*
واقعه از این قرار بود:
درست در لحظه ای كه صلدین چمچا آن قدر به اَلی كُن نزدیك شده بود كه در اثر نگاهش برجای خشك شود، احساس كرد دشمنی بازیافته اش نسبت به جبرئیل، اَلی را نیز در برمی گیرد. اَلی با آن نگاه صفر درجه اش كه انگار به آدم می گفت راهت را بكش برو و حالت خاصی كه گویی از یكی از اسرار بزرگ جهان اطلاعات خصوصی و ویژه ای دارد، به علاوه حالتی كه بعداً آن را بیابانی خواند. حالتی سخت، پراكنده، ضد جامعه، و خودكفا، و جوهر همه ی این ها. اما چرا آنقدر صلدین را می آزرد؟ چرا پیش از آن كه لب بگشاید بخشی از دشمنی شمرده شد؟
شاید چون جذب او شد. بیشتر جذب اعتماد به نفسی كه در او سراغ كرد، و خود فاقد آن بود. در عین حال رَشك می ورزید و می خواست آنچه كه مورد حسادت بود، نابود كند. اگر عشق تمایل به شباهت (یا یكی شدن) با معشوق باشد، پس نفرت نیز از سرخوردگی آن ناشی می شود.
آنچه از آن پس به وقوع پیوست این بود: چمچا الی دیگری در ذهن خود آفرید و دشمن آن شد... البته این احساس را نشان نداد. لبخند زد، دست داد، گفت از ملاقاتش خوشوقت است و جبرئیل را بوسید. آنقدر پیش می روم تا دق و دلیم را خالی كنم. الی كه ظن نمی بُرد گفت آن دو حتماً گفتنی بسیار دارند. و این است كه می رود دُوری می زند و به زودی باز می گردد. آن وقت اندكی لنگید، مكثی كرد و بعد با گام های استوار دور شد. درد پایش از چیزهایی بود كه چمچا نمی دانست.
و از این كه جبرئیل كه با دیدگان تهی و حالت سرسری مقابلش ایستاده، زیر نظر دقیق پزشكان است و در اثر مصرف روزانه ی داروی آرامبخش احساساتش كُند شده نیز بی خبر بود. دكترها معتقد بودند امكان عود بیماریش- كه دیگر بی نام نبود- یعنی اسكیزوفرنی پارانویید زیاد است. چمچا نمی دانست در اثر پافشاری الی مدت مدیدی است از سینماچی ها كه به شدت مورد سوء ظنش بودند به دور مانده- یعنی از دُوران آخرین حمله اش به این طرف. دیگر این كه الی از صمیم قلب با شركتشان در بزم بتوته- ممولیان مخالف بوده و تنها پس از درگیری وحشتناكی كه جبرئیل در آن غرید، دیگر تحمل زندانی كشیدن را ندارد و مصمم است بار دیگر بكوشد تا به زندگی واقعیش بازگردد به آن تن داده، تلاش در مراقبت از معشوقی بیمار كه احتمال داشت اجنه ی خفاش شكلی را كه برعكس ایستاده بودند در یخچال ببیند، چنان او را از پا در آورده بود كه پوستش به نازكی یك پیراهن نخ نما شده بود. ناگزیر نقش پرستار، سِپَرِ بلا و چوب زیر بغل را بازی می كرد و این رفتار برخلاف سرشت پیچیده اش بود. اما چمچا كه هیچ كدام از این ها را نمی دانست، نمی توانست بفهمد كه جبرئیلی كه در برابر دیدگانش ایستاده، آن نمونه ی همه ی خوش شانسی هایی كه وجود خشمزده اش فاقد بود، همان قدر پرورده ی تخیلاتش است كه الی ساختگی و نفرت انگیز، آن بلوند كلاسیك كه انگار می گفت همه تان بیفتید بمیرید آن femme fatale ]در متن به زبان فرانسه است.[، هر دو آفریده ی نیروی تخیل اُورستی [Oresteian]، حسود و شكنجه دیده اش بودند. با این حال، صلدینِ نادان تصادفاً درون شكاف زره جبرئیل (كه قبول داریم تا حدودی دُن كیشوتی بود) نفوذ كرد و پی بُرد چگونه این خودِ نفرت انگیز دیگرش را می تواند به سرعت تمام شكست دهد.
سؤال مبتذل جبرئیل آغاز بازی بود. او كه در اثر مصرف داورهای كذایی به گفتگوهای پیش پا افتاده محدود بود، پرسید: "راستی بگو ببینم خانمت چطور است؟" چمچا كه میخوارگی زبانش را شل كرده بود از دهانش پرید: "چطور است؟ خسته، آبستن، با آن بچه ی توی شكمش محشر است." اما ذهن كرخت جبرئیل خشونت كلامش را نگرفت و در حالی كه با حواس پرتی لبخند می زد بازویش را گِرد شانه ی چمچا حلقه كرد: "شاباش، مبارك [shabash, mubarak] سپونو، عجب به سرعت زدی ها."
صلدین سنگین از خشم غرید: "به جامپی جاش تبریك بگو. رفیق قدیمی بنده و فاسق خانم. هرچند، انگار یارو خیلی مرد تشریف دارد. زن ها را غرق لذت می كند. معلوم نیست چطور. همه شان می خواهند از او آبستن بشوند. حتی مهلت نمی دهند تقاضای مرخصی كند."
جبرئیل طوری فریاد زد كه سرها به سویشان چرخید و چمچا متعجب گامی به پس برداشت: "مثلاً كی؟ كی كی كی؟" بعضی ها مستانه خندیدند. صلدین هم خندید اما نه از خوشی: "حالا برایت می گویم. مثلاً خانم من. بله زنم كه هیچ خانم نیست آقا فرشته. جبرئیل. پملا، زنی كه از خانمی بویی نبرده."
درست در این لحظه تصادفاً، در حالی كه هیچ نمی دانست گفته هایش چه اثری بر جبرئیل می گذارد- جبرئیلی كه ناگهان در ذهنش دو تصویر انفجاری تركیب گشته بود، اولی خاطره ی ناگهانی ركا مرچنت كه سوار بر قالیچه ی پرنده اش گوشزد می كرد الی می خواهد بی آن كه تو را با خبر كند بچه دار بشود زیرا گفته بود كسی از تخم اجازه نمی گیرد تا آن را بكارد، و دومی تصور بدن بدن آموزگار هنرهای رزمی بود كه حین حركات تند و تیز عشق ورزی جُفتِ تنِ لختِ دوشیزه اله لویا كُن شده بود- بله درست در این لحظه جامپی جاش را دیدند كه پریشانحال از روی پلِ ساوس وارك [Southwark] عبور می كند. داشت پی پملا می گشت. هنگام راه گشودن جماعت برای آوازخوانان دیكنزی، وقتی صلدین را به سوی سینه های نقشه كشیده شده ی زن جوان در مغازه ی خنزر پنزری رانده بودند، گمش كرده بود. صلدین با انگشت نشانش داد و گفت: "حلالزاده هم هست. نگاهش كن. سگ پدر آنجا است." و به سوی جبرئیل چرخید: اما او رفته بود.
الی كُن غضبناك بازگشت و دیوانه وار پرسید: "كجا رفت؟ یا مسیح! یك دقیقه هم نمی شود تنهایش گذاشت. نتوانستی مواظبش باشی؟"
"چرا، مگر چطور شده؟" اما الی به سرعت وارد جمعیت شده بود، به طوری كه وقتی چمچا جبرئیل را در حال عبور از پل ساوس وارك دید، كاملا از نظر پنهان بود. و پملا كه تازه رسیده بود، پرسید: "جامپی را ندیدی؟"- اشاره كرد: "آنجا است." و او در دَم بی آن كه تشكر كند ناپدید شد و حالا جامپی بار دیگر در خلاف جهت گذشته روی همان پل پیدایش شد. موهای فرفریش بیش از گذشته پریشان بود، شانه های تیزش زیر پالتویش كه نكنده بود خم شده، با نگاه جستجوگر شستش را به دهان فرو بُرده بود و می رفت. چند دقیقه بعد جبرئیل بر روی پل دكور در جهت حركت جامپی دیده شد.
راستش وقایع به مرز مضحكه نزدیك می شد. اما چند دقیقه بعد، هنگامی كه بازیگر نقش گافرهكسم كه بخش رودخانه ی دكور دیكنزی را می پایید تا به محض این كه جسدی را در آب دید پیش از خبر كردن پلیس آن را لخت كند، پاروزنان با شتاب به سوی پایین رودخانه ی استودیو راند و جماعت موهای پریشان و فلفل نمكیش را دیدند كه روی سرش راست ایستاده بود، شوخی به پایان رسید. چرا كه در آن قایق بد سابقه، جامپی جاش با سر و لباس خیس بیهوش افتاده بود. هاکسم فریاد زد: "چنان زدنش كه بیحال شده." و در حالی كه به ورم روی شقیقه ی جامپی اشاره می كرد ادامه داد: "با این وضع توی آب، زنده ماندنش معجزه است."
*
یك هفته بعد، در نتیجه ی تلفن پُراحساس الی كُن كه او را از طریق سیسودیا، بتوته و سرانجام می می كه اخیراً اندكی گرمتر می نمود، یافته بود، صلدین چمچا روی صندلی عقب سیتروئن نقره ای سه ساله لم داده بود. خانم آلیسیا بونیك اتومبیل را قبل از این كه برای ازدواج و اقامت به كالیفرنیا برود، به دخترش هدیه كرده بود. الی در ایستگاه كارلیسل به ملاقاتش آمد و عذرخواهی تلفنی را تجدید كرد: "من حق نداشتم با شما آنطور صحبت كنم. شما كه چیزی از ماجرا نمی دانستید. یعنی از وضع جبرئیل. باز هم خدا را شكر كسی در حال حمله ندیدش و گویا نگذاشته اند خبرش درز پیدا كند. واقعاً بد می شد. خب. می خواستم بگویم دوستان من كه به سفر رفته اند، خانه شان را در شمال اینجا در اختیار ما گذاشته اند. به نظرم بهتر آمد كه مدتی از مَردُم دور بمانیم. او مُدام سراغ شما را می گیرد. فكر می كنم شما می توانید كمكش كنید. و راستش خودم هم الان به كمكتان احتیاج دارم." حرف هایش چیزی به معلومات صلدین نیفزود، ولی سخت كنجكاوش كرد- و حالا اسكاتلند شتابان از برابر شیشه های سیتروئن می گذشت. سرعتش خطرناك بود. به علاوه از دیدگاه چمچا همه ی مكان های غیر شهری به فضاهای خالی می ماند و سفر به آن ها پُرمخاطره بود. زیرا مفهوم خرابی ماشین، در چنین برهوتی مساوی بود با مرگ. دیاری سراغ آدم نمی آمد. از آن گذشته با تشویش تمام متوجه شده بود كه چراغ جلوی سیتروئن شكسته و عقربه ی بنزین روی قرمز است. (بعداً فهمید كه بنزین سنج هم خراب است.) و هوا به سرعت رو به تاریكی می رفت و الی با چنان شتابی روی جاده ی آ- ۷۴ می راند كه پنداری پیست مسابقه ی سرعت است. با لحنی غمگین گفت: "بدون اتومبیل جای دوری نمی تواند برود- اما آدم چه می داند." سه روز پیش سوییچ ماشین را دزدید و بعداً روی یكی از راه هایی كه به جاده ی ام- ۶ می رسید پیدایش كردند كه برخلاف جهت می راند و بلند بلند از لعنت حرف می زد. به پلیسی كه ماشینش را نگه داشته بود گفته بود: "خودت را برای انتقام خداوند آماده كن، زیرا به زودی دستیارم عزرائیل را ندا خواهم داد!" آن ها هم همه ی حرف ها را توی دفترچه شان یادداشت كرده بودند. چمچا كه همچنان شور انتقامجویی در سر داشت با تعجب و محبت ساختگی گفت: "حال جامپی چطور است؟" الی دست هایش را از رُل برداشت و اشاره ای كرد كه معنیش این بود: راستش نمی دانم. ماشین روی جاده ی پُرپیچ و خم بالا و پایین می پرید. "دكترها می گویند این حسادت مالكانه هم مربوط به همان حالت است. در هر حال مثل یك فیوز عمل می كند و باعث عود دیوانگیش می شود." خوشحال بود كه با كسی درد دل می كند. چمچا با رغبت گوش می داد. مورد اعتماد جبرئیل بود و خیال هم نداشت كاری كند كه اعتمادش از میان برود. یك بار به من خیانت كرد. حالا می گذارم تا مدتی اعتماد كند. جبرئیل جز یك عروسك خیمه شب بازی نبود. باید نخ هایش را خوب وارسی می كرد و می فهمید كجا به كجا وصل است... الی می گفت: "دست خودم نیست. به طور مبهمی احساس می كنم در مورد او بی تقصیر نیستم. زندگی دو نفری ما آنطور كه باید باشد نیست و مقصر منم. البته هر وقت اینطور حرف می زنم مادرم خشمگین می شود." آلیسیا در ترمینال شماره ی ۳ درست قبل از سوار شدن به هواپیما به دخترش گفته بود: "نمی فهمم این فكرها را از كجا می آوری." و در میان كیف ها، پاكت ها و مادران گریان آسیایی گریسته بود: "شاید بگویی زندگی پدرت هم آنطور كه می خواست نشد، اما آیا می توان او را مسؤول وجود اردوگاه ها شمرد؟ بُرو تاریخ بخوان ال لویا. در این قرن تاریخ دیگر به جهت گیری رایج و درونی واقعیت توجهی ندارد. یعنی این روزها دیگر شخصیت، سرنوشت ساز نیست. اقتصاد است كه سرنوشت را می سازد، ایدئولوژی سرنوشت ساز است، بمب سرنوشت ساز است. برای قحطی، اتاقِ گاز یا نارنجك چه فرقی می كند. تو زندگیت را چگونه گذرانده ای؛ بحران و مرگ در راهند و وجود رقت آورِ ما جز تحمل آثار آن چاره ای ندارد. شاید این جبرئیلِ تو هم مثل تاریخ به سرت نازل شده باشد." بار دیگر نحوه ی لباس پوشیدنش تغییر كرده بود. به لباس های شیك مورد علاقه ی اُتو كُن تمایل یافته بود. شیوه ای نمایشی با كلاه های لبه پهن مشكی و كت و دامن های پُرزرق و برق. الی به تندی گفت: "كالیفرنیا خوش بگذرد." آلیسیا گفت: "یكی از ما خوشبخت است. چرا آن یكی من نباشم." و قبل از این كه دخترش مَجال پاسخگویی بیابد شتابان از مرز خروج مسافرین گذشت و در حالی كه پاسپورت، كارت وُرودی هواپیما و بلیتش را تاب می داد برای خرید شیشه های اوپیوم Opium] یکی از عطرهای مشهور فرانسوی.[ و جین كوردن با تخفیف مخصوص روان شد. بالای درِ فروشگاه با نئون نوشته بودند: "به سرزمینِ بِدرودها خوش آمدید."
