*
میشا و آناهیتا با صبحانه بر روی سینی و هیجان بر چهره هایشان سر رسیدند. چمچا از فرط گرسنگی به نسكافه و ذرت بو داده حمله كرد و دخترها پس از چند لحظه بر شرم خود فایق آمدند و همزمان شروع به صحبت كردند. ول كن نبودند: "می دانی، از وقتی آمده ای اینجا همه دارند راجع به تو صحبت می كنند. می ترسیدیم نصف شب قیافه ات را عوض كرده باشی- راستش را بگو كلك كه نزده ای؟ قیافه ات را می گویم. نكند لوازم آرایش یا از این مواد مخصوص گریم مصرف كرده باشی؟- جامپی می گوید تو هنرپیشه ای. من فكر كردم..." در اینجا آناهیتا یك مرتبه ساكت شد، چمچا در حالی كه ذرت از گوشه ی دهانش می ریخت با خشم فریاد زد: "لوازم آرایش؟ گریم؟ كلك؟"
میشال با نگرانی به جای خواهرش گفت: "منظوری نداشتیم، فقط رفته بودیم تو فكر، می فهمی چی می گم. اگه امروز صبح این جوری نبودی خیلی بد می شد. حالا دیگر مطمئن شدیم كه این قیافه واقعاً مال خودت است." همین كه دید چمچا بدجوری زل زده به سرعت حرفش را تمام كرد و آناهیتا دنبالش را گرفت: "موضوع این است كه..." و با تردید ادامه داد: "منظورم این است كه به نظر ما این قیافه فوق العاده است." میشال ادامه داد: "قیافه ی شما را می گوید." آناهیتا گفت: "به نظر ما شما آدم برجسته ای هستید." و لبخندی زد كه چمچا را گیج و شگفتزده رها كرد: "اصلاً یك چیز جادویی در شما هست. آدم بی نظیری هستید."
میشال گفت: "ما دیشب تا صبح نخوابیدیم. خیلی فكر كردیم."
آناهیتا در حالی كه از هیجان می لرزید ادامه داد: "فكر كردیم حالا كه شما به این شكل- این قیافه ای كه هستید- درآمده اید، شاید هم، هر چند كه امتحان نكرده باشید، اما شاید شما..." و دختر بزرگتر حرفش را تمام كرد: "شاید الان نیروی مخصوصی داشته باشید- می دانید كه..."
آناهیتا كه آثار خشم را در چهره ی چمچا می دید با صدایی ضعیف افزود: "فقط فكر كردیم." و در حالی كه به سوی در می رفت ادامه داد: "اما شاید هم اشتباه كرده باشیم، بله، حتماً اشتباه كرده ایم، صبحانه نوش جانتان." میشال قبل از فرار از اتاق چمچا شیشه ی كوچك پُر از مایع سبز رنگی را از جیب كت چهارخانه ی قرمز و مشكیش در آورد و كنار در گذاشت و به جای خداحافظی گفت: "ببخشید، مامان می گوید می توانید از این استفاده كنید. دهان شور است، برای بوی نفَستان است."
*
این كه آناهیتا و میشال به قیافه ی مسخ شده و نفرتبارش دل باخته بودند از صمیم قلب قانعش كرد كه هموطنانش همانطور كه از مدت ها پیش گمان برده بود به كلی خُل و چلند و این كه آن دو در دومین روز اقامت در اتاق زیر شیروانی تلخی و خشونتش را با مهربانی و حس هم دردی پاسخ گفته بودند قضیه را بدتر می كرد. آن روز صبح به جای ذرت بو داده ی معمولی كه روی جعبه اش عكس فضانوردان نقره ای پوش دیده می شد، برایش ماسالا دوسا (نوعی خاگینه) آورده بودند و او در كمال پُررویی داد كشیده بود: "حالا دیگه باید از این غذاهای كثافت خارجی بخورم؟" كه میشال جواب داده بود: "می دانم، عین پشگل است. ما اینجا از آن صبحانه های خوشمزه نداریم، چه می شه كرد." چمچا كه پی برده بود به میهمان نوازیشان توهین كرده، كوشید توضیح بدهد كه مدتی است خودش را... خودش را یك انگلیسی می داند. اما آناهیتا پاسخ داد: "پس ما چی، فكر می كنی ما چی هستیم؟" و سر درد دل میشال باز شد: "من اصلاً به بنگلادش علاقه ای ندارم. این مامان و بابا هستند كه مُدام حرفش را می زنند." و آناهیتا نتیجه گرفت: "بنگلادیچ." و در حالی كه با رضایت سر تكان می داد افزود: "اسمش را گذاشته ام بنگلادیچ."
دلش می خواست به آن ها بگوید ولی شماها انگلیسی نیستید. یعنی باطنا نیستید. در هر صورت خصوصیاتی كه او ویژه ی انگلیسی ها می شمرد در وجودشان تشخیص داده نمی شد. اما یقین های قدیمش هم مانند زندگانی سابقش رفته رفته رنگ می باختند و محو می شدند. پرسید: "تلفن كجاست؟ باید چند جا تلفن بزنم."
تلفن در هال بود و آناهیتا از پس اندازش چند سكه به او قرض داد. چمچا در حالی كه سرش را در عمامه ی عاریه ای پیچیده و بدنش را در شلوار جامپی و سُم هایش را در كفش های میشال مخفی كرده بود، یكی از شماره تلفن های قدیم را گرفت.
صدای می می مامولیان گفت: "چمچا؟ تو كه مُرده ای."
بعد از ترك لندن این وقایع رخ داده بود: می می غش كرده و دندان هایش شكسته بود و در حالی كه با فك ضرب دیده كلمات را به سختی ادا می كرد گفت: "یك دفعه بی هوش شدم، نپرس چرا، این روزها كه نمی شود از كسی دلیل و برهان خواست. شماره تلفنت چند است؟" و در حالی كه صدای بیب بیب نشان می داد كه تلفن در حال قطع شدن است ادامه داد: "الان بهت تلفن می كنم." اما پنج دقیقه طول كشید تا تلفن زنگ زد: "رفته بودم توالت، مگر تو برای زنده ماندنت دلیل داری؟ معلوم هست چرا آب دریا جلوی تو و آن یارو باز شده، به شماها كوچه داده، در حالی كه بقیه همانطور مانده اند؟ شاید بگویی برای این كه شماها باارزشتر بودید. اما مردم این دوره زمانه دیگر از این حرف ها سرشان نمی شود. خودت هم سرت نمی شود. داشتم تو خیابان آكسفورد راه می رفتم و دنبال یك جفت كفش كروكودیل می گشتم كه بخرم، این بلا سرم آمد. یك دفعه چشم هایم سیاهی رفت مثل یك تكه سنگ با صورت پرت شدم زمین. فكم خورد به كف خیابان. دندان هایم ریختند بیرون، آن هم جلوی پای مردی كه تو پیاده رو نمایش پانتومیم می داد. اما مردم هم گاهی وقت ها مهربان می شوند. به هوش كه آمدم دیدم دندان هایم را كنار صورتم چیده اند. حرامزاده ها همه شان به من زل زده بودند و بر و بر نگاهم می كردند. اما من بدم نیامد. اولین چیزی كه به ذهنم رسید این بود كه خدا را شكر، آنقدر پول دارم كه پیش دندان ساز بروم. البته رفتم مطب خصوصی و دادم همه ی دندان ها را دوباره توی فكم كاشتند. دكتره كارش عالی بود. الان از گذشته هم بهتر شده اند. اما مدتی است كار را تعطیل كرده ام. از این گذشته كار صداسازی دیگر تعریفی ندارد. هر چه باشد تو رفتی مُردی، من هم كه دندان هایم شكست. مردم خیال می كنند ما حس مسؤولیت نداریم. اصلاً سطح برنامه هم پایین آمده چمچا. تلویزیون و رادیو را كه روشن كنی خودت می بینی. تبلیغات پیتزا افتضاح است و آگهی آبجو با یك لهجه ی عوضی آلمانی گفته می شود. مریخی ها پودر سیب زمینی می خورند و لحن و لهجه شان طوری است كه پنداری از كره ی ماه آمده اند. آن ها ما را از برنامه ی مریخی ها بیرون كرده اند. مواظب خودت باش كه زودتر خوب شوی. وضع من كه هنوز چندان تعریفی ندارد."
پس او نه فقط همسر، بلكه كارش، خانه اش و فراستش را نیز از دست داده بود. می می ادامه داد: "مسأله فقط مربوط به دندان نیست. این بیهوشی لامصب مرا می ترساند. همه اش نگرانم كه نكند دوباره وسط خیابان از حال بروم و این دفعه استخوان هایم بشكنند. چمچا جان، بالا رفتن سن نتیجه ای جز خفت ندارد. آدم به دنیا می آید، كتك می خورد و همه جایش زخم و زیل می شود و آخر سر می شكند یا وا می رود و آن وقت خاكسترش را با بیلچه توی ظرف مخصوص می ریزند. همین. در هر حال، من كه اگر دیگر هیچ وقت هم كار نكنم، آنقدر پول دارم كه در راحتی و آسایش بمیرم. راستی می دانستی مدتی است با بیلی بتوته دوست شده ام؟ حق با تو است، از كجا می توانستی بدانی. هر چه باشد توی آب بودی و داشتی شنا می كردی. بعد از این كه رفتی و دیگر پیدایت نشد، با این هموطن تازه كارت شروع كردم. این كه باید برای تو كمپلیمان باشد كه با یك هموطنت دوست شده ام. وای چقدر دیر شده. باید بروم. از صحبت با مُرده ها لذت بردم چمچا. دفعه ی دیگر از یك سكوی كوتاه تر شیرجه بزن. بای بای."
چمچا در دل خطاب به گوشی ساكت تلفن گفت من طبعاً آدم درون گرایی هستم. می خواستم به شیوه ی خودم برای درك و لذت بردن از چیزهای متعالی زندگی و رسیدن به نوعی باریك بینی راهی بگشایم. هر وقت سر حال بودم خیال می كردم آنچه می خواهم به دست آوردنی است و آن ارزش ها جایی در درونم پنهان است. اما خودم را فریب می دادم. من سخت آلوده ی امور این دنیا و فضاحت هایش هستم. و توان پایداری در برابر آن را ندارم. امروز این دگردیسی عجیب و مضحك گریبانم را گرفته، در حالی كه دیروز در چنگال ابتذال های روزمره ی زندگی اسیر بودم. امروز كه دریا مرا از خود رانده، بار دیگر زمین مرا به ورطه ی اندوهم می كشد.
از شیبی خاكستری فرو می غلطید و آب های سیاه احاطه اش می كرد. برای چه این تولد دوباره، فرصت تازه ای كه به او و جبرئیل فرشته ارزانی شده بود مانند پایانی ممتد به نظر می رسید؟ چمچا همراه با ادراك مرگ و این كه رهایی از دگرگونی ناممكن است از نو زاده شده بود. می دانست كه دیگر هیچ چیز مثل گذشته نخواهد شد و راهی برای بازگشت وجود ندارد و این می ترساندش. در دل گفت سعی كن خودت را نبازی. زمان را از دست نده. در حالی كه از شیب خاكستری می لغزی و پایین می روی از خودت نشانه ای بگذار.
