*
حالا بیشتر وقت ها كه تنها می شد احساس سنگینی می كرد و كم كم بیهوش می شد. به اسباب بازی ای می ماند كه كوكش تمام شده باشد. در این دقیقه های ساكن كه همیشه قبل از آمدن كسی به پایان می رسید، از بدنش صداهای ترسناك به گوش می رسید كه به حركت پدال های جهنمی یا شكستن استخوان های شیطانی می ماند. در این مراحل كم كم رشد می كرد و هم زمان، شایعه ی سكونتش در شاندار در محله می پیچید. نمی شود شیطان را در اتاق زیر شیروانی پنهان كرد و توقع داشت كسی نفهمد. خبر چگونه به بیرون درز كرده بود، معلوم نیست (چون آن هایی كه می دانستند لب نمی گشودند)- خانواده ی صفیان از كاهش مشتری هایش می ترسید، آدم های موقتی زیر سنگینی احساس محو شدن تدریجی نیروی عمل را از دست داده بودند، و از این گذشته همه شان از سررسیدن پلیس می ترسیدند، آن هم پلیسی كه همیشه مشتاق وُرود به این قبیل جاها بود و امكان داشت تصادفاً بعضی از اسباب ها را بشكند و یا دست و پای آدم ها را لگد كند- هرچه بود صلدین اكنون در خواب مردم محل ظاهر می شد. آخوندها در مسجد- كه قبلاً كنیسه ی ماچ زیگل داهات بود و آن نیز به نوبه ی خود جای كلیسای كالوینیست ها را گرفته بود- و دكتر اوهورو سیمبا، مرد كوه صولت، در كلاه گِرد افریقایی و لباده ی قرمز و زرد و سیاه كه تظاهرات موفقیت آمیزی را علیه شوی مریخی ها رهبری كرده بود و میشال صفیان بیش از هر سیاه پوست دیگری از او نفرت داشت، چون كه به زن های آزاد تودهنی می زد، آن هم در انظار مردم، خود میشال را هم زده بود، وسط جلسه، جلوی آن همه شاهد، به حالش كوچكترین تفاوتی نمی كرد. یك روز از پنجره اتاق زیرشیروانی به چمچا نشانش داده و گفته بود: "این یكی از آن حرامزاده های خُل وضع است. هر كاری ازش برمی آید. نزدیك بود مرا بكشد، چون به همه گفته بودم كه او افریقایی نیست. آخر من آن وقت ها كه "سیلوستر رابرتز" صدایش می كردند می شناختمش. نزدیك های نیوكراس می نشست. اینجادوگر است، نه دكتر." خود میشال و جامپی و حنیف و همینطور راننده ی اتوبوس، همه ی شب ها خوابش را می دیدند كه ناگهان چنان از وسط خیابان ظاهر می شود كه پنداری آخر زمان شده و بعد شهر را سراسر به آتش می كشد. و در همه ی آن هزار و یك خواب، او، یعنی صلدین چمچا با هیكل غول آسا و شاخ های عمامه بسته اش با صدایی چنان ترس آور، گرفته و شیطانی آواز می خواند كه نمی شد ترانه ی شومش را تشخیص داد. رؤیاها به شكل خوفناك سریال ظاهر می شدند و هر یك از همانجایی كه شب پیش پایان گرفته بود، آغاز می شد و همینطور شب به شب ادامه می یافت، تا این كه حتی "مرد ساكت"، رئیس سابق دادگاه بخش- كه از شبی كه در یك رستوران هندی جوان مستی، به وضعی تهدیدآمیز كارد به خرخره اش نهاده و با بدترین توهین ممكن، روی غذایش تف كرده بود، كلمه ای بر زبان نیاورده بود- بله آن مرد ساكت و بی آزار، نیمه شب ناگهان برخاست، صاف بر روی تخت نشست، و در حالی كه مانند كبوتر گردن می كشید، دست پشت گوشش نهاد و به بانگ بلند آوازی خواند كه بیگانه می نمود و زنش را حیران برجای نهاد. طولی نكشید كه تصویر شیطان رؤیاها از خیلی جاها سر در آورد- این روزها بعضی كارها سرعت عجیبی گرفته- و محبوبیت یافت. آن هم نه تنها در میان جماعتی كه هال ولانس "رنگین پوست" می نامید. در حالی كه غیر رنگین پوستان شب ها خواب این دشمن گوگردی را می دیدند كه خانه های خوش منظرشان را زیر پاشنه ها له می كند. سیاه پوستان و قهوه ای پوستان شب ها خود را می دیدند كه برای این مرد- خُب معلوم است دیگر، این مرد سیاه پوست- دست می زنند و هورا می كشند. مردی كه هرچند بر اثر سرنوشت طبقاتی و تاریخِ نژادیش قدری كج و كوله شده بود، اما هرچه باشد تكانی به خود داده و قدم پیش نهاده بود. رؤیاها ابتدا امری خصوصی بودند، ولی به زودی به ساعات بیداری درز كردند و عمده فروشان آسیایی و تولیدكنندگان سنجاق سینه، تی شرت های زمستانی و پوستر به نیروی آن پی بردند و آن وقت بود كه ناگهان سر و كله اش همه جا پیدا شد: روی سینه ی دختران جوان و داخل ویترین مغازه هایی كه شیشه ها را با شبكه ی آهنی از شر آجر پران ها محافظت می كردند، دیده می شد. به نماد اعتراض و نوعی هشدار مبدل شده بود. دوستی با شیطان، دَمی نو و زندگی بخش برای آهنگی قدیمی بود. حالا دیگر بچه ها در خیابان كلاه شاخ لاستیكی سر می كردند، همانطور كه چند سال پیش كلاه های شاخك دار را كه بر سر شاخك هایش گلوله های كوچك صورتی و سبز نصب شده بود بر سر می گذاشتند، چون كه آن وقت ها دوست داشتند ادای آدم های فضایی را در بیاورند. نماد مرد بُز شكل، در حالی كه مشتش را به نشان قدرت بلند كرده بود كم كم بر روی علم هایی كه در تظاهرات سیاسی حمل می شدند نیز خودی می نمایاند. افسران پلیس منطقه با اشاره به "افزایش شیطان پرستی" در میان جوانان سیاه پوست و آسیایی آن را "تمایلی اَسَف بار" توصیف كردند و از این بازگشت شیطان پرستی برای مبارزه بر علیه پملا چمچا و سایر مسؤولین محل سود بردند. می گفتند حالا دیدید جادوگرها كی ها هستند؟ میشال هیجانزده گفت: "چمچا، تو دیگر قهرمان مردم شده ای. یعنی تو را از خودشان می دانند. جامعه ی سفیدپوست چنان از مدت ها پیش شیطان و تصویر آن را مردود شمرده كه ما می توانیم با خیال راحت آن را تصرف كنیم و به صدای بلند بگوییم كه متعلق به ماست. حالا وقتش رسیده كه كاری بكنی." صلدین فریاد زد: "برو بیرون. من كه این را نمی خواستم، اصلاً هدفم این نبود." میشال با همان صدا جواب داد: "اصلاً تو آنقدر دراز شده ای كه كم كم در این اتاق جا نمی گیری. تا چند وقت دیگر اینجا برایت كوچك خواهد شد." راست می گفت. سیر حوادث داشت به اوج می رسید. * حنیف جانسون، در حالی كه ادای لهجه ی ترینیدادی ها را در می آورد گفت: "دیشب باز هم كه یك پیرزن را كاردی كردند." آناهیتا صفیان كه بنا به نوبت پشت پیشخوان كافه ی شاندار مشغول كار بود، فنجان نعلبكی را دنگی كوبید و غرید: "این چه طرز حرف زدن است؟ حال آدم را به هم می زند." حنیف محلش نگذاشت و كنار جامپی نشست. جامپی با حواس پرتی پرسید: "گفتی چطور شده؟" حنیف دستی بر پشتش كوفت و گفت: "اوضاع تو چطور است برادر؟ انگار آن رود خون دارد منعقد می شود." ولی با دیدن نگاه چپ چپ جامپی لحنش را تغییر داد و افزود: "یك حرف هایی سر زبان ها افتاده. گویا دارند دنبال سیاه پوست هایی می گردند كه با ماشین به گردِش می روند. حالا اگر آن زن سیاه پوست بود می گفتند مدركی در دست نیست كه نشان بدهد انگیزه ی قتل ناشی از نژادپرستی بوده." و در حالی كه به لهجه ی معمولیش باز می گشت، افزود: "راستش بعضی وقت ها خشونت در این شهر به حدی می رسد كه آدم را می ترساند. مسأله تنها قتل ننه پیره نیست. خشونت در همه جا هست. اگر در ساعت ازدحام، وقتی سوار مترو شدی تصادفاً به مرد روزنامه به دستی تنه بزنی، ممكن است یارو لت و پارت كند. پنداری همه مُدام خون خونشان را می خورد. از جمله خودت، دوست عزیز." جامپی ناگهان به پا خاست، معذرت خواست و بی آن كه چیزی بگوید بیرون رفت. حنیف در حالی كه بازوهایش را می گشود، لبخند جذابی تحویل آناهیتا داد و گفت: "مگر من چه كار كردم؟" آناهیتا با لبخند شیرینی جواب داد: "تا حالا هیچ وقت فكر كرده ای كه مردم از تو خوشششان نمی آید؟" وقتی معلوم شد قاتل مادر بزرگ ها دست به جنایت تازه ای زده، بعضی ها گفتند جواب معمای قتل های فجیع زنان پیر، به دست "انسان حیوان صفت" را باید در مذهب جدید و اسرارآمیز سیاه پوستان جستجو كرد، و این مقامات مربوطه را هم بسیار نگران كرده بود. قاتل پس از هر قتل، امعا و احشای مقتول را بیرون می كشید و در اطراف جسد قرار می داد. ریه ها را به گوش ها می آویخت یا قلب را در دهان فرو می كرد. از آنجا بود كه دستگیری و بازجویی از "كاكا"ها و هجوم پلیس به مكان هایی كه تصور می رفت "سلول های شیطان پرستان را در خود جای داده" شدت گرفت. هر چند در ابتدا هیچ كس نمی فهمید، و بعدها هم كسی به روی خود نیاورد، اما آنچه رخ نمود این بود كه همه، از سیاه و قهوه ای پوست گرفته تا سفیدپوست، آن موجود رؤیاها و كابوس ها را واقعی می پنداشتند. یعنی او را موجودی می دیدند كه از نظارت مرزها در امان مانده و هر طور بوده خودش را به اینجا رسانده و دارد راحت و آسوده در كوچه های شهر می چرخد. مهاجر غیرقانونی، سركرده ی متمردین، جانی كثیف یا قهرمان مخالفین تبعیض نژادی، هرچه بود صلدین چمچا به واقعیت می پیوست. شایعات مختلف در شهر پیچیده بود و هركس داستان را از ظن خود می گفت. مثلاً یك فیزیوتراپیست با روزنامه های یكشنبه مصاحبه ای كرده بود كه نمی شد زیاد آن را جدّی گرفت. اما تا نباشد چیزكی مردم نگویند چیزها. و حالا همه می گفتند كه دیر یا زود واقعیت برملا خواهد شد و چیزی نمانده بود كه به كافه ی شاندار هجوم بیاورند و ته و توی كار را دربیاورند. از این گذشته، حالا دیگر كشیش ها هم قاطی قضیه شده بودند و درباره ی رابطه ی میان واژه های "سیاه" و "كفر" سخن می گفتند. صلدین چمچا اما، در اتاق زیر شیروانی همچنان رشد می كرد و دراز می شد. * صلدین، لوكرتیوس را به اُوید ترجیح می داد. لوكرتیوس با روح متلون و دگرگونی پذیرش. گذار از تنگناهای زندگی گاه چنان تحولاتی در انسان پدید می آورد كه به چشم خود نیز بیگانه می نماید. پنداری آدم دیگری است كه از دل تاریخ كنده شده. گاه و بیگاه زینی وكیل و بمبئی را، كه چون سیاره ای در گوشه ی دیگر كهكشان می نمود، به یاد می آورد: زینی التقاتی دورگه، با خوش بینی و ایده هایش و یقینی كه زیربنایشان بود. یقین به اراده و آزادی انتخاب! آخه زینی جانم، زندگی كه برای آدم جای انتخاب نمی گذارد، همه چیز روی سر آدم خراب می شود. مثل یك تصادف اتومبیل! نه: بنا بر شرایط هركس، چیزی بر او نازل می شود. انتخابی وجود ندارد. در بهترین حالت تغییر با روندی كند، و در بدترین حالت یكباره، همچون رعد و برق رخ می نماید. تغییر و دگرگونی كامل را می گویم. تجدید و نو شدن. او در جستجوی چیز دیگری بود، اما این است آنچه بر سرش آمد. آن هم همراه با تلخی و نفرت و این همه احساسات خشونت بار. ناگزیر در خود جدیدش پوست می انداخت و به آنچه كه اكنون بود مبدل می گشت: پُر سر و صدا، بوگندو، كریه، عظیم الجثه، غریب، مضحك و نیرومند و این احساس به او دست می داد كه قادر است با نوك انگشتش مناره ی كلیسا را واژگون كند. احساس قدرت در او رشد می كرد و خشم، نیرویش از خشم بود. می خواست تقصیر را به گردن كسی بیندازد. آخر او هم خواب می دید و در رؤیاهایش چهره ای از نزدیك می گذشت، چهره ای به سان ارواح، آرام و محو، اما به زودی روزی فرا می رسید كه آن را خواهی نامید. باید می پذیرفت. من همینم كه هستم. تسلیم. * زندگی راحتش در مهمانسرای شاندار شبی به هم ریخت كه حنیف جانسون شتابان خود را به كافه رساند و فریاد زد اوهورو سیمبا را به جرم قتل پیرزنان دستگر كرده اند و شایع شده كه به بهانه ی كشف "جادوی سیاه" به آنجا هم هجوم خواهند برد. حنیف به صفیان گفت: "درها را قفل كنید. شب توفانی ای در پیش است." ممكن بود او را به برگزار كردن مراسم جادویی متهم كنند و آن وقت طبق عادت دست به خشونت و توقیف اموال و غیره بزنند. حنیف وسط كافه ایستاده بود. خوب می دانست شنیدن این خبر چه تأثیری روی آن ها می گذارد، این بود كه وقتی هند خود را به او رساند و با تمام نیرو سیلی محكمی توی گوشش خواباند، به هیچ وجه آمادگی نداشت و بیهوش نقش زمین شد. در واقع شدت ضربه ی بی هوا او را ناك اوت نكرده بود، بلكه غش كردنش از فرط تعجب بود. جامپی لیوانی آب به صورتش ریخت و او را به هوش آورد. این ژست را از فیلم های سینمایی یاد گرفته بود، اما كار از كار گذشته بود. هند داشت وسایل دخترش را از پنجره به خیابان پرت می كرد. روبان های ماشین تحریر و روبان های سرخ مدارك قانونی در هوا به رقص درآمده بودند، پنداری روز جشن است. در آن روز، آناهیتا صفیان كه دیگر نمی توانست حسادت شیطانی خود را تاب بیاورد، از روابط میشال با این وكیل، كه خواب سیاستمدار شدن را می دید، نزد هند پرده برداشته بود. همان شد كه دیگر شمر جلودارش نبود. تحقیر همه ی آن سال ها یكباره از درونش جوشیده بود. انگار بس نبود كه در این خراب شده كه پُر از جهود و آدم های غریبه است، ماندگار شده و با كاكاسیاه ها برابر دانسته می شد، بس نبود كه شوهرش، این مرد سُست عنصر كه اگرچه به حج رفته بود، ولی نمی توانست در خانه مثل آدم های مؤمن رفتار كند، حالا دیگر این دختره هم قوز بالا قوز شده بود. ناگهان با كارد آشپزخانه به میشال حمله كرد و دختره با وارد آوردن ضربه های دردآور ایستادگی كرد. البته منظور فقط دفاع از خودش بود، چون در غیر این صورت قضیه بیخ پیدا می كرد و به مادركشی مبدل می شد. حنیف كه به هوش آمد، حاجی صفیان دست هایش را عاجزانه تكان می داد و اشك می ریخت. اوضاع طوری بود كه دیگر علم و دانش هم پناهش نمی دادند. معلوم نبود چرا سفر به مكه كه برای بیشتر مسلمان ها خیر و بركت می آورد، برای او لعنت به همراه آورده بود. گفت: "برو حنیف جان، زود از اینجا برو." اما حنیف باید اول حرفش را می زد. داد كشید: "تا حالا دهانم را بسته بودم، دیگر كافی است. شماها خیال می كنید خیلی مؤمن تشریف دارید، اما همان هایی هستید كه از بدبختی هم نژادانتان استفاده می بَرید و پول روی پول می گذارید." تازه معلوم شد حاجی صفیان از حساب و كتاب زنش و از این چقدر پای مسافرها حساب می كند، خبر ندارد. هند دخترها را با قسم دادن به سكوت واداشته و مجبورشان كرده بود همه ی مقدسین را یاد كنند. خوب می دانست كه اگر صفیان بو ببرد حتماً راهی برای پس دادن پول ها پیدا می كند و آن وقت همگی باید از شدت فقر و بدبختی بپوسند و از آن پس صفیان كه با خوش خلقیش به كافه ی شاندار روح می بخشید، عشق به زندگی را از دست می داد. میشال ناچار شروع به جمع و جور كردن كافه كرد. قباحت داشت. همه ی مسایل خصوصی و خانوادگی را راحت جلوی چشم مشتری ها بیرون می ریختند. پنداری از این رُمان های مبتذل است- هرچند آخرین مشتری كه چایش را خورده بود و با سرعت تمام پاهای پیرش را می جنباند، در حال رفتن بود. میشال وسایلش را در ساك ریخت و به صدای بلند گفت: "من رفتم. راست می گویی جلویم را بگیر. تازه پانزده روز هم بیشتر نمانده." هند دختر بزرگش را می دید كه شاید برای همیشه تركش می كرد و تنهایش می گذاشت. تازه فهمیده بود پناه دادن به شاهزاده ی تاریكی زیر سقف خانه اش چه مزه ای می دهد. به شوهر التماس كرد كه به حرف هایش گوش بدهد و بفهمد كه از شدت خوش قلبی و دست و دلبازی همه شان را به روز سیاه نشانده بوده. كافی بود این شیطان، یعنی چمچا را بیرون می انداختند، آن وقت همه چیز به حال اول برمی گشت و با شادمانی زندگیشان را می كردند. اما هنوز حرفش را تمام نكرده بود كه سقف بالای سرشان بنای لرزیدن گذاشت و صدای پایین آمدن موجودی از پله ها به گوش رسید- موجودی كه ظاهراً آواز می خواند- اما با صدایی چنان چندش آور كه نمی شد كلمه ای از ترانه اش را فهمید. آخر سر، میشال از پله ها به استقبالش رفت. دست در دست حنیف جانسون بالا می رفت. و آناهیتای خیانتكار از پایین آن ها را می پایید. چمچا چنان رشد كرده بود كه قدش از دو متر تجاوز می كرد. از سوراخ های دماغش دو رنگ دود بیرون می زد، از سوراخ چپ دود زرد، و از سوراخ راست دود سیاه. دیگر لباسی هم به تنش نبود. موهایش بندش پُرپشت و بلند شده بود، دُمش را غضب آلود تكان می داد، رنگ مردمك هایش سرخ روشن بود و آدم های موقتی ساكن مسافرخانه را چنان ترسانده بود كه همه از شدت پریشانی پرت و پلا می گفتند. اما میشال بیدی نبود كه از این بادها بلرزد. پرسید: "فكر می كنی می توانی از اینجا بیرون بروی؟ خیال كرده ای با این ریخت و قیافه می توانی پنج دقیقه بیرون بایستی؟" چمچا درنگ كرد، به خودش نگاهی انداخت، چشمش به آلت راست شده اش افتاد، شانه بالا انداخت و جواب داد: "آدم باید تكان بخورد." این جمله از میشال بود، اما با آن صدای آتش فشانی و رعد و برق زده به نظر نمی آمد متعلق به میشال باشد. چمچا در ادامه گفت: "به دنبال كسی می گردم." میشال جواب داد: "حالا وقت پایین آمدن نیست. صبر كن با هم راهش را پیدا می كنیم." * در این نقطه از شهر كه صدای موسیقی در كوچه پیچیده است، در اینجا كه با شاندار یك مایل فاصله دارد و به آن كلوپ موم داغ می گویند، چه چیزهایی پیدا می شود؟ بیایید در این شب سیاه كه ماه در آن پنهان است، بعضی ها را تعقیب كنیم- چندتاشان راه هم كه می روند قِر می دهند، بعضی ها پنداری زیر پایشان جوشان است و تند تند گام برمی دارند، دیگران خودشان را قایم می كنند و به سایه می مانند، بعضی ها خجالتی اند، اما همه از گوشه و كنار محله جمع شده اند كه یك مرتبه از این در بی نشان وارد بشوند و به زیر زمین پناه ببرند. مگر آن تو چه خبر است؟ نورافكن، نوشیدنی، پودر و ماتیك، بدن هایی كه تنها یا همراه با دیگران خود را می چرخانند و می لرزانند و به دنبال امكاناتند. اما بگو ببینم، پس این هیكل های تیره كه در چشمك پُرزرق و برق و برق چراغ دیسكوتك به چشم می خورند كی ها هستند؟ این هایی كه در میان رقصندگان شوریده در حالت های مختلف خشكشان زده و یا این هایی كه باسن می جنبانند و به سبك هندی مُدرن می رقصند، اما انگار اصلاً تكان نمی خورند را می گویم. مدیر داخلی می گوید: "خوب سرِ حال اومدین ها، موم داغ، داغ داغه." از آن ژیگولوها است، پینك والای جفتك زن كه نورافكن ها را با ریتم موسیقی تنظیم كرده، واقعاً نظیر ندارد. یك متر و نود سانت قد دارد و موها و سفیدی دیدگانش سفید مایل به صورتی است. مبتلا به بیماری آلبینیسم است. اجزای چهره اش بی بروبرگرد خبر از تبار هندیش می دهد، بینیش نخوت آمیز است، لب هایش باریك و دهانش نسبتا گشاد است. خلاصه چهره ای است كه انگار از میان صفحات حمزه نامه بُریده شده. هندی ای كه هرگز هندوستان را ندیده، قهوه ای پوست سفید، پینك والای ما یك ستاره است. باز هم هیكل های بی حركت در میان بدن های جنبان و چرخان رقصندگان جوان ایستاده اند. این ها چه هستند؟ خُب معلوم است، مجمسه های مومی. همین. مجمسه ی كی؟ شخصیت های تاریخی. نگاه كن. این مری سیكل است كه در جنگ های كریمه مانند فلورانس نایتینگل از زخمی ها پرستاری كرده بود. اما چون سیاه پوست بود مثل او به شهرت نرسید. آنجا را نگاه كن. این عبدالكریم آقای منشی است كه ملكه ی ویكتوریا خیال داشت مقامش را بالا ببرد، اما مشاورین نژادپرستش مانع شدند و تا توانستند برایش زدند. همگی در اینجا حاضرند و با بدن های مومیشان بی حركت می رقصند: دلقك سیاه پوست سپتمیوس سوروس سمت چپ ایستاده و سلمانی ژرژ پنجم با گریس جونز می رقصد. ایكواسا گرونیوسا، شاهزاده ی افریقایی كه به بهای دو متر پارچه به فروش رفت، با ایگناتیوس سانچو كه پدرش بَرده بود می رقصد. ایگناتیوس اولین نویسنده ی افریقایی بود كه كتابش در سال ۱۷۸۲ در انگلستان منتشر شد. مهاجرین گذشته، اجداد و گوشت و پوست رقصندگان كنونی در سكون می چرخند و پینك والا روی سن یاوه سرایی می كند و با ریتم موسیقی می خواند: "آخه من می رنجم- همش از- مهاجرها بد می گن- همش گوشه كنایه- انگار ما- جزء این ملّت نیستیم- من می خوام اسرار را فاش كنم- بگم كه- ما چطور- از دُوران رُمی ها- همیشه ما- خراج دادیم." و در گوشه ی دیگر ستون مجسمه های مومی بدكاران و سیه روزان زیر نور سبز توی ذوق می زند. از وسط سالن زمزمه ای به گوش می رسد كه رفته رفته به یك واژه مبدل می شود. مشتری ها همه با هم می خوانند: "آب می كنیم، آب می كنیم، آب." پینك والا این جمله را می گیرد و شروع می كند: "حالا وقت آب كردنه- حالا مرداش میان جلو- می خواهیم آتش جهنم را روشن كنیم."آن وقت با بازوهای گشاده به سوی جمعیت می چرخد و در حالی كه با ریتم موسیقی قِر می دهد می پرسد: "كدامشان را آب می كنید؟ كدام را می خواهید ببینید؟ چند نفر را نام می بَرید؟" و طرفداران یكی با هواداران دیگری مسابقه می دهند، تا این كه بار دیگر به توافق می رسند و همگی یك نام را تكرار می كنند. پینك والا دست ها را به هم می كوبد و پرده ی پشت سرش كنار می رود و دو دختر كه شلوارك های صورتی رنگ درخشان و زیر پیراهن پوشیده اند، اتاقك ترس آوری را كه زیرش چرخ دارد، به سوی سن هل می دهند. اتاقك شبیه باجه تلفن است. دری شیشه ای دارد و چراغش روشن است- خلاصه عین فر مایكرو ویو است و یك صندلی داغ تكمیلش می كند. مشتری های كلوپ اسمش را آشپزخانه ی جهنم گذاشته اند. پینك والا داد می زند: "حالا درست شد. الان داغ داغ می شیم." دخترهای شلوارك پوش اول تابلویی را كه اسامی شخصیت های منفور رویش نوشته شده، برانداز می كنند و بعد به سوی قربانی منتخب می روند. بله، همانی كه اگر قرار بود حقایق فاش شود، پیش از بقیه به مرحله ی فینال می رسید، یعنی دست كم هفته ای سه بار انتخاب می شد. موهای فِرخورده، گوشواره ی مروارید، كت و دامن آبی رنگ. بله خودش است. جمعیت فریاد می كشد: "مگی، مگی، مگی، بسوز، بسوز، بسوز." عروسك- مترسك را روی صندلی داغ می گذارند و كمربند مخصوص را می بندند. پینك والا سوییچ را می زند و... آخیش، چه قشنگ آب می شود، انگار از درون فرو می ریزد، دولا می شود و آن وقت جز مشتی موم داغ چیزی نیست و جماعت از سر رضایت آهی می كشد و زیر لب می گوید تمام شد. پینك والا می گوید: "این دفعه آتشش می زنیم." و صدای موسیقی بار دیگر به گوش می رسد. * وقتی پینك والا دی جی، آن موجود را دید كه در زیر حجاب تاریكی از پشت استیشن به سویش گام برمی دارد، وحشت گریبانش را گرفت. ولی در عین حال از واقعی بودن قهرمان دلیر رؤیاهایش ذوق زده بود. دوستانش، حنیف و میشال از او خواسته بودند با استیشن بیاید دَم درِ پشتی كافه ی شاندار. اما به محض این كه رسید، پیاده شد و زیر تیر چراغ برق ایستاده بود و با این كه هوا چندان سرد نبود، دیك دیك می لرزید. نیم ساعتی همانطور ایستاده بود و هرچه میشال و حنیف اصرار می كردند كه آخه او به یك منزل احتیاج دارد. ما باید به فكر آینده اش باشیم، از جایش جُم نمی خورد. آخر سر شانه بالا انداخت، به سوی استیشن رفت و سوییچ را زد. حنیف روی صندلی جلو پیشش نشست و میشال عقب اتومبیل، نزد صلدین جای گرفت كه هیكلش پیدا نبود. سرانجام وقتی چمچا را در كلوپ كه اینك خالی بود خواباندند، ساعت چهار صبح بود. پینك والا- هیچ كس او را به نام واقعی اش، سوسانكر، نمی شناخت- از اتاق عقبی چند كیسه ی خواب آورده بود. حنیف جانسون به آن موجود وحشتناك كه دوستش میشال از آن باكی نداشت، شب به خیر گفت و در حالی كه می كوشید لحنش جدّی باشد ادامه داد: "سعی كن بفهمی اهمیت این كارت برای ما چقدر است. مسأله از نیازهای شخصی فراتر می رود." اما صلدین مسخ شده فقط خروپف می كرد و از دماغش دود زرد و سیاه بیرون می داد، به طوری كه حنیف مجبور شد خودش را كنار بكشد. چمچا همین كه با مجسمه های مومی تنها شد، توانست افكارش را بر روی چهره ای كه تازه در ذهنش شكل گرفته بود متمركز كند. آقای بی نظیر، همان كه از نقطه ای در پشت سرش هاله ای نورانی می تراوید. آن بازیگر نقش خدایان كه همیشه گلیمش را از آب می كشید. همانی كه دیگران همیشه گناهانش را می بخشیدند و زن ها دیوانه وار عاشقش می شدند و قربان صدقه اش می رفتند. چهره ای كه صلدین در خواب هایش شكل واقعی آن را می جست. جناب جبرئیل فرشته. همان كه به جلد مَلِك مقرّب رفته بود اما سرشتش چیزی جز عكس برگردان حضرت شیطان نبود. پس شیطان در این میانه یقی كی را باید بگیرد؟ خُب معلوم است. یقه ی جبرئیل، مَلِك مقرّب را. موجود درون كیسه ی خواب چشمانش را گشود و دود غلیظی از منافذ پوستش بیرون زد، اینك مجسمه های مومی یك چهره بیشتر نداشتند. چهره ی جبرئیل با بینی عقابی و رخسار كشیده و قیافه ی جذاب شیطانی اش. موجود خشمگین دندان هایش را نمایاند و نفس عمیق و بدبویی بیرون داد كه هُرمش تمام مجسمه های مومی را آب كرد، به طوری كه بجز لباس هایشان چیزی از آن ها باقی نماند. آن وقت با رضایت به پشتی تكیه داد و بنا كرد به دشمن اندیشیدن. احساس غریب و توضیح ناپذیری به او دست داد. حسی ناشی از فشار، در عین حال كشش و پس زدن، درد عجیبی درونش پیچید و چنان زوزه های كركننده ای كشید كه هیچ كس، حتی میشال كه همراه حنیف در آپارتمان پینك والا در طبقه ی بالای كلوپ مانده بود، جرأت پایین رفتن و پرس و جو را در خود نیافت. درد ژرفا و شدت می یافت و موجود روی پیست رقص به خود می پیچید و به وضع اَسَفناكی ضجه می زد تا این كه رفته رفته فروكش كرد و مرد بینوا به خواب رفت. چند ساعت بعد، وقتی میشال، حنیف و پینك والا وارد سالن كلوپ شدند، ویرانی غریبی را در آنجا یافتند، میزها در گوشه و كنار واژگون شده، صندلی ها شكسته و همه ی مجسمه های مومی- مجسمه ی خوب ها و مجسمه ی بدها- مانند كره آب شده بودند و در میان خرابی های دیگر آن موجود اسطوره ای و شاخدار كه از دماغش نفس جهنم بیرون می زد دیده نمی شد، بلكه مردی كه چون كودكان به خواب رفته بود همان آقای صلدین چمچا بود. انگار به شكل اصلیش برگشته بود و با این كه برهنه بود، ظاهرش مثل همه ی آدم ها بود و به اندازه ی طبیعی درآمده بود و چاره ای نداشتند جز این كه نتیجه بگیرند چمچا بار دیگر به میان آدم ها بازگشته است. بله، انفجار آن نفرت عظیم دگرگونش كرده بود. در این هنگام چشمانش را كه هنوز كمرنگ بودند و سفیدیشان به سرخی می زد گشود. ۲ هنگامی كه اله لویا كُن از قله ی اِوِرِست فرود می آمد، شهر یخ را در غرب اردوی ششم، آن سوی نوار تخته سنگ ها دید كه زیر سلسله جبال چوآیو در نور آفتاب می درخشید. اندیشید: "این حتماً شانگری لا است." اما آنچه می دید دره ی سرسبز جادوانگی نبود، بلكه كلان شهری بود متشكل از سوزن های باریك و تیز و غول آسای یخ. صدای شرپا بمپا كه هشدار می داد حواسش را جمع كند، رشته ی افكارش را گسیخت. اما همین كه دوباره به آن سو نگریست، دیگر از شهر اثری نبود. با این كه همچنان در ارتفاع بیست و هفت هزارپایی بودند، ظهور آن شهر ناممكن او را به مكانی دیگر در گذشته برده و اتاق مطالعه ی پدرش در محله ی بیزواتر را به یادش آورده بود. همان اتاقی كه میز و صندلی قدیمی از چوب تیره رنگ و پرده های مخمل سنگین داشت و پدرش، اُتو كُن، كارشناس تاریخ هنر و نویسنده ی شرح حال پیكابیا، در آخرین سال زندگی اش، هنگامی كه الی چهارده سال بیشتر نداشت، از "خطرناكترین دروغی كه در زندگی به خوردمان می دهند" سخن گفته بود. به نظر پدر این دروغ چیزی جز ایده ی "هماهنگی" نبود: "هر كس سعی كند به خودش بقبولاند كه پایه های امور این زیباترین و در عین حال شرترین سیاره بر هماهنگی استوار است و آنچه بر روی كُره ی زمین یافت می شود، از عوامل همسازی تشكیل شده است كه دست آخر در هم جا می افتند، فوری برو تلفن كن بیایند او را به دارالمجانین ببرند." آن وقت در حالی كه گویا پیش از این نتیجه گیری به سیارات دیگر هم سری زده است، نصیحت كنان ادامه داده بود: "دنیا پُر از تضاد است. این را هرگز از یاد نبر. در اینجا اشباح، نازی ها و قدیسین همه هم زمان زندگی می كنند و در حالی كه در گوشه ای به اوج خوشبختی می رسی، در پایان راه جهنم انتظارت را می كشد. دنیایی از این وحشی تر وجود ندارد." حتی وجود كلان شهر یخ بر بام دنیا نمی توانست اُتو را به حیرت آورد. اُتو كُن مانند همسرش آلیسیا، مادر الی، از مهاجران لهستانی و بازمانده ی ارودگاه های زمان جنگ بود. اردوگاهی كه نام آن در سراسر دُوران كودكی الی هرگز بر زبان نیامده بود. آلیسیا بعدها به دخترش گفته بود: "می خواست طوری رفتار كند كه انگار همچین جایی هرگز وجود نداشته است." اُتو از بسیاری جهات واقع بین نبود، اما مرد خوبی بود: "او بهترین مردی بود كه در زندگی دیده ام." هنگام گفتگو لبخندی بر لب داشت كه گویی از درونش می تراوید. آلیسیا هر طور بود در عالم خاطرات با او مدارا می كرد، اگرچه وقتی زنده بود همیشه از عهده ی تحملش برنیامده بود. گهگاه با رفتارش دل آدم را به هم می زد. مثلاً نفرت از كمونیسم را به جایی رسانده بود كه گاه رفتار اِفراطیش باعث خجالت می شد، از جمله در مراسم كریسمس. با این كه همگی یهودی بودند اصرار داشت آن را جشن بگیرند. می گفت: "این یك رسم انگلیسی است و به جا آوردن آن به مثابه ی احترام به ملّت میزبان ما است." و آن وقت (به نظر زنش) با یك حركت همه چیز را خراب می كرد. همینطور كه در كنار مهمان ها جلوی آتش شومینه نشسته بودند و زیر نور چراغ های درخت كریسمس كنیاك می نوشیدند، یك مرتبه در حالی كه ادای لهجه ی چینی ها را در می آورد، بلند می شد، داد می كشید كه: "بابانوئل مُرده! من كشتمش! من خود مائو هستم. لازم نیست به همدیگر هدیه بدهید، هی، هی، هی!" چهره ی برفزَده ی الی كن بالای كوه اِوِرِست با به یاد آوردن این صحنه منقبض شد. درست مثل چهره ی مادرش. درون چادر اردوگاه چهارم، در ارتفاع ۲۷۶۰۰ پایی، سازش ناپذیری عناصر و عرصه های زندگی، ایده ای كه گاه جان كلام پدر به نظر می رسید، مبتذل و بی محتوا می نمود. بعدها در تختخوابی كه پشتی آن با پارچه ی ابریشمی سفید به شكل هیمالیا تزیین شده بود به جبرئیل فرشته گفته بود: "اِوِرِست انسان را به دنیای سكوت می برد. وقتی پایین می آیی احساس می كنی در دنیا هیچ چیز نیست كه ارزش گفتن را داشته باشد. هیچ. و سپس این هیچ مانند ندایی درونی وجودت را در میان می گیرد. نه- بودن، كه دوام نمی پذیرد و بی درنگ یورش دنیا چون اقیانوس بر خیالت حاكم می شود. به گمانم آنچه انسان را به سكوت وا می دارد چشم انداز كمال مطلق است. با خود می گویی من كه اندیشه و گفتارم با كمال چنین فاصله ای دارد چرا باید سخن بگویم، گویی چنانچه دهان بگشایی، به آنچه بر تو رفته است خیانت كرده ای. اما این حس دیر نمی پاید و می پذیری كه برای ادامه ی آنچه كه هست ناچاری به سازش ها و پذیرفتن درهای بسته تن در دهی." بیشتر اوقات نخستین هفته ای كه با هم بودند در رختخواب گذشت. اشتهای هر یك برای دیگری پایان ناپذیر می نمود: روزی شش هفت بار عشق می ورزیدند. الی گفت: "تو درها را به روی من گشودی. تو با آن تكه ژامبون توی دهانت، درست مثل این بود كه با من حرف می زدی. احساس می كردم می توانم افكارت را بخوانم." و ادامه داد: "و توانستم، نه؟" جبرئیل سرش را تكان داد: راست می گفت: "افكارت را خواندم و آنچه را باید می گفتم از زبانم شنیدی." و با شگفتی افزود: "خیلی راحت گفتم. و آن وقت، بینگو: عشق، نخست كلام بود." مادرش به این دگرگونی دراماتیك زندگی الی با دیدی قضا و قدری می نگریست. گریز معشوق از چنگال مرگ را می گویم. وقتی برای ناهار به رستوران وایت چَپل بلوم رفته بودند، در حالی كه سوپ می خوردند گفته بود: "بگذار بگویم وقتی خبرش را به من دادی چه از