چمچا در روشنایی نورافكن چشمش به تپه های بی درخت پوشیده از كار افتاده بود. مدت ها پیش در كشوری دیگر، در غروبی دیگر، خرابه های پرسپولیس را دیده بود. اكنون اما به دیدار خرابه های یك انسان می رفت. نه برای نخستین، شاید (زیرا تصمیم به اعمال بد هیچ گاه تا لحظه ی روا قطعیت ندارد. همیشه می توان دَمِ آخر دست كشید.) برای تخریب بیشتر. برای این كه نامش را بر گوشت و پوست جبرئیل حك كند. از الی پرسید: "چرا با او مانده ای؟" و از دیدن سرخی شرمی كه در چهره اش دوید تعجب كرد: "چرا به خودت فشار می آوری؟"
الی شروع كرد: "راستش من تو را درست نمی شناسم. یعنی اصلاً نمی شناسم." و پس از مكثی كوتاه تصمیمش را گرفت: "از جوابی كه می دهم به خودم نمی بالم ولی واقعیت این است كه دلیل ماندنم با او سكس است. من و او با هم محشریم. رابطه مان كامل است. تا به حال چنین رابطه ای نداشته ام. عشق ورزیمان به رؤیا می ماند. (او می داند چه می كند. انگار همه ی وجود مرا می شناسد.)" ساكت شد. شب چهره اش را پنهان می كرد. احساسات تلخ و گزنده بار دیگر چمچا را فرا گرفت. دُور و برش پُر از عشق ورزان رؤیایی بود و خودش خالی از رؤیا. كارش تماشا بود. از فرط خشم دندان هایش را به هم سایید و اشتباها زبانش را گزید.
جبرئیل و الی در دوریس دیر [Durisdeer] به سر می بُردند. دِهی چنان كوچك كه یك كافه ی بار هم نداشت. اقامتگاهشان یك كلیسای قدیمی بود كه اینك به مكانی نامقدس تبدیل شده بود- دوست الی كه مهندس معماری بود با این قبیل تغییرات، به خصوص تبدیل مقدس به نامقدس، ثروت زیادی به هم زده بود. با این كه دیوارها را سفید كرده بودند و نورافكن ها را در تورفتگی دیوارها كار گذاشته و كف اتاق ها فرش های نوی سراسری پهن كرده بودند، فضای خانه در نظر چمچا دلگیر می نمود: سنگ های قبر همچنان در باغ بودند. اندیشید این خانه برای استراحت مَردی كه از اوهام و پارانویا رنج می بَرَد و خود را مَلِكِ مقرّب خدا می داند کار درستی نیست. كلیسای سابق اندكی دورتر از دیگر خانه های سنگی و شیروانی دارِ دِه قرار داشت و در این گوشه ی دور افتاده منزوی بود. جبرئیل كنارِ در ایستاده و سایه اش بر هال نورانی افتاده بود كه اتومبیلشان رسید. فریاد زد: "یار بالأخره آمدی؟ به این زندان خراب شده خوش آمدی."
داروهای آرامبخش، جبرئیل را كُند و كم حواس می كرد. در حالی كه سه نفری پشت میز چوب كاج آشپزخانه زیر چراغی كه نورش به دلخواه كم و زیاد می شد نشسته بودند، دو بار دستش به فنجان قهوه اش خورد و آن را انداخت. (پُز می داد كه دیگر لب به مشروب نمی زند و الی با نوشیدن دو پیك اسكاچ چمچا را همراهی كرد.) و بعد ناسزاگویان دُور آشپزخانه به راه افتاد. و در حالی كه مُدام پایش پیچ می خورد پی دستمال گشت تا قهوه ها را پاک كند. گفت: "هر وقت از این وضع جانم به لبم می رسد یواشكی دارو را كم می كنم. آن وقت باز همان آش است و همان كاسه. باور كن سپونو. فكر این كه تمامی ندارد قابل تحمل نیست، این كه یا باید دارو خورد یا با ذهن پریشان زندگی كرد. به خودت قسم نمی توانم تحملش كنم یار. اگر مطمئن بشوم وضع اینطور می ماند، نمی دانم. نمی دانم چه می كنم."
الی به نرمی گفت: "بس است دیگر." ولی او فریاد زد: "سپونو، من به روی او هم دست بلند كرده ام. می دانی! لامصب. یك روز به نظرم آمد یكی از شیاطین است و بی اختیار نزدیك بود پدرش را در بیاورم. می دانی دیوانگی چه قدرتی دارد؟"
الی خندید و گفت: "شانس آوردم كه به آن كلاس های- اوی- آموزش های دفاعی رفته بودم." و ادامه داد: "راستش جبرئیل غلو می كند تا آبرویش نریزد. در واقع خودش بود كه دست آخر با سر كف اتاق پرت شد." جبرئیل بَره وار اشاره كرد: "همینجا." كف آشپزخانه سنگفرش بود. چمچا گفت: "حتماً خیلی دردت آمد." جبرئیل كه معلوم نبود از چه شاد است غرید: "خیلی. حسابی ناك اوتم كرد."
داخل كلیسای سابق، جایگاهِ گِرد آمدن مؤمنین به یك اتاق پذیرایی دو طبقه تبدیل شده بود- و بخش ثانوی ترِ آن از آشپزخانه و سایر قسمت ها تشكیل شده و اتاق های خواب و حمام در طبقه ی بالا قرار داشت. چمچا كه معلوم نبود چرا به خواب نمی رود، نیمه شب شروع به پرسه زدن در اتاق پذیرایی كرد (كه سرد هم بود. در اینجا از موج گرمای جنوب انگلستان خبری نبود و هوا بوی پاییز می داد.) و در حالی كه سر و صدای عشقبازی جبرئیل و الی بلند بود به خطابه های كهنه ی كشیشان اندیشید. صدای الی او را به یاد پملا می انداخت. كوشید به میشال یا زینی وكیل فكر كند، ولی بی فایده بود. در حالی كه انگشتان را در گوش ها فرو می بُرد با خود علیه اثرات صدای جفت گیری فرشته و اله لویا كُن جنگید.
اندیشید این دو تا از همان ابتدا ریسك كردند: اول جبرئیل ناگهان كار و زندگیش را رها كرد و از آن سرِ دنیا به راه افتاد و آمد و حالا الی مصمم است تا آخر ایستادگی كند و این تقدس فرشته وارِ جنون آمیز را در جبرئیل از میان بردارد و به صورت انسانی كه دوست می داشت برش گرداند. این دو اهل سازشكاری نبودند. آن قدر می رفتند تا از هستی ساقط شوند. در حالی كه او، صلدین، اعلام كرده بود که از زندگی در زیر یك سقف با همسر و فاسقِ همسرش راضی است. كدام بهتر بود؟ به خودش نهیب زد كه: كاپیتان آهب Captain Ahab] قهرمان رُمان موبی دیک اثر هرمن ملویل.[ غرق شد. این اسماعیل Ishmael] . همانجا.[- همانی بود كه می خواست همه را راضی نگه دارد ، از آن مهلكه جان سالم به در بُرد.
*
صبح جبرئیل دستور داد تا بالای تپه ی محل راهپیمایی كنند و الی نپذیرفت. برای چمچا روشن بود كه بازگشت نزد جبرئیل در الی تأثیر مطلوبی به جای گذاشته. جبرئیل با لحنی پُر از عشق گفت: "لامصب. با آن كف پاهای صافش. بیا سالاد جون. بیا ما بچه های شهری به این فاتح اِوِرِست نشان بدهیم چطور باید از كوه بالا رفت. كارهای دنیا را می بینی یار؟ ما می رویم كوه پیمایی و او می نشیند اینجا و با تلفن ترتیب كارها را می دهد." افكار صلدین عنان گسیخت. تازه به مفهوم هیاهوی شیرین پی می بُرد. حتماً این بهشتِ برنامه ریزی شده هم موقت بود- و مسلما الی كه با آمدن به اینجا از خودش مایه می گذاشت، نمی توانست برای همیشه در این وضع دوام بیاورد. و اما چه باید كرد؟ هیچ؟ قرار اگر بر انتقامجویی است، چه وقت و چگونه؟ جبرئیل بار دیگر فرمان داد: "این چكمه ها را بپوش. به نظرت امروز باران لامصب راحتمان می گذارد؟"
و راحتشان نگذاشت. وقتی به بالای تپه ی سنگی ای كه جبرئیل انتخاب كرده بود رسیدند، قطرات ریز باران در فضا موج می زد. جبرئیل نفس زنان گفت: "به به، عالی شد. نگاهش كن. آن پایین مثل پانجاندرام ها نشسته تلفن می زند." و به كلیسای سابق اشاره كرد. چمچا كه قلبش به شدت می تپید اندیشید دیوانگی کرده است. از این پس باید مراقب قلبش باشد. فایده ی مُردن از نارسایی قلب در این تپه ی خراب شده چه بود؟ آن هم برای هیچ و پوچ، زیر باران. آن وقت جبرئیل دوربینش را در آورد و دره را زیر نظر گرفت. جنبنده ای دیده نمی شد- تنها آن دورها دو سه مرد با سگ هایشان و تعدادی گوسفند در راه بودند. جبرئیل كه همچنان با دوربین مردها را می پایید، ناگهان گفت: "حالا كه تنها شده ایم می توانم برایت بگویم چرا به این سوراخ دورافتاده آمده ام. دلیلش الی است. بله. خیال نكن من همه اش بازی در می آورم، خوشگلیش راحتمان نمی گذارد. سپونو، مردها مُدام دنبالشند. باور كن من حواسم جمع است. مُدام دُور و برش می پلكند و چاپلوسی می كنند. آخر درست نیست. الی زنی است كه احساساتش را بُروز نمی دهد. او درونگراترین فرد روی زمین است و ما باید از شرِ این مردهای شهوت پرست حفظش كنیم."
خطابه اش صلدین را متعجب كرد. در دل گفت: "ای بدبخت حرامزاده. راست راستی داری آن یك ذره عقلت را هم با سرعت برق از دست می دهی." و هنوز این فكر تمام نشده جمله ای در ذهنش درخشید: "اما خیال نكنی چون دیوانه ای دست از سَرَت برمی دارم."
*
هنگامی كه به سوی ایستگاه راه آهن كارلیسل می راندند چمچا به خلوتی دهات و مهاجرت به سوی شهر بزرگ اشاره كرد. الی گفت: "در منطقه كار نیست. به این دلیل رفته رفته خالی می شود. جبرئیل می گوید نمی تواند به خودش بقبولاند كه معنای این خلوتی فقر است. می گوید بعد از زندگی در هند با آن همه جمعیت، خلوتی اینجا برایش بسیار سخت است." چمچا پرسید: "راستی كارَت چه می شود؟" الی كه اكنون دیگر چهره ی ملكه ی یخ را نداشت لبخندی زد و گفت: "می خواهی چه بشود؟ تو كه خودت وضع ما را دیده ای. مُدام به خودم می گویم یك روز هم نوبت من می رسد. یا بهتر است بگویم نوبت ما می رسد كه زندگی كنیم."
صلدین اندرز داد: "نگذار از دنیای خودت دورَت كند." و از این لحظه بود كه واقعاً كار را شروع كرد. از لحظه ای كه پا بر آن راه آسان، دلربا و یك طرفه نهاد. "كاش او متوجه بود. مثلاً آن سیسودیای عزیزش. فكر نكن تنها به دنبال ستاره های بور و بلندقامت است. هرچند دیوانه ی آن ها است." چمچا منظورش را حدس زد. معلوم بود سیسودیا نخ می داده- و جایی در حافظه اش برای كاربرد بعدی حفظش كرد. الی خندید: "اصلاً خجالت سرش نمی شود. آن هم زیر گوش جبرئیل. از این كه ردش كنند هم ناراحت نمی شود. تعظیمی می كند و می گوید اشكالی ندارد. همین. فكرش را بكن، اگر به جبرئیل می گفتم خون به راه می انداخت."
به ایستگاه كه رسیدند، چمچا برای الی آرزوی موفقیت كرد و او از شیشه ی اتومبیل گفت: "ناچاریم چند هفته در لندن بمانیم. من جلسه دارم. اگر می توانی نزدش بیا. از دیدارت خیلی خوشحال بود."
چمچا دستی تكان داد و گفت: "به من تلفن كن." و آن قدر به سیتروئن نگاه كرد تا در افق ناپدید شد.
*
این كه الی كُن رأس سومِ مثلث تخیلات- مگر الی و جبرئیل بیشتر به این خاطر به یكدیگر دل نباخته بودند كه هر یك به الی و جبرئیل خیالی كه زاییده ی نیازهاشان بود عشق می ورزیدند، و مگر چمچا اینك ساخته های قلب سَرخورده و ذهن مضطرب خود را به آن دو تحمیل نمی كرد؟ بله، این كه الی ناخودآگاه به مُجری انتقام چمچا مبدل می شد، هنگامی بر وی آشكار گشت كه در یك بعدازظهر استوایی در لندن هنگام دیدار با جبرئیل مخاطب قرار گرفت و به جزییات شرم آور همخوابگی لذت بخش او با الی پی بُرد. جبرئیل چنان با آب و تاب تعریف می كرد كه با خود گفت: "این دیگر چه جور جانوری است؟ دوست دارد ریزترین جزییات كارهای خصوصیش را برای آدم بگوید." در بریك هال فیلدز قدم می زدند و جبرئیل (با رغبت تمام) نحوه ی قرار گرفتن هر یك از طرفین، گزیدن دلبرانه و واژگان مخفی هوس را شرح می داد. از میان دخترهای مدرسه ای، بچه های اسكیت پوش و پدران بی مهارتی كه بومرنگ یا فریزبی [frisbee, boomerang] را به سوی پسران اخمو پرتاب می كردند، می گذشتند كه ناگهان راه پوییِ هوس آلود، جبرئیل را بُرید و به نحو دیوانه واری گفت: "گاهی وقت ها به این آدم های سفید- صورتی كه نگاه می كنم به جای پوست، گوشت فاسدشان را می بینم سپونو." و در حالی كه به بینیش اشاره می كرد افزود: "و بوی گندیدنشان را می شنوم. تو دماغم می پیچد." پنداری رازی را برملا می كرد. ولی بار دیگر به توصیف درون ران های الی، نگاه ابرآلود، دره ی كامل قسمت پایینی پشت، و ناله های كوتاه او پرداخت- جبرئیل مردی بود كه شیرازه ی وجودش از هم می گسیخت. انرژی وحشی و ویژگی دیوانه وار شرح و تفصیلاتش به چمچا فهماند كه باز مقدار دارو را كم كرده و هرچه بالاتر به سوی تارَک های اوجی جنون آمیز می پَرَد. اوجی كه به گفته ی الی با هیجانی تب آلود همراه بود و به مستی می ماند: پس از هر نُزولِ اجتناب ناپذیر، جبرئیل ابداً گفتار و كردار جنون آمیز خود را به خاطر نمی آورد- شرح و تفصیلات همچنان با آب و تاب تمام ادامه داشت. حالا می گفت: "نمی دانی نوك سینه هایش چه دراز است. به نافش كه دست می زنم ناراحت می شود، پنجه ی پایش هم بی نهایت حساس است." چمچا با خود گفت چه دیوانه باشد، چه نباشد، آنچه از این توصیف های سكسی برمی آید (علاوه بر آنچه در سیتروئن از الی شنیده بودم) این است كه این عشق بزرگ- باز هم اصطلاحی كه الی با لحنی نه چندان جدّی بر زبان آورده بود- پایه و اساسی ندارد. انگار به جز سكس چیز دیگری در میان نیست كه ارزش نَقل كردن را داشته باشد. با این همه در دَم احساس كرد سخت تحریك شده است. ابتدا خود را ایستاده پشت پنجره اش می دید، در حالی كه او چون هنرپیشه ای بر پرده ی سینما، برهنه در برابرش ایستاده بود و دستهای مردی به هزار شیوه نوازشش می داد و دَم به دَم به اوج لذت نزدیكترش می كرد. آن وقت خودش را آن دور دست دید كه خُنَكای پوست او را لمس می كند و آن ناله های هوسناك در گوشش می پیچند. ولی بر خود مسلط شد. این شهوت حالش را به هم می زد. الی دست یافتنی نبود و این كِشِش هوسی بیمارگونه بیش نبود. تسلیمش نمی شد- هرچند شهوتی كه افشاگری های جبرئیل برانگیخته بود به این سادگی نمی خوابید.
