فصل ششم
بازگشت به جاهلیه
پس از مشاهده ی قطره اشكی به رنگ خون كه از گوشه ی راست چشم مجسمه ی ال- لات در خانه ی سنگ سیاه پایین می چكید، بعل شاعر دریافت كه ماهوند پیامبر در پی یك ربع قرن تبعید، به شهر جاهلیه باز می گردد. و آروغ پُر صدایی زد كه از بالا رفتن سن ناشی می شد. ظاهراً این بی ادبی اضافه بر سایر آثار و علایم پیریش بود، چنان كه بعل پنجاه ساله با آن زبان كُند و بدن حجیم و خون غلیظ، دیگر شباهت چندانی به جوانیش نداشت و همه ی شادابی و فرزیش را از دست داده بود. گاه احساس می كرد هوا نیز متراكم شده و در برابرش مقاومت می كند. پس از چند قدم پیاده رَوی نفسش می گرفت، بازویش تیر می كشید و قلبش نامنظم می زد... و ماهوند نیز كه اكنون با شكوه و جلال فراوان به شهری باز می گشت كه از آن با دست خالی بی آن كه حتی زنی به همراه داشته باشد گریخته بود، بی تردید سخت تغییر كرده بود. ماهوند در شصت و پنج سالگی. بعل با خود گفت: "نام های ما به یكدیگربرخوردند، دور شدند و بار دیگر نزدیك خواهند شد. ولی صاحبان نام ها دیگر آن هایی نیستند كه قبلاً بودند." ال- لات را برجای گذاشت و به میان انوار خورشید بازگشت. از پشت سر صدای خنده ی موذیانه ای شنید. به سنگینی چرخید، هیچ كس دیده نمی شد. لبه ی لباس در پیچ خیابان محو شد. این روزها وضع بعل طوری بود كه غالباً در خیابان باعث خنده ی مردم می شد. با صدای بلند گفت: "حرامزاده." و مؤمنینی را كه در خانه ی سنگ سیاه باقی مانده بودند شگفتزده كرد. بعل، شاعر پیر و خپل، باز بی رویه رفتار كرده بود. شانه بالا انداخت و روانه ی منزل شد.
شهر جاهلیه دیگر از ماسه نبود. گذشت زمان، جادوی بادهای صحرا، انوار ماه، فراموشی مردمان و اجتناب ناپذیری پیشرفت، به آن استحكام بخشیده بود. اینك خاصیت قدیمی و كیفیت ناپایدار و سراب گونه ی خود را از دست داده و به شهری بس عادی و عاری از لطف و (مانند شاعرانش) فقیر مبدل گشته بود. در این ربع قرن، رشد قدرت ماهوند سراسر جاهلیه را نیز فرا گرفته و عبور زائران و كاروان ها با شریان حیاتی شهر را قطع كرده بود. این روزها دیگر زیبایان شهر نیز لطفی نداشتند. و حتی خود شیخ حالتی نخ نما گرفته، موهای سفید و دندان هایش یك در میان سالم مانده بود. زنان صیغه ایش از پیری می مردند و توان جایگزینیشان را در خود نمی دید- و چنان كه در كوچه های منزوی شهر شایع شده بود، نیاز آن را نیز نداشت. غالباً فراموش می كرد ریش خود را بتراشد و به وضعیت شكست خورده و از حال رفته ی خود دامن می زد. تنها هند چون گذشته شاداب مانده بود.
از قدیم به ساحری و جادوگری شهرت داشت. می گفتند اگر نگاهتان به خاكروبه اش افتاد بی درنگ تعظیم كنید و چشم زخم ببندید. هند ساحره ای بود كه وقتی از مردان سیراب می شد آنان را به مارهای بیابانی تبدیل می كرد و آن گاه دُمشان را با دست می گرفت و دستور می داد با پوست برای شام كبابشان كنند. اكنون كه به شصت سالگی رسیده بود ادامه ی جوانی شگفت انگیز و مقاومت غیرطبیعیش در برابر پیری به شایعات و افسانه ی جادوگری و ارتباط وی با ارواح مُردگان دامن می زد. در حالی كه همه چیز در اطرافش دچار ركود گشته و دار و دسته ی قدیمی كوسه ها كه به میانسالی رسیده بودند در گوشه ی خیابان ها چمباتمه می زدند و ورق بازی می كردند و یا تاس می ریختند، در حالی كه ساحران و گردوبازان و شعبده بازان پیر در كناره ی آبراه ها از گرسنگی می مردند و نسلی به رشد می رسید كه محافظه كاری و پرستش بی چون و چرای ارزش های مادی را بیشتر كرده، آن را به سان سدی در برابر نگرانی از بیكاری و كمبودها می پرورد، در حالی كه خودآگاهی از آن شهر پُرشكوه زدوده می شد تا جایی كه مراسم مُردگان محبوبیتش را از دست داده بود. و شترهای جاهلیه از این كه دیگر كنار گور مُردگان با زانوهایی بُریده برجای نمی ماندند سخت شاد بودند. خلاصه در دُورانی كه جاهلیه رو به فساد و پوسیدگی می رفت، هند همچنان شاداب و با پوستی صاف و بدنی به سفتی دختران جوان و موهایی به سیاهی پَرِ كلاغ باقی مانده، دیدگانش چون تیغه ی چاقو می درخشید. خرامیدنش همچنان غرور آمیز بود. صدایش ندای مخالف را نمی پذیرفت. اینك هند بود كه بر شهر حكومت می كرد نه ابوسمیل و یا این كه خود چنین تصور می كرد.
همین كه شیخ به پیرمردی فربه و مبتلا به تنگی نفس مبدل شد، هند نگارش فرامین توبیخ آمیز و پُر از پند و اندرز را خطاب به مردم شهر آغاز كرد و دستور داد آن ها را بر دیوار خیابان ها نصب كردند. چنین بود كه از آن پس مردم نه ابوسمیل، بلكه هند را مظهر شهر و روح مجسم آن دانستند. چرا كه جوانی پایدار و یكدندگی مشهود در رفتار و گفتار آن زن را به مذاق خود سازگارتر می یافتند تا تصویری كه در آینه ی درهم شكسته ی چهره ی سیمبل نقش بسته بود و هند كه نفوذ فرامینش بیش از اشعار همه ی شاعران بود، با همان حرص و اشتهای شدید جنسی با تك تك نویسندگان شهر درآمیخته (هرچند مدت ها از زمانی كه بعل به رختخوابش راه یافته بود می گذشت) و این روزها خسته و دلزده از آنان، همگی را مرخص كرده بود. وی در عرصه ی قلم همچنان كه در كاربرد شمشیر ماهر بود، همان هندی كه با لباس مردانه به قشون جاهلیه پیوسته و به تمهید و سِحر و جادو، كلیه ی نیزه ها و سلاح ها را از خود دور كرده در میان توفان جنگ قاتل برادر را یافته بود. همان هندی كه عموی پیامبر را بیرحمانه كشته و دل و جگر وی را خورده بود.
كدام مردی در برابرش توان پایداری داشت؟ برای جوانی جاودانش كه از آنِ مردم نیز بود، برای درنده خوییش كه به آنان تصور شكست ناپذیری می بخشید، و برای فرامینش كه حاكی از انكار زمان، تاریخ و دُوران بود و شكوه نامكدر شهر را به سان ترانه می خواند و فرسودگی خیابان های آن را محال جلوه می داد، فرامینی كه عظمت، تحمل شداید، جاودانگی و مقام نگهبانی مقدسین را در جاهلیه می ستود... برای این نوشتار بود كه زناشویی توأم با هرج و مرجش را می بخشیدند و به این كه وی سال به سال روز تولدش هم وزن خود زمرد دریافت می كرد وقعی نمی نهادند. بر شایعات لهو و لعبش توجهی نمی كردند. در پاسخ آنان كه پوشش هایش را بی شمار می گفتند، تنها لبخند می زدند. می گفتند پانصد و هشتاد و یك لباس خواب از ورق طلا دارد و تعداد كفش راحتی های یاقوت نشانش به چهارصد و بیست جفت می رسد. شهروندان جاهلیه به زحمت از خیابان های پُر خطرِ شهر می گذشتند. خیابان هایی كه برای اندكی پول به قتلگاه مبدل می شد و در آن به پیرزنان تجاوز می كردند و جانشان را می ستادند و پلیس خصوصی هند شورش گرسنگان را وحشیانه فرو می نشاند و آن ها به رغم شهادت چشمان، شكم ها و جیب های خالیشان هرچه آن زیر گوششان زمزمه می كرد می پذیرفتند: جاهلیه، ای شكوه جهان، حكومتت مبارك.
هرچند همه ی مردم چنین نبودند و بعل كه از جمله ی ناباوران بود، اكنون از امور جامعه روی گردانده و اشعار نغز عاشقانه می سرود.
او در حالی كه ترب سفیدی را دندان می زد به خانه رسید، از زیر تاقی هلالی و نیمه تاریك با دیوارهای پُر تَرك گذشت. اینجا حیاط كوچكی بود كه بوی پیشاب می داد، كف آن پُر از پوست سبزیجات و خون ریخته بود و در آن اثری از انسان دیده نمی شد، بلكه تنها پشه، سایه و ترس حاكم بود. این روزها ناچار بود مراقب باشد. دسته ای از حشاشیون جنایتكار در شهر پرسه می زدند. به مردمان ثروتمند اندرز داده بودند كه قبل از وُرود به خانه از آن سوی خیابان به آن نزدیك شوند و وقتی كسی را در اطراف ندیدند ناگهان به سوی در بدوند و قبل از این جنایتكاران خود را داخل پرتاب كنند آن را ببندند، اما بعل با این قبیل تمهیدات كاری نداشت. سال ها قبل، حدود یك ربع قرن پیش از آن، ثروتمند بود اما این روزها دیگر اشعار هجوآمیز طرفداری نداشت. ترس مردم از ماهوند، بازار طنز و فحاشی را به كسادی كشانده بود و همراه با عدم اعتنا به مراسم مُردگان، سفارش كتیبه های سنگ قبر و قصیده های پیروزمند و انتقام جویانه نیز كاهش یافته بود. روزگار برای همگان دشوار بود.
بعل در خیال میهمانی های پُرشكوه گذشته از پله های چوبی و لقِ خانه بالا رفت و به اتاق كوچكش رسید. چه می خواستند بدزدند؟ چیزی نداشت كه به چاقوكشی بیارزد. در را گشود، اما همین كه به اتاق پا گذاشت، كسی به شدت هلش داد و چنان با سر به سوی دیوار سكندری رفت كه بینیش در اثر تصادم با آن به خون افتاد. كورمال كورمال فریاد زد: "مرا نكش. به خدا قَسَمَت می دهم خونم را نریز."
مرد با دست دیگرش در را بست. بعل خوب می دانست فریاد كشیدن بیهوده است و در آن اتاقی كه درش را به روی دنیا بسته بود كسی به دادش نخواهد رسید. هیچ كس جرأتش را نداشت. خودش هم اگر صدای فریاد همسایه را می شنید، از ترس صندوق را پشت درِ اتاق می نهاد.