بیلی بتوته. آن گُه بی ارزش. آن بچه خوشگل پاكستانی كه به كار بی منفعت توریسم و تورهای مسافرتی روی آورده بود. یك دلال كه در اصل به خاطر روابط عاشقانه اش با زنان هنرپیشه ای كه در فیلم های هندی نقش اول را بازی می كردند شهرت داشت. شایع بود كه به زنان سفیدرو با سینه های بزرگ و گِرد و باسن های پُر و پیمان سخت تمایل دارد و مؤدبانه گفته می شد كه: "با آن ها بدرفتاری می كند." "ولی در عوض با چیزهای دیگر جبران می كند." اما می می با این بیلی بده با آن وضعیت جنسی و اتومبیل مازراتی توربویش چه كار داشت؟ آخر برای پسرهایی مثل بتوته، زن های سفید اگرچه چاق یا جهود باشند. سفید باشند، بقیه اش مهم نیست- برای این خوبند كه آدم باهاشان بخوابد و بعد ولشان كند. آنچه را كه آدم در سفیدها نمی پسندد، مثلاً علاقه به شكر سرخ- در سیاه ها چند برابر آن را هم جایز نمی شمرد. فقط قدرتمندان نیستند كه همه ی رغبتشان را فدای یك چیز می كنند.
می می شب بعد از نیویورك تلفن زد. آناهیتا با بهترین لهجه ی امریكایی كه می توانست تقلید كند صدایش زد و چمچا فوری لباس مبدلش را پوشید اما تا به تلفن برسد می می گوشی را گذاشته بود. اما بعداً دوباره زنگ زد و گفت: "آدم از این سر تا آن سر اقیانوس برای این پول تلفن نمی دهد كه منتظر بماند." و چمچا در حالی كه ناامیدی در صدای به ثبت رسیده اش موج می زد گفت: "به من نگفته بودی به سفر می روی." زن جواب داد: "تو حتی آدرس بدپیرت را هم به من نداده بودی." می خواست بگوید معلوم می شود هر دومان اسراری داریم كه نمی خواهیم فاش بشود: "می می، برگرد خانه. او به زودی تو را دور می اندازد." زن كه زیادی می كوشید با لحنی شوخ صحبت كند گفت: "او را به خانواده ام معرفی كرده ام. بقیه اش را می توانی حدس بزنی. مثل این بود كه یاسر عرفات با بگین و بانو ملاقات كند. همین است دیگر، چه می شود كرد." می خواست بگوید می می من جز تو كسی را ندارم. اما تنها جمله ای كه موفق شد بر زبان آورد این بود: "می خواستم بگویم با این بیلی احتیاط كن."
می می یك مرتبه یخ كرد: "گوش كن چمچا، شاید بعداً در این باره با تو صحبت كنم. چون می دانم با همه ی فیس و افاده ات كمی مرا دوست داری. پس سعی كن بفهمی كه با یك مؤنث باهوش طرف هستی. من رُمان معروف جیمز جویس را خوانده ام و با منتقدین پسا- مُدرن ارتباط فكری دارم. مثلاً این را می دانم كه در اینجامعه، هنر نیروی ابتكار را از دست داده و هر چه به وجود می آید تقلیدی بیش نیست. دنیایی است كه انگار با بام غلتان صافش كرده اند. وقتی من تبدیل به صدای وان حمامی كه درونش صابون مایع ریخته اند می شوم، از وُرودم به این سرزمین عاری از برجستگی آگاهی دارم. من می دانم چه می كنم و چرا این كار را می كنم. هر چه باشد دارم توی این خراب شده پول در می آورم. و چون آنقدر هوش و دانش دارم كه بتوانم پانزده دقیقه ی تمام درباره ی فلسفه ی كف نفس صحبت كنم و بیش از آن از سینمای ژاپن بگویم، خدمت شما عرض می كنم چمچا جان، كه من هم می دانم پشت سر بیلی بوی چه می گویند. تو لازم نیست به من درس استثمار و مبارزه با استثمار بدهی. وقتی ما را استثمار می كردند، تو و اعوان و انصارت به جای لباس پوست به خودتان می بستید و این ور و آن ور می دویدید. هر وقت توانستی سعی كن تو جلد یك یهودی بروی، آن هم از جنس مؤنث و زشتش. آن وقت به التماس می افتی و از خدا می خواهی كه تو را از نو سیاه پوست خلق كند. می بخشید كه زبان شما را درست بلد نیستم. منظورم قهوه ای پوست بود."
چمچا توانست آن وسط بگوید: "پس قبول داری كه استثمارت كرده." ولی واژه ها دوباره چون سیل جاری شدند. می می با صدای یكی از پرندگان فیلم های كارتون چه چه زد: "آخه فرق بدپیرش چیه؟" و ادامه داد: "بیلی پسر عجیبی است. در هنر طفره رفتن رو دست ندارد و استعدادش كاملا طبیعی است. كسی چه می داند روابط ما تا كی ادامه پیدا می كند. حالا برایت چیزهایی را می شمارم كه احتیاجی به آن ها ندارم: وطن پرستی، خدا و عشق. بله، به این ها در این رابطه نیازی نیست. می دانی، برای این از بیلی خوشم می آید كه حساب و كتاب سرش می شود."
شروع كرد بگوید می می، یك بلایی به سرم آمده، ولی او چنان به شدت در حال اعتراض كردن بود كه گفته اش را نشنید و چمچا بی آن كه آدرسش را بدهد گوشی تلفن را گذاشت.
چند هفته بعد بار دیگر تلفن زنگ زد. حالا دیگر وقایع مرزهای جدید روابطشان را مشخص كرده بود. می می نپرسید او در كجا زندگی می كند و چمچا هم چیزی نگفت. برای هر دو روشن بود كه دُورانی پایان پذیرفته و از یكدیگر دور شده اند. دیگر وقت آن رسیده بود كه دست تكان بدهند و از همدیگر خداحافظی كنند. اما فعلا می می همچنان از بیلی می گفت. از نقشه هایش كه می خواست در انگلیس و امریكا فیلم هندی بسازد. قرار بود برای این كار مشهورترین هنرپیشه های هندی، وینود خانا و سری دِوی را به امریكا وارد كند تا در برابر ساختمان شهرداری برادفورد و پل معروف گلدن گیت ورجه ورجه بزنند و جفتك بیندازند. می می به شادی نغمه سرایی كرد: "می خواهد این كار را بكند تا از زیر بار مالیات در برود. معلوم است دیگر." در واقع وضع بیلی رو به وخامت می رفت. چمچا نامش را در روزنامه ها دیده بود كه كنار عباراتی مانند عدم پرداخت مالیات و اداره ی مقابله با كلاهبرداری نوشته بودند. اما كسی كه هنرش زدن و در رفتن باشد، این بار هم می زند به چاك. می می گفت: "به من می گوید پالتوی مینك می خواهی؟ جواب می دهم بیلی، نمی خواهم برایم چیزی بخری، آن وقت می گوید كی گفت بخریمش. تو باید یك پالتوی مینك داشته باشی. برای كار و كاسبی لازم است." دوباره راهی نیویورك شده بودند و بیلی یك مرسدس لیموزین بزرگ كرایه كرده بود: "همراهش یك شوفر درشت هیكل هم بود." به طوری كه وقتی به پوست فروشی رسیدند، پنداری یكی از این شیخ های نفتی است كه همراه با عیال وارد می شود. می می در حالی كه منتظر واكنش بیلی بود پالتوهایی با قیمت های پنج رقمی را امتحان می كرد، تا این كه پرسید: "از این خوشت می آید؟" می می گفت قشنگ است بیلی و زمزمه كرد قیمتش چهل هزارتا است. اما بیلی به سراغ مدیر فروشگاه رفته و بنا كرده بود به بلبل زبانی كه جمعه بعدازظهر است و بانك ها تعطیلند، اما او می تواند چك بدهد. دیگر همه فهمیده بودند كه او شیخ یكی از كشورهای نفت خیز است. بنابراین چك را پذیرفتند. ما هم پالتو را برداشتیم و آمدیم بیرون. آن وقت مرا به فروشگاه دیگری در همان نزدیكی برد و در حالی كه به پالتو اشاره می كرد به مدیر فروشگاه گفت: "همین الان این پالتو را چهل هزار دلار خریده ام. این هم رسیدش. می توانید سی هزارتا بابت آن بدهید. فردا تعطیل آخر هفته شروع می شود، ریخت و پاش زیاد است و به پول نقد احتیاج دارم." و اما مدیر فروشگاه می می و بیلی را منتظر گذاشت و رفت شماره تلفن مغازه اولی را گرفت و فوراً زنگ های خطر در ذهنش به صدا درآمد. پنج دقیقه ی بعد پلیس سر رسید و بیلی را به جرم كشیدن چك بی محل دستگیر كرد و او و می می تعطیل آخر هفته را در زندان گذراندند. صبح روز دوشنبه كه بانك ها شروع به كار كردند، معلوم شد چك بی محل نبوده و موجودی حساب دقیقا چهل و دو هزار و صد و هفتاد دلار است. آن وقت بیلی به هر دو فروشگاه اطلاع داد خیال دارد به جرم تهمت زدن و افترا بستن آن ها را به دادگاه بكشاند و ادعای دو میلیون دلار خسارت كند. چهل و هشت ساعت نكشید كه مدیرهای دو فروشگاه به پرداختن ۲۵۰۰۰۰ دلار با او به توافق رسیدند. می می پرسید: "خوشت آمد؟ این پسره نابغه است. یعنی كلاس دارد."
و چمچا پی به واقعیتی برد: من مردی هستم كه حساب و كتاب زندگی را نمی دانم، بیرون از حلقه ی اخلاق اجتماعی، در دنیای تلاش برای زنده ماندن و "هر چه به چنگت آمد بردار و بزن به چاك" به سر می برم. میشال و آناهیتا صفیان كه هنوز بی جهت با او مثل یك دوست جون جونی رفتار می كردند، همه ی تلاشش را برای منصرف كردنشان از این كارها بی نتیجه می گذاشتند، موجوداتی بودند كه آشكارا به مخلوقاتی از قبیل راهزنان، جیب برها، كش روندگان اجناس فروشگاه ها و به طور كلی استادان هنر "بزن و در رو" با دیده ی تحسین می نگریستند. در اینجا فكر خود را تصحیح كرد، نه تحسین نمی كنند. هیچ كدامشان حتی حاضر به دزدیدن یك سنجاق هم نبودند، اما چنین آدم هایی را نماینده ی جسور دنیای تلاش برای زیستن می شمردند، برای آزمایش این نظر، قصه ی بیلی بتوته و پالتوی مینك را برایشان تعریف كرد. چشمانشان برق زد و بعد از پایان داستان در حالی كه نخودی می خندیدند برایش كف زدند: قِسِر در رفتن تبه كاران سر ذوقشان می آورد. چمچا به این نتیجه رسید كه حتماً در روزگار قدیم هم مردم به همین نحو برای آدم های متمرد كف و قهقه می زدند. آدم هایی مثل دیك ترپین، بدكلی، فولان دوی و البته آن یكی بیلی، منظورم ویلیام بانی، معروف به كید است. ]نام بعضی از راهزنان و گانگسترهای مشهور. م.[
با خود گفت جوان های خاكروبه چی، بت های جنایتكار هم دارند. اما میشال به خیالش پی برد و در حالی كه سرزنشش را به مسخره می گرفت، بنا كرد تیترهای خیالی روزنامه های دولتی را كه پُر از این گونه تقبیح ها بود خواندن و در عین حال بدن كشیده ی خود را پیچ و تاب می داد. چمچا كه بدن میشال را بسیار زیبا می یافت نتوانست نگاه خود را برگیرد. دختر در حالی كه لب ها را غنچه كرده بود سرش را جلو برد و گفت: "بوس بوسی."