ذهنم گذشت، با خود گفتم وای كه دُوران عشق و هوس رسیده و بیچاره الی باید آن را تجربه كند. طفلك الی." استراتژی آلیسیا این بود كه احساساتش را درست كنترل كند. زنی بود بلند قد، با هیكل پُر و دهان شهوت انگیز. ولی همانطور كه خودش می گفت: "من هیچ وقت اهل های و هوی و سر و صدا نبوده ام." با الی صادقانه از انفعال خود در امور جنسی سخن گفته و فاش كرده بود كه: "اُتو، چطور بگویم، طور دیگری بود. او به حد اعلای هوس تمایل داشت و وقتی تحریكی در من نمی دید خیلی ناراحت می شد." زمانی كه پی برده بود شوهر ریزه، كچل و عصبیش با زنان هم تیپ خودش، یعنی بلند و توپُر، حشر و نشر دارد، تسكین یافته بود: "با این تفاوت كه آن ها حشری هم بودند و هر كاری می خواست می كردند و با صدای بلند حرف هایی می زدند كه بیشتر تحریكش می كرد و تا دلت بخواهد تظاهر می كردند. فكر می كنم نسبت به شوق و ذوقش واكنش نشان می دادند، شاید هم نسبت به كیف پولش. هرچه باشد اُتو مردی سنتی بود و به آن ها هدایای گرانقیمتی می داد." اُتو، اَله لویا كن را "مروارید گرانبهایم" می نامید و در عالم خیال برایش آینده ای درخشان ساخته بود. او را در حرفه ای مانند تك نوازی پیانو، غرق در شهرت و افتخار می دید. سه هفته قبل از مرگش در همان اتاق مطالعه، آثار نویسندگان بزرگ و تحقیقات مربوط به پیكابیا، همانجایی كه میمون خشك شده ای را نیز نگهداری می كرد و می گفت سزان، رامبراند و رنوآر برای طراحی پرتره های مشهورشان ابتدا آن را مدل قرار داده بودند، به علاوه ابزار و آلات مختلف، از جمله ابزاری برای تحریك جنسی كه شوك های كوچك الكتریكی وارد می كرد و نیز نخستین چاپ كتاب ابو شاه، نوشته ی ژاری هم در آن یافت می شد، بله، در همان اتاق به الی گفته بود: "راستش خواهرت آنطور كه دلم می خواست از آب درنیامده، النا دلش به جای مغزش كار می كند." او نام لهستانی یلنا را به شیوه ی انگلیسی النا تلفظ می كرد، همانطور كه اَله لویا را اِلی می نامید و نام خانوادگی خود را از كهن به كُن تبدیل كرده بود. پژواكِ هرچه مربوط به گذشته بود آزارش می داد. ادبیات لهستانی نمی خواند و به آثار نویسندگانی چون هربرت، میلوز و جوانترها مانند بارانزوك توجهی نداشت. از نظر او زبان آلوده ی تاریخ بود. اما با لهجه ی غلیظ اروپای شرقیش با غرور می گفت: "من حالا خودم را یك انگلیسی می دانم و از پیش تاش پیش تاش خوشم نمی آید." با این كه آدم كم حرفی بود، ظاهراً از این كه نسخه ی بدل نجیب زاده های انگلیسی باشد چندان ناراضی به نظر نمی رسید. اكنون كه مدت ها از آن زمان می گذشت، چنین به نظر می آمد كه اُتو خوب می دانست مقلدی بیش نیست و شاید از این رو هرگز پرده های سنگین اتاق مطالعه را نمی گشود كه مبادا تضادی را كه در درون خود می یافت، در دنیای خارج عیانتر ببیند و به جای خیابان مسكوی خیالیش هیولایی را مشاهده كند. آلیسیا در حالی كه غذای اصلی را می كشید، گفت: "معتقد بود آدم باید با بقیه ی مردم قاطی بشود. وقتی داشت اسم هایمان را عوض می كرد، گفتم اتو، این كار لزومی ندارد. اینجا كه امریكا نیست. ما در لندن هستیم. لندن دابلیو ۲. اما او می خواست همه چیز را از نو شروع كند. حتی یهودی بودنش را. مرا ببخش، اما متوجه هستم چه دارم می گویم و خیلی با شورای نمایندگان جنگید. ظاهراً مثل آدم های متمدن رفتار می كردند و به زبان سیاست سخن می گفتند. اما در باطن می خواستند چشم ما را در بیاورند." پس از مرگ شوهر، فوراً نام خانوادگی قدیمیش، كهن را اختیار كرده و به كنیسه رفته بود. اكنون مزه مزه كنان گفت: "دیگر نمی خواهم تقلید زندگی را دربیاورم." اُتو كُن هفتاد و خُرده ای سال از سنش می گذشت كه درون دالان خالی آسانسور سقوط كرده و مُرده بود. اما این موضوعی بود كه حتی آلیسیا، كه بسیاری از تابوها را راحت بیان می كرد، حاضر نبود بر زبان بیاورد. آخر چگونه ممكن است یكی از بازماندگان اردوگاه های جنگ چهل سال تمام زنده بماند و آن وقت كاری را كه آن هیولاها از عهده اش بر نیامده بودند شخصاً تمام كند؟ آیا هر قدر مقاومت كنیم سرانجام پلیدی پیروز می شود، یا این كه قطعه ی ناچیزی یخ در خون باقی می گذارد كه رفته رفته درون رگ ها حركت می كند و روزی به قلب می رسد؟ و از آن هم بدتر، آیا ممكن است نحوه ی مرگ یك مرد با چگونگی زیستنش در تضاد باشد؟ الی كه نخستین واكنشش نسبت به خبر مرگ پدر خشمی توفانی بود، این پرسش ها را به سوی مادر پرتاب كرده بود. آلیسیا با چهره ای چون سنگ زیر لبه ی پهن كلاه سیاهش فقط گفته بود: "تو هم مثل او اختیار احساسات از دستت در می رود. این را از او به ارث برده ای عزیزم." پس از مرگ اتو، آلیسیا شیك پوشی و رفتار برازنده ای را كه در محراب جذب فرهنگ و انگلیسی شدن، به شوهر هدیه كرده بود، به كناری نهاد و دیگر در صدد نبود خود را مانند بانوان اسم و رسم دار بنمایاند. درد دل كنان به الی گفت: "وای كه چه راحت شدم. حالا هر طوری دلم می خواهد رفتار می كنم." حالا موهای فلفل نمكیش را به طرزی نه چندان منظم پشت سرش جمع می كرد و لباس های گلدار تقریباً یك شكلی را كه از سوپر ماركت می خرید، می پوشید. آرایش نمی كرد، برای خودش یك دست دندان مصنوعی راحت خریده بود، در باغچه ای كه اُتو اصرار داشت باید عینا مثل باغچه های انگلیسی گلكاری شود (درختی نمادین در مركز و گلكاری در اطراف آن) سبزی كاشته بود و به جای میهمانی های شام مملو از گفتگوهای روشنفكرانه، میهمانان باب طبع خود را به ناهار دعوت می كرد. خوراك هایی با سس های سنگین می پخت و برای دسر دست كم سه نوع پودینگ تدارك می دید. در خانه اش شاعران مجارستانی برای دراویش پیرو گروجی یف لطیفه های پیچیده نَقل می كردند و گاه نشسته بر روی كوسن هایی روی موكت، در حالی كه به بشقاب های پُر از غذای خود خیره مانده بودند، در سكوتی كه انگار هفته ها طول می كشید فرو می رفتند. سرانجام الی از این مراسم بعدازظهرهای یكشنبه خسته شد و آنقدر در اتاق خود تنها ماند تا به سنی رسید كه با موافقت فوری آلیسیا توانست خانه ی پدری را همراه با راهی كه پدر برایش در نظر گرفته بود، ترك گوید، پدری كه خیانتش به تلاش عظیمی كه در جوانی برای زنده ماندن كرده بود، او را چنین به خشم می آورد. الی وارد دنیای عمل شد و دانست كوه هایی پیش رو دارد كه می بایست بپیماید. آلیسیا كهن كه در گذشته تغییر جهت الی را نه تنها قابل درك، بلكه ستایش انگیز یافته و همواره از او جانبداری كرده بود، حالا نمی توانست (و این را وقتی قهوه آوردند بروز داد) دلیل علاقه ی او را به جبرئیل فرشته، ستاره ی نام آور فیلم های هندی درك كند. می گفت: "اینطور كه وصفش می كنی، آدمی نیست كه به ما بخورد." منظورش این بود كه مردی مثل فرشته به درد الی نمی خورد، اما اگر كسی به او یادآوری می كرد كه پشت این حرف دیدگاهی نژادپرستانه و تحقیر آمیز نسبت به مذاهب دیگر نهفته است، واقعاً از كوره در می رفت. در حالی كه الی كه همین نكته را دریافته بود به تلخی جواب داد: "مسأله این است كه من از آدم هایی كه به نظر شما به ما می خورند، خوشم نمی آید." و برخاست. پاهایش درد می كردند. ناگزیر تقریباً لنگ لنگان از رستوران خارج شد. صدای مادرش را می شنید كه بلند بلند خطاب به مشتری های رستوران می گفت: "عشق و هوس بزرگ همین است. به دختر آدم اجازه می دهد كه هر چه دلش می خواهد بگوید." * معلوم نبود چرا در تعلیم و تربیت الی، بعضی نكات را پشت گوش انداخته یا به كلی فراموش كرده بودند. یك روز یكشنبه، مدت ها پس از مرگ پدر، از كیوسك ته خیابان روزنامه می خرید كه فروشنده اعلام كرد: "این هفته ی آخر است. بیست و سه سال دارم در این كیوسك جان می كنم، آخرش هم این پكی ها ]مخفف پاكستانی است.[ ورشكستم كردند." با شنیدن واژه ی "پكی" فیل هایی در ذهنش مجسم شدند كه آرام در خیابان مسكو قدم می زدند و هرچه روزنامه فروش بود زیر پا له می كردند. با سادگی تمام پرسید: "پكی یعنی چه؟" و جوابی كه شنید زهرآلودتر بود: "یعنی یهودی پوست قهوه ای." از آن پس تا مدت ها مالكان كیوسك های خیابان را "پكی" می دید: آدم های معیوبی كه به خاطر رنگ پوستشان از دیگران متمایز بودند. و این قصه را هم برای جبرئیل تعریف كرده و جواب شنیده بود كه: "راستی؟ نكند این هم یكی از جوك هایی است كه درباره فیل ها ساخته اند؟" زندگی با همچو مردی آسان نبود. اما حالا این آدم درشت هیكل و عامی، مردی كه درهای بسته روح الی را برای نخستین بار گشوده بود، در كنارش روی تختخواب دراز كشیده بود و راحت به درون سینه اش می خزید و قلبش را نوازش می كرد. سال ها بود چنین چابك وارد صحنه ی سكس نشده بود. تا به حال هرگز چنین رابطه ای نداشت كه چنان به سرعت پیش رفته، ولی از پشیمانی و دلزدگی به دور مانده باشد. بعد از سفر، سكوت طولانیش (آن وقت الی هنوز نمی دانست كه او نیز مسافر هواپیمای بُستان بوده است.) كه از بی تفاوتی نسبت به رابطه شان حكایت می كرد، الی را بسیار رنجانده بود. چطور ممكن بود خواست و نیاز بزرگ او را بد فهمیده باشد؟ خبر مرگش نیز واكنشی دوگانه به همراه آورده بود. از یك سو شادی از این كه جبرئیل از آن سر دنیا نزد او می آمد تا غافلگیرانه عشقش را بنمایاند، این كه سامان زندگیش را در هم ریخته بود تا با او از نو همه چیز را بسازد، در حالی كه از سوی دیگر غم و اندوه بزرگ محرومیت از وجود او، در همان آنی كه پی برده بود واقعاً دوستش می داشته. با این همه بعداً در درون خود واكنش تازه ای یافت كه چندان مثبت نبود. منظور جبرئیل از این كه سرزده و بی خبر نزد او بیاید چه بود؟ آیا تصور می كرد كه او جز عشق و انتظار كار دیگری ندارد و آپارتمانش آنقدر بزرگ است كه برای زندگی دو نفری كفایت می كند؟ این درست همان رفتاری بود كه از یك هنرپیشه ی لوس و ننر سینما انتظارش می رفت. انگار هرچه دوست دارند باید مثل میوه ی رسیده از آسمان درسته جلوی پایشان بیفتد. خلاصه احساس می كرد وجود تصرف شده، یا این كه قرار بوده تصرف بشود. اما فوری از خودش بدش آمد و آن احساسات بیهوده را عقب راند. چون هرچه باشد جبرئیل برای این پیش فرض ها، اگرچه درست هم باشند، بهای سنگینی پرداخته بود، هرچه باشد نمی توان برخلاف انتظار معشوق مُرده ای رفتار كرد. و بعد ناگهان جبرئیل جلوی پایش روی برف ها بیهوش افتاده و با حضور ناممكنش نَفَس او را بند آورده بود. اول با خود گفته بود نكند این هم یكی دیگر از آن اشتباهات بصری باشد.- الی این اصطلاح را به واژه ی اشباح ترجیح می داد، چون پس زمینه ی خرافاتی به همراه نداشت- بله، اشتباهاتی كه از وقتی تصمیم به به كار نبردن كپسول های اكسیژن و تسخیر چومولونگما به كمك ریه های خود گرفته بود، راحتش نمی گذاشتند. اما تلاش ناگزیرش برای بلند كردن، انداختن بازوی جبرئیل به گردن خود و كشان كشان بردنش به آپارتمان، به وی قبولاند كه جبرئیل شبح نیست. پاهایش تا رسیدن به خانه مُدام سوزن سوزن می شد و درد همه ی رنجشی را كه با تصور مرگ جبرئیل فرو خورده بود، از نو بیدار می كرد. با خود گفت حالا با این مردی كه تختخواب را اشغال كرده چه بكنم؟ راستی فراموش كرده بود با چه آدم اِشغالگری سر و كار دارد! همه ی تخت را در اختیار خود می گرفت و او را بی ملافه می گذاشت. اما احساسات دیگری نیز سربرآورده بود كه سرانجام پیروز شدند، چرا كه اكنون معشوق به اختیار و تحت حمایت او بود و امید فروخفته ی عشق بار دیگر شعله می كشید. جبرئیل یك هفته ی تمام خوابید. تنها برای غذا خوردن برمی خاست و تقریباً هیچ نمی گفت. اما خوابش آرام نبود. به شدت غلت می زد و گهگاه كلماتی از دهانش بیرون می جستند: جاهلیه، ال لات، هند. تا بیدار می شد می خواست در برابر خواب مقاومت كند، ولی نمی توانست. به زودی امواج خواب نهیب می زدند و در حالی كه همچنان با ضعف و سُستی دست می جنباند، او را به اعماق می راندند. الی كه نمی توانست حدس بزند كدام واقعه ی رنج آور سبب این رفتار شده، از فرط نگرانی به مادرش تلفن كرد. آلیسیا آمد و پس از وارسی جبرئیل خفته لبانش را غنچه كرد و گفت: "معلوم است، شیطان به جلدش رفته." آلیسیا به طور سطحی درویش مسلك شده بود و حوصله ی دختر اهل عمل و كوهنوردش را سر می برد: "یكی از این پمپ های مكنده به گوشش بگذار. شیاطین ترجیح می دهند از این طریق خارج بشوند." الی او را تا نزدیكی در همراهی كرد و گفت: "متشكرم مادر. بعداً خبرش را به شما می دهم." سرانجام جبرئیل در هفتمین روز بیدار شد، دیدگانش را مثل عروسك گشود و بلافاصله دستش را به سوی الی دراز كرد. خامی این حركت همراه با غیر منتظره بودنش او را به خنده انداخت، ولی بار دیگر حسی كه آن را طبیعی و درست می پنداشت بر او غالب شد. لبخندزنان گفت: "باشد. خودت خواستی." و شلوار گشاد قهوه ای رنگ و ژاكتش را در آورد- لباس هایی كه به تن می چسبیدند را دوست نداشت- و آن وقت نوعی مسابقه ی ماراتون سكسی آغاز شد كه سرانجام وقتی به پایان رسید، هر دو را اندكی ناسور، اما شاد و از حال رفته برجای نهاد. جبرئیل تعریف كرد كه از آسمان به زمین افتاده اما زنده مانده است و الی حرفش را باور كرد. باورش تنها با ایمان نسبت به امكانات بی شمار و متضاد زندگی، چیزی كه از پدر آموخته بود، ارتباط نمی یافت، بلكه به آنچه از كوه ها آموخته بود نیز مربوط می شد. نَفَسش را بیرون داد و گفت: "حرفت را باور می كنم. فقط به مادرم چیزی نگو، خب؟" جهان ماوای شگفتی ها بود و تنها عادت و كرختی ناشی از گذر یكنواخت روزها حواس را كند می كرد. چند روز پیش جایی خوانده بود كه ستاره ها در جریان احتراق كربن را در آسمان خُرد كرده و به الماس مبدل می كنند. تصور ستاره هایی كه در اطرافشان بارانی از الماس در فضای بیكران می بارد هم بی شباهت به معجزه نبود، و اگر باران الماس امكان پذیر باشد، پس زنده ماندن جبرئیل هم باور كردنی است. گذشته از این گویا كودكانی از پنجره ی آسمان خراش ها پایین افتاده و پشتك و وارو زده اند، به طوری كه در فیلم پول تو جیبی اثر فرانسوا تروفو هم در صحنه ای آن را نشان می دهند. الی حواسش را جمع كرد و گفت: "گاهی برای من هم وقایع شگفت انگیزی روی می دهد." و آن وقت چیزی را برای او تعریف كرد كه هرگز برای هیچ تنابنده ای نگفته بود. برایش از اشباح، فرشته ها و شهر یخ كه در قله ی اِوِرِست دیده بود سخن گفت و افزود: "تازه فقط هم در اِوِرِست این ها را ندیده ام." و پس از مكثی كوتاه ادامه داد، بعد از بازگشت به لندن، در كنار رودخانه قدم زده و كوشیده بود برای چند لحظه جبرئیل و وقایع اِوِرِست را فراموش كند. اول صبح و هوا اندكی مِه آلود بود و برف سنگینی شب گذشته همه چیز را محو و مبهم می نمایاند. در آن هنگام توده های شناور یخ به حركت درآمدند. شش توده ی یخ آرام در رودخانه به سویش می آمدند و مِه اطرافشان غلیظتر بود، به طوری كه تا به نزدیكیش نرسیدند، نمی توانست شكلشان را تشخیص بدهد. آن ها به مقیاس كوچكتر و به ترتیب ارتفاع شبیه به بلندترین كوه های جهان بودند و كوه الی، بلندترین قله ی دنیا، آخر از همه قرار داشت. به این فكر افتاده بود كه توده های یخ چگونه از زیر پل ها گذشته اند كه مِه غلیظتر شد. اما چند لحظه بعد به كلی پراكنده شد و توده های یخ را نیز به همراه خود برد. الی مُصِّرانه می گفت: "ولی من آن ها را با چشم های خودم دیدم. كوه های نانگا، پاربات، دائولاگیری و زبكسا بانگما فنگ بودند." جبرئیل گفته اش را رد نكرد: "من