Oct 7, 2009

فصل هشتم

فصل نهم

چراغ شگفت انگیز

۱

صلدین چمچا هجده ماه بعد از حمله ی قلبی، بار دیگر به هواپیما نشست. با تلگراف خبر داده بودند كه پدرش آخرین مراحل سرطان را طی می كند. خانم دكتر مخصوص پدرش پای تلفن با بی تفاوتی توضیح داده بود كه بیماری نوعی سرطان مغزِ استخوان و صددرصد كُشنده است. از مدت ها پیش پس از این كه چنگیز چمچا والا بقایای درختِ بلوط را برای صلدین فرستاده بود، از هم بی خبر بودند. تنها صلدین یادداشتی فرستاده بود كه از فاجعه ی بُستان جان سالم به در بُرده و پدر در پاسخ تلگرافی كوتاه زده بود كه: "نامه ات را خواندم. قبلاً اطلاع داشتم." با این حال تلگرافی كه خبرِ بد را آورده بود به وسیله ی همسر دوم، نسرین شماره ی دو، فرستاده شده بود و بسیار صریح و بی پَرده بود. "پدر در حال مرگ. اگر می خواهید ببینیدش زود بیایید. ن- چمچا والا (خانم)." صلدین با شگفتی دریافت پس از عمری درگیری با پدر و روابطی كه "خرابی های ترمیم ناپذیر" به بار آورده بود، هنوز می تواند واكنش ساده از خود نشان دهد. روشن بود كه حتماً باید قبل از این كه برای همیشه پدرش را از دست می داد خود را به بمبئی می رساند.

پس از این كه مدتی طولانی را در صف كنسولگری هند برای گرفتن ویزا گذراند، اندكی با یك كارمند خسته كلنجار رفت تا به او بفهماند تقاضایش فوریَت دارد. به نحوی احمقانه فراموش كرده بود تلگراف را با خود بیاورد. و كارمند گفته بود باید مدرك نشان بدهد. "می دانید، هر كس می تواند به اینجا بیاید و بگوید پدرش در حال مرگ است، مگر نه؟ آن هم برای این كه كارش زودتر راه بیفتد." چمچا كوشید بر خشمش غلبه كند، اما آخر سر تركید: "ببینم، نكند به نظر شما بنده شبیه لات های خالیستان هستم؟" كارمند شانه بالا انداخت. چمچا كه بدتر كفرش بالا آمده بود غرید: "حالا نشانت می دهم كی ام. من همان آدم بخت برگشته ای هستم كه تروریست ها گروگان گرفته بودند. همان كه پس از اَعمالِ همان تروریست ها از فاصله ی سی هزارپایی پایین افتاد. و حالا هم باز به خاطر همان تروریست ها باید از میرزا قلمدانی مثل تو بد و بیراه بشنوم." به تقاضای ویزایش كه میرزا قلمدان زیر دسته ی قطور تقاضاها نهاده بود، سه روز بعد پاسخ دادند و اولین پروازی كه هنوز جای خالی داشت سی و شش ساعت پس از آن بود: هواپیمای ۷۴۷ اِیرایندیا به نام گلستان.

گلستان و بوستان باغ های دوقلوی بهشت- یكی منفجر شد و این یكی... چمچا وقتی از ترمینالِ سه كه مسافران را قطره قطره به درون هواپیما می چكاند عبور می كرد نام آن را دید- كنار درِ باز، ۷۴۷ نوشته شده بود.- و رنگ از رُخَش پرید. آن وقت صدای میهماندارِ ساری پوش را شنید كه با لهجه ی صددرصد كاناداییَش به او خوشامد می گفت. ناگهان اختیار از كف داد. واكنشش ناشی از وحشت بود. چرخید تا از هواپیما بیرون بپرد. اما در حالی كه رو به گروه مسافران كه منتظر وُرود به هواپیما بودند، ایستاده بود. خوب می دانست با آن كیف چرم قهوه ای در یك دست و دو كت و شلوار در كیف نایلونی مخصوص روی بازوی دیگر، در حالی كه چشمانش دو دو می زند، ظاهر مسخره ای دارد. با این وجود تا مدتی طولانی قادر به حركت نبود. جمعیت این پا و آن پا می كرد. فكر كرد اگر این شاهرگ باشد، من آن لخته ی لامصبم. صدای شادی گفت: "من هم قبلاً می می می ترسیدم. اما حالا فهمیدم چكار كنم. هووواپیما كه ب ب بلند می شود، دددست می زنم- آآآنوقت راراراحت بلند می شود."

*

وقتی هواپیما به پرواز درآمد سیسودیا كنار لیوان ویسكیَش گفت: "اِاِمروز ت تردیدی نیست كه لكشمی بابابالاترین الهه است." وقتی گلستان روی زمین سرعت می گرفت شروع به دست زدن كرده بود و بعداً راحت در صندلیَش لم داده، با لبخند گفته بود: "این دفعه هم ت ت ترسم ریخت." جای هر دو در بخش جلوی هواپیمای درجه ی یك مخصوص غیرسیگاری ها بود. و سیسودیا مثل هوایی كه خلاء را پُر كند صندلیِ خالیِ كنار چمچا را اِشغال كرده بود. گفته بود: "به من بگو ویسكی. ش شغلت چیه؟ چقدر در می آوری؟ چ چ چند وقت خارج بوده ای؟ آآآنجا زن می شناسی یا یا به كمك اااحتیاج داری؟" چمچا چشمانش را بست و به پدر اندیشید. به این فكر افتاد كه بعد از بلوغ به یاد نمی آورد حتی یك روزِ خوش را با چنگیز گذرانده باشد و این بسیار غم انگیز بود. اما این كه پی بُرده بود آدم می تواند دست آخر پدرش را هم ببخشد شادش می كرد. در دل می گفت: "صبر كن، چیزی نمانده پیشَت بیایم." سیسودیا توضیح داد: "در این دُوران مامامادّی گرایی كی بهتر از الهه ی ث ث ثروت؟ در بمبئی بابابازرگانان جوان ش شب ها تا صبح پاپاپارتی راه می اندازند و اِالهه ی لكشمی را آن بابالا می گذارند، دَدست هایش را باباباز كرده و روروی انگشت هایش لالامپ كار گذاشته اند كه به نونوبت روشن می شود. م م ملتفتین؟ ی یعنی ث ث ثروت دارد از دستش می ریزد." بر روی پرده ی كوچكِ مخصوص نمایش فیلم میهمانداری مشغول نشان دادن دستورات ایمنی بود. در گوشه ی پرده، مردی گفته های او را با علامات های مخصوص ناشنوایان بیان می كرد. چمچا متوجه بود. فیلم به جای آدم. پیچیدگی بیشتر (زبان ناشنوایان) معنیَش بالا رفتن هزینه بود. تكنولوژیِ مُدرن در خدمت ایمنی، در حالی كه در واقع نمی توانست به جایشان مدل های تازه خریداری كند. روز به روز قطعه ای از هواپیما جدا می شد و تصادفات هوایی افزایش می یافت. بنابراین نمایش فیلم یك عوام فریبی بیش نبود. می خواستند بفهمانند: "ببینید برای ایمنی شما چه ها می كنیم. برایتان حتی فیلم هم درباره اش ساخته ایم." عوام فریبی به جای پرداختن به اصل و اساس، تصویر به جای واقعیت... سیسودیا گفت: "دارم ی یك فیلم پ پ پُرهزینه درباره اش تدارك می می بینم. اَالبته پیش خ خ خودمان بمانَد. شاید س سِری دِوی هم تویش بازی كند. حالا كه جبرئیل دارد بر می گردد، دِدِدِوی هنرپیشه ی زن شماره ی یك می شود."

چمچا شنیده بود كه بازگشت جبرئیل سر و صدای بسیاری به پا كرده است. اولین فیلمش گشایش دریای عرب موفقیت چندانی به دست نیاورده بود، زیرا حقه های سینمایی فیلم بازاری می زد و دختری كه نقش اصلی یعنی عایشه را بازی می كرد، ستاره ای به نام بیم بل بیلی موریا، به درستی از عهده ی كار برنیامده بود و بازی خودِ جبرئیل در نقش مَلِك مقرّب را بسیاری از منتقدان خودپسندانه و خودبزرگ بینانه وصف كرده بودند. دُورانی كه هیچ كس به او ایراد نمی گرفت به سر آمده بود. فیلم دومش ماهوند نیز به اهالی همه ی مذاهب برخورده و اثری از خود برجای نگذاشته بود. سیسودیا گِلِه كرد: "ببینید، او خواست با ت تهیه كننده های دیگر كار كند. آآن ها همه اش حرص می زنند. اما من هم ح حقه ها را خوب ت ترتیب می دهم، ه هم سلیقه دارم." صلدین چمچا چشمانش را بست و در صندلی لم داد. به خاطر ترس از پرواز ویسكیَش را تند نوشیده بود و حالا سرش گیج می رفت. انگار سیسودیا رابطه ی قدیمی او با فرشته را از یاد بُرده بود. چه بهتر. آن رابطه مربوط به همان هم بود: قدیم. سیسودیا كه گویی اعتماد به نفسش را از دست می داد افزود: "سی سِری دِوی در نقش لكشمی ط طلای ناب است. مهل شما ههم كه خودتان هنرپیشه اید باید در وطن ب بازی كنید. با با ممن تماس بگیرید. ششاید بتوانیم با هم كار كنیم. این فیلم ططلای سفید است: پلاتین."

