جبرئیل صبحِ سَحَر دیدگانش را گشود و ركا را دید كه دیگر توان خواندن نداشت. انتظار و تردید ساكتش كرده بود- جبرئیل صاف و پوست كنده به او گفت: "این یك حقه است. لا اله الی الله. تو نه آن وجود متعالی هستی، نه دشمنش. تو یك جور مِه متراكم هستی. فقط همین. نه جانم كنار آمدن ما دو تا ممكن نیست. من با مِه معامله نمی كنم." آن وقت زمردها و برودری دوزی ها را دید كه یك به یك فرو ریختند و بعد گوشت تنش فرو ریخت و تنها اسكلتی برجای ماند كه آن نیز مچاله و سپس ناپدید شد و سرانجام وقتی آنچه از ركا باقی مانده بود خروشان و غضبناك به پرواز در آمد و در جهت خورشید پرید و ناپدید شد، فریادی گوشخراش فضا را شكافت.
او دیگر بازنگشت، به جز یك بار در آخر.
جبرئیل كه یقین داشت در آزمایشی پیروز گشته، احساس كرد بار سنگینی را از دوشش برداشته اند و هر دَم شادتر و سبُكتر می شد تا این كه وقتی خورشید كاملا طلوع كرد، از شادی سر از پا نمی شناخت. اكنون دیگر واقعاً شروع به كار می كرد. او سلطه ی دشمنانش، ركا و اله لویا كن و همه ی زنانی كه می خواستند دست و پایش را با زنجیرهای هوس و ترانه ببندند، برای ابد در هم شكسته بود. بار دیگر احساس می كرد نور از نقطه ای در پشت سرش می تراود و سنگینی بدنش از میان می رود- بله. آخرین آثار انسان بودن را از دست می داد و توان پرواز مجدداً به او ارزانی می شد و رفته رفته به موجودی اثیری مبدل می گشت كه بدنش از جنس نور و هوا بود. اكنون می توانست از زیر سرپناه بیرون بیاید و در بالای رودخانه ی پیر پرواز كند- یا این كه از روی هر یك از پل های آن بپَرَد و دیگر هرگز پا بر زمین نگذارد. وقت آن رسیده بود كه چشم اندازی با شكوه در این شهر پدیدار شود. زیرا هنگامی كه جبرئیل مَلِك مقرّب با آن جلال خیره كننده، غرق در انوار سپیده دم در افق ظاهر می شد، مردم بدون شك از ترس به خود می لرزیدند و از گناهانشان استغفار می كردند.
این بود كه بنا كرد قد كشیدن.
اما چیز غریبی بود، با این كه ساعت شلوغی و تراكم عبور و مرور بود، از آن همه راننده ی اتومبیلی كه از كنار رودخانه می گذشتند، یك نفر نبود كه نیم نگاهی به سویش بیندازد، یا این كه به حضورش توجه كند! خُب معلوم است. اینجا كشور مردمانی بود كه دیدن را فراموش كرده بودند. و از آنجایی كه آنچه میان آدمیان و فرشتگان می گذرد، پوشیده در پرده ی ابهام است- فرشتگان یا ملائكه در عین حال هم اختیار طبیعت را در دست دارند، و هم رابط میان خداوند و آدمیزادند، با این وجود در قرآن به روشنی ذكر شده است كه "ما به فرشتگان فرمان دادیم از آدم اطاعت كنند." منظور از این جمله ی سمبولیك این است كه توان تسلط بر طبیعت و نیروهای طبیعت كه فرشتگان نماینده ی آنند در وجود انسان نهفته است و انسان از طریق كسب دانش می تواند به آن دست پیدا كند- جبرئیل مَلِك مقرّب كه از این بی اعتنایی سخت خشمگین بود، كاری نمی توانست بكند. ملائكه ها تنها هنگامی توان سخن گفتن دارند كه آدمیان مایل به شنیدن باشند. با چه كسانی طرفیم! خوب شد از اول به وجود متعالی اخطار كرده بود كه این ها مشتی جانی و تبهكار بیشتر نیستند. پرسیده بود: "آیا می خواهید موجوداتی را بر روی زمین بگمارید كه بدكاری و خونریزی پیشه می كنند؟" و آن وجود متعالی پاسخ داده بود كه خودش بهتر می داند چه می كند. خب، همین شد دیگر. حالا آن ها اربابان زمین بودند و مثل ساردین توی قوطی هاشان چپیده بودند و مانند شب كوها به پس و پیش می رفتند. افكارشان آكنده از سیاهكاری و روزنامه هایشان پُر از خون بود.
باور كردنی نیست. اینجا جلوی چشمشان موجودی آسمانی، پُر از تلالو و نیكی و بلندتر از ساعت بیگ بن، موجودی كه قادر بود مانند ستون های معابد با پاهای از هم گشوده در دو سوی رودخانه ی تایمز بایستد، ظاهر شده بود، آن وقت این موجودات مورچه ای غرق در برنامه ی رادیویی مخصوص رانندگان و بد و بیراه گفتن به یكدیگر بودند. با صدایی كه تك تك بناهای دو سوی رودخانه را به لرزه در آورد گفت: "من جبرئیلم." و باز هیچ كس توجه نكرد. حتی یك نفر دوان دوان بیرون نیامد تا از زلزله و لرزش ساختمان ها در امان بماند. همه شان كور و كر و خواب بودند.
تصمیمش را گرفت. باید شدت عمل به خرج می داد.
ترافیك مانند رودخانه ای در برابرش جاری بود. نفس عمیقی كشید، پای غول آسایش را بلند كرد و به میان جاده رفت تا با اتومبیل ها رو در رو شود.
*
جبرئیل فرشته را با سر و صورت كبود و بازوی زخم و زیل به آپارتمان الی برگرداندند. آخر سر اتومبیل مردی ریزه و كچل، با كله ای براق و زبانی كه بدجوری لكنت داشت و هر طور بود خودش را اس. اس. سیسودیا، تهیه كننده ی فیلم معرفی كرد، او را به گوشه ای پرتاب كرده، بر سر عقل آورده بود. سیسودیا گفت: "به من می می گن وی وی سكی. چون گاهی بدم نمیاد یه یه گیلاس بزنم. بفرمایید خا خانم، اینم كا كا كارتم." (وقتی با هم بشتر آشنا شده بودند، سیسودیا پاچه ی شلوار پای راستش را بالا می زد و زانویش را خم می كرد و در حالی كه عینك بزرگ مخصوص سینماگران را روی آن می گذاشت، می گفت: "ای ای این منم." الی از خنده ریسه می رفت و او ادامه می داد: "فیلم های سی سینما را راحت می بینم، اما لا لامصب ز زندگی گاهی ز زیادی جلو میاد." سیسودیا اندكی دوربین بود.) آن شب سیسودیا لیموزینی كرایه كرده بود و با همان به جبرئیل زده بود. خوشبختانه تصادف اسلوموشن بود. شانس آورده بودند كه با آن ترافیك نمی شد سرعت گرفت و هنرپیشه ی قدیمی از روی كاپوت ماشین سر در آورده و قدیمی ترین جمله ی سینمایی را بر زبان آورده بود: "من كجا هستم؟" و سیسودیا كه چهره ی افسانه ای آن نیمه خدای گمشده را از پشت شیشه ی اتومبیل بازشناخته بود، می خواست بگوید كه: "همانجایی كه با باید باشی. روی پرده." به الی گفت: "اُ استخوان هایش نشكسته. م معجزه بود. ا اون ی یك دفعه پرید جلوی ما ماشین."
الی با خود گفت پس برگشتی. انگار هر بار بلایی به سرت می آید از اینجا سر در می آوری. تهیه كننده دوباره به موضوع دلخواهش پرداخت: "بعضی ها می می گن اسكاچ سیسودیا. محض خندس. چ چون ا اون زهرو خیلی دو دوست دارم."
الی كه تازه منظورش را فهمیده بود، گفت: "خیلی لطف كردین جبرئیل را به منزل آوردین. بفرمائین یك گیلاس مشروب میل كنین."
سیسودیا در حالی كه كف دو دستش را به هم می كوفت گفت: "البته، البته! ب برای من و تمام سینمای هند امروز یك روز فراموش ن نشدنیه."