با باشلق مرد ناشناس چهره اش را كاملا مخفی كرده بود. بعل بینی خون آلودش را پاك كرد و در حالی كه زانو زده، سراپا می لرزید. التماس كرد: "به خدا من هیچ پول ندارم. هیچی ندارم." مرد ناشناس به سخن درآمد: "هیچ سگ گرسنه ای كه خوردنی بِجوید، توی سگ دانی به دنبالش نمی گردد." و پس از اندكی تامل ادامه داد: "بعل چیز زیادی از تو باقی نمانده. امیدوار بودم بهتر از این باشی."
و اینك بعل كه همچنان سخت می ترسید خود را توهین شده نیز یافت. آیا این مرد یكی از دوستداران دیوانه اش بود كه چون مناسب با اشعار پُرشكوه گذشته اش نمی زیست، قتلش را واجب می شمرد؟ در حالی كه همچنان می لرزید كوشید تا خود را مردی نااهل جلوه دهد: "معمولاً دیدار اهل قلم مایوس كننده است." ناشناس به گفته اش وقعی ننهاد و گفت: "ماهوند آماده ی بازگشت است."
اما این جمله ی ساده بعل را به قعر ژرفترین هراس ها افكند. نالید: "آمدن او چه ارتباطی با من دارد؟ از جان من چه می خواهد؟ آن قضیه مربوط به مدت ها قبل بود، بیش از یك عمر از آن می گذرد. از جان من چه می خواهد؟ آیا، شما، آیا او شما را فرستاده است؟ "
ناشناس در حالی كه باشلقش را بالا می زد گفت: "تا بخواهی خوش حافظه است. نه، من فرستاده ی او نیستم. من و تو در یك چیز مشتركیم. هر دو از او وحشت داریم. "
بعل گفت: "من تو را می شناسم."
- "بله."
- "لهجه ی مخصوصی داری. خارجی هستی."
ناشناس نَقل قول كرد: "انقلاب سقاها، مهاجران و بردگان. این واژه ها از خودت است."
و بعل به یاد آورد: "تو همان مهاجر هستی. سلیمان پارسی." ایرانی لبخند كجش را زد و گفت: "سلمان. من خِرَدمند نیستم، اما خواهان صلحم."
بعل حیران گفت: "تو كه از نزدیكترین كسانش بودی."
سلمان به تلخی پاسخ داد: "هرچه به شعبده بازان نزدیكتر باشی، زودتر به رمزو راز حیله هایشان پی می بری و دستشان را می خوانی."
و جبرئیل این خواب را نیز دید:
پیروان آیین نوین تسلیم خود را در واحه ی یثرب بی خانمان و فقیر یافتند و سالیان دراز با راهزنی روزگار گذرانیدند. آنان به كاروان های بزرگ ثروتمندان كه در راه جاهلیه و یا در حال بازگشت از جاهلیه بودند حمله می كردند. سلمان به بعل گفت ماهوند فرصت آن را ندارد كه وسواس به خرج دهد و به راه و رسم برآوردن نیازهایشان كاری ندارد. مؤمنین تابع هیچ قانونی نبودند، اما در آن سال ها ماهوند- یا شاید بهتر باشد بگوییم جبرئیل مَلِك مقرب، یا ال لات؟ تنها به قانون می اندیشید. جبرئیل در میان درختان نخل واحه بر پیامبر ظاهر شد و خود را در حالی یافت كه با فیس و افاده ی تمام، قانون می آورد. قانون، قانون، قانون. آنقدر قانون آورد كه مؤمنین را از هرچه وحی است بیزار كرد. سلمان گفت برای هر آنچه كه فكرش را بكنی قانون آورد. مثلاً اگر مردی بگوزد، باید بلافاصله صورتش را به سمت باد بگیرد، برای این كه مؤمنین بدانند كدام دست برای طهارت گرفتن است، قاعده ی خاصی وضع كرده، تو گویی هیچ یك از عرصه های زندگی بشر نمی بایست خارج از قوانین، آزاد بماند. وحی- یا آنچه كه او از برمی گفت- به مؤمنین می آموخت كه چقدر حق دارند بخوابند، عمق خوابشان چه اندازه باید باشد و كدام شكل از اعمال جنسی از دیدگاه خداوند پذیرفته است. آنان آموختند كه عمل لواط با زنان و نیز جماع در حالی كه زن به پشت دراز كشیده باشد از نظر مَلِك مقرّب حلال است و اشكال ممنوع، كلیه ی وضعیاتی كه زن بر روی مرد و مسلط بر او قرار بگیرد را شامل می شود. سپس جبرئیل فهرستی تهیه كرد و در آن موضوعاتی را كه نام بردن از آن ها هنگام گفتگو مجاز یا ممنوع است برشمرد. بعد نوبت به بخش هایی از بدن رسید كه مؤمنین اجازه ی خاراندنش را نداشتند، فرقی نمی كرد كه خارش تا چه حد آزار دهنده و حتی تحمل ناپذیر باشد، خاراندان این بخش ها به هیچ وجه جایز نبود. وی همچنین مصرف میگو- حیوان عجیب و غریبی كه هیچ یك از مؤمنین تا آن زمان ندیده بودند- را وِتو كرد و دستور داد حیوانات را به تدریج بكُشند، به طوری كه همه ی خونشان از بدنشان خارج شود. این نحوه ی كشتن باعث می شد تا با تجربه ی كامل مرگ مفهوم زندگی را بهتر درك كنند. چرا كه تنها هنگام مرگ است كه موجودات زنده به واقعیت زندگی پی می برند و آن را رؤیا نمی پندارند. جبرئیل، سُروش پروردگار، سپس چگونگی كفن و دفن مُردگان و تكلیف ارث و میراث را هم روشن كرد، به طوری كه سلمان پارسی متحیر مانده بود این چه جور خدایی است كه رفتارش چنین به سوداگران می ماند. و در این هنگام فكری به خاطرش رسید كه ایمانش را بر باد داد. به یاد آورد كه ماهوند نیز در گذشته بازرگان بوده است، آن هم بازرگانی بس موفق. فردی كه سازماندهی و قانون گذاری برایش طبیعی بود. پس عجب شانسی آورده بود كه به چنین مَلِك مقرّب اهل حساب و كتابی برخورده بود. مَلِكی كه تصمیمات این خدای با مدیریت را به پایین ابلاغ می كرد. خدایی كه به رؤسای مؤسساتی كه دارای شخصیت حقوقی بودند، بی شباهت نبود.
از آن پس رفته رفته توجه سلمان به این كه فرشته همواره در مناسبترین فرصت ها وحی نازل كرده بود، جلب شد. چنانچه مؤمنین نظر ماهوند را درباره ی هر موضوعی، از امكان سفر به آسمان ها گرفته تا ابدی بودن جهنم، مورد بحث و گفتگو قرار می دادند، فرشته بی درنگ با پاسخ مناسب فرا می رسید و همیشه نیز جانب ماهوند را می گرفت و با یقین كامل اعلام می كرد كه رسیدن انسان به كره ی ماه از محالات است و سرشت جهنم موقتی و گذرا است و حتی بدكارترین انسان ها نیز سرانجام با آتش دوزخ پاك می شوند و به باغ های معطر گلستان و بوستان راه می یابند. سلمان به بعل گفت اگر ماهوند بعد از نزول وحی نظر خود را اعلام می كرد، وضع تفاوت می كرد. اما نه، همیشه اول او قانون را می آورد و بعد فرشته بر آن مُهر تأیید می نهاد و این بود كه كم كم دیدم دارد گندش در می آید و بویش همه جا را برداشته. با خودم گفتم این حتماً بوی آن حیوان افسانه ای و نجس، اسمش چیست؟ میگو است!
و سرانجام این بوی گند ذهن سلمان را فرا گرفت. در میان نزدیكانِ ماهوند كسی از او فرهیخته تر نبود، چرا كه در آن دُوران، نظامِ آموزشی ایرانیان پیشرفته تر از سایر مردمان بود. ماهوند سلمان را به دلیل مرتبه ی بلند دانشش به سِمَت دبیری خود منصوب كرده بود. از این رو نگارش قوانین پُرشمار و بی پایانش نیز بر عهده ی او بود. به بعل گفت آخر این همه وحی و الهام و همه شان حساب شده. هرچه بیشتر در آن سِمَت باقی می ماند، وضع خرابتر می شد. با این همه ناچار بود تا مدتی دندان روی جگر بگذارد و بر سوء ظن خود فایق آید زیرا لشكریان جاهلیه به سوی یثرب روانه شده بودند و می خواستند پشه هایی را كه كاروان های شتر را می آزردند و به داد و ستد لطمه می زدند از میان بردارند. سلمان گفت: "آنچه از آن پس گذشت را همه می دانند و لزومی ندارد كه تكرارش كنم." اما در آن لحظه غرور بر او غالب شد و برای بعل حكایت كرد كه چگونه هم او بوده كه یثرب را از نابودی نجات داده و با حیله و حفر خندق جان ماهوند را از خطر حفظ كرده است. سلمان به پیامبر پیشنهاد كرده بود دستور حفر خندقی را دُور تا دُور آن واحه بدهد. واحه فاقد دیوار مرزی بود. حفره می بایست چنان عریض باشد كه حتی اسبان افسانه ای سواره نظام مشهور جاهلیه نیز یارای پریدن از روی آن را نداشته باشند و نیز كف آن چوب های نوك تیز كاشته شود. چشم جاهلیان كه به آن حفره ی زشت و ناجوانمردانه افتاد، از روی شَرَف و سلحشوری چنان رفتار كردند كه گویی خندقی وجود ندارد و با اسب های خود به سوی آن یورتمه رفتند. كُلِ لشكر جاهلیه، بهترین مردان و اسب های آن روی چوب های نوك تیز كف خندق به سیخ كشیده شدند و این ترفند ناشی از فكر منحرف سلمان پارسی بود. هرچه باشد از یك آدم غربتی كه توقع جوانمردی نمی توان داشت. سلمان غمزده به بعل گفت تصور می كنی بعد از شكست جاهلیه با من مثل قهرمانان رفتار كردند؟ من مرد مغروری نیستم، اما نه از ارج و ستایش مؤمنین خبری بود، نه ماهوند امتنانی از خود نشان داد. چرا فرشته در پیغام هایش نامی از من نمی برد؟ نه جانم، كسی یك كمله از من نمی گفت. پنداری مؤمنین خندق مرا حقه ای پَست تلقی كرده، آن را غریب، ناجوانمردانه و به دور از انصاف به حساب آورده بودند. گویی این كار به مردانگیشان لطمه زده بود، یا این كه من با نجات جانشان غرورشان را جریحه دار كرده بودم. البته من دهانم را بستم و هیچ نگفتم. ولی راستش از آن به بعد بسیاری از دوستانم را از دست دادم. انگار هرچه بیشتر خوبی كنی، مردم بیشتر كنارت می گذارند.
