فصل هشتم
گشایش دریای عرب
سری نیواس، تاجر عروسك عادت داشت هرچند گاه با لحنی تهدیدآمیز به زن و فرزندانش بگوید آخرش یك روز وقتی دیگر زندگی در این دنیای مادی مزه نداشت، همه چیز، حتی نامش را رها می كند و سان یاس می شود و آواره با كاسه ی گدایی عصازنان از این دِه به آن دِه می رود. خانم سری نیواس كه می دانست شوهر ژلاتینی و خوش خلقش از شهرت خود به ایمان و ادای آداب دینی لذت می بَرَد و در عین حال از حادثه جویی هم چندان بدش نمی آید (مگر سال ها پیش به اصرار او آن همه خرج نكرده، به گرند كانیون [Grand Canyon] در امریكا نرفته بودند؟)، این حرف ها را تحمل می كرد. چون این انگیزه ی توسل به درویشی هر دو نیاز درونیِ شوهرش را ارضا می كرد. با این حال هر وقت شوهر را می دید كه پایین تنه ی چاقش را روی مبل نهاده و از ورای میله های آهنی درِ وُرودی، به دنیای بیرون می نگرد یا وقتی با كوچكترین دخترشان، مینوی پنج ساله بازی می كرد، همینطور وقتی می دید اشتهایش همراه با گذشت زمان به جای تحلیل رفتن و رسیدن به حد كاسه ی گدایی، شادمانه رو به افزایش است- لب هایش را غنچه می كرد و قیافه ی هنرپیشه های زیبا را به خود می گرفت ( در حالی كه به همان چاق و چلگی شوهرش بود.) و زمزمه كنان به درون خانه می رفت. به این جهت یك روز وقتی مبل را خالی و لیوان شربتِ آبلیموی سری نیواس را نیمه نوشیده روی دسته ی آن یافت، سخت تعجب كرد.
راستش را بخواهید، خودِ سری نیواس هم هرگز نتوانست درست توضیح بدهد كه چطور شد یك روز صبح نشستن روی مبل راحت حیاط را رها كرده، پرسه زنان به جایی رفت كه بتواند رسیدن دهاتیان تپتلی پور را تماشا كند. پسر بچه های شیطان كه همه چیز را از یك شب قبل می دانستند در خیابان ها با صدای بلند از راهپیمایی حیرت انگیز جماعتی با كیف و چمدان می گفتند كه از راه سیب زمینی به سوی جاده ی عریض كامیون رُو در حركتند. می گفتند دختری مو نقره ای راهنمایشان است و تعداد كثیری پروانه دُور سرشان در پروازند و میرزا سعید اختر در مرسدس بنز سبز زیتونیَش با قیافه ای كه انگار هسته ی انبه توی گلویش گیر كرده، پشت سرشان می آید.
هرچند چانتاپانتا سیلوهای متعدد سیب زمینی و یك كارخانه ی عروسك سازی داشت، اما آنقدرها بزرگ نبود كه وُرود صد و پنجاه نفر توجه اهالیش را جلب نكند. سری نیواس درست قبل از رسیدن جماعت با نمایندگان كارگرانش ملاقات كرده بود كه اجازه می خواستند چند ساعت كار را تعطیل كنند و به تماشای آن واقعه ی بزرگ بروند. چون می دانست آن ها در هر صورت كار را تعطیل خواهند كرد، پذیرفت. با این وجود مدتی از لجبازی زیر سایبان وُرودی باقی ماند و كوشید تا وانمود كند پروانه های هیجانزا، شكم گنده اش را به تب و تاب نینداخته اند. بعداً به میشال اختر گفته بود: "چی بگم. یك پیش بینی بود. معلوم بود این همه آدم فقط برای خوردن و نوشیدن به اینجا نیامده اند. او به دنبال من آمده بود."
اهالی تیتلی پور همراه با گریه ی شیرخواران، فریاد بچه ها، غرولند پیرها و لطیفه های نچسب عثمان صاحب بوبوم كه چندان مورد علاقه سری نیواس نبود، به چانتاپانتا رسیدند و اندكی بعد بچه ها به پادشاهِ عروسك سازی خبر دادند كه همسر و مادر زن میرزا سعید زمیندار، كه همراه مسافرانند، مانند دهقانان پیاده سفر می كنند و لباس كورتای ساده پوشیده، هیچ جواهری همراه ندارند. بعد از شنیدن این خبر بود كه سری نیواس به كافه ی سر راه رفت. همه ی اهالی تیتلی پور آنجا جمع بودند و كوكوی سیب زمینی می خوردند. درست همزمان با او جیپ پلیس چانتاپانتا هم سر رسید. بازرس روی صندلی جیپ ایستاده، پشت بلند گو فریاد می زد اگر این راهپیماییِ جمعی فوراً تعطیل نشود، حساب همه را خواهد رسید. سری نیواس با خود گفت باز جنگ میان هندو و مسلمان شروع شد. این بد است، بد.
پلیس با زائران مانند تظاهركنندگان فرقه ای برخورد می كرد، اما وقتی میرزا سعید اختر پیش آمد و حقیقت را به بازرس گفت بدتر گیجش كرد. حتی سری نیواس برهمن كه طبعاً هرگز به خیال سفر حج نیفتاده بود هم تحت تأثیر قرار گرفته بود. هر طور بود از میان جمعیت پیش رفته بود تا سخنان زمیندار را بشنود: "قصد این مردمان پاك سرشت این است كه پیاده تا دریای عرب بروند. آن ها معتقدند كه آب دریا در برابرشان گشوده شده، راهی باز خواهد شد." لحن میرزا سعید ضعیف بود و بازرس را كه رئیس پاسگاه چانتاپانتا بود متقاعد نكرد: "جدی می گویید جی؟" میرزا سعید گفت: "من نه، ولی آن ها تا دلتان بخواهد جدّی هستند. خیال دارم قبل از این كه اتفاق بدی بیفتد از خر شیطان پایینشان بیاورم." رئیس پاسگاه با سبیل كلفت، یراق ها و خود بزرگ بینیَش با سر علامت منفی داد: "گوش كنید آقا، چطور می شود به این همه آدم اجازه ی تجمع در خیابان داد؟ ممكن است افرادی برانگیخته شوند و حادثه پیش بیاید." درست در آن لحظه زائران راه گشودند و سری نیواس برای نخستین بار پیكر خیال انگیز و باورنكردنی دختر را دید كه لباسی از پروانه به بر داشت و موهای به سفیدی برفش تا قوزك پا می رسید. بی اختیار فریاد زد: "عایشه این تویی؟" و بعد پنداری عقل از سرش پریده باشد افزود: "پس عروسك های تنظیم خانواده ی من چی شدند؟"
اما كسی به او توجهی نداشت، همه چشم به عایشه دوخته بودند كه آرام به رئیس پاسگاه كه سینه پیش داده بود نزدیك می شد. هیچ نگفت، اما لبخند بر لب آورد و سر تكان داد و یارو انگار یك مرتبه بیست سال جوانتر شده باشد مثل پسربچه های ده، یازده ساله تندی گفت: "باشه، باشه خانم. ببخشید مادام، منظوری نداشتم. خواهش می كنم ندیده بگیرید." و مشكل پلیس در آن لحظه حل شد. همان روز چند ساعت بعد، در گرمای بعدازظهر گروهی از جوانان شهر كه با آر. اس. اس. و ویشوا هندو پاریشاد [Wishwa Hindu Parishad] ارتباطاتی داشتند از پشت بام های اطراف شروع به سنگ اندازی كردند. اما رئیس پاسگاه ظرف دو دقیقه همه را دستگیر و روانه ی زندان كرد.
سری نیواس با صدای بلند خطاب به فضای خالی گفت: "عایشه دخترم، چه بلایی بر سرت آمده؟"
زائران در گرمای روز هرجا سایه می یافتند استراحت می كردند و سری نیواس گیج و منگ، در میانشان می گشت. از احساس خاصی پُر بود و در می یافت نقطه ی چرخش بزرگی بی مقدمه در زندگیش فرا رسیده است. با نگاهش در پی هیكل دیگرگون عایشه ی پیغمبر كه زیر درخت پیپال پیش میشال اختر و مادرش خانم قریشی و عثمانِ عاشق پیشه نشسته بود می گشت. اما سرانجام به میرزا سعید زمیندار رسید كه روی صندلی عقب مرسدس دراز كشیده، خواب نبود و احساس می كرد زیر شكنجه است. سری نیواس با تواضعی ناشی از شگفتی پرسید: "ست جی، شما به این دختر ایمان نیاورده اید؟"
میرزا سعید برخاست و گفت: "سری نیواس. ما مردان متجددی هستیم. مثلاً می دانیم كه معمولاً پیرها در سفرهای طولانی از پا در می آیند، خدا سرطان را درمان نمی كند و آبِ اقیانوس از هم باز نمی شود. باید به این جنون خاتمه بدهیم. با من بیایید. در ماشین جا زیاد است. شاید شما بتوانید كمك كنید تا منصرفشان كنیم. این عایشه مدیون شما است، شاید به حرفتان گوش بدهد."
سری نیواس با احساس زبونی چنان كه پنداری دست هایی اعضای بدنش را می فشردند گفت: "با ماشین بیایم؟ پس كارم چه می شود؟"
میرزا سعید اصرار كرد: "اجرای این فریضه برای خیلی از این ها مترادف با خودكشی است. من به كمك نیاز دارم، و البته حاضرم بهایش را هم بپردازم."
سری نیواس كه احساس می كرد به او توهین شده در حالی كه عقب عقب می رفت گفت: "منظور پول نیست. معذرت می خواهم ست جی. باید درباره اش فكر كنم."
میرزا سعید پشت سرش فریاد زد: "مگر متوجه نیستی؟ ما كه با این ها هم مذهب نیستیم. هندو- مُسلم- بهایی! می توانیم یك جبهه ی غیر مذهبی بر علیه این مزخرفات تشكیل دهیم."
سری نیواس برگشت و گفت: "اما من آدم بی دینی نیستم. عكس الهه ی لكشمی [Lakshmi] همیشه به دیوار اتاقم است."
میرزا سعید گفت: "البته الهه ی ثروت برای یك تاجر بهترین الهه است."
سری نیواس افزود: "و در قلبم." میرزا سعید به خشم آمد: "اما حتی فیلسوف های شما هم قبول دارند كه الهه یك پدیده ی ذهنی است. تجرید نیروی پوینده ی خدایان است..."
تاجرِ عروسك، رو به پایین، به عایشه می نگریست كه زیر لحاف پروانه هایش به خواب رفته بود. گفت: "من كه فیلسوف نیستم ست جی." و نگفت كه قلبش سخت به ضربان آمده. كشف كرده بود كه دخترِ خفته درست عین تصویر الهه است كه روی تقویم به دیوار كارخانه نقش بسته. صورتشان با همدیگر مو نمی زد.
*
سری نیواس همراه زائران شهر را ترك گفت و به التماس های همسرش كه با روی پریشان مینو را بلند كرده، در برابر چشمانش می جنباند وقعی ننهاد. به عایشه گفته بود با این كه نمی خواهد به زیارت مكه برود، یكباره تمایل شدیدی به همراهی با او در خود یافته است. حتی تا دریا.