سرِ چمچا گیج می رفت. كلمات چه مفاهیم غریبی می یافتند. تا چند روز پیش در مفهومِ بازگشت به وطن حقیقتی نمی یافت. اما اكنون پدر رو به مرگ بود و احساسات قدیمی شاخك هایی می فرستادند تا در وجودش رخنه كنند. شاید باز هم زبانش درست نمی چرخید و لهجه ی شرقی همراه با دیگر خصایلِ آن دیار بازمی گشت. دیگر جرأت نمی كرد دهان باز كند.

تقریباً بیست سال پیش، وقتی صلدینِ جوان با نام دست كاری شده اش در حاشیه ی تئاترهای لندن می پلكید و به زندگیِ بخور و نمیری تن می داد تا بتواند فاصله ی مطمئنی را با پدر حفظ كند، در همان اوقاتی كه چنگیز در عرصه های دیگر عقب نشسته و منزوی و مؤمن شده بود، در همان دوران بود كه روزی بی هوا پدر به پسر نامه نوشته بود و پیشنهاد واگذاری مِلكی را كرده بود. مِلك خانه ای وسیع روی تپه های ایستگاه سولان [Solan] بود.

چنگیز نوشته بود: "اولین مِلكی است كه از آنِ من شد. به همین دلیل هم نخستین هدیه ی من به تو خواهد بود." صلدین با واكنشی آنی هدیه ی پیشنهادی را دامی دید كه پدر برای جلب او به "خانه" و تار و پود قدرت خود گسترده است. بعدها وقتی دانست دولت به مِلك سولان دست انداخته و در برابر اجاره ای ناچیز مدرسه ی پسرانه ای را در آنجا داده است، هدیه ی پدر را بیشتر خوار یافت. برای چمچا چه اهمیتی داشت كه هر وقت اراده كند مدیر مدرسه به او چون رؤسای دولت عزّت می نهد و به مناسبتِ وُرودش نرمش و رژه ترتیب می دهد؟ این كارها غرورِ بزرگِ چنگیز را ارضا می كرد، نه چمچا را كه خواستارش نبود. واقعیت این بود كه مدرسه از آنجا جُم نمی خورد، هدیه ی پدر بی فایده بود و واگذاری آن جز دردسرهای اداری سودی نداشت. نامه ای نوشت و هدیه را رد كرد. این آخرین كوشش چنگیز چمچا والا بود. از آن پس دیگر هیچ چیز به او نداد. "خانه" از فرزندِ ناخلف كناره می گرفت.

سیسودیا می گفت: "من هرگز ص صورت ها را فراموش نمی كنم. شما دوستِ می می هستید. بازمانده ی فاجعه ی بُستان. به محض این كه دیدم وووحشتزده دمِ دَدَر ایستاده اید، شناختمتان. حاحالتان كه بد نیست؟" صلدین كه قلبش گرفته بود به علامت منفی سری جنباند. نه. باور كنید حالم خوب است. سیسودیا بُراق با قیافه ی زالووارَش به میهمانداری كه از كنارشان می گذشت چشمكِ چِندِش آوری زد و باز ویسكی خواست و به گفتارش ادامه داد: "خ خیلی بد شد میانه ی جبرئیل با خاخانمش به هم خورد. چه اسم قشنگی داشت، آآآله لویا. این پسره ها عجب اخلاقی دارد. چقدر حسود است. ب برای ددخترهای امروزی مشكل است. كفرشان در می آید." صلدین باز وانمود كرد خواب است. من تازه از درد گذشته رها شده ام: برو راحتم بگذار.

تنها پنج هفته پیش، در عروسیِ میشال صفیان و حنیف جانسون بود كه پایانِ دُوران نقاهتش را اعلام كرده بود. پس از مرگِ پدر و مادرش در آتش سوزی شاندار، میشال چنان به سختی احساس گناه كرده بود كه مُدام مادر را گله مند در خواب می دید: "اگه وقتی گفته بودم سیلندر ضد آتش را آورده بودی، اگر بیشتر فوت كرده بودی، اما تو هیچ وقت به حرف من گوش نمی دهی و ریه هایت آنقدر از سیگار فاسد شده اند كه یك شمع را هم نمی توانی فوت كنی، چه برسد به خانه ای كه آتش گرفته باشد." میشال زیر نگاه سنگین روح مادر، آپارتمانِ حنیف را ترك گفت، همراهِ سه زن دیگر اتاقی گرفت، از مركز ورزشی درخواستِ شغل سابقِ جامپی جاش را كرد و آن ر به دست آورد و آنقدر با شركت های بیمه درافتاد كه عاقبت خسارتش را پرداختند. تنها هنگامی كه شاندار بازسازی شده بود و بارِ دیگر زیر نظر او آماده ی گشایش بود، روحِ هند پذیرفت كه زمان تَركِ دنیای زنده ها فرا رسیده است. آن وقت میشال به حنیف تلفن زد و از او درخواست ازدواج كرد. حنیف چنان یكه خورد كه نتوانست پاسخ دهد و گوشی را به دست همكارش داد. او هم گفت: "گربه زبان جانسون را خورده است." و از طرفِ وكیلِ میخكوب شده، پیشنهادِ میشال را پذیرفت. آثار بهبودی از آلام آن فاجعه نمودار گشته بود. حتی آناهیتا كه به ناچار نزد عمه ی اُمُلش می زیست در عروسی، شاد جلوه می كرد، شاید به این خاطر كه میشال قول داده بود اتاق های خود را در هتل شاندار جدید به او واگذارَد. میشال به نشان قدردانی از تلاش صلدین در نجات پدر و مادرش از او خواسته شاهد اصلی عقد و ازدواجش باشد و هنگامی كه به سوی استیشن پینك والا كه مأمور ثبت ازدواج در آن نشسته بود می رفتند، (دی.ج. و رئیس جان مسلمه به دلیل كافی نبودنِ مدارك پلیس، از همه ی اتهامات تبرئه شده بودند.) چمچا خطاب به عروس گفت: "امروز من هم احساس می كنم در آستانه ی آغازی تازه هستم. شاید همه ی ما چنین احساسی داریم." پس از جراحی قلب، صلدین به سختی با مرگِ چندباره ی خود كنار آمده و در توهّمی كابوس وار خود را باز در حال دگردیسی به شكل موجود شیطانی، سُم دار و گوگردی یافته بود. سپس تا مدتی شرمسار از حرفه اش گریزان بود و هنگامی كه سرانجام مشتری های صدایش بازگشتند و پیشنهاد كردند یكی از صداهایش، مثلاً صدای نخود فرنگی یخزده یا سوسیس در بسته بندی عروسكی را در اختیارشان بگذارد، خاطره ی جنایات تلفنی در گلویش پیچید و صدا را در نطفه خفه كرد. با این همه در جشن عروسیِ میشال، ناگهان خود را رها شده یافت. مراسم غریبی بود. بیشتر به این خاطر كه زوج جوان هنگامی كه مراسم انجام می شد قادر به خودداری از بوسیدن یكدیگر نبودند به طوری كه سرانجام عاقد (زن جوان و شادابی كه به میهمانان یادآوری كرد اگر خیال دارند رانندگی كنند، بهتر است زیاد مِی ننوشند.) تذكر داد بهتر است شتاب كنند. ظاهراً زوج بعدی و میهمانانشان در راه بودند. بعد در كافه ی شاندار بوسه ها ادامه یافتند و رفته رفته طولانی تر و آنچنانی تر شدند؛ تا این كه سرانجام میهمانان، خود را مزاحمِ لحظه های خصوصی یافتند و آهسته حنیف و میشال را تَرك گفتند. آن دو در چنان حالی بودند كه نه تنها متوجه غیبت دوستانشان نشدند، بلكه به گروه كوچك كودكانی هم كه بیرون پنجره های كافه ی شاندار برای تماشا گِرد آمده بودند اعتنا نكردند. چمچا كه آخرین نفر بود، پرده ها را كشید و بچه ها را از تماشا محروم كرد. آن وقت در پیاده رُوی بازسازی شده ی هال استریت به راه افتاد. چنان احساس سَبُكی می كرد كه بی ا ختیار استپ شه مناكی زد.

در حالی كه برفرازِ آسیای صغیر پرواز می كردند، با دیدگان بسته اندیشید هیچ چیز، ابدی نیست. شاید اندوه، قلمروی زندگی بشر باشد و شادی ها جزایری كوچك در اقیانوس غم. و اگر آن را اندوه ننامیم دست كم افسردگی... خرناسه ی پُرتوانی كه از صندلی بغل دستی بلند شد، رشته ی افكارش را بُرید. خواب، سیسودیای ویسكی به دست را دررُبوده بود.

