام می کند.
بعد از اینکه ساعت ها، بلکه هم هفته ها کُشتی گرفتند. فرشته ماهوند را بر زمین میخکوب کرد. خودش این را می خواست. اراده اش وجود مرا فرا گرفته و آنقدر نیرو می داد که روی زمین نگهش دارم. به خاطر این که مَلِک مقرّب نمی تواند در چنین نبردی بازنده باشد. چون که درست نیست. فقط شیاطین شکست می خورند. بنابراین به محض این که زمینش زدم بنا کرد از شادی گریستن و آن وقت حقه ی قدیمیش را زد. دهان مرا به زور باز کرد تا صدا، همان صدا باردیگر در بیاید و بر سراپایش فرو بریزد. پنداری دارم قی می کنم.
*
پس از کُشتی با جبرئیل مَلِک مقرب، ماهوند پیغمبر هلاک از خستگی به خوابی که همیشه بعد از مکاشفه دست می دهد، فرو می رود ولی این بار زودتر از همیشه سر حال می آید. وقتی در آن بیابان افراشته به هوش می آید، هیچ کس در اطرافش نیست. دیگر موجودات بالدار روی سنگ ها قوز نکرده اند. اهمیت خبر به حدی است که از جا می پرد. به صدای بلند خطاب به فضای خالی می گوید: "آن شیطان بود و با بیانش آن را به حقیقت می پیوندد." "آن دفعه شیطان بود." این است آنچه هنگام گوش فرا دادن شنیده است. شیطان حیله به کار زده و در هیبت جبرئیل بر او ظاهر شده. به این خاطر آیاتی که از بر کرده بود، همان هایی که در چادر شعرا خوانده بود، آیات واقعی نبودند، بلکه نقطه ی مقابل و شیطانی آیات بودند. نه خدایی، بلکه شیطانی. با شتاب هر چه تمامتر به شهر باز می گردد تا بطلان آن آیاتی را که بوی گند گوگردشان آدم را خفه می کند، اعلام کند، تا برای ابد از همه ی نوشته پاک شوند و شاید فقط در یکی دو کلکسیون سنت های قدیمی، آن هم از آن کلکسیون هایی که چندان قابل اعتماد نیستند، باقی بمانند و مفسرین جزمی در انکارشان بکوشند. ولی جبرئیل که آن بالاها می پلکید و از بالاترین زاویه ی دوربین به صحنه می نگریست، راز کوچکی را می داند. فقط یک چیز خیلی کوچک که در اینجا کار دست آدم می دهد. این که: هردو دفعه خودم بودم بابا، بار اول من بودم، بار دوم هم خودم بودم. هر دو سلسله ی ابیات، هم ابیات اولی و هم ابیات سری دوم در ردّ آن ها، بیت و ضد بیت، ابیات بد و ابیات خوب، همه شان. و ما می دانیم دهانم از چه طریق باز و بسته می شد.
ماهوند شتابان در راه جاهلیه زیر لب می گوید: "بار اول کار شیطان بود، اما این بار فرشته بود. شک ندارم. خودش بود که مرا در کُشتی زمین زد."
*
مریدان در دره، در نزدیکی کوه حرا متوقفش می کنند تا خشم هند را هشدار بدهند. می گویند به نشان عزا رخت سفید پوشیده و گیسوان سیاهش را باز کرده تا مانند توفان دُور و برش موج بزند و یا در گرد و خاک به دنبالش کشیده شود و جای پایش را پاک کند. و اکنون به روح مجسم انقلاب شباهت یافته. آن ها همگی از شهر گریخته اند و حمزه نیز پنهان شده است. اما شایع است که ابوسیمبل هنوز به خواست زنش که می گوید خون را با خون باید شست، تسلیم نشده و مشغول سُبک و سنگین کردن قضیه ی ماهوند و سه الله است... ماهوند به رغم اندرز پیروانش به جاهلیه باز می گردد و صاف به خانه ی سنگ سیاه می رود. پیروان نیز با وجود ترس و وحشتشان او را بدنبال می کنند. جمعیت به امید رسوایی تازه یا بُریدن دست و پا و یا یکی از این قبیل تفریحات به دُور و برشان جمع می شوند و ماهوند مایوسشان نمی کند.
در برابر مجسمه های سه الهه می ایستد و بطلان آیاتی را اعلام می کند که شیطان در گوشش زمزمه کرده است. این آیات از متن حقیقی از قرآن حذف می شوند و آیات تازه ای جایشان را می گیرد.
ماهوند قرائت می کند: "آیا او دختر می آورد و شما پسر؟ این چگونه تقسیمی است؟
این ها نام هایی هستند که شما در عالم رؤیا دیده اید. شما و پدرانتان. الله هیچ مقامی به آنان ارزانی نمی دارد."
و جماعت متحیر خانه را ترک می گویند. چنان ماتشان برده که به خود نمی آیند و سنگی بر نمی دارند تا به او پرتاب کنند.
*
ماهوند پیغمبر پس از انکار آیه های شیطانی به خانه باز می گردد. مجازاتی انتظارش را می کشد. نوعی انتقام. انتقام که؟ روشن است یا تیره؟ خوش جنس است یا بدجنس؟ انتقامی که معمولاً گریبان بی گناهان را می گیرد. همسر پیغمبر که هفتاد سال دارد کنار پنجره ی سنگی مشبک راست نشسته، پشتش را به دیوار تکیه داده و با زندگی وداع گفته است.
