Oct 7, 2009

پایان فصل ششم

*

سلمان پارسی صبح روز بعد همراه كاروان شتری كه به سوی شمال سفر می كرد جاهلیه را ترك گفت. هنگام ترك حجاب خم شده و گونه های شاعر را بوسیده و گفته بود: "شاید حق به جانب تو بوده و صلاح در دوری از روشنایی روز باشد. امیدوارم اقامتت در اینجا ادامه یابد." بعل پاسخ داد: "و من امیدوارم آسوده به میهنت برسی و در آنجا چیزی را دوست بداری." چهره ی سلمان حالتی تهی به خود گرفت. دهانش را گشود تا چیزی بگوید، اما گویی پشیمان شد و بعل را ترك گفت. عایشه اندیشناك نزد بعل آمد و در حالی كه موهای شاعر را نوازش می كرد گفت: "نكند هنگام مستی همه چیز را بُروز بدهد؟ آخر خیلی شراب می خورد." و بعل جواب داد: "از این پس هیچ چیز چون گذشته باقی نخواهد ماند." دیدار سلمان او را از خوابی بیدار كرده بود كه سال ها اقامت در حجاب به تدریج او را در آن فرو برده و از آن پس تجدید آن ناممكن بود. عایشه اصرار كرد: "نه، هیچ چیز تغییر نخواهد كرد. هیچ." بعل سری تكان داد و برای اولین بار در عمرش پیش بینی كرد كه: "اتفاق بزرگی خواهد افتاد. یك مرد نمی تواند برای ابد پشت دامن زن ها پنهان شود." روز بعد ماهوند به جاهلیه بازگشت و سربازان نزد مادام حجاب آمدند و اعلام كردند كه دُوران تحول سپری شده و از آن پس روسپی خانه ها تعطیل خواهند شد. دیگر شورش را در آورده بودند. مادام از پشت پرده از سربازان خواهش كرد برای مراعات حال مردم یك ساعت از آنجا خارج بشوند تا میهمانان فرصت خروج بیابند و افسر مسؤول جوخه چنان كم تجربه بود كه این تقاضا را پذیرفت. در این هنگام مادام خواجگان را مأمور كرد موضوع را به دخترها اطلاع بدهند و مشتری ها را از در عقبی به بیرون هدایت كنند و دستور داد: "حتماً از آن ها برای پیشامد معذرت بخواهید و بگویید از آن ها اجرت دریافت نخواهیم كرد." و این آخرین كلامش بود. هنگامی كه دختران وحشتزده در حالی كه همزمان سخن می گفتند وارد بارگاه شدند تا بهتر از سرنوشت شوم خویش مطلع گردند، به پرسش های وحشت آلودشان پاسخ نداد: یعنی دیگر بیكار شده ایم، پس از كجا نان بخوریم؟ آیا زندانیمان می كنند؟ آخر و عاقبتمان چه می شود- تا این كه عایشه به خود جرأت داد و دست به كاری زد كه تا آن زمان از هیچ یك برنیامده بود. وقتی پرده های سیاه را كنار زد زنی را مُرده یافت كه شاید پنجاه و شاید هم صد و بیست و پنج ساله بود و قدش به یك متر می رسید و چون عروسك روی صندلی حصیری میان كوسن ها افتاده بود و شیشه ی خالی زهر را در مشت می فشرد. بعل در حالی كه وارد اتاق می شد گفت: "حالا كه شروع كرده پس بهتر است همه ی پرده ها را پایین بیاورید. دیگر نمی توان جلوی نور آفتاب را گرفت." * همین كه خبر خودكشی مادام روسپی خانه به عُمَر، سرجوخه ی جوان، رسید، بی آن كه بدخلقیش را بپوشاند فریاد زد "حالا كه نمی توانیم رئیسشان را اعدام كنیم ناچار تلافیش را بر سر كارمندان در می آوریم." و به افرادش دستور داد "جنده ها" را دستگیر كرده تحت