*
آلیسیا كهن در حالی كه با اشتهای فراوان خوراك ماهیش را مزه مزه می كرد یكی از چنگال های رستوران بلوم را زیر دماغ دخترش تكان داد و گفت: "شاید قصه ی آن دیوانه ای كه دچار اسكیزوفرنی پارانوئید بود و خیال می كرد ناپلئون بوناپارت است را نشنیده باشی. قرار شد با دروغ سنج او را آزمایش كنند. دستگاه را وصل كردند و از او پرسیدند كه آیا شما ناپلئون هستید؟ در حالی كه با ناجنسی لبخند می زد جواب داد: "نه." آن وقت دكترها كه با دقت ماشین را می پاییدند، دیدند مُدرنترین دروغ سنجشان دارد علامت می دهد كه دیوانه دروغ گفته است." جمله ی ویلیام بلیك در ذهن الی جرقه زد و پرسید: "اگر با یقین كامل خصوصیتی را به چیزی نسبت دهیم، آیا آن را كسب می كند؟" و او، یعنی آلیسیا، پاسخ داد: "همه ی شاعران برآنند كه چنین است و در دُوران سَروَری خیال یقین كامل كوه ها را از میان برمی داشته است. اما بسیاری از مردم توانایی رسیدن به یقین كامل نسبت به هیچ امری را ندارند." " گوشَت با من است؟ جدّی می گویم. مردی كه در رختخوابت خوابیده به محبت شبانه ات نیازی ندارد. مرا ببخش چاره ای ندارم. حرفم را واضح می زنم. روراست بگویم، طرف به سلول بیمارستان بیشتر از تو احتیاج دارد."
الی پرخاشگر گفت: "اگر دست تو بود حتماً این بدبخت را به همانجا تحویل می دادی و كلید درِ سلول را هم دور می انداختی، ممكن بود به او شوك الكتریكی هم بدهی كه افكار شیطانی را از مغزش خارج كنی. عجیب است. پیش داوری های ما هرگز تغییر نمی كنند."
آلیسیا كه برای دامن زدن به خشم دخترش قیافه ای از همه جا بی خبر می گرفت، در حال نشخوار گفت: "خُب چه عیبی دارد؟ شاید كمی برق، چند تا قرص..."
"او به همان چیزی احتیاج دارد كه من در اختیارش گذاشته ام. نظارت دكتر، استراحت كامل و یك چیزی كه انگار شما فراموش كرده اید." ناگهان گلویش گرفت، زبانش گره خورد و در حالی كه به سالاد دست نخورده اش خیره مانده بود، با صدایی كاملا متفاوت و آرام آخرین واژه را بر زبان آورد: "عشق."
آلیسیا در حالی كه دست دخترش را نوازش می كرد (الی بلافاصله دستش را عقب كشید.) گفت: "امان از نیروی عشق. نه اله لویا، آن را فراموش نكرده ام. این تو هستی كه برای اولین بار در زندگی زیبایت عشق را می آموزی. اما عجب آدمی را انتخاب كرده ای." و به حمله ی الی پاسخ داد: "آدمی كه بالاخانه اش را اجاره داده و آن یك ذره كله اش هم بوی قرمه سبزی می دهد. یك خُل به تمام معنی است. فرشته بازیش را می گویم جانم، تا حالا این جوریش را ندیده بودیم، گو این كه مردها همیشه برای خودشان امتیازاتی قایل هستند. اما این یكی نوبرش را آورده."
الی شروع كرد: "مادر..." اما حالت آلیسیا تغییر كرده بود و این بار هنگامی كه آغاز سخن كرد، الی دیگر به كلمات گوش نمی سپرد، بلكه دردی را می شنید كه واژه ها اِبراز یا پنهان می كردند. رنج زنی بلادیده كه شوهر و سپس دخترش را از دست داده بود. سرانجام گفت: "الی جان، دخترم، چه كنم. نگرانت هستم."
الی اضطراب توأم با وحشت را فوراً در چهره ی مادر تشخیص داد زیرا قبلاً آن را در قیافه ی جبرئیل فرشته یافته بود. پس از این كه سیسودیا او را به خانه بازگردانده و به دست الی سپرده بود، سر و وضع و حالت جبرئیل نشان می داد كه بلایی به سرش آمده و تا مغز استخوانش لرزیده است. در چهره اش نوعی توهّم زدگی و سركوب به چشم می خورد كه دل الی را به درد می آورد. حبرئیل بیماری روانیش را با جسارت پذیرفته، آن را چنان كه بود می نامید و از زیر بارش در نمی رفت. اما همین پی بردن و پذیرفتن الی را می ترساند. حالا كه آن آدم مبتذل و پُرجوش و خروشی كه الی را مفتون كرده بود، جای خود را به مردی متفاوت و ضربه پذیر سپرده بود، بیش از پیش احساس شیفتگی می كرد. رفته رفته عزمش را جزم كرد كه جبرئیل را به سوی سلامت عقل باز آورد و در این دُوران توفانی آنقدر در كنارش باقی بماند تا سرانجام قله را فتح كند. و جبرئیل در آن هنگام رام ترین بیماران بود، هرچند بر اثر مصرف داروهای آرامبخش كه یك متخصص از بیمارستان مدسلی برایش تجویز كرده بود اندكی منگ می نمود و ساعت ها می خوابید، اما بیدار كه می شد، بی هیچ اعتراضی هرچه الی می گفت اطاعت می كرد. هر وقت حواسش سر جا بود از سوابق بیماریش می گفت: خواب های عجیب سریال وار و پی در پی و بیماری وخیمی كه در هندوستان دامنگیرش شده بود و او را به پیشباز مرگ برده بود. ترس بی اندازه اش الی را به یاد وحشت چارلز دوم پس از بهبودی می انداخت. شاه گفته بود از آن بیم دارد كه "گشت و گذار ذهنیم دوباره آغاز شود." جبرئیل كه مانند بَره رام می نمود گفت: "حاضرم همه چیزم را بدهم كه آن بلا دوباره به سرم نیاید."
الی دلداریش می داد: "آیا كسی وجود دارد كه خواهان درد باشد؟ مطمئن باش دیگر هیچ اتفاقی نمی افتد. تو زیر نظر بهترین متخصص هستی." آن وقت هزینه ی معالجه اش را پرسید و همین كه الی خواست طفره برود، اصرار كرد كه حق ویزیت روانپزشك را از پول هایی كه به كمرش بسته بود بپردازد و با اوقاتی همچنان تلخ در جواب گفته های خوش بینانه ی الی گفت: "هرچه بگویی فرقی نمی كند. دیوانگی اینجا خانه كرده و وقتی فكر می كنم هر آن ممكن است بیرون بزند، به خود می لرزم. یكهو دیدی باز آن یكی سر و كله اش پیدا شد." مدتی بود شخصیت دوم، یعنی خود فرشته اش را آدم دیگری تصور می كرد كه فرمول ساموئل بكتی آن می شود: نه من، آن یكی. مستر هاید ]اشاره به رُمان دكتر جكیل و مستر هاید كه در آن پرسناژ اصلی مردی با دو شخصیت است.[ اختصاصیش را می گفت. الی سعی كرد خلاف آن را به او بقبولاند: "كس دیگری نیست. آن یكی هم خودت هستی. حالت كه خوب شد، دیگر آن یكی جایت را نمی گیرد."
بیهوده بود. اگرچه تا مدتی مداوا مفید به نظر می رسید. جبرئیل آرامتر شده بود و ظاهراً اختیار ذهن خود را در دست داشت، اما رؤیاهای پی در پی كماكان ظاهر می شدند و هنوز شب ها در خواب به عربی، زبانی كه اصلاً نمی دانست، سخن می گفت. یك بار جمله ای را گفت كه بعداً معلوم شد معنیش این است: (الی كه از صدای جبرئیل بیدار شده بود، جمله با حروف لاتین یادداشت كرد و بعداً به مسجد بریك هال رفت. اما همین كه آن را خواند، موهای ملا زیر عمامه اش راست ایستاد) "اینان زنانی متعالیند كه می بایست شفاعتشان را طلب كنید." اما جبرئیل این نمایشات شبانه را جُدا از خود می دانست. از این رو الی و مدسلی روانپزشك تصور می كردند جبرئیل آرام آرام مرزهای میان رؤیا و واقعیت را باز می یابد و در حال بهبود است. در حالی كه بعداً معلوم شد مسأله ی مجزا كردن رؤیا از واقعیت در كار نبوده، بلكه این پدیده چیزی مانند ترك برداشتن و دو نیمه شدن شخصیت است. جبرئیل با مبارزه ای قهرمانانه خیال داشت یكی از آن ها را سركوب كند، اما چون مَلِك مقرّب رؤیاها را فرد دیگری به جز خودش می پنداشت، برعكس به بقا و رشد مخفیانه ی آن كمك می كرد.