چمچا به خود تذكر داد كه این تمركز وسواس آمیز و مُدام اندیشیدن جبرئیل به سكس كار را ساده تر خواهد كرد. برای امتحان زیر گوشش گفت: "آخه الی واقعاً جذاب و دلربا است." و از نگاه خیره و خشم آلودش به وجد آمد. اما جبرئیل فوراً در حالی كه نمایش می داد اختیار اعصابش را در دست دارد بازویش را گِرد شانه ی چمچا حلقه كرد و با صدای بلند گفت: "ببخش مرا سپونو. اما صحبت از او آن روی سگم را بالا می آوَرَد. اما من و تو باز هم بَهی بَهی شده ایم! آن همه بلا را از سر گذرانده ایم. اصلاً بیا از این پارك خراب شده بیرون برویم. برویم شهر."
ابتدا زمان، ماقبل شر است، سپس دُوران شر فرا می رسد و قدم بعدی زمان مابَعدِ آن را می سازد و كار قدم به قدم آسان می شود. چمچا گفت: "برویم. از اینكه اینقدر حالت خوب است خوشحالم."
پسر شش هفت ساله ای سوار بر دوچرخه ی مارك بی ام ایكی از كنارشان گذشت. چمچا سر چرخاند و به دوچرخه كه دور می شد نگریست. پسر بچه درون خیابانی كه درختان حاشیه اش به سوی یكدیگر سر خم كرده و انوار گرم آفتاب از لابلای برگ هایشان اینجا و آنجا می درخشید، پیش رفت. چمچا از بیدار شدن مكان خواب هایش چنان یكه خورد كه برای چند لحظه دست و پایش را گم كرد و سپس طعمی تلخ در جانش دوید: مزه ی آرزوهای بر باد رفته. جبرئیل تاكسی ای را نگه داشت و از راننده خواهش كرد به میدان ترافالگار برود.
تمام روز شاد و شنگول بود و با بذله گویی معمولش لندن و انگلیسی ها را به زباله تشبیه می كرد. آنجا كه چمچا آثار عظمت گذشته را می دید كه به نحو جالبی كهنه شده، به نظر جبرئیل خرابه ای بیش نبود. شهر روبینسون كروز كه بر كرانه ی ویران جزیره ی گذشته ها رها شده و می خواهد با سر گرفتن از كار آدم های خُرده پا، ظاهرش را حفظ كند. در میدان زیر نگاه خیره ی شیرهای سنگی به شكار كبوتر پرداخت و داد زد: "سپونو، به خودت قسم تو مملكتمون همچین كفترهایی یك روز هم دوام نمی آورند. بیا یكیشان را بگیریم ببَریم خانه باهاش شام درست كنیم." و روح انگلیسی شده ی چمچا از فرط شرم خم شد. به كاوِنت گاردن [Covent Garden] كه رسیدند برای افزودن به معلومات جبرئیل از روزی می گفت كه بازار میوه و سبزیجات از آنجا به ناین اِلمز [Nine Elms] نَقل مكان كرده بود. مقامات مربوطه كه از زیادی موش نگران بودند، فاضلاب ها را بستند. ده ها هزار موش را نابود كرده بودند، با این وجود صدها موش همچنان زنده مانده بودند. "یك روز موش های گرسنه به پیاده روها ریختند. همینطور از استرند [Strand] تا آن طرف پل واترلو [Waterloo] در جستجوی غذا به مغازه ها سَرَك می كشیدند." جبرئیل خُرناس كشید: "حالا دیدی این مملكت مثل كشتی ای است كه دارد غرق می شود!" چمچا از این كه بهانه به دستش داده سخت به خشم آمد، اما او ادامه داد: "حتی موش های بی پدر را فراری می دهد." و بعد از مكثی كوتاه افزود: "این ها یك نی زن كم دارند كه این دَمِ آخری آهنگ عزا را بنوازد."
از بد و بیراه گفتن به انگلیسی ها و توصیف تن و بدن الی- از بُن موها گرفته تا آن مثلث نرم "شرمگاهش را می گویم. همان جای لامصب كه عشق می كند."- خسته كه می شد به فهرست كردن می افتاد. می خواست بداند ده كتاب مورد علاقه ی سپونو كدامند، همینطور فیلم، هنرپیشه ی زن و خوراك. جواب های چمچا سنتی، عام و بی مرز بود. فهرست فیلم ها شامل پوتمكین، شهروند كِین، اُتو وندو، هفت سامورایی، آلفاویل و فرشته ی مرگ بود. جبرئیل به طعنه گفت: "تو را شستشوی مغزی داده اند. آخر این كثافت های غربی به چه درد می خورند؟" ده چیز مورد علاقه اش در هر حال از "مملكت خودمون" می آمد و به نحو مبتذلی عامیانه بود: مادر هند، آقای هند، شری چارساوبی. ری، مرینال سن، آراوپندان [Ray, Mrinal Sen, Aravindan] و قاتاك [Ghatak] را به حساب نمی آورد. به صلدین تذكر داد: "كله ات آنقدر از این آشغال ها پُر شده كه چیزهای درست و حسابی را فراموش كرده ای."
هیجان فزاینده، اراده ی توأم با پرت و پلاگوییش تا این كه دنیا را به جایگاه فیلم های محبوب تبدیل كند، آهنگ تند قدم هایش- آخرِ سر، بیست مایلی راه پیموده بودند- به چمچا فهمانده بود كه اینك فشار كوچكی برای پرتاب او به اعماق كفایت می كند. انگار من هم سنگ صبور شده ام می می. هنرِ قاتل در این است كه قربانی را هرچه نزدیكتر بكِشاند، چاقو زدنش آسانتر می شود." جبرئیل امپراتوروار گفت: "گرسنه ام. مرا به یكی از ناهارخانه ها كه بالای فهرست ده تا بهترین ها باشد بِبَر."
درون تاكسی چمچا را كه از مقصد حرفی نزده بود سؤال پیچ كرد: "از آن فرانسوی هاشه، نه؟ یا ژاپنی با ماهی خام و خوراك هشت پا. خدا به دادمان برسد. معلوم نیست چرا به سلیقه ات اعتماد می كنم."
به كافه ی شاندار رسیدند.
*
جامپی آنجا نبود.
انگار میشال صفیان هنوز با هند آشتی نكرده بود. میشال و حنیف آنجا نبودند و برخورد آناهیتا و مادرش با چمچا چندان گرم نبود. تنها حاجی صفیان به او خوشامد گفت: "بفرمایید، بفرمایید بنشینید. مثل این كه سرحالین." كافه بیش از انتظار خلوت بود. به طوری كه حضور جبرئیل هم هیجانی به بار نیاورد. چمچا پس از چند لحظه به كم و كِیفِ جریان پی بُرد. چهار جوان سفیدپوست پشت میز آن نشسته، داد و قال به راه انداخته بودند.
گارسون جوان بنگالی (هند ناگزیر بعد از رفتن دختر بزرگ استخدامش كرده بود.) كه كنار میز ایستاده، دستور غذا را یادداشت می كرد- بادمجان، كباب سیخی و برنج- نگاه خشمناكش را به میز خرابكاران چهارگانه دوخته بود. صلدین فهمید حسابی هستند. امین گارسون كه از صفیان هم دل خوشی نداشت زیر لب به چمچا و جبرئیل گفت: "نباید راهشان می داد. حالا مجبورم برایشان غذا ببرم."
خوراكِ مَستانِ چهارگانه را همزمان با جبرئیل و چمچا آوردند. اما آن ها بنا كردند ایراد گرفتن از پُخت و پَز و مزه ی غذاها. كم كم كار بیخ پیدا می كرد. آخرِ سر بلند شدند و ایستادند. جاهلترینشان كه جوان كوتاه قدی که شكل حیوان بود، با موهای كمرنگ و چهره ی لاغر و رنگ پریده اش گفت: "آهای، ما به این گهی كه آوردین، لب نمی زنیم. انگار توی بشقاب ریدن، مادر قحبه ها." آن سه تای دیگر پوزخندزنان در حالی كه زیر لبی فحش می دادند كافه را ترك گفتند. جاهل لحظه ای درنگ كرد و خطاب به چمچا و جبرئیل داد كشید: "از غذا خوشتون میاد؟ این كه مثل گه می مونه. تو مملكتتون از این ها می خورید، هان؟ مادر جنده ها." حالت چهره ی جبرئیل طوری شد كه انگار دارد به صدای بلند می گوید پس انگلیسی ها، این ملّت بزرگ و فاتح، به این تبدیل شده اند. با این وجود ساكت ماند. مست كوتاه قد، با چهره ی موشیَش نزدیكتر آمد: "مگه كری؟ گفتم از این شام گهی كه می خورین لذت می برین یا نه؟" صلدین چمچا شاید از روی بی حوصلگی به شیوه ی آدم های ترسو، جوان موشی را از پشت سر غافلگیر كرد و گفت: "اگر شما دخالت نمی كردید لذت می بردیم." موشی تكانی به خود داد و گفته ی چمچا را هضم كرد. آن گاه دست به عمل تعجب آوری زد. نفس عمیقی كشید. با تمام قد صد و شصت و پنج سانتیش شق و رَق ایستاد، اندكی خم شد و با تمام قوا روی خوراك تُف كرد.
جبرئیل در راه بازگشت به خانه، درون تاكسی گفت: "بابا جون اگر بهترین رستورانت اینه، بهتره من را به جاهایی كه زیاد دوست داری نبری."
چمچا جواب داد: "نابوكُف می گوید: خداوند به انسان گرسنگی را ارزانی داشته و شیطان، تشنگی را."
جبرئیل با كسالت گفت: "باز شروع شد."
- در داستان آتش رنگ پریده ننه زاسبلان این را می گوید.
- چطور این چیزها را می خوانی؟
چیزی نمانده بود به آپارتمان الی كه رو به بریك هال فیلدز بود، برسند. چمچا با حواس پرتی، با لحنی كه گویی در افكار خود غوطه ور است، گفت: "استرندبرگِ نمایشنامه نویس، پس از دو ازدواج نافرجام، هنرپیشه ی بیست و دو ساله ی بسیار زیبا و مشهوری به نام هاریت بوس [Harriet Bosse] را به عقد خود درآورد. هاریت در نمایش رؤیا نقش بچه ی شیطان را بازی می كرد. بعد هم استرندبرگ نقش النورا را در نمایشنامه ی عید پاك برای او نوشت. النورا فرشته ی صلح بود. مردهای جوان دیوانه ی هاریت بودند و حسادت، استرندبرگ را چنان برانگیخت كه تقریباً عقلش زایل شد و كوشید او را در خانه نگه دارد. در را به رویش قفل می كرد تا چشم مردها به او نیفتد. هاریت دوست داشت سفر كند. او برایش سفرنامه هدیه آورد. قضیه مثل ترانه ی كلیف ریچارد Cliff Richard] خواننده ی پاپ دهه ی ۶۰ [ بود: می اندازمش تو صندوق، درش را قفل می كنم تا او را ازم ندزدند."
سرِ سنگین فرشته به نشان رضایت تكان خورد. در خیال غوطه ور بود. به مقصد که رسیدند پرسید: "بعدش چه شد؟" چمچا با ظاهری از همه جا بی خبر گفت: "هاریت او را گذاشت و رفت. گفت استرندبرگ عضو جامعه ی بشر نیست."
*
اله لویا كُن در حالی كه از ایستگاه مترو به منزل باز می گشت نامه ی شاد مادرش را كه از شهر استانفورد در ایالت كالیفرنیا رسیده بود تا آخر خواند. آلیسیا با خط درشت و حروف كشیده ی چپِ دستش نوشته بود: "اگر مردم به تو گفتند خوشبختی دسترسی ناپذیر است، مرا نشانشان بده تا واقعیت را به صدای بلند تكرار كنم. من خوشبختی را دوباره یافتم. اولین بار، چنانكه می دانی با پدرت و بار دوم با این مرد مهربان و درشت هیكل كه چهره اش به رنگ پوست پرتقال هایی است كه در این منطقه می روید. می دانی الی، احساس خرسندی بهتر از هیجان است. چطور است امتحانش كنی؟" سرش را كه پس از خواندن بلند كرد، موریس ویلسون را دید كه روی شاخه ی درخت بزرگ آلتی (آلشی) با برگ های به رنگ مس نشسته بود. پلور پشمی نقش لوزی همیشگی تنش بود. كه در آن گرما زاید به نظر می آمد. گفت: "الان وقت گفتگو ندارم." روح ویلسون شانه بالا انداخت: "صبر من زیاد است." پاهایش باز درد گرفته بودند. دندان هایش را به هم فشرد و به راهش ادامه داد.
در حالی كه روح موریس ویلسون به راه رفتنِ دردناك الی می نگریست، صلدین چمچا از پشت همان درخت آلش مسی رنگ جبرئیل فرشته را دید كه از درِ اصلی ساختمان بیرون پرید. با بی صبری انتظار الی را كشیده بود و اینك با دیدگان سرخ، هذیان گویان آپارتمان را ترك می گفت. شیاطین حسادت روی شانه هایش نشسته بودند و یاوه های همیشگی را تكرار می كردند: "كجا رفتی؟ با كی؟ خیال می كنی من خرم، هان؟ صبر كن، حالیت می كنم جنده." ظاهراً آنجا كه جامپی غایب شكست خورده بود، استرندبرگ پیروز گشته بود.