ظاهراً تهیه كننده ی فیلم های سینمایی، دلِ میهمانداران هواپیما را رُبوده بود. آمدند و لیوان را از میان انگشتانش با احتیاط بیرون كشیدند و به مكان امنی بردند. روی پاهایش پتویی انداختند، با تحسین به كلّه اش نگریستند و خرناسه هایش را شنیدند و گفتند: "چه قیافه ی بامزه ای دارد. خیلی ناز است به خدا!" چمچا ناگهان به یاد خانم های معاشرتی بمبئی افتاد كه در میهمانی های كوچكِ مادر به سرش دست می كشیدند و شگفتزده كوشید ریزشِ اشك هایش را مانع شود. در واقع سیسودیا تا حدودی نفرت انگیز بود. قبل از به خواب رفتن، عینكش را برداشته و به طرز غریبی برهنه می نمود. به نظرِ چمچا به هیچ چیز بیشتر از آلتِ شیوا شباهت نداشت. شاید به همین دلیل هم محبوبِ بانوان بود.

در حالی كه مجلات و روزنامه هایی را كه میهماندار آورده بودند ورق می زد، چشمش به خبری افتاد كه مربوط به دوستی قدیمی بود. شوی تلویزیونی هال والانس در امریكا موفقیتی به دست نیاورده و نمایش آن متوقف شده بود. از آن بدتر این كه آژانس تبلیغاتی و مُلحَقاتِ آن را نیز یك غول تجارتی امریكایی بلعیده بود. پنداری هال از گردونه خارج می شد. اژدهای ماورای اطلسی كه قصدِ رام كردنَش را داشت بر او چیره شده بود. تأسف خوردن به حال والانس كار مشكلی بود. حتی حالا كه بیكار شده و بیش از چند میلیون برایش باقی نمانده بود و زنِ شكنجه گر و دوستان تركَش گفته بودند و با مقاطعه كارانِ ورشكسته، زد و بندچی هایی كه دستشان رو شده بود و نیز وُزرای سابقِ فراری، سرنوشت مشتركی یافته بود. با این همه چمچا كه به سوی بستر مرگ پدر پرواز می كرد چنان احساساتی شده بود كه دلش برای هالِ پلید نیز سوخت. به طور مبهمی اندیشید: "حالا سرِ میزِ بیلیارد چه كسی بازی می كند؟"

در هند جنگِ میان زنان و مردان همچنان ادامه داشت. در مجله ی هفتگی ایندین اكسپرس شرح خودكشی عروسی را خوانده بود: "شوهر، پراجا پاتی نام دارد و متواری شده است." در صفحه ی بعد در بخش آگهی های ازدواج، هنوز والدین برای پسران خواستگاری می كردند یا عروس های "گندمگون" به بازار عَرضه می داشتند. چمچا به یاد بوبن گاندی شاعر، دوست زینی افتاد كه در این باره با غیظ و تلخی سخن می گفت: "وقتی دست های خودمان چنین آلوده است، چگونه می توانیم دیگران را به پیش داوَری متهم كنیم؟ خیلی از شماها در انگلیس مسأله ی قربانی شدن را پیش كشیده اید. البته من در آنجا نبوده ام و وضعیت شما را نمی دانم. اما در تجربه ی شخصیَم هرگز نتوانسته ام با این كه قربانی خطابم كنند كنار بیایم. واضح است كه از لحاظ طبقاتی قربانی نیستم. حتی از نظر فرهنگی هم در اینجا همه ی تنگ نظری ها و رَوَندهایی را كه به گروه های سركوبگر نسبت می دهند، وجود دارد. تصور نمی كنم هیچ كدام از ماها استحقاق این را داشته باشیم كه ادعا كنیم دارای چنین خصیصه ی شُكوهمندی هستیم."

زینی یادآوری كرده بود: "ایراد انتقادهای اِفراطیِ بوپال این است كه آدم های مرتجعی مثل سالادبابای ما را واله و شیدا می كند."

خرید اسلحه جنجال غریبی به پا كرده بود. آیا دولت هند به دلال ها رشوه داده و بعداً به بهانه های گوناگون پرده پوشی كرده بود؟ از مبالغ هنگفتی سخن گفته می شد، به طوری كه اعتبار نخست وزیرِ برخوانده، آن را ضعیف كرده بود. اما همه ی این ها به چمچا ارتباطی نداشت. به عكس تاری در یكی از صفحات میانی خیره شده بود كه جسدهای باد كرده ی فراوانی را در رودخانه ای نشان می داد. در یكی از شهرهای شمالی هند مسلمانان را به قتل رسانده و اجسادشان را در رودخانه رها كرده بودند. صدها جسد آنقدر باد كرده و پوسیده بودند كه پنداری بوی گندشان از صفحه ی مجله به مشام می رسید. و در كشمیر گروه های خشمگین مسلمانان بنیادگرا، روز عید برای یكی از وُزَرا كه زمانی محبوبیت داشته و اینك با كنگره كنار آمده بود، لنگه كفش پرتاب كرده بودند. احساسات قومی و جدایی طلبی در همه جا چنان زبانه می كشید كه گویی خدایان برای جنگ آماده می شدند. در مبارزه ی ابدیِ میان زیبایی دنیا و ظلم و جُور آن، ظلم روز به روز بیشتر به پیروزی نزدیك می شد. صدای سیسودیا رشته ی آن افكار بدبینانه را گسیخت. تهیه كننده به محض بیدار شدن چشمش به عكس اجساد شهر میروت [Meerut] كه از روی میزِ تاشوی چمچا توی ذوق می زد افتاده بود. بی آن كه مثل همیشه خوش خُلق باشد گفته بود: "اایمان به خدا و دین كه نشانه ی بالاترین آرمان های نونونوع بشر است، حالا در كِ كشورِ ما به خدمت نازلترین غرایز درآمده و خ خدا به موجودی پلید تبدیل شده است."

یكی از سخنگویان دولت گفته بود: "در این كشتار مسؤولیت تاریخ را نمی توان نادیده گرفت." اما "عوامل پیشرو" این تحلیل را نادرست می دانستند. با تیتر درشتِ دیگری نوشته بودند: "ناسیونالیست های هندی دست به كشتار می زنند." در نشریه ی سیاسی دیگری عكس شعارهایی كه بیرون مسجد جامع دهلی نصب كرده بودند دیده می شد- متولی مسجد، مردی شكم گنده با نگاهی نافذ كه بیشترِ صبح ها در باغش می نشست- قطعه زمینی با خاکی سُرخ و پوشیده از آشغال که زیر سایه ی مسجد قرار داشت- و روپیه های صَدَقه ی مؤمنین را می شمرد و هر اسكناس را طوری لوله می كرد كه از دور خیال می كردی سیگار است، و با سیاست های روز و جدایی طلب ها هم بیگانه نبود، ظاهراً خیال می كرد می شود از حادثه ی میروت نتیجه ای نیكو گرفت. شعارها این بود: "دُرود بر آنان كه با گلوله های پلیس به شهادت رسیدند." و "نخست وزیر، بیدار شو!" و سرانجام دعوت به تظاهرات و تاریخ آن.

سیسودیا ادامه داد: "روزگار بدی شده. وضع سی سی سینما هم بد است. تلویزیون و خرابی انتقاد بر آن تأثیر گذاشته." اما تا چشمش به میهماندارها افتاد نیشش تا بناگوش باز شد: "اقرار می كنم كه تنم برای بعضی چیزها می خارد. بببگذار ببینم چكار می توانم بكنم."

صلدین اندوهناك اندیشید ذهن انسان تا چه حد قادر به از این شاخ به آن شاخ پریدن است. درون پوست آدم عرصه های گوناگون از "خود" مُدام با یكدیگر در ستیزند. پس تعجبی ندارد كه نمی توانیم بر روی هیچ چیز متمركز باقی بمانیم و اَبزار كنترل از راه دور را ساخته ایم كه راحت كانال عوض كنیم. اگر یكی از این اَبزارها را بر روی خود امتحان كنیم آنقدر كانال كشف می كنیم كه برنامه ریزان تلویزیون كابلی یا ماهواره ای به خواب هم ندیده اند... مثلاً خودش شاهد بود كه هر چه می كوشید افكارش را به روی پدرش متمركز كند، باز به طرف دوشیزه زینت وكیل پرواز می كردند. فعلاً تلگرافی آمدنش را به او خبر داده بود. آیا به فرودگاه می آمد؟ آخر سر میان آن ها چه پیش می آمد یا نمی آمد؟ آیا ترك زینت و عدم بازگشت و این مدت بی خبری، عملی بخشایش ناپذیر جلوه می كرد؟ آیا او- تازه به فكرش رسید و از این كه قبلاً به آن نیندیشیده بود یكه خورد- شوهر داشت؟ درگیری احساسی چطور؟ و خودش چی؟ واقعاً چه می خواست؟ با خود گفت وقتی دیدمش این را می فهمم. گذشته نمی تواند آینده را از دیده پنهان كند، ولو این كه آینده با نیم نگاهی آكنده از پرسش همراه باشد و در آن هنگام، مرگ به میانِ صحنه گام می نهد، زندگی برای حفظ حقوقِ برابر قد عَلَم می كند.