همین كه میان دهاتیان تیتلی پور جا گرفت و با دیگران هم قدم شد، با آمیزه ای از شگفتی به صف بی انتها و ادراك ناپذیرِ پروانه ها چشم دوخت كه چون چتری غول آسا با پرواز خود زائران را سایبان می كردند. پنداری پروانه های تیتلی پور دنباله رُوی درخت كبیر بودند. اندكی بعد از شدت ترس، لذت و شگفتی فریاد كوچكی كشید، زیرا چند دوجین از آن موجودات رنگ به رنگ روی شانه اش نشسته و فوراً به همان رنگ سرخ پیراهنش درآمده بودند. اكنون بود كه بغل دستیَش را شناخت. سرپنج محمد دین بود كه ترجیح داده بود در صفِ مقدّم نباشد. او و همسرش خدیجه به رغم كبیر سنّی، با نشاط گام می زدند. سرپنج همین كه چشمش به آن نشانه ی كرامت كه بر شانه ی بازرگان نشسته بود افتاد، دست دراز كرد و دست او را به گرمی فشرد.
*
رفته رفته مسلّم می شد كه باران نخواهد بارید. در دوردست صف گله های لاغر و استخوانی در جستجوی آب مهاجرت می كردند. كسی بر روی دیوار سفید یك كارخانه ی موتورسیكلت سازی نوشته بود: "عشق آب است." میانِ راه به خانواده های دیگری برخوردند كه بار خود را پشت خرهای نزار بسته، به سوی جنوب راه می پیمودند. آن ها نیز در آرزوی یافتن آب بودند. میرزا سعید خطاب به زائران تیتلی پور فریاد زد: "آب بله، اما نه گنداب شور." و افزود: "و نمی روند ببینند به دو قسمت تقسیم می شود یا نه. آن ها می خواهند زنده بمانند. اما شما دیوانه ها می خواهید بمیرید." رشته ی لاشخورها بر سر راه ایستاده، حركت زائران را نظاره می كرد.
میرزا سعید نخستین هفته ی هجرت به دریای عرب را در یك هیجان هیستریك و مُداوم سر كرد. غالباً صبح و عصر راهپیمایی می كردند. سعید از استیشن واگن پیاده می شد و به همسرِ رو به مرگش التماس می كرد: "میشو، سعی كن عاقل باشی. هرچه باشد مریض هستی، باید استراحت كنی. بیا دراز بكش، بگذار پاهایت را بمالم." اما او نمی پذیرفت و مادرش پرخاش كنان میرزا سعید را می راند: "ببین سعید، تو همه اش منفی بافی می كنی. بس است. برو توی آن استیشن واگن، كوكاكولایت را بنوش و ما را راحت بگذار." اما اتومبیل كه مجهز به تهویه بود، همان هفته ی اول راننده اش را از دست داد. راننده پس از استعفا به زائران پیوست و زمیندار ناچار خود پشت فرمان نشست. از آن پس هرگاه اضطراب بر او غالب می شد اتومبیل را پارك می كرد و مانند دیوانگان در میان زائران می دوید و تهدید یا التماس می كرد و یا پیشنهاد رشوه می داد. هر روز دستكم یك بار با عایشه روبرو می شد، او را مسؤول بر باد رفتن زندگیشان می خواند و نفرینش می كرد. اما هرگز نمی توانست به سخنانش ادامه دهد، زیرا هر بار به او می نگریست چنان به هوس می آمد كه دچار شرم می شد. پوست میشال در اثر پیشرفت سرطان به رنگ خاكستری درآمده بود و نشانه های خستگی در خانم قریشی دیده می شد. دیگر خود را نمی آراست و پاهایش از فرط راه رفتن تاول زده بودند. با این حال هر گاه سعید پیشنهاد می كرد برای استراحت به اتومبیل بیاید، با صراحت همیشگی رد می كرد.
جادوی عایشه همچنان بر زائران كارگر بود و میرزا سعید هر بار به میان زائران می آمد، سرانجام با سَری به دوّار افتاده از فرط گرما، عرق ریزان تا اتومبیلش كه عقب سر جا مانده بود می دوید و غرق غصه می شد. یك روز همین كه به استیشن واگن رسید دید پوست نارگیلی كه از پنجره ی اتوبوسی پرتاب شده، به شیشه ی جلو اصابت كرده و تَرَكی كامل به شكل تار عنكبوت بر آن پدید آورده است. به ناچار شیشه را كاملاً شكست. پنداری قطعات شیشه كه بر روی زمین و داخل اتومبیل می ریختند از گذرا و بی ارزش بودن مال دنیا با او سخن می گفتند. ولی آدم های بی اعتقاد در جهانِ چیزها به سر می بَرَند و میرزا سعید خیال نداشت به سادگی شیشه ی اتومبیلش را بشكند. شب ها در كنار همسرش روی تشكی كنار جاده زیر ستارگان دراز می كشید. وقتی خبر شكستن شیشه را به او داد، بی آن كه دلداریَش دهد پاسخ داد: "این یك علامت است. استیشن واگن را رها كن و به ما بپیوند."
سعید وحشتزده غرید: "مرسدس بنز را رها كنم؟"
میشال با صدای خاكستری و بی حالَش جواب داد: "مگر چه می شود؟ تو مُدام از بر باد رفتن زندگی می گویی. یك مرسدس نیز كمتر یا بیشتر چه فرقی می كند؟"
سعید نالید: "تو نمی فهمی. هیچ كس مرا نمی فهمد."
جبرئیل در خواب خشكسالی را دید.
زمین زیر آسمان خشك و بی باران تیره می شد. لاشه ی اتوبوس ها كنار آثار باستانی و جسدها می پوسید. میرزا سعید از پشت شیشه ی شكسته اش بُروزِ فاجعه را دید. خرهای وحشی به طرز عجیبی جماع می كردند و در همان حال مُرده، وسطِ راه، می افتادند، زارعانِ بی چیز كه به ناچار روزمُزد برای دولت كارگری می كردند، كنار جاده، آب انباری می ساختند. انباری برای آب بارانی كه هرگز نمی بارید. زندگی غم انگیز كنار جاده: زنی بقچه به دست به سوی چادری كه از یك تكه چوب و مقداری كهنه پاره ساخته بود می رفت، دختركی محكوم به حمل وسایل مختصر آشپزخانه، جاده ی كثیف و خاك آلود را می پیمود. میرزا سعید اختر اندیشید: آیا ارزش زندگی چنین آدم هایی با زندگی من و میشال برابر است؟ آن ها چه كم تجربه اند، چه كم، مایه برای تغذیه ی روح خود دارند. مردی با لباس محلی زرد رنگ چون پرنده ای بر روی سنگِ مسافت سنج كنار جاده نشسته بود، پایی به روی زانو، دستی به زیر بغل، چپق می كشید و همین كه میرزا سعید به كنارش رسید، اخ تفی انداخت كه درست به میان چهره ی زمیندار نشست.
زائران آهسته پیش می رفتند. صبح سه ساعت و غروب نیز سه ساعت راه می رفتند. همه به آهستگی ضعیفترین زائران گام برمی داشتند و بر اثر بیماری كودكان، اِشكال تراشی مقامات با وقایعی چون كنده شدن چرخ یك گاری مُدام به تأخیر می افتادند و بیش از دو مایل در روز نمی پیمودند، در حالی كه تا دریا صد و پنجاه مایل راه بود و سفر، یازده هفته به درازا می كشید. خدیجه پیرزنی كه پنجاه سال همسر دهان لق و خوشبخت سرپنج محمد دین بود، مَلِك مقرّب را در خواب دید. زمزمه كرد: "جبرئیل، خودت هستی؟"
شبح پاسخ داد: "نه. من عزرائیلم. همان كه كاری ناخوشایند بر عهده دارد. از این كه بر خلاف انتظارتان ظاهر شدم مرا ببخشید."
صبح روز بعد بی آن كه به شوهر چیزی بگوید به راهپیمایی ادامه داد. پس از دو ساعت به نزدیكی خرابه های یكی از كاروانسراهایی رسیدند كه مدت ها پیش به فاصله ی هر پنج مایل كنار جاده ساخته شده بود. خدیجه وقتی خرابه را دید، چیزی از گذشته ی كاروانسرا و مسافرانش كه هنگام خواب، دزد به سراغشان می آمده و اموالشان را به یغما می بُرد، نمی دانست. اما مفهوم این دیدار را به خوبی دریافت. خطاب به سرپنج گفت: "باید بروم آنجا دراز بكشم." سرپنج اعتراض كرد: "مگر نباید به راه رفتن ادامه دهیم؟" آرام پاسخ داد: "نه، بعداً خودت را به آن ها برسان."
در خرابه دراز كشید و سر را به روی سنگ صافی كه سرپنج برایش یافته بود نهاد. پیرمرد می گریست، اما بیهوده بود. زن چند لحظه بعد درگذشت. سرپنج خشمگین به سوی رهرُوان دوید و عایشه را یافت. غرید: "هرگز نباید به حرف های تو گوش می دادم. حالا دیگر زنم را هم كشتی."
زائران توقف كردند. میرزا سعید اختر كه فرصت را مناسب یافته بود، با صدای بلند اصرار كرد جسد خدیجه را به نزدیكترین قبرستان مسلمانان برسانند. اما عایشه مخالف بود: "مَلِك مقرّب به ما دستور داده یك راست به سوی دریا برویم. نمی توانیم بازگردیم یا راهمان را كج كنیم." میرزا سعید خطاب به زائران گفت: "او همسر مورد علاقه ی سرپنجِ تان بود، می خواهید كنار جاده سوراخی بكنید و جسدش را در آن بیندازید؟"
اما دهاتیان تیتلی پور موافق بودند جسد خدیجه فوراً در همانجا دفن شود. سعید كه نمی توانست باور كند، پی بُرد عزمشان قاطعتر از آن است كه تصور می كرد: حتی سرپنج عزادار نیز موافقت كرد و جسد خدیجه را در گوشه ی برهوت دشتی پشت خرابه های كاروانسرا دفن كردند.
با این حال صبح روز بعد میرزا سعید، سرپنج را دید كه از جمع زائران جدا شده، با بی میلی، آهسته و با فاصله می آمد. سعید از اتومبیلش پایین پرید و خود را به عایشه رساند تا بار دیگر حسابش را برسد. فریاد زد: "هیولا! ای هیولای سنگدل! برای چه پیرزن را به اینجا كشاندی تا بمیرد؟" عایشه به او اعتنا نكرد. اما در حالی كه به سوی استیشن واگن بازمی گشت، سرپنج به نزدش آمد و گفت: "ما فقیر بودیم. می دانستیم هرگز نمی توانیم به مكه مشرّف بشویم تا این كه سر و كله ی او پیدا شد و بنا كرد مردم را تشویق كردن. آنقدر كرد و كرد تا كار را به اینجا كشاند."
عایشه ی كاهن گفت می خواهد با سرپنج صحبت كند، اما حتی یك واژه برای دلداریَش بر زبان نیاورد و سرزنشش كرد که: "بهتر است ایمانت را تقویت كنی. هر كس در راه زیارت فنا شود حتماً جایگاهی در بهشت خواهد یافت. همسرت اكنون در میان ملائكه ها و گل ها نشسته، تو چرا پشیمانی؟"
آن شب، در حالی كه میرزا سعید كنار آتش كوچكی نشسته بود سرپنج نزدش آمد و گفت: "ببخشید ست جی، ممكن است من را با ماشینتان ببَرید؟ خودتان قبلاً پیشنهاد كرده بودید."
سرپنج كه نمی توانست راهی را كه همسرش جانِ خود را بر سرِ آن باخته بود رها كند و از طرف دیگر، ایمان قاطعی را كه لازمه ی زیارت بود در خود نمی یافت، وارد استیشن واگنِ شكاكان شد و میرزا سعید خرسند اندیشید: "این هم اولین بیعت."