مراقبت نگه دارند و مردان هم با رغبت تمام دست به كار شدند. زنان همهمه به راه انداختند و مقاومت آغاز كردند، اما خواجه گان آرام ایستادند و نظاره كردند. زیرا عُمَر به آنان گفته بود: "راستش می خواهند این عورت ها را محاكمه كنند. اما راجع به شماها دستوری به من نرسیده، حالا میل خودتان است. اگر نمی خواهید سرتان را هم مثل تخم هایتان از دست بدهید كاری به كار ما نداشته باشید." از این رو خواجه ها از زنان پرده دفاع نكردند و سربازان به زور آنان را به زمین افكندند و بعل، شاعر پوست رنگ كرده، نیز در میان خواجه گان بود. اما جوانترین "عورت" یا "آلت شكافدار" قبل از این كه دهانش را با پارچه ببندند داد زد: "شوهر تو را به خدا، اگر مردی به ما كمك كن." سرجوخه تفریح كنان پرسید: "كدام یكی از شماها شوهرش هستید؟" و با دقت به چهره ی خواجه های عمامه دار نگریست: "دِه یاالله زودباش. راستی از دیدن مردهای دیگر با زنت چه حالی بهت دست می دهد؟" بعل برای دوری از نگاه خیره ی عایشه و دیدگان تنگ شده ی عُمَر به دوردست می نگریست كه افسر در مقابلش ایستاد و گفت: "تویی نه؟" بعل به دروغ گفت: "سركار حرفش را جدّی نگیرید. متوجه هستید كه. دخترها دوست دارند شوخی كنند. آن ها ما را شوهر خطاب می كنند چون كه ما، ما..." عُمَر بی هوا دست دراز كرد و آلتش را چسبید و فشاری داد و گفت: "چون كه شماها نمی توانید شوهر باشید، نه؟ بد هم نیست." بعل پس از فروكش كردن درد دید زن ها را برده اند و عُمَر هنگام خروج به خواجه گان گفت: "بروید گورتان را گم كنید. ممكن است فردا برایم دستور تازه ای برسد. قدرش را بدانید. آدم دو روز پشت سر هم شانس نمی آورد." سپس خواجه گان كناره فواره ی عشق نشستند و از ته دل گریستند. ولی بعل خجالتزده برجای ماند و اشكی نریخت. * جبرئیل مرگ بعل را در خواب دید: هر دوازده روسپی اندكی پس از دستگیری پی بردند كه سخت به نام های جدید خو گرفته اند چنان كه اسامی قدیمشان را به یاد نمی آوردند. اما از این كه اسامی عاریتی را به زندانبانشان بُروز دهند نیز سخت وحشت داشتند و از این رو قادر به دادن نام و نشان خود نگشتند. زندانیان نیز پس از داد و فریاد و تهدید بسیار از اصرار دست كشیدند و به هریك شماره ای دادند و شماره ها را ثبت كردند: حجاب شماره ی یك، حجاب شماره ی دو و غیره. مشتری های سابق هم از ترس برمَلا شدن راز اعمال روسپیان و عواقب آن سكوت اختیار كردند. بنابراین اگر بعلِ شاعر، ابیات خود را بر دیوارهای زندان شهر نصب نكرده بود، هیچ كس از اصل موضوع خبردار نمی شد. دو روز پس از دستگیری دختران، زندان از فاحشه ها و پا اندازها پُر شده بود. در این دو سالی كه به موجب آیین تسلیم زنان و مردان، جُدا از یكدیگر می زیستند تعداد روسپیان به چند برابر رسیده بود. می گفتند بسیاری از مردان جاهلیه آماده اند طعنه و استهزای لات های شهر را تحمل كرده، طبق قوانین جدید به خاطر اَعمال خلافِ اخلاق تحت تعقیب قرار گیرند، چرا كه خیال داشتند زیر پنجره