پرواز بی حادثه به پایان رسید.

زینت وكیل در فرودگاه به انتظارش نبود.

سیسودیا اشاره كرد: "بیایید. ماماشینم آمده ماماما را بردارد. پس بگذارید برسانمتان."

*

صلدین چمچا سی و پنج دقیقه بعد به اسكاندال پوینت رسید. كنار دروازه های كودكیَش. كیف و چمدان به دست ایستاده و به سیستم ویدئویی نظارت بر وُرود و خروج كه معلوم بود وارداتی است، چشم دوخته بود. به دیوارهای پیرامونی شعارهایی بر علیه مواد مخدر نوشته بودند: "شِكَر كه قهوه ای ]منظور حشیش است.[ ‌می شود، رؤیاها غرق می شوند." و "وقتی شِكَر قهوه ای است، آینده سیاه است." به خودش نهیب زد جرأت داشته باش. و زنگ را یكبار با شدت به صدا در آورد.

*

در آن باغِ پُر از گل و گیاه، تنه ی بریده ی درخت بلوط، نگاه مشوّشَش را به خود كشید. به تلخی اندیشید: "حتماً حالا موقع پیك نیك به عنوان میز از آن استفاده می كنند." پدر برای كارهای دراماتیك و ترحّم نسبت به خودش استعداد زیادی داشت و ناهار خوردن روی سطحی كه چنین بارِ عاطفیِ سنگینی را حمل می كرد، همراه با آه هایی كه حتماً وسط لقمه ها از سینه بیرون می داد، با شخصیتش جور در می آمد. بی اختیار اندیشید مرگش را می خواهد چطور بازی كند؟ پیرمرد حرامزاده، حتماً اینك بازی شگرفی را برای جلب ترحّم ترتیب داده بود. در هر حال هركس نزد یك آدمِ رو به مرگ كاملاً تحت اراده ی او در می آمد و جای كشیده های روانی كه از بستر مرگ زده می شود، برای ابد باقی می مانَد.

نامادریَش از خانه ی بزرگ و مرمریِ پیرمردِ رو به مرگ بیرون آمد تا بی نشانی از كینه توزی به او خوشامد بگوید: "خوب شد آمدید صلاح الدین. شما را كه ببیند روحش تازه می شود. و حالا مجبور است با روحش به جنگ مرگ برود، چون از جسمش دیگر چیزی نمانده." شش، هفت سالی از مادر صلدین (اگر زنده می ماند.) كوچكتر و مانند او پرنده وار بود. پدرِ درشت هیكل و زیاده طلبش در این موارد به سلیقه اش وفادار مانده بود. صلدین پرسید: "چقدر زنده می مانَد؟" نسرین همانطور كه از تلگرافش بر می آمد، بی خودفریبی گفت: "امروز و فردایی است." سرطان به استخوان های بلند و جمجمه ی چنگیز رسیده بود،- در خانه نیز سرطان، واژگانش را به همراه خود آورده بود و دیگر كسی از بازو و ران ها حرف نمی زد- سلول های سرطانی حتی در خونِ اطرافِ استخوان ها نیز موجود بودند. نسرین گفت: "ما باید زودتر از این ها می فهمیدیم. از دو سال پیش وزنش مُدام كم می شد. اما خودتان كه می دانید، چون پیر است همه چیز را به گردن سنش می انداختیم. فكر نمی كردیم به این بیماری نفرت انگیز و پلید دچار شده باشد." و صلدین بار دیگر نیروی بانوی پیر را احساس كرد. نیروی اراده اش را كه با آن بر احساسات خود فرمان می راند. نسرین مكث كرد تا لرزش صدایش را مهار كند. كاستوربا، ننه ی سابق، برای دیدن او به باغ آمده بود. معلوم شد همسرش والابه سال گذشته بر اثر پیری در خواب مُرده است. مرگی آسانتر از آنچه اینك جسم آقایش را- همانی كه یك وقت زنش را بلند كرده بود- تحلیل می بُرد. كاستوربا هنوز ساری های كهنه و زلم زیمبودار نسرین شماره ی یك را می پوشید. امروز آن كه طرح سیاه و سفیدِ آپ آرت داشت را به تن كرده بود. او نیز با صلدین، گرم روبرو شد. بوسیدَش و به گریه افتاد و هق هق كنان گفت: "من كه تا وقتی در ریه هایش نَفَس باقی باشد، برای معجزه دعا می كنم."

نسرین شماره ی دو كاستوربا را در آغوش گرفت. سر بر شانه ی یكدیگر نهادند. مِهرشان آنی و بی زنگارِ كینه ها بود. گویی نزدیكیِ مرگ درگیری ها و حسادت های زندگی را شُسته و پاك كرده است. دو بانوی پیر یكدیگر را در باغ دلداری می دادند. اینك زمان از دست رفتن عزیزترینشان بود: عشق یا معشوقشان. سرانجام نسرین به صلدین گفت: "بهتر است زودتر بیایید شما را ببیند."

صلدین پرسید: "نه. من آمده ام؟" و از نسرین جواب درستی نشنید: "او مرد باهوشی است. مُدام می پرسد پس این همه خون كجا رفته؟ می گوید تنها دو بیماری وجود دارد كه اینطور باعث از دست رفتن خون می شود، یكی سِل است." اما صلدین اصرار كرد: "هیچ اسمش را بر زبان آورده است؟" نسرین سر به زیر افكند. تا آن زمان هرگز نه خودش و نه نزدیكانش در حضور او اسمی از سرطان نبرده بودند. چمچا پرسید: "نباید بداند به چه مبتلا شده؟ آیا این حق یك انسان نیست كه خودش را برای مرگ آماده كند؟" اما در یك آن چیزی در نگاه نسرین زبانه كشید: "خیال می كنی كی هستی كه وظیفه ی ما را به رُخِمان می كشی؟ تو همه ی حق و حقوقت را قربانی كرده ای." اما شعله فرو نشست و هنگامی كه لب گشود صدایش آرام و عاری از احساس بود: "شاید حق با شما باشد؟" اما كاستوربا نالید "چطور به او بگوییم. بیچاره قلبش می شكند."

سرطان چنان خون چنگیز را غلیظ كرده بود كه قلبش با فشار زیاد آن را درون بدن به گَردِش در می آورد. جریان خونش چنان آلوده شده بود كه تزریق خون تازه نیز دردی را دوا نمی كرد. صلدین با حسرت اندیشید از من حتی كمك فكری هم ساخته نیست. ممكن بود چنگیز پیش از آن كه سرطان، كارش را بسازد، به علت این اثرات جانبی از میان برود. اگر بر اثر سرطان به این زودی نمی مُرد، ممكن بود به ذات الریه یا به از كار افتادن كلیه دچار شود. پزشكان كه می دانستند از دستشان كاری ساخته نیست او را به خانه فرستاده بودند تا در انتظارش باشد. نسرین توضیح داد: "چون این نوع سرطان، تمام بدن را فرا می گیرد، شیموتراپی و درمان با اشعه بی فایده است. تنها درمانش مِل فالان [Melphalan] است كه در بعضی موارد، مرگ را تا چند سال به تأخیر می اندازد. اما به ما گفته اند سرطانِ او از آن نوعی است كه قرصِ مِل فالان رویَش تأثیری ندارد." و صدای درونی صلدین اصرار كرد: "او هنوز نمی داند. اما درست نیست. درست نیست." كاستوربا نالید: "با وجود این معجزه شده. دكترها گفتند معمولاً این از دردناكترین سرطان ها است. اما پدرتان اصلاً درد ندارد. آدم اگر دعا كند، بعضی وقت ها اثر دارد." به خاطرِ فقدانِ درد بود كه تشخیص سرطان اینقدر طول كشیده بود. دو سالِ تمام در بدنِ چنگیز ریشه دَوانده بود. صلدین با نرمِش گفت: "بهتر است بروم او را ببینم." وقتی گرم صحبت بودند مستخدمی كیف و چمدانش را به درون خانه بُرده بود و اینك خودش نیز داخل شد.

درون خانه هیچ تغییری نكرده بود. ظاهراً تلاش نسرین دوم برای حفظ خاطره ی نسرین اول حد و مرزی نداشت- نسرین دوم لااقل در این روزها، كه آخرین روزهای عمر همسر مشتركشان بود، بیش از پیش تلاش كرده بود. با این حال كلكسیون پرندگان خشك شده و پروانه هایش را در یكی از اتاق ها جا داده بود. صلدین از میان دیوارهای مزیّن به بال های مُرده عبور كرد و به سوی اتاق دفتر پدرش رفت.- به اصرار چنگیز تختخوابش را به طبقه ی پایین، درونِ اتاقی كه دیوارهایش پوشیده از چوب بود و كتاب ها در آن می پوسیدند، بُرده بودند تا اهل بیت برای مراقبت از او مجبور به بالا و پایین رفتن از پله ها نشوند- و سرانجام به درگاه مرگ رسید.