علی رغم حفر خندقِ یثرب، مؤمنین مردان بسیاری را در جنگ از دست داده بودند. معمولاً در سفرهای راهزنیشان به همان نسبتی كه می كشتند، كشته می دادند و در پایان جنگ- اجی مجی- جبرئیل مَلِك مقرّب به مردانی كه جان سالم به در برده بودند دستور می داد با زنان بیوه ازدواج كنند. چرا كه اگر زنان با مردانی به غیر از مؤمنین پیوند زناشوئی می بستند، دین تسلیم را برای همیشه از دست می دادند. سلمان به بعل پوزخندی زد و گفت: "عجب ملائكه ی واقع بینی." چند لحظه قبل یك بطر عرق از لای چین های لباسش بیرون آورده بود و اینك در نور غروب آرام آرام مِی می زدند. سلمان هرچه بیشتر می نوشید وراجتر می شد، و بعل به خاطر نمی آورد كسی را دیده باشد كه چنین توفانی را با سخنان خود برپا سازد. سلمان بانگ زد این همه وحی حساب شده و به موقع. حتی به ما گفتند اگر زن هم داشته باشیم، ازدواج مجدد ایرادی ندارد، چون از آن به بعد می توانیم چهار زن را به عقد خود در آوریم. خُب معلوم است. بَروبچه ها با دُمشان گردو می شكستند.
آنچه تكلیف ماهوند را برای سلمان روشن كرد این ها بود (مساله ی زن ها) و آیه های شیطانی، سلمان مستانه اعتراف كرد: "گوش كن، من اهل شایعه سازی نیستم ولی ماهوند بعد از مرگ زنش زیاد هم عابد و زاهد نماند- متوجه منظورم كه هستی- و در یثرب آنچه را كه به دردش می خورد پیدا كرد. زن های یثرب ظرف یك سال و نیم ریشش را سفید كردند. مشكل پیامبر ما بعل عزیز، این است كه دوست ندارد زن ها در برابرش سرپیچی كنند. او زن های مادرصفت و یا دخترانه را می پسندند. زن اولش را در نظر بیاور و بعد عایشه را مجسم كن: یكی خیلی پیر و دیگری زیادی جوان است. این ها دو عشقش هستند. او به زن هایی كه مناسب خودش باشند تمایلی ندارد. اما زنان یثرب با دیگران تفاوت دارند. در جاهلیه شما عادت دارید به زن هایتان دستور بدهید و امر و نهی كنید، اما زن های یثرب اهلش نیستند. مرد كه زن می گیرد باید برود و با خانواده ی زنش زندگی كند. فهمیدی چه می گویم؟ عجیب است نه؟ و در تمام طول مدت ازدواج زن چادر شخصی خودش را حفظ می كند و هر وقت بخواهد از دست شوهر خلاص شود، چادر را جهت معكوس می گرداند و مرد كه به سراغ زنش می رود، به جای در، پارچه ای در برابر خود می بیند و می فهمد كه كار تمام است و برو و برگرد هم ندارد. شوهر از آن به بعد مطلقه می شود. اما مساله این بود كه دخترهای ما هم كم كم داشتند سر بلند می كردند و از این رسم و رسومات بدشان نمی آمد. معلوم نبود در دلشان چه می گذرد. این بود كه طرف مهلت نداد و تَر و فرز كتاب قانون را حاضر كرد. فرشته، قانون پشت قانون می آورد تا معلوم بشود زن ها اجازه ی كدام كارها را ندارند. داشت آن ها را به رفتار نرم و فرمانبرداری سابقشان برمی گرداند. آخر پیامبر ترجیح می دهد كه زن ها یا فرمانبردار باشند و یا رفتار مادرانه داشته باشند، یعنی یا سه قدم عقب تر از مرد راه بروند، یا این كه در خانه بنشینند و خِرَدمند و خانه دار باشند. نمی دانی زنان یثرب چطور مؤمنین را مسخره می كردند. اما او یك جادوگر است. هیچ كس در برابر جاذبه اش یارای مقاومت ندارد، آخرش زن های مؤمن چنان كردند كه او دستور داده بود. بله، آن ها تسلیم شدند: هرچه باشد بهشت را بِهِشان وعده داده بود."
بطری داشت خالی می شد كه سلمان گفت: "بگذریم. بالأخره تصمیم گرفتم امتحانش كنم."
شبی دبیر پارسی در خواب دید كه بر فراز پیكر ماهوند در غار كوه حرا پرواز می كند. ابتدا پنداشت كه این رؤیا از غربت و دلتنگی دُوران زندگی در جاهلیه ناشی می شود، اما ناگهان پی برد كه وضعیتش در خواب عینا مانند مَلِك مقرّب بود، و واقعه ی آیه های شیطانی چنان به روشنی در نظرش مجسم شد كه انگار بیش از یك روز از آن نمی گذشت. سلمان گفت: "از كجا معلوم است موجودی كه در عالم رؤیا به آن مبدل شده بودم، جبرئیل باشد و خود شیطان نباشد؟" و پی بردن به این احتمال، اندیشه ی اهریمنی را در خاطرش بیدار كرد. از آن پس هرگاه پیش پای پیامبر می نشست و قانون پشت قانون می نوشت، پنهانی آن ها را تغییر می داد.
"ابتدا چیزهای كم اهمیت را تغییر می دادم. اگر ماهوند آیه ای می آورد كه در آن خداوند شنوا و دانا تعریف شده بود، من می نوشتم خدای دانا و خِرَدمند. اما موضوع این است كه ماهوند متوجه این تغییرات نمی شد، می فهمی؟ این من بودم كه كتاب مقدس را نوشتم یا بازنویسی می كردم و واژه های الهی را به زبان كفرآمیز خود می آلودم. یعنی كلمات فلكزده ی من از آنچه خداوند به فرستاده اش الهام می كرد، قابل تشخیص نبود؟ فكرش را بكن. راجع به كیفیت اشعار مقدس چه می گفت؟ هیچی. ببین چه می گویم، قسم می خورم كه روح مرا لرزاند. این دفعه مساله چیز دیگری بود. من به كمك آن حیله یقین كردم كه حدسم درست بوده. گوش كن، من تمام زندگیم را به خاطر این مرد در هم ریختم: از دیارم دور ماندم، از آن طرف دنیا راه افتادم آمدم اینجا و میان مردمی زندگی كردم كه مرا مهاجری چاپلوس می پنداشتند. جانشان را نجات دادم، ترسو خطابم كردند. آدم هایی كه اصلاً نمی فهمند من چه... ولش كن، راستش انتظار داشتم وقتی آن واژه ی كوچك را تغییر دادم و به جای شنوا، خِرَدمند نوشتم- انتظار داشتم بعد از این كه برایش خواندم بگوید چه خبر است سلمان مگر كر شده ای؟ و من جواب بدهم عجب اشتباهی، نمی دانم چه ام شده. و بلافاصله تصحیحش كنم. اما چنین نشد و زمانی رسید كه من نویسنده ی واژه های الهی بودم و هیچ كس حالیش نبود. بدیش این بود كه من جرأت گفتن حقیقت را نداشتم. راستش از ترس سخت خودم را باخته بودم. از آن گذشته، غمگینترین دُوران زندگیم را طی می كردم. بنابراین چاره ای نبود، باید به همین كار ادامه می دادم. شاید آن دفعه حواسش پرت بوده. به خودم می گفتم هرچه باشد انسان است و جایزالخطا. این بود كه دفعه ی بعدی چیزی مهمتری را تغییر دادم. او گفت مسیحی و من نوشتم یهودی. مطمئن بودم كه متوجه می شود. آخر چطور ممكن بود؟ اما باز هم وقتی همان قسمت را برایش خواندم سری تكان داد و با ادب تمام از من تشكر كرد و در حالی كه چشمان من لبریز از اشك شده بود، از چادر بیرون رفت. بعد از این واقعه فهمیدم كه دیگر نمی توانم زیاد در یثرب دوام بیاورم. با وجود این لازم بود به كارم ادامه بدهم. باید ادامه می دادم. در دنیا هیچ تلخی ای به پای احساس مردی كه پی می بَرَد به باد هوا معتقد بوده، نمی رسد. می دانستم كه شكستم قطعی است، اما او نیز همراه من نابود می شد. این بود كه به همان كار ادامه دادم: تا این كه یك روز آنچه را نوشته بودم برایش خواندم و دیدم كه ابرو در هم كشید و سرش را طوری تكان داد كه پنداری می خواهد فكرش را جمع و جور كند و بعد به نشان تأیید آهسته سر تكان داد، اما هنوز اندكی تردید داشتم. می دانستم كه لب مرز رسیده ام و بار دیگری كه كتاب آسمانی را به میل خود تغییر می دادم حتماً به همه چیز پی می برد. آن شب تا صبح بیدار ماندم. سرنوشت هر دومان در دست من بود، حتی اگر پیش از این كه توانایی از میان بردنش را در خود بیابم می گذاشتم نابودم كند. در آن شب هولناك ناچار بودم میان مرگ توأم با انتقام جویی و زندگی سرد و بی روح یكی را انتخاب كنم و همانطور كه می بینی زندگی را انتخاب كردم. پیش از طلوع خورشید سوار بر شترم یثرب را ترك كردم و با تحمل مصایب فراوانی كه فعلا یارای توصیفشان را ندارم به جاهلیه بازگشتم. حالا ماهوند نیز پیروزمندانه باز می گردد. حتماً آخر زندگیم را خواهم باخت. او حالا دیگر چنان قدرت گرفته كه نابود كردنش از توان من خارج است."
بعل پرسید: "چرا اینطور مطمئنی كه او تو را می كشد؟"
سلمان پارسی جواب داد: "برای این كه من تنها كسی هستم كه می توانم دستش را رو كنم."
*
وقتی سلمان همانطور نشسته به خواب رفت، بعل روی تشك كاهی و خارش آورش دراز كشید و دردی مانند فشار كلاهخودی پولادین را به دُور سر حس كرد. سینه اش هم دَم به دَم گُر می گرفت. بارها خسته از زندگی آرزوی مرگ كرده بود، اما همانطور كه سلمان می گفت میان خیال و واقعیت فرسنگ ها فاصله است. از مدتی پیش احساس كرده بود كه جهان پیرامونش كوچكتر و تنگتر می شود. دیگر چشمانش مثل گذشته نمی دیدند و كاهش این نیرو زندگیش را رنج آورتر و مشكلتر كرده بود. همه چیز را تار می دید، برای همین بود كه اشعارش به این روز افتاده بودند. گوش هایش هم دیگر چندان قابل اعتماد نبودند و اگر وضع به همین منوال پیش می رفت به زودی همه ی حواسش را از دست می داد و ارتباطش با دنیا بُریده می شد... اما شاید هم آنقدر زنده نمی ماند كه كارش به اینجاها بكشد. ماهوند در راه بود. شاید دیگر هرگز زنی را نمی بوسید. ماهوند، ماهوند. بعل خشمگین با خود گفت این مست وراج برای چه به سراغ من آمده؟ آخر خیانت او به من چه مربوط است؟ همه می دانند كه من برای چه چندین سال پیش آن اشعار هجوآمیز را سرودم. حتماً او هم می داند. این شیخ بود كه تهدید می كرد و دستور می داد. در این میان من بی تقصیر بودم. از این گذشته، آن بعلی كه زبانی بُرنده داشت و مُدام نیشخند می زد كه بود؟ من كه خودم دیگر نمی شناسمش. آخر یك نگاهی به ریخت و قیافه ی من بیندازید: چاق و خِرِف با چشمان كم سو و گوش هایی كه به زودی كر می شوند. آخر حالا كی از من حساب می برد؟ هیچ كس. بنا كرد سلمان را تكان دادن: "بیدار شو، من نمی خواهم با تو سر و كار داشته باشم و توی هَچَل بیفتم."