باور می كنم. می دانم راست می گویی." توده ی یخ آبی است كه آرزو دارد همچون خاك باشد و كوه، به خصوص هیمالیا و اِوِرِست، قطعه خاكی است آماده ی دگرگونی. خاكی كه می خواهد آسمان باشد. كوه آرزوی پرواز و دگردیسی خاك در جهت هواست. خاكی است كه به تعالی می رسد. الی از مدت ها پیش از دیدار با كوه، به حضور صبور آن در روح خود پی برده بود. آپارتمانش پُر از اشیایی به شكل هیمالیا بود كه از چوب پنبه، پلاستیك، سرامیك، چوب، آلركلیك و آجر ساخته شده و فضا را به خود اختصاص داده بودند. او حتی كوه یخی كوچكی داشت كه در فریزر نگه می داشت و گاه برای پز دادن به دوستانش بیرون می آورد. الی برای این سؤال كه این همه مجسمه ی كوه به چه كار می آید، جواب درستی نداشت. در حالی كه همچنان دراز كشیده بود، دستش را دراز كرد و از روی میز كنار تخت آخرین اِوِرِستش را برداشت. كوهی از جنس چوب كاج بود. گفت: "هدیه ی خانواده ی شرپا است." جبرئیل آن را در دست گرفت و چرخاند. پمبای خجول آن را هنگام خداحافظی به الی داده و گفته بود از طرف همه ی خانواده ی شرپا است. حال آن كه معلوم بود خودش آن را خراطی كرده است. اِوِرِست كوچكی بود با همه ی جزییاتش، شیب یخی و پله ی هیلاری كه آخرین مانع بر سر راه قله ی اِوِرِست است، همراه با مسیری كه آن دو برای رسیدن به قله پیموده بودند، با دقت تمام روی چوب خراطی شده بود. همین كه جبرئیل آن را گرداند و سر و ته نگه داشت، پیامی را دید كه به انگلیسی شكسته بسته پشت پایه اش كنده بودند: تقدیم به الی بی بی. شانس آوردیم. دفعه ی آخرمان باشد. اما الی به جبرئیل نگفت كه پیام شرپا او را ترسانده و به این فكر انداخته كه چنانچه بار دیگر به آن كوه ها گام نهد، بی تردید خواهد مرد. چرا كه آدمیان مجاز نیستند بیش از یك بار بر چهره ی خدا بنگرند. اما كوه شیطانی نیز بود. دوگانگیش چون دو روی یك سكه می نمود. با این وجود حتی پیام پمبا نیز در او نیازی چنان عمیق بیدار می كرد كه بی اختیار، چنان كه در اوج لذت جنسی باشد، ناله ای از لبانش بیرون می جست. برای این كه صحبتی از آن به میان نیاورده باشد، به جبرئیل گفت: "قله های هیمالیا تنها از جنس سنگ و خاك نیستند، بلكه از احساس نیز ساخته شده اند و این است كه هیمالیا را رعب انگیز می سازد. كوهی مركب از سرگیجه آورترین بلندی ها." الی چنان با مهارت و سادگی از واقعیت به تجرید می رسید كه شنونده از خود می پرسید شاید اختلاف آن ها را نمی داند و در بسیاری از مواقع خود نسبت به وجود چنین اختلافی به تردید می افتاد. الی اندیشه ی رام كردن كوه را از دیگران پنهان می كرد. اندیشه ای كه برای عملی كردنش حاضر بود بمیرد. و با این كه فقدان انحنای كف پایش از سرگرفتن كوهنوردی را ناممكن جلوه می داد، هنوز آلوده ی اِوِرِست بود و در سر طرحی ناممكن را می پروراند. همان كه شبح موریس ویلسون هرگز به انجام نرسانده بود: بازگشت از قله ی اِوِرِست به تنهایی. آنچه اعتراف نمی كرد این بود: پس از بازگشت به لندن باز هم موریس ویلسون را دیده بود كه با همان كلاه و لباس روی بام منزل نشسته بود. اما جبرئیل فرشته نیز از این كه شبح ركا مرچنت تعقیبش می كرد، كلمه ای بر زبان نیاورده بود. بله، با وجود آن همه نزدیكی هنوز مابینشان درهایی بسته بود و هر یك شبح خطرناكی را از دیگری پنهان می كرد. جبرئیل پس از شنیدن قصه ی سایر اشباح الی، اضطراب شدیدی را پشت جمله ی "باور می كنم، چون تو هستی كه می گویی"، پنهان كرد. اضطراب از اثبات درباره ی این كه جهان رؤیاها به دنیای بیداری رخنه می كند و سدهایی كه آن دو جهان را از هم متمایز می كرد، در هم می شكند و هر آن ممكن است در یكدیگر جاری شوند. مفهومش این بود كه به زودی همه چیز به آخر می رسد. یك روز صبح الی همین كه از خواب بی رؤیا بیدار شد، جبرئیل را دید كه غرق خواندن كتاب ازدواج بهشت و جهنم اثر ویلیام بلیك است. او آن را در نوجوانی، هنگامی كه كتاب و نوشته هنوز برایش احترامی در بر نداشت، خوانده، زیر بعضی از كلمات خط كشیده و در حاشیه نظرات و سؤالات خود را نوشته بود. جبرئیل همین كه او را بیدار دید شروع به خواندن حاشیه ها كرد: "كلمات قصار ساكنان جهنم: شهوت بُز نر نعمت خدا است." الی از فرط شرم و ناراحتی سرخ شد. جبرئیل ادامه داد: "یكی دیگر، این گفته ی قدیمی كه دنیا بعد از شش هزار سال در آتش خواهد سوخت درست است. من خودم آن را در جهنم شنیده ام. راستی این عكس كیست؟" و عكس خواهر مُرده اش النا را كه لابه لای صفحات كتاب مدفون شده بود به دستش داد. النا یكی دیگر از معتادان و قربانیان اشباح بود. الی گفت: "ما زیاد درباره ی او گفتگو نمی كنیم." دوزانو روی تخت نشسته بود، برهنه بود و موهای كمرنگش چهره اش را پنهان می كرد: "آن را بگذار لای كتاب بماند." اندیشید: من به مفهوم اورگانیك و محدود كلمه نه خدا را دیدم، نه صدایش را شنیدم، ولی حواسم جاودانگی را در هر آنچه كه هست دریافت. جبرئیل كتاب را ورق زد و عكس النا كُن را پَهلوی تصویرِ "انسانی كه زندگی دوباره یافته" نهاد. تصویر مردی را نشان می داد كه بالای تپه ای نشسته بود و از پشت سرش نور می تابید. اندیشید: گمان می كنم فرشته ها آن چنان مغرورند كه خود را منحصر به فرد می دانند. الی چهره اش را با دو دست پوشاند. جبرئیل كوشید دلداریش بدهد. گفت: "اینجا نوشته ای به گفته ی كاردینال آستر، دنیا ۴۰۰۴ سال قبل از میلاد مسیح آفریده و در سال ۱۹۹۶ به آخر می رسد. بنابراین هنوز برای پرداختن به انواع لذت ها فرصت داریم." الی سرش را به علامت منفی تكان داد: بس است. و جبرئیل باقی حرفش را خورد. * النا در بیست سالگی لندن را تسخیر كرده بود. با صد و هشتاد سانتیمتر قد و هیكل برازنده اش در لباس دوخت یكی از خیاط خانه های مشهور پاریس كه مزیّن به زنجیر طلا بود، غوغا می كرد. او از بچگی اعتماد به نفس عجیبی داشت و هنگام راه رفتن سرش را طوری بالا می گرفت كه انگار همه ی كُره ی زمین را از آن خود می دانست. چیزی كه دوست داشت شهر بود و در آن خود را چون ماهی در آب آزاد و راحت می یافت. النا در بیست و یك سالگی در وان آب سرد غرق شده بود. بدنش پُر از مواد مخدر بود. مگر ممكن است؟ الی فكر می كرد او در آب هم مثل ماهی بود. اگر ماهی بی جهت در آب بمیرد، پس آدم هم باید از نفس كشیدن قالب تهی كند. آن روزها الی كه هجده، نوزده سال بیشتر نداشت، به اعتماد به نفس النا حسادت می كرد. الی كدامیك از عناصر چهارگانه را بیشتر می پسندید؟ امروز كه كف پای كوهنورد كهنه كار هیمالیا انحنایش را از دست داده بود، محرومیت از كوهنوردی سخت رنجش می داد. برای كسی كه به افق های متعالی دست یافته باشد، بازگشت به جزیره ی باریك زندگی روزمره و تحمل منكوب شدن امیدها كار ساده ای نیست. اما واقعیت این بود كه پاهایش به او خیانت كرده بودند و كوه مرگ می آفرید. النای اسطوره ای، دختری كه تصویرش روی جلد مجله های مد را تزیین می كرد، به جاودانگی خود ایمان داشت. یكبار وقتی الی برای دیدارش به آپارتمانش رفته بود، با وجود اصرارهای النا از خوردن قرص مخدر خودداری كرده و بعد زیرلبی گفته بود كه به مغز صدمه می زند. مثل همیشه در حضور خواهر دست و پایش را گم می كرد. النا با آن چهره، چشمان درشت و چانه ی خوش تركیب كه تأثیر عجیبی روی آدم می گذاشت، با حالتی تمسخرآمیز به او خیره شده و گفته بود: "تو كه كمبودی نداری. خیال كن چند سلول هم تلف بشود. چه فرقی می كند؟" ظرفیت اضافی مغز سرمایه ی النا بود. سلول هایی كه در جستجوی تعالی همچون پول خرجشان می كرد. می خواست بالا برود و به اصطلاح مد آن روزها پرواز كند. مرگ نیز چون زندگی شكرین به سراغش آمده بود. كوشیده بود خواهر كوچكش اَله لویا را بهتر كند: "هیچ می دانی دختر خوشگلی هستی؟ چرا هیكلت را توی این لباس های گل و گشاد می پوشانی؟ هیكل به این قشنگیَت را." شبی الی را لباس پوشانده بود. یك دست لباس زیتونی زلم زیمبودار كه به سختی بدنش را می پوشاند. الی با خود گفته بود: "دارد مثل آبنبات بسته بندیم می كند. چه خواهری. انگار می خواهد پشت ویترین نمایشم بدهد. خیلی ممنون." با هم به كلوپی رفته بودند كه پُر از اَشراف جوان و شنگول بود و الی همین كه سر النا را دور دیده بود، زده بود به چاك. یك هفته بعد، خجل از این كه خودش را ترسو نشان داده و به اِبراز محبت خواهر پاسخ نگفته بود، نزدش رفته و در همان آپارتمانی كه او آن را "آخر دنیا" می نامید، در برابرش نشسته و اقرار كرده بود كه باكره نیست. اما خواهر بزرگ كشیده ای توی گوشش خوابانده و هرچه از دهانش در می آمد به او گفته و دست آخر فاحشه اش خوانده بود: "النا كُن به هیچ مردی اجازه ی دست درازی نمی دهد." گویی از این كه خودش را به نام بخواند احساس قدرت می كرد: "فهمیدی؟ كسی حق ندارد به من دست بزند. من ارزش خودم را می دانم. می دانم به محض این كه كارشان را كردند، زن همه ی جاذبه اش را برایشان از دست می دهد. باید حدس می زدم تو جنده از آب در می آیی. حتماً طرف یكی از این كمونیست گشنه ها بوده، نه؟" النا پیش داوری های پدر را در این زمینه به ارث برده بود، در حالی كه خوب می دانست الی این گونه نمی اندیشد. از آن پس یكدیگر را به ندرت دیده بودند. النا تا هنگام مرگ همچنان در مقام ملكه ی باكره ی شهر باقی بود- این را كالبدشكافی ثابت كرد- در حالی كه الی دیگر زیر لباسش شورت و سینه بند نمی پوشید، در مجله های كم تیراژ و اِفراطی كارهای كوچك می گرفت و عمدا برخلاف خواهر باكره اش رفتار می كرد. گویی هر عمل جنسی، سیلی ای بود بر گونه ی خواهری كه نگاه خیره و غضبناك و لب های سفید داشت. در ظرف دو سال سه بار سقط جنین كرده و اخیراً از خطرات كاربرد طولانی قرص های ضد حاملگی آگاه شده بود. الی خبر مرگ خواهر را از تیتر درشت روزنامه ای در یك كیوسك دریافت: "مرگ مانكن در حمام اسید." نخستین چیزی كه به ذهنش رسید این بود كه روزنامه نویس ها دست از سر مُرده هم بر نمی دارند. اما اشكی نریخت. به جبرئیل گفت: "تا چند ماه بعد مُدام عكس هایش را در مجلات می دیدم. گویا برنامه ی چاپ آن ها را از قبل ریخته بودند. پیكر النا پوشیده در چند قطعه حریر در صحرای مراكش موج می زد و یا در دریای "سایه ها" در كره ی ماه، با چند دستمال ابریشمی كه روی سینه و باسنش گره خورده بود و كلاه فضانوردی كه به سر داشت، نیمه برهنه می خرامید." الی بنا كرد روی عكس خواهرش سبیل كشیدن. كفر روزنامه فروش ها را در آورده بود. هر وقت دستش می رسید، عكس النا را از میان مجله ها پاره و بعد مچاله می كرد. شبح النا گاه و بی گاه به سراغش می آمد و الی بی اختیار به خطرات "پرواز" می اندیشید. چه سقوط ها و جهنم هولناكی انتظار این آدم های ایكاروس نما را می كشید. رفته رفته روح النا را زیر شكنجه می دید: اسارت در جهان ایستای تقویم ها. با آن سینه بند پلاستیكی سیاه و چند برابر بزرگتر از سینه های خودش و لبخندهای مصنوعی و ژست سكسی كه می گرفت تا روی شكمش پیام های تجارتی را چاپ كنند، النا در جهنمی اختصاصی می زیست. الی تازه فریادی را كه از چشمان خواهرش بیرون می جهید دریافته بود. اضطراب او را از این كه برای ابد در دام ورق پاره های مد اسیر گشته است. النا زیر شكنجه ی شیاطین در آتش می سوخت و قادر به كمترین حركتی نبود... بعد از چندی به فروشگاه هایی كه پشت پیشخوانشان عكس خواهرش به رهگذران زل زده بود، پا نمی گذاشت. دیگر نمی توانست به مجلات بنگرد و همه ی عكس های النا را كه در خانه داشت پنهان كرده بود. به خاطره ی خواهر گفت: "خداحافظ یلنا. ناچارم به تو پشت كنم." بچه كه بودند یلنا صدایش می كرد. "اما آخرش مثل او از آب درآمدم." كوه ها برایش آواز می خواند و او نیز در جستجوی تعالی، سلول های مغزش را به خطر افكنده بود. پزشكان ماهر و متخصص در مشكلات كوهنوردان بارها با اعتماد كامل اثبات كرده بودند كه انسان نمی تواند در ارتفاع بیش از هشت هزار متری بدون كاربرد وسایل مصنوعی تنفسی و كپسول اكسیژن زنده بماند. می گفتند در آن ارتفاع چشم چنان خونریزی می كند كه امكان بهبود برای همیشه از بین می رود و در مغز چنان انفجاری آغاز می شود كه بی درنگ میلیون ها سلول را از دست می دهد. و صدمه ی جبران ناپذیر آن به زودی كوهنورد را به دیار نیستی می كشاند. در یخ بندان قله های مرتفع جسدهای كور صحیح و سالم مانده بودند تا تجربه هایشان را بازگویند. سلول های رزرو در مغز جای آنچه را از دست رفته پُر می كند. از آن گذشته چشم هایش هم ترك برنداشته بودند. پس چه شد حرف دانشمندان درست از آب درنیامد؟ الی همانطور كه زیر ملافه ی ابریشمی كه به چتر نجات می ماند، دراز كشیده بود گفت: "نظر آن ها با پیش داوری همراه است. زیرا توان سنجش و ارزیابی اراده ی انسان را ندارند، به همین خاطر هم از محاسبات خود آن را حذف می كنند، اما اصل كار اراده است. بدون آن نمی توانی تا قله ی اِوِرِست بالا بروی. اراده و خشم. جمع این دو همه ی قوانین طبیعی را بی اثر می كند، دست كم در كوتاه مدت. و این شامل قانون جاذبه نیز می شود. البته نباید زیاده رَوی كرد." با این حال صدمه را خورده بود. بعضی وقت ها حافظه اش به كلی از كار می افتاد. آن هم سر چیزهای كم اهمیت و پیش بینی ناپذیر. مثلاً یك بار در دكان ماهی فروشی كلمه ی ماهی را از یاد برده بود و بار دیگر صبح مسواكش را برداشته و با ذهنی خالی به آن زل زده بود. كاربرد آن را به خاطر نمی آورد. و صبح دیگری در كنار جبرئیل بیدار شده، نزدیك بود تكانش بدهد و بپرسد تو كی هستی؟ در رختخواب من چه می كنی؟ خوشبختانه حافظه اش به موقع به كار افتاده بود. به جبرئیل گفته بود: "امیدوارم موقتی باشد و به زودی خوب بشوم." اما تا به امروز ظهور شبح موریس ویلسون را كه روی بام خانه های اطراف می نشست و دست و بازو را به نشانه ی دعوت تكان می داد، به هیچ كس نگفته بود. * الی زنی شایسته، ماهر و از بسیاری جهات قوی و پُرمهابت بود. خلاصه خصلت های یك ورزشكار دهه ی ۸۰ را داشت. از مشتری های شركت عظیم روابط عمومی مك موری بود و از نظر مالی كاملا تضمین و حمایت می شد. این روزها هم در فیلم های تبلیغاتی دیده می شد و كالاهای ورزشی شركت خودش را برای جلب آماتورها و افرادی كه تعطیلات را در سفر می گذراندند به معرض نمایش می گذاشت. سبك كارش طوری بود كه به قول هال ولانس "جماعت مشتری" را به حداكثر می رساند. الی دختر طلایی بام دنیا. بازمانده ی دو دختری كه اُتو كُن "شاه دخترانم" می نامید. یلنا، انگار باز هم دارم پا جای پای تو می گذارم. تصویر زنی كه می خواهد در دنیای مردانه ی ورزش بدرخشد، می بایست مردم پسند باشد. از این رو ایده ی ملكه ی یخ سخت به كار می آمد. از آن ایده های پول ساز بود. به خصوص حالا كه الی به سنی رسیده بود كه به ایده آل های اِفراطی نوجوانی با گونه ای بی تفاوتی می نگریست و برای رسیدن به موفقیت آماده ی سازش بود. مثلاً حاضر شده بود در شوهای تلویزیونی شركت كند و به پرسش های كنایه آمیز مسؤول برنامه كه مثل همیشه در اطراف چگونگی روابط با مردها در ارتفاع بیست هزار پایی دُور می زد، پاسخ گوید. اگرچه تصویر نمایان و پُرجنب و جوشی كه از خود می داد، با آنچه خودِ واقعیش می شمرد خوانایی نداشت: او خود را آدمی تك رو و در زندگی خصوصی رازدار می شمرد و الزامات روابط شغلی به تضادی درونی دچارش می كرد. اولین درگیریش با جبرئیل هم بر سر همین موضوع پیش آمد. او با روراستی همیشگیش گفته بود: "حالا كه می دانی خبرنگارها و دوربین ها در به در دنبالت می دوند از دستشان در می روی، اما اگر دیگر ندویدند چه می كنی؟ حتماً آن وقت كار برعكس می شود." بعد از آشتی با جبرئیل بر سر ستاره شدن خودش شوخی كرده بود (از آنجا كه نخستین دختر بلوند، دلربا و لوندِ فاتح اِوِرِست بود، سر و صدا و هیاهو در اطرافش زیاد بود و مردهای جذاب برایش عكس می فرستادند. پولدارها به مهمانی های آنچنانی دعوتش می كردند و بعضی ها هم نامه های سراسر فحش و بدوبیراه برایش می فرستادند.) "حالا كه تو از سینما كناره گیری كرده ای، من می توانم شروع كنم. شاید هم این كار را بكنم." و آن وقت جبرئیل چنان با حرارت گفت: "باید از روی جسد من رد بشی." كه الی یكه خورد. علی رغم عمل گرایی و تمایلش به وُرود به آب های آلوده ی واقعیت و شنا در مسیر كلی آن، هرگز این احساس را كه فاجعه ای در كمین است، از دست نداد. احساسی كه مرگ ناگهانی پدر و خواهر بازمانده و او را به كوهنوری محتاط بدل كرده بود. از آن گذشته مرگ دوستان تحسین انگیزش هنگام پیمودن كوه های مختلف، احتیاط را در او بیشتر پرورده بود. به جز هنگام كوهپیمایی، این احساس در مواقع عادی حالت خاصی به چهره اش می بخشید. گویی سنگری است كه برای حملات اجتناب ناپذیر آماده می شود. این حالت باعث شده بود كه به زن سرد كوه ها شهرت پیدا كند و كسی زیاد طرفش نرود. خودش می گفت تنهایی بهای تك روی است- اما تضادهای وجود الی یكی دو تا نبودند، هرچه باشد تازگی احتیاط را به دور افكنده و هنگام آخرین حمله به اِوِرِست بدون كپسول اكسیژن فرود آمده بود. آژانس در نامه ی رسمی تبریك آمیزی كه برایش فرستاده بود نوشته بود: "گذشته از سایر مفاهیمی كه این اقدام شما به همراه دارد، باید اذعان داشت كه به شما چهره ای انسانی می بخشد و نشان می دهد كه جرأت آن را دارید كه بگویید هرچه باداباد و این جسارت بُعد جدید و مثبتی را در رابطه با شخصیت شما می آفریند." حالا داشتند روی جنبه ی تبلیغاتی آن كار می كردند و الی لبخندزنان به جبرئیل كه به سوی بخش پایینتر بدنش پیش می رفت نگریست و با خستگی اندیشید: "و حالا تو وارد زندگیم شده ای. ای غریبه ی هم خانه ام. فكرش را بكن، من حتی ترا بغل كردم و به درون آپارتمان آوردم. خُب تقریباً، من هم اگر جای تو بودم بدم نمی آمد." اما جبرئیل به این گونه زندگی خو نكرده بود و چون به خدمتكار عادت داشت، لباس، خُرده ریز و كیسه های چای مصرف شده را جمع آوری نمی كرد. از آن هم بدتر، همه چیز را می انداخت زمین. یعنی می گذاشت بیفتند تا بعداً كسی برشان دارد و در آن حال ناخودآگاه مُدام به خودش اثبات می كرد كه پسر بچه ی فقیر كوچه پس كوچه ها دیگر مجبور نیست در خانه دست به كوچكترین كاری بزند. و این تنها عیبش نبود كه كفر الی را درمی آورد، او در دو لیوان شراب می ریخت و جبرئیل شراب خود را تند می نوشید و تا الی رو برمی گرداند، شراب او را هم سر می كشید و آن وقت با چهره ای فرشته وار و حالتی عاری از گناه می گفت: "باز هم داریم، نه؟" رفتارهای دیگرش هم ناپسند بودند. دوست داشت بگوزد و بی آن كه از نجات خود از میان برف ها سپاسگذار باشد، از كوچك بودن آپارتمان شكایت می كرد: "تا میام دو تا قدم بردارم سرم می خورد به دیوار." به تلفن با بی ادبی پاسخ می داد و اصلاً نمی پرسید تلفن كننده كیست. خود به خود این كار را می كرد: ستاره های سینما در بمبئی وقتی پادو در دسترس نبود كه به تلفن پاسخ بدهد و ارباب رجوع را دست به سر كند، این گونه رفتار می كردند. یك بار كه این بلا را بر سر آلیسیا آورده بود، سرانجام وقتی دخترش را آن سوی خط گیر آورده بود، گفته بود: "الی جون مرا ببخش، اما راستش انگار این دوست پسرت از دارالمجانین فرار كرده." "گفتین دارالمجانین مادر؟" در اینجا آلیسیا كه می دانست جبرئیل از صادرات هند است با لحنی اَشرافی جواب داد: "بله جانم، دارالمجانین. از بس ادای میمون را در آورده به آنجا بردنش." هنوز هم هر وقت می خواست، می توانست با این لحن صحبت كند و با وجود این كه پس از مرگ شوهر تصمیم گرفته بود ساده بپوشد و بی تكلف رفتار كند، پنداری اَشراف منشی در خونش بود. الی كه یقین نداشت بتواند با جبرئیل زندگی كند، از ادامه ی بحث با مادر خودداری كرد. اگرچه او كُره ی زمین را پیموده و از آسمان فروافتاده بود، اما هرچیز جای خود را دارد و نه تنها وضع خودش را با او نمی توانست در دراز مدت پیش بینی كند، بلكه می دید در این مدت هم فضای مابینشان ابری است. هرچه بود اكنون می كوشید این مردی را كه تصور می كرد عشق زندگی او شده بهتر بشناسد. آخر جبرئیل چنان نسبت به این رابطه یقین داشت كه از دو حال خارج نبود، یا این كه درست فهمیده بود، و یا عقلش پاره سنگ می برد. مشكل زیاد پیش می آمد. الی از میزان دانش جبرئیل بی خبر بود و نمی دانست از او چه انتظاری می تواند داشته باشد. مثلاً یك بار با اشاره به لوزهین، قهرمان شكست خورده ی شطرنج، مخلوق رُمان نابوكف، كوشید احساس خود را در مورد احتمال بروز فاجعه بیان كند. لوزهین به این نتیجه رسیده بود كه در زندگی نیز همچون شطرنج، برخی از تركیب ها سرانجام شكستی اجتناب ناپذیر به همراه دارد. هرچند نظر الی اندكی متفاوت بود و بروز فاجعه را نه پیامد طرح ها و تركیب های تكرار پذیر عوامل، بلكه گریزناپذیری آنچه قابل پیش بینی نمی باشد می انگاشت. اما جبرئیل با چنان حالت زخم خورده ای به او خیره شد كه فهمید نام نابوكف هرگز به گوشش نخورده است، چه برسد به دفاع، عنوان كتاب. اما از طرفی او با این سؤال كه: "پدرت از چه نظر به پیكابیا علاقه داشت؟" الی را به شگفتی می آورد و در دنباله می گفت: "هرچه باشد اُتو كُن قبلاً اسیر اردوگاه های وحشت نازی ها بوده و این مانند نئوفاشیست ها به ماشین آلات و نیرو و شكوه غیرانسانی آن دل ببندد غریب است." می گفت: "هر كس با ابزار و آلات سر و كار داشته باشد، همانطور كه همه داشته اند، می داند كه قبل از هرچیز یك نكته در آن ها مشترك است. چه دوچرخه باشند، چه كامپیوتر، هر آن ممكن است خراب بشوند." الی شروع كرد بگوید: "تو این چیزها را از كجا..." اما از لحن آمرانه ی خودش خوشش نیامد و حرفش را خورد. اما جبرئیل بی غرور جواب داد اولین بار كه چیزی درباره ی مارینتی شنیده بوده، درست متوجه موضوع نشده و خیال می كرده مكتب فوتوریسم مربوط به نوعی از خیمه شب بازی است: "منظورم ماریونت یا كات پوتی است. وقتی بود كه می خواستم فنون پیشرفته ی خیمه شب بازی را در فیلمی به كار ببرم تا نقش شیاطین و موجودات ماوراء الطبیعی را بازی كنم. این بود كه كتابی در این باره خریدم." جبرئیل، مرد خودآموخته، این حرف را طوری می زد كه انگار آمپولی به خود تزریق كرده است. برای دختری كه در خانه اش كتاب شیئی مقدس به شمار می آمد- پدرش همه را وادار می كرد هر كتابی را كه تصادفاً بر زمین می افتاد بردارند و سپس آن را ببوسند- و او با بی احترامی واكنش نشان داده، صفحاتی را كه لازم داشت یا نمی خواست پاره می كرد و روی صفحات كتاب ها هرچه دلش می خواست می نوشت تا به این وسیله نشان بدهد كه خودش قادر مطلق است، بی احترامی جبرئیل نسبت به كتاب، كه با تجاوزكاری همراه نبود و این كه بی نیاز از خرابكاری آنچه می خواست از كتاب برمی گرفت، نكته ی تازه و مثبتی بود. الی از جبرئیل می آموخت، در حالی كه ظاهراً جبرئیل نسبت به دانش و خِرَد او بی تفاوتی نشان می داد. مثلاً جای لباس چرك را نمی خواست بداند. وقتی الی خواست گوشزد كند كه هركس باید به سهم خود كاری انجام دهد، چنان حالت قهرآلودی به خود گرفت كه پنداری انتظار داشت نازش را بكشند. اما الی از خودش تعجب كرد، چون درست همان گونه رفتار كرد كه جبرئیل می خواست. بالأخره به این نتیجه رسید كه بدترین خصلت جبرئیل این است كه تصور می كند بر اثر انتقاد دیگران خوار می شود. الی نمی توانست كمترین چیزی را به او گوشزد كند و هرچند منطقی، آرام و مهربان سخن می گفت، به او برمی خورد و در پاسخ داد می كشید: "برو، برو هوا بخور." و به اندرون غرور زخمیش عقب نشینی می كرد. و دلرباترین خصلتش این بود كه به طور غریزی می دانست الی چه می خواهد و هر وقت اراده می كرد می توانست به پنهانی ترین زوایای قلب او دست یابد. از این رو عشق بازیشان همچون برق گرفتگی بود. جرقه ی كوچكی كه در نخستین بوسه بیرون جهید، به هیچ وجه استثنایی نبود و مُدام تكرار می شد. گاه هنگام عشقبازی الی یقین می یافت صدای جهیدن برق را در اطرافشان می شنود و گاه موهایش راست می ایستاد. به جبرئیل گفت: "این مرا به یاد آلت مصنوعی می اندازد كه در دفتر كار پدرم امتحان كردم." و هر دو زدند زیر خنده- آن وقت سریع پرسید: "من عشق زندگیت هستم؟" و جبرئیل به همان سرعت پاسخ داد "معلوم است." قبلاً نزد او اعتراف كرده بود كه شایعاتی كه درباره ی سرد مزاجیش بر سر زبان ها افتاده، چنان هم از واقعیت به دور نیست: "مدتی بعد از مرگ یلنا، آن حالتش هم به من سرایت كرد." دیگر به این كه معشوق های متعددش را به خواهر نمایش دهد نیازی نداشت: "از این گذشته دیگر لذتی هم نمی بردم. بیشترشان سوسیالیست های انقلابی بودند كه در آرزوی زنان قهرمانی كه در اقامت های كوتاهشان در كوبا دیده بودند، به من روی می آوردند. هیچ كدام به آن زنها دست نزده بودند. تمرین جنگی آدم را خسته می كند. از آن گذشته پاكی ایدئولوژیك همه را می تاراند. این بود كه در حالی كه زیر لب آهنگ كوآنتانامرا را زمزمه می كردند به خانه باز می گشتند و به من تلفن می زدند." هر طوری بود دكشان كرده بود: "با خودم گفتم بگذار بهترین مغزهای این نسل روی تن زن بدبخت دیگری درباره ی قدرت سخنرانی كنند. من دیگر كاری با آن ها ندارم." آن گاه كوهنوردی را آغاز كرده بود. می گفت: "می دانی چرا؟ چون می دانستم آن ها هرگز تا آن بالا تعقیبم نمی كنند. اما بعدها گفتم به درك. می خواهند بكنند، می خواهند نكنند. من خودم كوهنوردی را دوست دارم." شبی یك ساعت پا برهنه از پله ها تا خیابان نوك پایی بالا و پائین می رفت تا بلكه انحنای كف پایش به حال اول برگردد. آن وقت بی حال روی كوسن ها می افتاد. قیافه اش خشم آلود می شد و جبرئیل بیهوده در اطرافش می پلكید. آخر سر مشروبی برایش می ریخت. بیشتر ویسكی ایرلندی می نوشیدند. از وقتی مشكل پاهایش جدّی شده بود بیشتر مشروب می نوشید. (صدایی از طرف آژانس پی- آر از پشت تلفن گفته بود: "تو را به خدا نگذار خبر پاهایت به جایی درز كند. چون اگر مردم بفهمند، دیگر همه چیز فینی تو. باید پرده ی پایان نمایش را بیندازیم و به خانه هایمان بازگردیم. سایونارا. شب به خیر). در بیست و یكمین شبی كه با هم می گذراندند، پس از سركشیدن پنجمین لیوان دوبل ویسكی گفته بود: "می دانی چرا رفتم آن بالا؟ نخندی ها. برای این كه می خواستم از بدی و خوبی فرار كنم." جبرئیل خنده اش نمی آمد. با لحنی جدّی پرسید: "مگر به نظر تو كوه ها در ماورای اخلاقند؟" الی ادامه داد: "این چیزی بود كه در انقلاب آموختم: اطلاعات را در قرن بیستم از بین بردند. تاریخ دقیقش را نمی دانم- خُب در این صورت منطقی است. این هم جزو آن دسته اطلاعاتی بوده كه از بین رفته. از زمانی كه اینطور شده ما همه داریم در افسانه ها زندگی می كنیم. می فهمی؟ همه چیز بر اثرِ جادو پدید می آید و ما اصلاً نمی دانیم چی به چیست و چه دارد بر سرمان می آید. در چنین وضعی از كجا می خواهی اختلاف میان نیك و بد را بدانی؟ ما حتی نمی دانیم جریان چیست. بنابراین فكر كردم از دو حال خارج نیست. یا باید خودت را به آب و آتش بزنی تا از موضوع سر در بیاوری، یا این كه بروی كله ی كوه بنشینی، چون همه ی واقعیت ها به آنجا منتهی می شوند. می خواهی باور كن، می خواهی نكن. كوه زمینی است برافراشته كه از این شهرهایی كه همه چیزشان ساختگی است می گریزد. شهر مأمن دروغ است و تارك كوه، آن بالا، در مكانی كه دروغ گویان از فرط وحشت جرأت پا نهادن به آن را ندارند، پنهان می شود. دروغگویان از هول تركیدن مغزشان به قله ها صعود نمی كنند. اما واقعیت در آن بالا است. من آنجا بوده ام." خوابش برد و جبرئیل او را بغل كرد و در رختخواب نهاد. پس از شنیدن خبر مرگ جبرئیل بر اثر سقوط هواپیما، با میدان دادن به تخیلات و بازآفریدن عشق گم شده اش، خود را آزرده بود. جبرئیل نخستین مردی بود كه پس از پنج سال با او عشق بازی كرده بود. پس این رابطه چندان كم اهمیت نبود. الی اشتهای جنسی را از خود می راند، چرا كه به طور غریزی دریافته بود آن اشتهای عظیم با میدان یافتن، تمامی وجودش را خواهد بلعید، و این كه غریزه ی جنسیش برایش مسأله ای بزرگ بوده و خواهد بود. قاره ای تاریك كه می بایست برایش طرح و نقشه تهیه شود و او آمادگی آن را نداشت. مایل نبود همچون كاشفان آن ساحل ناشناخته را بازرسی كند. هنوز چنین تمایلی را در خود احساس نمی كرد. با این حال هرگز این احساس كه از نشناختن عشق لطمه دیده است را از دست نداده بود. این را كه نمی دانست به مالكیت مطلق آن جن آشنا در آمدن، از شوق پَر كشیدن و محو معشوق شدن و گشودن دریچه های روح چه طعمی دارد. عشق و عاشقی برایش تنها واژه هایی بودند، چرا كه آن پدیده را نمی شناخت. در عالم خیال با خود گفته بود اگر نزدم آمده بود وجودش را می آموختم، گام به گام، تا بالاترین قله می پیمودمش. من كه به سبب ضعف استخوان پایم از پیمودن كوه ها محرومم، كوه درون او را می جستم، در آن اردو می زدم، كوره راه هایش را فرا می گرفتم، به مناطق بهمن گیر، پرتگاه ها و لبه های سُستش می پرداختم. منی كه قله ها را تسخیر كرده و رقص فرشتگان را دیده ام. اما هیهات كه معشوقم از دست رفته و در بستر اقیانوس خفته است. و سپس معشوق را بازیافت- شاید جبرئیل هم خیالپردازی كرده، در ذهن از الی زنی ساخته بود كه در راهش می بایست همه چیز را فدا كرد و تنها به او عشق ورزید- خب، این كه تعجبی ندارد. خیلی ها این كار را می كنند و گاه در خیالپردازی، در كنار یكدیگر همچنان در پس پرده ی پندار می مانند و عیوب یكدیگر را از دیدگاهی خاص به حُسن بدل می سازند، تصور را به جای واقعیت قالب می كنند و با هم بودن را می آموزند، یا برعكس. همیشه كه همه چیز درست از آب در نمی آید. اما اگر خیال كرده اید كه جبرئیل فرشته و اَلی لویا كُن در این راه های آشنا گام برداشته اند، اشتباها رابطه ی آن ها را عادی فرض كرده اید. در حالی كه چنین نبود. اصلاً این رابطه هیچ چیزش معمولی نبود. از آن گذشته ایرادهای جدّی داشت. اُتو كن طبق معمول سر شام برای افراد خانواده كه با بی حوصلگی گوش فرا می دادند، سخنرانی كرده بود كه: "شهرهای مُدرن نمونه های كلاسیك هم جواری واقعیت های ناسازگار را به دست می دهند. آدم های نامربوط در اتوبوس ها كنار یكدیگر قرار می گیرند. انسانی با ابعاد دنیای درون خود روی خط كشی خیابان ایستاده و لحظه ای از تندی نور چراغ های یك اتومبیل چون خرگوش مژه می زند، در حالی كه پشت فرمان غریبه ای نشسته كه با او در تضاد كامل قرار دارد. و این گونه است كه شب ها در راهروهای مترو به یكدیگر تنه می زنند، اما درِ وُرودی های هتل كلاه خود را به رسم احترام برای دیگران برمی دارند، باز اگر وقایع این چنین بگذرند زیاد بد نیست، وای از زمانی كه با یكدیگر معاشرت آغاز كنند. آن وقت مثل اورانیوم و پلوتونیوم می شوند و هریك دیگری را تجزیه می كند. بوم." و آلیسیا گفته بود: "عزیزم، راستش را بخواهی من هم گاهی احساس می كنم ناجور هستم." عیب های عشق بزرگِ اَله لویا كُن و جبرئیل فرشته این ها بودند: ترس پنهان الی از آن كشش اسرارآمیز، یعنی عشق، كه باعث می شد از كسی كه از او توقع محبت و وفاداری داشت، رویگردان شود و یا این كه به او ضربه بزند. و رابطه هرچه عمیقتر و نزدیك تر، ضربه نیز شدیدتر می شد- چنان كه طرف مقابل كه با اعتماد كامل نسبت به او همه ی ابزارهای دفاعی ذهن خود را به دور افكنده بود، ضربه را به شدیدترین وجهی می خورد و ویران می شد. و این همان بلایی بود كه بر سر جبرئیل فرشته آمد. پس از این كه سه هفته ی تمام با چنان لذتی عشق ورزیده بودند- لذتی كه به هیچ یك تا آن زمان دست نداده بود- بی هیچ اخطار قبلی از زبان الی شنید كه بهتر است برود و برای خودش خانه ای پیدا كند، چون كه جا را تنگ كرده است. و احساس مالكیت و حسادت شگفت انگیزی كه تا آن زمان خود نیز از وجود آن بی خبر بود. چرا كه در گذشته هرگز زنی را گنجینه ای نشمرده بود تا لازم باشد به هر قیمت كه شده در برابر حملات راهزنانی كه الزاما قصد دست درازی داشتند از وی محافظت كند. و در این باره بعدها بیشتر خواهیم گفت. ایراد اصلی ای كه بعداً پیدا شد این بود كه جبرئیل فرشته تصور می كرد به واقعیتی پی برده است: این كه در حقیقت مَلِك مقرّب است كه به هیأت آدمیان درآمده- خیال نكنید فرشته های دیگر را قبول داشت. نه. او خود را جبرئیل، متعالی ترین ملائكه، می دانست (به خصوص حالا كه شیطان از درگاه خداوند رانده شده بود). * زمان چنان پیچیده در پرده های هوس و انزوا گذشته بود، كه حسادت وحشیانه و بی اختیار جبرئیل، از آن حسادت هایی كه به گفته ی ایاگو ]یكی از شخصیت های نمایشنامه ی اتللو اثر ویلیام شكسپییر.