چنگیز چمچا والا از جوانی، خود را عادت داده بود با چشمان باز بخوابد تا "مراقب همه چیز" باشد. اكنون كه صلدین آهسته وارد اتاق شد با مشاهده ی آن دو چشمِ بازِ خاكستری رنگ كه نگاهی تهی به سقف دوخته بودند مشوّش شد. لحظه ای اندیشید كه دیگر خیلی دیر است و چنگیز، هنگامی كه او در باغ پُرحرفی می كرده، مُرده است. اما مَردِ خفته چند سرفه كرد،‌ سرش را به سوی او چرخاند و دست مُرَدَّدش را به سویش دراز كرد. صلدین چمچا به سوی پدر رفت و زیر آن دست نوازشگر سرش را خم كرد.

*

عشق به پدر پس از گذشت چند دهه ی طولانی و خشم آلود، احساسی زیبا و آرامبخش بود. صلدین می خواست بگوید این احساس، روح را تازه می كند و نَفَسی نوین به زندگی می دَمد، اما لب فروبست چون به نظرش رسید با گفتن آن به موجودات خون آشامی شبیه خواهد شد كه از مرگ دیگران جان می گیرند. ولی با این كه چیزی نمی گفت خود را هرچه بیشتر به بخش های مطرودِ وجودِ خودش نزدیك می یافت. صلدین ها- یا بهتر بگوییم صلاح الدین ها- ی دیگری كه مربوط به گذشته بودند و در مراحلی از زندگی، هنگامی كه راه خود را برمی گزیند، خصوصیات آن ها را به دور انداخته بود. اما ظاهراً، شاید در كهكشان های موازی كه در نظریه ی كوانتوم موجودند، به حیات خود ادامه می دادند. سرطان، چنگیز چمچا والا را به پوست و استخوان مبدّل كرده بود. گونه هایش فرو رفته بودند و باسنش چنان فرو رفته بود كه ناچار بود بالشی اسفنجی زیر خود بگذارد. اما عیب هایش را نیز نابود كرده بود. آنچه سُلطه جویی، سَركوبگری و ظلم در او بود از میان رفته بود تا مرد شوخ و عاشق پیشه و هوشمندی كه بود بار دیگر در اَنظار نمایان شود. صلدین (كه تازه داشت برای اولین بار بعد از ۲۰ سال از نام كامل و غیرِ انگلیسیِ خود لذت می بُرد) اندیشید: "اگر در تمام زندگیَش اینطور بود چه خوب می شد." بازیافتن پدر وقتی باید به او بدرود می گفت چه مشكل بود.

در نخستین صبح بازگشت، پدر از صلاح الدین چمچا والا خواست كه ریشش را بتراشد. گفت: "این زن های پیر من نمی دانند ریش تراش از كدام طرف می تراشد." پوست چنگیز مثل چرم از لُپ هایش پایین افتاده بود و موهای ریشش (وقتی صلاح الدین ماشین ریش تراشی را خالی كرد) مانند خاكستر بودند. صلاح الدین به یاد نداشت در چه زمانی این چنین به صورت پدر دست كشیده. هنگامی كه ماشین روی آن حركت می كرد پوست را به آرامی كشیده و بعد برای اطمینان از نرم بودنش، آن را نوازش كرده باشد. پس از پایانِ كار لحظه ای همچنان انگشتان را به گونه های پدر می كشید. نسرین و كاستوربا همین كه وارد اتاق شدند گفتند: "پیرمرد را نگاه كن. نمی تواند چشم از پسرش بردارد." چنگیز چمچا والا لبخند خسته ای زد و دندان های خرابش كه بُزاق و خُرده های غذا رویش مانده بود پیدا شدند.

هنگامی كه پدر بار دیگر به خواب رفت، بعد از این كه به اصرار كاستوربا و نسرین اندكی آب نوشیده بود، و با چشمان بازش خواب می دید و در عین حال به سه دنیا می نگریست: دنیای كنونی اتاق مطالعه اش، دنیای رمزآلودِ رؤیاها و آنچه وَرای زندگی بود و به زودی به آن می رسید (این چیزی بود كه صلاح الدین در لحظه ای وهم آلود تصور كرده بود.)، آن گاه پسر برای استراحت به اتاق خواب سابق پدر رفت. سرهای گِلی عجیب و رنگ آمیزی شده بر روی دیوارها حالتی شماتت آمیز داشتند: مردی عرب با نگاهی شرور كه عقابی بر شانه داشت، مرد طاسی كه پرنده ی سیاه بزرگی بر ابرویش نشسته بود و از وحشت در حالی كه به بالا می نگریست، زبانش را درآورده بود. صلاح الدین با این سرها از كودكی آشنا بود- از آن ها نفرت داشت، زیرا رفته رفته آن ها را بسان چهره هایی از چنگیز یافته بود. خواب در كنار سرها امكان پذیر نبود و سرانجام به اتاق دیگری رفت كه وضع آرامتری داشت.

صبح زود وقتی از خواب برخاست، به طبقه ی پایین رفت و دو زن پیر را دید كه بیرون اتاق چنگیز ایستاده و در حال رسیدگی به داروهایش بودند. به جز قرص های مالافان كه روزانه مصرف می كرد، داروهای دیگری برای مبارزه با عوارض جانبی و وخیمِ سرطان مانند كم خونی، فشار به قلب و غیره برایش تجویز كرده بودند. به دو پیرزن گفت: "باشد، همه ی دواها را می خورم. این كمترین كاری است كه از دستم بر می آید." قرص ها رنگ و وارنگ و بسیار بودند. ناگهان به یاد یكی از نمایشنامه های قدیمی مارلو‌ افتاد كه در آن قرص های پادشاهِ بیمار به جان هم می افتند. خاطره چیز عجیبی است! به زمان حال باز آمد و گفت: "بس است آبا. باید جانت را نجات دهی."

در اتاق مطالعه ی چنگیز چراغی مسی دیده می شد كه می گفتند جادو است و می تواند آرزوها را برآورده كند. اما هنوز معجزه ای از آن دیده نشده بود. شاید چون امتحانش نكرده بودند. چراغ كه اكنون تا حدودی زنگزده بود به پایین نگاه می كرد و مالِكِ رو به موتِ خود را می دید، در حالی كه به نوبه ی خود، كس دیگری كه جز تنها پسر مالك نبود، آن را زیر نظر داشت. ابتدا یك لحظه، مشتاقِ پایین آوردنِ آن شد. می خواست دست خود را سه بار به چراغ بمالد و آن وقت از جنِ عمامه به سر كه ظاهر می شد بخواهد كه آرزویش را برآورده كند... اما این كار را نكرد. اینجا جای جن و غول و عفریت نبود و نمی توانست به خود اجازه ی فرو رفتن در اوهام و خیالات واهی را بدهد. فرمول های جادویی در كار نبود، آنچه پیش رو داشت، بی فایدگیِ داروها بود. صلاح الدین در حالی كه شیشه های كوچك دارو را تكان می داد شروع به آواز خواندن كرد: "مردی كه دوا می دهد اینجا است..." و پدرش را از خواب پراند. چنگیز مانند كودكان چهره درهم كشید: "اَخ... تف..."

*

آن شب صلاح الدین، نسرین و كاستوربا را مجبور كرد در رختخواب های راحت خود بخوابند و خود در حالی كه بر تشكی روی زمین دراز كشیده بود به مراقبت از چنگیز پرداخت. بیمار، نیمه شب پس از خوردن ایزوسوربید، سه ساعت خوابید و بعد می خواست به توالت برود. صلاح الدین چنگیز را از جا بلند كرد و از سَبُكی وزنش یكه خورد. چنگیز كه همیشه مرد نسبتاً چاقی بود حالا به خوراك سلول های سرطانی مبدّل گشته بود. اما وقتی به توالت رسیدند، به تنهایی وارد شد و كمك صلاح الدین را رد كرد. كاستوربا با لحنی محبت آمیز شكایت كرده بود: "بعضی كارها را نمی گذارد انجام بدهید. خیلی خجالتی است." هنگام بازگشت به سوی تختخواب اندكی به بازوی صلاح الدین تكیه داده و در حالی كه دمپایی های كهنه اش را روی زمین می كشید، آهسته راه می رفت. موهایش سیخ ایستاده و سرش روی گردنی باریك به جلو خم شده بود. صلاح الدین احساس كرد می خواهد پدر را در آغوش گیرد، ولی در عوض، در نامناسبترین فرصت به او پیشنهاد آشتی كرد: "آبا، من برای این آمدم كه دلم نمی خواست دیگر بین ما كدروتی باشد." چنگیز كه همچنان آهسته راه می آمد بازوی پسرش را كمی فشار داد و گفت: "آن دیگر اهمیتی ندارد. هرچه بوده فراموش شده."

نسرین و كاستوربا صبح در حالی كه ساری های تمیز پوشیده و معلوم بود خوب استراحت كرده اند، لب به شكایت گشودند: "دور از او تا صبح اصلاً نخوابیدیم." بعد هر دو به سوی چنگیز رفتند و چنان او را نوازش كردند كه صلاح الدین احساس كرد دارد روابط خصوصیشان را نظاره می كند. درست مثل احساسی بود كه شب عروسیِ میشال صفیان به او دست داده بود. در حالی كه سه عاشق یكدیگر را می بوسیدند و می گریستند، آرام از اتاق بیرون رفت.