آن وقت خواهر كوچكتر كه نمی خواست در این مسابقه از دیگری عقب بماند، كوشید تا حركات میشال را تقلید كند، ولی نتوانست به همان خوبی از عهده بر آید و در حالی كه ناز و عشوه را كنار می گذاشت با حالتی قهر آلود گفت: "موضوع این است كه ما آینده داریم. رستوران و مسافرخانه مال خانواده ی ما است. برادر هم نداریم. از اینجا كلی پول در می آید. حالا فهمیدی؟" مسافرخانه ی شاندار در رده هتل های ارزان قیمت كه محل خواب و صبحانه در اختیار مسافران می گذارند طبقه بندی شده بود و این طبقه ای بود كه شورای محلات بسیار به كار می گرفتند. بحران كمبود خانه های دولتی به جایی رسیده بود كه مددكاران گاه خانواده های پنج نفری را در یك اتاق جای می دادند و كمبودهای بهداشتی- ایمنی ساختمان را ندیده می گرفتند و بعد برای این كار از دولت تحت عنوان "مسكن های موقتی" تقاضای بودجه هم می كردند. آناهیتا به چمچا در اتاق زیر شیروانی گفت: "نرخ تحت برای هر نفر شبی ده پوند است. بیشتر وقت ها از هر اتاق هفته ای سیصد و پنجاه پوند در می آوریم. شش اتاق پُر از مسافر، خودت حسابش را بكن. الان داریم بابت این اتاق زیرشیروانی ماهی ۳۰۰ پوند از دست می دهیم. امیدوارم حالت را حسابی گرفته باشم." چمچا اندیشید كه با آن مقدار پول می توان از بخش خصوصی یك آپارتمان نسبتا بزرگ خانوادگی كرایه كرد. اما چنین آپارتمانی در رده ی "مسكن موقت" جا نمی گرفت و بودجه ای را به خود اختصاص نمی داد. این نیز به نوبه ی خود حتماً مورد اعتراض سیاستمداران محلی كه عمری را وقف مبارزه با كاهش بودجه كرده بودند قرار می گرفت. هرچه بود فعلا هند و دخترهایش در پول غلت می زدند و صفیان كه به امور دنیوی چندان علاقه ای نداشت، به مكه می رفت و وقتی باز می گشت خِرَد و مِهر و لبخند می افشاند. و پشت شش دری كه هر بار چمچا به سوی توالت یا تلفن می رفت اندكی باز می شدند، حدود سی انسان موقت كه چندان امیدی به "دایمی شدن" نداشتند، همچنان انتظار می كشیدند.
این است دنیای واقعیت ها.
میشال صفیان توضیح داد: "تو لازم نیست آنقدر خودت را خشكه مقدس و قانون دوست جا بزنی. مگر نمی بینی قانون دوستی كارت را به كجا كشانده؟"
*
"دنیای تو دارد كم كم آب می رود." هال ولانس، خالق پُركار شوی مریخی ها و مالك بی رقیب آن، تنها هفده ثانیه از وقت عزیز خود را صرف تبریك گفتن به چمچا و اِبراز شادی از زنده ماندنش كرد و فوری توضیح داد كه این امر در تصمیم دست اندركاران شو تغییری نمی دهد. یعنی به ادامه ی خدمات چمچا كماكان نیازی نیست. ولانس كارش را از تبلیغات شروع كرده بود و هنوز گویش تبلیغاتچی ها را داشت. اما چمچا هم كه سال ها در كار صدا بود، بد و بیراه گفتن را خوب فرا گرفته بود و از ولانس عقب نمی ماند. در زبان بازاریابی "جهان" به معنی بازار بالقوه برای كالا یا خدمات خاص است: جهان شكلات، جهان كالاهای مخصوص لاغری. مثلاً منظور از جهان دندان همه ی كسانی است كه دندان دارند و سایرین در جهان دندان مصنوعی جا می گیرند.
ولانس با سكسی ترین صدای خود نفس زنان در گوشی تلفن گفت: "منظورم جهان قومی است."
انگار منظورش هموطنان عزیز است. چمچا كه با بستن عمامه و پوشیدن لباس های گَل و گشاد تغییر قیافه داده و گوشی به دست در راهرو ایستاده بود، در حالی كه زنان و كودكانی كه بویی از ادب نبرده بودند از لای درهای بسته براندازش می كردند، از خود پرسید این بار هموطنانش چه بلایی بر سر ولانس آورده اند. سرانجام پس از به یادآوردن این كه ولانس به لهجه ی لاتی ایتالیایی- امریكایی علاقه دارد، با همان لهجه گفت: "نمی فهمم." هر چه باشد این آقا خالق شعار "یك پیتزا ببر، وارد گود شو" بود اما ولانس این بار شوخی نمی كرد. نفس زنان ادامه داد: "یك بررسی آماری درباره ی تماشاگران نشان داده كه آدم های قومی برنامه های قومی را تماشا نمی كنند. آن ها را دوست ندارد، چمچا. قومی ها هم مثل بقیه ی مردم سریال دیناستی ]یك سریال تلویزیونی امریكایی در دهه ی هشتاد.[ لامصب را می خواهند. چهره ات مناسب نیست. می فهمی؟ تو كه در برنامه باشی، زیادی تراژدی می شود. شوی مریخی ها مهمتر از آن است كه به دلیل مسأله ی نژادی از بقیه عقب بماند. از دست دادن امكانات و در نظر گرفتن بازاریابی یك دلیل كافی است. خودت كه می دانی."
چمچا در آینه ی كوچك شكسته ی بالای تلفن تصویر خودش را دید. به جنی می ماند كه رها شده در ویرانه ای چراغ جادویش را جستجو می كند. ادامه ی بحث بیهوده بود. به ولانس گفت: "این هم یك نقطه نظر است." معمولاً توضیحات هال كه به قضایا ظاهری منطقی می بخشید، بعد از تصمیم گیری گفته می شد. او قبل از هر چیز آدمی بود كاسب منش كه نصیحت پیشینیانش را آویزه ی گوش كرده بود: "پول را جستجو كن." داده بود این جمله را قاب كرده و بالای آفیش فیلم همه ی مردان رئیس جمهور نصب كرده بودند: "پول را جستجو كن." خودش همیشه می گفت: "این شعار خیلی چیزها را توضیح می دهد، مثلاً این كه پنج بار ازدواج كرده ام و همه ی زن هایم پولدار بوده اند." از هر كدام هم هنگام طلاق پول خوبی گرفته بود. اكنون همسری داشت كه سنش یك سوم خودش بود، زنی كه در بچگی خوب به او نرسیده بودند. موهای خرماییش تا كمرش می رسید و حالت شبح وارش جوری بود كه بیست و پنج سال پیش زیبا شمرده می شد. ولانس یك بار آن وقت ها كه وضع خوب بود به چمچا گفته بود: "این یكی هیچی ندارد. به خاطر پولم زنم شده، و هر وقت به قدر كافی گیرش بیاید ولم می كند و می رود. به درك. هر چه باشد من هم آدمم. دل دارم. این دفعه عاشق شده ام." چمچا پای تلفن اسم زن را به یاد نمی آورد. ولانس داشت می گفت: "شعار مرا كه می دانی." چمچا با بی حالی جواب داد: "بله. قبل از تولید باید بدانی كالا را چطور آب كنی." اما این بار كالا خود حرامزاده اش بود.
هال ولانس مدت ها پیش از این كه برای صرف ناهار در رستوران بُرج سفید با او ملاقات كند (چند سال پیش بود؟ پنج، شش سالی می شد)، به هیولا تبدیل شده بود: تصویری كامل و خود ساخته، مجموعه ای از صفات كه با ضخامت روی بدنی چسبانده باشند. آن هم بدنی كه به گفته ی خود هال ولانس داشت "تعلیم می دید كه مثل اورسن ولز بشود." با این حال به دلیل موضع گیری سفت و سخت كاپیتالیستی از خرید انواع سیگار برگ های ساخت كوبا خودداری می كرد و سیگار برگ های عجیب كاریكاتوروار می كشید. از این گذشته، بالای در آژانس و خانه ی واقع در خیابانِ های گیتس پرچم انگلیس می آویخت، دوست داشت به سبك موریس شوالیه ]هنرپیشه ی فرانسوی دهه های ۴۰ و ۵۰. م.[ لباس بپوشد و در پیش درآمد برنامه های مهم، در برابر چشمان حیرتزده ی تماشاگران آواز بخواند و با كلاه حصیری و عصای دسته نقره ای ادا در بیاورد. ادعا می كرد مالك بهترین قصر در منطقه ی لوآر در فرانسه است كه در آن فكس كار گذاشته اند و مُدام بابت روابط خصوصیش با نخست وزیر كه با لقب محبت آمیز خانم ترچر (شكنجه) از او یاد می كرد، فخر می فروخت. هال نمونه ی مجسم فلسفه ی موفقیت پرستی بود. با لهجه خاصش، یكی از نمونه های باشكوه عصر ما و تنها فرد مبتكر و خلاق مهمترین آژانس شهر، یعنی شركت ولانس و لانگ بود. وی نیز مانند بیلی بتوته از اتومبیل های بزرگ و راننده های درشت هیكل خوشش می آمد. می گفتند یك بار در اتومبیل همراه راننده با سرعت زیاد از یكی از جاده های كُرنوال عبور می كرده و مشغول گرم كردن یك مانكن فنلاندی یخزده و صد و نود سانتیمتری بوده كه تصادف می كند. كسی زخمی نمی شود، اما وقتی راننده ی آن یكی اتومبیل با خشم فراوان از ماشین درب و داغانش بیرون می آید، هال می بیند یارو از راننده ی خودش هم قوی هیكلتر است. به روی خودش نمی آورد و بعد از این كه دكمه ی شیشه ی پنجره را می زند و آن را پایین می كشد، نفس زنان با لبخندی شیرین به او می گوید: "آقا از من به شما نصیحت، فوراً برگردید و گورتان را گم كنید. چون اگر تا پانزده ثانیه ی دیگر از اینجا نروید، دستور می دهم دخلتان را بیاورند." البته نابغه های تبلیغاتی دیگری هم بودند كه قبلاً به خاطر كارشان به شهرت رسیده بودند. مثلاً مری ولز را هواپیمای خصوصی صورتی رنگش معروف كرده بود، دیوید آگلیوی را باند سیاهی كه مثل دزدان دریایی روی یك چشمش می بست. اما ولانس، كه آژانس تبلیغات مبتذل، شاد و عوام پسند تولید می كرد، را این جمله ی (احتمالاً جعلی): "دستور می دهم دخلتان را بیاورند" به شهرت رسانده بود. جمله ای كه به آدم های با شعور می فهماند یارو واقعاً نابغه است. چمچا از اول بو برده بود كه داستان را خود ولانس ساخته است. تكه به تكه اش پُر از حقه ی تبلیغاتی بود: ملكه ی یخ اهل اسكاندیناوی، دو راننده ی هیكل دار، اتومبیل های گران قیمت، و ولانس در نقش قهرمان. البته در غیاب "۰۰۷". او خوب می دانست كه بر سر زبان ها افتادن چنین ماجرایی میان آدم های حرفه ای برای كار و كاسبی خوب است.