[ "تا مغز استخوان را فاسد می كند" مجال بروز نیافته بود، و برای نخستین بار با دیدن پوسترهایی كه الی نزدیكِ درِ وُرودی آپارتمان نصب كرده بود، نمودار شد. روی هر سه پوستر با پس زمینه ی كرم رنگ قاب های طلایی یك شكل، پیامی واحد به چشم می خورد: تقدیم به آ. با امید و آرزو، برونل. جبرئیل تا چشمش به پوسترها افتاده بود، در حالی كه بازویش را كاملا دراز كرده و با انگشت سبابه اش به پیام اشاره می كرد و با دست دیگر ملافه ای را كه به دورش پیچیده بود محكم نگه داشته بود، پرسیده بود منظور از آن چیست. (او در چنین پوششی در آپارتمان می گشت، چون تصور می كرد وقت آن رسیده كه آنجا را وارسی كند. گفته بود: "آدم كه نمی تواند همه ی عمرش را دراز كشیده بر پشت خودش، یا بر پشت تو بگذراند.") اما الی چیزی را به دل نگرفته، خندان گفته بود: "با این ملافه عین بروتوس ]دوست خائن ژول سزار در نمایشنامه ی شكسپیر.[ شده ای. جنایت و وقار از سر و رویت می بارد." و به شوخی افزوده بود: "تو نمونه ی یك مرد شرافتمند هستی." و بلافاصله از خشونت فریاد جبرئیل كه گفته بود: "زود باش بگو آن حرامزاده كیست" یكه خورده بود. گفت: "شوخی می كنی." جك برونل كار تبلیغاتی می كرد، پنجاه سال و خُرده ای سن داشت و آشنای پدرش بود. الی هرگز كمترین توجهی به او نكرده بود، اما او با این روشِ ساكت و فروخورده و فرستادن هدایایی از این قبیل، گاه و بی گاه عشقی می رساند. جبرئیل فریاد زد: "چرا آن ها را توی مستراح نینداختی؟" الی كه هنوز به میزان خشم او پی نبرده بود، با همان لحن ادامه داد كه پوسترها را به این سبب نگه داشته كه از تصاویرشان خوشش آمده است. و جبرئیل در جواب گفت: "حال آدم را به هم می زنند." و اما برونل كه از فرستادن آن هدایا نتیجه ای نگرفته بود، ناگزیر از نهانگاه به در آمده و خودی نشان داده بود. یك شب سرزده و نیمه مست به آپارتمان الی آمده و از كیف كهنه اش یك بطری رُم تیره رنگ بیرون كشیده بود. تا ساعت سه بعد از نیمه شب تمام محتویات بطری را سر كشیده و چون تمایلی به رفتن نشان نداده بود، الی برای یادآوری دیر بودن شب، به حمام رفته، دندان هایش را شسته بود و هنگام بازگشت برونل را سراپا برهنه وسط اتاق نشیمن یافته بود. بدنش به طرز شگفت انگیزی خوش تركیب و پوشیده از مقدار معتنابهی موهای خاكستری بود. تا چشمش به الی افتاد، بازوهایش را گشود و فریاد زد: "من مال تو ام. هر كاری می خواهی با من بكن." و الی با مهربانی وادارش كرده بود لباس هایش را بپوشد و كیفش را برداشته، از آپارتمان خارج شود. و برونل پس از آن هرگز بازنگشته بود. الی چنان راحت و خندان این داستان را برای جبرئیل باز گفت، كه انگار برای توفانی كه بعداً به بار آورد ابداً آمادگی نداشت. هرچند، شاید هم حالت از همه جا بی خبرش كمی ساختگی بود. (آخر این روزها میانه شان اندكی شكرآب شده بود.) به این امید كه جبرئیل بد رفتاری آغاز كند و هرچه بعداً پیش می آمد، به گردنش بیفتد... در هر حال جبرئیل ناگهان آتشی شده و الی را متهم به تغییر دادن پایان ماجرا كرد، ظاهراً تصور می كرد برونل بیچاره هنوز كنار تلفن انتظار می كشد و الی خیال دارد به محض این كه فرشته را دور دید، او را با خبر كند. پشت هم یاوه می بافت و حسادتی سنتی از خود نشان می داد. یعنی بدترین نوع حسادت را. همین كه این احساس خوف انگیز بر او غالب شد، بنا كرد به تراشیدن انواع و اقسام عشاقی كه در گوشه و كنار كمین كرده بودند. فریاد زد قصه ی برونل را برای مسخره كردن او تعریف كرده و منظور یك تهدید است و بی اختیار فریاد كشان ادامه داد: "تو می خواهی مردها جلوی پایت زانو بزنند. اما من اهلش نیستم." الی گفت: "كافی است. برو بیرون." خشم جبرئیل دو چندان شد و در حالی كه ملافه را سفت چسبیده بود به اتاق خواب رفت تا تنها لباسش را بپوشد. پالتوی گاباردین و كلاه خاكستری دون انریكه دایموند كه یادتان هست. الی كنار در ایستاده بود و تماشا می كرد. داد كشید: "خیال نكن برمی گردم." می دانست دستخوش چنان خشم و غضبی است كه راحت می تواند بگذارد و برود، اما در ته دل منتظر بود الی مهربان سخن بگوید، او را آرام كند و راه باقی ماندن را باز بگذارد. اما او شانه بالا انداخت و رفت. و درست در آن لحظه، در همان لحظه ای كه از شدت خشم منفجر می شد، مرزهای جهان در هم شكست و صدایی چون شكستن سد به گوشش رسید و در حالی كه اشباح دنیای رؤیاها همچون سیل از آن شكاف به جهان زندگی روزمره سرازیر می شدند، جبرئیل فرشته خدا را دید. از دید الیسیا (قهرمان یكی از كتاب های ویلیام بلیك) وجود خداوند در ذات هستی و مفهوم خشم و رنجش خلاصه می شد، ولی خدایی كه در برابر جبرئیل ظاهر شد، موجود ماوراء طبیعی نبود. او مردی را بر تختی نشسته دید: مردی هم سن و سال خودش، با قدی متوسط، بدنی گوشت آلود و ریش فلفل نمكی كه به موازات فك كوتاه كرده بود. شگفت انگیزتر این كه سرش در حال طاس شدن بود و معلوم بود موهایش شوره می زند. عینكی هم بود. این آن خداوندی كه انتظارش را داشت نبود. با تعجب پرسید: "شما كی هستید؟" (حالا دیگر ابداً به اله لویا كن فكر نمی كرد. اما او صدای صحبت جبرئیل را شنیده و اینك حیران و وحشتزده به درون اتاق می نگریست.) شبح جواب داد: "اوپرا والا، همانی كه آن بالا است." جبرئیل با حیله گری پرسید: "از كجا بدانم تو آن یكی، نی چه ی والا، همان كه آن زیر است، نیستی؟" پرسشی جسورانه بود و پاسخی سریع می طلبید. هرچند این پریزاد شبیه به میرزا بنویس ها بود، اما راحت می توانست همه ی ابزار و آلات غضب الهی را تجهیز كند. ناگهان ابرها پشت پنجره توده شدند، باد و رعد و برق ساختمان را به لرزه در آورد و درخت ها در دشت واژگون شدند: "ما داریم صبرمان را از دست می دهیم جبرئیل فرشته، شكی كه نسبت به وجود ما كردی دیگر كافی است." جبرئیل فرشته كه از خشم خدا غافلگیر شده بود، سرش را پایین انداخت: "ما اجباری نداریم طبیعت خود را به تو بنمایانیم. چه چند وجهی باشیم و وحدت را با جمع كردن اضدادی همچون دوپارونی چه نمایش دهیم و چه یكپارچه، سخت و نهایتا نیرومند باشیم، در اینجا برملا نخواهد شد." در این هنگام نگاه مذمت آمیزش بی اختیار به رختخواب نامرتبی كه میهمانش بر روی آن نشسته بود افتاد (و جبرئیل متوجه شد كه نشیمنگاه ایشان نیز همچون سایر نقاط بدنشان نورانی است.) "بهتر است دیگر از این شاخ به آن شاخ نپری. تو اشاراتی بر اثبات وجود ما خواستی، ما نیز در عالم رؤیا بر تو وحی نازل كردیم و از این طریق نه تنها طبیعت خود، بلكه واقعیت تو را نیز آشكارا نمایاندیم. اما تو علیه آن قیام كردی و در برابر خوابی كه در آن ما تو را بیدار می كردیم مقاومت نشان دادی. وحشت تو از واقعیت سرانجام ما را بر آن داشت كه خود را در این وضع ناراحت، در این وقت شب در منزل این زن به تو بنمایانیم. هنگام آن رسیده است كه به خود آیی. آیا ما تو را از میان آسمان نجات دادیم تا با این زن كه موهای بور و پاهای بیمار دارد به سر بری؟ جبرئیل، برای فرمان ما آماده باش." جبرئیل با فروتنی گفت: "من آماده ام. اصلاً خودم داشتم می رفتم." الی می گفت: "ببین جبرئیل، دعوا گذشت و تمام شد. گوش كن، من دوستت دارم!" اینك در آپارتمان تنها بودند. جبرئیل به آرامی گفت: "باید بروم." الی بازویش را چسبید و گفت: "گوش بده، فكر نمی كنم حالت هنوز سرجا آمده باشد." اما جبرئیل جواب داد: "تو كه مرا بیرون كرده ای، دیگر حق نداری درباره ی وضع مزاجیم قضاوت كنی." و بیرون رفت. اله لویا همین كه خواست به دنبالش برود دچار چنان پادردی شد كه به ناچار بر زمین نشست و بنا كرد گریستن. حالتش شبیه به هنرپیشه های فیلم های مبتذل و یا ركا مرچنت در آن روزی بود كه جبرئیل برای آخرین بار تركش كرده بود. در هر حال به قهرمانان داستان هایی شباهت یافته بود كه تصور نمی كرد علاقه ای به آن داشته باشد. * اختلالات هواشناسی مولود خشم خداوند نسبت به خادمش به پایان رسیده، شبی روشن و آرام بخش جایگزین آن گشته بود كه ماهی چاق و چله و خامه ای بر آن فرمانروایی می كرد. تنها تنه های درختان واژگون شده از نیروی آن وجود متعالی حكایت می كردند. جبرئیل كلاه تریلبی را روی سر پایین كشیده، با پول هایی كه محكم به دُور كمر بسته بود دست ها را در جیب گاباردین فرو برده- دست راستش به یك كتاب جیبی خورد- در سكوت شب از فرار خود شاد و شكرگزار بود. اكنون كه نسبت به مقام ملائكگی خود یقین یافته بود، همه ی آثار پشیمانی و تردیدهای سابق را از ذهن بیرون رانده، عزمی نوین را جایگزین آن كرد. عزم نسبت به این كه مردمان این شهر بی خدا را به راه حق بازگرداند و بركت كلام مقدس را بر آنان نازل سازد. احساس كرد خود قدیمش فرو می ریزد و با بی تفاوتی شانه بالا انداخت. با این حال بر آن شد تا مدتی به شكل انسان باقی بماند. زمان رشد و دگرگونی تا این كه بال هایش از كران تا كران را فرا گیرد هنوز نرسیده بود، هرچند یقینا به زودی آن نیز فرا می رسید. خیابان های شهر گِرد او حلقه زده چون ماران پیچ و تاب می خوردند. لندن بار دیگر بی ثبات و دمدمی مزاج شده، طبیعت واقعی و زجر كشیده اش را می نمایاند. اضطراب شهری كه احساس خویشتن را گم كرده در اكنونی سترون و خشمگین، آكنده از صورتك ها و تقلیدهای مسخره فرو می غلطید. شهری خفه و كج و معوج از تحمل حضور اجباری گذشته كه در آمیزه ای تهی و مسكین همان نگاه گذشته را به سوی خود می كشید. جبرئیل آن شب و فردایش را در خیابان های شهر پرسه زد و روزها و شب های بعد نیز چنان به گشت و گذارهای بی هدف خود ادامه داد كه پس از چندی روشنایی و تاریكی مفهوم خود را برایش از دست دادند. انگار دیگر به غذا و استراحت نیازی نداشت و تنها خواستش حركت مداوم در شهر پُرشكنجه ای بود كه اكنون تار و پود آن دگرگون گشته بود. خانه های ثروتمندان از وحشت مجسم، بناهای دولتی از شكوه بیهوده و سرزنش و مسكن های درهم و برهم فقیرانش از اغتشاش و رؤیای آنچه نداشتند ساخته شده بود. از چشمان فرشته كه می نگریستی، به جای سطح، جوهر می دیدی. فساد روح از ورای پوست مردم در خیابان ها و سخاوت برخی طبایع را مشاهده می كردی كه به شكل پرنده ای نشسته بر شانه ها ظاهر می شد، در حالی كه در شهر مسخ شده گام برمی داشت، كوتوله هایی را دید كه در گوشه های بناها نشسته بودند. كوتوله هایی از جنس نیرنگ كه پَرهاشان به بال و پَرِ خفاش می ماند. و اجنه را مشاهده كرد كه مانند كرم از گوشه ی كاشی های شكسته آبریزگاه های مردانه بیرون می خزیدند. مانند ریچالموس، كشیش قرن سیزدهم بود كه به محض بستن چشمانش توده های ابرگونه ی شیطانك ها را می دید كه گِرد تك تك مردان و زنان جهان حلقه زده اند و همچون ذرات خاك در اشعه ی خورشید می رقصند. جبرئیل نیز اكنون با چشمان باز چه در نور ماه و چه در روشنایی روز به حضور دشمن خویش در همه ی مكان ها پی می برد- بیایید به این واژه های كهن مفهوم اصلیش را باز دهیم: شیطان را می گویم. او به حضور شیطان در هركجا پی می برد. اكنون كه نقش مَلِك مقرّب را بازیافته و ظاهراً اندك اندك یادها و خِرَدِ كاملِ سُروشان به او ارزانی می شد، به خاطر می آورد كه مدت ها قبل از سیل بزرگ، برخی از فرشتگان (قبل از همه، نام های سمجزه و عزرائیل به ذهنش می رسید) از بهشت رانده شده بودند. آنان از روی هوس با دختران آدم درآمیخته و نژاد پلید غولان را پدیدآورده بودند. اكنون به خطری كه با ترك كردن خانه ی اله لویا از آن نجات یافته بود پی می بُرد. ای كاذبترین موجودات! شاهزاده خانم نیروهای هوا! مگر هنگامی كه نخستین وحی بر پیامبر- نام او قرین صلح باد- نازل شد، بر سلامت عقل خود تردید نكرد؟ و چه كسی یقین اعتماد آفرینی را كه نیازمند آن بود به وی تقدیم كرد؟ خُب معلوم است، خدیجه، همسرش. این خدیجه بود كه به او اطمینان بخشید كه نه دیوانه، بلكه پیامبر خداوند است. در حالی كه اله لویا برای او چه كرده بود؟ گفته بود انگار خودت نیستی. فكر نمی كنم حالت كاملا سرجا آمده باشد. ای الهه ی ستایش انگیز، آفریدگار ستیزه و سوزش دل! ای پری دریایی، ای اغواگر، ای دیوی كه به شكل انسان درآمده ای! آن بدنِ همچون برف سپید، آن موهای طلایی روشن. چگونه زیبایی ظاهر را برای فریفتن دل سرگشته ی او به كار گرفته و جبرئیل زبون و در بند نیاز جسمانی مقاومت را چه مشكل یافته... و فروغلطیده در تار و پود عشقی چنان دشوار كه ادراك ناپذیر می نمود، تا مرز سقوط نهایی پیش رفته بود. اما بعداً شانس به او رو كرده و واجب الوجود به موقع ظاهر شده بود! اكنون انتخاب ساده می نمود: در یك سو عشق جهنمی دختران حوا بود و در سوی دیگر پرستش پروردگار زمین و آسمان ها و او سر بزنگاه راه خدا را برگزیده بود. از جیب دست راستی مانتو كتابی را كه از وقتی در هزار سال پیش خانه ی رُزا را ترك می گفت در آن یافته بود، بیرون كشید: كتاب شهری بود كه به نجات آن كمر بسته بود. لندن خودمان را می گویم. پایتخت ولایت برای مطالعات سودمند با جزییات كامل و توضیحات نقشه برداری شده بود. خود خودش بود. شهر را نجات خواهد داد: لندن جغرافی دانان را، از الف تا ی. * در كنج خیابانی در آن بخش شهر كه روزگاری به محله ی هنرمندان، آدم های تندرو و جویندگان و روسپی ها شهرت داشت و اكنون مسكن كارمندان سازمان های تبلیغاتی و تهیه كنندگان فیلم های ارزان قیمت در آن قرار داشت، چشمان مَلِك مقرّب به گمگشته ای افتاد. مردی جوان در نهایت زیبایی كه بینی عقابی چشمگیر، موی نسبتا بلند شبق گون و روغن خورده داشت و فرق سرش را از وسط باز كرده بود و انگار همه ی دندان هایش طلا بودند. گمگشته لب پیاده رو ایستاده، پشت به خیابان كمی به جلو متمایل شده و در دست راستش چیزی را محكم می فشرد كه ظاهراً برایش سخت اهمیت داشت. رفتارش حیرت انگیز بود. ابتدا به شیئی كه در دست داشت خیره می شد و سپس نظری به اطراف می انداخت، سرش را به چپ و راست می چرخاند و با دقت تمام چهره های عابران را برانداز می كرد. جبرئیل كه نمی خواست به سرعت به او نزدیك شود، ابتدا از كنارش گذشت و دید آنچه در دست دارد یك عكس شش در چهار است. بار دیگر آرام به گمگشته نزدیك شد و گفت می خواهد كمكش كند. مرد غریبه با نگاه مشكوكی براندازش كرد و سپس عكس را نزدیك صورتش گرفت و در حالی كه با انگشت سبابه ی درازش به آن اشاره می كرد گفت: "نگاه كنید، این مرد را می شناسید؟" همین كه جبرئیل به عكس نگاه كرد، دید چهره ی مرد جوانی است در نهایت زیبایی كه بینی عقابی چشمگیر و موی نسبتا بلند شبق گون روغن خورده دارد و فرق سرش را از وسط باز كرده است. پی برد كه اشتباه نكرده و آن كه در این كنج خیابان شلوغ ایستاده و به جماعت عابر می نگرد تا شاید خود را در میانشان بیابد، روحی است كه تن جا به جا شده اش را می جوید، یا بهتر بگویم شبحی است كه مایوسانه جسم مادی و نوری گمگشته اش را می طلبد- چرا كه ملائك می دانند روح یا "كا" (پس از گسستن بند زرین نوری كه آن را به بدن می پیوندد)، بیش از یك شبانه روز برجا نمی ماند. به گمگشته گفت: "هرچه از دستم برآید برایت انجام می دهم." و او شگفتزده خیره ماند. جبرئیل پیش آمد و چهره ی كا را در دست گرفت و لبان او را محكم بوسید. زیرا هر گاه مَلِك مقرّب روحی را ببوسد، آن روح فوراً احساس مكان را باز می یابد و به راه حق و حقیقت رهنمون می گردد- اما این روح گمگشته واكنش تعجب آوری از خود نشان داد و به جای این كه قدر بوسه ی ملائكه را بداند و از بخت خود سپاسگزار باشد، فریاد زد: "مردیكه خجالت بكش. درسته كه من وضعم بده، ولی دیگه نه این قدر." و سپس چنان قدرت نمایی كرد كه فقط از جسمی جامد برمی آید، نه از روحی سرگردان. بله، گمگشته با همان دستی كه عكس خودش را چسبیده بود چنان محكم توی دماغ مَلِك مقرب، سُروش پرودگار كوبید كه خون از آن سرازیر شد و سرش گیج گیجی خورد. بهتر كه شد، گمگشته رفته بود، ولی ركا مرچنت روی قالیچه اش نیم متر بالاتر از سطح زمین نشسته و به فلك زدگی او با تمسخر می نگریست و می گفت: "سالی كه نكوست از بهارش پیداست. این را باش، خیال می كند مَلِك مقرّب است. جناب جبرئیل پاك خُل شده ای. این را دوستانه بهت می گویم، انگار زیادی نقش این موجودات بالدار را بازی كرده ای و بِهِت نساخته. اگر جای تو بودم به آن خدایی هم كه دیدی چندان اعتماد نمی كردم." آن وقت با این كه جبرئیل تصور می كرد همچنان قصد تمسخر دارد، با لحنی دوستانه تر افزود: "مگر پس از این كه از اوپارنیچه ]شیطان[ اسم بردی خودش به كنایه جوابت را سرهم بندی نكرد؟ تصور مطلق بودن ارزش ها، نور علیه تاریكی، بدی بر علیه نیكی در اسلام به سادگی بیان شده. می گوید: ای فرزندان آدم، نگذارید شیطان اغواگر گمراهتان كند، هم او سبب شد كه اجدادتان از باغ بهشت رانده شوند. آن گاه پوشش را از آنان دور نمودم تا از شرم آگاه گردند- اگر در تاریخ به عقب برگردی می بینی قبلاً چنین نگرشی وجود نداشته. آموس در قرن هشتم قبل از میلاد می گوید: آیا ممكن است در شهری بدی باشد و دست خدا در كار نباشد؟ و ده ترو دیسیا از قول یهُوه نَقل می كند كه در قرن دهم گفته است: اگرچه از نورم، اما تاریكی می آفرینم، صلح پدید می آورم و شر می آفرینم. و این همه از من است و من پروردگارم. تازه بعد از قرن چهارم بعد از میلاد بود كه مفهوم شیطان تغییر كرد و بدی كه در گذشته یكی از صفات خداوند شمرده می شد در وجود شیطان تجلی یافت." از آن سخنرانی هایی بود كه ركای واقعی از پسش برنمی آمد. هرچه باشد خانواده اش به سنت چندخدایی تعلق داشت و خودش هرگز نسبت به سایر مذاهب و مطالعه در احوالات جناب شیطان علاقه ای نشان نداده بود. جبرئیل خوب می دانست كه ركایی كه پس از سقوط بُستان مُدام او را تعقیب می كرد وجود خارجی، روانی و بدنی ندارد و واقعی نیست. اما پس آخر این چه بود؟ به راحتی می توانست او را زاییده ی تخیلات خودش بداند- چیزی مثل شریك جرم و دشمن، یا تجسم شیطانی كه در وجودش بود- با چنین فرضی دانش مذهبی/ تاریخی ركا هم توضیح پذیر می شد، اما جبرئیل فرشته این چیزها را از كجا می دانست؟ آیا در گذشته این معلومات را داشته و بعداً دچار فراموشی شده (در اینجا احساس می كرد یك چیزی درست نیست، اما وقتی می خواست افكارش را بر روی آن "بخش تاریك" یعنی زمانی كه بیهوده نسبت به فرشته بودن خود تردید كرده و یقینش را از دست داده بود متمركز كند، انگار با یك مِه غلیظ و تیره روبرو می شد كه هرچه دقیقتر در آن می نگریست چیزی جز چند سایه نمی دید)- شاید هم آنچه اكنون ذهنش را فرا گرفته بود، از جمله این خاطره كه چگونه دو نایب فرشتگان، توری بل و زنون، دشمنش شیطان را یافته بودند، در باغ بهشت مانند وزغ كنار گوش حوا چمباتمه زده با ترفندهایش "از طریق شنوایی، حسی كه به دامنه ی خیال حوا می پیوست، برای او تصور و رؤیا می آفرید." بله، شاید این خاطره را هم آن موجود مبهم، موجود غریبی كه در اتاق خواب اله لویا چشم و گوشش را باز كرده بود در ذهنش جای داده بود- در این صورت شاید ركا را هم همین خدا فرستاده و در واقع هماوردی مقدس بود. نه، سایه ای درونی و زاییده ی احساس گناه بود، شاید ركا را فرستاده بود تا با این درگیری بار دیگر او را به كمال نزدیك كند. بینیش كه هنوز خون می آمد، حالا گزگز می سوخت و او قدرت تحمل درد را نداشت. ركا خندان گفت: "به نظرم بچگیت از آن زِرزِروها بوده ای." اما انگار شیطان بهتر فهمیده بود. كدام موجود زنده ای درد را دوست دارد؟ هركس راهی بیابد از جهنم می گریزد. هرچند محكوم به عذاب ابدی باشد و تو نیز بی تردید چنین خواهی كرد. و دلیرانه به سوی مكانی هرچه دورتر از درد خواهی گریخت، به آنجا كه امید آرامش و نابودی عذاب می رود. از این بهتر نمی شد گفت. انسان را كه به جهنم بیندازند، دست به قتل و غارت و تجاوز می زند و خلاصه به هر دری می زند تا بلكه خلاصی یابد... دستمالش را جلوی دماغش گرفت. ركا كه همچنان روی قالیچه نشسته و او را به فرو رفتن در عوالم ماوراء الطبیعه دعوت می كرد، كوشید درباره ی امور عادی تر صحبت كند: "چرا با من نماندی؟ سرانجام می توانستی دوستم بداری. آخه من عشق را می شناسم. خیلی ها ظرفیت عاشق شدن را ندارند، اما من دارم. یعنی داشتم. نه مثل آن بمب مو بورِ خودمركزبین كه یواشكی در فكر بچه دار شدن بود، اما به تو چیزی بروز نمی داد. مثل آن خدایت هم نه. دیگر آن زمان ها گذشت كه موجوداتی مثل خدا مشكلات آدم ها را حل كنند." جبرئیل نتوانست ساكت بماند: "اولاً تو شوهر داشتی. آن هم شوهری كه كارش مربوط به بولبرینگ بود و من فقط دسرت بودم. از آن گذشته، از آدمی مثل من كه این همه انتظار دیدن خدا را كشیده ام توقع نداشته باش حالا كه به دیدارش نایل شده ام از او بدگویی كنم. دیگر این كه قضیه ی بچه چیست؟ اصلاً معلوم هست چه می گویی؟" ركا در حالی كه از حالت ضد ضربه بیرون می آمد، به سرعت جواب داد: "تو جهنم را نمی شناسی، اما حتماً این امتیاز را از آنِ خود خواهی كرد. اگر از من می خواستی، فوراً آن شوهر بولبرینگ خسته كننده را ترك می كردم. اما تو لال ماندی. اشكالی ندارد، تو را همانجا خواهیم دید. در هتلِ نی چه والا." اما جبرئیل پافشاری كرد: "تو تحمل ترك فرزندانت را نداشتی. بیچاره بچه ها. قبل از این كه خودت بپری، آن ها را هل دادی." ركا از كوره در رفت: "تو دیگر حرف نزن، خجالت نمی كشد، صبر كن پدرت را در می آورم جناب آقا. دل و جگرت را بیرون می كشم، و با نان برشته می خورم!- راستی آن شاهزاده خانم سفید برفیَت معتقد است كه بچه فقط متعلق به مادر است. خُب معلوم است، مردها می آیند و می روند، اما خودش سرجایش می ماند، مگر نه؟ شماها فقط به درد تخم كِشی می خورین. ببخشید ها. شماها تخمید و او باغ، كسی كه از تخم اجازه ی كاشته شدن نمی گیرد. آخر ای بچه ی احمق بمبئی، تو از افكار مادرهای امروزی چه می دانی؟" جبرئیل خشمگین جواب داد: "خودت چه؟ مگر قبل از این بچه ها را از بالای پشت بام به پایین پرت كنی، از پدرشان اجازه گرفته بودی؟" ركا در غضبی هولناك، میان دودی زرد رنگ با چنان انفجاری گم شد كه جبرئیل بی اختیار عقب عقب رفت و كلاه از سرش افتاد (و همانطور در پیاده رو، كنار پایش باقی ماند) و آن وقت بویی قوی و تهوع آور در مشامش پیچید و نفسش را بند آورد. اما با این كه سخت دچار استفراغ شده بود، چیزی در معده نداشت كه خارج شود. چند روز بود هیچ نخورده بود. با خود گفت جاودانگی، یعنی رهایی شكوهمند از استبداد. بعد چشمش به دو عابر افتاد كه با تعجب براندازش می كردند. یكی جوانی بود كه با كت چرمی و موهایی كه به سبك پانك ها قوس و قزحی رنگ شده بود، خشن به نظر می رسید و روی صورت و بینیش را هم با رنگ زیگ زاگ كشیده بود. و دیگری زنی میان سال و ظاهراً مهربان و روسری به سر بود. اندیشید خوب بهتر است از همین امروز شروع كنیم و با صدایی رسا و پُرهیجان گفت: "توبه كنید زیرا من جبرئیل مَلِك مقرّب خدا هستم." جوان چرم پوش گفت: "فلكزده ی بی پدر." و بعد سكه ای در كلاه جبرئیل پرتاب كرد و به راهش ادامه داد. اما زن خوشرو با حالتی اسرار آمیز به سویش خم شد و در حالی كه جزوه ای به دستش می داد گفت: "فكر می كنم این برایتان جالب باشد." و جبرئیل با یك نگاه فهمید جزوه حاوی افكار نژاد پرستانی است كه خواستار "پس فرستادن" شهروندان سیاه پوست به موطن اصلی شانند. ظاهراً زن او را فرشته ای سفیدپوست پنداشته بود. انگار فرشته ها هم از این طبقه بندی ها بركنار نبودند. عجیب است. زن گفت: "می توانید موضوع را اینطور بررسی كنید..." سكوت جبرئیل را نشانی از تردید او پنداشته و با صدای بلند و لحنی پُرطمطراق به او فهماند كه او را نه سفید سفید، بلكه قبرسی یا یونانی می پندارد و با بهترین لحنی كه برای آدم های مصیبت زده به كار می بُرد، افزود: "ببینید، اگر آن ها می آمدند و كشور شما را، هر جایی كه هست، پُر و شلوغ می كردند، ناراحت نمی شدید؟" * به رغم بینی مشت خورده، آزار اشباح، صدقه ای كه به رسم احترام حواله اش شده بود و نیز سقوط به اعماقی كه به گروهی خاص اختصاص داشت و مكان شر و تیره روزی بود، جبرئیل بیش از پیش بر آن شد تا اعمال نیك خود را آغاز كند و كار بزرگ عقب نشاندن دشمن و گسترش مرزهای نیكوكاری را به پیش برد. نقشه ی درون جیب، راهنمای او بود. شهر را میدان به میدان نجات خواهد داد. از هاكلی فارم در شمال غربی نقشه آغاز كرده تا چیپس وود، در جنوب شرقی پیش خواهد رفت. در پایان شاید در زمینی كه لب مرز نقشه قرار داشت و نام با مسمای "بیابان" را گرفته بود، محض تفریح یك دست گلف بازی كند. دشمن حتماً در نیمه ی راه انتظار می كشید. شیطان، ابلیس، یا هر اسمی كه روی خودش گذاشته بود- و نوك زبان جبرئیل بود- چهره ی دشمن را نیز با آن شاخ ها و حالت شر و پلیدش به وضوح به خاطر می آورد... خُب حتماً به زودی شكل واضحتری می گرفت و اسم هم یادش می آمد. شك نداشت. مگر نه این كه روز به روز نیرومندتر می شد. او همان بود كه به زودی شكوه دیرینه را باز می گرفت و بار دیگر پشت دشمن را به خاك می رساند و او را به تیره ترین اعماق می افكند. آن اسم چی بود؟ با حرف "چ" شروع می شد. چو، چه، چین، مهم نیست، به موقع به یاد خواهد آورد. * شهر فاسد به سلطه ی نقشه برداران تسلیم نمی شد. بی هوا هر طور دلش می خواست تغییر شكل می داد و نمی گذاشت جبرئیل با نظم و ترتیب، خواست مقدس خود را دنبال كند. بعضی روزها در خیابانی می پیچید و در انتهای ستون های بسیاری كه از گوشت و خون انسان ها ساخته شده بود، خود را در بیابانی می یافت كه در نقشه رسم نشده بود و فراسوی آن بناهای بلند و آشنا مانند بُرج اداره ی تلفن به چشم می خوردند كه انگار در یاد همچون قصرهای ماسه ای فرو می ریختند. گاه افتان و خیزان از میان پارك های شگفت انگیز و یك شكل می گذشت و به خیابان های شلوغ مركز شهر می رسید. همانجایی كه در برابر دیدگان مبهوت رانندگان از آسمان باران اسید می بارید و كف خیابان ها را سوراخ می كرد. در این مامن شیاطین و سراب ها غالباً صدای خنده می شنید: شهر ناتوانی او را به مسخره می گرفت و چشم به راه تسلیمش بود. می خواست به او بفهماند كه آنچه دارد از مرز ادراك جبرئیل فراتر می رود و تغییر و دگرگونی ناممكن است. جبرئیل خطاب به دشمنش كه هنوز بی چهره بود با صدای بلند ناسزا می گفت و از خداوند نشانه ای تازه می طلبید. از آن بیم داشت كه نیرویش كافی نباشد و عاقبت از عهده ی آن كار عظیم بر نیاید. خلاصه كم كم به فلكزده ترین و آلوده ترین ملائكه گان مبدل می شد. لباس هایش كثیف، موهایش چرب و بی حالت و ریشش گُله به گُله نیش زده بود و در این وضع فلاكت بار بود كه به ایستگاه متروی "فرشته" رسید. حتماً صبح زود، زیرا كاركنان ایستگاه تازه قفل در مشبك آهنی را كه شب ها بسته بود می گشودند. جبرئیل در حالی كه سرش را پایین انداخته دست ها را به ته جیب ها فرو برده و پاهایش را لخ لخ روی زمین می كشید، وارد ایستگاه شد. (نقشه ی خیابان های شهر را مدت ها پیش دور انداخته بود.) چشمش را كه باز كرد چهره ای دید با دیدگان پُر از اشك. گفت: "صبح به خیر." و زن جوانی كه پشت باجه ی بلیت فروشی نشسته بود به تلخی پاسخ داد: "من كه خیری از این صبح ندیده ام." و اشك هایش چون ابر بهاری سرازیر شد. جبرئیل گفت: "آرام باش فرزندم." و دختر ناباورانه نگاهش كرد: "شما كه كشیش نیستید." جبرئیل برای آزمودن دختر جواب داد: "من ملائكه جبرئیل هستم." و دختر همانطور كه بی هوا گریسته بود، بنا كرد خندیدن: "در اینجا فقط عكس فرشته ها را روی درخت كریسمس آویزان می كنند." از میدان به در كردنش چندان آسان نبود. در حالی كه نگاهش را به چشمان دختر دوخته بود تكرار كرد: "من جبرئیل هستم. مشكلت را به من بگو." و او كه از خودش تعجب می كرد گفت: "راستش باورم نمی شه. انگار می خوام همه ی درد و دلامو واسه ی یك ولگرد بگم. معمولاً اینطور نیستم، می دونین؟" و شروع به صحبت كرد. دختر اورفیا فیلیپس نام داشت. بیست سال بیشتر نداشت و خرج پدر و مادرش را می داد. به خصوص حالا كه خواهر احمقش هیاسینت، كه قبلاً فیزیوتراپیست بود را از كار بیكار كرده بودند. مرد جوان- البته مرد جوانی هم در كار بود- اوریا مسكی نام داشت. این اواخر دو آسانسور نو و تر و تمیز در ایستگاه كار گذاشته بودند كه مسؤولیتشان با اورفیا و اوریا بود. در ساعت های شلوغی كه هر دو آسانسور مُدام بالا و پایین می رفتند، نمی شد گفتگو كرد، اما در بقیه ی ساعت های روز، یك آسانسور بیشتر كار نمی كرد. اورفیا در باجه ی بلیت فروشی كه كنار اتاقك آسانسور قرار داشت می نشست و اوریا هر طور بود بیشتر اوقات را با او می گذراند. به در آسانسور براقش تكیه می داد و دندان هایش را خلال می كرد. واله و شیدای همدیگر بودند. اورفیا نالان به جبرئیل گفت: "اختیار از دستم در می ره. آنقدر عجله دارم كه یادم می ره فكر كنم." یك روز بعدازظهر كه ایستگاه خلوت بود از پشت باجه برخاسته و همانطور كه اوریا تكیه داده، دندانش را خلال می كرد روبرویش ایستاده بود و جوان همین كه چشمش به حالت نگاه او افتاده بود، خلال را رها كرده بود. از آن پس اوریا با قدم های سبكتری سر كار می