اما پارسی همچنان خُروخُر می كرد. در همان حال كه پشت به دیوار داده نشسته بود، با پاهای باز شده خوابش برده و سرش كج شده بود. بعل كه همچنان از سر درد می نالید به روی تشك افتاد. تازه مگر شعرهای آن روزش چگونه بودند؟ مفهومشان چه بود؟ الان خودش هم درست به یاد نمی آورد. آهان: آیا تسلیم امروز... با چیزی شبیه به این شروع می شد. خُب معلوم است این كه تعجبی نداشت. و ادامه اش این بود: به معنای گریز است؟ ماهوند، هر اندیشه ی نوینی با دو پرسش روبرو می شود: آیا اندیشمند به هنگام ضعف به سازش تن خواهد داد؟ جواب آن سؤال را می دانیم. و اینك ماهوند، هنگام بازگشت به جاهلیه نوبت پرسش دوم است، پس از پیروزی چگونه رفتار خواهی كرد؟ وقتی سرنوشت دشمنان را در دست گرفتی و به قدرت مطلق رسیدی، آن وقت چه؟ ما دیگر هیچ كداممان آدم های سابق نیستیم. فقط هند است كه همانطور بی كوچكترین تغییری جوان مانده. پنداری به قول این پارسی مست، بیشتر به زن های یثرب می ماند تا جاهلیه. معلوم است چرا شما دو تا آبتان توی یك جوی نرفت. هند نه حاضر بود برایت مادر بشود، نه دختر.
در حالی كه به خواب می رفت به پوچی و بیهودگی خود می اندیشید. در برابر هند درمانده بود و حالا كه از همه ی عرصه های زندگی كناره گرفته بود، ابیاتش پُر از شكست و فقدان بودند: فقدان جوانی، زیبایی، عشق، سلامتی، پاكی، هدف، نیرو، یقین و امید. پُر بود از دانش از دست رفته، پول از دست رفته و هند نیز كه از دستش رفته بود. در قصیده هایش نیز آدم ها از او فاصله می گرفتند و هرچه آنان را با شوق فرا می خواند تندتر می گریختند. چشم انداز اشعارش هنوز بیابان بود. تپه هایی كه جابجا می شدند و ماسه های سفیدی كه باد از تاركهایشان برمی گرفت. كوه های نرم و لغزنده، سفرهای ناتمام، چادرهای موقت. چگونه می توان دیاری را شرح داد كه روز به روز تغییر شكل می دهد؟ چنین پرسش هایی بر زبان شعرش تأثیر گذاشته و آن را به تجرید كشانده بود، با تصاویری بس سیال و وزن هایی ناپایدار. به علاوه او را به خلق اشكال سراب گونه و ناممكن مانند موجوداتی با سَرِ شیر، بدنِ بُز و دُمِ مار واداشته بود. موجوداتی كه به محض ظهور به ناچار تغییر شكل می دادند، به طوری كه با وجود خلوص كلاسیك و تصاویر عاشقانه ی اشعارش چیزی توی ذوق می زد و واژه های هجوآمیز از ارزش آن می كاست. برای هزار و یكمین بار با خود گفت: "هیچ كس مرا به یاد نمی آورد." فراموشی امنیت می آورد. اما یك آن نزدیك بود قلبش بایستد و در حالی كه از وحشت یخ كرده بود از خواب پرید. ماهوند، اما شاید بتوانم سرش را كلاه بگذارم تا نتواند انتقام بگیرد. تمام شب را بیدار ماند و به خُر خُر اقیانوس وار سلمان گوش فرا داد.
جبرئیل آتش اردوگاه ها را در خواب می بیند:
ناگهان شبی مردی مشهور در میان آتش های اردوگاه ارتش ماهوند ظاهر شد. گویی شیخ جاهلیه- شاید به دلیل تاریكی شب، شاید هم به این خاطر كه حضورش در آنجا ناممكن می نماید- در این آخرین لحظاتی كه هنوز قدرت را در دست دارد بخشی از نیروی پیشین خود را بازیافته است. شیخ تنها آمده و خالد كه در گذشته سقا بود و بلال برده ی سابق، او را به سوی چادرهای ماهوند هدایت می كنند.
بعد جبرئیل بازگشتِ شیخ را به جاهلیه در خواب دید:
شهر پُر از شایعه است و جمعیتی در مقابل خانه ی شیخ ایستاده اند. پس از مدتی صدای خشم آلود هند به گوش می رسد. بعد هند در بالكن طبقه ی بالا ظاهر می شود و خطاب به جمعیت امر می كند كه شیخ را قطعه قطعه كنند. شیخ در كنار او می ایستد و از همسرِ پُر مِهرِ خود دو كشیده ی آبدار می خورد و در برابر جمعیت سخت تحقیر می شود. هند پی بُرده است كه علی رغم همه ی زحمات نتوانسته است شیخ را از تسلیم شهر به ماهوند باز دارد.
از آن گذشته ابوسیمبل آیین جدید را نیز پذیرفته است.
سیمبل كه علی رغم شكست، خود را بیشتر آراسته است، پس از خوردن كشیده از هند رو به جمعیت می كند و می گوید: "ماهوند قول داده است كه هركس در چهاردیواری قصر باشد در امان می ماند. همگی داخل شوید و زنان و فرزندانتان را هم همراه بیاورید."
هند از جانب مردم خشمگین سخن می گوید: "ای پیرِ خِرِف، مگر چند نفر می توانند توی یك خانه، ولو این كه قصر باشد بچپند؟ تو با ماهوند معامله كرده ای تا جان خودت را نجات بدهی. پس بگذار مردم تكه تكه ات كنند و جسدت را به خورد مورچگان بدهند."
اما شیخ خونسردی خود را حفظ كرده، ادامه می دهد: "ماهوند قول دیگری نیز داده است. هركس در خانه اش بماند و درها را ببندد نیز در امان خواهد بود. اگر نمی خواهید در قصر بمانید، به خانه های خود بازگردید و شكیبا باشید."
هند برای سومین بار می كوشد تا مردم را علیه او بشوراند: صحنه ای كه در بالكن می گذرد حاكی از نفرت محض است. هند با فریاد می گوید با ماهوند به هیچ وجه نمی توان سازش كرد چون آدم قابل اعتمادی نیست. مردم باید ابوسیمبل را طرد كنند و آماده ی جنگ باشند. باید تا آخرین قطره ی خون خود بجنگند. هند هم آماده است تا در كنارشان بجنگد و جان خود را فدای آزادی جاهلیه كند. "آیا می خواهید در برابر این پیامبر، این دجال، سر فرود آورید؟ آیا از مردی كه می خواهد شهر زادگاه خود را با خاك یكسان كند می توان انتظار شَرَف و مروت داشت؟ آیا می توان از آن مرد سازش ناپذیر و ظالم توقع سازش و ترحم داشت؟ ما توانگران جاهلیه ایم و الهه هایمان در جنگ پیروز می شوند و پایدار می مانند." بعد به آنان فرمان داد به نام ال لات بجنگند. اما مردم پراكنده شدند.
زن و شوهر همچنان روی بالكن ایستاده اند. مردم آن دو را می بینند. مدت ها است كه شهر آن دو را آیینه ی خود می پندارد و چون در این اواخر مردم تصویر هند را به شیخ پژمرده و در هم شكسته ترجیح داده اند، اكنون سخت یكه خورده و آزرده اند. همان مردمی كه به بزرگی و شكست ناپذیری خود فخر می فروختند و علی رغم همه ی شواهد، اسطوره را واقعیت می پنداشتند و اسیر خوابزدگی یا نوعی جنون بودند، اكنون كه شیخ آن ها را بیدار كرده بود، گیج و منگ ایستاده، چشمان خود را می مالیدند و قادر به باور كردنِ آنچه می گفت نبودند. از خود می پرسیدند ما كه این قدر نیرومند بودیم چطور با چنین سرعتی سقوط كردیم؟ اما سرانجام باور در اذهانشان جان می گیرد و به آن ها می نمایاند كه چگونه اعتماد خود را بر ابر و باد و حرارت گفته های هند بنا كرده بودند. و آن ها هند را رها می كنند و امیدشان را نیز بر باد می دهند. چنین است كه مردمان جاهلیه غرق ناامیدی به خانه ها باز می گردند و بر درها قفل می نهند.
هند فریاد كنان آن ها را فرا می خواند، به التماس می افتد و بند از گیسو می گشاید: "به خانه ی سنگ سیاه بیایید و برای ال لات قربانی كنید." اما هیچ كس به او اعتنا نمی كند و هند و شیخ بر بالكن قصر تنها می مانند. سكوت در سراسر جاهلیه ته نشین می شود، شهر از جنبش باز می ماند و هند با تكیه به دیوار قصر چشمانش را می بندد.
پایان كار فرا رسیده. شیخ زمزمه می كند: "تو باید بیش از سایرین از ماهوند بترسی. هرچه باشد دل و جگر عموی مورد علاقه اش را خام خام، بی ذره ای نمك یا قطعه ای سیر خورده ای. تعجب نكن اگر او هم در مقابل با تو مانند یك تكه گوشت رفتار كند." هند را تنها می گذارد و به سوی خیابان هایی كه دیگر حتی سگ هم در آن دیده نمی شود پایین می رود و دروازه های شهر را می گشاید.
جبرئیل خواب معبدی را می بیند.
معبد عزی در نزدیكی دروازه های گشوده ی جاهلیه قرار داشت. ماهوند خطاب به خالد كه در گذشته سقا بود و اكنون مقامی برجسته داشت گفت: "برو و آنجا را تطهیر كن." و خالد همراه با گروهی از مردان وارد معبد شد. چرا كه ماهوند نمی خواست تا زمانی كه چنین مكان نفرت آوری در كنار دروازه ها قرار داشت وارد شهر شود.