ناظری كه روی شاخه ها نشسته بود محو شد و دیگری از روی رضایت سری تكان داد و قدم زنان در خیابانی پُردرخت به راه افتاد.
*
تلفن هایی كه ابتدا به آپارتمان لندن و سپس به خانه های دوردست در دام فریذ و گالُوِی[Dumfries, Galoway] می شد اگرچه مكرر نبود، اما نادر هم نبود. گاه جبرئیل گوشی را برمی داشت و گاه الی. از آن گذشته، صدای آن سوی سیم مُدام تغییر می كرد و مدت گفتگو به كوتاهی معمولِ مزاحمین تلفنی نبود، اما آنقدر هم به طول نمی انجامید كه پلیس بتواند محل آن را پیدا كند. زمان مزاحمت های تلفنی چندان به درازا نكشید و روی هم رفته پس از سه هفته و نیم ادامه نیافت. اما این را هم بگویم كه دِرازای آن درست همانقدری بود كه باید باشد. یعنی آنقدر طول كشید كه جبرئیل فرشته بالأخره همان بلایی را بر سرِ الی آورد كه در گذشته بر سر صلدین آورده بود. بله، فرشته دست به عملی زد كه قابل بخشش نبود.
بگذارید از اول بگویم كه هیچ كس، نه الی، نه جبرئیل و نه هیچ یك از كاركُشته هایی كه برای گیر انداختن مزاحمین تلفنی خبر كرده بودند، به این فكر نیفتادند كه این بازی ها همه اش كار یك نفر است. اما برای صلدین چمچا كه قدیم ها به مَردِ هزار آوا شهرت داشت (گرچه این شهرت از دایره ی حرفه ای ها فراتر نرفت.) فریب دادن آن ها آسان بود و نیازی به كوشش اضافی یا خطر كردن نداشت. فقط می بایست از میان هزار و یك صدایش، سی و نُه تا را انتخاب كند.
هر وقت الی گوشی را برمی داشت صدای مردان ناشناسی را می شنید كه اسرار مگو زیر گوشش زمزمه می كردند. غریبه هایی كه پنداری با پنهانی ترین زوایای تنش آشنا بودند، موجودات بی چهره ای كه ظاهراً به تجربه دریافته بودند از میان اَشكال گوناگون عشق بازی، كدام یك را ترجیح می دهد. از وقتی تلاش برای یافتن مزاحم تلفنی آغاز شده بود خود را بیش از پیش تحقیر شده می یافت. حالا دیگر نمی توانست گوشی را بگذارد، بلكه ناچار بود با چهره ای برافروخته و ستون فقراتی كه تیر می كشید به هرچه از آن سوی سیم گفته می شد گوش فرا دهد و بكوشد تا شاید گفتگو را طولانی تر كند. (هرچند هرگز موفق نمی شد.)
جبرئیل هم به سهم خود صداهای مختلفی را از تلفن شنید: صدایی اَشرافی با غرور از فتح اِوِرِست می گفت، دفعه ی بعد لهجه ای لاتی به گوشش می خورد و بار دیگر صدایی دوستانه هشدار می داد و تظاهر به همدردی می كرد: "برای آدم های فهمیده دو كلمه كفایت می كند. آخه تو چرا این قدر خری. هنوز نفهمیدی با كی طرفی؟ یقه ی همه را می گیره. بدبخت بیچاره، من دوست تو ام." اما یكی از صداها از دیگران متمایز بود. آوای با روحِ یك شاعر. یكی از اولین صداهایی كه جبرئیل شنیده و بر او تأثیر گذاشته بود. شاعر فقط با آهنگ سخن می گفت و اشعار بی مایه ای را می خواند كه به سادگی تمام سروده شده بود و با وقاحت سایر مزاحمین تضاد نمایانی داشت. به طوری كه جبرئیل به زودی صاحب آن را موذی ترین و تهدیدآمیزترین مزاحم نامید. صدا می گفت:
هم قهوه دوست دارم هم چایی
هم كارهایی كه تو باهام می كنی
بهش بگو. و مكالمه را قطع می كرد. بعد از چند روز چنین خواند:
هم كره دوست دارم هم نان تُست
هرچی دارم از آن تُست
خواهش می كنم این پیغام را هم به او بدهید. جبرئیل اندیشید چیزی شیطانی و كاملا غیر اخلاقی در این گونه به نظم درآوردن افكار فاسد وجود دارد.
سیب سرخ و كیك لیمو
اینه اسم خانم كوچولو:
اَ. ل. جبرئیل با دقت و نفرت گوشی را روی تلفن كوبید و به خود لرزید. از آن پس تا مدتی از شاعر خبری نشد. اما جبرئیل بی اختیار در انتظار شنیدن صدایش بود و در عین حال از آن وحشت داشت. شاید در یكی از لایه های عمیق ذهنش پی بُرده بود كه این مزاحمِ جهنمی با اشعار كودكانه اش همان شیطانی است كه سرانجام برای همیشه كلكِ او را خواهد كند.
*
اما آخرِ سر همه ی كارها چه به سادگی تمام شد! بدی چه آسان در آن تارهای صوتی ظریف و انعطاف پذیر كه به نخ های متحرك شعبده باز می ماند، لانه كرد! چه مطمئن، بسانِ آكروباتی پابرهنه از سیم های بلند سیستم تلفن عبور كرد و با اعتماد به نفس در اندیشه ی قربانیش حضور یافت، درست مانند مرد خوش سیمایی كه پوششی فاخر به تن كرده باشد! و صلدین چه ماهرانه وقت كُشی می كرد و با هر صدایی سخن می گفت به جز آن كه سرانجام با تیر خلاص تفاوتی نداشت. زیرا او هم به تأثیر خاص اشعار بندتنبانی پی بُرده بود- صداهایی گوناگون، زیر و بم، تند و كند، غمگین و شاد، خشن یا خجالتی، یك به یك به گوش جبرئیل هجوم می آوردند، ادراك او را از جهان واقعیت ها سُست می كردند و رفته رفته در تار و پودِ فریبكاری گرفتارش می ساختند تا این كه سرانجام زنِ جِلف و وَقیحی كه آفریده بودند، الی واقعی را چون ماده ی چسبناكی در بر گرفت و از انظار پوشاند. جبرئیل علی رغم اعتراضِ پُردَوامش، اندك اندك از الی فاصله گرفت. زمانِ بازگشتِ آیه های شیطانی كه او را به دیوانگی كشاند فرا رسیده بود...
*
گل سرخ، سرخه، بنفشه بنفش
شكر به شیرینی تو نیست، اون رو ببخش
"بهش بگو." مثل همیشه خودش را صاف و ساده می نمایاند، هرچند از این كه اعصاب جبرئیل را سخت تحریك می كرد بی خبر نبود. از آن پس ریتم اشعار، شتاب خاصی گرفت، به طوری كه گاه به شعارهای جوانان نوبالغ می ماند.
وقتی می ره به واترلو
درست می شه مثل هلو
وقتی می ره به بستر
شورت نمی پوشه، مستر
یا این كه فقط می خواند:
اَله لویا، اَله لویا
رام رام رام رام
سرانجام وقتی به لندن بازگشتند، الی برای مراسم گُشایش فروشگاه جدید خوراك های یخزده به هونسلو [Hounslow] رفته بود كه تلفن برای آخرین بار زنگ زد:
بنفشه، بنفشه، گلِ رُز سفیده
الی قشنگت كنار من لَمیده
خداحافظ. كلاهتو كج بگذار
درر. صدای قطع مكالمه.
*
هنگامی كه اَله لویا كُن به خانه بازگشت، جبرئیل رفته بود. در سكوت آپارتمان به هم ریخته اش تصمیم گرفت این بار حتی اگر در اَسَف انگیزترین شرایط به سویش بازگردد و یا این كه در برابرش زانو بزند و طلب بخشایش و اظهار عشق كند، تن به ادامه ی زندگی مشترك ندهد. زیرا جبرئیل قبل از تَرک آپارتمان انتقام سختی گرفته بود. كلكسیون مجسمه های هیمالیا را كه طی سالیان دراز گِرد آورده بود، نابود كرده بود: اِوِرِست یخزده را از فریزر بیرون كشیده، آب كرده بود، قله های ابریشم سفید چتر نجات را از بالای تختخواب پایین آورده، پاره پاره كرده بود و یادبودِ فتح قله ی چومولونگما را كه پمبای شرپا به او هدیه داده، روی آن نوشته بود: "تقدیم به الی بی بی. این بار شانس آوردیم، اما بهتر است دیگر امتحان نكنی." با تبر تكه تكه كرده بود. (الی این تبر كوچك را همراه با سایر لوازم خانه در گنجه ی آشپزخانه نگه داشت.)
پنجره را باز كرد و خطاب به بِهِ زمینی معصومِ پایین خانه فریاد زد: "بیفت و بمیر. انشاءالله در آتش جهنم بسوزی."
آن وقت در حالی كه هق هق گریه اش به گوش می رسید به صلدین چمچا تلفن كرد و خبر را داد.
*
جان مسلمه، مالك كلوپ شبانه ی موم داغ و مغازه ی باد دلنواز، همان فروشگاه افسانه ای كه بهترین سازهای بادی- كلارینت، ساكسیفون، ترومپت- را می فروخت؛ سازهایی كه اگر تمام لندن را زیر پا می گذاشتی هرگز به خوبی آن ها نمی یافتی، بله، آقای جان مسلمه آدم گرفتاری بود. با وجود این به خواست خداوند، وقتی مَلِك مقرّب با هاله ای از رعد و برق گِردِ سرِ مباركش وارد مغازه شد، در آنجا حضور داشت. مسلمه كه در امر تجارت آدم واردی بود، بخت خوش و ملاقاتش را با آن موجود آسمانی و غیر الهی از كارمندان پنهان كرده بود. از این رو تنها هنگامی كه تنها بود پوسترهای مخصوصی را پشت ویترین می گذاشت و زیر آگهی هایی كه با مخارج گزاف در روزنامه ها و مجلات به چاپ رسانده، شُكوه بازآمدن حضرت را در آینده ی نزدیك بشارت می داد، امضایش دیده نمی شد. آگهی ها را به كمك آژانس روابط عمومی وابسته به شركت والانس می فرستاد، با این شرط كه نامش به هیچ وجه افشا نشود. در آگهی های كذایی كه روزنامه نگاران خیابان فلیت [Fleet] بسیار با نمك می یافتند به طور سربسته اشاره می شد: "آگهی دهنده در موقعیتی قرار دارد كه می تواند ادعا كند شُكوه و جلالِ حضرتش را به چشم خود دیده است. در این لحظه جبرئیل در میان ما در خود لندن به سر می بَرَد. شاید در كمدِن [Camden] باشد. شاید هم در بریك هال یا هاكنی [Hackney]- اما به زودی، تا چند روز یا چند هفته ی دیگر خود را بر ما آشكار خواهد كرد." اما سه فروشنده ی بلند قد فروشگاه باد دلنواز از همه ی این ها بی خبر بودند. (مسلمه از استخدام فروشندگان زن خودداری می كرد و می گفت به نظر من هیچ كس نباید معامله اش را دست زن بدهد.) به همین دلیل وقتی شخصیتِ صاحب كارِ ناخن خشكشان یكسره دستخوش تغییر شد و به چشم خود دیدند طوری به سوی آن ناشناسِ آشفته و ژولیده مو می دَوَد كه پنداری خدا از آسمان به زمین نزول كرده است، آنچه را كه می دیدند باور نمی كردند. مسلمه با آن نقش های چرمی دو رنگ، كت و شلوار مارك اَرمنی، موهایی كه به سَبك رابرت دِنیرو [Robert de Niro] شانه شده بود و دو ابروی پُرپشتش به نظر اصلاًً اهل كرنش نمی آمد. اما این دیگر آن مسلمه نبود. فروشنده هایش را با دست كنار زد و در حالی كه می گفت: "خودم به آقا می رسم." تعظیم كنان عقب عقب رفت و پشت سرِ یارو به راه افتاد. باورتان می شود؟ آن وقت ناشناس كه كیف و كمربندش را زیرِ پیراهنش بسته بود بسته های اسكناس را درآورد و به ترومپتی كه در قفسه ی بالایی گذاشته بودند اشاره كرد: "همین خوب است." اصلاً به آن نگاه هم نكرده بود. آقای مسلمه بلافاصله از نردبان بالا رفت. مرتب می گفت خودم می آرمش. خودم می آرمش. و اینجایش از همه تعجب آورتر است. می خواست پولش را هم نگیرد. مسلمه، فكرش را بكنید! تكرار می كرد: "نه آقا. نه- خواهش می كنم. مغازه مال خودتان است." با این وجود ناشناس، بهای ترومپت را پرداخت و اسكناس ها را در جیب بالای كت مسلمه چپاند. انگار مسلمه پادو است. باید می دیدینش. آخرِ سر مشتری به طرف فروشندگان برگشت و فریاد زد: "من دست راستِ خدا هستم." باورتان نمی شد. روز قضاوت فرا می رسد. بعد مسلمه كه انگار به سرش زده بود، زانو زد و مرد غریبه ترومپت را بالای سر او گرفت و فریاد زد: "این ترومپت را عزرائیل نام نهادم. نابود كننده ی بشریت." و ما همینطور آنجا ایستاده بودیم- پنداری سنگ شده ایم. برای این كه دُور سرِ آن حرامزاده ی دیوانه هاله ای نورانی بود كه گویی از منبعی در پشت سرش ساطع می شد.
درست شنیدید، هاله.
"هرچه دلتان می خواهد بگویید." سه فروشنده بعدها به همه می گفتند: "هرچه دلتان می خواهد بگویید. اما ما آن را با دو چشممان دیدیم."
۳
استیفن كینچ [Stephen Kinch]، افسر رابط اداره ی پلیس بریك هال، مرگ دكتر اوهورو سیمبا- سیلوستر رابرتز سابق- را كه در انتظار محاكمه در بازداشت به سر می برد، چنین توصیف كرد: از آن پیشامدهایی بود كه امكان وقوعشان یك در میلیون است. ظاهراًَ دكتر سیمبا در خواب دچار چنان كابوس وحشتناكی می شود كه فریادش به آسمان می رود و توجه دو افسر گارد را جلب می كند. آن دو فوراً به سوی سلول سیمبا می دوند، وقتی می رسند كه جثه ی عظیمش همانطور در حال خواب زیر تأثیر شوم كابوس از روی تخت به هوا بلند شده، بر زمین سقوط می كند. دو افسر صدای خشكی شنیدند: گردن دكتر سیمبا شكسته و سبب مرگ آنی او شده بود.