*
نتایج تصمیم سرپنج محمد دین از هفته ی چهارم رفته رفته نمایان شد. چنان به پشتی صندلی عقب مرسدس بنز تكیه می داد كه پنداری خودش زمیندار است و میرزا سعید شوفر. كم كم پشتی چرمی، تهویه ی مطبوع، یخدان ویسكی سودا و پنجره های آینه ای و اتوماتیك اتومبیل به او درس بزرگی می آموخت. با بینیِ رو به بالا حالتِ پُرنخوت مردی را به خود می گرفت كه می تواند بی آن كه دیده شود همه چیز را ببیند. و اما میرزا سعید با این كه پشت فرمان چشمان و بینیَش از خاكی كه از سوراخ شیشه ی جلو وارد می شد پُر بود، از گذشته احساس بهتری داشت. اكنون در پایان هر روز دسته ای از زائران به دُور مرسدس بنز با آن ستاره ی درخشانش حلقه می زدند و در حالی كه به بالا و پایین رفتن شیشه های عقب می نگریستند به گفته های میرزا سعید گوش می دادند. هربار كه سرپنج شیشه را بالا می كشید، چهره ی خود را در آینه می دیدند و پایین كه می رفت قیافه ی سرپنج در برابرشان ظاهر می شد. حضور سرپنج در مرسدس به گفته های میرزا سعید حقانیتی تازه می بخشید.
عایشه مانع دهاتیان نمی شد و ظاهراً در اعتماد خود خطا نكرده بود، چنان كه فرد دیگری به كافران نپیوست. اما سعید نگاهش را می دید و عایشه چه پیشگو بود، چه نبود، میرزا سعید حاضر بود شرط ببندد كه آن نگاه بدخُلقِ دختری جوان بود كه دیگر مطمئن نبود به خواسته ی خود برسد.
و در آن هنگام عایشه ناپدید شد.
روزی هنگام خواب بعدازظهر از آنجا دور شد و تا یك روز هم خبرش نرسید. زائران سخت آشفته و پریشان بودند- سعید اندیشید: خوب می داند چگونه احساسات نِیوشندگان را تحریك كند. اما بعداً آهسته از میان چشم انداز ابدی و خاك آلود نزدشان بازگشت، و این بار در میان موهای نقره ایش، تكه هایی به رنگ طلایی درآمده بود و ابروانش نیز طلایی می زد. فوراً دهاتیان را فرا خواند و گفت مَلِك مقرّب از این كه مردمان تیتلی پور به خاطر معراج یك شهید به سوی بهشت دچار تردید گشته اند، سخت مكدّر است و امكان دارد پیشنهاد خود را پس بگیرد و "آب دریا برای عبور آنان راه باز نكند. بنابراین تنها چیزی كه از دریای عرب عایدتان می شود آب شور است. بعدش هم باید به سیب زمینی كاری متروكتان بازگردید كه دیگر هرگز رنگِ باران را به خود نخواهد دید." دهاتیان را وحشت فرا گرفت. به التماس افتادند: "نه بی بی جی، ما را ببخش. این كه نمی شود." و این نخستین بار بود كه دختر را به نام قدیس باستانیشان می نامیدند. دختری كه از كمال طلبی و یك دندگیَش در عین حال می ترسیدند. ولی تحت تأثیر همان صفاتش بودند. پس از این خطابه میرزا سعید و سرپنج در استیشن واگن تنها شدند. میرزا سعید اندیشید: "راند دوم: برنده مَلِك مقرّب."
*
در هفته ی پنجم وضع زائران سالخورده رو به وخامت نهاد، خوراك كم شد، یافتن آب دشوار بود و اشك كودكان دیگر درنمی آمد. دار و دسته ی لاشخورها در فاصله ای نه چندان دور پرسه می زدند.
همین كه از مناطق روستایی دور شدند و به بخش های پُرجمعیت رسیدند اوضاع وخیمتر شد. بیشترِ اتوبوس های مسافرتی و كامیون ها به راه خود در جاده ادامه می دادند و زائران به ناچار در حالی كه به یكدیگر تنه می زدند، نعره كشان خود را كنار می كشیدند. از آن گذشته، موتورسواران و فروشندگان هم به آن ها بد و بیراه می گفتند: "دیوانه ها. مسلمان ها." غالباً ناچار بودند تمام شب را به راهپیمایی ادامه دهند، زیرا مسؤولین شهرها نمی خواستند چنان جمعِ بی آبرویی روی پیاده روهاشان به خواب رَوَد. مرگ و میر اجتناب ناپذیر بود.
بعد گاو عثمان میان دوچرخه ها و تاپاله های شتر در شهر كوچك بی نامی زانو بر زمین زد. عثمان عاجزانه فریاد زد: "بلند شو، دِ بلند شو احمق. داری چه كار می كنی؟ می خواهی جلوی بساط میوه فروشیِ این غریبه ها سَقَط بشوی و مرا تنها بگذاری؟" و گاو دو بار سر جنباند. یعنی آره و نفس آخر را كشید.
پروانه ها جسدش را پوشاندند و رنگ خاكستری بدن، شاخ ها و زنگ های گردنش را به خود گرفتند. عثمانِ عزادار به سوی عایشه دوید (كه برای وُرود به شهر به پوشیدن ساری كثیفی تن داده بود. هر چند ابرِ پُرشُكوه پروانه ها همچنان به دنبالش در هوا دیده می شد.) و با صدایی رقت انگیز گفت: "آیا گاوها بعد از مرگ به بهشت می روند؟" عایشه شانه بالا انداخت و با خونسردی پاسخ داد: "گاوها روح ندارند و ما این راه را می رویم تا ناجی ارواح باشیم." عثمان به او نگاه كرد و پی بُرد كه دیگر دوستش ندارد و با نفرت گفت: "تو تبدیل به شیطان شده ای."
عایشه گفت: "من هیچ نیستم. من پیامبرم."
عثمان با خشم پاسخ داد: "پس بگو چرا خدایت اینقدر برای نابودی بی گناهان اصرار می ورزد، آخر از چه می ترسد؟ آیا اینقدر بی اعتماد است؟ آیا محتاج آن است كه ما برای اثبات عشق خود جان دهیم؟"
اما عایشه در پاسخ به این كفرگویی ها نظم سخت تری را اِعمال می كرد. اصرار داشت زائران هر پنج وعده ی نماز را بخوانند و جمعه ها روزه بگیرند. در پایان هفته ی ششم رهرُوان را وادار كرده بود چهار جسد تازه را همانجا كه افتاده بودند رها كنند: دو مرد و یك زن سالخورده و یك دختر شش ساله درگذشته بودند و زائران در حالی كه به مُردگان پشت می كردند، به راه خود ادامه دادند. این میرزا سعید اختر بود كه ترتیب لازم را برای خاكسپاری آبرومندانه ی مُردگان داد. سرپنج محمد دین و عثمان (نجس سابق) به او یاری دادند. در چنین روزهایی از رهرُوان، بسیار عقب می افتادند، اما رسیدن یك مرسدس بنز استیشن به بیش از صد و چهل مرد و زن و كودك كه با خستگی به سوی دریا گام بر می دارند، دشوار نیست.
*
تعداد مُردگان رو به افزایش نهاد و گروه زائران مردّد كه شب ها گِرد مرسدس حلقه می زدند فزونی گرفت. میرزا سعید برایشان داستان می گفت. درباره ی موش های صحرایی و این كه چگونه سیرسِ جادوگر، مردان را به شكل خوك در می آوَرد. شبی هم قصه ی نی زنی را تعریف كرد كه با نواختنش بچه های شهر را به سوی پرتگاهی در كوهستان برد. پس از این كه آن را به زبان خودشان پایان داد، اشعاری به انگلیسی برایشان خواند تا با این كه چیزی از آن نمی فهمیدند، به موسیقی شعر گوش فرا دهند. چنین خواند: "شهر هَمِلین [Hamelin] در برنزویك [Brunswick]، نزدیك هانُوِر [Hanoaver] بزرگ، رودِ وِسِر ِ[Weser] ژرف و پُرعرض، دیوارهای جنوبیَش را شستشو می دهد..."
اینك از دیدن آن دختر، عایشه، كه به او نزدیك می شد احساس رضایت كرد. سخت خشمگین می نمود و پروانه ها مانند آتش، پشت سرش پرواز می كردند، چنانكه پنداری از بدنش شعله های آتش زبانه می كشید.
فریاد زد: "آن ها كه به اشعار شیطان به زبان شیطان گوش می كنند آخر سر به دَرَك واصل می شوند."
میرزا سعید جواب داد: "یعنی می توانند بین شیطان و دریای ژرف آبی، یكی را انتخاب كنند."
*
هشت هفته گذشته بود. روابط میان سعید و همسرش میشال روز به روز بدتر شده، كار به آنجا كشیده بود كه دیگر كلامی میانشان ردّ و بدل نمی شد. حالا میشال با وجود سرطان كه او را به رنگ خاكسترِ مُردگان درآورده بود، مؤمن ترین شاگرد عایشه و مهمترین نایب او به حساب می آمد. تردیدهای دیگر رهرُوان به ایمان او نیرو بخشیده بود و شوهرش را مسؤول ایجاد و دامن زدن به آن ها می شمُرد.
در آخرین گفتگویشان به او تَشَر زده بود كه: "دیگر در تو هیچ گرمی نمانده. من می ترسم بِهِت نزدیك بشم."
میرزا سعید فریاد زد: "گرمی نمانده؟ چطور همچین حرفی می زنی؟ گرمی نمانده؟ برای خاطر كی بدو بدو به این زیارتِ لعنتی آمدم؟ برای مواظبت از كی؟ برای این که عاشق كی هستم؟ برای این که این همه نگران و غمگین و دل گرفته برای كی هستم؟ گرمی نمانده؟ مگر مرا نمی شناسی؟ چطور می توانی همچین چیزی بگویی؟"
زن با صدایی كه دود گرفته و نفوذ ناپذیر می نمود گفت: "ببین چطور صحبت می كنی. همه اش خشم و غضب، خشم سرد، یخ، مثل یك سنگر."
داد زد: "این خشم نیست، اضطراب است. احساس بدبختی و بیچارگی است. زخم و درد است. در كجای این حرف ها خشم و غضب می شنوی؟"
"من می شنوم. همه ی آدم ها تا شعاع چند مایل می شنوند."
میرزا سعید به التماس افتاد: "با من بیا. به بهترین كلینیك های اروپا و كانادا و امریكا می بَرَمَت. به تكنولوژی غرب اعتماد كن. آن ها معجزه می كنند. تو كه همیشه ابزار و آلات آن ها را تحسین می كردی."
گفت: "من به زیارت مكه می روم." و به شوهر پشت كرد.
میرزا سعید غرید: "زنكه ی احمق لعنتی، چون خودت داری می میری، می خواهی همه ی این ها را هم با خودت به كشتن بدهی؟" اما زن بی آن كه نیم نگاهی به سویش افکَنَد، به سوی استراحتگاه كنار جاده به راه افتاد. و حالا كه با از كف دادن اختیار و بر زبان آوردن آنچه نمی بایست می گفت، گفته ی میشال را به اثبات رسانده بود، بی اراده به زانو افتاد و زار زار گریست. پس از این بگو مگو میشال از خوابیدن در كنار او خودداری كرد و همراه مادر رختخواب مختصرش را نزد پیامبری كه شنلی از پروانه داشت و هادی آنان به سوی مكه بود، پَهن كرد.
در طول روز میشال بی وقفه كار می كرد و میان زائران می گشت، به آنان اعتماد می بخشید و زیر بال مهربانی خود می گرفت. عایشه هرچه بیشتر در سكوت غوطه می خورد و میشال اختر برای امور جاری راهنمای زائران شده بود. اما در آن میان زائری هم بود كه از حوزه ی اطاعت او بیرون بود: مادرش، خانم قریشی، همسر رئیس بانك دولتی. آمدن پدر میشال، آقای قریشی، واقعه ی مهمی بود. زائران زیر سایه ی درختان چنار توقف كرده و در حال گِردآوری چوب و جستجوی دیگ و قابلمه بودند كه اتومبیلش را از دور دیدند. خانم قریشی كه حالا ۱۲-۱۳ كیلو از قبل لاغرتر شده بود، فوری جیغ كشان برخاست و بنا كرد به تكاندن لباس ها و مرتب كردن موهایش. میشال مادرش را دید كه با ته ماتیكی كلنجار می رود و گفت: "نگران چه هستی مامان؟ راحت باش."