دعوت به ناهار به مناسبت تشكر از چمچا بود كه اخیراً در یك فیلم بسیار موفق تبلیغاتی برای بیسكوییت كم كالری اسلیم بیكس شركت كرده بود. چمچا صدای یك قهرمان ناز و مامانی فیلم های كارتون را در می آورد كه می گفت: "سلام. من كال هستم. من یك كالری غمگینم." یك ناهار سنگین و مقدار زیادی شامپانی جایزه ی تشویق مردم به این امر حیاتی بود كه گرسنگی بكشند تا لاغر بشوند: "آخه یك كالری چه جوری پول دربیاره؟ از دست این سیم بیكس كه مرا بیكار كرده."
چمچا نمی دانست ولانس با او چگونه رفتار خواهد كرد، ولی ولانس آدم رو راستی بود. بعد از تبریك گفت: "هرچند رنگت شكلاتی است، اما خوب كار كرده ای." و در حالی كه تچشم از صورت چمچا بر نمی داشت افزود: "بگذار چند واقعیت را برایت بگویم. ما در سه ماه اخیر مجبور شدیم یك آفیش تبلیغاتی كره مخلوط با پسته ی شام را دوباره عكس برداری كنیم، می دانی چرا؟ چون كه گزارش گروه تحقیقاتی نشان داده كه وجود بچه ی سیاه پوست در پس زمینه ی آفیش از نظر تبلیغاتی اشتباه است و كالا بدون آن بهتر فروش می رود. دیگر این كه صدای فیلم های تبلیغاتی یك شركت ساختمانی را دوباره ضبط كردیم زیرا به نظر مدیركل، خواننده اش مثل سیاه پوست ها آواز می خواند، هر چند یارو از سفیدی رنگ ملافه بود و سال گذشته هم از یك پسر سیاه پوست استفاده كرده بودیم كه شانس آورده و از فوران انسانیت مردم رنج نبرده بود، آب هم از آب تكان نخورده بود. تازگی ها هم یك شركت مهم هواپیمایی پیغام داده كه در فیلم های تبلیغاتی كه برای آن ها می سازیم حق نداریم هیچ سیاه پوستی را بگنجانیم، حتی اگر از كارمندان خود شركت باشند. یك بازیگر سیاه پوست آمده بود از او فیلم آزمایشی بگیریم. دیدم یك سنجاق با علامت برابری نژادها را به سینه زده، یك دست سیاه بود كه دست سفیدی را می فشرد. گفتم: عزیزجان فكر نكن اینجا تو را روی سرمان می گذاریم و حلوا حلوا می كنیم. ما فقط یك فیلم آزمایشی از تو می گیریم، همین." صلدین كه تازه منظور هال را فهمیده بود جواب داد: "من هرگز احساس نكرده ام كه به نژاد خاصی تعلق دارم." و شاید همین پاسخ بود كه بعداً وقتی هال ولانس شركتش را بر پا كرد، چمچا را روی لیست اولویت ها قرار داد و سرانجام نقش ماكسیم الی را بر سر راهش نهاد.
وقتی سیاه پوست های اِفراطی از برنامه ی مریخی ها آغاز به بدگویی كردند، به چمچا هم لقبی دادند و به این خاطر كه در مدرسه ی خصوصی تحصیل كرده و با ولانس نفرت انگیز صمیمی بود عمو تام قهوه ای خطابش كردند.
گویا در غیاب چمچا فشار سیاسی علیه برنامه بالا گرفته بود. همه چیز زیر سر آدمی به اسم دكتر اوهورو سیمبا بود. ولانس با همان صدا از بیخ گلویش گفت: "معلوم نیست این یارو در چه رشته ای دكترا دارد. تا حالا كه تحقیقاتمان به جایی نرسیده." چمچا آن دو را در كنار هم مجسم كرد: ولانس و سیمبا آنتی تز یكدیگر بودند، و گویا معترضین دیگر با موفقیت چندان فاصله ای نداشتند. ولانس با بركناری چمچا و گماشتن لندهور موبوری كه به جای او درون ماسك و لباس مربوطه، همراه با تصاویر كامپیوتری ظاهر می شد، برنامه را از محتوای سیاسی خالی می كرد. وانگهی، یهودی ها را هم بیرون كرده بود. قرار بود یك دختر خوشگل و عروسكی به جای می می در شوی تازه بازی كند. هال ولانس گفت: "به دكتر سیمبا پیغام دادم این به فلان دكترایت. هنوز جواب نداده. خیال كرده به این آسانی ها می شود در این مملكت اعمال نفوذ كرد. آخه من خودم عاشق این كشور كوچولوی لامصبم، برای همین است كه می خواهم برنامه هایش را به همه ی دنیا بفروشم. به ژاپن، امریكا، حتی به آرژانتین. می خواهم از سر تا كون این مملكت را تبلیغ كنم. تازه، در تمام زندگی بی صاحابم هم همین كار را كرده ام: تبلیغ برای این ملّت لامصب، برای این پرچم." چمچا بقیه ی حرف هایش را نشنید، چون هر وقت هال شروع به این گونه صحبت ها می كرد، دل نازك می شد و آخرش به گریه می افتاد. در اولین ملاقاتشان در رستوران بُرج سفید هم در حالی كه دهانش را از خوراك یونانی پُر می كرد، همین كار را كرده بود. چمچا تاریخ آن ملاقات را به یاد می آورد. درست بعد از شروع جنگ فالكلند بود. آن روزها مردم دوست داشتند به وطن پرستیشان سوگند یاد كنند و در اتوبوس آهنگ های میهنی زمزمه كنند. بنابراین ولانس در حال نوشیدن آرمانیاك به او خیره شد و گفت: "حالا بهت می گم چرا این مملكت را دوست دارم." چمچا كه خودش هم موافق جنگ بود تصور می كرد می داند ولانس حرفش را چگونه ادامه خواهد داد، ولی او بنا كرد برنامه ی تحقیقاتی یكی از شركت های هوایی انگلیس را شرح دادن. این شركت كه مشتری آژانس تبلیغاتی ولانس بود، با مطالعه ی چگونگی پرواز یك مگس معمولی و سپس پیاده كردن آن، ساختمان سیستم موشك های هدایت كننده را دگرگون كرده بود. هال به حالت تئاتری زمزمه كرد: "به آن می گویند سیستم داخلی تغییر مسیر. كاری است كه خطوط هوایی از قدیم با ایجاد تغییرات جزیی در زاویه های پرواز انجام می دادند و زاویه را رو به بالا، پایین، چپ یا راست می چرخاندند. تازگی محققینی كه فیلم پرواز مگس را با دُورِ سریع تماشا كرده اند، متوجه شده اند كه این حشره ی فسقلی مسیر خود را همیشه با زوایای قائمه تصحیح می كند." و شروع كرد با دست نمایش دادن. دستش را دراز كرد و در حالی كه آن را حركت می داد گفت: "بیززز. در واقع این حرامزاده ها با زاویه ی قائمه رو به بالا، پایین یا طرفین پرواز می كنند. این كار نه تنها دقت پرواز را بالا می برد، بلكه در سرعت هم صرفه جویی می كند. اگر این سیستم را در موتوری كه هوا را از دماغ تو می كشد و از ته بیرون می دهد پیاده كنی، می دانی چطور می شود؟ بی پدر از نفس می افتد، خفه می كند و هواپیما روی سر كشورهای هم پیمان لامصبمان سقوط می كند. اینجا است كه دمار از روزگارمان در می آید، ملتفت كه هستی چی می گم. به این خاطر است كه همان محقق ها موتوری با چرخش سه طرفه ی هوا اختراع كرده اند. از دماغ به دُم، به علاوه از بالا به پایین و از دو طرف. اینجا است كه باید گفت بینگو! حالا یك موشك داریم كه لاكردار مثل مگس می پَرَد و می تواند در حالی كه با سرعت صد مایل در ساعت پرواز می كند، یك سكه را از فاصله ی سه مایلی بزند. آنچه كه من در این مملكت دوست دارم همین ها است. اینجا نبوغ وجود دارد. ما بزرگترین مخترعین دنیا را داریم. بهتر از این چه می خواهی؟" چمچا با دیدن حالت جدّی هال جواب داد: "حق با تو است." هال گفت: "البته كه حق با من است."
آخرین دیدار او با هال ولانس، قبل از سفرش به بمبئی بود. ولانس او را به خانه ی اَشرافیش در های گیت دعوت كرده بود. پرچم انگلیس همچنان بالای در، در اهتزاز بود. درون خانه، دیوارها با چوب اعلا و تراس با گلدان های بلند سنگی تزیین شده بودند و منظره ی تپه ای پُر درخت از پنجره ها دیده می شد. ولانس می گفت قرار است طبق پروژه ای روی تپه ساختمانی بسازند و منظره را خراب كنند. ناهار همانطور كه حدس می زد شامل خوراك گوشت (رزبیف) و گل كلم بروكسل بود. بی بی همسر پَری وار هال با آن ها هم سفره نشد زیرا در حالی كه در اتاق بغلی بیلیارد بازی می كرد، غذای حاضری خورده بود. صحبت از سروانتس نویسنده ی اسپانیایی بود، و همراه آن شراب رعدآسای بورگاندی، آرمانیاك و آخر از همه سیگار برگ. چمچا بی اختیار اندیشید این هم بهشت آدم های خود ساخته. در دلش حس حسادتی جوشیده بود.
بعد از ناهار نوبت انجام كارهای غیرمنتظره بود. ولانس او را همراه خود به اتاقی برد كه در آن دو كلاوسن بسیار ظریف و شكیل نهاده بودند، و اقرار كرد كه: "این ها را خودم ساخته ام. این كار اعصابم را آرام می كند. اما بی بی دوست دارد برایش گیتار بسازم." استعداد سازندگی هال ولانس، گو این كه چشمگیر بود، با بقیه ی شخصیتش نمی خواند. در پاسخ به چمچا كه كنجكاوی می كرد گفت: "پدرم توی این كارها بود." و صلدین دریافت كه هال امتیازی به او ارزانی داشته است: نگاهی به تنها بخش بازمانده از شخصیت اصلی خود را، شخصیتی در پیوند با تاریخ و خون، نه مخلوق ذهن شوریده ی خودش.
به محض این كه از تالار پنهانی كلاوسن ها خارج شدند، هال ولانس همیشگی دوباره ظاهر شد و سپس در حالی كه به نرده ی تراس تكیه داده بود شروع به صحبت كرد: "آنچه آدم را متحیر می كند مقیاس كارش است." "از كه حرف می زنی؟ منظورت بی بی است؟" چمچا گیج شده بود. ولانس توضیح داد: "منظورم خانم خانم ها است. ترچر را می گویم. سگی ماده سگ را. تا بخواهی رادیكال است. آنچه او می خواهد- و فكر می كند می تواند عملی كند- ایجاد یك طبقه ی متوسط جدید است. او می خواهد یك طبقه ی لامصب در این كشور خلق كند. می خواهد از دست این بی دست و پاهای شهرستانی خلاص شود و آدم های تازه بیاورد. آدم های بی پیشینه، بی تاریخ، آدم های گرسنه، آدم هایی كه واقعاً می خواهند و می دانند كه با بودن او می توانند آنچه را كه می خواهند به دست بیاورند. تا به حال كسی پیدا نشده بود كه بخواهد یك طبقه را كاملا جابجا كند، و حیرت آور این كه اگر آن ها كلكش را زودتر نكنند، ممكن است موفق هم بشود. منظورم دشمنانش، یعنی همان طبقه ی متوسط قدیمی است. همان آدم های مُرده. ملتفت كه هستی چه می خواهم بگویم؟" و چمچا به دروغ گفت: "فكر می كنم بفهمم چه می گویی." ولانس ادامه داد: "منظور فقط تجارت نیست. زیر پای روشنفكرها را هم خیال ندارد جارو كند. پس مانده ها بیرون، گرسنه ها كه تحصیلاتشان به این جور كارها می خورد، بفرمایین تو. حالا دیگر استادهای تازه داریم، نقاشان جدید، هر جور چیز دیگری كه بخواهید. لامصب خودش یك انقلاب است. كارهای تازه در این مملكتی كه تا گلو پُر از جسدهای پوسیده است، چیزی است كه به دیدنش می ارزد."