آنتوانت رابرترز، مادر كوچك اندام آن مرحوم، كه در لباس و كلاه مشكی ارزان قیمتش پشت كامیونِ پسر كوچكترش ایستاده، تور عزاداری را با حالتی چالِشگَر از صورت پس زده بود. در اندك مدتی گفته های بازرس كینچ را سبُك سنگین كرد و پاسخ آن را به سوی لُپ های سرخ، چانه ی لق و چهره ی عقیم بازرس پرتاب نمود. چهره ای كه حالتش به سگِ كتك خورده بی شباهت نبود و نشانی از القاب "جیمی سیاهه" و بدتر از آن "قارچ" را داشت. لقب هایی كه سایر برادران افسر به او داده بودند. منظورشان این بود كه همیشه در تاریكی جهل غوطه می خورد و رؤسا بی آن كه در جریان قرارش دهند به مأموریت هایی می فرستندش كه مثل این دفعه، آخر سر همه ی كاسه كوزه ها بر سرش بشكند و از سر تا پایش گه مالی شود. خانم رابرتز در برابر جماعت خشمگینی كه بیرون پاسگاه پلیسِِ های استریت گِرد آمده بودند شروع كرد: "می خواهم بدانید كه این ها دارند با زندگی ما قمار می كنند. دارند بر سر شانس زنده ماندن ما شرط می کنند. من از شما می خواهم خوب فكر كنید ببینید احترام به انسان برای این ها چه مفهومی دارد." و حنیف جانسون، وكیل اوهورو سیمبا، از بالای پیک آب وال کت رابرتز توضیح داد که به گفته ی پلیس، پایین افتادن از قسمت زیرین تخت دو طبقه ی سلول موجب مرگ موكلش شده است. در این دُورانی كه زندان های كشور را چنین پُر كرده اند، خالی ماندن بخش بالایی تختخواب غیر عادی نیست؟ انگار خواسته اند مطمئن بشوند كه كسی به جز دو افسر، شاهد مرگ دکتر سیمبا نخواهد بود. از طرف دیگر دلیل فریاد زدن زندانی لزوماً وحشت از كابوس نبوده. هرچه باشد زندانی سیاه پوست بوده و اسیر دست مأمورین. حنیف هنگام نتیجه گیری كه بازرس كینچ بعداً "تند و تیز و غیر حرفه ای"اش خواند، گفته های افسر رابط را با حرف های جان كینزلی رید [John Kingsley Read]، نژادپرست معروف، مقایسه كرد. دید یك بار پس از شنیدن خبر مرگ مرد سیاه پوستی شعار داده بود که: "یكی رفت. یك میلیون دیگر هم باید بروند." جمعیت به همهمه افتاده بود. روز داغ و ناخوشایندی بود. والكوت، برادر سیمبا، خطاب به مردم گفت: "همینطور گرم بمانید. مبادا دلسرد بشوید. خشمتان را داغ نگه دارید."
چون سیمبا پس از محكوم شدن در محاكمه ای كه جراید برپا كرده بودند، آن ها را "نشریات قوس و قزح" نامیده بود- سرخ مثل كهنه پاره، زرد مثل راه و بیراه، آبی مثل سینما و قهوه ای مانند گل و شُل- بسیاری از سفیدپوستان مرگ وی را ناشی از داوریِ عدل و داد الهی می دانستند: هیولای آدم كُش به جزا رسیده بود. ولی آن دادگاه دیگری كه ساكت و سیاه بود، رأیی بس مثبت تر برای او صادر كرده بود و این دو برآوُردِ متفاوت، پس از مرگ سیمبا تنشی در خیابان های شهر برپا كرد كه خفقان گرما را از یاد می بُرد. نشریات قوس و قزح پُر از مقالاتی درباره ی حمایت سیمبا از قزافی، خمینی و لویی فَرخان [Louis Farrakhan] بودند، در حالی كه در خیابان های بریك هال زنان و مردان جوان به آتش آرام خشم خود دامن می زدند، آتشی كه به رغم سایه وار بودن، نور حقیقت را از اذهان پنهان می كرد.
دو شب بعد، پشت آبجوسازی چرینگتون [Charrington] در محله ی بُرج هملت [Tower Hamlets]، "شكم پاره كن" ضربه ی بعدی را فرود آورد و باز شبِ بعد، پیرزنی در نزدیكی زمین بازی پارك ویكتوریا در هكنی [Hackney] به قتل رسید. قاتل بار دیگر امضای هول انگیز خود یعنی چیدن اعضا و جوارح مقتول به دُور جسد- به طرزی كه هرگز در جراید فاش نشد- را به این دو قتل افزوده بود. آن وقت بازرس كینچ با ظاهری خسته در تلویزیون ظاهر شد و این نظریه ی شگفت انگیز را عَرضه كرد كه: "یك قاتل مقلد به شیوه ی مخصوص "شكم پاره كن" پی بُرده- هرچند این راز در كمال دقت مخفی مانده بود- و به دنباله رَوی از سیمبا پرداخته است." بعد كمیسرِ پلیس بر آن شد كه برای پیشگیری از جنایت بعدی، نیروی پلیس حاضر در خیابان های بریك هال را چهار برابر كند و تعداد افراد رِزِرو را چنان افزود كه مقامات به ناچار بازی فوتبالِ آخر هفته ی پایتخت را حذف كردند. در واقع حوصله ی همه سر آمده بود. حنیف جانسون اطلاعیه ای به این مضمون منتشر كرد كه: افزایش نیروی پلیس عملی تحریك آمیز و آتش افروز است و در كافه ی شاندار و پاگال خانه، گروه هایی از جوانان سیاه پوست و آسیایی گِرد می آمدند كه برای رویارویی با اتومبیل های گشتی آماده بودند. در كلوپ موم داغ، عروسكی كه برای "آب كردن" برگزیدند به هیكلِ عرق ریز افسر رابط شبیه بود. حرارت از درون و بیرون همچنان بالا می رفت.
وقایع خشونت بار فزونی می گرفت: به خانواده های سیاه پوستِ ساكن آپارتمان های شهرداری حمله می شد. بچه های سیاه پوست در راه مدرسه آزار می دیدند و در قهوه خانه ها دعوا به راه می افتاد. در پاگال خانه جوانی با صورت موشی و سه رفیقش روی غذای مشتری ها تف انداختند و پس از درگیری با گارسون ها، سه گارسون بنگالی به اتهام ضرب و جرح بازداشت شدند، در حالی كه چهار تف انداز آزاد پرسه می زدند. حكایت هایی از رفتار خشونت آمیز پلیس با جوانان سیاه كه بی سر و صدا داخل اتومبیل ها و كامیون هایی، با ظاهر معمولی متعلق به گروه های مخصوص می انداختند. و بعداً باز هم بدون سر و صدا آن ها را با سراپای كبود بیرون پرتاب می كردند، در میان اقلیت ها بر سر زبان ها افتاده بود. گِردهمایی هایی از جوانان سیك، بنگالی یا اهل كاراییب كه در فنون دفاعی مهارت داشتند- و مخالفین سیاسی آن ها گروه های نگهبانی ندیدند- شروع به گشت زدن در محل كردند. به كافه های معروف سر می زدند و می گفتند مایل نیستند وقتی خوابیده اند بلایی به سرشان بیاید. حنیف جانسون به معشوقه اش، میشال صفیان، كه حالا نزد او زندگی می كرد گفت: "اشكال كار فقط این نیست كه قاتل آزاد است و هر جا بخواهد برود، بلكه در دلش به مرگ سیمبا می خندد و پلیس طاقت این یكی را ندارد."
جبرئیل فرشته، شبی كه نابهنگام بارانی بود، در حال نواختن شیپور طلاییَش به این خیابان های جوشان پا نهاد.
*
ساعت هشتِ همان شب كه شنبه شب باشد، پملا، چمچا همراه جامپی جاش- كه نگذاشته بود او تنها برود- نزدیك ماشین عكاسی گوشه ی ایستگاه بوستون در نقطه ای پُرجمعیت ایستاده بود و احساس می كرد به یك آدم توطئه گر تبدیل شده است. ساعت هشت و ربع بود كه جوانی دراز و لاغراندام، بلندقدتر از آن كه پملا به یاد می آورد، به آن ها نزدیك شد. هر دو بی آن كه كلمه ای بر زبان آورند دنبالش به راه افتادند و درون پیك آپ آبی رنگ قراضه اش چَپیدند. جوان به سوی آپارتمان كوچكی که در طبقه ی بالای كافه ای در خیابان ریلتون قرار داشت می راند. همین كه به مقصد رسیدند والكوت رابرتز- كه همان جوان باشد- آن دو را به مادرش آنتوانت معرفی كرد. سه مرد دیگر هم آنجا بودند كه به نظر پملا اهل هاییتی آمدند، اما به دلایل كلیشه ای متداول در این گونه موارد، معرفی نشدند. آنتوانت رابرتز دستور داد: "از این شراب زنجبیلی بنوشید. برای بچه تان هم خوب است."
بعد از این كه والكوت از خدماتِ آن ها سخت تعریف و تمجید كرد، خانم رابرتز كه انگار درون نیمكت بزرگ نخ نما شده بود (به پاهای رنگ پریده اش كه از باریكی مثل چوب كبریت بودند و از زیر دامن سیاهش دیده می شدند، جوراب كوتاه صورتی و كفش بندی پوشانده بود، پاهایی كه از نیمكت به زمین نمی رسیدند.) كار را شروع كرد. گفت: "این آقایان همكاران پسرم بودند. ظاهراً ممكن است به خاطر موضوعی كه پیگیری می كرد، كشته باشندش، به من گفته اند همان موضوع توجه شما را هم جلب كرده. حالا وقت آن رسیده كه با جدّیت از طریق كانال هایی كه شما نمایندگی می كنید، با یكدیگر همكاری كنیم." یكی از سه نفر اهالی هاییتی، كیف پلاستیكی قرمز رنگی را به او داد. خانم رابرتز با خونسردی ادامه داد: "در این كیف شواهد كافی برای محكومیت پلیس وجود دارد."
والكوت برخاست و با صدایی محكم گفت: "حالا باید شما را برسانم." پملا و جامپی از او تبعیت كردند. خانم رابرتز سری تكان داد و بند انگشت هایش را به صدا درآورد. پملا خداحافظی كرد و مجدداً تسلیت گفت. اما خانم رابرتز پرید وسط حرفش كه: "خودت را خسته نكن دختر جان. فقط قول بده نگذاری این قاتل ها قِسِر در بروَند."
*
ساعت ده بود كه والكوت رابرتز آن ها را به ناتینگ هیل رساند. جامپی بدجوری سرفه می كرد و از سردردی می نالید كه بعد از درگیریَش در شپرتن مُدام آزارش می داد، با این حال همین كه پملا به نگرانی از این كه تنها كپی مدارك انفجارآمیز داخل كیف پلاستیكی را در دست دارد اعتراف كرد، با اصرار تا دفتر روابط عمومی بریك هال همراهش رفت. او می خواست از مدارك فتوكپی بگیرد و میان چند تن از دوستان و همكاران قابل اعتمادش پخش كند. به همین خاطر بود كه ساعت ده و ربع آن شب هر دو در اتومبیل ام. جی مورد علاقه ی پملا نشسته بودند و در میان توفانی كه اوج می گرفت به سوی مشرق كه آن طرف شهر باشد، می راندند.
پانزده دقیقه قبل از آن یك گروه گشتی مركب از هفت جوان هیكل دارِ سیك درون یك واكهال كاوالیه چپیده، از روی پل مالایان كرسنت در جنوب بریك هال می گذشتند كه صدای فریادی از زیر پل توجهشان را جلب كرد. با عجله خود را به محل فریاد رساندند و مرد رنگ پریده ای را دیدند كه چاقو به دست از كنار جسد پیرزنی كه كلاه گیس سفید مایل به آبیَش مثل ماهی در كانال شناور بود می گریخت. گیر انداختن قاتل، كه موهای بورش تا روی چشمان میشیَش پایین افتاده بود، برای سیك های جوان كار چندان مشكلی نبود.
ساعت به یازده نرسیده، خبر دستگیری قاتل خطرناك همراه با شایعات گوناگون به گوشه و كنار محله رسیده بود. می گفتند پلیس نمی خواهد آن دیوانه ی زنجیری را متهم كند. گشتِ سیك ها را برای بازجویی نگه داشته اند و می خواهند هر طور هست روی جریان سرپوش بگذارند. مردم در كنار خیابان ها جمع می شدند و پس از تعطیلی میخانه ها، در نقاط مختلف، درگیری و زد و خوردهایی روی داد و سرانجام خسارت هایی وارد آمد. پنجره ی سه اتومبیل را شكستند، یك مغازه ی ویدئو فروشی را غارت كردند و چندین پاره آجر هم پرتاب كردند. در این مرحله، یعنی ساعت یازده و نیم آن شنبه شب، هنگامی كه جمعیت سرحال و هیجانزده، كلوپ ها و سالن های رقص را ترك می گفت، سرپرست پلیسِ بخش، بعد از مذاكره با مقامات بالاتر، مركز بریك هال را منطقه ی شورش اعلام كرد و نیروی پلیس را لجام گیسخته به جان شورشیان انداخت.
در همان حال، صلدین چمچا كه شام را با الی كُن در آپارتمان رو به بریك هال فیلدز صرف كرده، با ظاهری خیرخواهانه به درد دل هایش گوش فرا داده و با دوروییِ تمام به دلداریَش پرداخته بود. بعد از خروج از آپارتمان، در خیابان گروهی از مردانِ كلاهخود بر سر را دیده بود كه با سپرهای پلاستیكی به حالت آماده باش، قدم دو به طور منظم به سویش هجوم می آوردند و از بالا سر، شاهد رسیدن هلیكوپترهای غول آسایی بود كه نورشان چون بارانی سنگین می بارید. با دیدن زره پوش از غریزه ی طبیعی و اولیه اش اطاعت كرد و ناخواسته از جهت نادرست آغاز به دویدن كرد. صلدین با سرعت تمام به سوی كافه ی شاندار می دوید.
*
دوربین های تلویزیون به موقع برای فیلمبرداری از یورش به كلوپ موم داغ سر می رسند.
صحنه ای كه از پشت دوربین دیده می شود این است:- فراموش نشود كه عدسی دوربین از چشم انسان محدودتر است و تنها آنچه را در نور واقع است می گیرد- هلیكوپتری بالای كلوپ پرواز می كند و چنان نور زردِ خود را بر آن می اندازد كه پنداری فواره ی ادرار است. دوربین معنی این تصویر را خوب می داند: ماشین حكومت بر دشمنان می تازد. اینك دوربین در آسمان است. یكی از مسؤولینِ خبری در جایی بودجه ی عكاسی هوایی را تصویب كرده و نیم خیز از یكی از هلیكوپترها چنان از بالا به پایین فیلم برمی دارد كه انگار تیراندازی می كند. كسی زحمت راندنِ این هلیكوپتر را نمی دهد. صدای بادبزن هلیكوپترها چنان كركُننده است كه داد و قال جمعیت را در خود محو می كند. در این مورد هم دستگاه های ضبط ویدئویی از گوش انسان حساسیت كمتری دارند.