مادر با حركتی ضعیف به اتومبیل هایی كه نزدیك می شدند اشاره كرد. چند دقیقه بعد، بانكدار با هیكل درشت و قیافه ی جدّی در كنارشان ایستاده بود. گفت: "اگر به چشم ندیده بودم باور نمی كردم. به من گفته بودند، اما جواب دادم كه این حرف ها مزخرف است. برای این بود كه اینقدر طول كشید تا بفهمم كجایید. بی خبر از پریستان گذاشتید رفتید. آخر چه معنی دارد؟"
خانم قریشی كه زیر نگاه شوهر به لرزه افتاده بود، با زبونی شروع به گریستن كرد و در حالی كه در پاهای پینه بسته و بند بندِ وُجودش خستگی را احساس می كرد جواب داد: "به خدا نمی دانم. مرا ببخش. خدا می داند چطوری عقلم را از دست دادم."
آقای قریشی غرید: "مگر نمی دانی، پُستِ من حساس است! اعتماد مردم اساس كار من است. آن وقت زنم دنبال بَنگی ها راه می افتد. آخر مَردم به آدم چه می گویند؟"
میشال مادر را در آغوش كشید و از پدر خواست به این گفتگو خاتمه دهد. آقای قریشی كه برای نخستین بار آثار مرگ را در چهره ی دخترش می دید، مانند لاستیكی كه بادش را خالی كرده باشند، از غریدن باز ماند. میشال از بیماری سرطان سخن گفت و افزود كه عایشه ی روشن بین قول داده است كه در مكه معجزه ای رُخ می دهد و او كاملاً درمان می شود.
پدر التماس كرد: "پس بگذار هرچه زودتر با هواپیما به مكه برسانَمَت. راهی را كه می شود با هواپیما رفت، برای چه پیاده می روی؟"
اما میشال پافشاری كرد: "ما باید پیاده به زیارت برویم. تنها مؤمنین می توانند این معجزه را عملی كنند. مامان مواظب من است."
آقای قریشی ناچار با لیموزینش در عقب صف های زائران به میرزا سعید پیوست اما مُدام یكی از دو خدمتكاری را كه با موتور همراهیش می كردند، نزد میشال می فرستاد تا بپرسند به غذا یا دارو یا چیز دیگری نیاز ندارد. اما میشال همه چیز را رد می كرد و سرانجام آقای قریشی كه نمی توانست کارِ بانك را رها كند به سوی شهر بازگشت و یكی از خدمتكاران را باقی گذاشت تا به كارهای آن دو برسد و تأكید كرد: "او را می گذارم تا دستوراتتان را اجرا كند. حماقت نكنید. كار را تا می توانید آسان كنید."
اما چاپراسیس گل محمد [chaprasi Gul Muhammad] خدمتكار، روز بعد از بازگشت آقای قریشی موتورش را رها كرد و پس از گره زدن دستمالی گِرد پیشانی به نشان ایمانش به رهرُوان پیوست. عایشه چیزی نگفت، اما با پیوستن او به زائران لبخندی شیطنت آمیز بر لب آورد و میرزا سعید با خود گفت هرچه باشد این دختر، تنها متعلق به عالم رؤیا نیست، بلكه انسان است و جوان.
خانم قریشی شكایت می كرد. آن تماس كوتاه با زندگی گذشته، عزمش را سست كرده بود و در حالی كه دیگر دیر بود، مُدام به میهمانی ها و بالشتك های نرم و لیوان های آب لیموی تازه با سودا می اندیشید. یكباره این كه زنی خانواده دار مانند او خواسته بودند مثل جاروكِش ها پیاده راه برود، به نظرش كاملاً غیر منطقی می آمد. این بود كه بالأخره روزی با حالتی گوسفندوار نزد میرزا سعید رفت و گفت:
"سعید پسرم، آیا واقعاً از من بدت می آید؟" و به چهره ی گوشت آلودش حالتی دلربا بخشید.
سعید كه شكلك او دلش را به هم می زد، به خود فشار آورد و گفت: "البته كه نه."
زن باز با دلبری گفت: "چرا. از من نفرت داری و هدفم را هم بیهوده می دانی."
سعید آب دهانش را قورت داد و گفت: "آماجی. این حرف ها چیست كه می زنید؟"
- "آخر بعضی وقت ها با شما تند صحبت كرده ام."
سعید كه از دیدن این ادا و اطوارها داشت شاخ در می آوَرد گفت: "مهم نیست. فراموش كنید." اما فایده ای نكرد و خانم قریشی ادامه داد: "می خواهم بدانی كه همه اش از روی عشق و علاقه بود. آخر عشق چیز شگفت انگیزی است. مگر نه؟"
میرزا سعید كه می خواست با او راه بیاید گفت: "بله، عشق، دنیا را به حركت در می آوَرَد."
- "عشق بر همه چیز پیروز می شود. بر خشم من هم پیروز شده. و می خواهم برای این كه این موضوع به شما ثابت بشود، با اتومبیلتان سفر كنم."
میرزا سعید تعظیمی كرد و گفت: "مال خودتان است آماجی."
- "پس به آن دو نفر دهاتی بگویید جلو، پیش خودتان بنشینند. از خانم ها باید محافظت كرد. مگر نه؟"
- "البته."
*
داستان دِهی كه همه ی اهالیَش پیاده به سوی دریا می رفتند، همه جا پیچیده بود. در هفته ی نُهُم خبرنگاران به سراغشان آمدند و از آن پس سیاستمدارانِ محلی كه نیازمند آرای بیشتری بودند، بازرگانانی كه پیشقدم می شدند هزینه ی زیارت را بر عهده بگیرند به شرط این كه زائران مقواهای تبلیغاتی را بر بدن بیاویزند، توریست های خارجیِ جویای رازهای مشرق زمین و لاشخورهای انسان نما، مشتری های دایمی مسابقات اتومبیل رانی كه می خواهند شاهد تصادفات باشند، راحتشان نمی گذاشتند. تماشاگران وقتی گروه پروانه های رنگ به رنگ را می دیدند كه مانند لباس، بدن عایشه را پوشانده اند و در حین حال غذای اصلیش هم بودند، مات و متحیر با انتظارات بیشتر عقب می نشستند. در تصویر ذهنی ای كه از دنیا داشتند سوراخی پدید آمده بود كه با هیچ وسیله ای پُر نمی شد. عكس های عایشه در همه ی روزنامه ها به چاپ رسیده بود و زائران از كنار تابلوهای تبلیغاتی گذشتند كه تصویر زیبای پروانه خوار، سه برابر بزرگتر از اندازه ی طبیعی نقاشی شده، شعارهایی از قبیل "پارچه های ما به نرمی بال پروانه اند" در كنارش دیده می شد. سپس خبرهای جدّی تری رسید. بعضی از اِفراطیون مذهبی در اطلاعیه هایی "حج عایشه" را مردود دانسته و آن را اقدامی در جهت "انحراف" افكار عمومی و "تهییج احساسات همگانی" قلمداد كرده بودند. تراكت هایی پخش كرده- میشال دسته ای تراكت كنار جاده یافته بود- و در آن نوشته بودند: "زیارت پیاده یكی از سنت های ملی قبل از اسلام است و چیزی نیست كه این مهاجرین ابداع كرده باشند." و نیز: "آلودگی این سنت به وسیله ی آن كه او را عایشه بی بی جی می نامند، دامن زدنِ عمدی و فضاحتبار به وضعیت حساس كنونی است."
كاهن سكوت خود را شكست و اعلام كرد: "ما مشكلی نخواهیم داشت."
*
جبرئیل در خواب حومه ای را دید:
همین كه گروه حجِ عایشه به سارنگ [Sarang]، دورترین حومه ی شهر بزرگ ساحل دریای عرب، كه مقصدشان بود، نزدیك شد، خبرنگاران، سیاستمداران و پلیس هرچه بیشتر برای دیدنشان شتافتند. ابتدا افراد پلیس تهدید كردند كه آن ها را با زور متفرق خواهند كرد، اما سیاستمداران یادآور شدند كه این كار به نوعی جانبداریِ آشكار می ماند و احتمالاً در سراسر كشور به درگیری های قومی منجر خواهد شد. سرانجام سران پلیس با ادامه ی راهپیمایی موافقت كردند، اما با غرولندی تهدید آمیز افزودند كه: "نمی توانیم عبور بی خطر زائران را تضمین كنیم." میشال اختر گفت: "ما به راه خود ادامه می دهیم."
حومه ی سارنگ در نزدیكی معادن مهم ذغال سنگ و نسبتاً ثروتمند بود. معلوم شد معدنچی های سارنگ، یعنی مردانی كه زندگی خود را صرف كندن راه های زیرزمینی- یا شاید "گشودن راه"- می كردند، تاب نمی آوردند كه دختری فقط با یك تكانِ دست، همان كار را در مورد دریا عملی كند. بعضی از كادرهای وابسته به گروه های معتقد به حكومت منطقه ای دست به كار شده، معدنچی ها را تحریك كردند و در نتیجه ی اَعمال این خرابكاران، دار و دسته ای تشكیل شد و با شعارهای "ما زائر اسلامی نمی خواهیم! جادوگر پروانه ها، به خانه برگرد" شروع به تظاهرات كرد. میرزا سعید خوابش نمی بُرد.
شبِ قبل از وُرود به سارنگ، میرزا سعید بار دیگر دست به دامن زائران شد و بیهوده التماس كرد: "دست از این راهپیمایی بردارید. فردا همه مان را می كُشند. " عایشه زیرِ گوشِ میشال زمزمه ای كرد و او به بانگ بلند گفت: "بهتر است شهید بشویم تا ترسو بمانیم. در اینجا كسی ترسو هست؟"
یك ترسو بود. سری نیواس، كاشف گراند كانیون، مالك كارخانه ی عروسك سازی كه شعارش خلاقیت و صداقت بود، به میرزا سعید پیوست. او كه از پیرُوان سفت و سخت الهه ی لكشمی بود- همان كه چهره اش به طرز شگفت انگیزی به عایشه شباهت داشت- احساس كرده بود نمی تواند در درگیری ها هوادار هیچ یك از طرفین باشد. نزد سعید اعتراف كرد: "من آدم ضعیفی هستم. گرفتار عشق عایشه خانم شدم و مَرد باید برای به دست آوردن آنچه دوست دارد بجنگند. اما چه می توان كرد، ناچارم بی طرف بمانم." سری نیواس پنجمین عضو ملحدین جامعه ی مرسدس بنز بود و حالا خانم قریشی به ناچار در كنار یك آدم كاسِبكار جا گرفت. سری نیواس غمگین به او سلام كرد و چون دید با بدخُلقی خودش را كنار می كشد، خواست جبران كند و در حالی كه از جیبش یك عروسك تنظیم خانواده در می آوَرد گفت: "خواهش دارم این هدیه ی ناقابل را به نشانه ی احترام از من بپذیرید."
آن شب را مُلحدین در استیشن واگن به سر بردند. مؤمنین در فضای باز به نماز و دعا پرداختند. به آن ها اجازه داده بودند تحت حفاظت پلیس نظامی در زمینی كه در گذشته انبارِ موقتِ راه آهن بود، به سر بَرَند. میرزا سعید در فكر چیزی بود كه سری نیواس گفته بود. این كه در باطن طرفدار راه گاندی است. و او جواب داده بود: "اما آن قدر توان ندارم كه چنین افكاری را به مرحله ی عمل درآورم. ببخشید، اما حقیقتش همین است. من برای رنج بردن درست نشده ام ست جی. بهتر بود پیش زن و بچه هایم می ماندم و به این مرض حادثه جویی كه مرا تا اینجا كشانده خاتمه می دادم."