بی بی خرامان وارد شد. از چهره اش ملال می بارید. شوهر فرمان داد: "خب، چمچا جان دیگر وقت رفتن است. ما معمولاً یكشنبه ها بعدازظهر به رختخواب می رویم و فیلم های پورنوگرافیك را روی دستگاه ویدئو تماشا می كنیم. دنیای جدید همین است صلدین. هر كس یك جوری خودش را مشغول می كند."
سازش در كار نیست. اگر قبولت نكنند حكم مُرده را داری. این راه نه به چمچا تعلق داشت نه به انگلستانی كه از آن بت ساخته و برای فتح آن آمده بود. موقعیت را باید در هر لحظه درك می كرد. هشدار داده شده بود و حالا هنگام تیر خلاص بود.
ولانس زیر گوشش زمزمه كرد: "یك وقت بهت برنخوره. خب، بعد می بینمت."
به خودش فشار آورد و گفت: "هال، آخه من قرارداد دارم."
مانند بزی بود كه به سلاخ خانه برده باشند. صدای درونِ گوشی در حالی كه معلوم بود دارد تفریح می كند، جواب داد: "لوس نشو. معلوم است كه نداری. بخشی كه ریز چاپ شده است را بخوان. می خواهی وكیل بگیر. بگو آن قسمت را برایت بخواند. نمی خواهی، مرا به دادگاه بكشان. هر كاری عشقت است بكن. برای من علی السویه است. مگر نمی فهمی. تو دیگر وجود نداری."
صدای قطع شدن مكالمه را شنید.
*
آقای صلدین چمچا كه از انگلستانی بیگانه طرد شده و درون ویرانه ی دیگری سرگردان مانده بود، در حال ناامیدی محض خبر از همراه قدیمیش شنید. گویا دست سرنوشت با او بهتر تا كرده بود و به او بد نمی گذشت. جیغ خانم صاحبخانه كه سپس جمله ای را به زبان بنگالی ادا كرد، به او فهماند كه اتفاقی افتاده است. هند در راهروهای هتل شاندار می دوید و مجله ای را تكان می داد كه بعداً معلوم شد یكی از این نشریات وارداتی به نام سینه بلیتز است. درها باز شد و آدم های موقتی، گیج و وحشتزده سرك كشیدند. میشال صفیان در حالی كه گودی كمرش از زیر بلوز كوتاهش دیده می شد، از اتاقی بیرون آمد. حنیف جانسون نیز از دفتری كه آن طرف راهرو اجاره كرده بود خارج شد. كت و شلوار و جلیقه ی ناجوری پوشیده بود. هنوز بیرون نیامده مشتی به شكمش خورد و بازویی صورتش را پوشاند. بعد دست به دعا برداشت كه: "خداوندا، به ما رحم كن." میشال، بی اعتنا به او از پشت سر مادرش داد كشید چی شده؟ كی زنده است؟
اما هند در حالی كه همچنان در راهرو می دوید، فریاد زد: "قباحت داره دختر. خودت را بپوشان."
میشال زیر لبی گفت: "به تو چه." و در حالی كه نگاه پُرشورَش را از حنیف جانسون بر نمی گرفت ادامه داد: "خودشان كه بدتر شكمشان را از زیر ساری بیرون می اندازند. انگار آن ها را كسی نمی بیند." هند هنوز ته راهرو دیده می شد كه دوان دوان مجله ی سینه بلیتز را در تاریك روشن به سوی مستاجرین تكان می داد و پشت سرهم می گفت: "او زنده است." شوق و التهابش به یونانیانی می ماند كه پس از ناپدید شدن لامبوكیسِ سیاستمدار، بر دیوارها می نوشتند او زنده است.
میشال باز پرسید: "كی؟"
صدای كودكان موقتی جواب داد: "جبرئیل فرشته." هند كه همان دَم از پله ها پایین رفت، متوجه نشد كه دختر بزرگش هنگام بازگشت به اتاق لای در را باز گذاشته و حنیف جانسون، وكیل مشهور كه خودش را ترو تمیز كرده بود، پس از پاییدن دُور و برش، تا راهرو خلوت شده به درون اتاق چپیده است. همان حنیف جانسونی كه آن طرف راهرو دفتری اجاره كرده بود تا تماسش با هموطنان قدیمی قطع نشود. همانی كه بالاهای شهر هم كارش گرفته بود و با اعضای حزب كارگر محل حشر و نشر داشت و دسیسه می چید تا در دُور بعدی به نمایندگی مجلس انتخاب شود.
تولد هجده سالگی میشال صفیان كی بود؟ چند هفته ی دیگر. و خواهرش كجا بود؟ همان خواهر هم اتاقش كه سایه و عكس برگردان خودش بود و قرار بود مراقبش باشد. خواهره رفته بود بیرون.
خب، ادامه بدهیم.
خبر چاپ شده در سینه بلیتز این بود كه یك شركت جدید سینمایی با مدیریت بیلی بتوته، بچه ی زرنگ و موفق دنیای تجارت، كه همه می دانستند عاشق سینما است، همراه با تولید كننده ی مشهور و مستقل هنری، آقای اس. اس. سیسودیا، قصد دارند برنامه ای برای بازگشت جبرئیل افسانه ای تدارك ببینند. اكنون دیگر معلوم شده بود كه این هنرپیشه ی محبوب برای دومین بار از چنگال مرگ بیرون جهیده و نجات یافته است. از قول ستاره ی مشهور نَقل شده بود كه: "بله، درست است. من به نام نجم الدین در آن هواپیما بلیت رزرو كرده بودم و وقتی مأمورین آگاهی پی بردند كه این نام مستعار من است- یعنی نام واقعیم است- هموطنانم بسیار اندوهگین شدند و من به این وسیله از هوادارانم عذر می خواهم. حقیقتش این است كه به خواست خدا، به آن هواپیما نرسیدم و چون در هر حال می خواستم به زیر زمین بروم- ببخشید، منظورم این است كه می خواستم مدتی مخفی زندگی كنم، این بود كه خبر زنده بودنم را پخش نكردم و با هواپیمای بعدی سفر كردم. عجب شانسی آوردم. حتما فرشته ای محافظتم می كند." اما بعد از مدتی فكر به این نتیجه رسیده بود كه صحیح نیست با این شیوه ی نالوطیانه و غم انگیز دوستدارانش را از دانستن واقعیت و حضور خود بر پرده ی سینما محروم نگه دارد: "به این جهت این پروژه ی سینمایی را در كمال خوشوقتی پذیرفتم و قراردادش را امضا كردم." قرار بود فیلم مثل گذشته دارای سوژه ی مذهبی، اما نو و تازه باشد. داستان آن در شهری خیالی و افسانه آمیز كه از ماسه ساخته بودند می گذشت و مضمونش ملاقات میان پیامبر و مَلِك مقرّب بود و این كه پیغمبر چگونه راه پاكی و صداقت را برمی گزیند و به پلیدی و سازش تن در نمی دهد." سیسودیا، تولید كننده ی فیلم به خبرنگار سینه بلیتز گفته بود: "فیلم این مسأله را مطرح می كند كه ایده های نوین چگونه پا به عرصه ی هستی می گذارند."- "اما فكر نمی كنید ممكن است چنین برداشتی كفرآمیز تلقی بشود و جنایتی علیه..." بیلی بتوته تاكید كرد: "به هیچ وجه. داستان، داستان است و جای خود را دارد و واقعیت جای خود را. هدف ما این نیست كه یك فیلم قاطی پاطی مثل پیام بسازیم كه هر وقت حضرت محمد (بر نامش درود باد!) صحبت می كرد، تماشاگران فقط سر شترش را می دیدند كه دهانش را تكان می دهد. یك چنین كاری در سینما-خیلی عذر می خواهم- كلاس ندارد. ما می خواهیم یك فیلم سطح بالا و پُركیفیت بسازیم. یك قصه ی اخلاقی در قالب افسانه."
سیسودیا گفت: "مثل یك رؤیا."
بعداً، همان روز وقتی خبر به وسیله ی آناهیتا و میشال صفیان به اتاق زیر شیروانی چمچا رسید، به چنان خشمی دچار شد كه تا آن روز كسی نظیرش را ندیده بود. خشمی توفانی كه صدایش را چنان بالا برده بود كه پنداری در گلویش چاقو روییده و فریادهایش را قطعه قطعه می بُرَد. وانگهی، بوی بد نفسش چنان فضا را آكند كه دخترها را از اتاق بیرون راند و سرانجام در حالی كه بازوها را بالا برده و با پاهای بُزوارش می رقصید، درست به همان شیطانی بدل گشته بود كه در این استحاله به تصویر آن تبدیل شده بود. خطاب به جبرئیل غایب فریاد زد: "دروغگو. خائن. فراری. كثافت. تو به هواپیما نرسیدی؟ پس سر كی روی زانوی من بود؟ با این دست ها كی را نوازش می كردم؟ كی از كابوس هایش می گفت و آخر سر آوازخوانان از آسمان فرود آمد؟" در همین حین، میشال صفیان كه دوباره وارد شده بود، وحشتزده التماس كرد: "تو را به خدا این قدر جوش نزن. می ترسم آخرش مامان سر برسد."
صلدین به سادگی تسلیم شد و بار دیگر به بزی رقت انگیز مبدل شد كه برای هیچ كس تهدیدآمیز نبود. ناله كنان گفت: "آخر این دروغ است. آن بلا به سر هر دومان آمد."
آناهیتا با لحنی تشویق آمیز گفت: "معلوم است جانم. اصلاً هیچ كس مزخرفات این مجله های سینمایی را باور نمی كند. هرچه دلشان می خواهد می نویسند."
و بعد دو خواهر در حالی كه می كوشیدند كمتر نفس بكشند از اتاق خارج شدند و چمچا را با بدبختی هایش تنها گذاشتند. اما در حال رفتن به چیز فوق العاده ای بی توجه ماندند. هر چند نمی توان در این مورد آن ها را گناهكار شمرد. غرابت وضع چمچا به اندازه ای بود كه حتی خودش هم متوجه تغییراتی كه در ظاهرش به وجود آمده بود نشد.
موضوع چی بود؟ این كه هنگام خشم توفانی و كوتاه چمچا نسبت به جبرئیل شاخ هایش (كه بهتر است یادآوری كنیم در طول مدت اقامتش در مسافرخانه ی شاندار چندین سانتیمتر رشد كرده بودند)، بی هیچ تردیدی حدود دو سانتیمتر كوتاه شده بود. به علاوه، برای این كه وضع را با دقت تمام روشن كرده باشیم، این را هم بگوییم كه در قسمت پایین بدن مسخ شده اش- درون شلوار عاریتی (عفت كلام اجازه نمی دهد بیش از این توضیح بدهیم) چیز دیگری هم كوچك شده بود.