الی كه چندی آن حس گزنده ی گمگشتگی در محیط كاذب و بیگانه را از دست داده بود، از جبرئیل بیشتر مراقبت می كرد و با اعتماد به بهبودیش اوقات خود را صرف آن می كرد كه معشوق سلامت را بازیابد و بار دیگر مبارزه ی هیجان انگیز و عاشقانه ی خود را از سرگیرند- چون كه شاید تا آخر عمر به جنگ و دعوا ادامه می دادند و مانند دو آشنای قدیمی، همچنان كه در غروب زندگی نشسته بودند با روزنامه های لوله شده بر سر و روی یكدیگر می كوبیدند- روز به روز خود را به او نزدیكتر احساس می كرد، گویی در زمین او ریشه دوانده بود. از روزی كه سیدنی ویلسون روی بام ظاهر شده و او را به سوی مرگ فراخوانده بود، مدتی می گذشت.
*
در دُوران نقاهت جبرئیل، آقای ویسكی سیسودیا، آن زالوی عینكی و جذاب، مرتب هفته ای سه چهار بار به دیدنشان می آمد و هر بار یك جعبه خوراكی هدیه می آورد. جبرئیل در دُوران فرشتگیش تا سر حد مرگ روزه گرفته بود و به عقیده ی دكترها گرسنگی به اوهامش دامن زده بود. وقتی پس از اندك بهبودی، توانایی خوردن را بازیافته بود، سیسودیا كف دست ها را به هم كوفته بود و گفته بود: "حالا چاقش می كنیم." ویسكی مُدام خوراكی های خوشمزه می آورد، ذرت شیرین چینی یا سوپ جوجه و خوراك بهل پوری به سبك بمبئی را از رستوران جدید و شیكی كه معلوم نبود چرا اسمش را "پاگال خانه" گذاشته بودند، می خرید. "خوراك دیوانگان" آن طرفداران زیادی داشت (البته یكی از معانی نام رستوران هم دارالمجانین است) و انگلیسی های جوان هندی الاصل پَروپا قرص ترین مشتری هایش بودند، به طوری كه حتی با كافه ی قدیمی و اسم و رسم دار شاندار رقابت می كرد. هرچند سیسودیا كه می خواست بی طرف بماند مشتری هر دو بود و از شاندار گوشت با سس شیرین و جوجه ی ساموسا می خرید. جبرئیل روز به روز خوش اشتهاتر می شد و سیسودیا گاه كاری ماهی و سایر اغذیه ی هندی را كه با دست خودش پخته بود برایش هدیه می آورد و مُدام از آدم های مشهوری كه در میهمانی های شام از دست پختش تعریف كرده بودند نام می برد. گویا پاوراروتی و جمیز میسون عاشق میگوی تند و تیزش شده بودند. وانسا، داستین، سری دوی و كریستوفرید هم از طرفداران آشپزیش بودند. "ی ی یك ستاره ی ب بزرگ باید سلیقه ی هم همقطارهاشو بدونه." و جبرئیل به الی گفته بود كه سیسودیا خود نیز شهرتی افسانه ای دارد با آن چرب زبانی و آن ویژگیش كه سربزنگاه غیب می شد، چندین فیلم "پُركیفیت" را با كمترین بودجه ساخته بود. بیست سال بود كه تنها با جاذبه ی شخصی، انرژی و سرعت عمل كارها را به راه می انداخت و با این كه معمولاً نمی توانست حقوق همكاران برگزیده اش را سر وقت پرداخت كند، ظاهراً آن ها به این مشكل چندان اهمیتی نمی دادند. یكبار هم شورش بازیگران را- كه طبق معمول بر سر نگرفتن مزد بود- با یك ابتكار خنثی كرده بود: سیسودیا همه ی كاركنان واحد سینمایی را به پیك نیك با شكوهی در افسانه ای ترین قصر مهاراجاهای هند دعوت كرده بود. قصری كه معمولاً درهایش به روی همگان بسته بود و تنها اَشرافزادگان شهرهای گوالیور، چی پور و كشمیر به آن راه داشتند. هرگز نفهمیدند چطوری جورش كرده بود، ولی از آن پس بیشتر اعضای همان واحد سینمایی برای كار در پروژه های سیسودیا پیش قدیم می شدند. سرانجام مشكل مالی زیر وزنه ی آن رفتار بزرگ منشانه مدفون شده بود. جبرئیل افزود: "از این گذشته مردی است كه می شود رویش حساب كرد. وقتی چارولاتا، هنرپیشه ی رقاصه ای كه در چند فیلمش بازی كرده بود سرطان گرفت، یك مرتبه مبلغ هنگفتی را بابت صورت حساب های پرداخت نشده به سویش سرازیر كرد."
آن روزها سیسودیا در پی موفقیت پیش بینی نشده ی فیلم جدیدش- آن را بر اساس بعضی از داستان های كاتاساریست ساگر به نام اقیانوس جویبارهای قصه ساخته كه از حكایات شب های عرب طولانی تر و همانقدر افسانه آمیز است- دیگر تمام وقت خود را در دفترش در بمبئی نمی گذراند، بلكه در لندن و نیویورك آپارتمان گرفته و جوایز اسكارش را توی حمام جا داده بود.
الی از توجه سیسودیا خوشحال بود، تهیه كننده ی معروف كه برنامه اش رفته رفته فشرده تر می شد، هنوز وقت زیادی در اختیار داشت. الی اخیراً با یكی از شركت های غول آسای مراكز زنجیره ای فروش خوراكی های یخزده قرارداد تبلیغاتی بسته بود. مسؤول تبلیغات شركت، آقای هال والانس در یك قرار، سرصبحانه- گریپ فروت، نان برشته و قهوه ی بدون كافئین به قیمتی كه كله ی آدم سوت می كشید- به الی گفته بود كه "مشخصاتش" برای مشتری ها جالب است: "زیرا از دیدگاه آن ها سرما را به خنكی كه خصوصیت مثبتی است پیوند می زند. بعضی ستاره ها هستن كه آخرش همه ی توجه مشتری ها را مثل خفاش به سوی خود می كنند و دیگر كسی مارك كالا را نمی بیند. اما معلوم است شما از آن ها نیستید." و حالا باید در افتتاح فروشگاه های فریزر و كنفرانس های مربوط به فروش ظاهر می شد و برای تبلیغ بستنی به دست عكس می گرفت و تازه این همه علاوه بر برنامه ی "عادی" جلساتش با طراحان و خبره های لباس و ابزار و آلات و البته برنامه ی ورزشیش بود. به پیشنهاد آن ها در كلاس های هنرهای رزمی آقای جاشی، در مركز ورزشی محل ثبت نام كرده بود و همچنان پاهایش را وادار می كرد روزی پنج مایل بدوند و درد و سوزش شدید كف پایش را تحمل می كرد، هرچند گاه طوری می شد كه انگار روی شیشه ی شكسته راه می رود. سیسودیا غالباً با چهره ای بشاش و حركات دست می گفت: "مسأله ای نیست. م من همینجا می مانم تا برگگردید. بودن با جبرئیل برای من ا امتیازی است." و الی او را باقی می گذاشت تا فرشته را با لطیفه های تمام نشدنی، اظهارنظرها و صحبت های عادی سرگرم كند و وقتی باز می گشت سیسودیا همچنان شاداب بود. كم كم با بعضی از موضوعات اصلی صحبت هایش آشنا شده بود. خیلی از حرف ها را با جمله ی "می دانید این انگلیسی ها چه شان است..." شروع می كرد: "می دانید این انگلیسی ها چه شان است؟ چچون تاریخ در خارج از جزیره شان گذشته، معنیش را ن نفهمیده اند. اگر می خواهید م میهمانی شامتان در لندن موفقیت آمیز باشد، سسعی كنید انگلیسی ك كمتر دعوت كنید. آخر آن ها ووقتی كم باشند درست رفتار می كنند. اما وای به حال وقتی كه زیاد بشوند. آ آن وقت دیگر كارتان ساخته است." "ب به اتاق وحشت در موزه ی مادام توسو كه بروید می می فهمید این انگلیسی ها چه شان است. و واقعاً للذت می بَرید. ججسدها در حمام خون، سلمانی های ددیوانه و جنایتكار و غیره و غیره. هرچی م مجلات بیشتر سكس و جنایت های عجیب و غریب بیشتر داشته باشند، بیشترپول بالایش می دهند، اما خخودشان را به د دنیا خونسرد و خ خوددار نشان می دهند. آ آن وقت م ما هم این قدرخ خریم كه باور می كنیم." جبرئیل با این كلكسیون پیش داوری با حالتی مانند تأیید روبرو می شد، اما حرف هایش الی را سخت می آزرد. واقعاً این كلی گویی ها تنها چیزی بود كه از انگلستان دستگیرشان می شد؟ سیسودیا با لبخند بی شرمانه ای پذیرفت كه: "نه. ا اما آدم خ خوشش می آید ای اینطوری حرصش را خالی كند."