همین كه نگهبان معبد، كه مردی از قبیله ی كوسه بود، خالد و همراهانش را دید، شمشیر از نیام بركشید و به سوی مجسمه ی الهه رفت، آخرین دعایش را خواند و شمشیر بر گردن الهه نهاد و گفت: "ای عزی اگر حقیقتاً الهه ای از خود و خادمت در برابر ماهوند دفاع كن." آن گاه خالد وارد معبد شد و چون الهه از جا نجنبید نگهبان گفت: "اكنون پی بردم كه خدای ماهوند خدای واقعی است و این الهه جز سنگ نیست." و خالد الهه را در هم شكست و معبد را ویران كرد و به چادر ماهوند بازگشت. پیامبر پرسید: "چه دیدی؟" خالد بازوها را از هم گشود و پاسخ داد: "هیچ." و پیامبر بانگ زد: "پس او را نابود نكرده ای. به معبد بازگرد و كار خود را به پایان رسان." خالد به معبد مخروبه بازگشت و در آنجا زنی عظیم و سیاه با زبانی سرخ دوان دوان به سویش آمد. زنی سراپا برهنه كه گیسوان شبگونش موج می زد و تا قوزك پایش می رسید. هنگامی كه به نزدیكی خالد رسید، با صدایی هول انگیز، پُر از گوگرد و آتش جهنم چنین خواند: "آیا به لات، منات و عزی كه سومین است اندیشیده اید؟ آنان پرندگان متعالیَند..." اما خالد سخنش را بُرید و گفت: "عزی این آیه ها شیطانیند و تو دختر شیطانی. حقا كه باید طرد شوی، نه پرستش." و شمشمیر از نیام بركشید و او را به دو نیم كرد.
آن گاه به چادر ماهوند بازگشت و آنچه را كه دیده بود حكایت كرد. و پیامبر گفت: "اینك وارد جاهلیه می شویم." و همگی برخاستند و به شهر داخل شدند و آن را به نام خدای تعالی و نابودكننده ی بشر تصاحب كردند.
*
در خانه ی سنگ سیاه چند بت جای دارند؟ فراموش نكن: تعداد بُتان سیصد و شصت است. الهه ی خورشید، عقاب، رنگین كمان، مجسمه ی عظیم هوبال. اما هر سیصد و شصت بت در انتظار ماهوند خوب می دانند كه پایان كار فرا رسیده است. اما بهتر است وقت خود را در آنجا تلف نكنیم. مجسمه ها بر زمین می افتند، سنگ ها چند پاره می شوند و آنچه باید بشود انجام می پذیرد.
ماهوند پس از پاكسازی خانه ی سنگ سیاه در محل قدیمی بازار، چادر می زند. مردم در اطراف چادر جمع می شوند و آیین فاتحان را با دل و جان می پذیرند. تسلیم جاهلیه، این نیز اجتناب ناپذیر است.
مردم جاهلیه در برابرش زانو می زنند و كلماتی را كه حافظ جانشان است تكرار می كنند: جز ال لاه خدایی نیست. ماهوند زیر گوش خالد زمزمه می كند. آن كه مدت ها است انتظارش را می كشد برای زانو زدن نزدش نیامده، پیامبر می خواهد بداند: "آیا سلمان را یافته اند؟"
- نه هنوز. مخفی شده ولی به زودی پیدایش می كنند.
ناگهان توجه مردم به زنی كه چهره ی خود را پوشانده و در برابر ماهوند زانو زده و پاهای او را می بوسد جلب می شود. ماهوند می گوید: "بس است. دیگر ادامه ندهید. تنها خداوند شایسته ی پرستش است." اما این چه جور بوسیدن است! انگشت به انگشت، بند به بند، زن می لیسد، می بوسد، می مكد و ماهوند برآشفته تكرار می كند: "بس كنید. این كار شایسته نیست." اما زن اكنون به كف پا رسیده و دستش را زیر پاشنه ی پا نهاده... ماهوند گیج و آشفته به گلویش لگد می زند. زن می افتد، سرفه می كند و بعد دوباره زانو می زند و با صدایی بلند می گوید: "جز ال لاه خدایی نیست و ماهوند پیامبر خدا است." ماهوند بر خود مسلط می شود. عذر می خواهد و دستش را به سوی زن دراز می كند و به رسم دلداری می گوید: "كسی به شما صدمه نخواهد زد. آنان كه تسلیم می شوند در امان خواهند ماند." اما به طرز عجیبی آشفته است و اكنون به علت آن پی می بَرَد و راز خشم تلخی را كه در حركات اِفراطی و شهوانی پرستش پاها موج می زد در می یابد. زن چادرش را كنار می زند: هند است.
محكم و شمرده می گوید: "من همسر سیمبل هستم." و سكوت حكمفرما می شود. ماهوند می گوید: "هند. فراموش نكرده بودم."
اما پس از درنگی طولانی سر می جنباند و می افزاید: "تو تسلیم شده ای. به چادر من خوش آمدی."
روز بعد در میان همهمه ی حضار، سلمان پارسی را كشان كشان به حضور ماهوند می آورند. خالد در حالی كه با یك دست گوش مهاجر را گرفته و با دست دیگر كارد بر گلویش نهاده، او را نالان به سوی تخت می كشاند: "آخر پیدایش كردم. معلومه دیگه. با یك زن فاحشه بود كه از دست این فریادش به آسمان رسیده بود. پول زنه را خورده، بوی گند الكل هم می ده."
پیامبر می گوید: "سلمان فارسی." و می خواهد به مرگ محكومش كند كه ناگهان زندانی "كلام" را به بانگ بلند تكرار می كند: "لا ایلاها ایلا الله."
ماهوند سرش را به علامت منفی حركت می دهد و می گوید: "عمل كفرآمیزت غیر قابل بخشایش است. خیال می كردی ما به آن پی نمی بردیم؟ تو افكار خود را به جای كلام خداوند نهادی."
دبیر سابق كه اكنون محكومی بیش نیست، اختیار از دست می دهد و نالان و گریان چنان به التماس می افتد، به سینه می كوبد و اِبراز پشیمانی می كند كه خالد می گوید: "این سر و صدا كفر آدم را در می آورد. اجازه می دین سر از تنش جدا كنم؟" كه صدا بالا می رود. سلمان قسم می خورد كه از آن پس به پیامبر وفادار خواهد ماند، دوباره به التماس می افتد و بعد با آخرین ذره های امیدش پیشنهاد می كند كه: "من می دانم دشمنان واقعیتان كجا هستند." تا چند لحظه برنده است. پیامبر سر به زیر می اندازد. خالد موهای سلمان را كه زانو زده است در دست می فشارد و به عقب می كشد: "كدام دشمنان؟" سلمان كسی را نام می برد. ماهوند كه خاطرات گذشته در ذهنش زنده می شوند میان پشتی ها فرو می رود.
سلمان می گوید: "بعل." و آن نام را دو بار تكرار می كند: "بعل، بعل."
و سرانجام سلمان ایرانی از محكومیت نجات می یابد و خالد را مایوس می كند. پیامبر كه فكرش مشغول امور دیگری است با وِساطتِ بلال موافقت می كند: "بسیار خوب. این فلكزده را زنده بگذارید." واقعاً كه تسلیم دین سخاوتمندی است! هند در امان مانده و اكنون سلمان نیز از مرگ نجات یافته است. در تمام جاهلیه یك دَر از جا كنده نشده و یك دشمن قدیمی را بیرون نكشیده اند تا مثل جوجه جگرش را بدرند و به خاك بیفكنند. و این پاسخ ماهوند به دومین پرسش است: بعد از پیروزی چه خواهی كرد؟ اما نام یك تن ماهوند را راحت نمی گذارد و گاه و بیگاه به ذهنش نیشتر می زند. نام مردی جوان و تیزهوش كه با انگشت دراز و رنگینش به او اشاره می كند و ابیاتی را می خواند كه زیبایی بی رحمانه شان ضامن دردی است كه برجای می گذارند. آن شب پس از رفتن آن دو ملتمس، خالد از ماهوند می پرسد: "هنوز به او فكر می كنید؟" پیامبر به علامت تأیید سر می جنباند اما چیزی بر زبان نمی آورد. خالد می گوید: "سلمان را وادار كردم مرا به اتاقش ببرد. بیغوله ای بیش نیست. اما خودش در آنجا نبود. حتماً مخفی شده است." ماهوند بار دیگر سر می جنباند و سخنی نمی گوید. خالد اصرار می كند: "اگر بخواهید پیدایش می كنم. برای من مثل آب خوردن است. می خواهید با او چه كنید؟ این جوری یا این جوری؟" و با انگشت نخست به دُور گردنش اشاره می كند و سپس ناگهان به نافش می كوبد. ماهوند از كوره در می رود و با فریاد خطاب به سقای سابق كه اكنون به مقام فرماندهی كل قشون رسیده می گوید: "تو پاك دیوانه ای. نمی توانی یك بار هم كه شده كاری را بدون كمك من انجام بدهی؟"
خالد تعظیم می كند، خارج می شود و ماهوند به خواب می رود. این بار نیز به همان موهبت قدیمی كه همیشه هنگام اوقات تلخی به دادش می رسید متوسل می شود.
*
اما خالد، سرلشگر ماهوند، از یافتن بعل عاجز ماند. علی رغم جستجوی در به در، خواندن اعلامیه و با این كه از زیر و رو كردن سنگ ها نیز فروگذار نكرده بود، شاعر همچنان دور از دسترس باقی ماند. و لبان ماهوند نیز به سخن گشوده نشدند و كسی از تمایل درونیش آگاه نگشت. سرانجام خالد خشمگین از جستجو دست كشید و در چادر پیغمبر كه پُر از نرمی و سایه بود، قسم خورد: "وای به این كه آن ولد الزنا یك بار خودش را نشان بدهد. فقط یك بار. آن وقت با دست خودم شقه اش می كنم. چنان باریك ریز ریزش می كنم كه از پشت هر تكه اش هوا پیدا باشد."
خالد احساس كرد كه ماهوند نیز مایوس شده است، ولی در نور اندك چادر نمی توانست مطمئن باشد.