ماهوند غرق ماتم در را به روی خود می بندد و هفته ها هیچ نمی گوید. به نظر هند سیاستی که شیخ جاهلیه برای پیگرد قاتل در پیش گرفته، بی اندازه کند پیش می رود. نام دین جدید "تسلیم" است. ابوسیمبل فرمان داده که پیروان آن باید به جدایی از بقیه ی مردم و زندگی در فلاکت بارترین محله ی زاغه نشین شهر تن در دهند. از آن گذشته، رفت و آمدشان در هنگام شب، مانند مواقعی که حکومت نظامی برقرار است، ممنوع اعلام شده. حق کارکردن نیز ندارند. از سوی دیگر مردم هم بدرفتاری را از حد گذرانده اند. به زنانشان در فروشگاه ها تف می کنند، دسته ای از تُرک های جوان که شیخ مخفیانه کنترل و حمایتشان می کند، آزارشان می دهند و شب هنگام به اتاقشان آتش پرتاب می کنند تا خفته گان از همه جا بی خبر در آتش بسوزند. با این حال یکی از تضادهای آشنای تاریخ سبب می شود که بر تعداد مؤمنین روز به روز افزوده گردد، مانند گیاهی که هرچه شرایط جوی و وضع خاک بدتر باشد، به نحو معجزه آسایی سریعتر و بهتر رشد می کند.
اهالی واحه ی یثرب در شمال پیشنهادی می کنند: یثرب به آن دسته از "تسلیم شدگان" که مایل به تَرک جاهلیه اند مسکن می دهد. حمزه معتقد است که چاره ای جز رفتن ندارند: "تو هرگز نمی توانی پیامت را در اینجا به آخر برسانی، برادرزاده. به حرفم گوش کن. هند تا وقتی زبانت را از حلقومت بیرون نکشد راضی نمی شود. نخواستم از بُریدن، ببخشید، تخم های خودم چیزی بگویم."
ماهوند که در ماتمکده اش با خاطرات گذشته ها تنها مانده بود قبول می کند و مؤمنین می روند تا خود را برای ترک جاهلیه آماده سازند. اما خالد، حامل آب، باز می ماند. پیغمبر با چشمان گود رفته منتظر است تا حرف هایش را بشنود. با اندکی دستپاچگی می گوید: "پیامبر، من به تو شک کردم، ولی تو خِرَدمندتر از آن بودی که ما تصور می کردیم. ابتدا می گفتیم ماهوند اهل سازش نیست، و تو سازش کردی. سپس گفتیم ماهوند به ما نارو زده، ولی تو حقیقت ژرفتری را برای ما به ارمغان آوردی. تو خود شیطان را نزد ما آوردی تا بتوانیم اعمال آن موجود پلید را مشاهده کنیم و ببینیم چگونه به دست حق از پا در می آید. تو به ایمان ما غنا بخشیدی. مرا برای آنچه در ذهنم می گذشت ببخش."
ماهوند از اشعه ی خورشید که از پنجره به درون آمده دور می شود: "بله." تلخی و بدگمانی در کلامش موج می زند: "من کار خارق العاده ای کردم. حقیقت ژرف تر، آوردن شیطان. کارهای من همیشه همینطور بوده است."
*
جبرئیل از بالای کوه حرا مؤمنین را تماشا می کند که از جاهلیه دور می شوند. آن ها شهر خشکی را به مقصد جایگاه خنکی نخلستان و آب، آب و آب ترک می گویند و در دسته های کوچک بی آنکه چیز زیادی بردارند، از میان امپراتوری خورشید می گذرند. امروز اولین روز از نخستین سال زمان نوین است. مادام که پیش می روند، زمان قدیم پشت سرشان می میرد و زمان نو در انتظارشان به هستی می پیوندد. در یکی از روزها ماهوند نیز ناپدید می شود. خبر گریز تسلیم شدگان که در جاهلیه می پیچد، بعل قصیده ای به رسم وداع می سراید:
امروزه تسلیم
چگونه استنباط می شود؟
چون مفهومی پُر از وحشت
چون مفهومی که می گریزد.
ماهوند به واحه ی خود رسیده است، ولی جبرئیل از این شانس ها ندارد. اکنون غالباً خود را بالای کوه حرا تنها می یابد. ستاره های سرد دنباله دار شستشویش می دهند و سه موجود بالدار، لات، منات، عزی از فراز آسمان شب فرود می آیند و دُور و برش بال می زنند، به چشمش چنگ می اندازد، گازش می گیرند و موها و بال هایشان را چون شلاق بر بدنش می کوبند. دست ها را برای حفظ خود بلند می کند، ولی آنان انتقامجویانی خستگی ناپذیرند و هر بار که می خواهد استراحت کند و فکر محافظت را فراموش می کند به سراغش می آیند. در دفاع از خود تلاش می کند، ولی آن ها سریعتر و زرنگترند و بال دارند.
او شیطانی ندارد که بتوان باطلش کرد و در عالم رؤیا قادر نیست تنها با خواست و اراده دورشان کند.
0 comments:
Post a Comment
Note: Only a member of this blog may post a comment.