به زودی آشكار شد كه خوش بینی آن مجله ی سینه بلیتز پایه و اساس درستی نداشته است. زیرا چند روز پس از انتشار آن روزنامه های محلی خبر دستگیری بیلی بتوته را در یك كافه ی ژاپنی، وسط شهر نیویورك منتشر كرده- گویا زنی به نام میلدرد مامولیان هم همراهش بوده كه هنرپیشه ی چهل ساله ای است. طبق این خبر بیلی با چند تن از زنان ثروتمند و صاحب نفوذ تماس گرفته و از آن ها مقدار زیادی پول خواسته و ادعا كرده است كه برای بازخرید آزادیش از یك فرقه ی شیطان پرست به آن نیاز دارد. آدم كلاهبردار كه درستكار نمی شود. این از آن ترفندهایی بود كه حتماً به نظر می می مامولیان شاهكار می آمد. هرچه باشد بیلی به قلب اعتقادات مذهبی امریكا نفوذ كرده، با التماس خواسته بود نجاتش بدهند. اگر روحت را بفروشی نمی توانی آن را دوباره ارزان بخری. به گفته ی بازرسان پلیس، بیلی چك های شش رقمی به حسابش ریخته بود. در اواخر دهه ی ۸۰ جامعه ی مؤمنان مشتاق تماس مستقیم با آسمان بود و بیلی كه ادعا می كرد شیطان های جهنمی جستجویش می كنند (و به همین دلیل هم باید نجاتش می دادند) حتماً مورد توجه مؤمنان مزبور قرار می گرفت. علی الخصوص كه شیطانی را هم عَرضه می كرد. این بود كه به صورت كاملا دموكراتیك به تقاضاهای جناب دلار پاسخ می گفت. آنچه بیلی در برابر چك های چاق و چله ی زنان ثروتمند ساحل غربی عَرضه می كرد، ثبات بود. بله. اثبات این كه شیطان وجود دارد. خودم او را با دو چشمم دیده ام. خدا می داند چقدر كریه و خوفناك است. و شكی نیست كه اگر شیطان وجود داشته باشد، جبرئیل هم وجود دارد و اگر كسی آتش جهنم را به چشم دیده باشد، حتماً در جایی آن سوی رنگین كمان بهشت نیز خودنمایی می كند. اینطور كه روزنامه ها نوشته بودند، می می مامولیان هم نقش مؤثری در این فریبكاری ایفا كرده و نزد خانم ها گریسته و التماس كرده بود. ولی سرانجام اعتماد به نفس بیش از حد دستشان را رو كرده بود. خانم ایلین استرول پیتر كه بعدازظهر روز قبل به آن زن و مرد وحشتزده و ناامید چكی به مبلغ پنج هزار دلار داده بود، آن ها را در كافه ی تاكه سوشی در حال خوش گذرانی و لطیفه گویی با مدیر كافه گیر انداخته بود. این خانم استرول پیتر در اداره ی پلیس نیویورك نفوذ داشت و می می هنوز دسرش را تمام نكرده بود كه یونیفورم های آبی رنگ افراد پلیس جلوی در كافه پیدا شد. آن دو آرام همراه پلیس رفتند. پالتویی كه می می در عكس روزنامه به تن داشت همانی بود كه چمچا حدس زد باید مینك چهل هزار دلاری باشد و حالت چهره اش فقط یك چیز را می رساند:
همه تان به درك واصل شوید.
و از آن به بعد هیچ چیز درباره ی فیلم فرشته نشنیدند.
*
یكی بود یكی نبود. بعد از این زندانی شدن صلدین چمچا در بدن شیطان و در اتاق زیرشیروانی مسافرخانه ی شاندار هفته ها و ماه ها به طول انجامید، كار به جایی رسید كه دیگر بدتر شدن تدریجی وضعش را نمی شد پنهان كرد. شاخ هایش (كه یك بار بی آن كه كسی متوجه شود كوتاه شده بودند) از طول و عرض رشد كرده و طوری پیچ خورده بودند كه گویی سرش را در عمامه ی تیره رنگ و استخوانی پیچیده است. از آن گذشته ریش توپیش هم بلند شده بود كه برای كسی كه صورت گِردَش قبلاً چندان پُرمو نبود، عجیب می نمود. راستش را بخواهید همه ی بدنش پُرموتر شده و از انتهای ستون فقراتش دُم خوشگلی روییده بود كه روز به روز درازتر می شد و هنوز هیچی نشده وادارش كرده بود پوشیدن شلوار مردانه را ترك گفته به شلوار چین داری كه آناهیتا صفیان از كلكسیون لباس های گل و گشاد مادرش كش رفته بود و می شد این عضو جدید را در آنجا داد، اكتفا كند. بنابراین به آسانی می توان اضطراب و پریشانیش را از این كه دگرگونی و مسخ همچنان ادامه یافته و او را به شكل جن درون شیشه در آورده بود، مجسم كرد. حتی ذائقه اش هم تغییر كرده بود. او كه قبلاً مشكل خوراكی را می پسندید، از این كه می دید حس ذائقه اش روز به روز پَست تر می شود و كم كم همه ی غذاها برایش یك مزه را می دهد، به وحشت افتاده بود. گهگاه كه به خودش می آمد و می دید كه دارد گوشه ی ملافه یا روزنامه های كهنه را می جود، از این آگاهی كه آرام آرام از جرگه ی انسانیت بیرون آمده و به بز- بله بز- نزدیك می شود، شرمزَده و مضطرب می شد. حالا دیگر مُدام باید دهانش را با دهانشوی سبز می شست تا بوی نفسش بهتر شود. موضوع آنقدر جدّی شده بود كه دیگر تحمل پذیر نبود.
حضور او در خانه چون خاری به چشم هند می خلید و او را می آزرد. از یك سو با نگرفتن اجاره ضرر می كرد، و از سوی دیگر خوف و وحشت اولیه اش همچنان باقی بود. هرچند بر اثر رَوَندِ جادویی و آرامبخش عادت مدتی بود تصور می كرد صلدین به گونه ای بیماری دچار است. مثل فیلم مردی كه فیل شد، یعنی چیزی كه حال آدم را به هم می زد، اما مایه ی ترس و وحشت نبود. به دخترهایش گفت: "اگر زیر دست و پای من نیاید، كاری به كارش ندارم. اما شما دو تا معلوم هست چرا مُدام می رَوید بالا و وقتتان را با یك آدم مریض می گذرانید؟ دارید جوانیتان را هدر می دهید، چه می دانم، انگار تو این ولایت هرچه از قدیم می دانستم دروغ از آب درآمده. مثلاً این كه دخترها باید به مادرشان كمك كنند، درسشان را بخوانند و به فكر ازدواج باشند و نروند بی خود با یك بُز بنشینند. آن هم حیوانی كه از قدیم در اعیاد بزرگ سر می بُریده اند."
به هر صورت، شوهرش پس از واقعه ی عجیبی كه در پی ملاقاتش با صلدین در اتاق زیرشیروانی پیش آمده بود، دلواپس و سرگردان مانده بود. صفیان به صلدین گفته بود شاید حق با دخترها باشد و اگر، چطور بگوید، یك آخوند می آوردند تا پادرمیانی كند، شاید جنی كه توی جسمش حلول كرده بود از آن خارج می شد. اما به محض این كه اسم آخوند را برد، چمچا برخاست و بازوها را بالای سرش به هوا بلند كرد و ناگهان اتاق از دودی گوگردی پُر شد و جیغ هولناك و مرتعشی حس شنوایی صفیان را مانند كارد درید. البته دود فوری خارج شد، زیرا چمچا پنجره را به سرعت باز كرده و با شرمساری و معذرت خواهی با دست شروع به بادزدن كرده بود: "نمی دانم یك مرتبه چه جوری شد، ولی بعضی وقت ها به نظرم می آید دارم به، به یك موجود بد مبدل می شوم."
صفیان با مهربانی به سوش چمچا كه نشسته، شاخ هایش را با دست گرفته بود رفت، دست به شانه اش نهاد و كوشید آرامش كند. آن وقت با ظاهری بی دست و پا گفت: "مسأله ی دگرگونی جوهر وجود از قدیم مورد بحث و تفحص بوده، مثلاً لوكرتیوس بزرگ در كتابش جمله ای می گوید كه معنیش این است: آنچه بر اثر تغییر و تحول مرزهای خود را می شكند- یعنی از حدود خود خارج می شود، قوانین خودش را نادیده می گیرد- این قسمتش تعبیر و تفسیر من بود- به هر صورت لوكرتیوس می گوید شكستن مرزها فوراً مرگ وجود قبلی یا قدیم آن موجود را سبب می شود." در اینجا انگشت معلم قدیمی بالا رفت: "اما اُوید در رساله ی مسخ خود نظری مخالف اِبراز كرده، می گوید: چنان كه موم نرم- حتماً منظورش پس از گرم كردن برای مُهر و موم اسناد و مدارك است- طرح ها و نقش و نگار نوین را آسان می پذیرد، و به رغم تغییر شكل ماهیّتش یكسان باقی می مانَد، ما نیز در زوایای روح خویش- ملتفت هستید آقای عزیز؟ روح، آْن جوهر فناناپذیر- همواره تغییر ناپذیریم، هرچند در پی مهاجرت به اشكال گوناگون درآییم."
صفیان سرشار از لذت بازگفتن آن واژه های كهن، این پا و آن پا كرد و ادامه داد: "من همیشه اُوید را به لوكرتیوس ترجیح داده ام. روح شما، ای عزیز بیچاره، تغییری نكرده. بلكه فقط بر اثر مهاجرت ظاهرتان به این شكل فعلی درآمده."
چمچا هر طور بود لحن خشك قدیمیش را بازیافت و گفت "این چه جور دلداری دادن است. یا باید به گفته ی لوكرتیوس اكتفا كنم كه به موجب آن نوعی دگرگونی یا مسخ در عمیقترین زوایای وجودم جریان دارد، یا به حرف اُوید تن بدهم و بپذیریم كه این تغییر شكل نشانه ای است از آنچه قبلاً به صورت بالقوه و پنهان وجود داشته."
صفیان با ناامیدی عذرخواهی كرد: "مثل این كه منظورم را درست بیان نكردم. فقط می خواستم به شما اطمینان بدهم كه نباید نگران باشید."
چمچا زیر بار اندوهی تلخ جواب داد: "آخر مردی كه دوست قدیمی و ناجیش فاسق زنش شده و همانطوری كه حتماً در كتاب های قدیمی شما نوشته اند از فرط دیوثی شاخ در آورده، چطور می تواند نگران نباشد."