*
جاهلیه رفته رفته به زندگی تازه اش خو گرفت: بانگ پنج گانه ی نماز روزانه، فقدان الكل، قفل كردن در به روی زنان. حتی هند نیز در ساختمان مخصوصی كناره گرفته بود... اما بعل كجا بود؟
جبرئیل خواب پرده ای را دید:
پرده یا "حجاب" نام محبوبترین روسپی خانه ی جاهلیه بود. باغی وسیع، پُر از درختان خرما، باغچه ها و فواره ها و دُور تا دُور اتاق هایی كه به نحوی پُر از پیچ و خم به یكدیگر و نیز به راهروهای تو در تویی راه می یافتند. راهروهایی كه عمدا یكسان تزیین شده و بر دیوار هر یك ورد عاشقانه ای به خطی خوش نوشته و آویخته بودند و دارای فرش های یك شكل و گلدان های بزرگ سنگی در كنار دیوارها بودند. هیچ یك از مشتریان حجاب قادر نبود راه خود را به اتاق روسپی محبوبش و یا به خارج به تنهایی بیابد. بدین وسیله هم دخترها از شر میهمانان ناخوانده در امان می ماندند و هم وصول پول پیش از رفتن مشتری قطعی بود و كسی نمی توانست سرشان كلاه بگذارد. خواجه های قوی هیكل كه خود را مانند جن داخل چراغ جادو آراسته بودند، میهمانان را به سوی هدف و در پایان كار به سمت درِ خروجی راهنمایی می كردند و گاه برای انجام این كار از گلوله های نخ مدد می جستند. اینجا دیاری نرم و بی پنجره و پُر از پَرده های پُرچین بود كه زنی بسیار پیر و بی نام، ملقب به "مادام" كه همیشه چادری سیاه به خود می پیچید، بر آن حكومت می كرد. زنی كه در طول سالیان دراز با صدای عجیبش كه گویی از ته چاه به گوش می رسید، شهرتی چون كاهنان غیب گوی قدیم باز یافته بود. نه هیچ یك از كاركنان و نه مشتری ها یارای عدم اطاعت از آن صدای مرموز را نداشتند. صدایی كه از جهاتی آنتی تز كفرآمیز كلام مقدس ماهوند به شمار می آمد. كلامی كه در چادر وسیع پیامبر كه نه چندان دور از حجاب برپا كرده بودند، ادا می شد. از این رو هنگامی كه شاعر خسته و وحشتزده در برابرش به خاك افتاد و التماس کنان تقاضای كمك كرد، تصمیم مادام بر این كه بعل را پنهان كند و جانش را نجات دهد بی هیچ پرسشی مورد قبول همگان قرار گرفت. مادام هنوز آن جوان زیبا و پُرشور را به خاطر می آورد. و هنگامی كه سربازان خالد برای جستجوی حجاب سر رسیدند، خواجه ها چنان تك تكشان را در آن ساختمان سرگیجه آور و راهروهای تو در توی آن چرخاندند كه سرانجام سرهاشان به دوار افتاد و پس از كاویدن سی و نه گلدان سنگی و به نتجیه نرسیدن در حالی كه زیر لب ناسزا می گفتند، آنجا را ترك كردند بی آن كه هرگز به وجود چهلمین گلدان كه شاعر لرزان را پنهان كرده بود پی ببرند. بعل از ترس پیژامه اش را خیس كرده بود.
سپس مادام به خواجه ها دستور داد پوست و موی شاعر را رنگ سیاه بزنند و شلوار چیندار و عمامه ی اجنه وار بر او بپوشانند و سپس به بعل فرمان رسید كه بی درنگ شروع به ورزش كند، زیرا ضعف بدنیش سوء ظن برمی انگیخت.
*
و اما اقامت بعل در پشت پرده به هیچ وجه مانع از این نبود كه در جریان خبرها باشد، بلكه برعكس، چون برای انجام وظایف خواجگی در كنار لذت سراها به نگهبانی می ایستاد، از شایعاتی كه مشتری ها نَقل می كردند با خبر می شد. شل شدن زبان مشتری ها كه رفتار شاد و مِهرآمیز روسپی ها به آن دامن می زد، همراه با اعتماد كامل به رازداری خواجه ها باعث شده بود كه شاعر با وجود نزدیك بینی و سنگینی گوش، بر اثر استراق سمع بیشتر به چند و چون اوضاع پی ببرد، به طوری كه اگر در خیابان های تازه پاكسازی شده ی شهر آزادانه می گشت هرگز به چنان شناختی نمی رسید. البته سنگینی گوشش گاه باعث زحمت می شد و دانسته هایش را ناقص می كرد، زیرا مشتری ها بیشتر اوقات صدای خود را پایین می آوردند و زمزمه می كردند، اما این حس را نیز داشت كه بُروز و رشد افكار شهوانی را كمتر می كرد. او نمی توانست زمزمه هایشان را هنگام زناكاری بشنود، البته به جز مواردی كه مشتری ها از فرط لذت و یا كاركنانی كه وانمود می كردند به اوج لذت رسیده اند، صدا را بالا می بردند و فریادهای واقعی یا مصنوعی می كشیدند.
آنچه بعل در حجاب آموخت:
ابراهیم، قصابِ غُرغُرو، خبر آورد كه با وجود ممنوعیت خوردن گوشت خوك، جاهلیان كه ظاهراً به آیین تازه گرویده بودند، دسته دسته پشت درِ عقب مغازه صف می بستند و یواشكی گوشت ممنوع می خریدند. ابراهیم در حالی كه روی خانم مورد علاقه اش می افتاد، گفت: "فروش بالا رفته و قیمت خوك سیاه بیشتر شده، اما بدمصب این قانون های جدید كار مرا مشكل كرده اند. خوك حیوانی نیست كه بشود راحت و بی سر و صدا آن را كشت." در اینجا خودش نیز ظاهراً از روی لذت، نه از زور درد، شروع به آه و ناله كرد. و موسی سبزی فروش پیشِ یكی دیگر از كاركنانِ افقی حجاب اقرار كرد كه ترك عادت موجب مرض است و وقتی مطمئن است كسی گوش نایستاده، به الهه ی محبوبش منات و گاه هم به ال لات دعا می كند. هرچه باشد این الهه ها مؤنثند و چیزی دارند كه خداهای مذكر به پایشان نمی رسد. بعد او هم با شوق و ذوق روی یكی از انواع زمینی آن "چیز" افتاد. چنین بود كه بعل در حالی كه مخفی و مریض احوال بود در اوج تلخ كامی دریافت كه هیچ حكومتی مطلق و هیچ پیروزی كامل نیست، و رفته رفته انتقاد از خود ماهوند هم آغاز شد.
حالا دیگر بعل هم تغییر كرده بود. خبر نابودی معبد عظیم ال لات در طائف، كه همراه با آه و ناله ی ابراهیمِ خوك كُش به گوشش رسید او را در اندوهی سنگین فرو برد. چرا كه حتی در روزگار جوانی و بی دینی، عشق به آن الهه در وجودش می جوشید. شاید این تنها احساس واقعیش بود و شكست الهه، پوچی آن زندگی را به او می نمایاند كه انسان به قطعه سنگی دل می بندد. قطعه سنگی كه حتی قادر به دفاع از خود نبود. پس از این كه خبر تازگیش را از دست داد و اندوه بعل اندكی فروكش كرد، به این نتیجه رسید كه شكست ال لات نشانه ی این است كه پایان عمر او هم نزدیك است. در این هنگام احساس غریب امنیت را كه زندگی در پرده موقتاً در او ایجاد كرده بود، از دست داد. ولی بازگشت احساس موقتی بودن زندگی و كشف واقعیتی كه با حقیقت مرگ همراه بود، موجب ترسش نشد. بعد از عمری در به دری، شگفتزده دریافت كه احساس نزدیكی با مرگ با چشیدن شیرینی زندگی همراه است و اندیشه ی این معما كه چگونه در این خانه ی دروغ و تصنع و پول چشمانش به نور حقیقت روشن شده، وی را به شگفتی بیشتری فرو می بُرد. اما حقیقت چه بود؟ این كه ال لات مُرده بود- هرگز هم زنده نبود- ولی سنگ بودن ال لات به این مفهوم نبود كه ماهوند پیغمبر است. در مجموع بعل به بی خدایی رسیده بود. افتان و خیزان به دنیای ذهنی ماورای خدایان، رهبران و قوانین گام نهاد و پی برد كه داستان زندگیش چنان با سرگذشت ماهوند درآمیخته كه به ناچار می بایست تصمیمی جدّی بگیرد. از این كه معنی چنین تصمیمی روبرو شدن با مرگ بود نه یكه خورد و نه به تشویش افتاد. و روزی كه موسی سبزی فروش نسبت به دوازده همسر پیغمبر خُرده گرفت و گفت معلوم نیست چرا او قانون خودش را دارد و تابع قانون همگانی نیست، بعل پی برد كه آخرین مصافش با تسلیم به چه صورتی درخواهد آمد.
دخترانِ حجاب- كه البته تنها رسم و عادت ایجاب می كرد که آنان را "دختر" بنامند، زیرا از مُسِن ترینشان كه زنی به سن بالای پنجاه بود گرفته، تا جوانترینشان كه دختری پانزده ساله بود، همگی بیش از بسیاری از پنجاه سالگان تجربه اندوخته بودند- بله، دختران به این بعل كه هنگام راه رفتن پاهایش را لخ لخ می كشید انس و الفت گرفته بودند و در واقع از این كه یكی از خواجه ها "خواجه" نبود لذت می بردند و خارج از ساعات كار با شوخی آزارش می دادند، در مقابلش بدن هایشان را پیچ و تاب می دادند، پستان هایشان را به لبش می چسباندند، ران ها را به دُور گردنش حلقه می كردند، یكدیگر را در چند سانتیمتری صورتش با شوr و شوق می بوسیدند، و آنقدر ادامه می دادند كه آن نویسنده ی خجالتی با همه ی خویشتن داری به شدت تحریك می شد و آن وقت به آلتش می خندیدند و آنقدر مسخره اش می كردند كه تا بناگوش سرخ می شد. ولی پس از این كه بعل هرگونه امید به همخوابگی با آنان را از دست داد، گاه یكی را از میان خود برمی گزیدند تا او را ارضا كند. چنین بود كه شاعر چون گاو نری نزدیك بین و رام مژه مژه می زد و روزگار می گذرانید، سر به دامان زنان می گذاشت، به مرگ و انتقام می اندیشید و بی تردید نمی توانست تشخیص بدهد كه راضی ترین و یا تیره بخت ترین موجود روی زمین است.
در یكی از این اوقات بازیگوشی پایان روز، هنگامی كه دختران مست از شراب با خواجه ها خلوت می كردند، بعل گفته ی جوانترینشان را درباره ی مشتری اش، موسی سبزی فروش شنید. دختر گفت: "این یارو مُدام حرف زن های پیغمبر را می زند. آنقدر نسبت به این موضوع حساس است كه با بردن اسمشان تحریك می شود. به من می گوید عین عایشه هستم. مثل سیبی كه به دو نیم كرده باشند، او هم همانطور كه همه می دانند عزیز كرده ی حضرت است."
در این هنگام روسپی پنجاه ساله گفت: "راستش این روزها مُدام از زن های حرم حرف می زنند. به همین خاطر است كه ماهوند اجازه نمی دهد بیرون بروند، اما این كارش اوضاع را بدتر كرده. آدم هرچه را كه نمی تواند به چشم ببیند، بیشتر در خیال مجسم می كند."
بعل با خود گفت بخصوص در این شهر، در اینجاهلیه ی هوسران كه تا وقتی كه ماهوند با كتاب قوانینش سر نرسیده بود، زن ها لباس های هوس انگیز می پوشیدند و صحبت از پول و هم خوابگی نَقل مجالس بود. همه اش جماع بود و پول، پول و جماع. و فقط هم حرف و صحبت نبود.