حقیقتِ بزرگِ مرگ، جادویش را بر خانه ی اسكاندال پوینت گسترده بود. آخر صلاح الدین نیز همچون دیگران به آن تن در داد. حتی چنگیز نیز كه از روز دوم غالباً مانند گذشته با یك گوشه ی لبش لبخند می زد، چنان كه انگار داشت می گفت من می دانم چه خبر است، اما به روی خودم نمی آورم. كاستوربا و نسرین مُدام از او مواظبت می كردند. چنگیز كه زبانش اندكی ورم كرده بود و سخن گفتن برایش مشكل بود، از غذا خوردن امتناع می كرد و حتی به سینه ی جوجه كه در تمام عمرش دوست داشت لب نمی زد. فقط كمی پوره و غذاهایی كه به بچه ها می دهند را می خورد. وقتی در تختخواب می نشست، صلاح الدین پشتش قرار می گرفت و چنگیز در حال غذا خوردن به بدن پسرش تكیه می داد.

آن روز صبح چنگیز می خواست با دوستانی باشد كه به عیادتش می آمدند.

پس از رفتن میهمانان، صلاح الدین اصرار كرد: "باید حقیقت را به او بگوییم." نسرین سرش را پایین انداخت و آن را به علامت تصدیق تكان داد و كاستوربا زد زیر گریه.

صبح روز بعد به چنگیز گفتند به متخصص اطلاع داده اند تا بیاید و همه ی سؤالاتش را جواب بدهد. دكتر پانیكار ساعت ده صبح وارد شد و در حالی كه از شدت احترام به خودش می درخشید گفت: "بهتر است من با او صحبت كنم. بیشتر مریض ها از این كه عزیزانشان وحشت را در چهره شان ببینند، شرم دارند." صلاح الدین خشمگین گفت: "آره جون خودت." پانیكار در حالی كه شانه اش را بالا می انداخت گفت: "خُب، در این صورت..." و عزم رفتن كرد. ولی در این لحظه نسرین و كاستوربا دست به دامن صلاح الدین شدند: "خواهش می كنم. بیایید با هم دعوا نكنیم." و صلاح الدین كه شكست خورده بود، دكتر را به اتاق پدرش هدایت كرد و در را بست.

چنگیز چمچا والا، پس از رفتن پانیكار به نسرین، كاستوربا و صلاح الدین گفت: "من سرطان دارم." بسیار آرام و شمرده صحبت می كرد: "سرطانِ خیلی پیشرفته. البته تعجبی ندارد. به پانیكار گفتم من كه از روز اول به شما گفتم سرطان دارم. پس این همه خون كجا رفته؟" وقتی از اتاق خارج شدند، كاستوربا به صلاح الدین گفت: "از وقتی شما آمدید نگاهش روشن بود. دیروز چقدر با میهمان ها شادی كرد. اما حالا دیگر نگاهش تار شده. دیگر نخواهد جنگید."

آن روز بعد از ظهر پس از این كه زن ها به خواب رفتند، صلاح الدین با پدر تنها شد. با این كه همیشه می خواست همه چیز گفته شود، حالا احساس می كرد نمی داند چه بگوید. اما چنگیز كه مایل بود صحبت كند، به پسرش گفت:

"می خواهم بدانی كه سرطان برایم مسأله ای نیست. هر آدمی باید از یك چیزی بمیرد. از این گذشته من جوان نیستم. نمی خواهم خودم را گول بزنم. می دانم كه دیگر مسیری برایم باقی نمانده تا به جایی بروم. من به آخر خط رسیده ام. باشه. از تنها چیزی كه می ترسم درد است. برای این كه درد آدم را حقیر می كند. و من نمی خواهم تحقیر بشوم.

*

چنگیز روز بعد در بیمارستان زندگی را بدرود گفت. جسدش را با آمبولانس به خانه آورده، در اتاق كارش روی تخت خوابانده بودند. نسرین، درجه ی اِیركاندیشن را بالا بُرد. هرچه باشد تابستان بود، آفتاب به زودی بالا می آمد و گرما شدت می گرفت. ممكن بود جسد بو بگیرد.

میهمان ها باز هم آمدند. عموها، دختر عموها، پسر عمه ها و دوستان همه بودند و همه با هم زمام امور منزل را در دست گرفتند. نسرین و كاستوربا روی ملافه های سفیدِ كف اتاق نشستند و زن های فامیل در كنارشان ماندند تا عزاداری كنند. بعضی ها به كمك دانه های تسبیح ذكر می گفتند. صلاح الدین كفرش درآمده بود، اما آنقدر اراده نداشت كه به آن ها بگوید ساكت شوید. بعد آخوند آمد و هنگام شستشوی جسد فرا رسید. با این كه شُمارِ مَردها زیاد بود صلاح الدین اصرار كرد هنگام شستنِ مُرده حاضر باشد. با دیدن جسد برهنه ی پدر كه به خواست آخوند پشت و رو می شد، صلاح الدین تنها زمان دیگری را در زندگیَش به یاد آورد كه چنگیز را برهنه دیده بود. نُه ساله بود كه هنگامی كه چنگیز در حمام دوش می گرفت سَرزَده وارد شد. از دیدن آلت پدر چنان یكه خورد كه هرگز آن را فراموش نكرد. چقدر آلت خودش در برابر آن كوچك بود. آخوند گفت: "چشم هایش بسته نمی شود. باید قبلاً آن ها را می بستند." بعد گفت: "شما در لندن زندگی می كنید؟ در خود لندن؟ من چندین سال در آنجا زندگی كردم. دربانِ هتل كلاریج بودم." - "واقعاً؟ چه جالب." آخوند می خواست از این در و آن در صحبت كند! حالِ صلاح الدین به هم می خورد. هرچه باشد این پدر من است، مگر نمی فهمی؟ آخوند در حالی كه به آخرین لباس های چنگیز اشاره می كرد گفت: "این لباس ها را نمی خواهید؟" - "نه، می توانید آن ها را بردارید." آخوند تشكر كرد و در حالی كه تكه های كوچك پارچه ای سیاه رنگ را در دهان و زیر پلك چشم چنگیز فرو می برد گفت: "این پارچه متبرك است. از مكه آمده." - "درش بیاور." - "نمی فهمم. این پارچه متبرك است. مگر نشنیدی؟" - "گفتم جمعشان كن." - "الهی خدا شما را ببخشد."

سرانجام چنگیز چمچا والا را به سوی قبر بُردند. "با دست خود سرِ پدر را بر خاك می نهم تا به آرامش برسد."

كسی نوشته است که جهان جایی است كه ما با مرگ خود واقعیت آن را اثبات می كنیم.

*

چراغ جادو میراثی بود كه هنگام بازگشت از گورستان انتظارش را می كشید. به اتاق كار چمچا رفت و در را بست. دمپایی های او كنار تختخواب بودند. همانطور كه گفته بود تبدیل به "یك جفت كفش خالی" شده بود. ملافه ها شكل بدن پدر را در خود نداشتند و بوی سنگین گیاهان معطر در اتاق پیچیده بود. چراغ را برداشت و پشت میز چنگیز نشست. دستمالی از جیب درآورد و چراغ را با آن مالش داد: یك بار، دو بار، سه بار.

ناگهان همه ی چراغ ها روشن شدند.

زینت وكیل وارد اتاق شد:

"آه، منو ببخش. شاید نمی خواستی چراغ ها را روشن كنم، ولی دیدم كركره ها بسته بود و اتاق خیلی تاریک و دلگیر بود." در حالی كه دست ها را تكان می داد با صدای زیبایش بلند، بلند حرف می زد. این دفعه موهای بلندش را كه تا كمر می رسید، دُم اسبی كرده بود. بله، زینی وكیل اینجا بود. "جن اختصاصی خودش." - "از این كه قبلاً نیامدم خیلی ناراحتم. می خواستم اذیتت كنم. اما بد موقعی را انتخاب كرده بودم. من خیلی خودخواهم. خوشحالم كه می بینمت یار. غاز بیچاره ی یتیمِ من."

مثل همیشه تا گردن غرق زندگی بود. در حالی كه به كار پزشكی ادامه می داد از فعالیت سیاسی دست نمی كشید و گاه در دانشگاه درباره ی هنر سخنرانی می كرد: "وقتی تو رسیدی من توی بیمارستان بودم. اما تا وقتی همه چیز تمام شد، درباره ی مریضی پدرت چیزی نمی دانستم. تازه آن وقت هم نیامدم تو را بغل بگیرم. من خیلی بدم، اگر بیرونم كنی حق داری." زینی زنی خوش قلب و گشاده دستی بود. خوش قلبترین زنی بود كه تا به حال شناخته بود. با خود گفته بود هر وقت او را دیدی می فهمی چه باید بكنی. و حالا می دید درست فكر كرده است. حرف او را بُرید و صدای خودش را شنید كه می گفت: "دوستت دارم." زینت در حالی كه بسیار راضی به نظر می رسید سرانجام گفت: "باشه، این را ندیده می گیرم. معلوم است كه تعادل ذهنیت را از دست داده ای. شانس آورده ای كه در یكی از آن بیمارستان های عالی دولتی خودت نیستی. آنجا دیوانه ها را پَهلوی معتادین به هرویین می خوابانند و آنقدر مواد مخدر در بخش ها خرید و فروش می شود كه بیچاره مبتلایان به اسكیزوفرنی آخر سر معتاد هم می شوند. اما مواظب باش. اگر بعد از چهل روز آن را تكرار كنی، ممكن است این بار حرفت را جدّی بگیرم. حالا ممكن است نشانِ بیماری باشد."