وقتی سرانجام مدسلی راضی شد از میزان داروهای جبرئیل بكاهد، هر دو چنان به وجود سیسودیا در كنار تختخواب خو گرفته بودند و او را نوعی خویشاوند بانمك و كمی عجیب و غریب می پنداشتند كه وقتی به دامشان انداخت جبرئیل و الی هر دو غافلگیر شدند.
*
سیسودیا با همكارانش در بمبئی تماس گرفته بود، با هر هفت تولیدكننده ی فیلم كه جبرئیل هنگام سفر با پرواز بُستان ۴۲۰ اِیر ایندیا قالشان گذاشته بود. گفت: "همه از خ خبر ز زنده ماندنت خیلی خوشحال شدند. اما ممتأسفانه مسأله ی ن نقض قرارداد پ پیش می آید." كسان دیگری هم خیال داشتند از دست فرشته ی نجات یافته بابت مشكلات دیگری شكایت كنند، مخصوصا ستاره ی گمنامی به نام پیم پل بیلی موریا كه می خواست به خاطر كم شدن درآمد و زیان به زندگی حرفه ایش از او ادعای خسارت كند. سیسودیا با لحنی ماتمزده گفت: "خسارت ها آنقدر زیادند كه س سر به جهنم می زنند." الی خشمگین جواب داد: "تو این ها را به جانش انداختی. تقصیر من است كه گول تو آدم كلك را خوردم."
سیسودیا هیجانزده گفت: "من، من، من."
جبرئیل كه هنوز تحت تأثیر داروهای مسكن اندكی منگ بود، اخطار كرد: "جلوی الی مواظب حرف زدنت باش." اما سیسودیا همچنان به نشان این كه سعی دارد واژه ها را از پشت دندان های هیجانزده اش بیرون براند، بازوهایش را در هوا چرخاند و آخر گفت: "می خواستم خ خسارت كمتر بشود. ننباید فكر كنی او را ل لو داده ام."
اینطور كه سیسودیا می گفت، در بمبئی هیچ كدامشان خیال نداشتند از جبرئیل ادعای خسارت كنند و بعد نازش را در دادگاه بكشند. همگی وقوف كامل داشتند كه فیلم های نیمه كاره، دیگر قابل ادامه نبودند. هنرپیشگان، كارگردانان، اعضای گروه فنی و حتی استودیوهای صدابرداری، هر یك درگیر كار تازه ای بودند. از طرف دیگر همه خوب فهمیده بودند كه بازگشت جبرئیل و رهایی او از چنگال مرگ، از نظر تبلیغاتی بیش از فیلم های نیمه كاره شان ارزش دارد. مسأله این بود كه چه كلكی بزنند تا همه بیشترین منفعت را ببرند. از طرف دیگر حالا كه او در لندن زندگی می كرد، چرا از ارتباطات بین المللی، سرمایه گذاری خارجی، جاهای تازه برای فیلم برداری، همكاری با ستاره های خارجی و غیره استفاده نكنند. خلاصه وقتش رسیده بود كه جبرئیل از بازنشستگی بیرون بیاید و بار دیگر با دوربین های فیلم برداری روبرو شود. سیسودیا برای جبرئیل كه به پشتی تختخواب تكیه داده و سعی می كرد ذهنش را جمع و جور كند توضیح داد: "چ چاره ای نیست. اگر قبول كنی، همه شان ب با هم به جانت می افتند و و آن وقت همه ی ثروتت هم ك كافی نیست. ورشكستگی، زندان، پایان."
سیسودیا هر طور بود همه را قانع كرده، با توافق تهیه كنندگان ذی نفع به سِمَت نماینده ی اجرایی انتخاب شده بود. و عجب تداركی دیده بود. بیلی بتوته، سرمایه دار مقیم انگلیس حاضر بود برای توزیع فیلم به پوند استرلینگ یا روپیه در حساب مسدود سرمایه گذاری كند. او سهام عمده ی چند شركت پخش فیلم انگلیسی را هنگامی كه وضعشان خراب بود و ۳۷ درصد تخفیف می دادند، نقداً خریده بود. تهیه كنندگان هندی همگی در این كار شركت می كردند و برای خانم پیم پل بیلی موریا هم یكی از نقش های اصلی را در نظر گرفته بودند كه دو رقص جانانه داشت. با این كار دهان او را هم می بستند. فیلم برداری در سه قاره– اروپا، هندوستان و سواحل افریقای شمالی- انجام می گرفت. جبرئیل هم علاوه بر دستمزد هنگفت، سه درصد از سود خالص نصیبش می شد. در اینجا جبرئیل كه ظاهراً موفق به جمع كردن حواسش شده بود، حرف سیسودیا را قطع كرد و گفت: "نه، ۱۰ درصد، كه همان ۳ درصد سود ناخالص می شود." سیسودیا بی آن كه خم به ابرو بیاورد گفت: "باشه جانم. ح حالا بریم سر عملیات ماقبل تبلیغات."
الی پرسید: "آقای ویسكی، بالأخره نگفتید جبرئیل چه نقشی را بازی می كند." سیسودیا در حالی كه نیشش را تا بناگوشش باز می كرد، گفت: "خانم ع عزیز، ا ایشان نقش جبرئیل م مَلِك مقرّب را بازی خواهند كرد."
*
پیشنهاد تهیه كنندگان، بازی در یك سری فیلم های تاریخی بود كه در عین حال امروزی به شمار می آمدند. هر یك از فیلم ها درباره ی یكی از حوادث كاربر طولانی و پُرآوازه ی جبرئیل، سُروش خدا، بود. به طوری كه دست كم می شد سه فیلم از آن تهیه كرد. الی با لحنی تمسخر آمیز گفت: "می دانم اسم سه فیلمتان حتماً جبرئیل در جاهلیه، جبرئیل به ملاقات امام می رود و جبرئیل با دختر پروانه ها است، نه؟" اما سیسودیا بی ذره ای خجالت با غرور تمام سر تكان داد: "خ خطوط اصلی داستان ها، سناریوهای اولیه و انتخاب ب بازیگران خوب پ پیش رفته." اما الی طوری از كوره در رفت و با خشم گفت: "پس اینطور." كه سیسودیا لرزان عقب عقب رفت. الی در حالی كه دنبالش می كرد ادامه داد: "خجالت نمی كشید؟ دارید از بیماریش سوء استفاده می كنید. این كار حالش را بدتر می كند. معلوم است كوچكترین احترامی برای خواسته های جبرئیل قایل نیستید. او از سینما كناره گیری كرده و نمی خواهد ستاره باشد. حالا چرا نمی ایستید؟ من كه نمی خواهم بخورمتان."
سیسودیا كه مدتی بود دُور اتاق می دوید با احتیاط پشت كاناپه ایستاد و داد كشید: "خواهش ممی كنم. این خیلی، مه، مه، مه." هیجان بر لكنت زبانش افزوده بود: "مگر ماه می تواند كناره گیری كند؟ از آن گذشته، ه ه هفت جا را امضا كرده. امضا. تعهد داده. ممگر این كه شما تصمیم بگیرید او را به تی، تی، تی." و خیس عرق نتوانست جمله اش را به پایان برساند.