خطاب به جوانترینشان گفت: "چرا برایش تقلید عایشه را در نمی آوری؟"
- برای كی؟
- برای موسی. اگر این قدر از عایشه خوشش می آید، چرا عایشه ی شخصیش نمی شوی؟
دختر گفت: "مواظب باش! اگر بشوند چه می گویی تخم هایت را در كره سرخ می كنند!"
چند تا زن؟ دوازده تا و یك خانم مسن كه مدت ها پیش از دنیا رفته. در پس پرده چند روسپی بود؟ باز هم دوازده تا و مادام پیر كه پنهان در پشت پرده های سیاه بر تخت نشسته و مرگ را جواب كرده بود. جایی كه ایمان نباشد، كفر هم پیدا نمی شود. بعل فكر تازه اش را با مادام در میان گذاشت و او با آن صدایش كه به قورباغه ی سینوزیت گرفته می ماند جواب داد: "خیلی خطرناك است، اما شاید كارمان را رونق بدهد، بهتر است با احتیاط پیش برویم، اما امتحانش می كنیم."
روسپی پانزده ساله چیزی زیر گوش سبزی فروش زمزمه كرد. نوری در چشمان مرد درخشید و به التماس افتاد: "همه اش را بگو. بچگیت را، اسباب بازی هایت را، اسب های سلیمان را. همه را. بگو چطور با طبل بازی می كردی و پیغمبر می آمد تماشایت می كرد." و او برایش گفت. آن وقت پرسید چطور در دوازده سالگی ازاله ی بكارت شده و او برایش گفت و هنگام رفتن دو برابر معمول پرداخت و گفت: "امشب بهترین شب زندگیم بود." مادام به بعل گفت: "باید مواظب تپش قلب بعضی ها باشیم."
*
هنگامی كه این خبر در جاهلیه پیچید كه هر یك از زنان حجاب نام یكی از همسران ماهوند را بر خود نهاده و نقش آنان را بازی می كند، هیجانی نهفته قلب مردان شهر را به تپش در آورد. با این حال چنان از دانستن خبر به وحشت افتادند كه راز آن هرگز به گوش مسؤولین نرسید. بدون شك اگر پیشكاران ماهوند پی می بردند كه مردان شهر در این قبیل بی حرمتی ها شركت دارند، اعدامشان حتمی بود، از آن گذشته مردان می خواستند خدمات جدید حجاب ادامه یابد. در آن روزها ماهوند همراه با همسرانش به یثرب بازگشته بود چرا كه خنكای آن واحه ی شمالی را به گرمای جاهلیه ترجیح می داد و مسؤولیت امور شهر در دست سپهبد خالد بود و این خود مخفی نگه داشتن اسرار را آسانتر می كرد. ماهوند مدتی در این اندیشه بود كه فرمان تعطیل همه ی روسپی خانه های جاهلیه را به خالد بدهد. اما ابوسمیل وی را از چنین اقدام عجولانه ای برحذر داشته، توضیح داده بود كه: "جاهلیان تازه آیین تو را پذیرفته اند، بهتر است كمی مجالشان دهی." و ماهوند كه عمل گِراترین پیغمبر خدا بود با این كه دوره ی خاصی برای تغییر و تحول در نظر گرفته شود موافقت كرده بود. از این رو در غیاب پیغمبر مردان جاهلیه چنان دسته دسته به حجاب می رفتند كه سود مادام به سه برابر رسید. و چون صف در خیابان جایز نبود، بیشتر روزها صفی از مردان درون حیاط فاحشه خانه پدید می آمد كه به دُور "فواره ی عشق" كه در مركز آن قرار داشت می چرخیدند و در آن حال به زائرانی كه به دلایل دیگر دُور آن سنگ سیاه عتیق می گشتند بی شباهت نبودند. به كلیه ی مشتریان حجاب ماسك داده می شد و بعل در حالی كه از بالكن طبقه ی بالا به مردان ماسك دار و چرخان می نگریست احساس رضایت می كرد. راه های تن ندادن به تسلیم بسیار بود.
در ماه های بعد كارمندان حجاب به روش تازه خو گرفتند. روسپی پانزده ساله، عایشه، سوگلی مشتریان بود. درست مثل عایشه ی اصلی كه در دل ماهوند جایی ویژه داشت و چون او كه با عفت و عصت در آپارتمان مخصوص در بخش حرمسرای مسجد بزرگ یثرب می زیست، عایشه ی جاهلیه نیز شیفته ی سوگلی بودن خود شده و اگر مشتری هر یك از "خواهران" اضافه می شد و یا این كه انعام كلانی می داد، سخت حسادت می كرد. پیرترین و چاقترین فاحشه، كه نام سواده را بر خود نهاده بود و خواستاران زیادی داشت كه شیفته ی جاذبه ی مادرانه و زنانه اش بودند- برای طالبینش حكایت این كه چگونه ماهوند با او و عایشه در یك روز ازدواج كرده بود را می گفت. در آن زمان عایشه هنوز كودكی بیش نبود. سواده می گفت: "ما دو تا با هم برایش مثل دو نیمه ی همسر مرحومش بودیم: هم بچه و هم مادر." و این توصیف مردان را سخت به هیجان می آورد. حفصه ی فاحشه مانند نامش تندخو شده بود. همین كه هر دوازده زن نقششان را نیك آموختند، دوستی ها و دشمنی های روسپی خانه چون آینه ای حالات ساكنان مسجد یثرب را منعكس كرد. مثلاً عایشه و حفصه مُدام با دو تن از مغرورترین فواحش حجاب رقابت می كردند. این دو زن كه گویی از دماغ فیل افتاده بودند، اَشرافی ترین نام ها را انتخاب كرده و به اُم سلمه ی مخزومی و رامله كه هم نام دختر ابوسمیل و هند بود، مبدل گشته بودند. دیگران زینب بنت جحش و جُویریه هم نام عروسی كه هنگام یكی از حملات نظامی اسیر شده بود، رحانه ی یهودی، صفیه، میمنت و هوس انگیزترینشان كه از آموختن فوت و فن های خود به عایشه سر باز می زد، مِصری با شكوهی به نام مریم قبطی بود. عجیبترینشان روسپی ای بود كه نام زینت بنت خوزیمه را بر خود نهاده بود. در حالی كه خوب می دانست این همسر ماهوند اخیراً مُرده است. مُرده پرستی هوادارانش كه هنگام همخوابگی اجازه ی كمترین حركتی به او نمی دادند یكی از بی مزه ترین جنبه های رژیم تازه ی حجاب بود. اما كاسبی، كاسبی است و در این مورد نیز روسپیان نیاز مشتری ها را بر طرف می كردند.
هنوز یك سال نگذشته، زنان دوازده گانه چنان در ایفای نقش خود ماهر شده بودند كه به تدریج شخصیت های قبلی خود را از دست می دادند. بعل كه ماه به ماه نزدیك بین تر و سنگین گوش تر می شد، هیكل های دختران را تشخیص می داد كه از كنارش می گذشتند ولی تصویرشان را دو برابر، چون دو سایه كه بر روی یكدیگر نهاده باشند می دید. دختران نیز نسبت به بعل نظری تازه یافتند. در آن دُوران رسم بر این بود كه فاحشه ها در آغاز كار، مرد بی آزاری را برای شوهری در نظر می گرفتند تا صورت ظاهر را حفظ كنند و اگر مرد مناسب پیدا نمی شد به همسری اشیای بیجانی چون كوه یا فواره در می آمدند. در حجاب نیز در گذشته دختران به همسری فواره ی مركزی در می آمدند، اما اكنون انقلابی آغاز شده بود و روزی رسید كه روسپیان همگی با هم نزد مادام رفتند و اعلام كردند حال كه خود را همسران پیغمبر وانمود می كنند نیاز به شوهر بهتری دارند. از آن گذشته همسری فواره با بت پرستی اختلاف زیادی نداشت. و افزودند كه تصمیم دارند همگی به عقد بعل درآیند. ابتدا مادام سعی كرد زن ها را از خر شیطان پایین بیاورد، اما احساس كرد كه مخالفت بیهوده است و به خواستشان تن در داد و به آنان گفت شاعر را نزدش بفرستند. دوازده روسپی در حالی كه یواشكی می خندیدند و با آرنج به یكدیگر می زدند، شاعر را كه پاهایش را لخ لخ روی زمین می كشید به دارالحكومه ی مادام آوردند. ولی بعل پس از شنیدن خواسته ی دخترها به چنان تپش قلبی دچار گشت كه تعادلش را از دست داد و نقش زمین شد، به طوری كه عایشه از وحشت فریاد زد: "خدایا انگار همگی پیش از این كه به عقدش دربیاییم بیوه می شویم."
اما سرانجام حالش سرجا آمد. قلبش اندكی آرام گرفت. و از آنجا كه چاره ای نداشت، به تقاضای دوازده گانه پاسخ مثبت داد. آن گاه مادام همگی را شخصاً به عقد او در آورد و در آن كمینگاه فساد آن ضد- مسجد یا هزار توی بی حرمتی ها بعل به شوهری زنان سوداگر سابق یعنی ماهوند مفتخر گشت.
و اما همسرانش به او فهماندند كه انتظار دارند كلیه ی وظایف شوهری را با همه ی جزییات انجام دهد. و خود جدولی برای نوبت خدمات تنظیم كردند كه بر مبنای آن بعل هر روز را با یكی از آنان می گذراند (در پرده ترتیب روز و شب وارونه گشته، شب ها به وقت كار و روزها به زمان استراحت تبدیل شده بود.) اما چیزی از شروع برنامه ی طاقت فرسایش نمی گذشت كه زنان جلسه ای ترتیب دادند و در پایان آن اعلام كردند بهتر است كمی بیشتر مانند شوهر "حقیقی" یعنی ماهوند رفتار كند. حفصه ی بداخلاق گفت: "اصلاً تو چرا مثل ما نامت را تغییر نمی دهی؟" ولی در اینجا بعل خط و مرزی تعیین كرد و گفت: "ممكن است نامم چندان غرور انگیز نباشد، ولی هرچه باشد نام من است. از آن گذشته، من در اینجا با مشتری ها كار نمی كنم و از نظر كار و كاسبی دلیلی برای چنین تغییری وجود ندارد." مریم قبطی زیبا و هوس انگیز شانه بالا انداخت و گفت: "در هر صورت، چه به نامش باشد چه نباشد، ما می خواهیم تو مثل او رفتار كنی."
بعل شروع به اعتراض كرد كه: "آخر من چیز زیادی از او نمی دانم."، ولی عایشه كه به راستی جذابترینشان بود، یا این که بعل رفته رفته چنین می اندیشید، حركتی به لب های گوشتالودش داد و گفت: "شوهر جان این كه كاری ندارد. ما فقط می خواهیم تو، چطور بگویم، طوری رفتار كنی كه انگار سَروَر و رئیس مایی."