*
و اما آن دوست قدیمی، یعنی جامپی جاشی، دقیقه ای نمی توانست خود را از شر این فكر برهاند كه برای اولین بار در عمرش با موازین اخلاقی مورد قبولش زندگی نمی كرد و اراده ی تغییر آن را نیز باخته بود. در مركز ورزشی، آنجا كه آموزگار هنرهای رزمی بود و علی رغم شوخی های شاگردان فراوانش بر جنبه های معنوی این هنرها تاكید می كرد، بهترین شاگِردَش، میشال صفیان آزارش می داد و می گفت: "كه اینطور ملخ جان، شما وقتی یك خوك فاشیست عزیز در كوچه ی تاریك بِهِتان حمله می كند، قبل از این كه با لگد به تخم های محترمش بكوبید، جملات آموزنده ی بودا را تقدیمش می كنید." بله در آنجا چنان بیهوده حرارت نشان داد كه شاگردان به تشویش و پریشانیش پی بردند و نگران شدند. وقتی میشال در پایان كلاس در این باره سؤال كرد، به جای جواب با تنگ نظری بی سابقه ای گفت این حرف ها به تو نیامده. آموزگار و بهترین شاگِردَش كه تا چند دقیقه ی قبل بارها مانند مشتاقترین عشاق به یكدیگر پریده و همدیگر را زمین زده بودند، اینك ایستاده نفس نفس می زدند. میشال گفت: "خب، باشه. اما می خواهم رازی را به تو بگویم." كوكاكولایش را از داخل ماشین برداشت و گفت: "چه جور رازی؟" جامپی از دنیا بی خبر، میشال زیر گوشش زمزمه كرد: "من و دوست عزیزت حنیف جانسون وكیل مدتی است با هم می خوابیم."
یكه خوردن جامپی میشال را آزرد. ادامه داد: "چه خبر شده؟ مگر پانزده سالم است؟" جامپی با صدای ضعیفی جواب داد: "اگر یك وقت مادرت..." و میشال باز با بی صبری و لحنی قهرآمیز گفت: "راستش را بخواهی من بیشتر نگران آناهیتا هستم. می خواهد هرچه را كه مال من باشد به دست بیاورد و تازه پانزده سال هم بیشتر ندارد." جامپی كه دستش به لیوان كاغذی خورده و آن را واژگون كرده بود، دید كوكاكولا توی كفش هایش سرازیر می شود. اما میشال دست بردار نبود. گفت: "زود باش بگو، من مال خودم را گفتم. تو هم باید بگویی چت شده." اما جامپی كه خیال درد دل كردن نداشت و هنوز از فكر حنیف سر می جنباند، گفت: "دیگر كارش ساخته است." میشال منظورش را طور دیگری فهمید و در حالی كه سرش را بالا می گرفت گفت: "هان. حالا فهمیدم. یعنی او از سر من زیاد است." و در حال خروج سر برگرداند و افزود: "راستی ملخ جان، مردهای مقدس دل ندارند؟"
البته جامپی زیاد هم مقدس نبود. درست مثل آن هنرپیشه ای كه در سریال كُنگ فو نقش دیوید كارادین را بازی می كرد. هر روز مُدام خودش را می خورد و توی دلش می گفت نباید به ساختمان بزرگ ناتینگ هیل نزدیك بشوم. با این وجود هر شب از در خانه ی پملا سر درمی آورد و شست به دهان ناخن می جوید و در حالی كه با دست سگ و احساس گناه را از خود می راند، یك راست به سوی اتاق خواب می رفت. آن گاه در هم می پیچیدند و با لبانشان جستجو آغاز می كردند. ابتدای لب های جامپی بر نوك سینه ی پملا حلقه می زد و بعد لب های زن به سوی شست پایینی او می لغزید.
اكنون پملا این بی صبری او را بسیار می پسندید، زیرا چنان شكیبایی در پی داشت كه در گذشته هرگز تجربه نكرده بود. شكیبایی مردی كه هیچ گاه زنی را به سوی خود "جذب" نكرده و در نتیجه قدر آنچه را كه به دست آورده بود خوب می دانست. این چیزی بود كه پملا اوایل تصور می كرد، اما بعدها آموخت كه قدر آگاهی و اشتیاق او را نسبت به تمناهای درونی خود نیز بداند. توجه شوق آمیزش را به گردن كشیده و استخوان و آن پستان های كوچك و مشكلاتی كه این بدن برای آموختن ریتمی خاص و سرانجام تسلیم به آن طی كرده بود، و همچنین رعایت زمان را در او می ستود. پملا همچنین می دانست كه او هر بار بر خود غلبه می كند و هرچند دلیلش موجه نبود، جامپی را به خاطر این كه هربار ابتدا بر اصول اخلاقی خود فایق می آمد تا سپس نزد او بیاید دوست می داشت: عظمت شوق و نیازش را نیرومندتر از همه ی باورهایش می دید و همه ی این ها را دوست می داشت و در این عشق آغاز یك پایان را نمی دید.
عشق بازیشان كه به پایان نزدیك می شد، صدایش در می آمد و فریاد می زد: "پو! هو! هی! یا!" و همه ی اَشرافیت آن صدا در سیلاب های نامفهوم رهاییش فشرده می شد.
هنوز زیاد می نوشید، ویسكی اسكاچ. و رنگ بخش میانی چهره اش به سرخی می زد. نفوذ الكل سبب كوچك شدن چشم راستش شده بود كه اكنون به نصف اندازه ی چشم چپ می رسید و اینجامپی را متنفر می كرد و آن وقت از این احساس خود به وحشت می افتاد. با این حال پملا صحبت از اِفراط در باده نوشیش را جایز نمی شمرد: یك بار كه جامپی آمد شكایت كند، هنوز دهان بازنكرده خود را كفش و پالتو به دست در خیابان یافت. اما حتی پس از آن هم دوباره بازگشت و پملا در را باز كرد و یك راست به طبقه ی بالا رفت. پنداری هیچ اتفاقی نیفتاده بود. تابوهای پملا این ها بودند: شوخی درباره گذشته اش، اشاره به سربازهایی كه از فرط نوشیدن ویسكی كله پا می شدند و هر گونه اظهارنظر درباره ی این كه شوهر متوفیش صلدین چمچای هنرپیشه هنوز زنده بود و در مسافرخانه ای آن سوی شهر به سر می برد. هرچند به قیافه ی حیوانات ماوراء الطبیعی درآمده بود.
این روزها جامپی كه اوایل مُدام از صلدین صحبت و اصرار كرده بود كه بهتر است برای طلاق اقدام كند، دیگر نسبت به رفتار غیرمنطقی او اعتراض نمی كرد. گفته بود این تظاهر به بیوه شدن قابل تحمل نیست. از آن گذشته، تكلیف داراییش چه می شد؟ هر چه باشد این ها اموال او است. آیا پملا قصد داشت او را در فقر باقی گذارد؟ اما زن در تنها موردی كه حاضر شد پاسخی بدهد گفت: "من گزارش رسمی مرگ او را گرفته ام. تو چه مدركی داری؟ آن بزی كه به عجایب المخلوقات سیرك می ماند چه ارتباطی به من دارد." این مسأله نیز اختلاف می آفرید و به تدریج كه مشكلات در ذهنش رشد می كرد، شدت و حرارتش در آموزشگاه هنرهای رزمی فزونی می گرفت.
جالب این كه در حالی كه پملا زیر بار خبر زنده بودن شوهر رنج دیده اش نمی رفت، به سبب كار در كمیته ی روابط اجتماعی، درگیر رسیدگی به ادعاهایی شده بود كه از گسترش جادوگری در میان افراد پلیس پاسگاه محل حكایت می كرد. در بسیاری از پاسگاه ها گهگاه اعمالی رخ می نمود كه از اختیار مقامات خارج بود و ناتینگ هیل، كنتیش تاون، و ایلینگتون به خودسری شهرت داشتند. اما جادوگری مسأله ی دیگری بود. جامپی باور نمی كرد. پملا با مغرورترین لحن به او گفته بود: "مشكل تو این است كه خیال می كنی در اینجا هنوز همه چیز به حال عادی جریان دارد. یك نگاهی به دُور و برت بینداز و ببین در این مملكت چه می گذرد. كار به جایی كشیده كه اگر كسی وسط خیابان لخت مادرزاد بشود و در كلاهش ادرار كند و آن را بنوشد، عجیب به نظر نمی آید. لابد تو اسمش را رواج فراماسونری در میان طبقه ی كارگر می گذاری. اما من هر روز سیاهانی را می بینم كه از وحشت فلج شده اند و از جادو و جنبل و آثار نتایج آن سخن می گویند. این پلیس های مُرده شور بُرده دیوانه ی این جور چیزها هستند. حتماً می خواهند آن ها را با استفاده از معتقدات خودشان زَهره تَرَك كنند و بعد به ریششان بخندند. آن وقت تو باورت نمی شود! كجای كاری؟ بیدار شو ببین چه می گذرد." ظاهراً شكار جادوگر در خانواده شان ارثی بود، و پملا لاولیس از این جهت به ماتیو هاپكینز رفته بود. در لحن و صدای پملا، هنگامی كه در جلسات عمومی یا رادیوهای محلی و برنامه ی اخبار منطقه ای تلویزیون سخن می گفت، شوق و تحكم آن ژنرال شكارچی جادوگر به گوش می رسید. همین صدا بود كه تاكنون از برانگیختن تمسخر نجاتش داده و ادامه ی كارش را تضمین كرده بود. جادوگرها را باید با دسته جارو از اینجا بیرون راند. حالا دیگر رسما صحبت از رسیدگی به میان آمده بود. اما آنچه جامپی را از كوره به در می كرد، این بود كه پملا به هیچ وجه حاضر نبود ارتباط میان استفاده از جادو توسط افراد پلیس را با وضع كنونی شوهرش بپذیرد. به نظر جامپی دگرگونی صلدین چمچا مستقیماً با این باور ارتباط داشت كه طبیعی بودن از عوامل پیش پا افتاده و "عادی" تشكیل نمی شود. اما وقتی كوشید مطلب را به او حالی كند، جواب داد: "هیچ ارتباطی به موضوع ندارد." و جامپی با خود گفت درست مثل قضات عالی رتبه حكم صادر می كند.
*
جامپی بر اثر شنیدن حرف های میشال صفیان درباره ی روابط جنسی نامشروعش با حنیف جانسون، همچنان كه به سوی خانه ی پملا می رفت، با افكار تعصب آمیزی در كشمكش بود. مثلاً این فكر كه اگر پدر حنیف سفیدپوست نبود، هرگز چنین كاری را نمی كرد. حنیف، آن حرامزاده ی سر به هوا كه حتماً هر وقت دختر بلند می كرد، روی فلان جای خودش یك خط می كشید. اینجانسونی كه در رؤیای نمایندگی قومش به سر می بُرد و خیال می كرد همه شان می خواهند وقتی به سن رشد رسیدند، او قیمشان باشد!... مگر اینجانسون نمی توانست بفهمد كه میشال با آن بدن توانا و دانایش هنوز بچه است؟ نه خیر. همچون چیزی حتماً دروغ بود. یعنی این حرامزاده قبل از دیگران توانست (و در اینجا جامپی مُچ خودش را گرفت)... خدا مرگش بدهد.