میرزا سعید در ذهن بی خوابش به تاجر عروسك جواب داد: "خانواده ی من هم از نوعی بیماری رنج برده: مرض انفصال؛ ناتوانی در ایجاد ارتباط با اشیا، حوادث و احساسات. بسیاری خودشان را با كار یا محل تولدشان یا چیزی شبیه به آن توضیح می دهند. در حالی كه ما بیشتر و بیشتر درون ذهنمان زیسته ایم. در چنین حالتی روبرو شدن با واقعیت آسان نیست."
منظورش این بود كه باورِ واقعیتِ آنچه كه روی می داد برایش مشكل بود. اما آنچه روی می داد حقیقت داشت.
*
صبح روز بعد، وقتی زائرانِ عایشه آماده ی حركت شدند، گروه پروانه هایی كه از تیتلی پور با آنان همسفر بودند رفته رفته ناپدید گشتند و آسمان ابری را خالی گذاشتند. حتی آن هایی كه بر بدن عایشه- سَروَر- لباس پوشانده بودند نیز به دوردست پرواز كردند. و او به ناچار با لباسی عادی، مُركّب از یك ساری كهنه ی نخی كه بر حاشیه نقش برگ داشت به رهبری زائران ادامه داد. ناپدید شدن معجزه ای كه بر زیارتشان مُهر تأیید می نهاد رهرُوان را افسرده كرد. محروم از بركت پروانه ها در برابر اصرار میشال اختر كه در حال حركت به سوی سرنوشت سرودی بخوانند، بی تفاوت ماندند.
*
جماعتی كه شعار می داد "ما زائر اسلامی نمی خواهیم" در خیابانی كه دو طرف آن ردیف دكان های تعمیركاران دوچرخه بود، مراسم استقبالی برای عایشه ترتیب داده بودند. راه زائران را با لاشه ی دوچرخه های قراضه بند آورده و پشت این سنگر مُركّب از چرخ های شكسته، زنگ های خاموش و دسته های كج و معوج تا رسیدن حج عایشه به بخش شمالی خیابان به انتظار نشسته بودند. عایشه چنان به سوی جماعت رفت كه پنداری وجود خارجی ندارند و هنگامی كه به آخرین چهارراهی رسید كه پشت آن چُماق ها و چاقوهای دشمنان انتظارش را می كشید، صدای رعد چون شیپورِ سرنوشتی شوم به گوش رسید و بارانی به تَوان اقیانوس از آسمان فرو ریخت. دیگر برای نجاتِ محصول از خشكسالی دیر بود. بعداً بسیاری از زائران به این باور رسیدند كه خدا آن باران را برای آن روز ذخیره داشته و آنقدر آب ها را در آسمان تلنبار كرده بوده كه مانند دریا بی انتها شود. بله، خدا برای نجات پیامبر و مؤمنانش محصول آن سال را فدا كرده بود.
نیروی شگفت انگیز باران سیل آسا، زائران و بدخواهانشان را گیج كرده بود. در میان آشفتگی و سیل، شیپور دوم سرنوشت نیز به گوش رسید. راستش این باز مرسدس بنز استیشن واگن میرزا سعید بود كه به سرعت از كوچه پسكوچه های كنار حومه به پیش رانده بود، به طوری كه چند بند لباسِ شُسته را از جای كنده، گاری كدو حلوایی را انداخته و چند سینی پلاستیكی را به هوا پرتاب كرده تا سرانجام به كوچه ی سبدبافان رسیده بود. این كوچه، خیابان دوچرخه سازان را درست در شمال سنگربندی قطع می كرد. اینجا میرزا سعید پا را تا آخر روی پدال گاز فشار داد و به سرعت به طرف چهارراه راند، به طوری كه عابرین و چهارپایه های سبدبافان به كناری پرتاب شدند و درست در لحظه ای به چهارراه رسید كه سیل از آسمان فرو ریخت. آن وقت به شدت ترمز كرد. سری نیواس و عثمان بیرون پریدند، میشال اختر و عایشه ی پیغمبر را گرفتند و در حالی كه به شدت دست و پا می زدند و ناسزا می گفتند هر دو را به درون مرسدس انداختند. سعید چنان شتابان از صحنه دور شد كه كسی فرصت زُدودن آب از روی چشم و سر و صورت را نیافت.
داخل اتومبیل همگی خشمگین روی یكدیگر تلنبار شده بودند. میشال اختر از آن زیر به شوهرش فحش داد: "خرابكار! خائن! خر! بی همه چیز!" و میرزا سعید با حالتی استهزاآمیز جواب داد: "شهید شدن زیادی آسان است میشال. مگر نمی خواهی وقتی اقیانوس مثل گُل وا می شه اون رو ببینی؟"
و خانم قریشی از زیر دست و پای عثمان در حالی كه نفس نفس می زد و چهره اش سرخ شده بود گفت: "خُبه، بس كن دیگه میشو. ما كه منظور بدی نداشتیم."
*
جبرئیل در خواب سیل را دید.
وقتی باران شروع به باریدن كرد، معدنچی های سارنگ تبر به دست منتظر زائران بودند، اما از وقتی سیل دوچرخه های سنگر را با خود برده بود، قادر به بیرون كردن این فكر از كلّه ی خود نبودند كه خدا طرفدار عایشه است. جوی ها و سیستم تخلیه ی فاضلاب شهر بلافاصله تسلیم حمله ی مقاومت ناپذیر آب شدند. دیری نگذشت كه معدنچی ها تا كمر در گل و لای سیلاب فرو رفتند. بعضی ها برای حركت به سوی زائران تلاش می كردند، در حالی كه آن ها خود به زحمت جلو می رفتند. در این هنگام نیروی طوفان دو برابر و بعد باز هم دو برابر شد و ضخامت باران به حدی رسید كه به آسانی نفس نمی شد كشید. پنداری زمین در مَغاكی فرو می رفت. فرامین آسمان و زمین یكسان شده بود.
چنان بارید كه فزونی آب جلوی دیدِ جبرئیل را در خواب گرفت.
*
باران ایستاد و خورشیدی خیس بر آن صحنه ی ویرانیِ ونیزی پرتو افكند. اینك خیابان های سارنگ به كانال مبدّل شده بودند و بقایای انواع و اقسام خرابی ها در آن ها شناور بودند. آنجایی كه تا چند ساعت پیش ریكشاهای موتوری، شترها با گاری و دوچرخه های تعمیر شده رفت و آمد می كردند اكنون مقادیری روزنامه، گِل، دستبند، پوست هندوانه، چتر، عینك آفتابی، سبد، گُه، شیشه ی دارو، ورقِ بازی، شیرینی، پَن كیك و لامپ شناور بود. آب، رنگِ سرخِ عجیبی به خود گرفته بود و جماعتِ مرطوب خیال می كردند در خیابان ها جویِ خون روان است. از معدنچی های زورگو و زائران عایشه اثری دیده نمی شد. سگی در چهارراه از كنار سنگر فروریخته ی دوچرخه ها، شنا می كرد. در اطراف تا چشم كار می كرد سكوت مرطوب سیل بر همه جا حكمفرما بود. كودكان چنان یكه خورده بودند كه توانِ بازی نداشتند و از بالای بام ها به آب كه تا كمرِ اتوبوس های پارك شده می رسید خیره مانده بودند.
آن وقت پروانه ها بازگشتند.
معلوم نبود از كجا. پنداری پشت خورشید كمین می كشیدند و برای اِبراز مراسم شادمانی به مناسبت پایان باران همگی رنگ نور آفتاب را به خود گرفته بودند. پیدایش این فرش عظیمِ نور در آسمان، مردم سارنگ را كه در بُهتِ بعد از طوفان فرو رفته بودند به حیرت كشانید. آن ها دست و پا گم كرده، از وحشتِ پایانِ دنیا به درون خانه ها پناه بردند و كركره ها را كشیدند اما میرزا سعید اختر و همراهانش كه روی یكی از تپه های نزدیك، شاهد بازگشت معجزه بودند، همگی- حتی خود زمیندار- از احساس خوفی مقدس پُر شدند.
میرزا سعید با این كه بر اثر نفوذ باران از شیشه ی شكسته ی مقابل درست چیزی را نمی دید، با سرعتی جهنمی جلو می رفت تا این كه در جاده ای در گردنه ی یك تپه در برابر دَری با پلاك "معدن ذغال سنگ شماره ی یك سارنگ" توقف كرد. تأسیسات معدن به زحمت در باران دیده می شد. میشال اختر با ضعف شروع به ناسزا گفتن كرد: "آهای انیشتین. آن لات ها آنجا كمینِ ما را می كِشند، آن وقت تو ما را اینجا به دیدن رفقایشان می آوری. واقعاً كه دست مریزاد سعید. آفرین بر تو."
اما معدنچی ها دیگر كاری با آن ها نداشتند، زیرا آن روز فاجعه ی معادن سارنگ به وقوع پیوست و پانزده هزار معدن چی، زنده زنده زیر تپه ی بیرون شهر مدفون شدند. سعید، میشال، سرپنج، عثمان، خانم قریشی، سری نیواس و عایشه خسته، در حالی كه رطوبت تا مغز استخوانشان نفوذ كرده بود، كنار جاده ایستاده بودند كه مقادیری آمبولانس، مأمورین آتش نشانی، گروه های نجات و مسؤولین امور معدن سر رسیدند و مدت ها بعد در حالی كه به علامت حسرت، سر می جنباندند محل را ترك كردند. سرپنج گوش هایش را میانِ شَست و سبابه اش گرفت و گفت: "زندگی درد است. زندگی همش درد و از دست دادن است. سكه ی بی مقداری است كه از یك ماده سگ كمتر می ارزد."
عثمان كه دیگر گاو نداشت و مانند سرپنج که در آن راهپیمایی همسفر عزیزی را از دست داده بود نیز گریست. خانم قریشی می خواست جنبه ی مثبت قضایا را بنمایانَد: "اصل كار این است كه ما همگی صحیح و سالم هستیم." اما كسی جوابش را نداد. آن وقت عایشه دیده بر هم نهاد و با آوای آهنگین پیامبران گفت: "آنان به جزای امیال پَست و نیّت های پلیدشان رسیدند."
میرزا سعید خشمگین فریاد زد: "آخه این ها كه پشت سنگر نبودند. بدبخت ها داشتند زیرِ آن زمینِ لامصب كارشان را می كردند."
عایشه پاسخ داد: "آنان گور خود را كندند."
*
در این لحظه بود كه چشمشان به پروانه های بازگشته افتاد. سعید هنگامی كه آن ابر طلایی گِرد آمد و سپس نور بالدار خود را به جهت های گوناگون فرستاد، با ناباوری به تماشا ایستاده بود. عایشه می خواست به چهارراه بازگردد. سعید مخالفت كرد: "آنجا را سیل گرفته. تنها كاری كه می توانیم بكنیم این است كه به آن طرف تپه برویم و از آن سوی شهر سر در آوریم." اما عایشه و میشال به او پشت كرده، در راه بازگشت بودند. پیامبر دست دور كمر میشالِ تكیده و خاكستری انداخته بود و كمكش می كرد.
میرزا سعید خطاب به زنش گفت: "میشال تو رو به خدا، اگر خدا را دوست داری. آخه من با این اتومبیل چه كنم؟"
اما او همچنان که به عایشه ی روشن بین تكیه داده بود، بی آن كه به عقب نگاهی بیندازد به سوی سیل پیش می رفت.