آمد، دختر هم هر روز كه از پله ها به سوی اعماق زمین سرازیر می شد، خود را در بهشت می یافت. بوسه هایشان دَم به دَم طولانی تر و هیجان آلودتر می شد. دختر گاهی كه زنگ آسانسور به صدا در می آمد، نمی توانست از او جدا شود و اوریا ناچار در حالی كه می گفت: "بسه دختر، مردم منتظرند." او را كنار می زد. اوریا كارش را دوست داشت. به دختر می گفت از پوشیدن اونیفورم احساس غرور می كند و از انجام یك خدمت مردمی و تقدیم عمر و زندگیش به جامعه ارضا می شود. به نظر دختر كمی از خود راضی می آمد. می خواست به او بگوید: "اوری جان، تو در اینجا یك آسانسورچی بیشتر نیستی." اما رك گویی دردی را دوا نمی كرد و ممكن بود طرف را برنجاند. این است كه زبانش را نگه می داشت، یعنی توی دهان اوری فرو می برد. روزی بوس و كنارشان در تونل به نبرد تبدیل شد. مرد خودش را كنار كشید و دختر در حالی كه گوشش را گاز می زد، دستش را داخل شلوار او فرو برد. مرد گفت: "مگر خُل شده ای؟" و دختر همچنان كه ادامه می داد پرسید: "از دستم عصبانی هستی؟" اینطوری شد كه عاقبت مچشان را گرفتند. خانم روسری به سری كه لباسش از جنس توئید بود از آن ها شكایت كرده بود. شانس آورده بودند كه عذرشان را نخواستند. اما از آن پس اورفیا مجبور بود روی زمین كار كند، یعنی حق نداشت وارد آسانسور بشود و كارش فقط بلیت فروشی بود. بدتر از آن این كه شغل قدیمش را به راشل واتگینز، خوشگلترین دختر ایستگاه داده بودند. خشمناك غرید: "می دانم آن تو چه كار می كنند. راشل كه از پله ها میاد بالا قیافه و موهای به هم ریخته اش را می بینم كه دارد درست می كند." اوریا این روزها زیاد دُور و بر اورفیا نمی آمد. گفت: "نمی دونم چه كار كردی كه هرچه تو دلم بود بهت گفتم. اما تو فرشته نیستی." و با این حال نمی توانست چشم از نگاه خیره ی او بردارد. جبرئیل گفت: "من می دانم در دلت چه می گذرد." و دستش را به درون پنجره ی باجه كرد و دست دختر را گرفت. آهان، امیال نیرومند دختر به جبرئیل سرایت می كردند و در درونش لبریز می شدند. توان تفسیر حالات او را در خود می دید و دختر آن جسارت را می یافت كه چنان كه واقعاً می خواست رفتار كند و سخن بگوید. این بود آنچه به یاد می آورد. توانایی مشاركت با حریف را. به طوری كه آنچه بعداً به وقوع پیوست نتیجه ی اتحادشان بود. با خود گفت آخر خصوصیات ملائكگیم را بازیافتم. اورفیا فیلیپس درون باجه ی بلیت فروشی با چشمان بسته و بدن سُست روی صندلی افتاده بود. سنگین به نظر می رسید و لبانش را به سختی حركت می داد- و لبان جبرئیل نیز همراه آن می جنبید- خب، تمام شد. در این هنگام رئیس ایستگاه، مردی كوچك اندام و خشمگین كه نُه تار مو بیشتر نداشت و آن ها را هم از كنار گوشش بالا زده، روی كله ی طاسش چسبانده بود، یك مرتبه مثل عروسك خیمه شب بازی از در پرید تو و خطاب به جبرئیل فریاد زد: "آهای، چه كار داری می كنی؟ زود بزن به چاك واِلّا پلیس خبر می كنم." جبرئیل از سر جایش تكان نخورد. رئیس كه چشمش به اورفیا افتاد كه از عالم هپروت بیرون می آمد، بنا كرد داد كشیدن: "قباحت داره خانم فیلیپس. این جوری شو دیگه ندیده بودیم. یقه ی هرچی مَرده می گیره. آن وقت چرت هم می زنه. واقعاً كه ایوالله." اورفیا ایستاد، بارانیش را پوشید، چتر تاشُویَش را برداشت و از باجه بیرون آمد. "دارید اموال دولت را بی مسؤولیت رها می كنید؟ زود برگردین سر جاتون، واِلّا هرچی دیدین از چشم خودتون دیدین." اورفیا به سوی پله ی مارپیچ روانه شد و شروع به پایین رفتن كرد. رئیس كه كارمند را در دسترس نمی دید به سوی جبرئیل چرخید تا سر او تلافی كند و گفت: "زود گورت را گم كن. با تو ام، فلنگ را ببند. از هر خراب شده ای بیرون خزیده ای برگرد همانجا." جبرئیل با وقار تمام پاسخ داد "منتظر آسانسور هستم." اورفیا همین كه به آخرین پله رسید چشمش به اوریا مسلی افتاد كه مثل همیشه به در تكیه داده بود و راشل واتگینز لبخند كیف آلودی بر لب داشت. اما این بار اورفیا می دانست چه كند. با آرامش تمام گفت: "تا حالا خلال دندانت را داده ای راشل دست بزند؟ حتماً خوشش می آید." دوتایی مات و مبهوت ماندند. اوریا شروع كرد كه: "این قدر خودت را سبُك نكن اورفیا." اما نگاه او ساكتش كرد. آن وقت راشل را گذاشت و با قدم های سُست به سویش رفت. اورفیا آهسته گفت: "آره اوری." نگاهش را همانطور خیره به او دوخته بود: "بیا جونم، بیا پیش مامان. حالا برو به طرف آسانسور و دكمه را بزن. بعدش می ریم بالا و همه چیز درست می شه." اما انگار اوری یك چیزیش شد. دیگر نمی آمد. راشل واتگینز نزدیكش ایستاده بود، خیلی نزدیك، و او دیگر جم نمی خورد. راشل گفت: "خودت بهش بگو اوریا. بگو بیخود به خودش زحمت نده." و اوریا بازویش را گِرد راشل حلقه كرد. اورفیا صحنه را اینطوری تصور نكرده بود. نه، از تصور بالاتر بود، به آن ایمان داشت. پس از این كه جبرئیل دستش را طوری در دست گرفته بود كه انگار نامزد بودند، مات و متحیر مانده بود. درست نمی فهمید چه دارد می گذرد. حالا جلو رفت. راشل فریاد زد: "نگذار به من دست بزند. می خواهد اونیفورمم را خراب كند." در این هنگام اوریا مُچ های اورفیا را در دست گرفته، محكم نگهش داشت و خبر را اعلام كرد: "قراره با هم ازدواج كنیم." اورفیا ناگهان شل شد. اوریا ادامه داد: "از این به بعد دیگه آسانسور برای تو كار نمی كنه، اورفیا فیلیپس و همونطور كه راشل می گه این بازی ها دیگه فایده ای نداره." اورفیا نفس زنان با سر و وضع به هم ریخته، در حالی كه به دیوار تونل تكیه می داد، روی زمین نشست. صدای قطاری كه وارد ایستگاه می شد به گوش رسید. دو نامزد در حالی كه خودشان را مرتب می كردند، سرِ پُست هاشان دویدند و اورفیا همانجا باقی ماند. اوریا مسكی به جای خداحافظی گفت: "دختر تو برای من زیادی تند و تیزی." راشل واتگینز با دست بوسه ای برای اوریا فرستاد و اوریا دَم درِ آسانسور بنا كرد خلال كردن. راشل گفت: "امشب خودم برایت شام می پزم. از آن غذاهایی كه دوست داری." اورفیا فیلیپس پس از پیمودن دویست و چهل و هفت پله ی شكسته با دیدن جبرئیل فریاد زد: "مردیكه ی كثیف. احمق شیطان صفت، كی از تو خواسته بود گند بزنی به زندگی من؟" * حتی هاله ی نور هم، چنان كه گویی لامپش را خاموش كرده باشند، ناپدید شده بود. از این گذشته محل مغازه را نمی دانست. جبرئیل روی نیمكتی در پارك كوچك نزدیك ایستگاه نشسته بود و به بیهودگی تلاش هایش می اندیشید. افكار كفرآمیز بار دیگر هجوم می آوردند: اگر اتیكتِ روی دبه نادرست بود و آن را اشتباها به جایی می بردند، تقصیر دبه والا چی بود؟ اگر حقه های سینمایی كارگر نمی شدند و یك هاله ی آبی رنگ به دُور سر الهه ی در حال پرواز حلقه می زد، گناه هنرپیشه چی بود؟ به همین دلیل حالا هم كه فرشته بازیش درست از آب درنیامده بود... لطفاً بگویید ببینم، تقصیر كی بود؟ آیا تقصیر به گردن شكسته ی خودش بود، یا این كه آن موجود متعالی كار خرابی كرده بود؟ بچه ها در این پارك مملو از تردید و ناامیدی، در میان بوته های گل رز و دسته های ابرگونه ی پشه های ریز بازی می كردند: ال او ان- دی او ان، لندن. اندیشه ی سقوط فرشتگان به قصه ی رانده شدن آدم و حوا از بهشت شباهتی ندارد. در مورد آدم ها مشكل همیشه اخلاقی بوده، چشیدن میوه ی ممنوع، دانش نیك و بد، گفتند نباید از آن بخوری، گوش ندادند و خوردند. اول زنه گازش زد و بعد بر اثر گفته ی او مَرده هم از آن چشید و معیارهای اخلاقی پدید آمدند كه طعم سیب می دادند: در واقع مار سیستم ارزش ها را تقدیمشان كرده بود كه به آن ها توان داوری بخشید. حتی داوری نسبت به خود خدا. و بعدها سر و كله ی همه ی پرسش های ناجور پیدا شد: چرا بدی، چرا رنج، چرا مرگ، آخر چرا؟ این بود كه از بهشت به بیرون رانده شدند. هرچه باشد جناب ایشان مایل نبودند بنده های كوچولویشان از حد و حدود خود تجاوز كنند.- بچه ها نگاهش می كردند و دزدكی می خندیدند: "این یارو عجیب و غریبه اینجا اومده چیكار؟" آن وقت تفنگ های پلاستیكیشان را به سویش نشانه رفتند، پنداری از این آدم های بی سر و پا است. یك صدای زنانه گفت "از آنجا بیایید كنار..." زنی بود خوش پوش، سفید رو و سرخ مو با كك و مك فراوان بر صورت. صدایش پُر از بی میلی بود: "نشنیدید چی گفتم؟ زود باشید." در حالی كه سقوط فرشتگان تنها به قدرت آسمانی بستگی داشت: در واقع چیزی جز یك كار مشخص پلیسی آسمانی نبود. تنبیه برای نافرمانی ها و سركشی ها، نشان دادن نیكی و سرسختی و... كه برای تشویق دیگران لازم بود. اما معلوم بود این جناب متعالی چندان به خودش اعتماد ندارد. آخر كدام آفریدگاری پیدا می شود كه دوست نداشته باشد بهترین آفریده اش خوب را از بد تمیز بدهد؟ آن كیست كه با ایجاد وحشت حكومت می كند و نسبت به سرسپردگی و اطاعت بی چون و چرای نزدیكترین همكارانش اصرار می ورزد، مخالفین را به آتش هولناك سیبری و كولاك وحشتناك جهنم گرفتار می كند؟... در اینجا جلوی افكارش را گرفت. این فكرها كار اهریمن بودند و حتماً خود ابلیس- بیل زبوب- شیطان آن ها را در كله اش فرو می كرد. اما اگر آن وجود هنوز به جُرم این كه قبلاً ایمانش را از دست داده بود مجازاتش می كرد، راهش درست نبود. باید آنقدر ادامه می داد تا روحش پاك می شد و نیرویش را تماما باز می یافت. در حالی كه ذهن را خالی می كرد، همچنان در میان تاریكی كه جایگزین روشنایی روز می شد نشست و بازی بچه ها را تماشا كرد (حالا دورتر بازی می كردند). ایپ دیپ، آسمون آبیه- كیه كیه تو نیستی. نه چون كثیفی- نه چون تمیزی- و در اینجا یكی از پسر بچه ها، پسر یازده ساله ی جدّی ای با چشمانی درشت را دید كه به او زل زده است و می خواند: "مامانم می گه تو ملكه ی پریان هستی." ركا مرچنت با لباس های فاخر و جواهراتش ظاهر شد: "حالا دیگه بچه ها هم برایت شعرهای هجوآمیز درست می كنند، مَلِك مقرّب خدا. حتی آن دختره ی بلیت فروش را هم نتوانستی قانع كنی. انگار كاری از پیش نبرده ای عزیز جان." * اما این بار روح ركا مرچنت كه خود را به دست مرگ سپرده بود، تنها برای ریشخند او نیامده بود. ركا در میان بهت و حیرت جبرئیل اعتراف كرد كه بلاهایی كه تاكنون بر سرش آمده كار خودش بوده است. سرش داد كشید: "خیال كرده ای همه چیز دست آدمی است كه آن بالا است؟ نه پسر جون بذار حالیت كنم." انگلیسی را با لهجه ی شیك بمبئی صحبت می كرد و با شنیدن آن دل جبرئیل از غم غربت شهر گمشده اش فشرده شد، اما ركا كاری به این كارها نداشت: "یادت نره كه من از عشق تو مُردم. فهمیدی عوضی؟ همین به من حق و حقوقی می دهد. اولیش این است كه زندگیت را یكسره خراب كنم و انتقامم را بگیرم. آدمی كه باعث خودكشی معشوقه اش شده باشد باید فلاكت بكشد، مگر نه؟ در هر حال قانونش این است. مدتی است دارم بلا به سرت می آورم و حالا دیگر از این كار هم خسته شده ام. یادت می آید چه زود می بخشیدمت؟ خوشت می آمد، نه؟ به این خاطر آمده ام كه بگویم راه هایی هم برای كنار آمدن وجود دارد. می خواهی درباره اش صحبت كنیم، یا ترجیح می دهی همینطور دیوانه بازی در بیاوری و خیال كنی فرشته شده ای؟ بیچاره، تو یك ولگرد خیابانگرد بیشتر نیستی." جبرئیل گفت: "منظورت از كنار آمدن چیست؟" حالتش تغییر كرد و با لحنی مهربان و نگاهی درخشان گفت: "خوب معلوم است فرشته ی من. كافی است یك قدم كوچك برداری." چه می شد اگر می گفت دوستش دارد. چه می شد اگر آن را به زبان می آورد و هفته ای یك بار در كنار یكدیگر می آرامیدند. به او ثابت می كرد كه دوستش دارد: اگر حاضر می شد شبی را مثل آن وقت ها كه شوهر بولبرینگش برای كار به سفر می رفت، در كنار او بگذراند. "آن وقت دیگر از این بلاهایی كه در این شهر بر سرت آوردم دست می كشم و تو از اسارت این توهّم تغییر و دگرگونی و آزاد كردن شهری كه خیال می كنی آن را به چهار میخ كشیده اند، بیرون می آیی و همه چیز آرام می شود. آرام. حتی می توانی با آن خانم رنگ پریده ات زندگی كنی و در سطح جهانی ستاره ی بزرگی بشوی. آخر بگو ببینم، من كه مُرده ام، پس چطور می توانم حسود باشم جبرئیل؟ نمی خواهم بگویی به اندازه ی او برایت اهمیت دارم. نه، یك عشق درجه ی دو برایم كافی است. عشقی مانند یك بشقاب خوراك اضافی كه در كنار غذای اصلی سفارش می دهند. خب، چی فكر می كنی؟ آن دو كلمه ی كوچولو را بگو دیگه." "به من فرصت بده." "من كه چیز تازه ای از تو نمی خواهم، خودت قبلاً با آن موافق بودی، خیلی هم زیاده رَوی می كردی. هم آغوشی با اشباح چندان بد هم نیست. مگر خانه ی رُزا دایموند پیر را فراموش كرده ای؟ شبِ انبار قایق را می گویم. خیلی تماشایی بود، مگر نه؟ فكر می كنی كارِ كی بود؟ گوش بده، من به هر شكلی كه تو بخواهی می توانم دربیایم. این از امتیازات شبح بودن است. دوست داری دوباره با آن عجوزه ی دوره ی غارنشینی توی انبار قایق باشی؟ اجی، مجی. می خواهی با زنی عین آن كوه نورد پسرانه ی شیرین گلوله برفیَت هم آغوش بشوی؟ خُب باشه. آلا كازو، آلا كازم. فكر كردی آن كه بعد از مرگ پیریه انتظارت را می كشید كی بود؟" تمام شب را در خیابان های شهر قدم زد و خیابان ها همچنان بی تغییر و مبتذل ماندند. پنداری به هژمونی قوانین طبیعت تن در داده بودند و ركا بر روی قالیچه ی پرنده در ارتفاعی بلندتر از قد جبرئیل، در مقابلش مانند هنرمندی بر روی صحنه حركت می كرد و شیرینترین ترانه های عاشقانه را می خواند و ساز دهنی ای می نواخت كه یك گوشه اش از جنس عاج بود. هرچه ترانه بود خواند، از غزل های فیض احمد فیض گرفته تا بهترین اشعار فیلم های قدیمی مانند ترانه ی جسورانه ای كه آنار كالی رقاصه در حضور اكبر شاه مغول در فیلم مغول اعظم، در دهه ی ۵۰ خوانده بود- در این ترانه رقاصه عشق نافرجام و ممنوع خود را به شاهزاده سلیم تقدیم می كند- می گوید: پی یار كیاتو دارناكیا؟ كه تقریباً یعنی "چرا باید از عشق ترسید؟" و جبرئیل كه گرفتار تردید بود احساس كرد جادوی موسیقی دلش را به بند می كشد و او را به ركا متمایل می كند. آخر آنچه می خواست همانطور كه خودش می گفت چندان بزرگ نبود. به رودخانه رسید و نیمكت دیگری یافت. نشست و چشمانش را بست. ركا اشعار فیض را خواند: سراغم را نگیر دلبندم، من كه عاشق قدیمت بودم. من همچنان زیبایی دلبندم، هیهات كه غم هایی به جز درد عشق در دل خانه می كند و لذت هایی دیگر جان را فرا می گیرد. سراغم را نگیر دلبندم. من كه عاشق قدیمت بودم. جبرئیل از پشت پلك های بسته اش مردی را دید، نه، فیض نبود. شاعری دیگر، مردی پیر و خمیده بود- بله، نامش بعل بود. در اینجا چه می كرد؟ چگونه می شد رفتارش را توجیه كرد؟ انگار می خواست چیزی بگوید، زبان سنگین و گفتار الكنش فهم كلمات را مشكل می كرد: "... هر ایده ی تازه ای، از ماهوند دو پرسش می شود. اولین پرسش هنگام ضعف او طرح می شود: مفهوم تو چیست؟ آیا در زمره ی سازشكارانی؟ از آن مردانی كه با روح سوداگری جامعه همساز می شوند و می خواهند به جاه و مقام برسند و در آن باقی بمانند، یا این كه از تبار لعنت شدگانی، از آن یك دنده ها و سرتق هایی كه حاضرند بشكنند، اما با وزش باد سر خم نكنند؟ از آن ها كه یقینا نود و نُه بار از هر صد بار، نیست و نابود می شوند، اما در صدمین بار دنیا را زیر و رو می كنند." جبرئیل با صدای بلند پرسید: "سؤال دوم چیست؟" "اول جواب اولی را بده."
0 comments:
Post a Comment
Note: Only a member of this blog may post a comment.