- به كجا؟
- پاگال خانه، تیمارستان. ببَرید. آن هم ی یك ر راهش است.
الی جواهر دان برنجی سنگینی را كه به شكل كوه اِوِرِست بود برداشت و طوری در دست گرفت كه گویی خیال دارد پرتابش كند و باز شروع كرد: "پَست رذل." اما جبرئیل رنگ پریده و استخوانی، با چشمان گود رفته از كنار در گفت: "اله لویا، شاید برایم بد نباشد. شاید بهتر باشد كارم را از سر بگیرم."
*
"جبرئیل صاحب، نمی دانید چقدر خوشحالم كه ستاره ی ما دوباره متولد شده." بیلی بتوته سخت تغییر كرده بود. دیگر به موهایش ژل نمی زد، انگشترهای گوناگون به دست نمی كرد و ستون اجتماعی مجلات را به خود اختصاص نمی داد. اكنون بسیار عادی لباس پوشیده بود. كت سُرمه ای دكمه فلزی با شلوار جین به تن داشت. و به جای اعتماد به نفس آهنینی كه الی انتظار داشت در طرز راه رفتنش مشهود باشد، به نحو جذاب و احترام انگیزی كم حرف بود و با آن ریش بزی تر و تمیزش به تصویر حضرت مسیح بی شباهت نبود. سیسودیا به هر سه نفر خوشامد گفت. (با همان لیموزین به دنبالشان آمده بود و راننده ی شیك پوشش نای جل در طول راه برای جبرئیل تعریف كرده بود كه عكس العمل های سریعش هنگام رانندگی چند عابر دیگر را نیز از مرگ حتمی نجات داده بود، در عین حال از طریق گفتگوهای تلفنی در اتومبیل معاملات اسرار آمیزی صورت می گرفت و مقادیر شگفت انگیزی ردّ و بدل می شد.) بیلی دست الی را به گرمی و سپس جبرئیل را با شادی فراوان و سرایت كننده ای در آغوش كشیده بود. دوستش می می مامولیان كه بیشتر خودنمایی می كرد با صدای بلند گفت: "همه ی كارها جور شده اند. ستاره های درجه دو، مخلوقات، شایعات، كنایه های گذرا و رسوایی آفرین و همه ی چیزهای مورد نیاز یك شخصیت جهانی گِرد آمده. دسته های گل، گارد محافظ، قراردادهای بیلیون پوندی. چه می خواهید از این بهتر."
الی در دل گفته های او را تصدیق كرد. شوق و ذوق جبرئیل مخالفت اولیه اش را از بین برده و دكترها را نیز آماده ی پذیرفتن كرده بود. تصور می كردند بازگشت به زندگی عادی- كه مانند برگشتن به خانه بود- تأثیر مثبتی بر روی بیمار می گذارد. دزدی مضمون رؤیاهای جبرئیل توسط سیسودیا نیز توجیه پذیر بود: وقتی داستان ها به محیط مصنوعی و جهان ساختگی سینما راه می یافتند، برای جبرئیل هم پی بردن به جنبه ی تخیلی و فانتزی آن ها ساده تر می شد. از این رو دیوار میان دنیای خواب و جهان بیداری سریعتر بازسازی می شد. خلاصه اش این بود كه به امتحانش می ارزید.
اما كارها (چنان كه در ماهیّتشان نهفته است) كاملا مطابق با فرضیات پیش نرفتند. الی از این كه سیسودیا، بتوته و می می بیشتر در زندگی جبرئیل دخالت می كردند، دل خوشی نداشت. سه تایی اختیار گنجه ی لباس و برنامه ی روزانه اش را در دست گرفته، او را از آپارتمان الی به جای دیگری برده بودند. می گفتند هنوز موقعیت آماده نیست تا روابط پایدار جبرئیل برملا شود و این كار "تصویرش" را خراب می كند. پس از مدت كوتاهی كه در هتل ریتس گذراند، سه اتاق در آپارتمان شیك سیسودیا كه دكوراسیون مجللی داشت و در یكی از ساختمان های قدیمی و اَشرافی نزدیك میدان گراونر واقع شده بود، را در اختیار ستاره گذاشته بودند. آپارتمانی كه به سبك آردكو ]سبك دكوراسیون و مبلمان كه در اوایل قرن بیستم نخست در فرانسه رواج یافته و از شرق الهام گرفته بود.[ مبله شده و كف اتاق هایش از سنگ مرمر بود. اما آنچه بیشتر لج الی را درمی آورد وضعیت منفعل و پذیرای جبرئیل بود. هرچند تازه پی برده جبرئیل با ترك حرفه اش چه قدم بزرگی برداشته است. او حرفه ای كه با همه ی جزییات به طبیعت ثانویش مبدل گشته بود را رها كرده، به جستجوی الی برخاسته بود. اما اكنون باردیگر درون این دنیای نگهبانان مسلح و كُلفَت هایی كه همراه با سینی صبحانه برای دلبری می خندیدند، جذب می شد. آیا به همان نحو اعجاب انگیزی كه وارد زندگیش شده بود، ناگهان رهایش نمی كرد؟ آیا الی با ناآگاهی به عقب گردی دامن نزده بود كه سرانجام خودش را بی نصیب باقی می گذاشت؟ جبرئیل در صفحات روزنامه ها و مجلات و تلویزیون بازو به بازوی زنان گوناگون، با لبخندی احمقانه و نگاهی خیره دیده می شد و الی از این وضع نفرت داشت. اما هرچه می گفت به خرج جبرئیل نمی رفت و در حالی كه درون مبل چرمی ای كه به اندازه یك كامیون كوچك بود فرو می رفت، می گفت: "از چی ناراحتی؟ این ها فقط برای تهیه ی عكس است، قسمتی از كار است. همین."
از آن بدتر حسادت هم می كرد. همین كه داروهای مسكن كمتر شدند، در حالی كه محدودیت های حرفه ای هرچه بیشتر به دوری از یكدیگر وادارشان می كرد، بار دیگر به همان سوء ظن بی پایه و بی اختیاری دچار گشت كه در گذشته آن دعوای مسخره را بر سر پوسترهای برونل به بار آورده بود. به محض این كه همدیگر را می دیدند او را سؤال پیچ می كرد و می خواست از سیر تا پیازش را بداند: كجا بوده، كی را دیده، طرف چه كاره بوده، آیا به او نخ داده یا نه؟ الی احساس خفقان می كرد. آن از بیماری روانی و مداخله ی آدم های تازه در زندگی اش، این هم از رفتار ناپسند شبانه اش. انگار زندگی واقعی الی، زندگی ای كه برایش خود را به آب و آتش می زد، هرچه ژرفتر زیر آوار جنبه های ناخواسته فرو می رفت. دلش می خواست فریاد بزند پس تكلیف نیازهای من چه می شود، نوبت من كی می رسد كه قوانین این بازی را تعیین كنم؟ در حالی كه چیزی نمانده بود اختیار رفتارش را از دست بدهد، نومیدانه به مادرش پناه برد و نظر او را پرسید. در اتاق مطالعه ی قدیمی پدرش در خیابان مسكو- كه آلیسیا درست همانطور كه اُتو دوست داشت نگه داشته بود- به جز این كه اكنون پرده ها را عقب كشیده بود تا اندك نور آسمان انگلستان به درون آید و در گوشه و كنار گلدان نهاده بود- آلیسیا ابتدا جز كسالت از وضع دنیا چیزی اِبراز نكرد: "می بینم بار دیگر نقشه هایی كه برای زندگی كشیده بودی به وسیله ی مردی نابود می شود." لحنش مهربان نبود: "به زن بودن خوش آمدی، می بینم از این كه اختیار امور را در دست نداشته باشی احساس ناراحتی می كنی." الی اعتراف كرد كه می خواهد جبرئیل را ترك كند اما توانش را ندارد. نه فقط به خاطر احساس گناه ناشی از رها كردن آدمی كه به شدت سلامتیش را از دست داده، بلكه به دلیل آن "دلبستگی بزرگ"، به خاطر آن واژه ای كه هنوز هم وقتی می خواست آن را بر زبان بیاورد، گلویش خشك می شد. "می خواهی ازش بچه دار شوی؟" آلیسیا انگشت روی نقطه ی حساس گذاشته بود. ابتدا از كوره در رفت: "بچه می خواهم چه كنم؟" اما خشمش به زودی فرو نشست و در حالی كه بینیش را می گرفت، مثل آدم های احمق سر تكان داد و بغضش تركید.