- كات- Cut] این واژه را چون مربوط به سینما است به همین شکل حفظ کرده ایم.[ مردی كه نورِ سلاح چهره اش را روشن كرده، شتابان در میكروفن سخن می گوید و پشت سرش سایه ها در هم می لولََند. اما میان گزارشگر و سرزمین سایه ها دیواری است: دیواری از مردانی با كلاهخودها و سپرهای مخصوص ضدِ شورشی. گزارشگر، سنگین و جدّی سخن می گوید: بمب های دست ساز، تیرهای پلاستیكی، زخمی شدن پلیس، غارت. و البته تنها رویدادها را باز می گوید. اما دوربین، ناگفته ها را می بیند. دوربین دستگاهی است كه می توان به سادگی آن را در هم شكست یا رُبود و این شكنندگی، آن را به شیئی ویژه مبدل كرده است. دوربین به قانون، نظم آن و خط ظریفِ آبی رنگ نیاز دارد. چون به حفاظت خود از خطر سخت پایبند است، پشت دیوار، سپرگونه می ماند و سرزمین سایه ها را از دور و البته از بالا نظاره می كند: مفهومش این است كه دوربین جانِبداری می كند.
- كات- شعاع اسلحه وار چهره ی جدیدی را روشن می كند. چهره ای با گونه های پژمرده و رنگ و روی سرخ. نام چهره با زیرنویس روی یونیفورمش ظاهر می شود: بازرس اسفتن كینچ. دوربین آنچه را كه هست می بیند: مردی نیك در حال انجام وظیفه ای ناممكن. مردی كه در عین حال می تواند پدر باشد و از نوشیدن آبجو لذت ببرد. بازرس می گوید: "تحمل ناپذیر است- منطقه ممنوع- بهتر حفاظت می كند. برای پلیس لازم است- نگاه كند، سپرهای پلاستیكی ضد شورش آتش گرفته اند." آن وقت به جنایتِ از پیش طرح شده، خرابكاران سیاسی، كارخانه های تولید بمب و مواد مخدر اشاره می كند: "ما متوجه هستیم كه بعضی از این جوانان ممكن است احساس كنند مواردی برای نارضایتی و اعتراض وجود دارد. اما ما هم نمی خواهیم و نمی توانیم به شلاق جامعه تبدیل بشویم." بعد در حالی كه از دیدن آن همه نور و عدسی های ساكت و صبور جرأت یافته بود ادامه داد: "این بچه ها قدر شانس و اقبالشان را نمی دانند، بد نیست با اقوامشان در افریقا، آسیا و جزایر كاراییب مشورت كنند. آن وقت می فهمند كه مشكلات واقعی را مردمِ آنجاها دارند. می فهمند كه اعتراض مردمِ آن كشورها ارزشمند و محترم است. اوضاع در اینجا به طور نسبی كه بسنجید، آن قدرها هم بد نیست. در اینجا از آدم كشی، شكنجه و كودتای نظامی خبری نیست. پس بهتر است قبل از این كه خیلی دیر بشود، قدر آنچه دارند را بدانند." و می گوید كشور ما همیشه آرامش و امنیت داشته. مردم زحمتكش جزیره ی ما- پشت سرش دوربین چند برانكار، آمبولانس و آدم های دردمند را می بیند- و نیزاَشكال انسان هایی كه از امعا و احشای كلوپ موم داغ بیرون كشیده می شوند. دوربینی مجسمه های قدرتمندان را باز می شناسد. بازرس كینچ توضیح می دهد در این كلوپ مجسمه ها را درون كوره ای می پزند و اسمش را هم گذاشته اند تفریح، به نظر من كه این كار اصلاً تفریحی ندارد- دوربین مجسمه های مومی را با بی میلی نظاره می كند. حالتشان مثل جادوگرها نیست؟ یا مثل آدمخوارها، انگار بوی گند می دهند. نكند در اینجا به جادوی سیاه مشغول بوده اند؟- دوربین پنجره های شكسته را می بیند. چیزی را می بیند كه در فاصله ای نه چندان دور می سوزد: یك اتومبیل است و یك مغازه. دوربین قادر به درك یا نمایاندن نتیجه ی هیچ یك از این ها نیست. مردم دارند خیابان های خودشان را می سوزانند.
- كات- اینجا یك فروشگاه ویدئو است. چراغ ها همه روشنند و چندین دستگاه تلویزیون در ویترین باقی مانده است. دوربین، این خودپرستِ هذیانزده ی تلویزیون تماشا می كند و بعد یك لحظه پس می رود و چندین تلویزیون در كادر دیده می شوند. - كات- اینجا كلّه ی یك آدم جدّی است كه نور آن را شستشو می دهد. كلّه درباره ی آدم های بی قانون صحبت می كند. آدم های بی قانونی كه در گذشته زندگی می كردند. آن ها از ضُعَفا دفاع می كردند. اما آدم كش های امروزی كه دست به كشتارهای جمعی می زنند این بُعد قهرمانی را از دست داده اند. آن ها بیمارند، روانشان آسیب دیده و شخصیتشان از هویّت خالی شده. وَجه تمایُز این جنایات، دقت بیمارگونه در حفظ روشی معین است. روشی كه از فرط دقت به انجام فرایض مذهبی می مانَد- شاید این قاتل های تهی مغز برای جلب توجه جنایت می كنند. از این رو كه از گمنامی بیرون بیایند و چند صباحی به ستاره مبدل شوند- یا این كه دلیلش آرزوی مرگ است كه تجلی آن را در دیگری می جویَند: كشتن معشوقه یعنی از میان بردنِ خود.- كسی می پرسد- قاتل مادربزرگ ها كیست؟ نكند همان جك شكم پاره كن باشد. كلّه اصرار می ورزد كه شَرور در واقع چیزی جز برگردانِ قهرمان نیست كه به تباهی گرداییده. كسی از میان جمعیت او را به چالش می خوانَد- منظورتان همین شورشی ها نیست؟ كلّه خود را تكان می دهد و از ماده گرایی اِفراطی جوانان امروزی تأسف می خورد. او درباره ی غارت مغازه های ویدئوفروشی سخن نمی گفته.- اما تكلیف قهرمانان قدیمی مانند بوچ كاسیدی، برادران جیمز و كاپیتن مون لایت [Butch Cassidy,the James brothers, Captain Moonlight] چه می شود. مگر همه شان دزدی نمی كردند؟ مگر بانك نمی زدند؟- كات- دوربین بعداً همان شب به پشت ویترین ویدئوفروشی برمی گردد. از دستگاه های تلویزیون هیچ باقی نمانده.
دوربین از آسمان مراقب درِ وُرودیِ كلوپ موم داغ است. پلیس كه اینك كارش را با مجسمه های مومی به پایان رسانده، آدم ها را از آنجا بیرون می كِشد. دوربین بر روی دستگیرشدگان مكث می كند: یك مرد بلند قد آلبینو، مردی كه كت و شلوار دوخت ارمنی ]جورجیو ارمنی- از خیاط خانه های معروف.[ پوشیده و درست شبیه به رابرت دِنیرویی است كه به تباهی گراییده باشد، یك دختر جوان چهارده پانزده ساله، یك جوان بدخُلق حدوداً بیست ساله. نامشان جایی دیده نمی شود. دوربین این چهره ها را نمی شناسد. با این حال واقعیت ها كم كم رو می شود. جُرمِ سوسانكورام، معروف به پینك والا به گرداننده ی كلوپ و مالك آن جان مسلمه، اجرای عملیات وسیعِ خرید و فروش مواد مخدر است- كِرَك crack] نوعی مواد مخدر ارزان قیمت است.[، حشیش، كوكایین، شِكرِ قهوه ای. مردی كه این مواد را در اختیار دارد كارمند فروشگاه آلات موسیقی مسلمه، یعنی باد خوش در همین نزدیكی است. این مردِ دستگیر شده مالك استیشنی است كه از آن مقدار نامعینی مواد مخدر قوی و فیلم های ویدئویی داغ به دست آمده. نام دختر جوان، آنیتا صفیان است. هنوز به سن قانونی نرسیده. می گویند مشروب الكلی فراوان می نوشد و كنایه می زنند كه با دستكم یكی از مردانِ دستگیر شده رابطه ی جنسی داشته. همچنین گزارش می شود كه دختر، سابقه ی بدكاری و معاشرت با جنایتكارانِ بنام را هم داشته. پس دختری معلوم الحال است. یك روزنامه نگار روشن بین این شایعات خوش خوراك را چندین ساعت بعد از حادثه به ملت تعارف می كند. اما خبر پیش از آن همه جا پیچیده. پینك والا و كلوپ موم داغ: آن ها كلوپ را داغان كرده اند- با خاك یكسانش كرده اند- و این به مثابه ی اعلام جنگ است.
و البته این نیز مانند خیلی از وقایع دیگر در مكان هایی رخ می دهد كه دوربین قادر به دیدن آن نیست.
*
جبرئیل:
راه رفتنش طوری است كه پنداری در عالَم رؤیا به سر می بَرَد. زیرا بعد از چند روز پرسه زدن در شهر بی آن كه لب به غذا زده یا دیده بر هم نهاده باشد، در حالی كه ترومپتِ موسوم به عزرائیل درون جیب پالتوی گشادش در دامان است، دیگر تفاوت میان خواب و بیداری را تشخیص نمی دهد- حالا می فهمد دانای كل بودن و در همه جا حضور داشتن یعنی چه، زیرا در عین حال در چند روایت به سر می بَرَد، اینجا جبرئیلی است كه از خیانت الی لویا كُن رنج می بَرَد، آنجا جبرئیلی دیگر كه كنار تخت پیغمبر رو به مرگ ایستاده و باز جبرئیلِ دیگری كه پنهانی سفر زائران را به سوی دریا می نگرد و در انتظار لحظه ای است تا از خفا بیرون آید و یا جبرئیلی كه هر روز بیش از روز دیگر نیروی اراده ی حریف را احساس می كند، حریف كه او را هرچه بیشتر به سوی خود می كشانَد و در جهت كشمش واپسین سوق می دهد. حریف، كه حیله گر و نازك اندیش است و چهره ی دوستش صلدین را به خود گرفته- صلدین، دوست راستینش را- حریف می خواهد جبرئیل را از نگرانی بیرون آورد تا دیگر به حفظ خود نیندیشد. و بار دیگر جبرئیلی كه در خیابان های لندن پرسه می زند و می كوشد تا اراده ی خداوند را دریابد.
آیا قرار است وسیله ی اِبراز خشم خداوند باشد؟
یا عشق او؟
آیا جبرئیل فرشته ی انتقام است یا بخشایش؟ و ترومپتِ سرنوشت ساز، آیا در جیب او باقی می مانَد یا این كه می بایست آن را بیرون آورَد و بنوازد؟
من به او راه را نمی نمایانم. می خواهم بدانم كدام را انتخاب می كند- و نتیجه ی مسابقه ی كشتیَش چه خواهد بود: شخصیت هماورد سرنوشت. زورآزمایی آزاد است. دوبار به خاك افتادن، دوبار تسلیم یا یك بار زمین زدن نتیجه ی آن را روشن می كند.
و جبرئیل در حال كشتی گرفتن با روایت های سیارَش به راه خود ادامه می دهد.
گهگاه سخت هوایش را می كند: اله لویا. تنها بُردنِ نامش كافی است تا به اوج برساندش، اما بلافاصله آیه های شیطانی را به یاد می آورَد و افكار خود را از او منصرف می كند.
شیپوری كه در جیب دارد نواختن می طلبد اما جبرئیل خودداری می كند. هنوز وقتش نرسیده. چاره ای می جوید- چه باید كرد؟- و همچنان در كوچه های شهر پرسه می زند.
چشمش از یكی از پنجره های شبانه به صفحه ی یك تلویزیون می افتد. چهره ی زنی دیده می شود. میزبان برنامه كه ایرلندی مشهوری است با گوینده ی معروف دیگری مصاحبه می كند- بدترین چیزی كه می توانید مجسّم كنید چیست؟- اُه، فكر می كنم، نه مطمئنم، اُه بله. تنها ماندن در شب كریسمس بدترین چیز است. مجبور می شوی با خودت چنان كه هستی روبرو شوی. مگر نه؟ در آینه ای زمخت و سخت گیر می نگری و از خود می پرسی آیا زندگی همین است. جبرئیل كه از تاریخ آن روز بی خبر است همچنان پیش می رود. در آینه، حریف با همان شتاب به او نزدیك می شود. بازوهایش را از هم باز كرده، فرا می خوانَدَش.
شهر برایش پیام هایی می فرستد. می گوید اینجا همانجایی است كه پادشاه هلند سه قرن پیش تصمیم گرفت در آن اُطراق كند. آن روزها اینجا دِهی خارج از شهر بود، در یكی از دشت های سرسبز انگلستان. اما وقتی شاهِ هلند تصمیم به ماندن گرفت، ساختمانی از آجر سرخ به سبك هلندی سر به آسمان بردند تا درباریان را درخود جای دهند. آن بَناها كه همچنان بر جای ایستاده اند، زمزمه می كنند همه ی مهاجران به دور از قدرت نیستند. آنان با نیازها و روابط خود سر رسیدند، سرزمین تو را از آن به گونه ای تازه مجسم كردند. اما شهر هشدار می دهد. منطق در همه حال حكمفرما نیست- ویلیام سوم هنگامی كه در پارك لُند- مكانی كه به تمدن رسانده بود- مشغول سواری بود از اسب به زیر افتاد و هنگام تصادم با زمین گردن شاهانه اش شكست.
بعضی روزها خود را میان جسدهایی می یابد كه قدم می زنند. جماعت بزرگی از مُردگان كه نمی خواهند باور كنند دیگر نیستند، اجساد شورشی كه هنوز مانند زندگان رفتار می كنند، خرید می روند، اتوبوس سوار می شوند، لاس می زنند، به خانه باز می گردند تا عشق بورزند، سیگار می كشند. خطاب به آنان فریاد می زند شماها مُرده اید، ای از گور در رفته ها، به قبر باز گردید. و آن ها بی اعتنا به او رد می شوند یا می خندند یا ظاهری شرمسار می گیرند و یا با مُشت تهدیدش می كنند.
آن وقت ساكت می شود و شتابان به راه خود ادامه می دهد. شهر شكل مشخص خود را از دست می دهد. توضیح جهان از این پس ناممكن است.