در راه خانه ی معشوقه كوشید به خود بقبولاند كه دلیل اصلی خشمش نسبت به حنیف، حنیف دوستش، چطور بگوید، به كاربرد زبان مربوط می شود. آخه این حنیف اصطلاحات به درد خور را خوب بلد بود: اصطلاحات زبان جامعه شناسانه یا زبان سوسیالیستی و یا رادیكال سیاه پوست، ضد نژاد پرستی عوام فریبانه، خطیبانه و یا موعظه وار، در یك كلام واژگان قدرت را از بر بود. ای حرامزاده. كشوهای مرا می گردی كه بعدش به شعری فلكزده ام قاه قاه بخندی؟ مشكل اصلی، به اختیار گرفتن و فُرم بخشیدن به زبان است. مشكل این است كه بدانیم چگونه از آن ابزاری برای آزادی خود تدارك ببینیم، چگونه چاه های زهرآلود آن را از آن خود سازیم، چگونه بر رودخانه ی زمان و خون چیره شویم، و از این همه تو هیچ نمی دانی. این كه دست و پنجه نرم كردن با آنچه مشكل می تواند باشد، و شكست تا چه اندازه اجتناب ناپذیر. قرار نیست كسی مرا برای نمایندگی انتخاب كند، با این همه او، یعنی جامپی، به ناچار نزد خود اقرار می كرد كه حسادتش نسبت به حنیف، بیشتر به خاطر توانایی او در كاربرد واژگان منحصر به هوس بود. آخه میشال صفیان خوب تكه ای بود. زیبا، كشیده و ولوله بود. اما جامپی، اگر زور هم می زد، نمی دانست چگونه دلش را به دست بیاورد و گذشته از آن، جرأتش را هم نداشت. زبان یعنی جسارت، یعنی توانایی ایجاد اندیشه. بر زبان آوردن آن و از این راه، واقعیت بخشیدن به اندیشه.
پملا چمچا همین كه در را باز كرد گفت موهایش دیشب تا صبح به كلی سفید شده بوده و برای مقابله با این بلای ناگهانی، آن ها را از ته تراشیده است. كله اش را در كلاه عمامه ای شكل قرمز سیری پنهان كرده بود كه به هیچ وجه حاضر نبود از سرش بردارد.
گفت: "خودش یكهو اینطور شد. شاید هم جادو جمبلی در كار باشد."
اما جامپی كه نمی توانست بپذیرد، جواب داد: "شاید هم واكنشی نسبت به شنیدن خبر زنده بودن و تغییر شكل یافتن شوهرت باشد."
پملا ناگهان وسط راه پله ای كه به سوی اتاق خواب طبقه ی بالا می رفت ایستاد و با یك چرخش نود درجه، در حالی كه با حالتی دراماتیك به سوی اتاق نشیمن اشاره می كرد، پیروزمندانه گفت: "در این صورت چرا این بلا به سر سگ هم آمده؟"
*
همان شب می توانست به پملا بگوید كه دیگر نمی خواهد به روابطشان ادامه دهد، كه وجدانش راحتش نمی گذارد- می توانست اراده كند و با خشم او روبرو شود و از آن پس این دوگانگی را برتابد كه بعضی تصمیم ها در آدم ایجاد می كند. تصمیم هایی كه در عین حال می تواند هم اخلاقی و هم غیر اخلاقی باشد (چرا كه چنین تصمیمی لزوماً ظالمانه، یك طرفه و خودخواهانه بود) اما وقتی وارد اتاق خواب شد، پملا صورتش را در دست گرفت، اعتراف كرد كه به او دروغ گفته و قرص ضد حاملگی نخورده است و برای بررسی واكنشش به چهره اش خیره شد. پس پملا آبستن بود و اینطور كه معلوم بود در گرفتن تصمیمات یك طرفه، مهارت بیشتری داشت! او فرزندی را كه صلدین قادر نبود به وجود آورد، از طریق جامپی به دست می آورد. با پُررویی داد كشید: "من بچه می خواستم." و در حالی كه چهره اش را پیش می آورد ادامه داد: "و حالا خیال دارم نگهش دارم."
او در خودخواهی بر جامپی پیشدستی كرده بود و حالا جامپی خود را آسوده و آزاد می یافت: رها از مسؤولیت در تصمیم گیری های مهم اخلاقی- زیرا اكنون دیگر بُریدن رابطه امكان پذیر نبود. به همین خاطر افكار گذشته را از ذهن بیرون راند و اجازه داد پملا آرام به سوی تختخواب براندش.
*
این كه صلدین چمچا در مسیر تحولی تمام و كمال می رفت تا به چیزی چون موجودات فیلم های ویدئویی علمی- تخیلی، كه موتی نامیده می شدند- یعنی موجوداتی كه در حین تكامل، به طور تصادفی از خصوصیات نژادی خود تهی و منحرف می شدند و سرانجام بر اثر انتخاب انسب، به دست طبیعت نابود می گشتند- مبدل می شد، یا این كه شیطان- این سَروَرِ جهنم در جسمش حلول كرده بود، هرچه بود، حقیقتش این است كه (و در اینجا بهتر است با احتیاط به مسأله برخورد كنیم و از آنچه محرز و محقق است تجاوز نكرده، بی آن كه شتابزده نتیجه بگیریم، بگذاریم چراغ "چنین است و جز این است" ما را تا یكی دو سانتیتمتری مقصد هدایت كند). بله این است كه دو دختر حاجی صفیان او را به زیر بال و پَر گرفته، چنان كه رسم زیبارویان است از "حیوان" مواظبت می كردند و با گذشت زمان صلدین نیز سخت به آن علاقمند شده بود. مدت ها آناهیتا و میشال را جفتی جدایی ناپذیر می انگاشت. پنداری یكی سایه ی دیگری بود. خواهر كوچكتر كه انگار پژواك خواهر بزرگتر بود، با او به چشم و هم چشمی افتاده، به تقلید از روش سازش ناپذیر میشال، ضربه های پای مخصوص كاراته و ضربه ی بازوی وینگ چان را تمرین می كرد. با این همه اخیراً به دشمنی فزاینده ای در میانشان پی برده بود كه غمگینش می كرد. یك شب میشال پشت پنجره ی اتاق زیرشیروانی كنارش ایستاده بود و از آدم هایی كه آن پایین در خیابان پلاس بودند برایش می گفت- آنجا یك سیك پیر ایستاده بود كه بر اثر حمله ی نژادپرستان لال شده بود. می گفتند هفت سال است كه كلمه ای از دهانش بیرون نیامده. در حالی كه قبلاً یكی از معدود رؤسای سیاه پوست دادگاه بخش بود. از این گذشته، حالا هر جا می رفت زنش كه عاشق قلابدوزی بود، همراهیش می كرد و مُدام با اوقات تلخی می گفت محلش نگذارید، این زبان بسته كه حرف نمی تواند بزند. كمی آن طرفتر مرد دیگری كه بسیار عادی به نظر می رسید و به قول میشال تیپ حسابدارها بود، كیف و جعبه ی بیسكوییت به دست راهی خانه بود. در محله شایع بود عادت دارد شب به شب، نیم ساعت اسباب و اثاثیه ی اتاق نشیمنش را جابجا كند. صندلی ها را پشت هم می پیچید و میانشان مثل اتوبوس كوچه می داد و آن جلو صندلی دیگری می گذاشت و وانمود می كرد راننده ی اتوبوسی است كه به بنگلادش می رود. رؤیایی بود كه همه ی افراد خانواده به ناچار در آن شركت می جستند. نیم ساعت كه می گذشت، پنداری از خواب پا شده باشد، از آن حالت بیرون می آمد و در بقیه ی اوقات از خسته كننده ترین آدم ها بود. چند لحظه بعد آناهیتا با لحنی حسادت آمیز افزود: "می خواهد بگوید شما تنها نیستید كه قربانی شده اید، در این دوروبرها آدم های عجیب و غریب زیادند."
میشال عادت داشت طوری از خیابان صحبت كند كه انگار میدان جنگی اساطیری است و خود نیز- كه آن بالا، كنار پنجره ی اتاق زیرشیروانی چمچا ایستاده، فرشته ی مأمور ثبت و درعین حال الهه ی مرگ است. چمچا قصه ی مرشدها و پاندوراهای نوین، یعنی سفیدپوست های طرفدار تبعیض نژادی و سیاه پوست های بزن بهادر و مدافع "خودكفایی" را از او آموخت. چنان با آب و تاب تعریفشان می كرد كه پنداری بازیگران اجرای مُدرنی از حماسه ی مهابهاراتا هستند. یا شاید بهتر باشد بگوییم مهاولایت. قبلاً، زیر پل راه آهن میدان جنگ هواداران جبهه ی ملی و رادیكال های شجاع حزب كارگران سوسیالیست بود. میشال به استهزا گفت: "هر یكشنبه كارشان همین بود و آن وقت ما می ماندیم و خرابی ها كه روبراه كردنشان تمام هفته مان را می گرفت." در همان كوچه بود كه پلیس حساب سه تاشان را رسیده و بعد به دروغ گناهكار قلمدادشان كرده بود. آن گوشه، اولیس جاماییكایی را كشته بودند و جاتیندر سینگ مهتا را در قهوه خانه سر به نیست كرده بودند- هنوز لكه ی خونش از روی قالیچه پاك نشده بود. چمچا كه دیگر نای جر و بحث كردن و تكرار این كه در این كشور عدل و داد و حكومت قانون وجود دارد را نداشت، شاهد خشم فزاینده ی آناهیتا شد: "این ها اثرات تاچریسم است." میشال توضیح داد: "این روزها دیگر جنگ های آنچنانی در نمی گیرد. حالا كارهای كوچك و بی اهمیت به فرد رواج دارد. مگر نه؟ یعنی پنج شش تا سفید حرامزاده جمع می شوند و شروع می كنن به كشتن ماها. هربار یكی را می كشند." شب ها بزن بهادرهای سیاه پوست در خیابان پرسه می زدند و آماده ی دعوا بودند. میشال صفیان گفت: "حالا دیگر هوای خودمان را داریم. راست می گویند بیایند جلو."
آناهیتا همچنان با خشم گفت: "نگاهش كن. ادای خانم ها را در می آورد. اگه مامان می فهمید كه چه كار می كنی چه می گفت؟"، "چه را می فهمید؟" اما آناهیتا كه از رو نمی رفت با صدای بلندتری ادامه داد: "خیال كرده ای ما نمی دانیم؟ ما می دانیم خانم چطوری روزهای یكشنبه صبح به جاهای آنچنانی می رود و تو توالت لباسش را عوض می كند و خودش را درست می كند. می دانیم روزها در دیسكوی موم داغ با كی قِر می دهد. خیال می كند نمی دانیم در آن پارتی رقصی كه با آقای اسمش را نبر رفته بود چه اتفاقی افتاده. خواهر بزرگه را برو." و آن وقت ضربه ی كاری را زد: "آخرش هم از مرض "جهل" می میرد." و البته همانطور كه چمچا و میشال دریافته بودند منظورش بیماری ایدز بود كه در یك فیلم كوتاه تبلیغاتی با این عنوان معرفی شده بود. بر پرده تصویر سنگ های قبر ظاهر می شد كه از میان خاك و دریا بیرون می آمدند و روی آن ها به جای ایدز، واژه ی "جهل" نوشته شده بود.
میشال به خواهرش حمله كرد و موهایش را كشید، ولی آناهیتا با این كه دردش آمده بود ضربه دیگری وارد آورد: "هرچه باشد من موهایم را به مدل های عجیب و غریب كوتاه نكرده ام. آن كه از این مدل خوشش می آید حتماً خُل وضع است." و آن وقت به اتفاق اتاق را ترك كردند و چمچا را در حیرت باقی گذاشتند. در این فكر بود كه آناهیتا چگونه ناگهان پیرو مادرش شده و باورهای او را در مورد زن بودن پذیرفته است. و نتیجه گرفت كه حتماً به زودی میانشان بگومگو می شود.
و همینطور هم شد. خیلی هم زود.
0 comments:
Post a Comment
Note: Only a member of this blog may post a comment.