ی زندان برای آن زنانِ رنگ و روغَن زده كه گرفتار عشقشان بودند شعر و آواز بخوانند ولی زنان نسبت به این اِبراز وفاداری بی تفاوت ماندند و از تشویق آنان خودداری كردند. اما روز سوم در میان گروه عشاق غمزده مردی بس غمزده و عمامه به سر با شلواری گشاد و پوستینی تیره كه گله به گله رنگ از دست داده بود دیده شد. بسیاری از عابران با دیدن هیأتش از روی استهزا‌ خندیدند، اما همین كه خواندن اشعارش را آغاز كرد همگی سكوت اختیار كردند. مردم جاهلیه كه از گذشته های دور در تشخیص هنر شاعری خِبره بودند در اثر زیبایی قصیده ای كه آن مرد عجیب می خواند برجای میخكوب گشتند. بعل ابیات عاشقانه اش را می خواند و دردی كه در آن نهفته بود دیگر شعرخوانان را به سكوت وا می داشت. گویی بعل سخنگوی همه ی آنان بود. و برای نخستین بار چهره ی روسپیان زندانی پشت میله ها پیدا شد. آنان را نیز جادوی قصیده به كنار پنجره كشانده بود. شاعر پس از به پایان رساندن قصیده پیش رفت تا آن را به دیوار نصب كند و نگهبانان دروازه ها كه اشك به چشم آورده بودند آزادش گذاشتند. از آن پس هر روز عصر آن مرد عجیب در آنجا حاضر می شد و شعری تازه می خواند. و ابیاتش روز به روز زیباتر جلوه می كرد. و شاید از فرط زیبایی ابیات بود كه تا شب دوازدهم هیچ كس پی نبرد كه دوازده همسر شاعر همنام گروه دوازده گانه ی دیگری می باشند. بعل هر قصیده را به نام یكی از همسرانش سروده بود. اما روز دوازدهم شنوندگان به واقعیت امر پی بردند و گروه عظیمی كه هر روز برای شنیدن اشعارش گِرد می آمد تغییر حالت دادند. خشم جایگزین لذت شد و مردان خشمگین، بعل را در میان گرفتند. در این میان شاعر عمامه ی بدریختش را از سر برگرفت و به صدای بلند گفت: "من بعل هستم و قضاوت هیچ منبعی را جز الهه ای كه می پرستم نمی پذیرم، یا بهتر بگویم، قضاوت هر دوازده الهه ام را." نگهبانان دستگیرش كردند. سرلشگر خالد معتقد بود كه بعل درجا باید اعدام گردد. اما ماهوند اعلام كرد بهتر آن است كه شاعر پس از روسپیان محاكمه شود. پس از این كه همسران دوازده گانه ی بعل كه سنگ را طلاق داده بودند تا به همسریش درآیند، به سنگسار محكوم شدند تا تقاص زندگی خلاف اخلاقشان را پس دهند، بعل پیش روی پیغمبر ایستاد، آینه در برابر آینه، تاریكی در مقابل روشنایی. ایستاده بود. خالد كه دست راست ماهوند جای داشت به بعل آخرین فرصت را داد تا اعمال پلید خود را توضیح دهد و شاعر با زبانی بس ساده، بی آن كه چیزی را پنهان كند، قصه ی اقامتش در حجاب را شرح داد و حتی از افشای آخرین بزدلیش نیز، كه آنچه بعداً انجام داد به جبران آن بود، فروگذار نكرد. در نتیجه واقعه ای غریب روی داد. جماعت عظیمی كه در چادر قضاوت گِرد آمده بودند و می دانستند این همان بعل، شاعر مشهور و سراینده ی قدیمی اشعار هجوآمیز است كه در جوانی صاحب بُرنده ترین زبان و تلخ ترین طنز جاهلیه بوده است، شروع به خندیدن كردند (و همه ی سعیشان در خودداری بیهوده ماند). هرچه بعل صادقانه