صحنه های هجرت پیغمبر و هیكل حریف در هم می آمیزند و درونِ مِه رنگ می بازند و باز از درون مِه بیرون می آیند. درست مانند اَلی، ال- لات، كه همان پرنده ی متعالی است. پرنده ای كه آرزویش را داریم. اینك به خاطر می آوَرَد: مدت ها پیش از اشعار جامپی صحبت كرده بود. گفته بود می خواهد آن ها را جمع آوری و چاپ كند- هنرمندی كه شست خود را می مكد و نظرات جهنمی دارد- به الی گفته است این مثل قرارداد دكتر فاوست Faustus] اشاره به قهرمانِ مشهور گوته.[ با شیطان است. دكتر فاوست ابدیت را فدای ده دوازده سال قدرت كرد. نویسنده نیز حاضر است زندگیَش را فدا كند و در مقابل (آن هم در صورتی كه بخت یاری كند) نه ابدیت، بلكه لااقل تا نسل آینده جاودان بماند. جامپی گفته بود در هر حال بُرد با شیطان است.
اما شاعر چه می نویسد؟ شعر. آنچه در ذهن جبرئیل سر و صدا راه انداخته است باز هم شعر. قلبش از چه شكست؟ باز هم شعر، شعر.
ترومپت عزرائیل از جیب بزرگ پالتو فریاد می زند: مرا در بیاور. زودباش. بگذار همه شان به دَرَك واصل بشوند. تو فقط لُپ هایت را باد كن و سوتی توت توت بنواز. بیا دیگر وقت شادیه.
هوا گرم است. داغ، بخارآلود، تحمل ناپذیر. این خودِ لندن نیست: نه این شهر كثیف. اِیر استریپ شماره ی ۱، ماهاگونی، آلفاویل [Airstrip, Mahagonny, Alphaville] . زبان های مختلف در ذهن آشفته اش در هم می شوند. بابِل. در زبان آشوری بابیلو بوده: باب خدا. بابی لندن.
اینجا كجا است؟
بله- شبی بی هدف پشت معابد انقلاب صنعتی پرسه می زند: ایستگاه قطار شمال لندن- كینگزكراس، برج سنت پانكراس- و جبرئیل فرشته در عین حال با خود كُشتی می گیرد.
راه خدا: اما عجب جنس های خوش بَر و رویی كنار درها زیر نور لامپ های تنگستن ایستاده اند و چه لذت هایی را عَرضه می كنند! با كیف چرخاندنشان آدم را جذب می كنند. این هایی كه دامن نقره ای و جوراب توری پوشیده اند، نه تنها جنس های جوانی هستند (به طور متوسط سیزده و پانزده سال بیشتر ندارند.)، بلكه بهایشان هم ارزان است. قصه ی زندگیشان كوتاه و شبیه به هم است. همگی بچه ای دارند كه جای دیگری نگهداری می شود. همه را والدین مذهبی و سخت گیر از خانه بیرون رانده اند و هیچ كدامشان سفیدپوست نیستند. پااندازهای چاقوكش نود درصد درآمدشان را به جیب می زنند. هرچه باشد جنس جنس است، به ویژه كه بُنجُل هم باشد.
به جبرئیل فرشته كه به راه خدا می رود از درون سایه و زیر نور درود می فرستند. ابتدا گام هایش شتاب می گیرند. این وُفور اجناس ماده چه ربطی به من دارد؟ اما بعد یواش می كند، می ایستد، چیز دیگری از میان سایه ها و زیر نور لامپ ها صدایش می زند، نیاز. نیاز یا استدعای بی كلامی را كه پشت صداهای ضعیف این فاحشه های دَه پوندی پنهان است می شنود. باز می رود، آهسته مكث می كند. تمنای آن ها است كه نگهش می دارد. تمنای چه؟ حالا مثل ماهی هایی كه به قلاب های نامریی گیر كرده باشند به سویش می آیند. در حالی كه به او نزدیك می شوند نوع راه رفتنشان تغییر می كند: قِر از باسن ها می گریزد و چهره ها به رغم سنگینی آرایش سن حقیقیشان را می نمایانَد. تا به جبرئیل می رسند زانو می زنند. می پرسد فكر می كنید من كه هستم؟ و می خواهد ادامه بدهد: "من نام شما را می دانم. با شما در زمان و مكانی دیگر ملاقات كرده ام، پشت یك پرده. آن وقت هم مثل حالا دوازده تا بودید. عایشه، حفصه، رامله، سوداه، زینب، میمنه، صفیه، جُویریه، اُم سلمه مخزومی، رحانه ی یهودی، ماریه، زیبای قبطی." آن ها ساكت زانو زده اند. آرزویشان بی آن كه كلامی بر زبان آورند بَر وِی آشكار می شود. مگر یك فرشته جز عروسك چیز دیگری هم هست؟ عروسك خیمه شب بازی. مؤمنین اراده شان را به ما تحمیل می كنند. ما نیروهای طبیعتیم و آنان سروَرانِ مایند. دست و پایش سنگین است. گرما در گوشش وِزوِزی مانند صدای زنبورها در بعدازظهر تابستان می پیچید. راحت شد. از حال رفت.
اما از حال نمی رود.
در میان این كودكان كه زانو زده اند، به انتظار پااندازها می ایستد.
و سرانجام وقتی سر می رسند، تنها شیپورش، عزرائیل نابودكننده، را به لب می بَرَد و می نوازد.
*
پس از این كه جوی آتش از دهانِ ترومپت طلایی بیرون زد، مردانی را كه نزدیك می شوند ابتدا در پیله ای از شعله ها می پیچد و سپس چنان خاكستر می كند كه حتی از كفش هایشان چیزی باقی نمی مانَد. جبرئیل به واقعیتِ اَمر پی می بَرَد.
بار دیگر به راه می افتد و اِمتِنانِ روسپیان را پشت سر می گذارد. این بار به سوی محله ی بریك هال می رود. عزرائیل را در جیب گشادش نهاده است. حالا دیگر همه چیز برایش روشن است.
او جبرئیل مَلِك مقرّب است. ملائكه ای كه برگزیدگان را به سخن در می آورَد و سِرِّ الهام را به كف دارد. فرشته ای كه در سینه ی زنان و مردان جستجو می كند، نهانی ترین خواست هایشان ها را در می یابد و آن را به واقعیت تبدیل می كند. او ارضا كننده عطش ها و تمناها و برآوَرَنده ی آرزوها است. جبرئیل جِنّ درون شیشه است و سَروَرش عنقا است.
هوای نیمه شب كدام آرزو را در خود دارد؟ آن را استنشاق می كند- سر تكان می دهد. خُب چنین باشد- بگذار آتش ببارد. این شهری است كه پالایش خود را در شعله ها می جویَد و فقط وقتی تا انتها خاكستر می شود به پاكی می رسد.
آتش، باران آتش. جبرئیل فرشته خطاب به شبِ سركش ادعا می كند: "این آتش داوری خداوندی است كه به خشم آمده. بگذار آنان به خواستِ دلِ خود برسند و توسط آن بلعیده شوند."
ساختمان های بلندِ كم هزینه احاطه اش می كند. روی دیوارها نوشته اند: "سیاه، گه سفید را می خورَد." شعاری است تكراری. ساختمان ها نام دارند: سانده وانا، رُركِز دریفت [Isandhlwana, Rorke’s Drift]. اما همه چیز در حال تغییر است و نام یكی از ساختمان ها را به ماندلا برگردانده اند. بُرج های ساختمانی بر پایه ها استوار ایستاده اند. اما در خلاء بی شكل زیر پایه ها و پایین بُرج ها، باد همواره زوزه می كشد و آشغال و اشیای بی مصرف تلنبار می شود: اجاق های قراضه، چرخ های شل و پنچر دوچرخه، تخته های شكسته ی در، پای عروسك، باقی مانده ی سبزیجاتی كه گربه ها و سگ های گرسنه از كیسه های پلاستیكی آشغال بیرون كشیده اند، پاكت های خالی نیمه گرم قوطی های كنسرو، آرزوهای پایمال شده ی جویندگان كار، آمال رها شده، خیالات و توقعات برآورده نشده، خشم توسعه یافته، تلخی فزاینده، وحشت استفراغ شده و یك وان حمام كه در حال زنگ زدن است. در حالی كه گروه ساكنان به سرعت در جهات مختلف در حال حركتند. جبرئیل صاف ایستاده است. بعضی ها (نه همه) سلاح به دست دارند: چُماق، بطری، چاقو. همه جا جوانان سفیدپوست در كنار سیاهانند. او آرام ترومپت را به لب می بَرَد و می نوازد.
غنچه های كوچك آتش روی آسفالت جوانه می زند و به سوی تل اشیا و آشغال های دور انداخته و آرزوهای بر باد رفته دامن می كشد. تل كوچك حسادت در سیاهی شب می سوزد و شعله ی سبز رنگ از خود بیرون می دهد. شعله های آتش به همه ی رنگ های قوس و قزح در می آیند. از سوخت اضافی بی نیازند. او گل های كوچك آتش را از شیپور به بیرون می دَمد و آن ها بی هیچ مواد سوختنی یا دلیلی روی آسفالت می رقصند. اینجا یك گل صورتی است! آنجا چه باید باشد؟ فهمیدم: یك گلِ رُز نقره ای- و حالا غنچه ها باز می شوند و دامن می گسترند، از كنار بُرج ها به سرعت بالا می روند، به سوی همسایگانشان دست دراز می كنند و پَرچینی از شعله های رنگین می سازند. به این می مانَد كه باغی روشن را تماشا كنیم. باغی كه رویِشِ نهال هایش چندین هزار برابر شتاب گرفته. باغی كه نهال هایش غنچه می دهند، غنچه ها می شكنند و بوته ها با رشدی فزاینده به زودی راه عبور را سد می كنند. باغی از هیولاهای متراكمِ در هم پیچیده كه با درخشش خود با دیگر باغ های افسانه ای و شاخه های دَرهمی كه اطراف قصر زیبای خفته روییدند، كُوس برابری می زند.
اما در اینجا از زیبایی كه در اندرون، خفته باشد خبری نیست. تنها جبرئیل فرشته است كه در دنیایی از آتش گام می زند. در هال استریت خانه هایی می بیند كه از آتش ساخته شده اند، با دیوارهای آتشین و شعله هایی كه چون پرده آن سوی پنجره ها آویخته اند- و مردان و زنان با پوست آتشین یا پوشیده از آتش گام می زنند، می دَوَند. خیابان از گرما سرخ است، مُذاب، رودی است به سرخی خون- همه و همه چیز شعله ور است و او با مسرّت شیپور می زند- خواسته هایشان را برآورده می كند- موها و دندان های شهروندان سرخ است و دود می كند، شیشه ها می سوزند و پرندگان با بال های شعله ور در بالای سر، پرواز می كنند.
حریف سخت نزدیك است. مغناطیس است، چشم گرداب است، مركز مقاومت ناپذیر دایره ی سیاه است. نیروی جاذبه اش افقی می سازد كه نه جبرئیل و نه نور، قادر به فرار از آن نیست. حریف صدا می زند: از این طرف، من اینجا هستم.
و در اینجا قصری نیست، یك كافه است كه اتاق های طبقه ی بالایش را اجاره می دهند. به جای شاهزاده خانم خفته هم زنی غمگین به حال خفگی، از دود بیهوش افتاده و در كنارش روی زمین، پَهلوی تخت شوهرش، حاجی و معلم سابق، صفیان نیز بیهوش نقش بسته است. در حالی كه در جاهای دیگرِ شاندار كه آتش گرفته، آدم های بی چهره كنار پنجره ها ایستاده اند و به وضع اَسَفناكی با تكان دادن دست كمك می طلبند. آخر نمی توانند فریاد بكشند. (آن ها كه دهان ندارند.)
حریف: دارد شیپور می زند!
آهان، خودش است كه مقابل آتش كافه ی شاندار ایستاده.
عزرائیل ناخوانده روی دست فرشته می پَرد.
حتی مَلِك مقرّب هم می تواند به كشف و شهود نایل شود. وقتی نگاه جبرئیل در لحظه ی فرار به نگاه صلدین می افتد- در یك آنِ زودگذر و بی انتها، حجاب از برابر دیدگانش فرو می افتد- خودش را می بیند كه همراه چمچا در بریك هال فیلدز قدم می زند، گمگشته در یك راهپویی، خصوصی ترین اسرار عشق ورزیَش را با اله لویا كُن فاش می گوید- همان اسراری كه بعداً آن پست فطرت ها با صداهای متعدد از تلفن زمزمه می كردند- اما اینك جبرئیل قابلیت یگانگی حریف را كشف می كند، همان حریفی كه می تواند صدایش را از ته حلق هم بیرون بدهد، همان كه توهین می كرد. اما خجول هم بود، اصرار هم می كرد: همان كه خاله زنك هم بود- بله!- و شعر هم می گفت. و اینك جبرئیل فرشته برای نخستین بار پی می بَرَد كه دشمنی برای استتار به شكل چمچا در نیامده و هیچ نیروی ماوراء الطبیعه یا حلول یكی از ساكنان جهنم در كالبد او نیز در كار نیست. خلاصه این پلیدی، خارجِ خود صلدین وجود ندارد، بلكه از یكی از گوشه های سِرِشت او بیرون شده و خود را چون سرطان در تمامی ذهن او پراكنده، همه ی نیكی ها را در روح او به نابودی كشانده و همه ی این كارها را با حیله گری و پنهان كاری به انجام رسانده، به طوری كه بعضی اوقات ظاهراً عقب نشینی می كرده، در حالی كه با استفاده از این ظاهر، با موذی گری بر رشد پلید خود ادامه می داده، و اكنون تردیدی نیست كه تمام وجودش را فرا گرفته. حالا دیگر چیزی از صلدین باقی نمانده جز آتش تیره ی پلیدی كه در روحش زبانه می كشد و چنان او را ذره ذره آب می كند كه آتش چند رنگ این شهرِ نعره كش را می بلعد. حقیقتاً این شعله های پلید، وحشت انگیز و نفرین شده اند و ابداً به شعله های زیبای یك آتش معمولی شباهتی ندارند.
اینك آتش به شكل هلال به آسمان زبانه می كشد: صلدین چمچا كه همان "سپونو، دوست قدیمی" باشد، آن سوی درِ كافه ی شاندار ناپدید می شود. این همان سوراخ سیاهی است كه افق در اطرافش به انتها می رسد، امكان دیگری وجود ندارد، دنیا كوچك می شود تا به این نقطه ی یگانه و مقاومت ناپذیر ختم گردد. جبرئیل به شدت در شیپور می دمد و از درِ بازِ كافه ی شاندار وارد می شود.