چنین بود كه آخر سر میرزا سعید اختر، مرسدس بنز استیشن واگن، اتومبیل مورد علاقه اش را در نزدیكی وُرودی معادن سیلزده ی سارنگ رها كرد تا به زائران دریای عرب بپیوندد.
هفت مسافرِ گِل آلود و در حالی كه تا ران در سیلاب فرو رفته بودند، در تقاطع خیابان تعمیركاران دوچرخه و كوچه ی سبدبافان ایستادند. آب آرام آرام پایین می رفت. میرزا سعید گفت: "باید واقعیت را پذیرفت. زیارت تمام شده. هیچ كس نمی داند چه به سر دهاتی ها آمده. شاید غرق شده اند یا به قتل رسیده اند. به احتمال بیشتر گم و گور شده اند. دیگر جز ما چند تا پیرُوانی نداری." آن وقت صورتش را به عایشه نزدیك كرد و افزود: "بهتر است قضیه را فراموش كنی خواهر. بازی تمام شده."
میشال گفت: "نگاه كن."
دهاتی های تیتلی پور از هر طرف، از معدن تعمیرگاه های سیلزده و گوشه و كنار شهر به سوی چهارراه روان بودند. بدن هایشان از گردن تا قوزكِ پا زیر بال پروانه ها پنهان بود و صف های طولانی پروانه ها در مقابلشان پرواز می كردند. انگار طناب هایی بودند كه آن ها را از درون چاه بیرون می كشیدند و به مكانی امن راه می بُردند. مردم سارنگ وحشتزده از پشت پنجره ها به تماشا ایستاده بودند. در حالی كه آب های مُكافات كم كم فرو می نشستند، حجِ عایشه بار دیگر وسط جاده متشكل شد.
میرزا سعید گفت: "باور نكردنی است."
اما حقیقت داشت. پروانه ها تك تك اعضای كاروان حج را یافته و به خیابان اصلی بازگردانده بودند. بعداً چیزهای عجیبتری هم گفته شد. مثلاً این كه وقتی پروانه ها روی مُچ شكسته ی پایی نشسته بودند استخوان جوش خورده بود، یا آن که زخمِ بازی پنداری بر اثر جادو بسته شده بود. بسیاری از زائران گفتند پرواز پروانه ها گِرد لب هایشان، آنان را از بیهوشی بیرون آورده، حتی بعضی تصور می كردند در آب غرق شده بودند و پروانه ها آنان را به زندگی بازگردانده اند.
میرزا سعید فریاد زد: "اینقدر احمق نباشید. سیل شما را نجات داد، چون دشمنانتان را با خود بُرد. پس تعجبی ندارد كه تعداد كمی از شما آسیب دیده باشید. لطفاً به جنبه ی علمیَش توجه كنید."
میشال در حالی كه به بیش از صد زن و مرد و كودكِ پوشیده از پروانه های براق اشاره می كرد گفت: "چشمت را باز كن سعید. علم تو این را چطور توضیح می دهد؟"
*
در آخرین روزهای راهپیمایی، همه ی مردم شهر به دیدنشان آمدند. مأمورین شرکت شهرداری با عایشه و میشال ملاقات كردند و راه عبوری را از میان شهر در نظر گرفتند. راه را از نزدیكی مساجد انتخاب كرده بودند، به طوری كه زائران می توانستند شب ها بی آن كه خیابان ها را بند بیاورند، در مساجد بیتوته كنند. هیجان در شهر شدت داشت: هر روز كه زائران به سوی استراحتگاه بعدی روانه می شدند، جماعت عظیمی به تماشا می ایستاد. بعضی با استهزا و خشنونت و بسیاری با هدایای شیرینی، دارو یا خوراك با آن ها روبرو می شدند.
میرزا سعید، خسته و خاك آلود در سرخوردگی شدیدی به سر می بُرد. آخر موفق نشده بود بیش از مُشتی از زائران را با خود هم عقیده كند كه به عقل، بیشتر می توان اعتماد كرد تا به معجزه. پاسخ عاقلانه ی دهاتی های تیتلی پور این بود كه معجزه تا آن زمان پشتیبانشان بوده است. سعید زیرلبی به سرپنج گفت: "این پروانه های لامصب. اگر آن ها نبودند می شد كاری كرد."
سرپنج در حالی كه شانه بالا می انداخت پاسخ داد: "آقا آن ها از اول با ما بودند."
میشال اختر آشكارا به مرگ نزدیك می شد. حالا دیگر بوی مرگ می داد و چهره اش به رنگی به سفیدیِ گچ درآمده بود و سعید را سخت می ترساند. اما اجازه نمی داد شوهر به او نزدیك شود. مادرش را نیز از خود دور كرده بود و وقتی پدرش از بانك مرخصی گرفت و در نخستین شبِ بیتوته در یكی از مساجد شهر به دیدارشان آمد، گفت بهتر است آنجا را ترك كند و اعلام كرد: "اكنون به جایی رسیده ایم كه فقط پاكان می توانند با هم باشند." همین كه میرزا سعید جمله ی عایشه را از دهان همسرش شنید، بیشتر امیدش بر باد رفت.
روز جمعه آمد و عایشه موافقت كرد كه زائران در آن روز از راهپیمایی چشم بپوشند و در نماز جمعه شركت كنند. میرزا سعید كه اینك تقریباً تمام آیاتی را كه در كودكی در ذهنش فرو كرده بودند، از یاد برده بود و درست نمی دانست، كِی دست ها را مثل كتاب مقابل صورت بگیرد، كِی دوزانو بنشیند و در چه زمان پیشانی بر زمین بفشارد، با احساس بیزاری از خود، به زحمت مراسم نماز را به پایان رسانید. با این حال در پایان، واقعه ای روی داد كه حجِ عایشه را وادار به توقف كرد.
هنگامی كه زائران به تماشای مردمی كه حیاط مسجد را ترك می گفتند ایستاده بودند، بیرون درِ اصلی سر و صدایی به گوش رسید. میرزا سعید به سوی آن رفت. گفت: "آنجا چه خبر است؟" و در حالی كه از میان جماعتی كه روی پله ها ایستاده بودند به زحمت می گذشت، زنبیلی را روی آخرین پله دید كه از درون آن صدای گریه ی كودك نوزادی به گوش می رسید.
ظاهراً بیش از دو هفته از عمرش نمی گذشت. حتماً حرامزاده بود و شانس زیادی نداشت. مردم گیج و مردّد بودند. بعد آخوندِ مسجد بالای پله ها سبز شد. عایشه ی روشن بین كه شهرتش تمام شهر را فرا گرفته بود، در كنار او دیده می شد.
جمعیت چون دریا از وسط به دو نیمه شد و عایشه و آخوند به سوی زنبیل، پایین آمدند. آخوند در فاصله ای كوتاه نوزاد را وارسی كرد، برخاست و رو به جمعیت ایستاد و گفت:
"این نوزاد، مولودی ناپاك است. فرزند شیطان است." آخوند مَرد جوانی بود.
احساسات جمعیت تحریك شده بود. میرزا سعید اختر فریاد زد: "و تو، ای عایشه ی كاهن، تو چه می گویی؟"
زن جواب داد: "همه چیز از ما خواسته خواهد شد."
و جماعت كه نیازمند دعوتی آشكارتر نبودند، بچه را سنگسار كردند.
*
از آن پس زائران عایشه از ادامه ی راهپیمایی خودداری كردند. مرگ نوزاد فضای شورشی در میان تیتلی پورهای خسته ایجاد كرده بود. از میان آنان هیچ یک سنگی پرتاب نكرده بود. میشال كه اینك چون برف رنگ پریده بود، بیش از آن در ضعف ناشی از بیماریش فرو رفته بود كه بتواند بار دیگر رهرُوان را گِرد هم آورَد و عایشه كه مثل همیشه از بحث و گفتگو سر باز می زد، به دهاتیان هشدار داد: "هر وقت به خداوند پشت كردید، از این كه او نیز با شما مقابله به مثل كند تعجبی نكنید."
زائران گِرد هم در گوشه ی یكی از مساجد وسیع شهر چمباتمه زده بودند. مسجدی كه از بیرون به رنگ سبز روشن و درون آبی خوشرنگی بود، و به وقت لزوم با نئون های رنگارنگ روشن می شد. بعد از هشدار عایشه به او پشت كردند و علی رغم گرما و رطوبت هوا بیشتر به یكدیگر چسبیدند. میرزا سعید كه فرصت را مناسب یافته بود بر آن شد تا بار دیگر مستقیماً با عایشه زورآزمایی كند. با ظاهری مهربان پرسید: "بگویید ببینم، فرشته دقیقاً چطور همه ی این اطلاعات را به شما می دهد؟ شما هرگز كلمات او را بازگو نمی كنید. همیشه تفسیر خودتان را بیان می كنید. برای چه پیام او را مستقیماً به ما نمی دهید و كلام خودش را تكرار نمی كنید؟"
عایشه جواب داد: "او با من از طریق شكل های روشن و فراموش نشدنی سخن می گوید."
میرزا سعید كه از تلخی نیروی سركوب شده ی تمنای خود نسبت به عایشه و دور ماندن از همسرِ رو به مرگش به جان آمده بود و خاطره ی بدبختی های راه راحتش نمی گذاشت، در این طفره رفتن دختر ضعفی را كه پیَش می گشت بازیافت و اصرار كرد: "لطفاً بیشتر توضیح بدهید واِلّا ممكن است كسی حرفتان را باور نكند. این شكل ها چگونه اند؟"
عایشه اعتراف كرد: "مَلِك مقرّّّب برای من به آهنگ های محبوبِ روز آواز می خوانَد!"
میرزا سعید اختر از فرط شادی دست ها را به هم كوفت و بنا كرد به خندیدن. خنده ی انتقام بود. عثمان صاحب گاو در حالی كه دُهُل می نواخت و در اطراف دهاتی ها می رقصید شروع كرد به خواندن آخرین آوازهای فیلم های تازه و پشت چشم نازك كردن های دخترانه. می خواند: "هوجی. جبرئیل اینطوری می خوانَد. هوجی هوجی."
آن وقت زائران یكی یكی بلند شدند و در رقصِ دُهُل نواز شركت كردند. آن ها با رؤیای از دست رفته و نفرتشان آنقدر رقصیدند تا این كه آخوند سراسیمه فرا رسید و از دیدن این اعمال كفرآمیز هوارش به آسمان رفت.
*
شب فرا رسید. دهاتی های تیتلی پور اطراف سرپنج محمد دین جمع بودند و خیلی جدّی درباره ی بازگشت به دِه گفتگو می كردند. شاید می شد مقداری از محصول را نجات داد. میشال اختر سرش را به دامان مادر نهاده، در حالی كه به شدت، درد می كشید و قطره ی اشكی از چشم چپش سرازیر بود، به مرگ نزدیك می شد. و در یكی از گوشه های دوردست حیاط مسجد سبز و آبی با آن نئون های رنگارنگش مَردِ زمیندار در كنار دخترِ روشن بین بود نشسته بود و سخن می گفتند. ماهی نو، سرد و زاویه دار بر آنان نور می افشاند.
عایشه گفت: "تو مرد زیركی هستی. خوب می دانی چطور از فرصت ها استفاده كنی."
در این هنگام میرزا سعید پیشنهاد كرد با هم كنار بیایند. گفت: "زن من خیلی دلش می خواهد به زیارت مكه مشرّف شود. او دارد می میرد. این است كه من و تو با هم منافع مشترك داریم."
عایشه گوش می داد. سعید ادامه داد: "عایشه، من آدم بدی نیستم. راستش خیلی از چیزهایی كه در طول راه اتفاق افتاده بر من تأثیر گذاشته. تو برای این مردم یك تجربه ی معنوی عمیق به ارمغان آوردی. در اینش بحثی نیست. فكر نكن ما آدم های متجدّد با ابعاد معنوی بیگانه ایم."