معلوم شد فاحشه های حجاب اُمُل ترین و سنّتی ترین زنان جاهلیه اند. شغلی كه به سادگی می توانست از ایشان زنان بدبین و سرخورده بسازد، (و البته گهگاه افكار ظالمانه ای نسبت به میهمانان در سر می پروراندند) آنان را به خیالپردازی كشانده بود. آنان كه از زیستن در دنیای خارج بركنار بودند از "زندگی عادی" چنان تصویر دلخواهی در ذهن پرورده بودند كه فقط می خواستند یاری مددكار و فرمانبردار باشند و به همسری مردی خِرَدمند، مهربان و نیرومند درآیند. به عبارت دیگر سالیان دراز تن دادن به خیالپردازی های مردان و جامه ی حقیقت پوشاندن به پنهانی ترین خواسته های آنان سرانجام رؤیاهای روسپیان را به فساد كشانده بود، به طوری كه حتی در پنهانی ترین زوایای وجودشان آرزو می كردند به كسوتی درآیند كه به كهن ترین فانتزی مردانه جامه ی عمل می پوشاند. چاشنی اضافی بازی كردن زندگی خانوادگی پیغمبر به هیجانی شدید گرفتارشان كرده بود و بعل با شگفتی تمام مزه ی رقابت دوازده گانه ی آن زنانی را چشید كه برای به دست آوردن دلش سخت تلاش می كردند. هنگامی كه پایش را می شستند و سپس با موهایشان خشك می كردند به لبخندی قانع بودند و آن گاه با مالیدن روغن به بدنش یا رقصیدن و هزار طریق دیگر ازدواج رؤیایی ای را كه هرگز تصور عملی شدنش را به دل راه نمی دادند بازی می كردند.
و جاذبه ی آن مقاومت ناپذیر بود. رفته رفته چنان اعتماد به نفس یافت كه به آنان فرمان می داد، میانشان به داوری می نشست و هنگام خشم تنبیهشان می كرد. یك بار كه از بگومگوهایشان به تنگ آمده بود، سوگند یاد كرد تا یك ماه به هیچ یك رو نشان ندهد و پس از بیست و نه شب كه به دیدار عایشه رفت، دختر به طنز گفت سرانجام قادر به خودداری نبوده است، اما بعل پاسخ داد: "این ماه بیست و نُه روز بیشتر ندارد." یك بار نیز حفصه وی را در كنار مریم قبطی در اتاق خود یافت، در حالی كه آن روز نوبت عایشه بود. بعل التماس كرد چیزی به عایشه نگوید، چرا كه سخت عاشقش بود اما حفصه خبر را به گوش عایشه رساند و از آن پس بعل به ناچار تا مدتی مدید از بودن با مریم سفید رو كه مویی پُرپیچ و تاب داشت محروم ماند. خلاصه، بعل تسلیم جاذبه ی درآمدن به كسوتی پنهانی و غیر مقدس از ماهوند گشته و بار دیگر نوشتن آغاز كرده بود.
اشعار تازه اش شیرینترینشان بود. گاه نزد عایشه احساس می كرد چیزی در درونش كُند و سنگین می شود و به ناچار دراز می كشید. روزی به عایشه گفت: "عجیب است، انگار خودم را می بینم كه كنار خود ایستاده ام و می توانم آن ایستاده را به گفتار بیاورم، پس از آن برمی خیزم و اشعارش را یادداشت می كنم!" زنانش این كُندی های هنرمندانه ی بعل را سخت می ستودند. یك بار كه بسیار خسته بود روی مُبلی در یكی از اتاق های اُم سلمه ی مخزومی به خواب رفت و پس از چند ساعت كه بیدار شد گردن و شانه هایش درد می كرد. به اُم سلمه گفت: "چرا بیدارم نكردی؟" زن گفت: "ترسیدم بیدارت كنم و آیات را از یاد ببری." ولی او سر جنباند و گفت: "نترس. تنها زنی كه در كنارش آیات می آیند عایشه است، نه تو."
*
دو سال و یك روز از دُورانی كه بعل در پرده می زیست می گذشت كه یكی از مشتریان عایشه به رغم پوست رنگ شده، بدن ورزیده و شلوار گشادش او را شناخت. بعل پشت در اتاق عایشه به نگهبانی ایستاده بود كه مشتری هنگام خروج با انگشت به او اشاره كرده، فریاد زد: "پس بالأخره از اینجا سر در آوردی!" عایشه با نگاهی ترسیده دوان دوان آمد. اما بعل به او اطمینان داد كه نگران نباش، او بَرایمان دردسر درست نمی كند و سپس سلمان پارسی را به اتاق خود دعوت كرد و چوب پنبه از بطر شرابی شیرین برگرفت. از آن نوع شراب هایی كه مردان جاهلیه هنگامی كه پی بردند در كتاب قانون ممنوع به حساب نمی آید از انگور خُرد نشده می گرفتند. آنان اكنون كتاب ماهوند را در كمال بی حرمتی چنین می نامیدند.
سلمان گفت: "برای این آمدم كه سرانجام این شهر جهنمی را ترك می كنم. می خواستم بعد از این چند سال بدبختی لحظه ای را در آن خوش بگذرانم." بعد از این كه بلال با یادآوری دوستی دیرینشان شفاعتش را كرده بود، مهاجر به كار نامه نویسی و كاسبی پرداخته، كنار خیابان اصلی محله ی تجاری شهر چهارزانو می نشست. اما گویی نور شدید آفتاب به بدبینی و نومیدیش دامن زده بود. در حالی كه به سرعت جام شراب را سر می كشید گفت: "آدم ها برای این می نویسند كه دروغ بگویند. بنابراین دروغگویان حرفه ای بیش از سایرین ثروت می اندوزند. به زودی نامه های عاشقانه و تجارتی من، بهترین شهرت را یافت چرا كه استعداد خلق زیبایی های كاذب كه تنها ذره ای با واقعیت اختلاف دارند در وجودم نهفته است. در نتیجه در ظرف دو سال توانسته ام پول كافی برای خرج سفر بازگشت به كشورم را ذخیره كنم. میهنم. آن كشور كهنسال! فردا حركت می كنم. زمان آن دیری است رسیده است."
همانطور كه بعل حدس می زد، همراه با خالی شدن بطری سلمان بار دیگر صحبت از سرچشمه ی همه ی بدبختی هایش، یعنی پیامبر و پیامش، را از سر گرفت و برایش از اختلاف میان ماهوند و عایشه گفت و شایعات را چنان بیان كرد كه گویی واقعیت محض اند: "دختر نمی توانست تاب بیاورد كه شوهرش آن همه زن را بخواهد، این بود كه او برایش از ضرورت ها و پیمان های سیاسی و غیره گفت ولی همه بیهوده بود و کجا می تواند به دختره ایراد بگیرد؟ آخر سر- خوب معلوم است دیگر به یكی از آن عوالم خلسه اش رفت. و پس از به هوش آمدن پیامی از جبرئیل به همراه آورد. مَلِك مقرّب آیاتی خوانده، به نام خداوند از او پشتیبانی كرده بود. حالا دیگر خود خدا به او اجازه داده بود هر قدر می خواهد با زنان جماع كند و عایشه ی بیچاره بر علیه آیاتی كه از جانب خود خدا آمده چه می تواند بكند؟ می دانی چه گفت؟ گفت: "عجب خدایی است كه هر وقت احتیاج داری كارَت را راه می اندازد." فكرش را بكن. اگر كس دیگری این سخن را بر زبان آورده بود، معلوم نبود با او چه می كرد. اما زنان دیگر كه جرأتش را ندارند." بعل در سكوت كامل به او مجال ادامه ی صحبتش را داد. جنبه های جنسی تسلیم، آن ایرانی را سخت آزرده بود. می گفت: "سوا كردن زن ها از مردها كار سالمی نیست. چیز خوبی از آن در نمی آید." ولی سرانجام بعل مباحثه آغاز كرد و هواداریش از ماهوند، سلمان را به شگفتی آورد. می گفت: "هرچه باشد نظر او هم شرط است. اگر خانواده ای دخترش را به او پیشنهاد كند و او نپذیرد، برای خودش دشمنی تراشیده است- از آن گذشته ماهوند مردی ویژه است و باید در موردش استثنا قایل شد- درباره ی قفل كردن در به روی زن ها هم، فكرش را بكن اگر بلایی به سر هر كدامشان بیاید چه آبروریزی ای راه می افتد. تو هم اگر اینجا زندگی می كردی به این فكر می افتادی كه سخت كردن روابط جنسی چندان هم بد نیست- یعنی برای مردم عادی بد نیست."
سلمان راحت گفت: "تو مغزت را از دست داده ای. زیادی از آفتاب به دور مانده ای. شاید هم این لباس باعث شده مثل دلقك ها حرف بزنی."
در این هنگام بعل تحت تأثیر الكل با حرارت تمام از خود شروع به دفاع كرد، اما سلمان با زحمت تمام دستش را بلند كرد و گفت: "حالا دعوا و مرافعه ندارم، فقط بگذار برایت چیزی را تعریف كنم كه مدتی است در شهر بر سر زبان ها افتاده. هوه هوه! مربوط به همین حرف ها است."
داستان سلمان: عایشه و پیغمبر به دهی دوردست سفر می كنند، هنگام بازگشت به یثرب كاروان در صحرا اتراق كرد تا شب را سپری كند و صبح پیش از سپیده دم تازه شروع به حركت كرده بود كه در آخرین لحظه عایشه برای قضای حاجت از آن دور شد. چون زنی لاغر اندام بود، حاملین تخت روان سنگینش هنگام بلند كردن آن بی آن كه از فقدانش با خبر شوند تصور كردند همچنان آرمیده است و آسوده به راه افتادند. عایشه هنگام بازگشت خود را تنها یافت و اگر شترسوار جوانی، صفوان نام، تصادفاً از آن نزدیكی گذر نكرده بود معلوم نیست چه بر سرش می آمد... صفوان عایشه را صحیح و سالم به یثرب بازگرداند و همان شد كه زبان ها به كار افتادند و شایعات بیش از پیش در حرم، آنجا كه دشمنان قصد تضعیف عایشه را داشتند قوت گرفت. هرچه باشد دختر و پسر جوان ساعت ها در صحرا تنها مانده بودند و بارها به این اشاره می شد كه صفوان جوانی بی باك و خوش صورت است و از آن گذشته پیغمبر خیلی از دختره بزرگتر است و شاید عایشه به مردی كه سنش به او نزدیكتر باشد تمایل پیدا كرده باشد. سلمان به شادی افزود: "نمی دانی چه فضاحتی برپا شد."
بعل می خواست بداند: "حالا ماهوند چه خواهد كرد؟"
سلمان جواب داد: "بگو چه كار كرده. مثل همیشه، رفیقش مَلِك مقرّب را دیده و سپس به همگان اعلام كرده كه جبرئیل عایشه را تبرئه كرده است." سپس دست هایش را از هم گشود و در حالی كه شانه بالا می انداخت گفت: "و این دفعه دیگر آن خانم خانم ها از این كه آیه ها خوب كارها را راه می اندازند شكایت نكرد."
0 comments:
Post a Comment
Note: Only a member of this blog may post a comment.