آلیسیا گفت: "انگار كله ات خراب شده." و سعی كرد او را آرام كند. چند وقت بود این چنین یكدیگر را در آغوش نكشیده بودند. مدتی بس طولانی بود، و شاید این آخرین بار باشد... آلیسیا دخترش را در آغوش فشرد و گفت: "اشك هایت را پاك كن. بگذار خبر خوبی به تو بدهم. اوضاع تو ممكن است چنان كه شاید و باید خوب نباشد، اما مادر پیرت بهتر از همیشه است."
با یك پروفسور آمریكایی به نام بونیك آشنا شده بود كه در مهندسی ژنتیك شهرت داشت. "یك دقیقه صبر كن جانم. تو كه درست نمی دانی چی است. خیال نكن این ها می خواهند فرانكشتین دیگری خلق كنند. این علم كاربردهای متفاوتی دارد و خیلی هم مفید است." لحنش آشكارا عصبی شده بود و الی كه سرانجام بر تعجب و اندوه فایق آمده بود دچار قهقهه ی خنده ی شادی آفرینی شد كه مادر را نیز به خنده آورد. در همان حال گفت: "در این سن و سال خجالت نمی كشی؟"- "راستش نه، او استاد دانشگاه استانفورد كالیفرنیا است. با خودش آفتاب را می آورد و من می خواهم ساعت ها از وقتم را به برنزه شدن بگذرانم."
*
هنگامی كه پی برد جبرئیل كارآگاه خصوصی استخدام كرده تا رفتار او را زیر نظر داشته باشد (تصادفاً گزارش كارآگاه را در كشوی میزی در قصر سیسودیا یافته بود)، سرانجام به روابطشان خاتمه داد. بر تكه كاغذی به رسم یادداشت نوشت: "دیگر نمی توانم تحمل كنم." و آن را داخل پاكت گزارش روی میز نهاد و بدون خداحافظی آپارتمان را ترك گفت. اما جبرئیل هرگز تلفن نزد. آن روزها سخت مشغول تمرین بود. برای بازگشت به صحنه آماده می شد. قرار بود در یك نمایش پُررقص و آواز همراه چند تن از دیگر ستارگان هندی ظاهر شود. شركت بیلی بتوته در محله ی اِرلز كورت ترتیب كار را داده بود. قرار بود جبرئیل ناگهان وارد صحنه شود و مردم را متعجب كند. چند هفته بود كه با دیگر بازیگران قطعات رقص را تمرین می كرد و در عین حال هنر لب زدن همراه با موسیقی ضبط صوت را نیز می آموخت. مسؤولین تبلیغاتی بتوته با دقت تمام شایعاتی درباره ی مرد اسرارآمیز یا ستاره ی تاریك بر سر زبان ها می انداختند و شركت تبلیغاتی ولانس مأمور طرح و اجرای تبلیغات رادیویی برای "انگولك" مردم و نصب پوسترهای عظیم ۴۸ صفحه ای در محلات شهر شده بود. وُرود جبرئیل به صحنه ی تئاتر اِرلز كورت- قرار بود از بالای صحنه در میان ابرهای مقوایی و دود آرام پایین بیاید- نقطه ی اوجی بود كه برای بخش انگلیسی بازگشت او به جهان اَبَرستارگان تدارك دیده شده بود. هدف بعدی بمبئی بود. حالا كه به قول خودش اَله لویا كُن "ولش" كرده بود، بار دیگر "زیر بار منت كشی" نرفته، خود را غرق كار كرده بود.
مشكل دیگری كه پیش آمد این بود كه بیلی بتوته را در نیویورك در رابطه با اعمال خلافش دستگیر كردند. الی پس از این كه خبر آن را در روزنامه های روز یكشنبه خواند، بار دیگر غرورش را زیر پا نهاد و به جبرئیل در سالن تمرین تلفن زد تا او را از همكاری با چنین عناصر جنایتكاری بر حذر دارد. اصرار كرد كه: "بتوته دزد است. كارش سراسر ظاهرسازی است. می خواست مطمئن بشود كه می تواند دل بیوه زنان ثروتمند نیویورك را به دست بیاورد و آن را امتحان كرد. مردكه ی ریش بزی. با آن كت بلیزر سرمه ای اش. ما را باش كه گولش را خوردیم." اما جبرئیل سرد و در خود فرو رفته بود. الی رهایش كرده بود و او كسی نبود كه از آدم های كم طاقت و فراری پند و اندرز بگیرد. از طرف دیگر سیسودیا و تیم تبلیغاتی بتوته به او اطمینان داده بودند- قبلاً حسابی سؤال پیچشان كرده بود- كه مشكلات بتوته هیچ ارتباطی با شب جشن و برگذاری آن ندارد (اسمش را "شب فیلملا" گذاشته بودند)، قرارهای مالی بر سر جای خود باقی بودند، پول كافی برای پرداخت صورتحساب ها و گارانتی موجود بود و ستاره های مقیم بمبئی قرارداد را امضا كرده و طبق برنامه در جشن شركت می جستند. سیسودیا قول داد: "ك كار به سرعت پیش می رود، ش شو باید اجرا شود."
و مشكلات بعدی در درون جبرئیل بود.
*
پافشاری سیسودیا در مخفی نگه داشتن هویّت این "ستاره ی تاریك" باعث شد جبرئیل در حالی كه ردایی به تن داشت از درِ پشتِ صحنه وارد تئاتر ارلز كورت شود. برزگترین اتاق رختكن را به او اختصاص داده بودند- روی درش هم یك ستاره ی سیاه پنج پَر چسبانده بودند- تهیه كننده ی عینكی و اَلكن یك راست جبرئیل را به رختكن برد و در را به رویش قفل كرد. در آنجا لباس ملائكگیش را همراه با سربند مخصوصی كه وقتی به دُور كله اش می بست از پشتش چراغ روشن می شد، پوشید. روشنایی لامپ ها از دور مانند هاله ای نورانی به نظر می رسید. یك تلویزیون مدار بسته هم در رخت كن گذاشته بودند تا جبرئیل برنامه را ببیند: میتون و كیمی به دنبال دیسكوی دیوانه می گشتند، جاپاپرادها و ركا (نه، با آن ركا هیچ نسبتی نداشت. این از آن اَبَرستاره ها بود و روی قالیچه ی پرنده هم نمی نشست.) به مصاحبه بر روی صحنه رضایت داده بودند. جاپا نظرش را درباره ی چندزنی بی پرده گفت و ركا به خیالپردازی افتاد: "اگر در هندوستان به دنیا نیامده بودم حتماً در پاریس نقاش می شدم." قطعه های مختلف شو همچنان ادامه یافت تا سرانجام نوبت به جبرئیل رسید. قرار بود بر روی ارابه ای كه با برق حركت می كرد و در نزدیكی صحنه قرار داشت، بنشیند.- سیسودیا از پشت تلفن بی سیم گفته بود سالن پُر از تماشاچی است- "همه جور آدمی آمده."- با دُمش گردو می شكست و بنا كرده بود شرح و تفصیلات تماشاچیان را دادن: پاكستانی ها را راحت می توانستی تمیز بدهی چون خیلی به خودشان ور رفته بودند، هندی ها لباس های مناسب جشن پوشیده بودند و بنگلادشی ها بدلباس بودند. "مُدام بنفش و صورتی و طلایی می پوشند."- و آخر سر یك جعبه ی خیلی بزرگ كه در كاغذ مخصوصی كادو پیچیده شده بود، هدیه ی تهیه كننده ی خوش حسابش را به رخت كن آورده بودند. داخل جعبه، دوشیزه پیم پل بیلی موریا نشسته و با حالتی جذاب مقداری نوار طلایی به دُور خود پیچیده بود. بله، سینماچی ها وارد شهر شده بودند.