تر و با سادگی بیشتری ازدواج خود را با "همسران دوازده گانه ی پیغمبر" شرح می داد نشاط ترس آلود حاضران بیشتر اوج می گرفت. به طوری كه در پایان سخنانش مردمان نیك جاهلیه از شدت خنده اشك می ریختند و حتی هنگامی كه سربازان با شلاق و شمشیر به مرگ تهدیدشان كردند، قادر به خودداری نشدند. بعل خطاب به مردم فریاد زد: "شوخی نمی كنم. آخر این كه لطیفه نیست." ولی آنان در پاسخ همچنان قهقهه می زدند و به ران هایشان می كوفتند تا این كه سرانجام سكوت دوباره برقرار شد. پیغمبر به پا خاسته بود. ماهوند گفت: "در گذشته آیات ما را به سُخره گرفته بودی. در آن زمان نیز این مردم از گفته های هجوآمیزت لذت می بردند. اینك بازگشته ای تا منزل ما را به ننگ بیالایی و ظاهراً بار دیگر در آن كه پلیدترین احساسات را در مردم زنده نمایی موفق گشته ای." بعل گفت: "دیگر حرفی ندارم،... حالا هرچه می خواهید بكنید." و چنین بود كه به مرگ محكوم شد. قرار بود همان ساعت سر از تنش جدا سازند اما هنگامی كه سربازان به زور از چادر به سوی كشتارگاه می كشاندندش سرش را چرخاند و فریاد زد: "روسپیان و نویسندگان، این دو گروه را نمی توانی ببخشی ماهوند." ماهوند جواب داد: "نویسندگان و روسپیان. میان این دو تفاوتی نمی بینم." * یكی بود یكی نبود، در روزگاران قدیم زنی زندگی می كرد كه شكل و قیافه اش عوض نمی شد. پس از این كه ابو سیمبل، خائن جاهلیه، را در سینی نهاد و به ماهوند تقدیم كرد و ایده ی شكوه و بزرگی شهر را فدای واقعیت مورد تأیید وی نمود، هند كه شست پای ماهوند را لیسیده و لا ایلاها گفته بود به بُرج بلندی در معبر خود پناه برد و در آنجا بود كه خبر تخریب معبد ال- لات در طائف و نابودی همه ی الهه های سنگی را شنید. این بود كه درِ اتاق بُرج را به روی خود قفل كرد و چندین كتاب قدیمی را كه در جاهلیه احدی به جز او قادر به خواندن خط عتیق آن نبود پیش رو نهاد و دو سال و دو ماه تمام در آنجا ماندگار شد و كتب جادوگری و علوم خفیه را پنهانی می خواند و مطابق دستورش روزی یك بار خوراكی ساده كنار درِ اتاقش می نهادند و لگنش را خالی می كردند. چنین بود كه در طول دو سال و دو ماه هیچ دیارالبشری را به چشم ندید. آن گاه روزی هنگام سپیده دم پای به اتاق خوابِ همسرش نهاد. زیباترین جامه ها را به بر كرده، به مُچ دست و پا و گوش و گردنش جواهر آویخته بود. در حالی كه پرده ها را كنار می زد دستور داد: "بیدار شو كه روز جشن است." و ابو سیمبل دید كه همسرش نه تنها یك روز پیرتر از گذشته نمی نماید، بلكه جوانتر از همیشه به نظر می رسد و این به گفته ی شایعه سازانی كه معتقد بودند هند چنان جادویی به كار زده كه زمان در محدوده ی اتاق بُرج به عقب برمی گردد، دامن می زد. شیخ سابق جاهلیه پرسید: "چه چیز را جشن می گیریم؟" و مانند روزهای دیگر همراه با سرفه خون بالا آورد. هند پاسخ داد: "هر چند قادر نیستم جریان تاریخ را به عقب برگردانم، ولی انتقام شیرین است." ساعتی بعد خبر بیماری مرگبار