بازآمدن زینی شكست ناپذیر (كه ظاهراً هنوز بی شوهر بود.) به زندگیش، رَوَند بازسازی و نوسازی را تكمیل می كرد. رَوَندی كه به نحوی شگفت انگیز و پُرتضاد، مولودِ آخرین روزهای زندگی و بیماری پدرش بود. زندگی پیشینش در انگلستان، همراه با عجایب و بدی هایش اكنون بسیار دور و حتی بیجا به نظر می رسید. درست مثل نام كوتاه شده ی صحنه اش. وقتی به زینی گفته بود كه به نام اصلیَش، صلاح الدین، بازگشته است، زینی استقبال كرده، گفته بود: "دیگر وقتش بود. حالا دیگر می توانی از بازی كردن دست برداری." بله. مثل این كه مرحله ی دیگری آغاز شده بود كه در آن دنیا وزین و واقعی بود. دنیایی كه در آن دیگر پدری وجود نداشت. زندگی یتیم شده. مانند زندگی محمد و دیگران. زندگی ای كه بر اثر سنگینیِ مرگی نورانی، روشن شده بود و در چشمان ذهنش همچون چراغی جادو می درخشید.

چند روز بعد در آپارتمان زینی در حالی كه پس از عشقبازی در رختخوابش استراحت می كرد (زینی با شرمساری او را به خانه اش دعوت كرده بود، چنان كه گویی پس از مدت ها پوشیدگی چادر از سر بر می داشت.) تصمیم گرفته بود كه: "از این به بعد باید فكر كنم كه همیشه در نخستین لحظه ی آینده به سر می بَرَم." اما آدم نمی تواند به این سادگی از چنگال گذشته خلاص شود. به زودی زندگی پیشین به گونه ای باز می آمد.

*

صلاح الدین پی بُرد كه مرد ثروتمندی شده است. طبق وصیت نامه ی چنگیز، بهره ی ثروت هنگفتش میان نسرین، كاستوربا و صلاح الدین تقسیم می شد. از این گذشته، پس از مرگِ دو زن، صلاح الدین صاحب همه چیز می شد. با این حال خانه ی بمبئی را به كاستوربا بخشیده بود و او نیز علی رغم اعتراض صلاح الدین عازمِ فروش آن بود. زینت وكیل گفت: "بگذار آن را بفروشد. تو كه نمی توانی در آن موزه زندگی كنی."

به پیشنهاد زینی به دیدن جُرج و بوپن رفتند. جُرج میراندا فیلم مستندی درباره ی گروه های هندی و مسلمان ساخته، با صاحبانِ عقایدِ گوناگون و متضاد مصاحبه كرده بود. بنیادگرایان هر دو گروه به دادگاه شكایت كرده، خواستار ممنوعیت فیلم شده بودند. از این رو سرنوشت فیلم به دست دادگاه عالی افتاده بود. جُرج كه موهایش كمتر و شكمش بزرگتر شده و در میخانه ی دویی تالاثو نشسته بود، پس از نوشیدن مقداری رُم گفت: "دیگر امید زیادی ندارم." و نوك سبیل موم مالیده اش را پیچاند. دوست دختر جدیدش كه دختری لاغر و بلندقد با موهای كوتاه بود و صلاح الدین را به یاد میشال صفیان می انداخت، در این لحظه به كتاب شعر تازه ی بوپن حمله كرد. دختر كه نامش سواتیلكا بود، اشعار بوپن را به خاطر كاربُردِ سمبُل ها و اسطوره ها مبهم و ناروشن می یافت. اصرار داشت كه: "امروزه باید مواضع ما به وضوح و روشن بیان شوند. همه ی تمثیل ها را می توان به غلط تعبیر كرد." و بعد شروع كرد به نظریه بافی كه جامعه به وسیله ی "روایت های بزرگ" یعنی تاریخ، اقتصاد و اخلاق رهبری می شود. در هند، رشد ابزارهای دولتیِ فاسد و بسته موجب "كنار گذاشتن توده ی مردم از شركت در پروژه ی اخلاقی" شده بود. به این دلیل آن ها برای ارضای خود به كهن ترین "روایت بزرگ" یعنی ایمان دینی متوسل شده بودند. ولی این روایت ها را دین سالاران و عوامل سیاسی به گونه ای كاملاً ارتجاعی دستكاری می كنند." بوپن گفت: "ولی اگه ما نسبت به این گونه ایمان پیش داوری كنیم و آن را نادرست بخوانیم، به طرفداری از نخبگان و تحمیل نظرات خود به توده ها متهم نمی شویم؟" سواتیلكا خشمگین جواب داد: "در هند امروز خطوطی كشیده شده اند: مؤمنین بر ضد منطق گرایان و سیاهی بر علیه سفیدی می جنگد. بهتر است تو هم طرفِ خود را انتخاب كنی."

بوپن خشمگین برخاست تا آن ها را ترك كند، ولی با پادرمیانی زینی همه چیز آرام گرفت. سواتیلكا عذرخواهی كرد و طرفین یكدیگر را بوسیدند.

صلاح الدین به زودی پی بُرد كه آن ها برای بحث درباره ی نقش خود در یك تظاهرات سیاسیِ جالبِ توجه به آنجا آمده بودند. قرار بود یك "زنجیر انسانی" از شمال تا جنوب شهر برای هواداری از برابری و همبستگی ملی ایجاد شود. حزبِ كمونیستِ هند، مثلاً چنین تظاهراتی را به نحوی موفقیت آمیز در شهر كران بر پا كرده بود، ولی جُرج میراندا گفت: "اینجا بمبئی است و می شود انتظار هر گونه آزار و اذیتی را داشت. ممكن است پلیس نگذارد مقابل سِنا بایستیم." زینی به صلاح الدین گفت با وجود همه ی خطرها، این گونه تظاهرات عمومی لازم است. در حالی كه گروه های مذهبی مختلف در حملات شهرها به جان یكدیگر افتاده اند، نمی توان نیروهای بنیادگرا را به حال خود گذاشت: "باید به آن ها نشان بدهیم كه نیروهای مخالف هم قدرت دارند." صلاح الدین از سرعت دگرگونی زندگیش شگفتزده بود. من در هند وارد سیاست شده ام. خیلی عجیب است. حتماً عاشقم.

پس از این كه در مورد محل گِرد آمدن و سایر كارها به توافق رسیدند، شروع به نوشیدن رُمِ ارزان قیمت و گپ زدن كردند و آن وقت بود كه صلاح الدین شایعات را شنید. در حالی كه آن ها از رفتار عجیب جبرئیل فرشته ی هنرپیشه می گفتند، احساس كرد كه گذشته همچون خاری پنهان به او نیش می زند.

*

جبرئیل فرشته ای كه به بمبئی بازگشته بود تا زندگی هنرپیشگی قبلیَش را از سر گیرد، دیگر آن جبرئیل جذاب و مقاومت ناپذیر نبود. جُرج میراندا كه شایعات مربوط به سینما را از بر داشت گفت: "انگار خیال خودكشی داره. كسی نمی دونه چرا. می گن چون در عشق شكست خورده اینطور شده." صلاح الدین احساس كرد صورتش داغ شده است. اَلی كُن پس از آتش سوزیِ بریك هال از پذیرفتن جبرئیل فرشته خودداری كرده بود. صلاح الدین اندیشید كی از اله لویای بی گناه كه اینقدر ضربه خورده بود، تقاضای بخشش نكرد. "بار دیگر زندگیِ او را در حاشیه ی خواست های خود قرار دادیم. برای این است كه این قدر عصبانی است." این را جبرئیل از پشت تلفن به صلاح الدین گفته بود. در این آخرین گفتگو، جبرئیل افزوده بود خیال دارد به بمبئی برگردد: "تا دیگر ریخت تو و اَلی و این شهر لعنتی را در باقیمانده ی زندگیم نبینم." و حالا او اینجا بود و بار دیگر خود را به ورشكستگی می كشاند. جُرج ادامه داد: "دارد فیلم های عجیبی می سازد. این دفعه خرجش هم با خودش است. بعد از شكست آخرین فیلم هایش، تولید كننده ها خود را كنار كشیدند. اما این دفعه دیگر كارش تمام است." جبرئیل می خواست حماسه ی رامایانا را به شكل مُدرن در فیلمی بازسازی كند. با این تفاوت كه در پایان به جای این كه همه ی گناهكاران پاك و مؤمن شوند، فاسدتر و بی بند و بارتر می شدند و راونا، شاه شیطان صفت، به صورت آدمی خوب و صادق نمایش داده می شد. جُرج توضیح داد: "جبرئیل نقش راوانا را بازی می كند. ظاهراً با وجود این كه می داند نمی تواند برنده شود، می خواهد برای آخرین بار با مذهبی های اِفراطی مقابله كند."