*
ساختمانی كه شورای روابط عمومی بریك هال را در خود جای داده بود هیولای یك طبقه ای بود با روكارِ آجرِ قرمزِ رو به بنفش و پنجره های ضد گلوله. چیزی شبیه به پناهگاه كه در سال های شصت جالب به نظر می رسید و در همان دُوران ساخته شده بود. وُرود به آن هم آسان نبود. در بوسیله ی انترفون رو به راهروی باریكی باز می شد كه كنار ساختمان امتداد می یافت تا به درِ دیگری می رسید. این در كه همیشه قفل بود به آژیر مخصوص دزدگیر مجهز شده بود.
بعداً معلوم شد كه این آژیر را خاموش كرده بودند. احتمالاً كارِ همان زن و مردی بوده كه كلید اصلی را در اختیار داشتند. مقامات رسمی اشاره كردند كه این دو نفر به قصد خرابكاری وارد ساختمان شده بودند. زنِ همدستِ مردِ خرابكار، كه در اثر آتش سوزی خفه شده، از كاركنان خودِ دفتر روابط عمومی بوده است. علت خیانت روشن نبود و چون همه ی تبهكاران در آتش سوخته بودند، تصور نمی رفت هرگز روشن شود. به هر صورت تنها توضیحی كه می شود داد "رسیدن به مقاصد فردی" بود.
واقعه ی اَسَف انگیز بود. زن مقتول ماه های آخر حاملگی را می گذراند.
به نظر بازرس استفن كینچ كه گزارش وقایع را تهیه كرده بود "رابطه ای" میان آتش سوزی ساختمان شورای روابط عمومی و كافه ی شاندار، محل زیستِ دومین خرابكار مَردی كه اینك مُرده بود، موجود بوده. احتمالاً خرابكار اصلی و مسؤول آتش سوزی همان مرد بوده و زن كه معشوقه اش بوده و در عین حال همچنان در منزل همسرش می زیسته، آلت دست قرار گرفته. البته انگیزه ی سیاسی را هم نمی شد نادیده گرفت- هر دو طرف بر داشتن عقاید اِفراطی مشهور بودند. اما وضع گروه های چپ اِفراطی كه با آن ها در ارتباط بودند به قدری آشفته بود كه از انگیزه ی واقعیشان نمی شد سر در آورد. این امكان هم وجود داشت كه هر جنایت به دست همان مرد، اما با انگیزه های متفاوت صورت گرفته باشد. احتمالاً او جانی مُزدوری بوده كه از سوی مالكین كافه ی شاندار- كه در آتش سوزی جان خود را از دست داده بودند- اجیر شده بود. آن ها می خواستند بعد از آتش سوزی از شركت بیمه خسارت بگیرند. احتمالاً مرد، شورای روابط عمومی را هم برای ارضای حس انتقامجویی معشوقه اش به آتش كشیده بود.
در این كه آتش سوزیِ شورای روابط عمومی، عمداً صورت گرفته تردیدی نبود. مقدار زیادی نفت روی میزها، كاغذها و پروژه ها ریخته بود. بازرس كینچ خطاب به روزنامه نگاران كه تند تند می نوشتند گفت: "خیلی ها متوجه نیستند آتش نفت چقدر زود سرایت می كند." جسد دو خرابكار چنان سوخته بود كه پلیس برای شناسایی به سوابق دندانپزشكی متوسل شده بود. بازرس ادامه داد تنها چیزی كه می دانیم این است كه هر دو در دفتر فتوكپی بودند. پایان.
باز هم هست.
چند تا سؤال دارم- مثلاً درباره ی یك مرسدس بنز استیشن آبی رنگ كه ابتدا كامیون والكوت رابرتز و بعداَ اتومبیلِ اِم جیِ پملا چمچا را تعقیب می كرد. درباره ی مردانی كه ماسك های عجیب و غریب به چهره داشتند و بعد از پیاده شدن از مرسدس، در حالی كه پملا قفل درِ وُرودی را باز می كرد، به زود داخل شدند. درباره ی آنچه در دفاتر این ساختمان گذشت. چون هر باشد چشم انسان نمی تواند از ورای آجر قرمز و شیشه ی ضد گلوله به درون نفوذ كند. و بالأخره درباره ی مفقود شدن كیف پلاستیكی قرمز و مداركی كه در آن بود.
بازرس كینچ، حاضرید جواب بدهید؟
نه- او رفته است و پاسخی هم برای سؤالات من ندارد.
*
اینجا آقای صلدین چمچا را می بینیم كه در پالتوی پشم شتر، یقه ی ابریشمیَش مثل این پااندازهای نازل در خیابانِ های استریت می دود.- همان آقا چمچای هول انگیز كه شب را خدمت الی لویا كُنِ بخت برگشته گذرانده و ذره ای پشیمانی به دل راه نداده.- اتللو درباره ی ایاگو گفته بود: "به پاهایش می نگرم. اما آن كه افسانه است." ]عوام بر این باورند كه اجنه و شیاطین سُم دارند.[ چمچا هم دیگر شخصیتی افسانه ای نیست. انسان بودنش از آنچه كه برای توجیه اَعمالش بر زبان می آورد، نمودار می شود. او هرچه را كه نیست و نمی تواند باشد، نابود كرده است. او انتقام خود را جُسته و پاسخ خیانت را با خیانت داده و برای رسیدن به هدف از ضعف دشمنش سود جُسته و به پاشنه ی آشیل او ضربه وارد آورده- و در این كار ارضایی ویژه نهفته است.- اما با وجود همه ی این ها، آقا چمچا در اینجا در حال دویدن است. جهان پُر از خشم و رویداد است اما همه چیز در تعادل است. ساختمانی می سوزد و قلب او سخت می تپد.
بومبا، دومبا، بومبام دادوم.
اینك كافه ی شاندار را می بیند كه شعله می كشد و ناگهان می ایستد. چیزی در سینه اش می گیرد. بادومبا- درد در دست چپش می پیچد. توجه نمی كند. در حالی كه به حریق خیره مانده.
ناگهان جبرئیل فرشته را می بیند.
فوراً برمی گردد و داخل كافه می دود.
آقا چمچای پلید فریاد می زند میشال! هند! طبقه ی همكف هنوز آتش نگرفته. درِ رو به پله ها را باز می كند، بادی سوزان و بدبو به عقب می رانَدَش. با خود می گوید نَفَسِ اژدها است. طبقه ی بالا آتش گرفته، شعله ها تا سقف می رسند و هیچ راهی برای وُرود باقی نیست.
صلدین چمچا فریاد می زند: "كسی آنجا نیست؟" اما اژدها بلندتر از او نعره می كشد.
چیزی نامریی به سینه اش مشت می كوبد. عقب عقب می رود. به وسط میزهای كافه می رسد. قلبش به درون سینه می كوبد. دوم- بیا این را هم بگیر. این هم یكی دیگر.
بالای سرش صدایی می شنود، گویی میلیونها موش می دوند، حیوانات موهومِ پنجه داری كه روح یك نوازنده ی نی را پی می گرفتند. به بالا می نگرد. سقف دستخوش حریق است. قادر به ایستادن نیست. همانطور كه به بالا می نگرد بخشی از سقف كنده می شود. یكی از تیرهای آتشین سقف را می بیند كه به سویش در حركت است. با ژستی ضعیف بازوهایش را حایل می كند.
تیر هر دو بازویش را می شكند و او را بر زمین می دوزد. سینه اش پُردرد است. نفس كشیدن ساده نیست. یارای تكلم نیز ندارد. از آن همه صداهای مردِ هزار آوا، حتی یكی باقی نیست.
جبرئیل فرشته در حالی كه عزرائیل را در دست دارد وارد كافه ی شاندار می شود.
*
بُرد، كدام حالت را برای انسان به ارمغان می آورد؟
وقتی سرنوشت دشمن به دستت می افتد، چه می كُنی؟ سازش تنها ضعف را اغوا می كند، حال آن كه چنین فرصتی در خور آزمایش اقویا است.
جبرئیل خطاب به مردی كه بر زمین افتاده می گوید: "سپونو. خوب سر من كلاه گذاشتی. حقّا كه از اُوباشی." و چمچا از نگاه جبرئیل پی می بَرَد كه نمی تواند واقعیت را انكار كند: "چكار؟" اندكی مكث می كند و باز می گوید: "با من چكار می خواهی بكنی؟" اینك اخگرها در اطرافشان فرو می ریزند: بارانی طلایی و سوزان است. جبرئیل می پرسد: "چرا این كار را كردی؟" بعد با حركت دست به بیهودگی سؤالش اشاره می كند: "پرسش احمقانه ای بود. مثل این است كه بپرسم چه شد به سَرَت زد و وارد اینجا شدی. بسیار كار احمقانه ای بود. آدم همین است دیگه. نه سپونو؟ حرامزاده ها همه خُل وضعند."
اینك شعله ها در حوضچه های اطرافشان می رقصند. به زودی به محاصره در می آیند و در جزیره ی موقتِ خود در آن، در پای مرگ میخكوب می شوند و به سینه ی چمچا بار دیگر ضربه می خورَد به طوری كه از جا می جهد. حالا سه عامل به سوی مرگ می كشانَدَش:- آتش، ناراحتی قلبی و جبرئیل.- سخت می كوشد تا چیزی بگوید اما نمی تواند. سرانجام بُریده بُریده می گوید: من و بَه بَه اش را- ببخشید، رَم ك ن، رحم كن.- میزهای كافه می سوزند. تیرهای دیگری از سقف فرو می ریزند. جبرئیل كه انگار در عالَمِ بی خودی فرو رفته تكرار می كند: "مُرده شور این دیوانه بازی را ببَرند."
آیا ممكن است بدی هرگز به تمامیت نرسد و پیروزیِ آن هر چند شگفت انگیز، تمام و كمال نباشد؟
مثلاً به این مردی كه نقش زمین است نگاه كنید. بی آن كه ذره ای پشیمانی به دل راه دهد می خواست ذهن انسانِ دیگری را پریشان كند و برای رسیدن به هدفش، زنی بی گناه را ملعبه قرار داده بود. و تازه این كار هم تا اندازه ای به خاطر تمایلِ برآورده ناشدنیَش نسبت به الی كُن بود كه به اشتیاقاتِ دیدزن های حرفه ای می مانَد. آن وقت همین مرد بی هیچ گونه دودلی با حركتی دیوانه وار جانِ خود را برای نجات دوستش به خطر افكنده بود.
مفهوم این چه می تواند باشد؟
آتش به دُور آن دو حلقه زده و دود فضا را آكنده. تا چند لحظه ی دیگر هر دو از پا در می آیند. انگار وضعیت پیش رویمان از آن كه در بالا گفتیم بیشتر فوریت دارد.
فرشته آخر چه خواهد كرد؟
اما آیا راه چاره ای هم دارد؟
جبرئیل ترومپت را به كناری می اندازد، صلدین را از زیر تیر بیرون می كشد و از زمین بلند می كند. چمچا كه دنده ها و بازوانش شكسته، می نالد. به سَبك دامزدی هنگامی كه زبانش را بُریده بودند می گوید: "دِ رِ ه"- حالا خیلی دیر است.- شعله ی كوچكی به لبه ی پالتویش می گیرد. دود سیاه بدبویی تمامی فضا را پُر می كند، تا پشت چشمانش می رَوَد، گوش هایش را كر می كند و بینی و شش هایش را می بندد. اكنون جبرئیل فرشته آرام باز می دَمَد. بازدَمی طولانی و بی وقفه كه مدت زمانی فوق تصور به طول می انجامد. همین كه آن را به سوی در می دَمَد، این بازدَم، دود و آتش را مانند كارد می دَرَد و پیش می رود- و صلدین چمچا نفس زنان و نیمه جان در حالی كه انگار الاغی درون سینه اش لگد می اندازد می بیند- اما بعدها یقین ندارد درست دیده باشد- كه آتش چون دریای سرخ در برابرشان دو نیمه می شود و دود تبسّم می شود. پنداری پرده یا چادر است، تا این كه پیش پایشان راهی تا كنارِ در باز می شود. در این هنگام جبرئیل فرشته به سرعت گام پیش می نهد و صلدین را به روی دست از این راه بخشایش به سوی شبی كه از دشمنی و ستیز گرم است پیش می بَرَد و این پیروزی، هرچند كوچك، نشان از عشق دارد.
*
نتیجه:
هنگامی كه از كافه ی شاندار بیرون می آیند، میشال صفیان را می بینند كه در كنار حنیف ایستاده و برای از دست رفتگانش می گرید. اینك نوبت جبرئیل است كه نقش زمین شود: در حالی كه همچنان صلدین را حمل می كند، پیش پای میشال از حال می رود.
بعد میشال و حنیف همراه دو مردِ بیهوشِ درونِ آمبولانس به سوی بیمارستان می روند. در حالی كه چمچا ماسك اكسیژن به صورت دارد، جبرئیل كه از خستگی از پا درآمده، در خواب سخن می گوید، جمله هایی هذیانی درباره ی شیپور جادویی و آتشی كه چون موسیقی بازدَمیده بود. و میشال كه به جلد شیطان رفتنِ چمچا را از یاد نبرده و رویدادهای غریب را امكان پذیر می داند می گوید: "فكر می كنی-؟" اما حنیف سفت و سخت پاسخ می دهد: "امكان ندارد. این جبرئیل فرشته ی هنرپیشه است. مگر نشناختیش؟ بیچاره تو خواب هم فیلم بازی می كند." اما میشال ول كن نیست: "اما آخر حنیف..." و حنیف به ملاحظه ی مرگ پدر و مادر دختر، آرام ولی محكم تأكید می كند: "آنچه امشب در بریك هال روی داده پدیده ای اجتماعی- سیاسی است. نگذار به دامِ این توضیحات صوفیانه بیفتیم. اینجا صحبت از تاریخ است، واقعه ای تاریخی در زندگی انگلیس. گفتگو از رَوَندِ تغییر است."
ناگهان صدا و موضوع صحبت فرشته تغییر می كند. اكنون از مهاجرین و كودكی مُرده می گوید: "مثل دَه فرمان." همینطور از خانه ی مجللی كه فساد می پروَرَد و یك درخت. حالا كه از آتش پاك كننده جان سالم به در بُرده و یكی از آن خواب های سریالی برای آخرین بار به سراغش آمده. و حنیف می گوید: "میشو جان گوش كن. هرچه می گوید مربوط به فیلم هایش است كه بازی كرده." و بازویش را به دُور بدن میشال حلقه می كند و در حالی كه او را به خود می فشارد گونه اش را می بوسد: "با من بمان. دنیای واقعی است و ما مجبوریم در آن زندگی كنیم. باید همینجا به زندگی ادامه دهیم."
درست در آن لحظه جبرئیل فرشته در خواب فریاد بلندی می كشد:
"میشال برگرد! چیزی نیست! میشال تو را به خدا برگرد. آخه كجا می ری؟ میشال..."
0 comments:
Post a Comment
Note: Only a member of this blog may post a comment.