ماهوند پیغمبر در شهر پیچید. می گفتند در رختخواب عایشه افتاده و سرش چنان از درد تیر می كشد كه گویی اجنه به شقیقه هایش می كوبند. هند با آرامش كامل تدارك جشن را می دید و خدمتكاران را برای دعوت میهمانان به گوشه و كنار شهر می فرستاد. هرچند هیچ كس در آن روز به ضیافت نیامد و هند، شب، تنها در سالن عظیم خانه اش در میان بشقاب های طلا و جام های بلورین، انتقام جویانه، نشست و در حالی كه انواع خوراك های خوشبو را در اطرافش چیده بودند به خوردن یك بشقاب كوس كوس اكتفا كرد. ابو سیمبل كه از شركت در ضیافت خودداری كرده بود، ضیافت شب های همسرش را وقیحانه یافت و گفت: "تو قلب عمویش را خوردی و حال آماده ای دل او را نیز از سینه بیرون بیاوری و به دندان بكشی." اما او قاه قاه خندید و هنگامی كه خدمتكاران شروع به گریه كردند آنان را نیز مرخص كرد و در حالی كه نور شمع سایه های غریبی به چهره ی مطلق و سازش ناپذیرش می افكند به تنهایی شادی كرد. جبرئیل مرگ ماهوند را در خواب دید. همین كه پیامبر به سردردی چنان بی سابقه دچار شد دانست كه زمان انتخاب فرا رسیده است. هیچ پیغمبری پیش از این كه به تماشای بهشت نایل شود دار فانی را وداع نمی گوید و چنین است كه پس از آن می بایست میان این دنیا و دنیای دیگر یكی را انتخاب كند: وی نیز سر به دامان عایشه ی عزیزش نهاده، دیدگانش را بسته بود. تو گویی جان از تنش رخت برمی كشید. اما پس از مدتی بازگشته. به عایشه گفت: "به من حق انتخاب داده شد و من انتخاب خود را كردم. اینك به دیار خداوند سفر خواهم كرد." و عایشه سخت گریست چرا كه پی بُرد او از مرگ خود سخنی می گوید. در این هنگام نگاهش را از چهره ی عایشه برگرفت، گویی به فرد دیگری که در حجره ایستاده بود می نگریست، اگرچه وقتی عایشه به عقب برگشت كسی را ندید. آنجا تنها چراغی روشن بود. ماهوند گفت: "تو كی هستی؟ آیا عزرائیلی؟" و عایشه صدای خوفناك و شیرین زنی را شنید كه پاسخ داد: "نه پیامبرال- لاه. عزرائیل نیستم." آن گاه چراغ خاموش شد و ماهوند در تاریكی پرسید: "آیا تو مرا به بستر بیماری افكنده ای، یا ال- لات؟" و همان صدا گفت: "این انتقام من است و اكنون راضی هستم. باشد كه بند زانوی شتری را ببُرند و آن را سر گور تو بگمارند." آن گاه زن حجره را ترك گفت و چراغ كه خاموش شده بود بار دیگر با شعله ای خوشرنگ روشن شد و پیامبر زمزمه كرد: "با این همه از هدیه ات متشكرم ای ال لات." طولی نكشید كه به سرای باقی شتافت و عایشه به حجره ی دیگر كه سایر همسران و پیروانش با دل های گرفته در آن انتظار می كشیدند رفت و همگی عزاداری آغاز كردند. اما عایشه اشك هایش را زُدود و گفت: "بگذارید آنان كه پیامبر را می پرستیدند عزاداری كنند، چرا كه ماهوند دار فانی را وداع گفته است. اما آنان كه خداوند را می پرستند شادی خواهند كرد. زیرا وی همچنان زنده است." در اینجا خواب به پایان رسید.

0 comments:

Post a Comment

Note: Only a member of this blog may post a comment.