بسیاری از كاركنان و بازیگران صحنه ی فیلمبرداری را تَرك گفته و در مصاحبه ها جبرئیل را به كفر، شیطان پرستی و خِباثت متهم كرده بودند. از این گذشته رفتار غلطش بیشتر از انتخاب موضوع فیلم موجب شایعات گشته بود. جُرج گفت: "بعضی روزها خوب و مهربان است و در روزهای دیگر چنان سر صحنه می آید كه انگار خدا است و از همه می خواهد زانو بزنند. من شخصاً فكر نمی كنم تهیه ی فیلم به پایان برسد، مگر این كه جبرئیل برای مشكل روانیش چاره ای بیابد. اول مریض شد، بعد هواپیمایش سقوط كرد و بعد هم در عشق شكست خورد. خوب معلوم است دیگر، بدتر از همه این بود كه مسأله ی مالیات های پرداخت نشده اش در دست تحقیق بود و چند پلیس به خانه اش آمده بودند تا درباره ی مرگ ركا مرچنت از او سؤالاتی كنند. شوهر ركا، پادشاه بولبرینگ، تهدید كرده بود كه: "همه ی استخوان های این حرامزاده را خُرد می كنم." و جبرئیل تا چند روز با محافظ سرِ كار می رفت. از طرف دیگر شایع شده كه شب ها به محله های بدنام می رود. بیم پل از این وضع استفاده كرده، مُدام مصاحبه می كند. معلوم است كه فرشته یك چیزیش شده. "راستی شنیده ام شما او را می شناسید." و به صلاح الدین كه رنگ و رویش سرخ شده بود نگاه كرد. صلاح الدین گفت: "خوب نمی شناسمش. در هواپیما با هم بودیم." معلوم بود جبرئیل نتوانسته از شرِ شیطان درونیش خلاص شود. صلاح الدین به سادگی باور كرده بود كه حادثه ی آتش سوزی بریك هال و این كه جبرئیل جان او نجات داده بود، هر دو را از بدی ها پاك كرده و شیطان های درونشان را به آتش سپرده است. تصور می كرد عشق مانند نفرت نیرویی انسانی می آفریند و خوبی همچون بدی انسان را دگرگون می كند. اما هیچ چیز ابدی نبود. گویی هیچ مداوایی كامل نمی شد.

دو روز بعد صلاح الدین در روزنامه خواند كه یك تیم بین المللی كوهنوردی برای صعود به "قله ی پنهان" وارد بمبئی شده است. نام الی لویا كُن، "ملكه ی اِوِرِست"، در میان كوهنوردان بود. گذشته همچون رؤیایی مكرر باز می گشت. صلاح الدین اندیشید: "من معنی ارواح گذشته را می دانم. مفهومش این است كه كار ناتمام مانده، همین."

*

تا چند روز بعد، صلاح الدین به الی فكر می كرد. برای چه به بمبئی آمده بود؟ رفته رفته مطمئن می شد كه به زودی اتفاق بدی می افتد.

آیا باید به دیدن جبرئیل می رفت؟

صدای درونیش هشدار داد: اتفاق بدی می افتد كه تو نمی دانی چیست و نمی توانی درباره اش كاری بكنی. بله. یك اتفاق بد.

*

و این واقعه روز تظاهرات روی داد. تظاهراتی كه بر خلاف انتظار، موفقیت آمیز از آب درآمد. اما به گفته ی زینی: "به نظر مقامات این یك نمایش كمونیستی است. پس نباید زیاد منعكس شود."

پس تیترهای روزنامه ها چه بود؟

مرگ ملكه ی اِوِرِست و تهیه كننده ی بزرگ سینما.

تراژدی دوگانه در تپه ی مالابار.

جبرئیل فرشته ناپدید می شود.

جسد اس اس سیسودیا، تهیه كننده ی محترم سینما، در حالی كه گلوله ای به قلبش اصابت كرده بود، در منزل جبرئیل فرشته پیدا شد. خانم اله لویا كُن نیز به تصور پلیس "طی همان حادثه" از پشت بام آسمانخراش پایین افتاده بود. همان آسمانخراشی كه چند سال پیش، ركا مرچنت خود و فرزندانش را از بام آن به زیر افكنده بود.

در روزنامه های صبح روز بعد، فرشته مظنون قلمداد شده بود. صلاح الدین گفت: "باید به اسكاندال پوینت برگردم." و زینی را كه خشمگین و معترض بود تنها گذاشت. چطور می توانست به او بفهماند كه احساس گناه می كند، یا كشته شدن این دو نتیجه ی اَعمال پلید او بود.

*

آن شب صلاح الدین چمچا در اتاق خواب كودكیش كنار پنجره ایستاده بود كه كاستوربا آهسته در زد: "یك نفر آمده شما را ببیند." با صدایی آهسته و حالتی ترسیده سخن می گفت: "از درِ خدمتكارها وارد شده. گوش بدین، جبرئیل است كه آمده. جبرئیل فرشته. همان كه روزنامه ها نوشته اند..." و بقیه ی حرفش را خورد.

- "كجا است؟"

- "توی دفتر پدرتان است. شاید بهتر باشد پَهلویش نروید. می خواهید به پلیس تلفن كنم؟"

- "نه لازم نیست. می روم ببینم چه می خواهد."

جبرئیل روی تختخواب چنگیز نشسته و چراغ كهنه را در دست گرفته بود. لباس هایش چرك بودند و قیافه اش مثل آدم های بیداری كشیده بود. با چشمانی بی نور به او نگریست و گفت: "بیا تو سپونو. خانه ی خودت است."

صلاح الدین گفت: "مثل این كه حالت خوش نیست." جبرئیل فرشته گفت: "بنشین و دهانت را ببند. آمدم قصه ای برایت تعریف كنم."

و بعد برایش گفت كه چگونه سیسودیا و اله لویا به او خیانت می كرده اند، و او نیز كه همیشه نسبت به آنان مظنون بوده، خشم خدا را حاكم گردانده بود،‌ سیسودیا را با تیر زده و دختره را به پیشنهادِ ركا از آن بالا به پایین پرتاب كرده بود.

*

صلاح الدین با شنیدن این گفته ها سخت به فكر فرو رفته بود كه كسی در زد:

"پلیس. لطفاً در را باز كنید." ظاهراً كاستوربا سرانجام آن ها را خبر كرده بود.

جبرئیل چراغ شگفت انگیز چمچا والا را برداشت و با سر و صدا به زمین انداخت. صلاح الدین ناگهان پی بُرد كه جبرئیل اسلحه ای در آن پنهان كرده است. فریاد زد: "مواظب باشید، او مسلح است." صدای در زدن قطع شد. جبرئیل سه بار به چراغ دست كشید و ناگهان رولور را در دست گرفت.

صلاح الدین به یاد آورد كه جنِ بَدهِیبَت بعد از ظهور می گوید: "آرزوی شما چیست؟ من بنده ی مالِكِ این چراغ هستم." صلاح الدین خود را از وقایع جدا می یافت. درست مانند جبرئیل پس از این كه بیمار شده بود. فكر كرد كه اسلحه، آدم را چقدر محدود می كند. مثلاً حالا كه اسلحه در دست جبرئیل بود و او بی سلاح در برابرش نشسته بود، دنیا چقدر كوچك به نظر می رسید. جن های قدیم همه ی درها را باز می كردند. در حالی كه این غولِ مُدرن، بنده ی چراغ قرن بیستم، چقدر مبتذل بود.

جبرئیل فرشته به آرامی گفت: "خیلی وقت پیش به تو گفته بودم كه اگر بدانم این مرض دیگر راحتم نمی گذارد و همیشه عود می كند، نمی توانم تحملش كنم." و به سرعت، پیش از این كه صلاح الدین بتواند مانع شود، اسلحه را به دهان گذاشت و ماشه را كشید. جبرئیل آزاد شد.

كنار پنجره ایستاده بود و به بیرون می نگریست. ماه بدر تمام بود. سرش را تكان داد. كودكی تمام شده بود. به دَرَك! بگذار بولدوزرها بیایند. اگر قدیمی ها از مرگ سر باز زنند، تازه ها نمی توانند متولد شوند.

صدای زینت وكیل از پشت سرش گفت: "بیا برویم." انگار علی رغم همه ی اشتباهات، شرارت و گناهانی كه نامش از انسان بودن است، شانس دیگری به او داده می شد. بله، این دفعه شانس آورده بود. زینی گفت: "بیا برویم خانه ی من."

صلاح الدین به سوی او چرخید و گفت: "برویم."

0 comments:

Post a Comment

Note: Only a member of this blog may post a comment.