*
آن احساس غریب هنگامی آغاز شد- یعنی بازگشت- كه روی ارابه نشسته و منتظر فرود آمدن بود. خود را در حال حركت در راهی یافت كه به انتخابی اجتناب ناپذیر منتهی می شد. این فكر بی آن كه در ایجادش دخالتی داشته باشد، خود به خود به ذهنش رسیده بود. بله، انتخاب میان دو كیفیت: واقعیت این جهان، یا جهان دیگری كه در كنار آن حاضر بود. جهانی دیدنی و نادیده. رفته رفته كند و سنگین می شد و از خودآگاهی فاصله می گرفت. در آن لحظه فهمید ابداً نمی داند كدام راه را انتخاب كند و به كدام جهان وارد شود. پی برد كه دكترها اشتباها بیماری او را اسكیزوفرنی تشخیص داده اند. آن دو پارگی مربوط به روان و شخصیت او نبود، بلكه در جهان وجود داشت. ارابه ی آسمانی آرام در میان غرش عظیم جزر و مدی كه زیر پایش آغاز شده بود، فرود می آمد و جبرئیل جملات اول نمایش را در ذهن مرور می كرد- من جبرئیل فرشته ام كه بازگشته ام- انگار جمله ها را به صورت استریو می شنید، زیرا مربوط به هر دو دنیا می شد و در هر یك مفهومی متفاوت داشت- ناگهان غرق در نور، بازوها را رو به آسمان بلند كرد. از میان ابرها بازمی گشت و تماشاگران و دیگر بازیگران شناخته بودندش. مردم از روی صندلی هایشان بلند می شدند. هر مرد، زن و بچه ای كه در سالن نمایش بود، برخاسته بود و همگی مانند امواج دریا به سوی صحنه می رفتند. اولین مردی كه به نزدیكیش رسید، فریاد زد: "مَنو یادت میاد جبرئیل؟ جان شش انگشتی. مسلمه، جان مسلمه. من به هیچ كس نگفته بودم كه حضرت عالی در میان ما حضور دارید، اما به مردم می گفتم حضرت آخرش باز می گردن. من پیش قراولتان بودم، صدایی بودم در این بیابان برهوت كه می گفتم آن هایی كه به راه كج می روند، آخر سر به صراط مستقیم می پیوندند." در این هنگام گاردهای محافظ مسلمه را كشان كشان از آنجا دور كردند و دو طرف جبرئیل را گرفتند. "مردم اختیارشان دست خودشان نیست. الان است كه اینجا را به هم بریزند. شما باید..." اما جبرئیل رفتنی نبود. آخر همین كه چشمش به جمعیت افتاده بود، نیمی از آن ها را با سربندهای عجیبشان دیده بود. سربندهایی با شاخك های پلاستیكی. خودشان را به هیأت شیطان در آورده بودند. طوری كه پنداری می خواستند اعتراض یا مخالفتشان را بنمایانند، و در لحظه ای كه آن نمای دشمنی را دید، جهان به دو نیمه تقسیم شد و جبرئیل به راه سمت چپ افتاد و پایین رفت.
روایت رسمی حوادث كه از رسانه ها پخش شد، این بود كه جبرئیل فرشته را با همان ارابه ای كه فرصت پایین آمدن از آن را نیافته بود، از منطقه ی خطر دور كرده بودند و او با اعصاب راحت از بخش بالای صحنه كه از پایین دیده نمی شد گریخته بود. به هر صورت این روایت، حتی پس از چاپِ "افشاگری های" معاون مدیر صحنه كه مسؤول ارابه نیز بود، همچنان به قوت خود باقی ماند. معاون مزبور در نشریه ی صدا توضیح داده بود كه پس از فرود آمدن، هرگز ارابه را مجدداً برای بالا رفتن به كار نینداخته است. متوجه شدید؟ ارابه را به كار نینداخته. در واقع ارابه در تمام مدتی كه عشاق سینما از خود بیخود، سالن را به هم ریخته بودند همانجا سرجایش مانده بود- و بعداً مقادیر معتنابهی پول به كاركنان تئاتر پرداخته بودند تا همكاری كنند و داستانی ساخته و پرداخته را برای روزنامه نگاران نَقل نمایند، داستانی كه به خاطر ساختگی بودنش بیشتر به دل خوانندگان نشسته بود و همه آن را باور كرده بودند. در هر حال شایعه ی واقعیت بلند شدن جبرئیل فرشته از صحنه تئاتر ارلز كورت و ناپدید شدنش در فضا در میان دودی كه برخاسته بود، در میان جمعیت آسیایی شهر پیچیده بود. خیلی ها می گفتند دُور سرش هاله ای نورانی دیده اند، به طوری كه انگار از پشت سرش نور می تابیده است. چند روز بعد از این كه جبرئیل فرشته برای دومین بار ناپدید شد، فروشندگان ابزار و آلات جدید در محلات بریك هال، ومبلی و بریكستون هاله های نورانی می فروختند (نوارهای پلاستیكی شب تاب بیش از سایر انواع آن هوادار داشت.) حالا دیگر میزان فروش هاله با مقدار فروش سربندهای شاخ دار مدل شیطان برابر شده بود.
*
آن بالا، وسط آسمان لندن پَر و بال می زد! ها، ها، حالا دیگر دستشان به او نمی رسید. شیطان ها در آن دارالمجانین نزدیك بود گیرش بیندازند. از بالا به شهر می نگریست و انگلیسی ها را می دید. می دانید انگلیسی ها چه شان است؟ مشكلشان این است كه انگلیسی اند: ماهی های سردِ فلكزده! بیشتر اوقات سال در زیر آب زندگی می كنند- روزهایشان به تیرگی شب است! خب، حالا سر از اینجا در آورده بود. دگرگون كننده ی بزرگ اینجا بود و این بار خیلی چیزها قرار بود تغییر كند- قوانین طبیعت قوانین دگرگونی های آنند. و او درست همانی بود كه قرار بود به كارشان بگیرد!- بله این بار همه چیز روشن می شد.
بهشان نشان می داد. بله! قدرتش را نشان می داد- به این انگلیسی های بی حال! مگر همین ها نبودند كه تصور می كردند تاریخشان تكرار می شود تا بر زندگیشان سایه بیفكند؟- قانون می گوید: "اهالی سركوب شده آدم هایی هستند كه مُدام رؤیای مبدل شدن به سركوبگران را در ذهن می پرورانند." زن های انگلیسی دیگر نمی توانستند نظرش را جلب كنند چون دستشان را خوانده بود! پس ای مِه، گورت را گم كن. می خواست این سرزمین را نو كند. هرچه باشد جبرئیل مَلِك مقرّب بود- ببینید من برگشته ام.
بار دیگر چهره ی دشمن پیش چشمانش نقش بست. دَم به دَم دقیقتر و روشنتر می شد. صورتی به گردی ماه كامل با لبانی كه به طرزی كنایه آمیز تاب خورده بودند، اما نامش را هنوز به یاد نمی آورد. چا مثل چای؟ پاشاه؟ یا چیزی شبیه چای شاهانه یا نوعی رقص، شاچاچا- خیلی نزدیك شده بود و طبیعت دشمن! متنفر از خود، دارای شخصیتی كاذب و نابودكننده. باز هم قانون می گوید: "در این حالت فرد"- منظور یكی از همان اهالی سركوب شده است- "به دوگانگی ای كه خداوند مقدر كرده تن می دهد، به مهاجران تعظیم می كند و در اثر ثباتی درونی و بازیافته به گونه ای خونسردی سنگواره ای دست می یابد." چنان خونسردی سنگواره ای نشانش بدهم كه خودش حظ كند! اهالی و مهاجرین، این دعوای دیرینه كه تا به امروز در این خیابان های خاك آلود ادامه یافته بود- اما در اینجا اهالی و مهاجر آنجا عوض كرده بودند- پی بُرد كه اینك برای ابد به دشمن پیوند خورده است، بازوهایشان به دُور بدن ها گره خورده شده، لب بر لب، سر بر دُم، درست مانند وقتی كه به زمین سقوط می كردند: هنگامی كه "مهاجرت" می كردند- و این چیزها همانطور كه آغاز می شوند ادامه نیز می یابند- بله- داشت نزدیك می شد- چی چی؟ ساسا؟ همزاد من، عشق من...