عایشه گفت: "مردم مرا ترك گفته اند."
سعید جواب داد: "مردم گیج و سردرگم اند. حقیقتش این است كه اگر آن ها را به كنار دریا بِبَری و آنچه انتظار دارند اتفاق نیفتد، دَمار از روزگارت درمی آورند. بنابراین پیشنهاد من این است: قبلاً با پدر میشال هم صحبت كرده ام و او موافقت كرده نیمی از هزینه را بپردازد. ما حاضریم تو و میشال و حدود ده دوازده نفر از تیتلی پوری ها را ظرف چهل و هشت ساعت به مكه ببَریم. برای رِزِروِ جا هم مشكلی وجود ندارد. انتخاب آدم هایی كه برای این سفر مناسبترند را هم به عهده ی خودت می گذاریم. آن وقت تو واقعاً برای بعضی ها معجزه كرده ای. در حالی كه اگر وضع به همین منوال پیش برود برای هیچ كس معجزه ای در كار نخواهد بود. از این گذشته به نظر من خودِ این راهپیمایی یك معجزه بوده. بنابراین تو خیلی كارها كرده ای."
سعید نَفَسش را در سینه حبس كرد.
عایشه گفت: "باید درباره اش فكر كنم."
سعید خوشحال تشویقش كرد: "خُب، باشد. فكر كن. فکر کن. از ملائكه ات بپرس. اگر موافقت كند، حتماً درست است."
*
میرزا سعید اختر خوب می دانست اگر عایشه اعلام كند كه جبرئیل مَلِك مقرّب پیشنهاد او را پذیرفته است، قدرت خود را برای همیشه از دست خواهد داد. چون دهاتی ها هم به تقلب و پریشانیَش پی خواهند بُرد.- اما آیا می توانست پیشنهاد او را رد كند؟- آیا چاره ای هم داشت؟ با خود گفت انتقام شیرین است. وقتی دختره اعتبار خود را از دست بدهد دست میشال را می گیرد و اگر هنوز هم دلش بخواهد، او را به مكه می برد.
پروانه های تیتلی پور وارد مسجد شده بودند. روی دیوارهای بیرونی و گنبد پیازی شكل آن نشسته بودند و در تاریكی با اشعه ای سبز رنگ می درخشیدند. عایشه در تاریكی سایه وار به راه افتاد، بازگشت و دراز كشید و بعد دوباره به راه افتاد. ظاهراً مردّد بود و آهسته می رفت. آن وقت پنداری درون سایه های مسجد محو شد. سپیده دم بازگشت.
پس از نماز صبح به زائران گفت می خواهد مطلبی را اعلام كند. با بی میلی پذیرفتند.
گفت: "دیشب مَلِك مقرّب آواز نخواند. بلكه برای من از شك و تردید سخن گفت و این كه شیطان چطور از تردید ما سوء استفاده می كند. گفتم آخر آن ها دیگر مرا باور ندارند. چه می توانم بكنم؟ جواب داد تنها اثبات آنچه هستی تردیدشان را برطرف خواهد كرد."
توجه همه را جلب كرده بود. آن وقت پیشنهاد دیشبِ میرزا سعید را برایشان گفت و فریاد زد: "به من گفت برو از ملائكه ات بپرس. اما من خودم می دانم. چطور می توانم از میان شماها انتخاب كنم؟ یا همه با هم می رویم یا هیچ كس نمی رود."
سرپنج گفت: "بعد از این همه مرگ و میر و كشته شدنِ آن بچه، دیگر چرا باید به دنبال تو بیاییم؟"
- "زیرا وقتی آب ها راه می گشایند، همگی نجات خواهید یافت. آن گاه به شُكوهِ الهی می پیوندید."
میرزا سعید فریاد زد: "كدام آب ها؟ چطور راه می گشایند؟"
عایشه آرام پاسخ داد: "به دنبال من بیایید و پس از گشایش آب ها درباره ام قضاوت كنید."
در واقع پیشنهاد سعید همان سؤال قدیمی بود: تو اهل كدام اندیشه ای؟ و عایشه در مقابل، پاسخی قدیمی داده بود: من وسوسه شدم اما این وسوسه دوام نداشت. من اهل معامله نیستم. پاك و منزّهم.
*
وقتی زائرانِ عایشه از كوچه ی كنارِ هالیدی این گذشتند، دریا در حال مد بود. معشوقه های هنرپیشه های سینما پشت پنجره های هتل با دوربین های پولارویدشان عكس می گرفتند. هنگامی رسید كه زائران به جای آسفالت زیر پایشان ماسه دیدند، سپس از میان نارگیل های فاسد شده، پاكت های خالیِ سیگار، پشگل چهارپایان، بطری های بی مصرف، پوست میوه، آب نبات و كاغذ پاره عبور كردند و به ماسه های پُررنگتر رسیدند. در اینجا درخت های نارگیل و بالكُنِ آپارتمان های لوكسِ رو به دریا دیده می شدند. آن ها از كنار تیم جوانانی كه زیبایی اندام كار می كردند و آنقدر عضلاتشان را تقویت كرده بودند كه به ناقص الخلقه ها می ماندند، گذشتند. آن ها بدن ها را مانند لشگری از رقاصان باله به حركت در می آوردند. زائران خانواده هایی را كه برای گذراندن اَیّام فراغت یا كسب و كار به آنجا آمده بودند و اعضای کلوپ را پشت سر گذاشتند و برای نخستین بار در زندگیشان به دریای عرب خیره ماندند.
میرزا سعید، میشال را دید كه دو تَن از دهاتی ها زیر بغلش را گرفته بودند. دیگر به تنهایی قادر به ایستادن نبود. عایشه در كنارش بود. به نظر سعید پنداری زنِ پیامبر از بدن میشال خارج شده، به هیبت اسطوره ای در آمده و آن كالبد را بر جا نهاده بود تا بمیرد. آن وقت از این كه گذاشته بود خرافاتِ میشال به او هم سرایت كند خشمگین شد. دهاتی های تیتلی پور پس از یك بحث طولانی كه از عایشه خواسته بودند در آن شركت نكند، تصمیم به ادامه ی سفر گرفته بودند. عقل سلیم به آنان گوشزد كرده بود كه پس از پیمودن این همه راه، حالا كه با هدف، بیش از چند گام فاصله نداشتند، بازگشت، دیوانگی بود. اما هنوز شك و تردیدی كه به تازگی در ذهنشان بیدار شده بود، توانشان را می گرفت. گویی از ناكجا آبادِ خیالی عایشه بیرون می آمدند. انگار حالا كه به دنبالش می رفتند بی آن كه از او پیروی كنند، با هر گام پیر یا بیمار می شدند. به طوری كه وقتی دریای عرب را دیدند، گروهی شَل و سرماخورده و تبدار با دیدگان سرخ بیش نبودند و میرزا سعید در این فكر بود كه از میانشان چند تن قادرند خود را به كنار آب برسانند.
اما پروانه ها همچنان با آن ها بودند و بالای سرشان پرواز می كردند.
میرزا سعید كه می ترسید زنش همانجا زیر سُمِ اسب های كرایه ای جلوی چشم فروشندگان عُصاره ی نِی شِكر قالب تهی كند، فریاد زد: "حالا چه خواهی كرد عایشه؟ تو همه ی ما را به مرز نابودی كشانده ای. اما اینجا واقعیتی انكار ناپذیر در برابرت قرار دارد: دریا. حالا فرشته ات كجا است؟"
عایشه به كمك دهاتی ها بالا رفت و روی جعبه ی بزرگی كه كنار دكه ی نوشابه فروشی قرار داشت ایستاد و تا هنگامی كه توانست از آنجا به سعید و آن پایین نگاه كند، جوابی نداد. آن وقت گفت: "جبرئیل می گوید دریا مانند روح ما است. هر گاه دریچه های روح خود را بگشاییم، راه به سوی بصیرت می بَریم. اگر بتوانیم دل های خود را بگشاییم دریا را نیز می گشاییم."
سعید با تمسخر جواب داد: "این گشایش اینجا، روی زمین، كه جز فاجعه چیزی نصیبمان نكرده. شاید از یاد نبرده باشید كه تا به حال چندین نفر جان خود را از دست داده اند. فكر می كنید در آب وضع تفاوت كند؟"
عایشه ناگهان گفت: "سی سی. فرشته به ما نزدیك می شود."
ظاهراً كم توجهیِ جمعیتِ كنار دریا پس از آن همه هیاهو در رابطه با راهپیمایی، عجیب می نمود، اما در واقع مقامات مربوطه تدبیرهای لازم را به كار بُرده بودند و راه ها را بسته و مسیر ترافیك را تغییر داده بودند. بنابراین بیش از حدود دویست نفر كنار دریا دیده نمی شدند كه مایه ی نگرانی نبودند.
آنچه مایه ی شگفتی بود این بود كه تماشاگرانِِ كنار دریا پروانه ها و مسیرهایی را كه در پیش گرفتند نمی دیدند. اما میرزا سعید آن ابر درخشان را به روشنی دید كه به سوی دریا پرواز كرد، بازگشت و پس از اندك درنگی به شكل موجودی غول آسا در آمد. تحول درخشانی كه از آن موجودات كوچك بالدار تشكیل شده بود، در امتداد افق آسمان را می پوشاند.
عایشه خطاب به زائران فریاد زد: "نگاه كنید، فرشته! حالا می بینید؟ از آغاز راه با ما بوده. حالا حرف هایم را باور می كنید؟" و میرزا سعید احساس كرد ایمان، بی هیچ قید و شرطی به دل و جان زائران باز می گردد. گریان پاسخ دادند: "بله." و با التماس از او تقاضای بخشش كردند: "جبرئیل. جبرئیل. یا الله."
میرزا سعید برای آخرین بار تلاش كرد و فریاد زد: "ابرها به اَشكال گوناگون درمی آیند. به شكل فیل، ستاره های سینما، همه چیز. نگاه كنید، دارد تغییر می كند." اما هیچ كس اعتنایی نكرد. همه شگفتزده به پروانه ها می نگریستند كه اینك به سوی دریا پر می زدند.
آن وقت فریاد زدند: "گشایش، گشایش." و بنا كردند رقصیدن. آن ها كه كنار دریا به تماشا ایستاده بودند از میرزا سعید پرسیدند: "آهای آقا. چه خبر است؟ این ها برای چه به هیجان آمده اند؟ ما كه چیزی نمی بینیم."
اینك عایشه به سوی آب گام برمی داشت و دو نفر كه زیر بغل میشال را گرفته بودند او را كِشان كِشان به دنبالش می آوردند. سعید به سویش دوید و به دو مرد دهاتی گفت: "زنم را ول كنید. فوراً. لامصب ها. من صاحبِ زمین هایتان هستم، ولش كنید. دست های كثیفتان را بكشید كنار." ولی میشال زمزمه كرد: "نه سعید. آن ها مرا ول نمی كنند. تو برو. تو آدم بسته ای هستی. دریا تنها برای آن هایی كه بازند راه می گشاید."
فریاد زد: "میشال." اما حالا پاهایش به دریا رسیده بودند.
همین كه عایشه وارد آب دریا شد، دهاتی ها شروع به دویدن كردند. ناتوان ها روی دوش سالم ها پَریده بودند. مادران تیتلی پور در حالی كه كودكان خود را در بغل گرفته بودند به سوی دریا شتافتند. نوه ها، مادربزرگ ها را به دوش گرفتند و به درون آب پریدند. چند دقیقه بعد همه ی مردمان ده در آب دست و پا می زدند و اُفتان و خیزان پیش می رفتند و بی آن كه به عقب به سوی ساحل نیم نگاهی بیندازند، به سوی افق می رفتند. میرزا سعید هم كه تن به آب زده بود به زنش التماس كرد: "برگرد. دریا از هم باز نشده. برگرد."
خانم قریشی، عثمان، سرپنج و سری نیواس كنار ساحل ایستاده بودند. مادرِ میشال با ژست خواننده های اپرا می گریست: "آی بچه ام. بچه ام. حالا چه خواهد شد؟" عثمان گفت: "وقتی فهمیدند از معجزه خبری نیست- همه شان برمی گردند." سری نیواس پرخاش كنان گفت: "پس پروانه ها چی بودند؟ تصادفی آمده بودند؟"
اما به زودی دریافتند كه دهاتی ها باز نخواهند گشت. سرپنج گفت: "حتماً از نفس افتاده اند." خانم قریشی پرسید: "چندتاشان شنا بلدند؟" سری نیواس فریاد زد: "شنا؟ از كِی تا حالا مردم دهات شنا بلد شده اند؟" همگی چنان با فریاد سخن می گفتند كه پنداری فرسنگ ها با یكدیگر فاصله دارند و در همان حال این پا و آن پا می كردند، گویی خیال دارند توی آب بپَرند یا دست به كاری زنند. انگار روی آتش ایستاده بودند. یك گروه پلیس كه برای برقراری نظم به آنجا فرستاده شده بود هنگامی رسید كه سعید شتابان از آب بیرون آمد.
افسر پلیس پرسید: "چه خبر شده؟ این هیجان برای چیست؟"
میرزا سعید نفس زنان در حالی كه به دریا اشاره می كرد گفت: "جلوی این ها را بگیرید."
افسر پرسید: "خرابكاری كرده اند؟"
سعید جواب داد: "نه بابا. دارند می میرند."
ولی دیگر دیر شده بود. دهاتی هایی كه سرهایشان هنوز به چشم می خورد، به جایی رسیده بودند كه عمق دریا فزونی می گرفت. همگی بی هیچ تلاشی برای نجات خود، به زیر آب فرو رفتند. ظرف چند دقیقه همه ی افرادِ گروهِ زیارتِ عایشه در دریا ناپدید شده بودند.
و هیچ یك هم بعداً ظاهر نشد، نه سَرِ فَردی نفس زنان، نه بازویی در حرکت به چشم می خورد.
سعید، عثمان، سری نیواس، سرپنج و حتی خانم قریشیِ فربه همگی به آب پریدند. فریاد می زدند: "خدایا رحم كن. بیایید بیرون. كمك."
معمولاً انسان در خطر غرق شدن برای بیرون ماندن از آب دست و پا می زند. این خلاف طبیعتِ بشر است كه با اِنفعال آنقدر در دریا پیش برود كه سرانجام آب او را ببلعد. با این حال عایشه، میشال اختر و دهاتی های تیتلی پور در عمق دریا فرو رفتند و هرگز از آب خارج نشدند.
افراد پلیس خانم قریشی را با رنگ و روی كبود، در حالی كه ریه هایش پُر از آب بود، از دریا بیرون كشیدند و با كمك های اولیه نجات دادند. بلافاصله پس از او عثمان، سری نیواس و سرپنج را هم بیرون كشیدند. تنها میرزا سعید اختر مانده بود كه دورتر و دورتر شنا می كرد و زیرآبی می رفت تا این كه آخر سر او را نیز نیمه جان از دریای عرب نجات دادند. زیارت به پایان رسیده بود.
وقتی میرزا سعید در بیمارستان چشم گشود، یكی از بازرسان پلیس را كنار تخت خود یافت. مقامات در فكر بودند، بازماندگان زیارتِ عایشه را به توطئه برای مهاجرت غیرقانونی متهم كنند و بازرسان، مأمور بودند بی درنگ از آنان بازجویی كنند تا فرصت مشورت نیابند.
محمد دین، سرپنج تیتلی پور، چنین شهادت داد: "دیگر توان حركت نداشتم. در آن حالِ ضعف نسبت به مرگ خود یقین می یافتم كه ناگهان تقسیم شدن دریا را به چشم دیدم. مثل موهای سری كه فرقش را باز كنند و آن ها همگی آنجا بودند، در دوردست می رفتند. او هم بود، زنم خدیجه را می گویم. زنی كه دوستش داشتم."
این هم گفته های عثمان، صاحب گاو، به بازرسان است كه از شنیدن شهادت سرپنج سخت یكه خورده بود: "اول، از غرق شدن سخت می ترسیدم. با وجود این با چشم دنبال او می گشتم. دنبال عایشه كه قبل از تغییر می شناختمش و درست در آخرین لحظات آن را دیدم. چیز غریبی بود. آب ها از هم باز شدند و آن ها را دیدم كه كف اقیانوس در میان ماهی های رو به مرگ راه می رفتند."
سری نیواس هم به الهه ی لكشمی قسم خورد كه گشایش دریای عرب را به چشم دیده است. به طوری كه وقتی نوبت خانم قریشی رسید بازرسان گیج و پریشان بودند، زیرا می دانستند آن ها این روایت را به تبانی نساخته اند. مادرِ میشال، همسرِ بانكدار بزرگ، نیز همان حكایت را به شیوه ی خود باز گفت و آخر سر تأكید كرد: "اگر می خواهید باور كنید، می خواهید نكنید. اما زبانم همانی را می گوید كه چشمم دیده است."
آخرش بازرسان مخصوص با صورت های پُر از جوشِ خود شیوه ی درجه ی سوم را برگزیدند: "گوش كن ببینم، سرپنج، اینقدر از دهانت نشاش. این همه آدم آنجا بودند و هیچ كس این هایی را كه می گویی ندیده است. اصلاً جسد خیلی هاشان به ساحل رسیده. مثل بادكنك باد كرده اند و بوی گند می دهند. اگر به این دروغگویی ادامه بدهی، دستت را می گیریم و می بَریم و حقیقت را از دماغت درمی آوریم."
سرپنج محمد دین جواب داد: "هر كاری می خواهید بكنید. اما من این چیزها را به چشم دیده ام."
بازرسان همگی دور تخت میرزا سعید اختر جمع شدند و تا چشم گشود پرسیدند: "حالا تو بگو. در دریا چه دیدی؟"
میرزا سعید معترض گفت: "این چه سؤالی است؟ همسر من غرق شده، آن وقت شماها با این سؤالتان سَرِخر می شوید."
وقتی فهمید تنها بازمانده ی حجِ عایشه است كه گشایش امواج را به چشم ندیده- سری نیواس آنچه را همگی دیده بودند شرح داد و با لحنی ماتمزده افزود: "ما از این كه ارزش همراهی با آنان را نداشتیم شرمساریم. آب به ما كه رسید بسته شد ست جی، و چنان جلوی چشممان به هم خورد كه پنداری درهای بهشت است."- میرزا سعید شروع به گریستن كرد. از وحشتِ روزگار بغضش می تركید و بدنش به لرزه می افتاد. هر چند كه دیگر اشكی برایش باقی نمانده بود.
آن وقت به خانه بازگشت.
*
موریانه چوب های پریستان را از میان بُرده بود و كرم های گرسنه كتاب های كتابخانه را بلعیده بودند. شیرها را كه باز كرد، به جای آب، مار از لوله ها بیرون خزید و جانوران خزنده، گِردِ ستون های تختی كه روزی نماینده ی انگلستان بر آن می خُفت حلقه زده بودند. گویی زمان به وقت غیبتِ او به شتاب آمده بود و به جای ماه ها، قرن ها گذشته بود. چنان که وقتی به قالی عظیم سالن كه در گوشه ای لوله شده بود دست زد، قالی زیر دستش خاك شد. وان های حمام پُر از قورباغه هایی با چشمان سرخ بودند. شب ها شغال ها همراه باد زوزه می كشیدند. درختان سبز، خُشك تر و یا رو به نابودی می رفتند و مزرعه ها مانند كویر، خشك و بی آب و علف بودند. باغ های پریستان كه مدت ها پیش از آن، دختر جوان و زیبا را در آن دیده بود، اینك زرد و متروك می نمودند و لاشخورها همه جا پرسه می زدند.
میرزا سعید صندلیَش را در ایوان نهاد و آنقدر در آن تاب خورد تا خواب او را در رُبود.
تنها یك بار به درخت سر زد. دِه با خاك یكسان شده بود. دهقانانِِ بی زمین و راهزنان كوشیده بودند بر زمین های رها شده دست اندازند، اما خشكسالی آنان را رانده بود. اینجا باران نباریده بود. میرزا سعید به پریستان بازگشت و بر درهای زنگزَده قفل نهاد. سرنوشت شاید بازماندگان برایش بی تفاوت بود، پس به سوی تلفن دیواری رفت و آن را از جا كند.
پس از گذشت روزهای بی شمار پی بُرد از بی غذایی رو به مرگ است. از بدنش بوی آستون به مشام می رسید. اما از آن جا كه احساس گرسنگی و تشنگی نمی كرد جستجوی خوراك را بیهوده یافت. كه چی؟ بهتر است در این صندلی تاب بخورم و فكر نكنم، فكر نكنم، فكر نكنم.
در آخرین شب حیاتش صدایی شنید، انگار غولی جنگلی را زیر پا له می كرد و بویی كه به مشامش رسید مانند چُس غول بود. پی بُرد كه درخت در حال سوختن است. از صندلی برخاست و تِلوتِلوخوران به سوی باغ رفت تا شاهد آتش باشد. آتش كه شعله های آن حكایت ها، خاطرات، تاریخچه ی آبا و اجداد او را فرا می گرفت و زمین را پاك می كرد، به سویش می آمد تا برهانَدَش- چرا كه باد، آتش را به سوی خانه می راند و به زودیِ زود زمان او نیز فرا می رسید. درخت را دید كه منفجر شد.هزاران تكه ی سوزان در فضا پراكنده شدند و تنه اش چنان تركید كه پنداری دل بود. چرخید و به سوی مكانی در باغ رفت كه نخستین بار عایشه را دیده بود.- آن وقت احساس كندی كرد، سنگین می شد، به روی خاكسترها دراز كشید. پیش از آن كه چشم بر هم نَهَد نرمشی را بر لبانش احساس كرد و گروه كوچك پروانه ها را دید كه به دهانش می رفتند. آن گاه دریا به سویش سرازیر شد. در آب نزد عایشه بود. عایشه كه به طرز معجزه آمیزی از كالبد همسرش بیرون آمده بود... فریاد می زد: "باز شو، باز شو!" از نافش نوارهای نورانی جاری بودند و سعید با پَهنای دستش آن ها را می بُرید. عایشه دوباره فریاد زد: "باز شو. تو كه تا اینجا آمده ای، تا آخر بیا!"- چطور می توانست صدایش را بشنود؟- هر دو زیر آبِ پُرخروشِ دریا گم بودند، اما سعید صدای او را به وضوح می شنید. همه آن صداهای زنگدارش را می شنیدند. گفت: "باز شو." و او بسته شد.
چون دری بود با دروازه های محكم- اینك غرق می شد- عایشه نیز غرق می شد. دید آب، دهان عایشه را پُر می كند و صدای پایین رفتن آن را در شُش هایش شنید. آن وقت چیزی در درونش سر باز زد و راهی دیگر برگزید و در آن دَم كه قلبش شكست، گشوده شد.
بدنش از سیب آدم تا شكم گشوده شد و عایشه تا ژرفنای وجودش نفوذ كرد. اینك عایشه نیز برگشود. همگی گشوده بودند. در لحظه ی گشایش، آب به دو نیمه شد و آنان بر بستر دریای عرب گام نهادند و به سوی مكه روان شدند.
0 comments:
Post a Comment
Note: Only a member of this blog may post a comment.