نه! (همانطور كه از بالای پارك كُند پرواز می كرد، فریاد زد و پرنده ها را ترساند) دیگر بس است این ابهام هم زیر سر انگلیسی های اغواگر است. دیگر این اغتشاش انجیلی- شیطانی بس است! وضوح، یقین. به هر قیمتی كه باشد! این شیطان فرشته ای نبود كه رانده شده باشد- این قصه های پدر نامرد را ول كن. این از آن پسرهای خوب نبود كه به كج راهه افتاده باشد. بلكه شر و پلیدی محض بود. حقیقتش اصلاً فرشته نبود! "از اجنه بود، از ایزد سرپیچی كرده بود." قرآن ۱۸: قضیه مثل روز روشن بود.- ببینید این روایت چقدر واضحتر و ساده تر بود! چقدر راحت تر قابل درك بود! ابلیس/ شیطان نماینده ی تاریكی بود، جبرئیل نماد روشنایی.- این احساساتی بازی را از خودت دور كن. پیوستن، دست ها به دُور بدن یكدیگر، عشق، بیندازشان دور! باید او را بیابی و نابودش كنی. همین
... ای شیطانی ترین و نفرینترین شهر! كه در تو چنین تضادهای برجسته و آمرانه ای زیر باران ریز درجات خاكستری غرق می شدند. چه خوب بود كه او بر تردیدهای انجیلی- شیطانیش فایق آمده بود،- مثل این كه خدا نمی خواست در میان آجودان هایش مخالفت ببیند- چون هر چه باشد ابلیس/ شیطان فرشته نبود و بنابراین در میان فرشتگان هرگز اعتراض یا مخالفتی بروز نكرده بود، تا خداوند آن را سركوب كند- و افكارش درباره ی میوه ی ممنوع و این كه خدا اختیار تمیز نیك و بد را از بندگانش دریغ می داشت- چون در هیچ جای كتاب آسمانی آن درخت (چنانچه در انجیل آمده بود) منشاء شناخت خوب و بد خوانده نشده بود، بلكه فقط دو قسمت متفاوتی بود! همین! شیطان كه آدم و حوا را اغوا كرده بود آن را درخت جاودانگی نامیده بود- و از آنجا كه شیطان دروغگو بود، حقیقت (لزوماً خلاف گفته ی او) حتماً از این قرار بود كه میوه ی ممنوع (در كتاب نامی از سیب برده نشده بود) بر درخت مرگ آویخته بود، درختی كه روح انسان را به نابودی می كشید. حال از آن خدایی كه از اخلاق بیم داشت چه مانده بود؟ او كجا بود؟ تنها آن پایین در آن دل های انگلیسی- همان هایی كه جبرئیل آمده بود تا دگرگونشان بكند.
اجی مجی!
لاترجی!
اما از كجا شروع كند؟ خب، می دانید این انگلیسی ها چه شان خراب است؟
جبرئیل با وقار تمام حرف آخر را زد: هوایشان. بله هوایشان خراب است.
جبرئیل فرشته سوار بر اَبر پرنده اش به این نتیجه رسید كه ابهام اخلاقی انگلیسی ها با وضع آب و هوایشان بی رابطه نیست. دلیل آورد كه: "وقتی روز از شب گرمتر نیست و نور با تاریكی تفاوتی ندارد، در جایی كه زمین از دریا خشكتر نیست، پُرواضح است كه مردمش نیروی تشخیص را از دست می دهند، و خیال می كنند همه چیز- از احزاب سیاسی گرفته تا رفتار جنسی و معتقدات مذهبی- تقریباً یكسان است. بنابراین انتخاب موردی ندارد و بده بُستانی در كار نیست." عجب جنونی! آن هم در حالی كه اِفراط جزء ماهیّت حقیقت است، چنین است و جز این نیست. و رفتار آدم در قبال آن باید مانند یك پارتیزان باشد نه مثل یك تماشاگر خونسرد. آن وقت بلند گفت: "خلاصه باید گرما داشته باشد." و صدایش چون رعد در فضای كل شهر پیچید: "ای شهر، تو را چون شهرهای مناطق حاره گرم خواهم كرد."
و بنا كرد شمردن منافع تبدیل لندن به شهری گرمسیر: افزایش وضوح تعاریف اخلاقی، بنیاد ملی، خواب بعدازظهر، رشد رفتارهای زنده و بردن آن در میان مردم، بهبود كیفیت موسیقی مردمی، وجود پرندگان جدید میان درختان (طاووس، طوطی، مرغ مینا) و درختان جدید زیر پای پرندگان (نخل، نارگیل، بانیان و غیره)، زنده شدن خیابان ها كه رشد گل هایی به رنگ های وقیح و خودنما (بنفش، قرمز خونی، سبز نئون) و عنكبوت های درشت در میان درختان. بازاری تازه برای كولرهای خانگی، بادبزن های سقفی و انواع و اقسام حشره كش. صنعت كنف و هسته ی نارگیل. افزایش جاذبه ی لندن در نقش مركز كنفرانس ها و غیره: بهبود بازی كریكت، افزایش كنترل توپ در میان بازیگران فوتبال، تعهد سنتی و بی روح انگلیسی ها به "بالا بودن سطح كار" در اثر گرما از بین می رود و به جایش شوق و التهاب مذهبی و تجدید قدردانی از روشنفكران می آید. خودداری انگلیسی دیگر كافی است. كیسه های آب جوش را برای همیشه دور بیندازید و به جای آن در شب های خنك آهسته و بویا عشقبازی كنید. ظهور ارزش های اجتماعی جدید: دوستان از نو سرزده به دید و بازدید می روند. خانه های پیران تعطیل می شود و خانواده ی گسترده قدرت می گیرد. خوراك ها پُر ادویه می شود و در توالت های انگلیس به جز كاغذ آب هم مصرف می شود و شادی دویدن به میان اولین باران موسمی بازمی آید.
معایب: وبا، حصبه، بیماری لژیونرها، سوسك، خاك، سر و صدا، فرهنگ اِفراط گرایی.
جبرئیل در حالی كه بر پهنه ی افق ایستاده، دست های بازش آسمان را می پوشاند فریاد زد: "چنین باشد."
و سه چیز به سرعت روی داد.
اولیش این بود: در حالی كه نیروهای عظیم و باورنكردنی عناصر كه جریان دگرگونی را تنظیم می كردند از بدنش بیرون زدند (هرچه باشد جبرئیل تجسم آن ها بود)، موقتاً دستخوش سنگینی گرم و چرخان و خواب آوری شد (كه ابداً ناخوشایند نبود) و دیدگانش را تنها یك لحظه بست.
دومی این بود: به محض این كه پلك هایش روی هم افتادند، تصویر شاخدار و بزی آقای صلدین چمچا بر پرده ی ذهنش نقش بست. تصویری سخت واضح و روشن كه در زیر آن نام دشمن مانند زیرنویس به چشم می خورد.
سومین چیز این بود: همین كه جبرئیل فرشته چشمانش را گشود، دید بار دیگر دَمِ درِ خانه ی اله لویا كُن نقش زمین شده است و گریان تمنای بخشش می كند. وای خدا، باز هم كه همانطور شد.
*
به كمك الی به رختخواب رفت. احساس كرد دارد به خواب پناه می بَرَد و خود را با سر به دامن آن پرتاب می كند تا از "لندن خودمان" دور شود و به جاهلیه برسد چون این وحشت از دیوار شكسته ی مرز دو جهان عبور كرده و به اوقات بیداریش نفوذ كرده بود.
آلیسیا پس از تلفن دخترش و شنیدن خبر گفت: "حتماً ناشی از غریزه ی بازگشت به خانه است." یك دیوانه دنبال دیوانه ی دیگر می گردد: "حتماً یك جوری از راه دور به او علامت می دهی." و مثل همیشه نگرانیش را در پس شوخی پنهان می كرد. آخر حرفش را زد: "اله لویا، این دفعه عاقل باش، خب؟ باید به تیمارستان برود."
- "بعد تصمیم می گیریم مادر، حالا كه خوابیده."
آلیسیا ابتدا بی اختیار گفت: "مگر قرار نیست بیدار شود؟"، و بعد با خودداری بیشتر ادامه داد: "می دانم زندگی تو است و خودت باید تصمیم بگیری. راستی هوا را می بینی؟ می گویند چند ماه ادامه پیدا می كند. در تلویزیون می گفتند در مسكو باران می آید در حالی كه هوای اینجا مثل مناطق گرمسیر شده. به بونیك در استانفورد تلفن زدم و گفتم حالا دیگر هوای لندن هم گرم شده."
0 comments:
Post a Comment
Note: Only a member of this blog may post a comment.